ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 17:32 اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 17:32 (ویرایش شده) رمان تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: گاهی یک نگاه میشود سرآغاز سرنوشت. سرنوشتی که میان عشق و اجبار گم میشود! ویرایش شده دیروز در 21:57 توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در دیروز در 17:57 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 17:57 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا امپرا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 18:16 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 18:16 پارت ۱ ۱۴۰۰/۹/۲۹ ـ حال به گمانم خاکستریترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه داشت و هم عشق و هم...! چای را روی میزِ خاکگرفته قرار میدهم و روی صندلیهای لهستانی مینشینم. به برج میلادی که دود و آلودگی آن را دربرگرفته، لبخند تلخی میزنم. چای را مزهمزه میکنم و دهانم از داغیاش میسوزد. میسوزد، اما سوزش قلبم که بیشتر است! قلبی که بیست سال است نابود شده! چای را همانطور روی میز رها کردم و به سمت اتاق رفتم. شانه را از روی آینهٔ کنسول برداشتم و موهایم را شانه زدم. بیست سال پیش گیسوانی داشتم که گندم در مقابلشان کم میآورد! در گذشتهای دور، اما نزدیک، باد سرکشی کرده و روسریام را روی شانهام انداخته بود. آنجا، آن مرد برای نخستین بار گیسوانم را دید و گفت: «هیچکس نظیر موهای تو را ندارد، آذرخش!» و من، منِ «شیرین» شدهٔ آن روزها، قند در دلم آب میشد. محکمتر شانه میزنم... من چرا دلم تنگ است؟ منِ چهلسالهٔ پیر، چرا دلم تنگ است؟ باید مرور کنم آن گذشتهٔ کذایی را تا بتوانم فراموشش کنم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 18:16 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 18:16 پارت ۲ {بیست سال پیش؛ نوروز یکهزار و سیصد و هشتاد} گونهٔ صورتیرنگ خانمجان را بوسیدم. «خانمجان، عیدت مبارک! سایهات مستدام!» در آغوشم کشید. با صدایی لرزان که غم در آن بیداد میکرد، گفت: «زنده باشی، مادر! عید تو هم مبارک، آذرخشم!» قاب عکس پدر و مادرم را با بغض در آغوش گرفت. «جایتان خالی است. کاش کنارمان بودید.» قلبم تیر کشید و با لبخندی تصنعی گفتم: «خانمجان، عیدی من کجاست؟» اشک گوشهٔ چشمش را پاک میکند و قرآن را از روی سفرهٔ هفتسین برمیدارد. پنج تومان، با لبخندی که با چشمان خیسش تضادی غمانگیز ایجاد کرده بود، کف دستم گذاشت. پرسید: «از آن شازده چه خبر، مادر؟» لپهایم میشود انار! سرم را زیر انداختم و گفتم: «نمیدانم، خانمجان.» لبم را زیر دندان میکشم و تصویر دو چشم عسلی پیشِ دیدگانم جان میگیرد. یعنی حالش خوب است؟ اکنون کجاست؟ چه میکند؟ با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود میآیم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 18:19 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 18:19 پارت۳ با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود میآیم. به حیاط میروم و از روی طناب، چادرِ حریرِ رنگی را سر میکنم. در را باز کردم و دهانم از دیدن مردی که اینچنین ویران شده بود، باز ماند. مردی که هیچگاه او را اینگونه ندیده بودم. از جلوی در کنار میروم و او در سکوت وارد میشود. روی نیمکت چوبی مینشیند و خیرهام میشود. آب دهانم را فرو میدهم و با دلشوره میپرسم: «چه شده؟ خوبی؟» دو طرف چادر را میان دستانم فشار میدهم. «اصلاً... اصلاً کجا بودی؟ میدانی چقدر منتظرت بودم؟ گفتی دو روز مهلت میخواهم، آذرخش؛ اما دو روز شد دو هفته!» همچنان نگاهم میکند. چهل زنِ رختشورخانهای در دلم برپا کردهاند که عظمتش ناگفتنی است. بغض، ناخنهای زشتش را به دیوارههای گلویم میکشد. «چرا سکوت کردهای؟ میخواهی فقط بنشینی و مرا نگاه کنی؟» دستی به موهایش کشید و با صدایی خشدار گفت: «بغض نکن، آذرخش. به والله قسم، بغض کنی، مادرِ کسی را که اشک به چشمت آورده، به عزایش مینشانم!» پوزخند زدم. «قسمِ الله میخوری و حاضری کفاره بدهی؟ میخواهی مادر خودت را عزانشین کنی؟» بلند میشود و به طرف حوضِ کاشیکاریشده میرود... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 20:25 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 20:25 پارت ۴ کنارش میایستم. به ماهیهای گُلی خیره میشود. «میتوانی برایم یک لیوان چایِ داغِ قندپهلو بیاوری؟» پا تند کردم و از پلههای ایوان بالا رفتم. درِ چوبی را هل دادم. به آشپزخانه که روبهروی درِ ورودی قرار داشت، رفتم. استکان و نعلبکیِ شاهعباسی را داخل سینی گذاشتم. استکان را از چای دورنگ پر کردم. دو حبه قند هم کنارش گذاشتم. به اتاقِ خانمجان میروم که میگوید: «آمد؟» بغض در صدایم، به گمانم، مشهودتر از مشهود است. «خانمجان، نمیدانم چه شده که اینقدر آشفته است!» روسریاش را سر میکند و با من به حیاط میآید. «خوش آمدی، پسرم!» پاشا برمیگردد. «سلام، حاجخانم.» از پلهها پایین رفتم و سینی چای را به طرفش گرفتم. استکان را برمیدارد و زیر لب «ممنون»ی میگوید. پوزخندی میزند. خشم در صدایش پیداست: «پدربزرگم نام مرا پاشا گذاشت. کودکیِ من همیشه با او گذشت. مردی است که فقط خواستههای خودش را میبیند. آرزوها و آمالی دارد که اکنون میدانم پوچ است و تهی!» خانمجان روی قالیچهای که در ایوان پهن است، نشسته و گوش میکند که این مرد چه میخواهد بگوید... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 20:30 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 20:30 پارت ۵ خانمجان روی قالیچهای که در ایوان پهن است، نشسته و گوش میکند که این مرد چه میخواهد بگوید؛ مردی که برای گفتن حرف اصلیاش آسمانریسمان به هم میبافد و مقدمهچینی میکند. دستانش مشت میشود. «مادر و پدرم را با حرفهایش فراری داد؛ با تکهها و کنایههایی که به برخورد مهربانانهٔ مادرم با خدم و حشم میزد، با تمام قدمهایی که برمیداشت مخالفت میکرد. مرا مانند خودش بزرگ کرد؛ بدون قلب و بدون احساس!» لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «اما هنگامی که تو را در آن دانشگاه دیدم، عضو گوشتیای که بیستوپنج سال فقط خون را پمپاژ میکرد و با ریتمی یکنواخت میتپید، تندتر تپید. عجیب بود برایم... بیهمتا و خاص!» برمیگردد و خیرهام میشود. «پرسیده بودی کجا بودی؛ شب و روز کنار پدربزرگ بودم تا اجازهٔ ازدواج بگیرم و بتوانیم کنار هم، شانهبهشانه زندگی کنیم.» استکان را به دستم میدهد. دستانش را پشت سرش قفل میکند. «فکر میکردم برای نوهای که خود نامش را انتخاب کرده، برای نوهای که عزیزتر از فرزندش است، آسمان را میآورد اگر درخواست کنم...» پوزخندی میزند که تلخیاش را میتوانم روی زبانم مزه میکنم. چرا صدایت با بغض و اندوه درآمیخته، مردِ من؟ ادامه داد: «عزیز نبودم. خیال خامی بود که بیستوهفت سال با آن زندگی کردم. گفتم آذرخش را میخواهم و پیرمرد عصا بر زمین کوبید و فریاد زد: "نه! با کسی ازدواج خواهی کرد که من میگویم!"» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در دیروز در 20:34 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 20:34 پارت ۶ دو نفر، به یک نفر بازی میکردیم و پیرمرد نامهربان، پاشا را کیش کرد و مرا مات! استکان از دستم رها میشود. صدای افتادنش در گوشم زنگ میزند. دستم را به دیوارِ آجری میزنم تا از افتادنم جلوگیری کنم؛ ایستاده بمانم و مرگ آرزوهایم را نظاره کنم! صدایم، مانند اوست: «قرار بود داستان ما به وصال ختم شود، نه به رفیقِ نیمهراه بودن، پاشا!» نگاهم میکند و چشمانش، یک وجب از وطنِ چشمانم آنورتر نمیرود. مردِ من که دیگر سهم من نیستی، بگو چرا چشمانت برق میزند؟ صدایم مرتعش است و انگار از تهِ چاه بیرون میآید. «پاشا...؟» چشم میبندد. «ببخش مرا، آذرخش! حلال کن دلم را! من نخواستم رفیقِ نیمهراه شوم. خواستم بمانم و با هم خانهای بسازیم که فقط عشق داشته باشد و محبت. انگار نمیخواهند و من هم قدرتی برای مبارزه ندارم.» هوا؟ نیست. اکسیژن؟ این هم نیست. آرزو برای ساخت آینده؟ نیست... نیست... نیست... یک پوچیِ مطلق! نیستیِ بیپایان و بختکی که نمیگذارد از این کابوس رها شوم. در مقابل چشمانِ مبهوتِ من، او رفت... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل پارت ۷ در مقابل چشمانِ مبهوتِ من، او رفت... رفت... رفت... و قلب من نیز شد فرشتهای هبوطکرده! صدای «آذرخش» گفتنش، شعر خواندنش، شاخهگلهایی که برایم میآورد، لبخندهایی که سالی ماهی یکبار میزد و عجیب آن لبخندها به دل من مینشست، همه از جلوی چشمانم، مانند پردهٔ سینما، میگذشتند. با کمک خانمجان به داخل خانه رفتم. سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم: «خانمجان، لالایی میخوانی؟ دل من داغ دارد، خانمجان!» من، فارغ از محبوبم، رفیق شفیقم را از دست دادهام! دستان خانمجان گیسوانم را نوازش میکند و با صدای لرزانش برایم میخواند: «لالا دنیا گذرگاهه گذرگاهی که کوتاهه یکی رفته، یکی مونده یکی الان تو راهه لالالالا گل پونه که دنیا یک خیابونه یکی رفت و یکی اومد چرا؟ هیچکس نمیدونه لالالالا گل تازه که شبها چشم تو بازه...» {حال} کتوشلوار بادمجانی را تن میکنم. از پلههای حیاط پایین میروم. نگاهی به حوضِ خالی و کدرشده میاندازم و آهی از تأسف میکشم. تا وقتی که خانمجانم بود، این خانه پناهگاهی برای روح زخمی و ترکشخوردهام بود. مسافتِ کمِ حیاط تا درِ فلزیِ گلدار خانه را طی میکنم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل پارت۸✍🏻 مسافتِ کمِ حیاط تا درِ فلزیِ گلدار خانه را طی میکنم و بعد از قفل کردن در، کلید را داخل کیفِ چرمیِ قهوهایرنگی که هدیهٔ آسمان، دوست مهربانم، بود، میاندازم. به کوچهٔ خلوت نگاه میکنم. در گوشهبهگوشهٔ این کوچه، این شهرِ خاموش و آلوده، خاطراتِ من و من... من و او نهفته شده است. راه میروم و راه میروم. برگهای درختانِ خوابآلود و خسته زیر کفشهایم خشخش میکنند و من یاد گذشته میافتم؛ آن وقتها که کودکیِ بازیگوشی بودم و با خانمجان این مسیر را تا مسجدِ محل، با آن گلدستههای زیبا، راه میرفتیم و شعر میخواندیم. جستوخیزکنان از روی برگهای زرد، قرمز و نارنجیِ بر زمین افتاده میپریدم و با صدای شکستنشان زیر کفشهایم، لبخندی به وسعتِ کودکی روی صورتم نقش میبست. به ایستگاه اتوبوس میرسم. صندلیها هم پیر شدهاند و روی صورتشان گرد و غباری نشسته که حاکی از گذرِ عمر است. نشستم، پا روی پا میاندازم و انتظار میکشم؛ این بار برای آمدن اتوبوسی زهواردررفته. «خانم، ببخشید؟» سرم را به سمتِ چپ میچرخانم و با لحنی آرام میگویم: «بله؟» بانوی سبزپوش لبخندِ ملیحی زد. «ببخشید، میدانید اتوبوس ساعت چند میآید؟» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل پارت ۹✍🏻 با تأسف گفتم: «معمولاً ساعت شش و پنجاه دقیقه یا هفت... ولی امروز انگار قصد آمدن ندارد!» «آه...»ی کشید و با نوک کفشش به زمین ضربه زد. بلند شدم و کیف را روی شانه انداختم. روی سنگفرشهای خزانزده راه میروم که با دیدن یک پیکان زردرنگ، دستم را بالا بردم. جلوی پایم ترمز کرد. «شهرک غرب؟» سرم را خم کردم. «بله.» ابرویش را بالا برد. «بشین، دخترم!» نشستم و صدای «دخترم» گفتنش در گوشم زنگ میزند. خانمجان، بعد از آسمانی شدنِ مادر و پدرم، همهکسِ من شد؛ ولی اینکه من فقط تا پنجسالگی پدر داشتم، کتماننشدنی است. از پنجره به بیرون خیره شدم. خیابانهای شلوغ، مردمانی که انگار بهجای نامِ انسان باید آنها را ربات نامید، مانند فیلمی روی دورِ تند از جلوی چشمانم میگذشتند. با صدای پیرمرد که گفت: «شغلت چیست، دخترم؟» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۱۰✍🏻 با صدای پیرمرد که گفت: «شغلت چیست، دخترم؟» سرم به سمتش چرخید. از آینه نگاهم میکرد. لبخندی زدم و گفتم: «دبیرِ دبیرستان هستم.» راهنما زد: «احسنت! آن روزها که جوان بودم، آرزویم معلمی بود. میخواستم درس بخوانم، اما نشد! ۹ سر عائله داشتم و وضع مالیمان خوب نبود. به ناچار کمکدستِ پدرم شدم تا نان دربیاورم. یک شیفت هم با این ماشین که پیرمردی شده برای خودش ، کار میکردم.» پیرمرد افسوس خورد و سر تکان داد. لحظاتی بعد با ذوق گفت: «البته نوهام، تارا، میخواهد معلم شود. معلمی شغل انبیاست.» دنده را عوض کرد و گفت: «دخترم، معلوم است شما از بندههای محبوبِ درگاه خدا هستید!» لبخندی زدم: «چرا؟» برای ماشین جلویی بوق زد: «شغلت را دستکم نگیر، باباجان! آموزشوپرورشِ جگرگوشههای مردم لیاقت میخواهد. باید عزیزِ درگاهِ آن بالایی باشی که بتوانی به چنین مقامی برسی. کار آسانی نیست!» لبخند میزنم؛ لبخندی که بعد از سالها، از تهِ دل است... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل پارت ۱۱✍🏻 کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. از درِ کرمقهوهای مدرسه وارد میشوم. حیاط مدرسه پر از سروصدا و هیاهوی دانشآموزانی است که شاید غم داشته باشند، ولی اندوهشان کوچک است. امیدوارم با بزرگ شدنشان، شادیشان بزرگ شود، نه غضب و اندوهشان! وقتی که گام اول را به سمت دفتر برداشتم، آوا، یکی از دانشآموزان کلاس یازدهم، بلند گفت: «خانم مهرزاد؟» به سمتش برگشتم و گفتم: «سلام، صبحت بخیر! بله؟» نفسنفس میزد و چهرهاش از دویدن گلگون شده بود: «خانم... خانم... میشود امروز آزمون نگیرید؟» ابرویم را بالا بردم و گفتم: «به چه دلیل باید آزمونی را که از جلسهٔ پیش اطلاع داده بودم، کنسل کنم؟» دستی به مقنعهاش کشید. با مِنومِن گفت: «راستش را بخواهید، حوصلهٔ خواندن نداشتیم، خانم! آخر فردا شب یلدا است...» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل پارت ۱۲✍🏻 گفتم: «خب، امتحان شما چه سنخیتی با شب یلدا دارد؟» این پا و آن پا کرد. «خانم، لطفاً! شب مهمان داریم. دیروز داشتیم کمکِ مادرمان میکردیم که خانه را مرتب کند، ژله درست کند و از این جور کارها... خودتان که میدانید.» لبخند زدم. «بهانه میآوری، آوا؛ ولی چون شب یلدا با روزهای عادی تفاوت دارد، این بار استثنا قائل میشوم.» منتظر به دهانم چشم دوخته بود. «پس عیبی ندارد. برو و این خبر را به بچهها بده. به بقیهٔ کلاسهایی هم که داشتم بگو خانم مهرزاد گفته امروز به خاطر شب یلدا آزمون نمیگیرم!» لبخندش تا بناگوشش باز شد. از هیجان