رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۵۶ ✍🏻

ساعت ۶:۰۰

۲۴ آذر یک هزار و چهارصد

ـــــ

به اتاقِ طبقهٔ بالا رفتم. روی صندلیِ راکِ پشتِ پنجره نشسته‌ام و نگاهِ منتظرم که یارِ دلکشِ ما از پشتِ ماه بیرون بیاید و بلکه یک دل سیر نگاهش کنم.

صدای درِ اتاق بلند شد. همچنان نگاهم به حیاطِ خانه‌شان معطوف بود.

- بیا داخل.

در باز شد و صدای آرامِ معتمد در اتاق پیچید.

- قربان، صبحانه برایتان آوردم. یک خانمِ میانسالی را برای کارهای خانه و آشپزخانه استخدام کردم.

پاسخ دادم:

- میل ندارم فعلاً. کارِ خوبی کرده‌ای!

ساعتِ مچی‌ام را بالا بردم... ساعت تازه شش و نیم شده، پس کی رخ می‌نمایی، جانِ شیرینم؟!

صندلی را تندتر تکان دادم که ناگهان دیدم دخترک با عجله به حیاط رفت و کفش‌هایش را پوشید. در آینه‌ای که توی ایوان بود، خودش را نگاه کرد و با گام‌هایی سریع از خانه خارج شد.

دلبرکم... بعد از بیست سال، دیدارمان مبارک. کاش می‌دانستی که بی تو یک کالبدی بودم که جان نداشت! آخ، جانکم!

درِ خانه‌شان هنوز مانند قدیم بود؛ دری آهنیِ کوچک با گل‌هایی بزرگ.

بعد از قفل کردنش، کلید را در کیفش انداخت و چند قدم به جلو رفت که ناگهان ایستاد.

بلند شدم.

چیزی جا گذاشته بودی، جانِ دلم؟! یا شاید هم نگاه و حضورِ مرا حس کرده بودی؟!

نوبت به او که می‌رسید، قلبِ من انگار پسرکی هجده‌ساله می‌شد؛ همان‌قدر بی‌تاب و پرتپش!

نگاهی به دور و اطرافش کرد و بعد رفت و از دیدِ من دور شد.

جانِ دلم، اگر بدانی چه حرف‌ها برایت دارم.

از پله‌ها به پایین روانه شدم. به آشپزخانه که رفتم، همان خانمی که معتمد گفته بود، در حالِ آشپزی بود.

- سلام.

پیاز از دستش در سینک رها شد. برگشت.

- سلام، آقا! ترسیدم، این‌طور بی‌هوا آمدید.

دستانش را با پیش‌بندش خشک کرد.

- صبحتون بخیر. شما باید پاشاخان باشید، من هم اکرم هستم.

به نظر می‌رسید هم‌سنِ خانم‌گل باشد.

سری تکان دادم و پشتِ میز نشستم. چند لقمه خوردم که تلفن زنگ زد. تلفن را از روی میز برداشتم.

- بگو، حشمت.

با چرب‌زبانی گفت:

- صبحتون بخیر، قربان. همه‌چی خوبه؟ کم‌وکسری ندارید؟

با بی‌حوصلگی پاسخ دادم:

- اگر برای حال‌واحوال کردن تماس گرفته‌ای، قطع کنم؟

شتاب‌زده گفت:

- نه، نه قربان. از خانم برایتان خبری دارم.

به گمانم نگرانیِ قلبی‌ام در صدایم نفوذ کرده بود.

- چه شده؟

صدای بوقِ ماشین و موتور از پشتِ خط به گوشم رسید.

- قربان، آمدنِ بیمارستان. برای پرس‌وجو که رفتیم، گفتند انگار نوارِ قلب و اِکو می‌خواهند بگیرند.

نفسِ عمیقی کشیدم.

- احتمالاً چند روزِ دیگر هم نوبتِ چکاپ دارد. مشکلی نیست.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 58
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

رمان تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه - تراژدی خلاصه: می‌خواهم راویِ زندگیِ آذرخش مهرزاد باشم. بانویی که دبیرِ علوم و فنون ادبی و ادبیا

پارت ۱✍🏻 • بیست‌ونهم آذرماه، سال یک‌هزار و چهارصد • • ساعت ۶:۰۰ • • حال • به گمانم خاکستری‌ترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم...!   قوریِ گل‌د

پارت ۲✍🏻 • بیست سال پیش • • نوروزِ یک‌هزار و سیصد و هشتاد • • ساعت ۱۶:۴۵ • دستگیره را به دست گرفتم. با عجله قابلمهٔ کیک را از روی گاز برداشتم و آن را داخل سینی برگرداندم. با ذوق به

پارت ۵۷ ✍🏻

۲۵ آذر یک هزار و چهارصد

ساعت ۹ صبح

ــــــــ

روبه‌روی آینهٔ کنسولِ قهوه‌ای ایستادم. دستکش‌های چرم را پوشیدم. اورکت را روی شانه‌هایم انداختم و از اتاق خارج شدم.

درِ کناری باز شد و معتمد بیرون آمد.

- جایی می‌روید، پاشاخان؟

در را پشتِ سرم بستم.

- بله.

از پله‌ها پایین رفتم و او هم پشتِ سرم روانه شد. سوئیچ را از روی جاکلیدی برداشت.

کفش‌هایم را پوشیدم و منتظرش ایستادم که صدایش را شنیدم.

- اکرم‌خانم، اگر چیزی احتیاج دارید تهیه کنم؟

از پله‌های پاگرد پایین آمدم. دیوارهای حیاط حالتی مثل کاهگل داشتند. صاحبِ قبلی، کلِ دیوارها را با گلِ کاغذی و پیچک تزئین کرده بود. کاش دخترک هرچه زودتر اینجا را ببیند. اگر این کارهای ناتمام هرچه زودتر تمام شود و خطری دیگر او را تهدید نکند، او را ملاقات کنم و به اندازهٔ بیست سال تماشایش کنم!

یک گام، دو گام، سه گام و... در نهایت شش گام به سمتِ چپ رفتم و حیاط با دو پلهٔ کوتاه به پارکینگ وصل می‌شد. پایین رفتم و پرادوی مشکی را حشمت روبه‌رو پارک کرده بود.

پشتِ فرمان نشستم. بعد از چند دقیقه معتمد سر رسید.

- چرا شما؟ اجازه دهید من رانندگی کنم.

دستی به فرمانِ ماشین کشیدم.

- نه، خیلی وقت است که پشتِ فرمان نبودم.

گفت:

- هر طور راحتید.

و سپس سوئیچ را به سمتم گرفت.

در خیابان‌ها رانندگی می‌کردم و هیچ‌کس نمی‌داند که بعد از بیست سال دوریِ اجباری از میهن، حتی دود و آلودگی‌های معلق در هوا هم لذت‌بخش است. ترافیکِ آزاردهنده‌ای که یک زمانی برایم عصبی‌کننده بود، حالا روح‌نواز بود.

زیرِ درخت، ماشین را پارک کردم و سوئیچ را به طرفِ معتمد گرفتم.

- همین‌جا بمان، برمی‌گردم.

کیفِ پول را از جیبم درآوردم و از پسرکِ گلاب‌فروش، سه شیشه گلاب و از دخترکِ گل‌فروش، بیست شاخه گل خریدم.

مزارِ خانم‌جان را پیدا کردم. روی زمین نشستم. گلاب و گل را کنارم گذاشتم.

- سلام عرض شد، خانم‌جان. می‌شناسی‌ام؟ پاشا هستم... روزی مرا «پسرم» خطاب می‌کردی، یادت می‌آید؟

درِ شیشه را باز کردم و هم‌زمان که گلاب می‌ریختم، دستم را روی مزار می‌کشیدم تا تمیز شود.

- مرا ببخشید. قول داده بودم که از او مراقبت کنم، اما بیشتر آزارش دادم. اما باور کنید که من یک بار دل دادم؛ آن هم به آذرخش بود و هست.

هشت شاخه گل را روی مزار گذاشتم.

- خانم‌جان، کمکم کنید... برایم دعا کنید. همه‌چیز را برایش تعریف می‌کنم. بی‌گناهی‌ام را ثابت می‌کنم.

خواستم بلند شوم که صدای زنگِ گوشی، سکوتِ بهشت‌زهرا را شکست.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۸ ✍🏻

۲۵ آذر یک هزار و چهارصد

ــــــــــ

تلفن را از جیبِ داخلیِ اورکت درآوردم. شماره‌ی رُندِ ناآشنایی بود. تماس را وصل کردم.

- بفرمایید؟

صدای نفسِ عمیقی در گوشی پیچید.

- پس بالاخره برگشتی، پاشا دماوندی؟

ابروهایم در هم رفتند.

- به جا نمی‌آورم.

خنده‌اش باعث شد تلفن را از گوشم فاصله دهم.

- عجب! پس برادر زنِ سابقت را به جا نمی‌آوری؟! پارسال دوست، امسال آشنا پاشاخان.

«خان» را با تمسخر بیان کرد. دندان‌هایم را روی هم فشردم.

- چه می‌خواهی، کفتار؟

صدایش پر از خشم شد.

- کسی را که بیست سال در گنجه‌ات پنهان کردی، پیدا کردم.

دست‌هایم مشت شد.

- از چه حرف می‌زنی، فرزاد بهروز؟

صدای فریادش در تلفن پیچید.

- از همان زنی که به خاطرش خواهرم، پری را پس زدی و فرار کردی! از آذرخش مهرزاد حرف می‌زنم!

دندان‌قروچه کردم.

- ببند دهانت را، مردکِ بی‌شرف. بیست سال کافی نبود؟ مغز کوچکت را آرام نکرد؟

نعره کشید:

- نه، کافی نبود! وقتی که خواهرِ مظلوم و بیچاره‌ام در گوشهٔ بیمارستان روانی بستری است و حالش روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود.

پاسخ دادم:

- گوش‌هایت را باز کن، فرزاد بهروز! خواهرت همه‌چیز را می‌دانست. فهمیدی؟ همه‌چیز را! در ضمن، حالِ خرابِ او تقصیرِ من نبود! او از همان بچگی نرمال نبود، خودت هم می‌دانی.

تهدیدآمیز گفتم:

- اگر دست از پا خطا کنی، فرزاد، اگر باد به گوشم برساند که دستت به چیزی که نباید خورده، آن وقت ساکت گوشهٔ رینگ نمی‌نشینم که نظاره‌گر باشم! هرچه هست را روی دایره می‌ریزم.

تلفن قطع شد و صدای بوق در گوشم پیچید.

به سمتِ مزارِ پدربزرگ رفتم.

- بالاخره از آن گوشهٔ دنیا بیرون آمدم، همهٔ آن نقشه‌هایتان را نقش بر آب کردم!

گل‌ها را روی سنگ گذاشتم.

- تو تمام زندگی‌ام را خراب کردی، اما من دوباره می‌سازمش.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵۹✍🏻

حال

۳۰ آذر یک هزار و چهارصد

ساعت ۱ ظهر

ــــــــ

- قربان، دیگر کافی است. یکم بنشینید.

در سالن قدم می‌زنم.

- دستِ خودم نیست. از صبحِ علی‌الطلوع که با فرشته‌خانم رفته، هنوز برنگشته است. چطور آرام باشم؟!

گوشی را از روی میزِ جلو مبلی برمی‌دارم. به طرفِ معتمد پرتابش می‌کنم و او روی هوا آن را می‌قاپد.

- دوباره به آن حشمتِ مفت‌خور زنگ بزن. پولِ مفت می‌گیرد، مرتیکه!

پشتِ پنجره می‌روم و پرده را کنار می‌زنم. صدای تلق و تولوقِ آشپزخانه، صدای پرنده‌ها و حتی تیک‌تیکِ ساعتِ ایستادهٔ کنارِ تلویزیون هم روی اعصاب است.

بدون اینکه به طرفِ معتمد برگردم، می‌گویم:

- اکرم‌خانم را امروز مرخص کن.

صدای بوقِ تلفن در سرم می‌پیچد...

کجایی، دخترک؟ نکند... نکند دستِ آن شغال به تو رسیده؟

کجایی، جانِ جانان؟ شش ساعت شده که از حالت بی‌خبرم!

نگفتی این پیرمرد اگر نداند که چه اوضاع و احوالی داری، از نگرانی دق می‌کند؟

نه، یک‌جا ماندن که فایده ندارد. خودم... خودم باید بروم و گوشه‌به‌گوشهٔ طهران را دنبالش بگردم!

با سرعتِ نور شال و کلاه می‌کنم که معتمد از پایین بلند می‌گوید:

- قربان، پیدایشان کردند.

از خانه خارج می‌شویم و به پارکینگ می‌رویم.

پشتِ فرمان می‌نشیند. می‌گویم:

- کجاست؟

توی کوچه ماشین را نگه می‌دارد و با ریموت در را می‌بندد.

- توی راه برایتان تعریف...

نمی‌گذارم جمله‌اش کامل شود. دیگر ظرفیتِ امروزم تکمیل شده است.

- معتمد، همین الان دهان باز می‌کنی و هرچه هست را می‌گویی.

نگاهم را تهدیدوار به او می‌دوزم.

- اگر نگویی، کلِ حرص و خشم و نگرانی که وجودم را پر کرده، روی تو خالی می‌کنم. می‌دانی که انبارِ باروتم!

سری تکان می‌دهد و بعد از چند ثانیه صدایش در اتاقکِ ماشین می‌پیچد.

- یادتان هست که حشمت چند روز پیش گفته بود خانم اِکو و نوارِ قلب گرفته؟

منتظر، سرم را بالا و پایین می‌کنم.

دنده را عوض می‌کند و بیشتر گاز می‌دهد.

- فردای آن روز یا پس‌فردایش هم بود که به مطبِ دکتر رفتند.

پایم را تکان می‌دهم و از میانِ دندان‌های چفت‌شده‌ام می‌گویم:

- باید با انبردست از دهانت حرف بیرون بکشم، معتمد؟

ابروهایش در هم می‌روند. نگاهی به آینه‌های بغل می‌اندازد و راهنما می‌زند.

- دکتر برای خانم نوبتِ عمل زده بود... عملِ پیوندِ قلب!

صدایش در گوشم زنگ می‌زند و انگار دنیا دورِ سرم می‌چرخد. تقصیرِ من بود...منِ لعنتی او را به این نقطه رساندم، وگرنه او آن‌قدر مشکلش شدید نبود!

جلوی بیمارستان می‌ایستد.

- الان توی اتاقِ عمل هستند.

در را باز می‌کنم و فقط می‌دوم تا خودم را به او برسانم.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶۰✍🏻

خودم را به ایستگاه پرستارها می‌رسانم.

- خانم... خانم، آذرخش مهرزاد...

سینه‌ام به خس‌خس افتاده. بعد از آن آتش‌سوزی که در آن نقطهٔ آخرِ دنیا رخ داد، ریه‌ام آسیب دید و این دویدن نفسم را به شماره انداخته بود.

- آذرخش مهرزاد کجاست؟

توی مانیتورِ جلویش اسم را سرچ می‌کند، عینکش را به چشمش می‌زند و می‌گوید:

- توی اتاقِ عمل هستند. اتاقِ عمل هم طبقهٔ بالا، آخرِ راهرویِ سمتِ راست.

به سمتِ پله‌های تهِ سالن می‌دوم و از پله‌ها بالا می‌روم. نگاهِ حیرانم را دورِ سالنِ طبقهٔ یک می‌چرخانم و با قدم‌های بلند به طرفِ راهرو می‌روم.

چرا این راه انقدر طولانی شده؟!

جانانم... لطفاً زنده از آن اتاقِ عمل بیرون بیا!

به تهِ راهرو می‌رسم و زنگِ کنارِ درِ اتاقِ عمل را می‌زنم.

صدای عصبیِ زنی در آیفون می‌پیچد.

- بله؟

تا می‌آیم حالش را بپرسم، بوقِ ممتدی به گوش می‌رسد.

پرستارِ پشتِ آیفون با هول‌وولا می‌گوید:

- ایست قلبی... ایست قلبی...

پزشکِ دیگری را پیج می‌کنند و نگاهِ وحشت‌زدهٔ من خیره می‌شود به آن اتاقی که انگار شبیه یک سیاه‌چاله است...

سیاه‌چاله‌ای که جانِ عزیزترینم را می‌خواهد برباید!

به من برگرد، آذرخش...لطفاً برگرد!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶۱✍🏻

دانای کل

ـــــــــــ

 

نورِ سفیدِ چراغ‌های اتاقِ عمل، کوچک‌ترین سایه‌ای باقی نگذاشته است.

صدای منظمِ مانیتور، سکوتِ سنگینِ اتاق را می‌شکند.

- فشار؟

- هشت روی پنج.

- اکسیژن؟

- نود و هشت.

جراح، بدون آنکه نگاهش را از میدانِ عمل بردارد، دستش را جلو می‌آورد.

- پنس.

پرستار، وسیله را کفِ دستش می‌گذارد.

چند ثانیه همه‌چیز آرام پیش می‌رود.

ناگهان صدای مانیتور تغییر می‌کند.

بوقی کشیده...سپس آلارمِ پشتِ آلارم.

متخصصِ بیهوشی سرش را بالا می‌آورد.

- ریتم افت کرده!

همه‌چیز در یک لحظه تغییر می‌کند.

- فشار؟

- افت شدیدی کرده.

- اپی‌نفرین آماده!

پرستار، آمپول را باز می‌کند.

جراح با صدایی محکم می‌گوید:

- سریع‌تر!

چند ثانیه بعد.

- قلب ریتم نمی‌گیرد...

چشم‌های همه به مانیتور دوخته می‌شود.

خطوطِ سبزِ روی صفحه، نامنظم بالا و پایین می‌روند.

- دفیبریلاتور!

پرستار دستگاه را کنار تخت می‌آورد.

- شارژ...

- آماده.

- همه عقب!

پدل‌ها روی قفسهٔ سینهٔ آذرخش قرار می‌گیرند

- شوک!

بدنِ آذرخش اندکی از تخت جدا می‌شود.

همه دوباره به مانیتور نگاه می‌کنند.

سکوت، اتاق را پر کرده و تنها صدای نفس‌های بریدهٔ اعضای تیم به گوش می‌رسد.

- دوباره.

- شارژ بیشتر.

- همه عقب...

- شوک!

دومین شوک وارد می‌شود و بدنِ آذرخش بار دیگر از تخت فاصله می‌گیرد و آرام روی تخت فرود می‌آید.

همهٔ نگاه‌ها به مانیتور دوخته می‌شود...

سکوت.

تنها صدای بوقِ ممتد در اتاق می‌پیچد.

جوانه های عرق روی پیشانی جراح زیر نور چراغ می‌درخشد.

-دوباره، نباید از دست برود.

 

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶۲ ✍🏻

پاشا

ـــــ

مانند دوره سربازی‌ام، پشت در اتاق عمل قدم‌رو می‌روم. کاش من روی آن تخت خوابیده بودم، آخ، دخترک مهربانم!

صدای قدم‌هایی پشت سرم باعث شد سرم را برگردانم.

- شما؟ اینجا؟

نگاهم را به زنی می‌دوزم که می‌دانم مادری را در حقِ دخترکم به اعلا رسانده.

- لطفاً الان وقت این حرف‌ها نیست. آذرخش...

میان کلامم می‌پرد و صورتش به آنی سرخ می‌شود.

- وقت هم که تعیین می‌کنید؟! از اینجا بروید، آقا!

بی‌توجه به حرفش، کلافه و نگران، تقریباً فریاد می‌زنم:

- آذرخش ایست قلبی کرده، می‌فهمید؟ ایستِ قلبی! چطور می‌توانم بروم؟

بهت‌زده، زانوانش خم می‌شود و روی زمین می‌افتد. اشک‌هایش گوله‌گوله پایین می‌چکد، دستش را روی دهانش فشار می‌دهد و هق‌هقش را خفه می‌کند.

به طرف زنگ آیفون کنار در اتاق عمل هجوم می‌برم و آن دکمه کوچک سیاه‌رنگ را فشار می‌دهم؛ یک بار، دوبار، سه بار، تا بالاخره صدای مردی در راهرو می‌پیچد:

- چه‌شده آقا؟ وضعیت اضطراری هست. انقدر دینگ و دینگ زنگ نزنید، بگذارید ما کارمان را بکنیم.

تا به خودم می‌آیم که جوابی به او بدهم، فرشته خودش را می‌رساند و با گریه می‌پرسد:

- حالش... حالش چطور است؟

مرد کلافه «پوفی» می‌کشد.

- نمی‌دانیم، فعلاً در حال احیا هستیم. لطفا مزاحم کار تیم نشوید!

دستم را به دیوار تکیه می‌دهم، صورتم را مقابل آیفون می‌برم تهدیدآمیز می‌گویم:

- گوش کن، پسرک! هرچه بخواهید به پایتان می‌ریزم؛ از طلا و دلار گرفته تا زمین! فقط آن زن را که روی تخت خوابیده، نجات بدهید!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶۳ ✍🏻

ــــــــــــ

پسر، خشمگین‌تر، از پشت آیفون پاسخ می‌دهد:

- وقت ما را نگیرید، حفظ جان بیمار برای ما از هرچه پول و مایملک است، مهم‌تر است!!

فرشته ملتمسانه می‌نالد:

- جان هرکس که عزیز است، بگو حالش چطور است؟ برگشت؟

قبل از پاسخ پسر، صدای داخل اتاق عمل به گوش می‌رسد:

- ضربانش برگشت!

شانه‌هایم می‌افتد و روی صندلی‌های خشک آبی، خودم را پرت می‌کنم.

کت را در می‌آورم و کنارم می‌اندازم. آرنجم را روی زانویم می‌گذارم و صورتم را به کف دستانم فشار می‌دهم... خدایا، چگونه شکرانه دوباره دادنش را به جا بیاورم؟! به محض مرخص شدنش، می‌گویم ۳ تا گوسفند قربانی و گوشتش را میان مستمندان و خانه سالمندان پخش کنند.

تا می‌آیم نفس راحتی بکشم، صدای خسته فرشته، توجهم را به او جلب می‌کند.

- برو، برو و دیگر هم هیچ‌وقت پشت سرت را نگاه نکن! تو در گذشته‌اش بودی، کسی که در گذشته باشد، لیاقتِ حضور در آینده را ندارد!

نگاهش نمی‌کنم، رویِ نگاه به او را ندارم... انگار خانم‌جان هنوز مرا نبخشیده، انگار خانم‌جان از زبان فرشته سخن می‌گوید.

عصبی، تن صدایش بالاتر می‌رود.

- می‌شنوی؟ او به خاطر حضور نحسِ تو، روی آن تخت، در آن اتاق است. تو و آن کارت لعنتی‌ات را می‌گویم که در سال ۸۰ فرستادی! یادت می‌آید؟

سرم به ضربی بالا می‌آید.

- چه کارتی؟ من که کارتی نفرستاده‌ام! آخرین بار، اول فروردین بود که آمدم و گفتم پدربزرگم مرا مجبور کرده که با پری فرزاد ازدواج کنم. اما...

نمی‌گذارد حرفم را به اتمام برسانم. روی صندلی می‌نشیند.

- کارت دعوت عروسی فرستادی، بعد از آن کارت بود که اسمش در لیست پیوند رفت.

دستم مشت می‌شود.

- حتماً کار پدربزرگم بوده! مرد نفرت‌انگیز!

انگار با شنیدن این خبر، آرام‌تر شده بود.

می‌پرسد:

- این بیست سال کجا بودی، پاشا اروند؟

در چشمانش نگاه می‌کنم، محکم جواب می‌دهم:

- اولین نفر، آذرخش است که باید بفهمد، به هیچ‌کس حرفی نخواهم زد، جز او!

سرش را تکان می‌دهد.

- راه سختی را در پیش گرفته‌ای، پاشا! اگر تو را نبخشید، چه می‌کنی؟

آب یخ روی سرم ریخته می‌شود، چشمانم دودو می‌زند و از سؤالش سرگیجه گرفته‌ام.

- یکی از دوستانم، معتمد، قبل از آمدنمان این را از من پرسید، می‌دانی چه کردم؟

منتظر نگاهم می‌کند.

- هرچه جلوی رویم بود را شکستم و داد و فریادم در کل خانه پیچیده بود. اما الان؟ در این لحظه؟ می‌خواهم او سالم از آنجا بیرون بیاید... حتی اگر دیگر صورت مرا هم نخواهد ببیند. فقط می‌خواهم زنده و سلامت باشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶۴ ✍🏻

 

ـــــــــ

 

نگاهِ پرسشگرش روی دستم قفل می‌شود. گوشی‌ام زنگ می‌خورد؛ شماره ناشناس است.

- بله؟

صدای خنده‌ای گوش‌خراش در تلفن می‌پیچد.

- پیداش کردم، پاشا خان، پیداش کردم! چشم و گوشت را باز نکنی، همان‌جا کارش را تمام می‌کنم!

از فرشته فاصله می‌گیرم، دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و مشتم را با خشم به دیوار می‌کوبم.

- روانی... روانی! دستت هم به یک تار مویش نخواهد رسید. از آن تختِ طاووسی که برای خودت ساخته‌ای پایین می‌کشانمت!

تماس قطع می‌شود.

دوباره رو به فرشته می‌کنم، انگشت اشاره دست سوخته‌ام را تکان می‌دهم و هشدار می‌دهم:

- تنها کسی که توی این بیمارستان به او اعتماد دارم، شما و همسرتان هستید. می‌دانم که آذرخش را اندازه چشمانتان دوست دارید. لطفاً از پشت در تکان نخورید، هرکس که مشکوک بود را نگذارید به او نزدیک شود!

چشمانش دودو می‌زند، صورتش همرنگ سفیدی دیوار شده است. لحظه‌ای درنگ نمی‌کنم؛ به سمت در خروجی می‌شتابم. شماره حشمت را پیدا می‌کنم و تماس می‌گیرم. چند بوق می‌خورد و پاسخ می‌دهد:

- جانم خان؟ امر بفرما!

به پارکینگ بیمارستان می‌رسم و فریادم در کل آن محیط سرپوشیده می‌پیچد.

- حشمت! حشمت، دستم به تو برسد، سرت را روی سینه‌ات می‌گذارم، حشمت!

حیران می‌پرسد:

- قربانتان گردم، چه شده؟

در ماشین را می‌گشایم و خودم را روی صندلی پرت می‌کنم. با اشاره‌ای به معتمد می‌فهمانم که حرکت کند.

- آدم‌هایی که داری را بیشتر می‌کنی، حشمت! دور تا دور بیمارستان می‌گذاری. اگر پرستار یا دکتر مورد اعتمادی داری، کنار خانم می‌گذاری!

با عجله پاسخ می‌دهد:

- چشم، چشم! چه شده؟

دستم را روی داشبورد فرود می‌آورم.

- به خاطر بی‌عرضگی شما مفت‌خورها، آن فرزاد بهروز بی‌ناموس، خانم را پیدا کرده، فهمیدی؟

دوباره غرش می‌کنم:

- بجنب... بجنب، حشمت! وگرنه منِ زخمی، همه‌تان را فلک می‌کنم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...