محیا سمامی 105 ارسال شده در 18 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر نام رمان: دختر نجیب زاده نویسنده: محیا سمامی ژانر: کلاسیک ، درام ، عاشقانه خلاصه: سرتو بالا بگیر ، داری راه میری صاف راه برو ، وقتی میخوای راه بری لباستو بالا بگیر ، بلند نخند ، وقتی میخوای بخندی دستت جلوی دهنت باشه..... ـ عمه مارگارت همه اینارو قبلا هزار بار تکرار کردید. ـ هیچوقت وسط حرف دیگران نپر شارلوت. عمه داشت از اتاق خارج میشد که برای چند لحظه ایستاد و با چوبش به من اشاره کرد و گفت ـ و هیچوقت تاکید میکنم هیچ وقت عاشق نشو شارلوت. عمه بدون اینکه منتظر حرفم بمونه از اتاق خارج شد. خودم رو روی تخت پرتاب کردم و زیر لب گفتم ـ حرفاش هیچوقت تمومی ندارن. چند لحظه بعد خدمتکار در اتاقم رو زد و گفت ـ دوشیزه شارلوت کالسکه آمادش عمه مارگارت منتظرتون هستند. نفسم عمیقی کشیدم از روی تخت بلند شدم و چین لباس هامو صاف کردم و از اتاق بیرون اومدم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,328 ارسال شده در 18 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 105 ارسال شده در 19 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر (ویرایش شده) پارت اول تویه عمارت هرینگتون حتی خندیدن و خوشحال بودن قانون هایه خودشو داشت. تویه این خونه هیچکس اجازه نداشت بلند بخنده، با صدایه بلند حرف بزنه، یا بی اجازه نظرش رو بیان کنه، دختر خانواده هرینگتون باید با وقار راه بره، وقتی که میخواد بخنده باید دستش جلویه دهنش باشه، وقتی میخواد بشینه باید کمرش صاف باشه هرگزاحساساتش رو نباید آشکار کنه. عمه مارگارت همیشه میگفت ـ برای یک بانو رفتار سنگین و محترمانه از زیبایی ظاهری مهمتر است. همش این حرفا رو تکرار میکنه و خودش برام تصمیم میگیره و من یه جورایی عروسک خیمه شب بازیه اونم. من عاشق کتابم ولی نه این کتاب هایی که راجب تاریخ و سیاسته و کل کتابخونه عمارت رو پر کرده، عاشق رمانم رمانی مثل رومئو و ژولیت ولی عمه میگفت ـ یک دختر نجیبزاده هرگز رمانهای عاشقانه نمیخونه این داستانها ذهن رو از واقعیت دور و قلب را به اشتباه عادت میدن. گاهی با خودم فکر میکنم مگه عشق چه گناهیه که حتی خوندن داستانشم ممنوعه؟ تنها کسی که باعث میشد برایه چند ساعت از عمارت هرینگتون و قانون هایه مضخرف عمه دور بمونم ویکتوریا بود. من و ویکتوریا از کودکی باهم بودیم و به اونم یاد داده بودند که بلند نخنده، صاف راه بره، احساساتشو پنهون کنه و از این قوانین مضخرف و چرت و پرت. من هر روزم مثل روز هایه قبل بود همیشه وقتی که صبح از خواب بیدار میشدم باید لباس هایی رو میپوشیدم که عمه برام انتخاب کرده بعدش باید میرفتم صبحانه میخوردم و حتی برایه صبحانه خوردن هم قوانین رو باید رعایت میکردم. بعد از صبحانه نوبت درس هایه همیشگی میرسید: کلاس پیانو و زبان فرانسه، گلدوزی. عمه مارگارت همیشه معتقد بود یک دختر نجیب زاده باید این کارها رو انجام بده حتی اگه به اونها علاقه نداشته باشه. منو ویکتوریا همیشه این هارو مسخره میکنید و ادای عمه رو در میاریم و میخندیم ما وقتی پیش همیم بلند میخندیم، رویه چمن هایه باغ میشینیم و ساعت ها درباره کتاب هایی حرف میزنیم که اجازه خوندنشونو نداریم. شاید اگه عمه مارگارت مارو اینجوریه ببینه سکته میکنه. ویرایش شده 21 مهر توسط محیا سمامی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 105 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت دوم باید میرفتم سوار کالسکه میشدم وگرنه عمه باز بخاطر تاخیرم غر میزد. منو میخواست ببره به خیاط خونه مخصوص خانواده هرینگتون تا لباس جدیدی برایه مراسم خیریه اخر همه برام بدوزن. با بیحوصلگی از جام بلند شدم و چین لباسامو صاف کردم و از اتاق بیرون رفتم هنوز چند قدم بیشتر رفته بودم که صدایه عمه مارگارت تویه راهرو پیچید ـ شارلوت یک دختر نجیب زاده هیچوقت دیگران رو منتظر نمیزاره یادت رفته؟ گفتم ـ نه عمه مارگارت یادم نرفته. تند تند از پله ها پایین رفتم و از در بیرون رفتم. راننده با دیدن من در کالسکه رو باز کرد و اول عمه سوار شد و بعد من. عمه گفت ـ یادت باشه شارلوت امروز تویه خیاط خونه ادمایه زیادی هستن پس باید خیلی مراقب باش و اشتباه کوچیکی نکنی. گفتم ـ چشم و از پنجره کالسکه بیرون رو نگاه کردم. .مردم لبخند به لب از خیابان ها رد میشدن و بعضیا بلند بلند میخندیدن بعضیا دست بچه هاشون رو گرفته بودن و از خیابان رد میشدن. بی اختیار لبخندی زدم و عمه متوجه لبخندم شد و گفت ـ به چی فکر میکنی؟ لبخندم رو جمع کردم و گفتم ـ هیچی فقط داشتم بیرون رو نگاه میکردم. عمه گفت ـ زیادی غرق رویا نشو شارلوت رویا برایه یک دختر نجیب زاده خوب نیست. زیر لب گفتم ـ چشم. با خودم گفتم کاش برایه یک روز هم که شده میتونستم جایه این ادما زندگی کنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 105 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت سوم سرم رو به طرف عمه برگردوندم و گفتم ـ عمه جان میشه بعد خیاط خونه بریم عمارت استرلینگ؟ عمه گفت ـ نه شارلوت اونجا برایه چی؟ گفتم ـ دلم برایه ویکتوریا تنگ شده. عمه گفت ـ نه شارلوت گفتم ـ خواهش میکنم عمه خیلی وقته ندیدمش. عمه چند دقیقه مکث کرد و نفس عمیقی کشید و گفت ـ فقط یک ساعت. گفتم ـ چشم عمه پرده کنار پنجره رو کنار زد. کالسکه متوقف شد و عمه گفت پیاده شو شارلوت. وقتی عمه گفته بود میریم اونجا خوشحال بودم و اروم زیر لب گفتم ـ امیدوارم خونه باشه عمه گفت ـ اگه شانس بیاری هست. بعد به همراه به سمت خیاط خونه رفتیم. عمه در چوبی خیاط خونه رو باز کرد. بویه پارچه نو و چوب کل خیاط خونه پر کرده بود پارچه هایه رنگارنگی رویه قفسه ها چیده شده بود. خانم الیزابت لبخندی زد و گفت ـ خوش اومدید خانم هرینگتون عمه گفت ـ ممنون، لباسی که گفته بودم واسه مراسم خیریه رو اماده کنی اماده کردی؟ خانم الیزابت با لبخند سرش رو تکان داد و گفت ـ بله همین امروز اخرین دوختش تموم شد اجازه بدید براتون بیارم. بعد خم شد و جعبه ای بزرگ رو بیرون اورد. جعبه رو به عمه داد و عمه ربان ابیه جعبه رو باز کرد . لباسی یاسی رنگ رو بیرون آورد که پایین لباس با نخ هایه نقره ای دوخته شده بود و برق میزد عمه گفت ـ بله دقیقا منظورم همین بود. و بعد لباس رو گذاشت تویه جعبه. خانم الیزابت گفت ـ خوشحالم که راضی بودید. میخواستیم از در بیرون بریم که من نگاهم به گوشه مغازه افتاد اونجا لباسی ابی رنگ آویزون بود با تور هایه سفید بی اختیار چند قدم سمتش برداشتم و دستی به تورش کشیدم. گفتم ـ چه لباس قشنگی. خانم الیزابت لبخند زد و گفت ـ قراره یک هفته دیگه تحویلش بدیم. گفتم ـ رنگش خیلی قشنگه. عمه گفت ـ شارلوت حرکت کن. و بعد چوبی رو باز کرد و به سمت کالسکه رفتیم. وقتی رسیدیم به کالسکه عمه گفت ـ میریم عمارت استرلینگ. وقتی که کالسکه حرکت کرد به عمه گفتم ـ عمه گفتی اونجا شلوغه ولی شلوغ نبود. عمه گفت ـ فکر کردم شلوغه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری