رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

spacer.png

دلنوشته:  روح ستاره

نویسنده: ستاره درخشان نیا|کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:  عاشقانه

مقدمه:

دلربکم...

لبانت را با ماتیکِ سرخ کرده‌ای و نمی‌گویی این قلبِ زبان‌بسته‌ی من، با دیدنِ آن لبخندِ هوس‌انگیز، مریض می‌شود؟

دلبرِ زیبارویم...

گیسو فر می‌کنی و هم‌زمان، آرام‌آرام می‌خوانی...

دلِ من پر می‌زند در باغی که طنینِ آوایت، می‌شود نفس، می‌شود عشق و از آن، درختان جوانه می‌زنند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و تو... دست در دست هم، کوچه به کوچه، برای آخرین بار این شهر پرهیاهو را زیر پا می‌گذاریم.

 

و آخرین سخنان ناگفته‌ی عشاق، از میان چشمان من و تو به زبان آورده می‌شود؛ صحبت‌هایی که بوی غم می‌دهد و نا...!

 

و لب‌هایی که دیگر نخواهند خندید.

 

تو فردا خواهی رفت...

 

و فردا دیگر «ما»یی وجود نخواهد داشت.

 

تو عازم سفری خواهی شد، به بلندای یک عمر!

 

و من... من نمی‌دانم؛ شاید سر به کوه و بیابان بگذارم، یا شاید هم کنج خانه‌ی سیاه‌پوش، زانوی غم بغل بگیرم و اندکی دلم مردن بخواهد!

 

می‌دانی، زمانی زنی را دیدم که... قیچی در یک دستش بود و گیسوان بلندش در دست دیگرش... او می‌خندید و گریه می‌کرد و رو به من فریاد می‌زد:

 

- عاشق نشو، دل نبند؛ دل بستن و آشیانه کردن در قلب دیگری خطاست. تو او را دوست خواهی داشت، اما او...!

 

زنِ به ستوه آمده، می‌چرخد و گیسوانش را در باد رها می‌کند.

 

اما من، به سخنانش خندیدم و او را دیوانه خطاب کردم و ندانستم که این خنده و گریه‌ی او از عشق است!

 

عشق، درد است...!

 

دردی‌ست بی‌درمان!

 

حال من مانده‌ام و گیسوان مواجی که... دیگر در باد به رقص بر نخواهند خواست!

 

من مانده‌ام و دلی که... تنگ خواهد شد و تو هزاران فرسنگ فاصله خواهی داشت!

 

فردا... امان از فردای سیاه...!

 

«و زخم‌های من همه از عشق است،

از عشق،

از عشق.

فروغ فرخزاد »

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جانا!

 

گفته‌اند بالاتر از سیاهی، رنگی نیست؛

و سیاه هم آسمانِ زندگیِ من است.

 

اما به گمانم، کسانی که این را گفته‌اند،

می‌خواستند حقیقتِ وجودِ تو را انکار کنند.

 

لیکن تو آمدی...

و یک خط بطلان بر روی سخنشان کشیدی!

 

ماه را آوردی؛ آفتاب، ستارگان و آن پرتوهای دنباله‌دار را هم!

 

سپید، آبی و زرد را آوردی.

 

جانانِ من! تو از میان سیاه‌ترین شب‌های زندگی، که امیدی به فردا نداشتم، طلوع کردی!

ستاره درخشان نیا✍🏻

«زیبا نبود زندگی و به مرگ چیزی نمی‌گفتم،

مبادا بگریزد و برنگردد.

ثانیه‌ها، با کفش فقیرانه از بغلم می‌گذشتند.

عمر، استخوانِ شکسته‌ی در گلو مانده بود.

زیبا نبود زندگی، تو زیبا کردی

و من دیدم مرگ را که بر نُکِ پا به تاریکی می‌گریخت.»

 

— شمس لنگرودی

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌شنوی؟

 

صدایم را می‌شنوی؟

 

من اینجا هستم.

 

سردیِ دستانم، گرمیِ قلبم را احساس می‌کنی؟

 

به من گوش کن.

 

حالِ من خوب است...

خوب‌تر از خوب،

بهتر از هر زمان دیگری.

 

دیگر

رنجی نیست،

دردی نیست،

اشکی هم نیست...

فقط... تو نیستی!

 

تو نیستی و این، بزرگ‌ترین درد برای روحِ خسته‌ی من است!

 

راستی، تا یادم نرفته، بگویم...

دسته‌گلی که آوردی، خیلی زیباست!

 

دوستشان دارم...

 

قرار بود دسته‌گلِ سپید و سرخِ عروسی‌مان را از دستت بگیرم، ولی...

امروز دسته‌گلِ سیاه، سنگِ سرد را لمس می‌کند، نه دستانِ یخ‌کرده از استرسِ مرا!

 

ستاره درخشان‌نیا ✍🏻

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این بار می‌خواهم بنویسم از عشق و دلتنگی،

از حسرتِ ندیدن آن رخِ دلبر و ابروهای کمانی و لب‌هایی که با آن ماتیکِ قرمز، سرخ شده‌اند،

از حسرتِ نشنیدن آوای خنده‌ی گوش‌نوازِ دلبرک!

 

می‌دانی، شب‌ها گوشه‌ی اتاق می‌نشینم، چشم می‌بندم و به سرزمین خیال و رؤیا می‌روم؛ جایی که تو در کلبه‌ی جنگلی‌مان نشسته‌ای و کتاب می‌خوانی! کتابی که در آن دخترکِ قصه از یارش دور مانده و سخت غمگین شده است!

 

اشک میان همان چشمان عسلی‌ات می‌نشیند و می‌گویی:

«اگر یک روز نباشی... دیگر نفس هم نیست!»

 

اما چشم که باز می‌کنم، حقیقتِ تلخِ نبودِ تو، مانند پتک بر سرم کوبیده می‌شود.

 

می‌نویسم از عشقِ بی‌فرجام و... می‌شود تو معنی کنی کلافگیِ دوری از یار؟

 

من... می‌نویسم، از بغضِ در گلو مانده،

از چشمانی که دائماً پر می‌شوند...

اما اشکی نیست؛ زیرا که

این تنِ مرده... این چشمه‌ی عشق، بی‌تو خشکیده، جانا.

 

من می‌نویسم و سمفونیِ مردگان به اجرا در می‌آید...

 

می‌نویسم از ابراهیمی دیگر، از فروغی دیگر،

از... مجنونی که بی‌لیلی ماند...

 

از موهایی که سپید شد،

چشمانی که کم‌سو شد؛ زیرا که تو سویِ این چشمان بودی!

 

من می‌نویسم... می‌نویسم و این قلب درد می‌کند...

 

من می‌نویسم و نفس‌هایم به شماره می‌افتد.

 

می‌نویسم و ستاره‌ای دیگر در آسمان نمی‌درخشد...

 

می‌نویسم از دلداری تنها مانده، در آن سوی آب‌های تاریکی...

 

می‌نویسم از ابراهیمِ بی‌نورِ رخشان...

 

می‌نویسم از ستاره‌ای بی‌نورِ امید...

 

از ستاره‌ای که دیگر سوسو نمی‌زند...

 

من می‌نویسم و تمام واژگانم را درد معنا کن.

 

من می‌نویسم و تا شاید عشق جوانه بزند... از جسمِ این دفتر.

 

من می‌نویسم و شاید نهالی به ثمر بنشیند.

 

ستاره درخشان‌نیا

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.pngدر خیابان، گردِ مرگ پاشیده‌اند و ساعت تیک‌تاک می‌کند و هر لحظه ما را بیشتر به نابودی و سقوط فرا می‌خواند.

 

مادر آیت‌الکرسی می‌خواند و به تک‌تک اجزای خانه فوت می‌کند که شاید ما و خودش را و تمام زندگانیِ پوچش را از آن لحظه‌ی شومِ وعده‌داده‌شده حفظ کند.

 

پدر نیز خودش را در اتاقِ کوچکش، در انتهایی‌ترین قسمت خانه پنهان کرده و می‌خوابد و می‌خوابد. می‌گوید اگر در خواب، آن لحظه‌ی ویرانی فرا رسد، حداقل درد و رنجی احساس نخواهم کرد.

 

ما را نیز به خواب دعوت می‌کند.

 

درختان قامتشان خم گشته و برگ‌هایشان سوخته... هرچه که مهرشان می‌کنیم، نور هدیه‌شان می‌دهیم، هم افاقه نمی‌کند.

 

مادر می‌گوید این‌ها همه نشانه‌ی آن لحظه‌ی افول است!

 

من گوشه‌ای نشسته‌ام و به جنب‌وجوش افرادی نگاه می‌کنم که مثلاً می‌خواهند خود را از آن لحظه نجات دهند، با رفتن و کوچ کردن... پوزخند هم نمی‌شود نثار این تفکراتشان کرد!!

 

ساختمان خالی شده؛ حتی دیگر از پرنده‌های لانه‌کرده بر درختِ توی حیاط هم خبری نیست.

 

کتابِ فروغ میان دستانم سنگینی می‌کند؛ وزنش به اندازه‌ی این بیست‌وچند سالی‌ست که عمر می‌کنم... او، به گمانم، آینده را دیده بود... «در کوچه باد می‌آید» و این ابتدای ویرانی‌ست...

 

فروغ... فروغ... فروغ... آن زن سال‌هاست که زیر خاکِ سرخ‌رنگ آرمیده است.

 

سال‌هاست که اشعارش را می‌خواندم و مرور می‌کردم، چونان آیاتِ حق؛ اما هیچ‌گاه گمان نمی‌کردم آن مرد با شاخ‌های آبیِ مرده که از گلوگاهش به بالا خزیده‌اند را ببینم... حتی در کابوس‌هایم!

 

میان حیاطِ خاکی قدم می‌زدم. صدای زنگِ در، پشت سر هم می‌آمد. بوی مرگ نفسم را به شماره، قلبم را به تپش و دستانم را به لرزه واداشته بود.

 

پاهایم تنِ کرخت‌شده‌ام را به جلو می‌کشاندند و دمپایی‌های پلاستیکیِ قرمز صدایی مثل «لخ‌لخ» از خودشان در می‌آوردند!

 

در که باز شد، بوی مرگ شدیدتر شد... هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم مرگ بویی شبیه به ویرانی داشته باشد... شبیه به نابودی...

 

چشمانش دو گویِ آبی بود که انگار از منزلِ خود، که دریا باشد، دور مانده بودند؛ همان‌قدر درخشان، وقتی که خورشید فروتنانه نورش را به آبِ بی‌رحم هدیه می‌کرد و او با جوش‌وخروشِ موجش آن‌ها را پس می‌زد.

 

لبانش مانند خط صافی بود که انحنا نداشت؛ انگار که خیاطی آن‌ها را به هم دوخته بود...

 

موهایش از سیاهی به شبِ تاریکی می‌زد که وعده‌اش را داده بودند. آن لحظه از نظرم گذشت که شاید در آسمانِ شب، زندگانی وجود داشته باشد و آن مرد از اهلِ آن‌جا باشد!

 

بوی مرگ می‌آمد و به گمانم مرگ بویی شبیه به شیرینی دارد... آن‌قدر شیرین که دل می‌زند و هیجانِ آدم را کور می‌کند.

 

مرد که در حیاطِ خانه قدم می‌زد، از استواری و صلابتِ گام‌هایش، پرنده‌ها از خوابشان پریدند، کوله‌بارشان را جمع کردند و... رفتند!

 

فردای حضور آن مردِ مرموز، گل‌ها پژمرده شدند.

 

درختان خشکیدند و از دردِ نبودِ آن پرندگانِ سحری، شاخه‌هایشان خم شدند.

 

ماهی‌گلی‌های حوضِ وسطِ حیاط هم روی آب ماندند و خود را به مرگ سپردند...

 

آن موقع دیگر آیت‌الکرسیِ مادر، گوشه‌نشینیِ پدر هم چاره‌ساز نشد...

 

زیرا که نابودی و سقوط پا به خانه‌ی ما گذاشته بود...

 

تیک‌تاک... تیک‌تاک... لحظه‌ی موعود رسید!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، Nawrgoon گفته است:

خیییلی قلمتو دوست دارممم😍 واقعا قشنگ مینویسی

ممنون عزیزمممم😍🤍🌹 محبت داری خوشحالم که خوشت اومده🤍🌹

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانم را به چشمانِ براقش گره زدم.

 

دهان باز کردم و گفتم:

- نامِ عشقِ اولِ مرا می‌دانی؟

 

خندید... از آن خنده‌ها که گردن به عقب پرتاب می‌شود و طنینِ خنده‌ات گوشِ فلک را کر و چشمانِ حسودان را کور می‌کند.

 

اشکِ رهاشده از گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و با لرزشی در صدایش گفت:

- من!

 

سرم را تکان دادم، سیگارِ خاموش را گوشه‌ی لب گذاشتم:

- آره... آره، خودت... اما دلبر جان، سؤال اینجاست که آیا من نیز عشقِ اولِ تو هستم؟

 

چشمانش... آه، از آن چشمانِ خانه‌خراب‌کنش! از چشمانی که دلِ سرکشم را به بند کشید و حال...

 

سیبکِ گلویش بالا و پایین می‌شود:

- آ... آره.

 

چشم می‌بندم از آن سیاه‌چاله‌هایی که مرا... اسیرِ پیاله و میخانه کرد.

 

-می‌دانی، دلبر... چشمانت همیشه برق می‌زد؛ برق می‌زد اما از اشک و من گمان می‌کردم که از دوست داشتن است.

 

اشک‌هایش رها می‌شوند... شاید از شادی، شاید از غمِ روزهای تباه‌شده با من!

 

بلند می‌شوم... و او نیز می‌ایستد.

 

-برو... من می‌دانم دلت گیر است؛ گیرِ مردی که هر جا می‌روی، سایه‌به‌سایه‌ات می‌آید! برو... من نمی‌خواهم نگاهت با دیگری باشد.

 

دستانش بالا می‌آید و به دورم می‌پیچد و من مات می‌شوم... کیش می‌شوم در آغوشِ پرمهرش... در این آغوشِ ناگهانی.

 

چشمانم بسته می‌شود، سرم پایین می‌آید و رندانه رایحه‌ی زندگی‌بخشش را به ریه می‌کشم؛ برای سال‌هایی که او را ندارم! باید این بو در سلول‌به‌سلولِ این بدنِ خسته ذخیره شود.

 

خودم را از آن چهاردیواریِ نفس‌گیر بیرون می‌کشم و فرار می‌کنم تا بتواند برای خود، زندگی‌ای که لایقش است را پیدا کند...

 

تا بتواند زندگی کند و زندگی ببخشاید.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای یار، ای یگانه‌ترین یار...

 

هنوز صدایت میان سلول‌به‌سلولِ تنم می‌پیچد و نورون‌های مغزم را به تکاپو می‌اندازد.

 

یادت هست گفته بودی هنگامی که خورشید در میانه‌ی آسمان نورافشانی می‌کند... هنگامی که نارنگی‌های دلربایت پیراهنِ نارنجیِ خوش‌دوختشان را بر تن کنند... زمانی که بوی روح‌نوازِ آن نارنگی‌ها در باغِ کهنسالت بپیچد، می‌آیم!

 

می‌آیم و با خود یک دنیا خنده و کوله‌باری از رنگ‌های دل‌فریب می‌آورم!

 

ای یار، ای یگانه‌ترین یار... تو کجایی؟ کجایی؟

 

صدای زنگِ ساعت می‌آید... آخر، ساعت را به وقتِ آمدنت کوک کرده بودم.

 

چشمانِ سورمه‌کشیده‌ام را در باغ می‌گردانم... اما تو کجایی؟

 

گمان نکنم این دل تاب بیاورد که یک سالِ دیگر در انتظارت بنشیند و نمیرد!

 

نمی‌توانم افتادنِ نارنگی‌هایم را به نظاره بنشینم و تو نیایی!

 

صدای بغض‌آلودم را بشنو!

 

بیا... بیا، بگشای در... بگشای، دلتنگم.

 

ستاره درخشان نیا✍🏻

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نگاهت می‌کنم، از دور... از پشتِ صندلی‌های چوبینِ سالخورده که ردِ گذشتِ سالیانِ دراز شده؛ تکه‌های کنده‌شده‌ای که زیر پاهایمان صدا می‌دهند.

 

نگاهت می‌کنم و در دل دعا می‌کنم که کاش سرت را برگردانی و چشمانم را، که قهوه‌ی قجری جلویش کم می‌آورد، به نگاهی، لبخندی مهمان کنی.

 

نگاهت می‌کنم و افسوس که...

 

خودکار را میان انگشتانم می‌گردانم و چشمانِ سرگردانم خیره می‌شود به دهانِ استاد که طنینِ کلماتش در سرم تکرار می‌شود... اما نمی‌دانم چه می‌گوید!

 

به‌راستی، چه می‌گوید؟

 

کاش می‌دانستم...

 

ستاره درخشان نیا✍🏻

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید، جناب؟ حالتان که، به حمدالله، خوب است؟

 

چه خبر؟ اوضاع هم که، طبق معمول، روبه‌راه است، بله؟

 

هنوز هم از آن لبخندهای معروف می‌زنید؟ از همان‌هایی که ضربان قلب را تا هزار می‌برد و مردم را دچار تپش می‌کند، می‌گویم!

 

جناب، هنوز هم دلتان برای من تنگ می‌شود؟ برای دخترکی که به موهایش همیشه‌ی خدا گیس بود؛ برای دخترکی که به دور از چشم مردم، برایش کش‌مو می‌گرفتی و زیر آن بسته‌بندیِ جذاب، با دست‌خط لعنتی‌ات می‌نوشتی:

«به دار بیاویز گیسوانت را! زیرا که بد دلبری می‌کند از منی که بازنده‌ی عشق تو شدم!»

 

جنابِ مهربانِ بی‌انصاف، کاش می‌دیدی که گیسوانِ معروفم را از بیخ بریدم! نفسشان را بریدم؛ به سان همان جلادی که چهارپایه را از زیر پای زندانیِ محکوم‌به‌اعدام می‌کشد!

 

جناب... جناب، نمی‌دانم چشمانتان چه داشت که این دل را اسیر کرد!

 

آمدی... در را باز کردی و گفتی: «سلام!»

 

نمی‌دانم این حرفِ تکراریِ پوچِ تازی چه داشت که دل برد از منی که آن‌چنان راحت نشسته بودم و بی‌خیالِ تمام دنیا، سریال‌های بی‌سر‌وتهِ ترکی را می‌دیدم؛ یک روز برای دخترکِ قصه دستمال پاره می‌کردم و یک روز دیگر برای پسرکِ داستان!

 

اما با ورودت به دنیای امنِ من، چه شد که وقتی بوی عطرت در سلول‌به‌سلولِ تنم می‌پیچید، شروع کردم به خوردنِ لبخند، به کنترلِ ضربانِ قلبِ عصیانگرِ خویش... اما با این حال ندانستم که چشم، آینه‌ی روح است؛ ندانستم که چشم، سیاه‌چاله‌ای‌ست به درونِ حقیقت!

 

کم‌کم کار به جایی رسید که چشم دزدیدم، که فرار کردم از تو... و هرچه که مربوط به تو می‌شد؛ اما... تو همه‌جا بودی... هرجا که بودم و نبودم، تو بودی!

 

سه سال پیش بود؛ آذرِ ۹۹. در کافه نشسته بودم.

 

چای می‌خوردم با کیک و، در همین حال، کتاب هم می‌خواندم. رمان «هزارتکه از ما» بود.

 

در باز شد. سر بلند کردم و بوی عطرت...

 

امان از بوی عطرت...!

 

دستی به کتت کشیدی، چشم گرداندی و مرا دیدی!

 

مانند روز برایم روشن است که چشمانم ستاره‌باران شد و تو از من بدتر!

 

گامِ اول، دوم، سوم و...

 

«سلام!»

 

به گمانم حنجره‌ات را خدا با دستانِ خود آفریده که می‌توانی این‌چنین دل ببری و عین خیالت هم نباشد!

 

صندلی را عقب می‌کشی و در مقابلِ چشمانِ مبهوتِ من، روبه‌رویم می‌نشینی...

 

دست دراز می‌کنی و با همان چنگالِ من، کیک می‌خوری!

 

نمی‌دانی قلبِ من تابِ این همه هیجان را ندارد، جنابِ بی‌ملاحظه؟

 

لبخند می‌زنی... انگار که سوارِ ترنِ هوایی شده‌ام، زیرا که قلبم پایین می‌ریزد.

 

می‌پرسی:

«هنوز هم انکار می‌کنی؟»

 

به گمانم بازی با من را دوست داری، جناب!

 

مانند خودش، با صدایی آرام می‌پرسم:

«چه چیزی را؟»

 

آرام‌تر می‌گویی:

«علاقه‌ی من را به خودت و علاقه‌ی خودت را به من! انکار نکن، دختر!»

 

منکر نشدم و اکنون به جایی رسیده‌ام که هرجا می‌رسم و نامِ تو را می‌شنوم، می‌گویم:

«چه کسی را می‌گویی؟ نمی‌شناسم!»

 

به گمانم این فراموشیِ دوساله‌ی من، همه را به شک انداخته که نکند چیزی بین ما بوده!

 

جناب، می‌دانی «فعلِ بود» که گذشته هم هست، خیلی برای من دردناک است؟

 

جناب... جناب... دلتنگت هستم! کجایی؟

 

جناب... جناب... آخ، جناب! کاش هرگز آن روز نمی‌آمدی و پرده را از جلوی چشمانم کنار نمی‌زدی!

 

کاش می‌گذاشتی فکر کنم که این یک‌طرفه است!

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نوای موسیقی، مولکول‌به‌مولکولِ هوا را می‌شکافد.

هیاهوی برخاسته از شادی، تمامی سالن را پر می‌کند و یک زن... یک زن، با تمام زیبایی و لطافتِ برخاسته از عشق، بغضِ در گلو مانده را پایین می‌دهد، دستانِ حنازده‌اش را بالای سر می‌برد و می‌رقصد و می‌رقصد...

پاهایش، همان پاهای مزین‌شده به خلخال، روی زمین ضرب می‌گیرد، می‌چرخد و می‌چرخد!

موسیقی اوج می‌گیرد و همچنان حق‌حقش در سینه‌اش محبوس است...

می‌رقصد و نوای شادِ موسیقی، می‌شود آهنگِ جدایی! می‌شود هجران! می‌شود پتک، و جایگاهِ پرشده با عروسی که قرار بود نصیبِ او شود، بر سرش کوبیده می‌شود!

زن شکوه می‌کند، شکوه می‌ریزد و می‌رقصد...

صدای خلخال‌هایی که به مچِ نحیفش بسته، حتی بلندتر از طنینِ موسیقی به گوش می‌رسد!

آهنگ به پایان می‌رسد...

زن نگاه می‌کند... برای بار آخر!

سر می‌چرخاند و می‌رود.

زیر لب زمزمه می‌کند:

-عشق، محکوم است به فنا!!

جرم است و سزای جرم هم... مرگ است!

مرگِ عشق...

مرگِ معشوق است،

مرگِ عاشق است،

مرگِ قلم است و شاعری،

مرگِ عشق...

نیستی است و پوچی!

مرگِ عشق...

مرگِ زن است!

عشق یعنی زن،

و زن یعنی عشق!

عشق...

عشق...

عشق...

آغاز و پایانِ ما!

پایانی که غم دارد و اشکِ فراق دارد و گوشه‌نشینی...

عشق...

عشق...

عشق...

محکوم است به فنا!

از من بشنو! از دخترکی که رها کرد خانه و زندگی‌اش را! از دخترکی که انکار شد... و اکنون کوله‌بارش را جمع کرده و در ایستگاهِ قطار، منتظرِ آمدنِ قطار است.

صدای سوتِ قطار می‌آید...

نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود...

و چمدانِ چرخ‌دار را به‌دنبالِ خود می‌کشد.

نگاهِ آخر را به عقب می‌اندازد...

هیچ‌کس نیست.

نه از آن دخترکِ پرشر‌وشور خبری است،

نه از آن مجنون،

نه خانواده‌ای هست که میان اشک، دعای خیری کند،

نه دوستی مانده...

همه رفته‌اند...

حتی خودِ خودِ او!

پاهایش را روی اولین پله می‌گذارد...

و می‌رود...

تا شاید دوباره خودش را پیدا کند؛ همان دخترکی که دلش به ساده‌ترین چیزها خوش بود.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز شده است... دیگر نمی‌آیی؟

قرارمان را یادت رفته، فراموشکارِ زیبای من؟

در آن شبِ تاریکِ بی‌ستاره گفتی نیمه‌ی اولِ آبان‌ماه می‌آیی!

نیمه‌ی دومش هم گذشت!

آذر آمد و نیمه‌ی اولِ آذر هم رفت!

پس کی موعدِ آمدنت می‌رسد؟

دلتنگی امانم را بریده...

هر طرف را که می‌نگرم، تو را می‌بینم، دلدار!

ستاره درخشان نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز در ایستگاهِ راه‌آهن انتظارت را کشیدم!

 

هم انتظار و هم یک پاکت سیگار!

ساعت‌ها نشستم! ساعت‌ها غم را، درد را، دلتنگی را دود کردم، به این امید که شاید با یک چمدان در دست بیایی و بمانی!

کاش می‌دانستی دزدی کارِ خوبی نیست...

کاش می‌دانستی دل بردن و دل ندادن جرم است... مجازاتش را هم من دادم؛ با تنها ماندن و عذابِ هر روز ندیدنت!

کاش می‌دانستی این مرد، بعد از رفتنت، قلمش خشکید!

کاش می‌دانستی...

هر شب رویایِ بودنت را می‌بینم و صبح‌ها، با بغض و قلبی که تپشش رو به فراموشی‌ست و نفسی که بالا نمی‌آید، از خواب بیدار می‌شوم.

کاش می‌دانستی هنوز فنجانِ قهوه‌ات روی میز مانده، هنوز هم ردِ رژِ سرخت رویش مانده!

کاش می‌دانستی...

کاش می‌ماندی...

حسرت‌هایم، بعد از رفتنت، سر به فلک گذاشته است!

ستاره درخشان نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بود... تاریک و سرد!

 

برف هم آرام‌آرام از آسمان به پایین می‌آمد...

 

آن موقع، دانه‌های برف در نظرم فرشتگانی بودند که آن دانه را به سانِ یک چتر بالای سرشان گرفته و سقوطِ آزاد را تجربه می‌کنند؛ یا شاید هم، مانند عمه‌جان که به شهر دیگری مهاجرت کرده، فرشتگان هم به سرزمینِ ما مهاجرت کرده‌اند؟!

 

آن شب بود که خانجون با صدای ضعیفی به پدرم گفت:

- همه نانِ دلشان را می‌خورند!

 

اکنون، بعد از بیست‌و‌اندی سال که از آن شب می‌گذرد، در این فکر به سر می‌برم که چرا من هیچ‌وقت نانِ دلم را نخوردم؟

 

در دلم عشق بود... عشق ندیدم!

 

مهر بود... بی‌مهری دیدم!

 

امید بود... هرچه چشم گرداندم، چیزی نیافتم که به امیدِ آن زندگی کنم!

 

شاید هم خانجون اشتباه گفته بود؟!

 

یا شاید من وصله‌ی ناجورِ قوانینِ طبیعت هستم؟!

 

شاید هم یک شبِ سرد و تاریک و برفی، که قراری مبتنی بر آفریده شدنم وجود نداشت، با دانه‌ی برفی فرار کرده‌ام و این‌ها همه برای مجازاتم است؟!

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

بهمن ۱۴۰۳

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیزتر از جانی که قرار بود بمانی...

 

دلتنگت شده‌ام.

 

کجایی؟

 

حالت خوب است؟

 

زندگی بر وفقِ مراد است، به حمدالله؟

 

آخر، در آن شبِ دل‌کُش و پر از درد گفته بودی از وقتی که آمده‌ای، زندگی بر دهانت تلخ شده، همچون قهوه... تو هم که تا اسمِ قهوه را می‌شنیدی، صورتت را مچاله می‌کردی!

 

اکنون روزگار بر دهانت شیرین شده یا هنوز چون قهوه تلخ است؟

 

باید به عرضت برسانم که از وقتی رفته‌ای، خنده هم از لبانم پر کشیده و رفته...

 

گونه‌ها و لبانم دیگر به سرخیِ انار نیست؛ شاید از برکاتِ فراقی‌ست که به من تحمیل کرده‌ای!

 

از خودت که نمی‌گویی، پس امانی بده من از خبرهایی که دارم به تو بدهم.

 

دیروز دکتر رفته بودم، عزیزتر از جان.

 

(می‌پرسی برای چه؟

 

بسیار خب... در نامه‌ی قبلی به تو گفته بودم فردای همان شبِ دردناک، لرزشِ دستانم دوباره بازگشت.)

 

دکتر می‌گفت:

«لرزشِ دستت از اعصابت است؛ برو فکرِ اعصابت باش و آن‌قدر خودت را عذاب نده!»

 

نمی‌داند من که خودم را عذاب نمی‌دهم...

 

دوریِ توست که ملکه‌ی عذابِ من شده!

 

هیچ‌کس نمی‌داند، جز گلدانِ اطلسیِ زیبایم!

 

راستی، کی برمی‌گردی؟

 

اصلاً روزی برخواهی گشت؟

 

کی قرار است این خانه باز هم به مددِ حضورِ تو، نور و گرما را به خود ببیند؟!

 

هرجا می‌روم، بوی تو را می‌شنوم!

 

هرجا می‌روم، خاطراتِ با تو بودن درونِ کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن و قلبِ درمانده‌ام تکرار می‌شود.

 

ستاره درخشان‌نیا ✍🏻spacer.png

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...