میلرزید. «خیلی ممنون، خانم مهرزاد! خیلی دوستتان داریم، به خدا!» زیر لب گفتم: «زبانبازی!» به سمت کلاسشان میرود و من، در گوشم، صدای فریاد از خوشحالیشان را از همینجا هم انگار میتوانم بشنوم. به دفتر رفتم و به خانم حیدری، مدیر مدرسه، گفتم: «خانم حیدری، من امروز ساعت نه وقت دکتر دارم. زنگ دوم و سوم نیستم!» نگران شد: «بلا به دور، عزیزم! چه شده؟» مهربان و دلسوز. مانند مادری برای دانشآموزان و مانند خواهری برای کادر دبیرستان است. گفتم: «جای نگرانی نیست. این قلب از کودکی سر ناسازگاری داشته. دکتر گفته باید بروم برای چکاپ و اگر قلبی برای پیوند آمده، سریعاً عمل کنم.» دستم را میگیرد. «پس اگر کمکی بود، حتماً به من بگو! من هم جای خواهرت!» دستانش برای تشکر، آرام فشار میدهم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت ۱۳✍🏻 درِ زردرنگ کلاس را باز کردم. وارد شدم. لبخندی به همهٔ شوقِ زندگی که ازشان ساطع میشود، زدم. کیف را روی میز گذاشتم و روی تخته نوشتم: «به نام آموزگار عشق» مهربان دست بلند کرد. «خانم؟ اگر امروز آزمون نمیگیرید، پس چه کار میکنیم؟» از چشمان تکتکشان کنجکاوی و هیجان میریزد. «یک شعر میخوانیم و آن را تحلیل میکنیم!» آرامش دست بلند میکند:« خانم؟خانم اجازه؟» در ماژیک را باز میکنم:« جانم؟» سؤالی را میپرسد و به گمانم از ته دل بقیه بچه هایم است:«سروده کدام شاعر را مینویسید؟» یکی از راههای آموزش من این بود، هر هفته یک نفر از اعضای کلاس یک شعر به انتخاب خود میآورد و آن را با هم تقطیع و تحلیل میکردیم. به چشمان درشت مشکی اش نگاه کردم،چشمانش مرا یاد او میانداخت:« رهی معیری بزرگ، نخست مثل همیشه شعر را مینویسم بعد از آن داستان زندگی رهی را توضیح میدهم.» ماژیک آبی را میان انگشت شست و سبابهام میگیرم و مینویسم: همچو نی مینالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بس که طوفانزا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلندآوازهایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی، رهی خندم از امیدواریهای دل (رهی معیری) ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 13 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت ۱۳ ✍🏻 درِ زردرنگ کلاس را باز کردم. وارد شدم. لبخندی به همهٔ شوقِ زندگی که ازشان ساطع میشود، زدم. کیف را روی میز گذاشتم و روی تخته نوشتم: «به نام آموزگار عشق» مهربان دست بلند کرد. «خانم؟ اگر امروز آزمون نمیگیرید، پس چه کار میکنیم؟» از چشمان تکتکشان کنجکاوی و هیجان میریزد. «یک شعر میخوانیم و آن را تحلیل میکنیم!» آرامش دست بلند کرد. «خانم؟ خانم، اجازه؟» درِ ماژیک را باز میکنم. «جانم؟» سؤالی را میپرسد و به گمانم از تهِ دلِ بقیهٔ بچههایم است. «سرودهٔ کدام شاعر را مینویسید؟» یکی از راههای آموزشِ من این بود؛ هر هفته یک نفر از اعضای کلاس، شعری به انتخابِ خود میآورد و آن را با هم تقطیع و تحلیل میکردیم. به چشمانِ درشتِ مشکیاش نگاه کردم. چشمانش مرا یادِ او میانداخت. «رهی معیریِ بزرگ. نخست، مثل همیشه، شعر را مینویسم، بعد از آن داستانِ زندگیِ رهی را توضیح میدهم.» ماژیکِ آبی را میانِ انگشتِ شست و سبابهام میگیرم و مینویسم: همچو نی مینالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بس که طوفانزا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلندآوازهایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی، رهی خندم از امیدواریهای دل (رهی معیری) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری