رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت22

دسر که آماده شد و رفت توی یخچال، ستاره دست‌هایش را با حوله خشک کرد و گفت:  

_خب تا این درست شہ بریم بیرون... ھمہ رفتن تو حیاط.

اولش قصد نداشتم بروم. همیشه وقتی جمع شلوغ می‌شد،  

یک‌جور غریبی می‌نشست ته دلم. راھم را سمت پلہ ھا کج کردم...

اما صدای خندهٔ بچه‌ها…  

جیغ‌های ریزشان…  

آن شادی بی‌قید و شرط…  

نمی‌دانم چرا، یک‌هو دلم خواست بروم بینشان. حتی اگر غریبه بودم.

از درِ خانہ کہ بیرون رفتم، نور عصر افتاده بود وسط حیاط.  

ماهلین با دو قلوھای سپیده دنبال هم می‌دویدند.  

با دیدنم جیغ زد:  

_عمہ حلیل، بیااااااااااا.

لبخندم کش آمد. نمی‌توانستم نروم. نمیتوانستم باز ھم تنھایی را انتخاب کنم. حتی اگر در این جمع فقط ماھلین بود کہ دوستم داشت.

ماھلین عزیزم ھنوز نمیتوانست ر را خوب تلفظ کند. سھراب کہ از شنیدن نامم از دھان ماھلین خندہ اش گرفتہ بود؛ فوراخم شد و ماھلین را بغل کرد. آنقدر فشارش داد کہ صدای جیغ ماھلین درآمد. سھند کہ ھنوز ازظھر دلخور بود رویی ترش کرد و بہ سھراب تشر زد:

_اینقدر ریشاتو نمال بہ صورت بچہ ام، جوش میزنہ نکبت.

_نتن، نبکت!

ماھلین بود کہ این حرف را زد.خودش را سمت من کج کردہ بود تا بغلش کنم، بعد از حرف سھند پشت سرش تکرار کرد.

جمع ناگهان از خنده ترکید و زهره با نگاهی شماتت‌بار میان پدر و دختر چرخید.  

بعد رو به ماهلین گفت:  

_ماهلین جان… این حرف خوب نیست، نباید دوباره تکرارش کنی. 

ماھلین را در آغوش کشیدم و محکم لپ سرخش را بوسیدم. 

ماهلین دستم را گرفت و گفت:  

_بیا ببین چی ساختیم...

بچه‌ها کنار باغچه ی گل نشسته بودند و با خاک نرم باغچه شکل‌های عجیب و خنده‌دار درست می‌کردند. ماهلین با دست‌های گِلی‌اش گفت:  

_نگاااااااکن، اینو من ساختم...

یک مجسمہ ی گلی عجیب غریب کہ تشخیص دادنش سخت بود. دربارہ ی مجسمہ سوال پرسیدم و ماھلین ھم مشغول توضیح دادن آن شد.

وسط حیاط، سهراب و علیرضا ایستاده بودند. هر دو سعی می‌کردند با شوخی و خنده جو بین ستار و سهند را سبک کنند.

سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند:  

_داداش توھم خیلی جدی شدیاااا... از سھند آروم ما بعیدہ این تندخویی ھا...!

علیرضا هم گفت:  

_آرہ بابا، ماکہ میدونیم تہ دلت ھیچی نیست... ستار هم که می‌شناستت.

_چمیدونم کارای شرکت پیچیدہ بھم... نصف جنسا موندہ تو گمروک پول ندارم ترخیص کنم.

_چرا زودتر نیومدی پیشم تاکمکت کنم!

ھرسہ برگشتند سمت ستار کہ بالا سرشان دست بہ سینہ ایستادہ بود.

سھند با لحنی کہ ھم دلخور بود ھم پشیمان لب زد:

_کمک؟ چرا وقتے میتونم سھم خودمو داشتہ باشم منت کمک بقیہ روسرم باشہ.

علیرضا میانجی گری کرد.

_منت چیہ پسر خوب... بین برادرا کہ این حرفا معنی ندارہ!

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت23

ستار دست ھایش را داخل جیب شلوار گرمکنش فرو برد. 

رگ ھای دستش زیرآن پوست آفتاب سوختہ، بہ خوبی معلوم بود

عجیب بود کہ درآن لحظہ بادیدن دست ھایش یاد عماد افتادم؟! نہ عجیب نبود. عماد ھمیشہ درذھنم بود و فراموش نمیشد. دلخوری از او و اینکہ چطور توانست دورم بزند، مغزم را متلاشی میکرد و قلبی کہ ھر لحظہ خاطراتش را بہ یادم می آورد، جانم را ذرہ ذرہ آب میکرد. 

بقیہ ھنوزم سعی در آشتی دادن ستار وسھند بودند. نفھمیدم سھراب وعلیرضا چہ گفتند. سهند اول اخم داشت، اما کم‌کم گوشهٔ لبش بالا رفت. بعد یک‌هو خندید، رفت سمت ستار،  

او را بغل کرد و گفت:  

_یکم تند رفتم... اما باور کن این‌قدر کارام به هم گره خورده  

که اعصابم نمی‌کشه.

ستار هم لبخند نصفه‌ای زد.  

_می‌دونم...

جو حیاط یک‌هو سبک شد. انگار همهٔ آن سنگینیِ چند ساعت قبل  

با یک خندهٔ ستار از بین رفت.

کنار بچه‌ها نشسته بودم، اما نگاه ستار چند بار بی‌هوا روی من مکث کرد.

نه طولانی، نه واضح ،

فقط آن‌قدر که حس کنم چیزی در نگاهش عوض شده.

ستاره از داخل سینی چای آورد. لیوان‌ها بخار می‌کردند.  

سپیده هم پشت سرش با ظرف دسر کاراملی آمد  

و گفت:

_بچہ ھااااااااا دسر آمادہ اس!

همه دور هم نشستند.  

ھوا روبہ خنکی میرفت اما جمع گرم بود. سهند قاشقش را داخل دسر فرو کرد و گفت:  

_خب...حالا کہ ھمہ جمعیم، یہ چیزی رو باید بگم.

سهراب خندید:  

_باز شروع شد...

سهند بی‌توجه ادامه داد:  

_امیرحسین برادر زھرہ... چند روز پیش باهام حرف زد. می‌خواد بیاد خواستگاری حریر.

جمع یک‌هو ساکت شد. فقط صدای بچه‌ها از کنار باغچه می‌آمد.

قلبم یک لحظه ایستاد.  

قاشق از دستم لیز خورد و افتاد روی چمن.

هیچ‌کس چیزی نگفت.  

فقط صدای نفس‌ها بود.

زھرہ بادیدن حالم دست پاچہ بہ بازوی سھند زد:

_عزیزم میزاشتی من خودم بعدا میگفتم... 

ستار هیچ واکنشی نشان نداد.  

نه اخم کرد،  

نه لبخند زد،  

نه حتی نگاهش را از سهند گرفت.

فقط چشم‌هایش برای یک لحظه روی من مکث کرد. آن‌قدر کوتاه که هیچ‌کس جز من نفهمید.

سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند:  

_بابا حریر تازہ رفتہ سرکار... بزار یہ نفس بکشہ. این‌جوری که تو می‌ری جلو، تا آخر هفته باید جهیزیه هم بچینیم!»

علیرضا هم خندید و گفت:  

_بلہ اقا سھند تو همیشه عجله داری.

ستار چایش را سر کشید. آرام، بی‌حرف، انگار اصلاً موضوع به او ربطی نداشت.

سهند گفت:  

_پسرخوبیہ! کار داره، خانواده‌شو ھم میشناسیم. من که قبولش دارم. ستار… تو هم باید اجازه بدی بیاد.

ستار همان‌طور که فنجان را روی نعلبکی گذاشت، آرام گفت: 

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت24

_برای حریر ھنوز زودہ ازدواج کنہ.

سهند با حرص خندید:  

_ای بابا تو همهٔ خواستگارای حریر رو رد می‌کنی!

باورم نمیشد... من اینجا نشستہ بودم و آن ھا سر ازدواج من بحث میکردند. چرا ھیچ کس نظر من را نمیپرسد؟ مگرمن قدرت انتخاب نداشتم کہ آنھا جای من تصمیم میگرفتند! حتی از ستار ھم شاکی بودم؛ بدون سوال کردن ازمن جواب منفی میداد. من را آنقدر بچہ میدید کہ حتی لایق نظرخواھی ھم نمیدانست؟! سرم را پایین انداختم و دست ھایم را مشت کردم تا کسی لرزش دستم را نبیند.

_چہ عجلہ ایہ بابا...

سھراب بود کہ این را میگفت. 

سهند با صدای بلندتر گفت:  

_عجلہ چیہ؟ می‌خوام بار روی دوش ستار رو کم کنم! 

این دختر، بالاخره باید زندگیش...

دیگر نتوانستم. قاشق را روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. صدایم لرز نداشت محکم بود، بُرنده بود.

_اگر من بار روی دوش شما ھستم کافیه بهم بگید.

همه برگشتند سمتم. حتی بچه‌ها هم لحظه‌ای ساکت شدند.

ادامه دادم:  

_من یہ دختر مستقلم...خودم از پس مخارج خودم برمیام.  

اون‌قدر دارم که بتونم یه خونه اجاره کنم. نیازی نیست اینجا بمونم و بشم بار روی دوش شما.

سهند دهانش باز ماند.  

سپیده زیر لب گفت: «اِ…»  

ستاره نفسش را آهسته بیرون داد.

اما ستار...

ستار همان لحظه سرش را بلند کرد. چشم‌هایش جدی بود،  

محکم، بی‌هیچ انعطافی.

با صدایی که حتی سهند را هم ساکت کرد، گفت:

_حریر... ھیچ کس اینجا تورو بار نمیدونہ!

سکوت افتاد. 

سنگین.

 عمیق.

ستار ادامه داد، آرام‌تر، اما جدی‌تر از قبل:

_تو اینجا ھستی چون جای تو اینجاست... نہ بہ خاطر پول

نه به خاطر کمک، نه به خاطر حرف مردم. به خاطر اینکه… توھم عضو این خانواده ای . 

بغض آرام، بی صدا، در گلویم بالا آمد و اشک، بی‌آنکه مجالش بدهم، گوشهٔ چشم‌هایم نشست.  

عجیب بود…  

باور داشتم ستار فقط برای آبرو و فقط چون «ناموسشان» بودم مرا نگه داشته است.  

اما حالا در میان آن جمع با همان یک جملهٔ کوتاه و محکم 

چیزی در من جابه‌جا شد؛ انگار سال‌ها سوءتفاهم در یک لحظه فرو ریخت.  

برای نخستین‌بار نه سایهٔ وظیفه، نه ناموس، نه آبرو... بلکه خودِ من در نگاه ستار جای گرفتم؛ به‌عنوان عضوی از این خانواده. سهند خواست چیزی بگوید، اما ستار تیز نگاهش کرد، یک نگاه کافی بود تا او ساکت شود.

نفسم را آرام بیرون دادم. نہ از روی اضطراب... از چیزی شبیه رهایی، یا شاید… چیزی شبیه فهمیده‌شدن.

هیچ‌کس جرئت نکرد چیزی بگوید. صدای بچه‌ها هم انگار آرام‌تر شده بود؛ مثل اینکه آن‌ها هم فهمیده باشند چیزی این وسط تغییر کرده است. 

ستاره اولین کسی بود که تکان خورد. سپیده لبخند محوی زد و سهند اما…  

سهند هنوز مات بود.  

چند بار لب‌هایش را باز و بسته کرد انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت  

که هم حرفش را پس نگیرد و هم دوباره دعوا درست نکند.  

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت25

آخر سر فقط گفت:  

_باشہ... باشه داداش. من دیگہ چیزی نمیگم.

صدای جیغ و خندہ ی بچہ ھا بود کہ روی این سکوت ایجاد شدہ خط می انداخت. انگار دنیا برای آنھا ھیچ وقت مکث نکردہ بود.

****

درِ شیشه‌ای شرکت که باز شد، ھوای گرم داخل آن تمام آن سرمای آذرماہ را از تنم بیرون کشید. صدای قدم‌هایم روی سرامیک می‌پیچید و هر قدم یادم می‌انداخت این جا همان جایی است که عماد بخشی از زندگی ام شد وخیلی زود تمام ھستی من و شرکت را باخودش برد. تمام احساسات من و سرمایہ شرکت را.

بخش حسابداری در انتهای راهرو بود. تابلوی کوچک «واحد مالی» بہ من دھن کجی میکرد.

وقتی وارد شدم، چند نفر سرشان را بلند کردند. بلند سلام دادم. بعضی‌ها لبخند زدند و آرام جوابم را دادند ، بعضی‌ها فقط نگاه کردند و بعضی‌ها… نگاهشان را دزدیدند. همان‌هایی که وقتی عماد فرار کرد و همه‌چیز ریخت به‌هم، به من هم با همان چشم‌ 

نگاه می‌کردند؛ انگار من هم مقصر بودم.

پشت میزم نشستم. پرونده‌ها تلنبار شده بود. بوی کاغذ و جوهر  

همان بوی آشنای همیشه.

اما هنوز ننشسته بودم که صدای آرامی از پشت سرم گفت:

_خانم ھدایت... مدیرعامل گفتن وقتی رسیدین تشریف بیارین اتاقشون.

قلبم یک لحظه مکث کرد. مدیرعامل؟ بعد از گذشت 3ماہ؟ 

_برای چی؟ اتفاقی افتادہ؟ 

منشی کہ دختر جوانی بود مشکوفانہ نگاھم کرد  

_راجع به پروندهٔ آقای بخشی.

انگار کسی یک ‌باره هوای اتاق را خالی کرد.

پروندهٔ عماد. همان پرونده‌ای که اسمش هنوز مثل سایه‌ای سرد  

روی این شرکت افتاده بود.

آرام گفتم:  

_باشه... الان میرم.

منشی سری تکان داد ورفت.

من ماندم و میز و پرونده‌ها و قلبی که بی‌دلیل تندتر می‌زد. دستم را روی میز گذاشتم تا لرزشش معلوم نشود.

راهرو را تا انتها رفتم. کفش‌هایم روی سرامیک صدایی می‌داد که انگار در سکوت شرکت بیش از حد بلند بود.

درِ اتاق مدیرعامل نیمه‌باز بود. دو بار آرام در زدم.

صدای مردانه و کوتاهی گفت:  

_بفرمایید داخل.

نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.

اتاق بزرگ بود؛ پنجرهٔ سرتاسری پشت میز نور سردی را روی زمین می‌ریخت. بوی قهوهٔ تلخ و لالیک انکر یکی از گران ترین عطرھای دنیا در هوا پیچیده بود.

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت26

 

آقای نادری سرش را از روی پرونده‌ها بلند کرد. عینکش را کمی بالا زد و با همان نگاه دقیق و بی‌حاشیه‌اش مرا برانداز کرد.

_خانم ھدایت... بفرمایید، بشینید.

روی مبل ھائ چرم نشستم. دست‌هایم را روی زانو گذاشتم و بہ نادرئ خیرہ شدم.

نادری چند لحظه سکوت کرد. انگار دنبال جملهٔ درستی می‌گشت  

یا شاید می‌خواست واکنش من را بسنجد.

بعد آرام گفت:

_خانم ھدایت، من و تمام کارکنان بخش حسابداری میدونیم کہ بین شما آقای بخشی رابطہ عاطفی ای وجود داشت... ھمونطور کہ قبلا ھم پرسیدم بازم میپرسم شما از عماد بخشی خبر دارید؟ 

کمی بہ جلو خم شدم وبا اعتماد بہ نفسی کہ فقط خودم میدانستم چقدر ظاھری است جواب دادم:

_ھمونطور کہ قبلا گفتم... خیر من ھم مثل شما از ایشون خبر ندارم.

پاھایش را روی ھم انداخت و بہ پشتی مبل تکیہ داد

_صحیح... اینجا صداتون کردم کہ بگم از پروندہ ی ایشون چیزھایی پیداشدہ.

قلبم یک ضربهٔ تند زد.  

اما ساکت ماندم.

نادری ادامه داد:  

_میدونیم این موضوع برای شما حساسه. اما… شما آخرین کسی بودید که با ایشون کار مستقیم داشتید. و حالا… بعضی اسناد  

به اسم شما ثبت شده.

سرم ناگهان داغ شد. انگار خون یک‌باره به صورتم هجوم آورد.

_بہ اسم... من؟

نادری سرش را تکان داد. 

_بلہ... و ما باید بدونیم این اسناد چطور و چرا به نام شما وارد سیستم شده. 

دهانم خشک شده بود. دست‌هایم که روی زانوهایم قرار داشت، حالا مشت شده بود. نادری با دقت نگاهم می‌کرد، گویی می‌خواست کوچکترین تغییری در چهره‌ام را ثبت کند. آن نگاه نافذش، همان نگاهی که همیشه در جلسات حسابرسی، کوچکترین تخلفی را هم لو می‌داد، حالا مستقیماً به من دوخته شده بود. حس می‌کردم در قفسی از نگاهش گرفتار شده‌ام.

موجی از احساست مختلف بہ سمتم حجوم آوردہ بود.خشم بغض ونفرت از عماد تمام وجودم را گرفتہ بود؛ واقعا او این کار را بامن کردہ بود؟ عماد؟! ھمان کسی کہ بہ راحتی دلباختہ اش شدہ بودم و باورش کردہ بودم؟ چرامن؟ بین این ھمہ کارمند چرا پای من را وسط کشید... چرا باید اسناد را بہ نام من ثبت میکرد؟

نہ امکان ندارد من صداقت را در چشم ھاش دیدم وقتی از آیندہ اش بامن حرف میزد

 تمام آن حرف‌های سابقش، آن لبخندهای مرموزش، حالا در ذهنم رنگ دیگری می‌گرفت.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم آرام و مطمئن باشد. 

_ آقای نادری، من واقعاً شوکه شدم.

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت27

 

بدون پلک زدن خیرہ ی من بود و نگاہ مستقیمش را از روی من برنمی داشت. حرکات بدنم را دنبال میکرد و مطمئناً دنبال صداقت کلامم بود. اما من ھم درسم راخوب یادگرفتہ بودم! نقاب بی تفاوت وخونسردی بہ چھرہ ام زدم

_ من اصلاً روحم خبر ندارہ که چه اسناد ومدارکی به نام من وارد سیستم شده. من هیچ اطلاعی ندارم. شاید اشتباهی تو سیستم رخ داده باشہ .

سعی کردم در چشمانش نگاه کنم. باید باورم میکرد باید...

 نگاهم را به سمت پرونده‌ ی روی میزش انداختم. 

_اگر امکانش ھست می‌تونید بگید این اسناد دقیقاً مربوط به چه چیزی هستن؟ شاید چیزی یادم بیاد، یا حداقل بتونم راهنمایی کنم که چطور این اتفاق افتادہ.

نادری به پشتی مبل تکیه داد و انگشتانش را به آرامی روی دستهٔ چرمی مبل کشید. 

_حتما اما قبل از اون...

 سکوت کرد و دوباره به من خیره شد. 

_ شما واقعاً از آقای بخشی خبر ندارید؟ هیچ تماسی؟ هیچ پیامی؟ هیچ… خبری؟

صدایش کمی آرام‌تر شد، انگار داشت سعی می‌کرد دوستی قدیمی‌اش را قضاوت کند، نه یک کارمند فراری. اما در عمق صدایش، چیزی شبیه به تردید یا شاید… کنجکاوی موذیانه‌ای وجود داشت. 

_واقعا میگم کہ ھیچ خبری ازشون ندارم... 

دستانش رایک بار باضرب روی ران ھایش رھاکرد و خیلی سریع ازجابلند شد

_خیلہ خب... باور میکنم خانم ھدایت امااا اگر بفھمم دروغ گفتید یا چیزی میدونید و پنھان کردید...

با این حرف بہ میزش تکیہ داد ورو بہ من ایستاد. دست ھایش را از پشت روی میز گذاشت. نگاھش سرد بود و تھدید در آن موج میزد.

_ اون وقت ھمہ چی رو بہ جناب بزرگنیا میگم. میدونید کہ بزرگنیای بزرگ با کارمند خیانت کار چیکار میکنن! 

خب می‌دانستم. آن پیرِ خرفت، همان کسی بود که اختلاس‌های زیادی در این کشور انجام داده بود، اما هیچ‌کس نتوانسته بود او را پای میز محاکمه بکشاند. یا مدرک کافی علیه اش پیدا نکرده بودند، یا تمام شواهد را از سر راهش برمی‌داشت. آدم پرنفوذی که به راحتیِ آب خوردن فساد می‌کرد و آدم می‌کشت!

نفس عمیقی کشیدم

_من چیزی رو پنھون نکردم کہ نگران باشم. خیالتون راحت اقای نادری... فقط، درمورد اون اسناد؟ من باید چیکار کنم؟ واقعا نمیخوام برام دردسر درست شہ...

_اسنادئ بہ اسم شما ثبت نشدہ خانم... فقط میخواستم مطمئن بشم.

مردک عوضی تمام مدت قصدش محک زدن من بود. می‌خواست ببیند واکنش من به این اتهامِ ناگهانی چیست. وحشت می‌کنم؟ انکار می‌کنم؟ یا شاید … اعتراف می‌کنم؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزشِ خفیفِ دستانم را پنهان کنم. نباید اجازه می‌دادم این بازیِ روانی را ببرد. 

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت28

_ پس خیالم راحت باشه؟

 پرسیدم و سعی کردم صدایم عادی به نظر برسد، هرچند درونم طوفانی بود. 

_یعنی پرونده‌ی اقای بخشی هیچ ربطی به من نداره؟

نادری لبخندی زد که به چشم‌هایش نمی‌رسید. 

_ فعلاً که هیچ مدرک مستقیمی علیه شما نیست خانم هدایت. اما همونطور که گفتم، اگر چیزی دستگیرم شد…

مکث کرد و با انگشتش روی سطحِ صیقلیِ میز ضرب گرفت.

_حتماً خبرش رو به جناب بزرگ‌نیا می‌رسونم.

انگار سیخی سرد در دلم فرو رفت. بزرگ‌نیا. آن نام، تداعی‌گرِ هزاران هزار پرونده‌ی حل نشده، هزاران هزار قربانیِ بی‌صدا بود. مردی که سایه‌اش بر این شهر سنگینی می‌کرد و هیچ‌کس جرأتِ رویارویی با او را نداشت.

_فقط می‌خواستم مطمئن بشم که همکاری لازم رو با ما دارید.

باخندہ ادامہ داد، انگار که لحنِ تهدیدآمیزش را پاک فراموش کرده باشد. 

_به هر حال، شما هم مدتی همکارِ آقای بخشی بودید. شاید ناخواسته، چیزی دیده باشید یا شنیده باشید که به دردمون بخوره.

کلافگی در وجودم می‌پیچید. اینکه عماد چه کسی بود و چه نقشه‌ای در سر داشت، هنوز برایم معما بود. اما این اسناد… این اسناد که حالا معلوم شد هیچ‌وقت ثبت نشده، بازیِ جدیدی را شروع کرده بود. بازی‌ای که مهره‌ی اصلی‌اش من بودم و حریفش، مردی که پشتِ میزِ مدیرعاملی نشسته بود و سایه‌ی غول‌آسای بزرگ‌نیا را پشت سرش داشت.

_ اگر چیزی یادم بیاد، حتماً بهتون خبر می‌دم آقای نادری. 

گفتم و با نگاهی که سعی می‌کردم هرچه بیشتر خنثی باشد، به او خیره شدم. 

_حالا اگه اجازه بدید، باید برم کار دارم. 

نادری سر تکان داد. 

_البته خانم هدایت. خوشحال شدم دیدمتون.

با قدم‌هایی که سعی می‌کردم استوار بردارم، از دفتر خارج شدم.

با بسته شدنِ درِ دفتر پشت سرم، تازه جرئت کردم نفسم را بیرون بدهم. انگار تمام این چند دقیقه، هوا را توی سینه‌ام حبس کرده بودم که مبادا حتی یک لرزشِ کوچک، یک ترسِ گذرا، خودش را به آن مرد نشان بدهد.

ایستادم. همان‌جا، در میانه‌ی راهروی سرد و صیقلی.

باید حرکت می‌کردم، اما پاهایم انگار به کف‌پوش سنگینِ راهرو چسبیده بودند. ضربان قلبم را در گوش‌هایم می‌شنیدم. یک ترسِ مبهم، مثل یک سایه‌ی سیاه، از لای درِ بسته دفترِ نادری به دنبال من آمده بود. 

نکند بو برده باشند؟ نکند پشت این نگاه‌های زیرپوستی، حقیقتِ حضور من را خوانده باشند؟ نکند فهمیده‌اند که من چقدر در این بازیِ خطرناک، بی‌تجربه و ترسو هستم؟… 

ترسو بودم؟ بلہ بودم! میدانستم با چہ کسایی سرو کار دارم

لعنتی...می‌دانستم با چه آدم‌های خطرناکی طرف ھستم و  ھمین بہ ترسم دامن میزد.

صدای هشدار در سرم طنین می‌انداخت، مثل پژواکی که نمی‌خواست خاموش شود: “(حواستونو جمع کنید! اگر فکر کردید خطری تهدیدتون میکنہ کافیہ سریع از اونجا دور شید... اما فقط وقتی که مطمئن بودین! چون نمیخوام کہ ھرچی تا الان رشتہ کردیم پنبہ بشہ.)

دستم را به لبه‌ی میزِ کوچکِ کنار دیوار گرفتم تا اگر لرزشِ خفیفی به بندِ انگشتانم آمد، آن را پنهان کنم. به دیوار خیره شدم. در ذهنم، نام «بزرگ‌نیا» مثل یک ضربه‌ی سنگین می‌پیچید. نادری با آن لبخندِ مصلحتی، داشت به من یادآوری می‌کرد که چقدر نزدیکِ لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌ام.

《اگر چیزی دستگیرم شد… حتماً خبرش رو به جناب بزرگ‌نیا می‌رسونم》

این تهدید، مثل یک ردِ نامرئی روی تمامِ مسیرهای پیشِ رویم کشیده شده بود. حالا دیگر راهرو هم برایم تنگ به نظر می‌رسید

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت29

انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، ممکن بود از زیر پایم خالی شود

و مستقیم به درونِ آن حفره‌ی عمیق و تاریک پرتاب شوم؛ جایی که هیچ‌کس از آن بیرون نمی‌آمد.

باید از اینجا می‌رفتم. باید می‌رفتم و پشتِ نقابِ بی‌خیالی‌ام پنهان می‌شدم، پیش از آنکه کسی بفهمد پشتِ این چهره‌ی آرام، چه طوفانی در حالِ ویران کردن است.

پایان وقت اداری بود. از درهای شیشه‌ای شرکت بیرون زدم. ساعت از 6 گذشتہ بود، در این فصل این ساعت، آسمان کاملا تاریک بود. برخورد اولین قطرہ باران به صورتم، مثل یک سیلیِ ملایم بود. آسمانِ دمِ غروب، رنگِ خاکستریِ کدر و بی‌روحی داشت. ھوا چند روزی بود کہ حسابی سرد شدہ بود. بہ گمانم قبل از زمستان برف میاید. چند قدم بیشتر از ساختمان فاصلہ نگرفتہ بودم کہ صدای ترمزِ آرامی روی آسفالت خیس، سکوتِ خیابان را شکست. ماشینِ مهندسِ منفرد درست جلوی من ایستاد. شیشه‌ی سمتِ راننده پایین آمد و نورِ ضعیفِ داخلِ ماشین، نیم‌رخِ مهندس را نشان می‌داد. او با همان لحنِ همیشگی‌اش گفت:

—حریر خانم؟ لطفا سوار شید، دارہ بارون میاد این اطراف خیابونا خلوتہ برای پیادہ روی مناسب نیست. سوار بشید، من می‌رسونمتون!

ایستادم. سرمای هوا را در ریه‌هایم حس می‌کردم و سعی می‌کردم لرزشِ خفیفِ شانه‌هایم را پشت پالتو پنهان کنم. اصرارِ مهندس، برای من بیشتر از سرما آزاردهنده بود. نمی‌خواستم در این وضعیتِ آشفتگی، کسی در حریمِ شخصی‌ام قرار بگیرد.

با لحنی که سعی می‌کردم خیلی عادی و بی‌خیال به نظر برسد، گفتم:

— خیلی ممنون مهندس، واقعاً لطف دارید. اما نه، اشکالی نداره. خودم می‌رم.

_خواھش میکنم تعارف رو بزارید کنار. سوار شید ھوا واقعا سردہ.

_مشکلی نیست مھندس، نمیخوام مزاحم۔۔۔۔۔

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای محکمِ قدم‌هایی روی سنگفرش، حواس‌مان را پرت کرد. نگاه‌مان به سمتِ ورودیِ

خیابان چرخید. سهراب بود همین که نزدیک شد، نگاهش روی ما ثابت ماند. نگاهی مشکوک و نافذ، انگار داشت چیزی را پشتِ این مکالمه‌ی کوتاه جستجو می‌کرد.

فاصلہ اش را بامن کم کرد وکنارم ایستاد. و با لحنی که معلوم نبود واقعاً عصبانی است یا فقط کنجکاو، پرسید:

_چہ خبرہ؟ مزاحمت شدہ؟!

قبل از اینکہ چیزی بگویم مهران از ماشین پیاده شد و پیش آمد. نگاهی به سهراب انداخت و بعد دوباره رو به من کرد؛ یک تای ابرویش را بالا داد وبالحنی طلبکارانہ پرسید:

_آقا رو معرفی نمیکنید حریر جان؟ 

مردمک ھایم دیگر گشاد تر از این نمیشد. در جایم خشکم زده بود . قلبم داشت توی سینه‌ام می‌زد. این “جان” چہ بود آخر اسمم آورد؟ از کی تا حالا با او اینقدر صمیمی شدہ بودم؟ 

زیر چشمی نگاھی بہ سھراب انداختم. آبی ھای چشمانش کہ از مادرش بہ ارث بردہ بود، کدر شدہ بود و نفس ھای از سر حرصش بیشتر میترساندم

_چرا ساکت موندی حریر جااااان! نمیخوای منو بہ اقا معرفی کنی؟ 

خدا لعنت کند مھران راکہ مرا در این وضعیت گرفتار کردہ بود. چہ میگفتم؟ سھراب برادرم! اگر میگفتم برادرم و سھراب انکار میکرد و ھمانند ستار میگفت من برادرت نیستم چی؟ آبرویم جلوی این مردک فضول میرفت! از فردا نقل دھان ھمکارانم میشدم.

دهان باز کردم که حرف بزنم، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از گلویم بیرون بیاید، سهراب پیش قدم شد، خودش را جلو کشید و گفت:

_سهراب هستم… برادرِ حریر... جان!

طوری روی کلمه‌ی «جان» مکث کرد و آن را کش داد که کاملاً مشخص بود دارد مسخره‌اش می‌کند. مهران که تازه متوجه شده بود سهراب برادر من است، بلافاصله تغییر رفتار داد. آن حالتِ طلبکارانہ ای که تا چند لحظه پیش داشت، سریع جمع شد و خودش را جمع‌وجور کرد. دستش را دراز کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی عادی و حرفه‌ای به نظر برسد، گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت30

 

_از دیدنتون خیلی خوشوقتم.. من ھمکار خانم ھدایت ھستم. مھران... مھران منفرد. اوووم... راستش دیدم ھواسردہ خواستم تایہ مسیری ایشون رو برسونم.

سھراب بدون اینکہ بہ دست دراز شدہ ی مھران اعتنایی کند، دست دور کمرم انداخت و بہ سمت ماشینش کہ جلوتر پارک بود ھدایت کرد. 

_ممنون دیگہ نیازی بہ زحمت شما نیست. خدانگھدار!

سهراب مرا با فشارِ ملایم اما مهارناپذیرِ دستش، به سمت ماشین هدایت کرد. من فقط مثل یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی که بندهایش را کسی دیگر می‌کشد، قدم برمی‌داشتم. حتی نتوانستم با مھران خداحافظی کنم. ھرچند ازاو خوشم نمی آمد اما بہ ھرحال دور از ادب بود. رفتار سھراب بامن جوری بودکہ انگار من یک کودک 7سالہ ام کہ اشتباھی کردہ و باید تنبیہ شوم. ھیچ دلم نمیخواست ھمکارانم مرا آدم ضعیف و ترسویی ببینند کہ برادرش باید از او مراقبت کند. حس میکردم اعتماد بہ نفسم خورد شدہ است و ھمین بیشتر عصبانیم میکرد. 

داخل ماشین، بوی تند چرم و عطرِ تلخ و مردانه‌ی سهراب 

فضا را پر کرده بود. در را با شدت بست و پشت فرمان نشست. صدای بسته شدنِ در، مثل ضربه‌ی یک پتک در گوشم پیچید.

ماشین راه افتاد.

نہ حرفی زد، نه حتی نگاهی کرد. او فقط به جاده خیره شده بود. اما من می‌توانستم سنگینیِ نگاهش را حتی وقتی که به جلو نگاه می‌کرد، روی خودم حس کنم.

آخر طاقت نیاورد و پرسید:

_حریر جاان! باھمہ ھمکارات اینقدر صمیمی ھستی؟ یا فقط این اقا؟

کلمه‌ی «جان» مثل یک خراشِ تند روی اعصابم نشست. اگر در حالت عادی بودم، حتما عصبانیتم را بہ رخش میکشیدم و از زیرِ این زبانِ کنایه‌آمیز خلاص میشدم، اما امشب اصلاً حوصله‌ی این بازی‌ها را نداشتم. تمامِ انرژی‌ام صرف شده بود تا فقط در جلوی مهران، خودم را کنترل کنم و از آن وضعیتِ اضطراب‌آور بیرون بیایم. حالا که تنها شده بودیم، حتی توانِ شنیدنِ صدای سهراب 

را هم نداشتم. نمی‌خواستم بحث کنم. نمی‌خواستم دوباره آن بحث‌های تکراری، آن پرس‌وجوهای بی‌پایان و آن نگاه‌های شکاکانه را شروع کنم. تازہ بعد از مراسم سال بابا اوضاع کمی بھتر شدہ بود و رابطہ ام با نوہ ھای پسری حاج بابا خوب وآرام شدہ بود. نوہ ھای پسری... ھہ ... من را جزئی از نوہ ھایش نمیدید و بااخم و تخم ناراضی بودنش نسبت بہ حضور من درمجلس سالگرد پدرم،را اعلام کردہ بود.

ستار و سھند بودند کہ از بودنم درجمع حمایت کردند و شاید برای اولین بار بہ خاطر من در مقابل حاج بابا ایستادند. سھراب ھم تاآخر مجلس کنارم نشست و اجازہ نداد کسی با حرف ھایش ناراحتم کند. بعد ازآن روز سعی کردم کمتر بحث کنم تا حمایتشان را ازدست ندھم. من ھرچہ از مستقل بودنم بگویم اما نمیتوانم منکر شوم بہ حمایت کسے احتیاج ندارم! درواقعیت من نیازمند تکیہ گاہ ھستم.

به جای اینکه جوابش را بدهم، فقط سرم را به پشتیِ صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. سهراب مکث کرد. متوجهِ سکوتم شد. حس می‌کردم نگاهش را به من دوخته، اما از باز کردن چشم‌هایم خودداری کردم. می‌دانستم اگر نگاهش کنم، دوباره وارد آن چرخه‌ی بی‌انتهای “توضیح دادن و دفاع کردن” می‌شویم.

_حریر! صدای منو میشنوی؟!

صدایش کمی تندتر شد. همان لحنِ طلبکارانه‌ای که در بیرونِ شرکت داشت، حالا در فضای بسته و کوچکِ ماشین، مثل یک فشارِ فیزیکی به من وارد می‌شد.

با چشم‌های بسته، با صدایی که از شدتِ خستگی، تقریباً بی‌روح و بی‌حس شده بود، گفتم:

_سهراب، خواهش می‌کنم… خستہ ام.. فقط برو. اصلاً نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.

_یعنی چی که نمی‌خوای حرف بزنی؟ معلومہ داری چیکار میکنی؟ اومدی کار کنی یا آبروی ما رو ببری؟! 

با عصبانیت چشم ھایم را باز کردم:

_آبرو؟! چرا فقط من آبرتونو میبرم؟ چون مادر من باشما یکی نبودہ؟ شایدم تو تربیت من شک دارید! جناب اقای برادر!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت31

 

برادر را با نیشخند و تمسخر گفتم. باید بداند گفتن کلمہ برادر بہ تنھایی نمیتواند او را برادرم کند. برادر بودن نقشی مھمی است... نقش یک کوہ، یک تکیہ گاہ و یک خانہ امن، کہ ھرجا کہ از دنیا و آدم ھایش بریدی بدانی برادری ھست کہ آغوش امنش ھمیشہ بہ رویت باز است؛ کہ میتوانی بہ او تکیہ کنی. برادر، آن کسی است که وقتی دنیا به بن‌بست می‌رسد، شانه‌اش تکیه‌گاهِ تو باشد؛ کسی که وقتی پایت می‌لغزد، قبل از هر چیز دستش را دراز کند تا نیفتی. نه کسی که خودش با تهمت‌ها و کنترل‌گری‌هایش، زمین‌گیرت می‌کند.

_چرا اینجورئ فکر میکنی؟ آخہ چرا اینقدر ذھنت نسبت بہ ما خرابہ؟! تا یہ چیزی بگیم گارد میگیری.

_چون دارین کنترلم میکنین. من بچہ ام کہ اومدی دنبالم؟ 

نگاھم کرد... سرش رابہ نشانہ تاسف بہ دوطرف تکان داد... صدایش زیر وآرام بود:

_متاسفم واقعا، این اطراف بودم دیدم ھوا بارونیہ گفتم بیام دنبالت کہ درگیر مترو نشی و خستہ برسی خونہ.

دلم فرو ریخت. حسِ سنگینیِ شرم در سینه‌ام نشست. انگار به جایِ دستِ دوستی، سیلی به صورتش زده بودم. لبانم را گزیدم. می‌خواستم چیزی بگویم، کلمه‌ای، عذرخواهی‌ای، اما گلویم خشک شده بود. نگاهِ سهراب سرد بود و سکوتش چنان سنگین که راه را بر هر کلمه‌ای می‌بست.

 نگاهم ناخودآگاه از صورتش سر خورد پایین.

انگشت‌هایم روی هم گره خوردند و فشارشان بیشتر شد؛ انگار اگر چیزی نمی گفتم، همین سکوتِ لعنتی بین‌مان برای همیشه می‌ماند.

به زحمت نفس کشیدم و بالاخره لب باز کردم:

— من...

همان یک کلمه هم در گلویم شکست. سهراب اما سرش را برنگرداند. فقط کمی فکش را سفت‌تر کرد و چشم از جاده برنداشت. همین سکوتِ بی‌حرفش، بیشتر از هر جواب تندی دلم را لرزاند. فهمیدم دلخور شده؛ نه از آن دلخوری‌های کوتاه و گذرا، از همان‌هایی که آدم را تا عمق سینه می‌سوزاند و وادارش می‌کند هر چه گفته را دوباره توی ذهنش بجود.

آرام‌تر ادامه دادم:

_من... خب... اشتباہ متوجہ شدم!

باز هم جوابی نداد.

باران ریزتر شده بود، اما انگار روی شیشه‌ی ماشین، روی اعصاب من، روی همه‌چیز، هنوز می‌بارید. نفس عمیقی کشیدم و این بار مستقیم‌تر گفتم:

_ببخشید... حق نداشتم اونطوری حرف بزنم.

سهراب بالاخره برای چند ثانیه نگاهم کرد. فقط چند ثانیه؛ کوتاه.

بعد دوباره چشمش را به جاده دوخت و آهسته گفت:

_باشہ... اما ھیچ کس نمیخواد تو رو کنترل کنہ، مواظبت شاید اما کنترل نہ... 

همین جمله، بی‌آنکه لحنش تند باشد، بیشتر از هر سرزنشی شرمم داد.

گلوی خشک‌شده‌ام سوز زد.

_میدونم...

ماشین جلوی درِ خانه ایستاد. باران شدیدتر شدہ بود و نور چراغ‌های کوچه روی آسفالت خیس برق می‌زد. سهراب بدون اینکه چیزی بگوید، ماشین را خاموش کرد و پیاده شد تا درِ پارکینگ را باز کند.

من هم معطل نکردم. در را باز کردم و قبل از اینکه باران بیشتر خیسَم کند، تند از ماشین بیرون پریدم. هوای سرد به صورتم خورد و بی‌آنکه پشت سرم را نگاه کنم، قدم‌هایم را تند کردم. چند پله‌ی جلوی ساختمان را تقریباً دو تا یکی بالا رفتم تا زودتر از باران فرار کنم.

در را باز کردم و تقریباً خودم را داخل خانه پرت کردم.

اما همان لحظه، محکم به کسی خوردم. بدنم از ضربه عقب رفت، اما قبل از اینکه تعادلم را از دست بدهم، دستی سریع دور کمرم پیچید و نگهم داشت. نفس در سینه‌ام گیر کرد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت32

سرم را بالا آوردم و درست در فاصله‌ی چند سانتی‌متری، با دو جفت چشمِ مشکیِ آشنا روبه‌رو شدم.

چشم‌ها را می‌شناختم… اما صاحبشان را نه.

برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم؛ من مبهوت، او هم انگار کمی غافلگیر. هنوز دستش دور کمرم بود و همین نزدیکیِ ناگهانی، ضربان قلبم را تندتر کرد.

آن طرف‌تر، ستار که کنار دیوار ایستاده بود، با اخم به صحنه نگاه می‌کرد. معلوم بود از این برخورد اصلاً خوشش نیامده. گلویش را صاف کرد و با لحنی که کمی عصبی به نظر می‌رسید گفت:

—حریر... حواست کجاست! 

به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر نزدیکش ایستاده‌ام. سریع یک قدم عقب رفتم و صاف ایستادم.

او هم دستش را از دور کمرم برداشت. خیلی خونسرد دستی به کت تیره‌اش کشید، انگار می‌خواست چین افتاده‌ی پارچه راصاف کند، بعد با لبخندی کوتاه و مودب نگاهم کرد. لبخندش عجیب آرام بود؛ آن‌قدر آرام که بیشتر دستپاچه‌ام می‌کرد.

چیزی نگفتم. فقط ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.

چند لحظه بعد برگشت سمت ستار.

—خب... ستارجان من دیگہ رفع زحمت کنم، فردا میبینمت.

صدایش در راهرو پیچید.

همان لحظه بود که قلبم یک‌دفعه تندتر زد.

این صدا…

انگار جایی در حافظه‌ام گیر کرده بود. آشنا بود، خیلی آشنا. ناخودآگاه دوباره به صورتش خیره شدم؛ دقیق‌تر نگاه کردم، انگار می‌خواستم از دل خطوط چهره‌اش چیزی بیرون بکشم که به یادم بیاورد از کجا می‌شناسمش. اسم «عماد» مثل جرقه‌ای از ذهنم گذشت.

قلبم محکم به سینه‌ام کوبید.

نه… غیرممکن بود.

عماد این شکلی نبود. قیافه‌ی این مرد هیچ شباهتی به عماد نداشت. نه نگاهش، نه صورتش… هیچ‌کدام. اما با این حال، آن صدا… لعنتی چرا این‌قدر شبیه صدای او بود؟

جلوی در ایستاده بودم و خیره شده بودم به همان غریبه‌ای که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. انگار مغزم گیر کرده بود روی صورتش، روی صدایش… هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم باید جایی دیده باشمش، اما هیچ چیز واضحی یادم نمی‌آمد.

صدای ستار مرا از فکر بیرون کشید.

با لحنی که کاملاً حرص تویش پیدا بود گفت:

_حریر جان... سرراہ وایسادی.

یک‌دفعه به خودم آمدم. سریع کنار رفتم و توی دلم به خودم فحش دادم. امشب دقیقاً چه مرگم شده بود؟ از وقتی سوار ماشین سهراب شده بودم فقط داشتم سوتی می‌دادم.

غریبه ھمچنان لبخند بہ لب داشت و نگاھم میکرد. بعد با ستار دست داد و از در بیرون رفت.

نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کمی کنار زدم و خیره شدم به حیاط.

 تازه رسیده بود کنار سهراب. با هم دست دادند و احتمالاً داشتند احوالپرسی می‌کردند. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم و بیشتر گیج می‌شدم. این آدم برایم عجیب آشنا بود… خیلی آشنا. 

داشتم بین فکرهایم دنبال جواب می‌گشتم که ناگهان نفس‌های گرم ستار را کنار گوشم حس کردم. آن‌قدر نزدیک بود که یک لحظه جا خوردم.

آهسته، طوری که انگار می‌خواست فقط من بشنوم، پچ زد:

_خوشتیپ بود نہ؟

با صدایش ھینی کشیدم وترسیدہ بہ عقب برگشتم. با تعجب نگاھش کردم. فقط چند میلی‌متر فاصله بین ما بود؛ آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم نفس گرمش را روی صورتم حس کنم. انگشت اشاره‌اش را به سمت سهراب و مرد ناشناس در حیاط گرفت و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت33

سرم را بالا آوردم و درست در فاصله‌ی چند سانتی‌متری، با دو جفت چشمِ مشکیِ آشنا روبه‌رو شدم.

چشم‌ها را می‌شناختم… اما صاحبشان را نه.

برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم؛ من مبهوت، او هم انگار کمی غافلگیر. هنوز دستش دور کمرم بود و همین نزدیکیِ ناگهانی، ضربان قلبم را تندتر کرد.

آن طرف‌تر، ستار که کنار دیوار ایستاده بود، با اخم به صحنه نگاه می‌کرد. معلوم بود از این برخورد اصلاً خوشش نیامده. گلویش را صاف کرد و با لحنی که کمی عصبی به نظر می‌رسید گفت:

—حریر... حواست کجاست! 

به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر نزدیکش ایستاده‌ام. سریع یک قدم عقب رفتم و صاف ایستادم.

او هم دستش را از دور کمرم برداشت. خیلی خونسرد دستی به کت تیره‌اش کشید، انگار می‌خواست چین افتاده‌ی پارچه راصاف کند، بعد با لبخندی کوتاه و مودب نگاهم کرد. لبخندش عجیب آرام بود؛ آن‌قدر آرام که بیشتر دستپاچه‌ام می‌کرد.

چیزی نگفتم. فقط ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.

چند لحظه بعد برگشت سمت ستار.

—خب... ستارجان من دیگہ رفع زحمت کنم، فردا میبینمت.

صدایش در راهرو پیچید.

همان لحظه بود که قلبم یک‌دفعه تندتر زد.

این صدا…

انگار جایی در حافظه‌ام گیر کرده بود. آشنا بود، خیلی آشنا. ناخودآگاه دوباره به صورتش خیره شدم؛ دقیق‌تر نگاه کردم، انگار می‌خواستم از دل خطوط چهره‌اش چیزی بیرون بکشم که به یادم بیاورد از کجا می‌شناسمش. اسم «عماد» مثل جرقه‌ای از ذهنم گذشت.

قلبم محکم به سینه‌ام کوبید.

نه… غیرممکن بود.

عماد این شکلی نبود. قیافه‌ی این مرد هیچ شباهتی به عماد نداشت. نه نگاهش، نه صورتش… هیچ‌کدام. اما با این حال، آن صدا… لعنتی چرا این‌قدر شبیه صدای او بود؟

جلوی در ایستاده بودم و خیره شده بودم به همان غریبه‌ای که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. انگار مغزم گیر کرده بود روی صورتش، روی صدایش… هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم باید جایی دیده باشمش، اما هیچ چیز واضحی یادم نمی‌آمد.

صدای ستار مرا از فکر بیرون کشید.

با لحنی که کاملاً حرص تویش پیدا بود گفت:

_حریر جان... سرراہ وایسادی.

یک‌دفعه به خودم آمدم. سریع کنار رفتم و توی دلم به خودم فحش دادم. امشب دقیقاً چه مرگم شده بود؟ از وقتی سوار ماشین سهراب شده بودم فقط داشتم سوتی می‌دادم.

غریبه ھمچنان لبخند بہ لب داشت و نگاھم میکرد. بعد با ستار دست داد و از در بیرون رفت.

نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کمی کنار زدم و خیره شدم به حیاط.

 تازه رسیده بود کنار سهراب. با هم دست دادند و احتمالاً داشتند احوالپرسی می‌کردند. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم و بیشتر گیج می‌شدم. این آدم برایم عجیب آشنا بود… خیلی آشنا. 

داشتم بین فکرهایم دنبال جواب می‌گشتم که ناگهان نفس‌های گرم ستار را کنار گوشم حس کردم. آن‌قدر نزدیک بود که یک لحظه جا خوردم.

آهسته، طوری که انگار می‌خواست فقط من بشنوم، پچ زد:

_خوشتیپ بود نہ؟

با صدایش ھینی کشیدم وترسیدہ بہ عقب برگشتم. با تعجب نگاھش کردم. فقط چند میلی‌متر فاصله بین ما بود؛ آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم نفس گرمش را روی صورتم حس کنم. انگشت اشاره‌اش را به سمت سهراب و مرد ناشناس در حیاط گرفت و گفت:_اونی که کنار سهرابه رو میگم. خیلی خوشتیپہ ، نه؟ آدم یادِ بازیگرای ترکی میوفتہ...

_نہ.. یعنی نمیدونم... چہ ربطی بہ من دارہ؟!

_نمی‌دونم، تو بگو؟ چشات دنبال چی می‌گرده؟

همان‌طور که ستار حرف می‌زد، مرد ناشناس سرش را برگرداند و نگاهش برای یک لحظه با من تلاقی پیدا کرد. همان چشم‌های مشکی… همان آشناییِ گیج‌کننده. دلم ریخت. انگار همین الان همه‌چیز را فراموش کرده بودم و دوباره همان حسِ اول سراغم آمده بود.

_نمی‌دونم…

زیر لب گفتم و سعی کردم نگاهم را از او بگیرم. پردہ را انداختم وکاملا سمت ستار برگشتم. لبخندی مرموز روی لبش بود. قبل از آنکه فرصت کنم از زیر نگاهش بگریزم، روی صورتم خم شد... نزدیک بود خیلی نزدیک... ضربان قلبم بالا رفت. گرمایِ نفس‌هایش پوستم را سوزاند و بعد، چیزی درونم فروریخت؛ 

ستار، انگار که متوجه‌ی آشفتگیِ درونم شده باشد، مکث کرد. بعد، با صدایی که انگار از اعماقِ گلویش بیرون می‌آمد و هر کلمه را با تأکیدِ خاصی ادا می‌کرد، پچ‌ زد:

_دل نبند... حریر... 

صدایش نفسِ گرمش را روی گونه‌ام ریخت و هر حرفش مثل یک مُهرِ داغ، روی قلبِ وامانده‌ام نشست:

من... تورو... بہ...غریبہ ھا... نمیدم.

ابروهایم ناخودآگاه در هم گره خورد. چرا این‌قدر مالکیت در صدایش بود؟ احساس کردم در این جمله، چیزی فراتر از یک برادرانه ساده نهفته است؛ چیزی که مرا بیشتر گیج می‌کرد. رفتارھای ستار برایم قابل درک نبود.

درست در اوجِ همین افکارِ درهم و کشاکشِ درونم، ناگهان در باز شد و سهراب با موجی از هیجان وارد اتاق شد. حضورش مثلِ وزیدنِ بادی ناگهانی، غبارِ تنشِ سنگین بینِ من و ستار را کنار زد. ستار کمی عقب رفت، فاصله‌اش را بیشتر کرد و سهراب، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و کاملاً بی‌خبر از حالِ من، با شور و شوقِ وصف‌ناپذیری شروع به صحبت کرد؛ از «آزاد» و قراردادی که بسته بودند.

 سهراب با اطمینان می‌گفت آزاد فرجام، همان شانسِ بزرگی بود که بالاخره به سمتشان آمده بود و باید تا می‌توانستند او را نگه می‌داشتند. 

تازه در آن لحظه بود که فهمیدم اسمِ آن غریبه‌ی آشنا، «آزاد» بود.

بی اھمیت بہ حرف ھای سھراب از پلہ ھا بالارفتم و وارد اتاقم شدم. حتی لباس‌هایم را هم عوض نکردم. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم را به سقف دوختم. اما هرچه بیشتر خیره ماندم، تصویرِ همان صحنه دوباره جلوِ چشمم آمد؛ همان لحظه‌ای که ناخواسته در آغوشِ آزاد افتاده بودم. انگار آن اتفاق هنوز تمام نشده بود و مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

آن چشم‌ها… آن صدا… هر دو به طرز عجیبی آشنا بودند. هر بار که به یادشان می‌افتادم، حس نامعلومی در دلم می‌افتاد؛ حسی که نه می‌توانستم برایش اسم بگذارم، نه می‌توانستم نادیده‌اش بگیرم.

عماد:

 

همین که از خانه‌ی ستار بیرون آمدم، حسِ عجیبی وجودم را فرا گرفت. انگار تمامِ اتفاقاتِ گذشته در ذهنم مرور می‌شد. درِ خانه‌ی ستار را پشتِ سرم بستم و به سمتِ ماشینِ آخرین مدلِ مشکی‌رنگم که بیرون پارک کرده بودم، رفتم. یک «KMC K7» بود؛ خودرویی که هم شیک بود و هم پرقدرت، و در خیابان‌ها کاملاً چشم‌نواز.

سوار شدم و همان‌طور که ماشین را روشن می‌کردم، سرِ سنگینم را روی فرمانِ چرمی‌اش گذاشتم. تصویرِ حریر در ذهنم زنده شد. آن نگاهش، آن لحظه‌ی کوتاه که انگار مرا شناخت، اما نه به طور کامل. حس کردم که یادش آمده، اما نه آن‌طور که من دلم می‌خواست. باید صبور می‌بودم. فعلاً نمی‌توانستم خودم را به او معرفی کنم. باید دنبالِ یک فرصتِ مناسب می‌گشتم، یک لحظه‌ی ناب که بتوانم دوباره به او نزدیک شوم.

همان‌طور که در فکرِ خودم غرق بودم، نگاهی به اطراف انداختم. ناگهان چشمم به دو ماشینِ مشکوک افتاد که در فاصله‌ای نه چندان دور، در دو سویِ کوچه پارک شده بودند. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت34

هر کدام از ماشین‌ها دو سرنشین داشتند و انگار که گوشِ تیز کرده باشند، حواسشان به خانه‌ی حریر بود. حسِ بدی بهم دست داد. برای اینکه جلبِ توجه نکنم و کسی به من شک نکند، سریع ماشین را روشن کردم و آرام به سمتِ انتهایِ کوچه به حرکت در آمدم. اما تا از آن کوچه بیرون آمدم، شروع کردم به عوض کردنِ مسیر. پیچیدم در خیابانِ اصلی، چند تقاطع را رد کردم، واردِ یک کوچه‌ی فرعی شدم و دوباره به مسیرِ اولم برگشتم. چندین بار این کار را تکرار کردم، تا وقتی که کاملاً مطمئن شدم هیچ ماشینی دنبالم نیست. آن وقت بہ سمت خانہ راندم.

با وجودِ تمامِ این اتفاقات، ذهنم هنوز درگیرِ حریر بود. آن حسِ غریب، آن یادآوریِ ناگهانی… باید راهی پیدا می‌کردم تا دوباره او را ببینم.

ماشین را در محلی امن، کمی دورتر از خانه‌ پارک کردم. حتی در تاریکی شب هم نمی‌خواستم با نور چراغ‌های ماشینم، توجه کسی را به خودم جلب کنم. در حالی که به سمت خانه‌ام قدم برمی‌داشتم، ناگهان ایستادم. صدای خش‌خشِ برگ‌های خشک زیر پای کسی در نزدیکیِ درِ ورودی، سکوت شب را شکسته بود. قلبم یک ضربه سنگین خورد. به سرعت بدنم را به دیوارِ سردِ ساختمان تکیه دادم و در سایه‌ها فرو رفتم. چشم‌هایم را تیز کردم.مطمئن بودم کسی دنبالم نکردہ بود. نفسم را در سینه حبس کردم. در میانه‌ی تاریکی، سایه‌ای را دیدم که لرزشی در حرکتش بود. انسان نبود؛ فقط یک گربه بود که از روی دیوار پرید. اما این آرامشِ کاذب، حالم را بدتر کرد. این یعنی من دیگر نمی‌توانستم حتی در تنهاییِ خودم هم احساس امنیت کنم.

ارام بہ سمت خانہ قدم برداشتم. کلید را در قفل انداختم و وارد شدم. بوی نمِ ملایم و آشنایِ دیوارهای کاهگلیِ ساختمان به مشامم رسید. اینجا برای من فقط یک سقف نبود؛ یک پناهگاه بود. 

لبخندِ ناخودآگاهی روی لبم نشست. نگاهم به پرده‌ی حریرِ کنار پنجره افتاد که با وزش ملایم بادِ شبانه، آرام تکان می‌خورد. دلم می‌خواست «حریر» اینجا بود. چقدر این محیط برایش قشنگ بود… چقدر دوست داشتم یک شب، فارغ از تمام هیاهوهای شهر، در همین خانه‌ی دنج کنارم بنشیند و با هم به این رقصِ پرده نگاه کنیم و من برایش از تمام زیبایی‌های زندگی بگویم.

در را بستم وخودم را روی مبل انداختم و به پشتیِ مبل تکیه دادم. این چند وقت، روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته بودم. همه چیز داشت سر جای خودش قرار می‌گرفت. بالاخره توانسته بودم ستار را متقاعد کنم؛ اعتمادی که ذره‌ذره به دست آمده بود، حالا مثل یک گنجینه برایم ارزشمند بود. ستار دیگر آن نگاهِ پر از تردیدِ اول را نداشت.

سهراب آن‌قدر راحت به من اعتماد کرده بود که به‌سادگی مرا با خودش به جمع دوستانش می‌برد؛ و اگر مهمانی یا دورهمی‌ای بود، همیشه از من می‌خواست همراهش باشم. حس می‌کنم این اعتماد و حسِ رفاقتِ عمیقِ سهراب به من، در رسیدنِ سریع‌ترم به حریر هم کمک می‌کند.

از روی مبل بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق خواب رفتم؛ جایی که نورِ مهتاب از پنجره‌ی کوچک روی زمین افتاده بود.

نزدیکِ گلدانِ سفالیِ گوشه‌ی اتاق ایستادم. همان‌جا بود؛ جایی که هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد. انگشتانم را در خاکِ سردِ گلدان فرو بردم و کمی آن را کنار زدم. بعد از چند ثانیه، نوک انگشتانم به لبه‌ی سختِ آن قطعه‌ی کوچک خورد. تراشه را بیرون کشیدم و خاک‌های رویش را با دستمالی تمیز کردم.

زیر نورِ کم‌سوی چراغ مطالعه، به آن قطعه‌ی کوچکِ سیاه نگاه کردم؛ تراشه‌ای که تمامِ دنیای «بزرگ‌نیا» را لرزانده بود. همه‌ی مدارک، همه‌ی آن حرف‌های ناگفته و اسنادِ فسادی که می‌توانست در یک لحظه همه‌چیز را برای او تمام کند، داخل همین مربعِ کوچکِ فلزی پنهان بود. نورِ ناچیزی که روی سطحِ صیقلی‌اش بازتاب داشت، در چشمانم می‌درخشد. سنگینیِ آن در کفِ دستم، یادآورِ تمامِ خطرهایی بود که در این مدت پشتِ سر گذاشته بودم.این قطعہ کوچک، پارادوکسِ محضِ زندگیِ این روزهای من بود. می‌دانستم که این تراشه، هم تنها ضامنِ زنده‌ ماندنم است و هم ریسمانی که هر لحظه ممکن است مرا به کامِ مرگ بکشاند. تا وقتی این اطلاعات دستِ من بود، بزرگ‌نیا نمی‌توانست بی‌گدار به آب بزند، اما همین حقیقت، مرا به هدفِ اصلیِ او تبدیل می‌کرد؛ هدفی که هر لحظه ممکن بود سایه‌ای در تاریکی شود و به سراغم بیاید. دیگر راه برگشتی نبود؛ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت35

 

حالا که به قلبِ ماجرا رسیده بودم، باید تصمیم می‌گرفتم که با این “گنجینه‌ی خطرناک” چه کنم.

تراشه را در دستم چرخاندم و بعد، بی‌خیالِ آن، خودم را روی تخت انداختم. سقف اتاق را خیره شدم؛در ذهنم، یک تصویرِ روشن و ساده ساخته بودم. تصویرِ خودم و حریر، خیلی دور از اینجا، جایی که نه خبری از بزرگ‌نیا باشد و نه از این همه تعقیب و گریز. با آن پول‌هایی که به دست آوردہ بودم ، می‌توانستیم از این کشور برویم و جایی را پیدا کنیم که فقط آرامش معنا داشته باشد. نیم میلیارد دلار، مبلغ کمی نبود؛ مبلغی که می‌توانست برای ما یک زندگیِ کاملاً جدید و بی‌دغدغه بخرد. 

اما برای اینکه این آرامش واقعی باشد فقط کافی بود این تراشه را برایش پس بفرستم.

یک معامله‌ی ساده و بی‌صدا. تراشه برمی‌گشت و در عوض، بزرگ‌نیا باید فراموش می‌کرد که من اصلاً وجود دارم. اگر این اطلاعات را به دستش برگردانم، دیگر دلیلی برای پیدا کردن من نخواهد داشت. این تنها راهی بود که می‌توانستم مطمئن شوم، حتی وقتی در دورترین نقطه‌ی دنیا با حریر نشسته‌ام، سایه‌ی او را پشت سرم حس نخواهم کرد. این تراشه، هم با تمامِ سختی‌هایش، حالا تبدیل به بلیطِ خروج ما از این بازی شده بود.

این فکر را هم به گوشه‌ای از ذهنم سپردم و خوابیدم.

******

حریر:

صدایِ آلارمِ گوشی مثلِ یک حمله انتحاری، سکوتِ اتاق را منفجر کرد. لای چشم‌هایم را باز کردم؛ انگار یک نفر با چکش بہ جان مغزم افتاده بود. غلت زدم و نشستم. موهایم؟ دقیقاً شبیه آشیانه‌ی کلاغی بود که بعد از یک طوفانِ سهمگین، تازه رسیده باشد خانه!

چشمم به آینه‌ی قدیِ گوشه‌ی اتاق افتاد. تصویرِ یک موجودِ ژولیده با لباس خواب گل‌گلی که گویی با بالشت کشتی گرفته بود، بهم زل زده بود. هنوز گیجِ خواب بودم که صدایِ کلفت و قاطعِ ستار مثلِ یک فیلمِ تکراری در مغزم پلی شد: «من تو رو به غریبه نمی‌دم.»

پوزخند زدم و دستم را با بی‌خیالیِ تمام در هوا تکون دادم، انگار داشتم یک پشه‌ی مزاحم را دور می‌کردم:

 «هه! فکر کرده بابامہ که واسم تعیین تکلیف می‌کنه؟ واقعاً که…» چشم‌هایم را در حدقہ چرخاندم: «تقصیرِ خودمه که هرچی می‌گه حرفشو گوش میکنم.»

ناگھان انگار کہ برقِ سه‌فاز بہ بدنم وصل کرده باشند ؛ از روی تخت پایین پریدم. انگشتم را با قدرت در هوا تکان دادم و رو به فضای خالیِ اتاق، با لحنی که سعی می‌کردم خیلی تهدیدآمیز باشد، خط و نشان کشیدم: 

«آقای ستار خان! این بازیِ “من گفتم، تو بگو چشم” تموم شد. از امروز دیگه به هیچ‌کس اجازه دخالت نمی‌دم!»

با همان انگشتِ تهدیدکننده که هنوز رو هوا بود و قیافه‌ی مصممی که البته با آن موهایِ فرفری و درهم‌تنیده بیشتر شبیه کاراکترهایِ کارتونی بود، با اعتماد به نفسِ کاذبِ عجیبی درِ اتاق را باز کردم و … و درست همان‌جا، درِ اتاقِ کناری باز شدو ستار جلویم ظاهر شد. ابروهاش را بالا انداخت و با یک لبخندِ کج، از فرقِ سر تا نوکِ پایِ ژولیده‌ام را برانداز کرد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت36

 

همان جا خشکم زد. سریع دستم را پایین آوردم و سعی کردم با یک حرکتِ انتحاری، موهایم را پشتِ گوشم بگذارم ولی فقط اوضاع بدتر شد! لبه‌ی بلوزِ کوتاهم بالا رفت و ناگهان گوشه‌ای از ران پاهایم در برابر دیدگانِ او نمایان شد. 

احساس کردم خون به صورتم دویده. دوباره هول شدم و با عجله سعی کردم خودم را صاف و مرتب کنم، اما در این میان، چشم‌هایم از شدت شوکه شدن و خجالت، گرده گرد شده بود. ستار که انگار از این نمایشِ مسخرہ ی من تعجب کرده بود، نگاهش را روی من ثابت نگه داشت. ابرویش را کمی مایل کرد و با آن لحنِ همیشگی‌اش پرسید: «حریر، چیزی شده؟ خواب دیدی؟»

لحظه‌ای مکث کردم. گیج بودم؛ بینِ آن اراده‌ی پرشورِ چند لحظه پیش و این وضعیتِ مضحکی که در آن گیر کرده بودم، انگار مغزم قفل کرده بود. اما سریع خودم را جمع و جور کردم، لبخندِ دندون نمایی زدم تا نگذارم بفهمد چقدر از درون بھم ریختہ ام و با لحنی که سعی می‌کردم کاملاً عادی به نظر برسد، گفتم: «نه بابا، خوبم… خواب ندیدم! اوووم... صبح بخیر! 

بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، خودم را توی اتاق پرت کردم و در را کوبیدم. پشتِ در ایستادم؛ سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت و نفس‌های بریده‌بریده‌ام در سکوتِ اتاق می‌پیچید. 《احمق، احمق، احمق!》این تنھا چیزی بودکہ در سرم میچرخید. خودم را به خاطرِ آن‌همه ناشی گری بہ باد ناسزا گرفتم. حرصم گرفته بود؛ از شدتِ خشم و حرصی که داشت خفه‌ام می‌کرد، دستم را میان موهایم فرو کردم و با چنان خشونتی آن‌ها را کشیدم که ریشه‌های مویم درد گرفت. 

هنوز داشتم توی گلویم جیغ‌های بی‌صدا می‌کشیدم که صدای ضربه‌های بی‌خیالِ کسی به در خورد. انگار داشت روی طبل می‌کوبید نه درِ اتاق. صدایِ بم و کش‌دارش از پشتِ در پیچید توی گوشم:

_حریر؟ ای بابا… باز قفل کردی که؟ می‌گم اون شارژرِ منو تو برداشتی؟ بگو کدوم گوری گذاشتیش باز پیداش نمیکنم نیم‌ساعته دارم کلِ خونه رو زیر و رو می‌کنم... درو چرا قفل کردی باز کن ببینم!

سھراب بود؛ دراین خانہ ھرچہ گم میشد قطعا گردن من

 می افتاد. با کرختی از جا بلند شدم و در اتاق را باز کردم. یک دستش را بالای سرش بہ چارچوب در تکیہ دادہ بود و دست دیگرش را بہ کمرش زدہ بود و نگاهِ شاکی و پرسش‌گرش مستقیم روی صورتم قفل شده بود.

سریع چشم چرخاندم و راهرو را نگاه کردم؛ خبری از ستار نبود؛ نفسم را آسودہ بیرون فرستادم و روبہ سھراب گفتم:

_کی گفته من برداشتم؟ من با شارژرِ تو چیکار دارم؟

_کی جز تو برمیدارہ؟ دہ بار خودم مچتو گرفتم بچہ! در اتاقو چرا قفل کردہ بودی؟

چشم‌هایم را از کلافگی در حدقه گرداندم. همان‌طور که با شانه‌هایی افتاده از کنارش رد می‌شدم تا به دستشویی بروم، توپیدم:

_ ولکن سهراب، شارژرت رو می‌خوای؟ من برنداشتم، برو بگرد پیداش کن!

پرویی زیر لب نثارم کرد… بی‌خیال و بی‌حوصله، خودم را داخل دستشویی کشیدم. 

کف دست‌هایم را پر از آب کردم و با حرص به صورتم پاشیدم. بار اول، بار دوم… سردیِ آب پوستِ گرگرفته‌ام را سوزاند و کمی از آن حرصِ بی‌پایانی که داشتم فروکش کرد. سرم را بلند کردم و به آینه خیره شدم. قطرات آب از لبه‌های آینه پایین می‌خزیدند و روی روشویی ردی از خیسی به جا می‌گذاشتند، درست مثلِ من که داشتم از شدتِ کلافگی می‌ترکیدم.

به تصویرم در آینه نگاه کردم؛ چهره‌ی یک «دست‌وپاجلفتیِ تمام‌عیار» مقابلم بود. موهایم که تازه مدلِ پرده‌ای کوتاه کرده بودم، خیس شده و کج و معوج روی پیشانی‌ام چسبیده بود و نیمی از چشم و ابروهای قهوه‌ای‌ام را پوشانده بود. با نوک انگشت مژه‌های خیس و تاب‌دارم را که حالا به هم چسبیده بودند، از جلوی چشمم کنار زدم.

گونه‌های برجسته‌ام از فشارِ آبِ سرد گل‌انداخته بود و پوستِ سفیدم خیسِ خیس بود. با خودم فکر کردم: «واقعاً که بی عرضہ ای حریر! اینقدر از ستار حساب میبری کہ با دیدنشم ھول میکنی بعد واسہ خودت خط ونشونم میکشی؟! ھہ...»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت37

 با حرص یک مشتِ دیگر آب به صورتم پاشیدم و زیر لب به دست‌وپایِ خودم بد و بیراه گفتم. در آینه برایِ خودم شکلک درآوردم؛ دختری که انگار همین الان از یک میدان جنگ فرار کرده بود، اما جنگش با خودش بود. با حرص موهای خیس و پرده‌ای‌ام را از روی پیشانی‌ام کنار زدم، اما آن‌ها با لجبازی بیشتری به پوست صورتم چسبیدند.

«برات متاسفم حریر! ترسوی بدبخت... شوھر نگین اگر میدونست تو چقدر ترسویی کہ ھیچ وقت وارد بازیت نمیکرد...» انگشتم را بہ سمت آیینہ گرفتم و باغیظ غریدم: «تو یہ فاجعہ ی متحرکی!» بعد با دستمالی که کنار روشویی بود، بی‌دقت صورتم را خشک کردم. هر چقدر بیشتر به خودم نگاه می‌کردم، بیشتر حرصم میگرفت.

دستمال را روی روشویی پرت کردم و آخرین نگاه را به تصویرِ کلافه‌ی خودم در آینه انداختم. چشم‌های قهوه‌ای‌ام، حتی در این وضعیتِ به‌هم‌ریخته، آرام بودند. این چشم ھا را از مادرم بہ ارث بردہ بودم؛ او ھم ھمیشہ ھمینقدر آرام بود حتی وقتی ماھرخ (ھمسراول پدرم) جلوئ ھمسایہ ھا مادرم رایک زن خطاکار و ھرزہ خطاب کرد... وقتی نگاہ ھمسایہ ھا روی مادرم سنگین شدہ بود و بانفرت ازش رو میگرفتن؛ بازھم آروم بود. شاید پدرم ھم عاشق ھمین آرامش محض چشمان مادرم شدہ بود. 

با عجله از دستشویی بیرون آمدم. دیگر وقتِ فکر کردن به هیچ‌چیز نبود. باید سریع حاضر می‌شدم و خودم را به شرکت می‌رساندم. ساعت را نگاه کردم؛ لعنتی! دیر شده بود. صبحانه را که کلاً فراموش کردم.

در هال، سهراب روی مبل نشسته بود و با موبایلش ور می‌رفت. انگار نه انگار که من داشتم مثلِ دیوانه‌ها توی خانه می‌دویدم. سرش را بلند نکرد، حتی وقتی از کنارش رد شدم. معلوم بود هنوز از برخوردِ دیشب، دلخور و ناراحت است. حتی پیشنهاد نداد که من را بہ شرکت برساند.

خب تقصیر خودش بود؛ نباید جلوی ھمکارم بامن مثل یک بچہ برخورد میکرد.

کت و کیفم را برداشتم و با عجله به سمت در دویدم. هوایِ صبحگاهیِ تهران، با تمامِ آلودگی‌اش، برایم تازگی داشت. اما نه آن‌قدر که بتواند تلخیِ صبحِ پر از استرسم را از بین ببرد. حالا باید خودم را به شرکت می‌رساندم و امیدوار بودم که آنجا هم خبری از درگیریِ فیزیکی یا ذهنیِ دیگری نباشد.

با قدم‌های تند و نفس‌های بریده‌بریده، وارد شرکت شدم. صدای برخورد پاشنه‌های کفشم روی سنگ‌های براقِ لابی، انگار داشت با ضربان قلبِ پریشانم مسابقه می‌داد. فقط یک چیز توی سرم بود: «برس به میزت، کیف رو بذار، و خودت رو غرقِ کار کن.» می‌خواستم هرچه سریع‌تر پناه بگیرم به اون میزِ کارم؛ جایی که حداقل قوانینِ رسمی، از آشفتگیِ بی‌قاعده‌ی زندگیِ شخصی‌ام امن‌تر بود.

اما شرکت، مثل همیشه، با همان سکوتِ پر از پچ‌پچِ همیشگی منتظرم بود. درست وقتی که داشتم با بی‌دقتی کیفم را روی میز می‌گذاشتم، یک سایه‌ی بلند روی میز کارم افتاد.

نگاهم که به بالا افتاد، مهران را دیدم. ایستاده بود؛ با همان استایلِ همیشه مرتب و نگاهی که انگار همیشه یک جور تمسخر پنھان درونش موج میزد. خیلی نزدیک ایستاده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت38

 آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم بوی ملایم و تلخِ عطرش را که با سرمای صبح در هم آمیخته بود، حس کنم. خم شد، دستش را لبه‌ی میز کارم گذاشت و نگاهش… نگاهش به جای اینکه دنبال گزارش‌ها یا پرونده‌های روی میز بگردد، مستقیم در چشم‌های من لنگر انداخت. نگاهش نه از جنسِ دستور بود و نه از جنسِ سوال؛ انگار داشت با یک نگاهِ خیلی عمیق و ناخوانده، توی روحم نفوذ می‌کرد.

در همین حال، از گوشه‌ی چشمم، لرزشِ لب‌های دوتا از همکارها در نیم‌رخِ سالن را دیدم. سرشان را پایین انداخته بودند و پچ‌پچ‌هایشان، مثل زنبورهای مزاحم، مستقیم می‌نشست توی گوشم.

_دیدی؟ مهران اومد سمتش…

_خب معلومه، اول که مخِ مهندس بخشی رو زد، حالا انگار نوبت مهندس منفرده…

_واقعاً معلوم نیست این بار قرارِ چقدر از این شرکت کم بشه…

صدای خنده‌ی ریز و پنهانی‌شان مثل یک خراش روی گلویم نشست. صدای ضرب‌آهنگِ انگشتان مهران روی لبه‌ی میز، اعصابم را بیش از پیش تحریک می‌کرد. لبخند کجی که بر گوشه‌ی لبانش نشست، به‌اندازه‌ی تمام حرف‌های نزده‌اش آزاردهنده بود. با همان لحنِ متین و آرامشِ همیشگی‌اش گفت: 

_صبح به این زودی و این‌قدر اخمو؟ فکر نمی‌کردم محیطِ کار بتونه این‌قدر زود انرژیِ آدم رو تخلیه کنه.

سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. در پسِ آن نگاهِ به‌ظاهر دوستانه، نوعی اشرافِ آزاردهنده به تمامِ آشفتگی‌های درونی‌ام موج می‌زد. انگار تمامِ زوایای پنهانِ شبِ گذشته، مثل کتابی گشوده پیش رویش بود. با لحنی که سعی داشتم لرزشی در آن نباشد، گفتم:

_اعصابِ من به محیط ربطی نداره، مھندس. بهتره بگید بامن چی کار دارید، تا وقتِ همه‌مون گرفته نشه.

خنده‌ی کوتاهی کرد، همان خنده‌ی مخصوص به خودش که همیشه احساسِ ناامنی را در دلم بیدار می‌کرد. کمی به سمتم متمایل شد، انگار می‌خواست فاصله‌ی میانمان را بیش از پیش از میان ببرد.

_وقت؟ کی به وقت اهمیت می‌ده؟ وقتی آدم یه چیزِ مهم‌تر رو کنارش داشتہ باشه، وقت کہ چیزی نیست.

اخم کردم و مستقیم توی چشم‌هایش زل زدم.

_نمی‌دونم دارید در مورد چی حرف می‌زنید، ولی اینجا شرکتِ. جایِ این‌جور حرفا نیست.

مهران انگار نه انگار! خیلی ریلکس شانہ اش را بالا انداخت و گفت:

_ نگران نباش حریر، من اون‌قدرها هم که بقیه فکر می‌کنن بی‌رحم نیستم. فقط دیدم گرفتہ ای … دلم نمی‌خواست امروزِت این‌قدر سنگین شروع بشه.

با این حرف، یک چشمکِ سریع زد و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ، چرخید با همان قدم‌های آرام و مطمئنِ همیشگی، دور شد. اما نگاهِ بچه‌های بخش حسابداری هنوز روی من سنگینی می‌کرد. سعی کردم بی‌توجه به آن‌ها، خودم را در میان گزارش‌های روی میزم غرق کنم، اما انگار تمامِ تمرکزم مثلِ پرنده‌ای زخمی، در هوایِ اتاق، میانِ نگاهِ مهران و پچ‌پچ‌های همکاران، پرسه می‌زد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت39

هنوز صدای قدم‌های مهران در فضای سالن محو نشده بود که پچ‌پچِ بقیہ دوباره اوج گرفت؛ انگار زنبورهای کارگری بودند که حالا سوژه‌ی جدیدی برای نیش زدن پیدا کرده بودند. خودکارم را آن‌قدر محکم بین انگشتانم فشار دادم که بندِ انگشتانم سفید شد. سرم را پایین نگه داشتم و سعی کردم نگاهم را روی ردیفِ اعدادِ گزارش قفل کنم، اما کلمات روی کاغذ می‌رقصیدند. حس می‌کردم تمامِ اتاق، با آن دیوار‌های شیشه‌ای و میزهای چیده شده، مثل یک قفسِ بزرگ است که من در مرکزِ آن نشسته‌ام و بقیه با چشمانِ کنجکاو، منتظرِ کوچک‌ترین لغزشِ من هستند. صدای صندلیِ «نازنین» از پشتِ سرم بلند شد. با صدایی که سعی می‌کرد به‌ظاهر آرام باشد، اما طنینی از کنایه داشت، به مائدہ گفت:

_خدا بدہ شانس! مردم چہ کیس ھای خوبی ھم گیر میارن... اون وقت منو تو یہ مگس تلخ ھم نمیاد سمتمون

صدایِ خنده‌یِ ریزی که به دنبالش آمد، مثل خراشی روی اعصابم نشست. چقدر این محیط برایم تنگ و خفقان‌آور شده بود. می‌خواستم بلند شوم، گزارش‌ها را جمع کنم و از این شرکت بزنم بیرون، اما می‌دانستم که فرار کردن فقط سوژه‌ی آن‌ها را داغ‌تر می‌کند.

نفسم را با حرص بیرون دادم، اما آرامشِ درونی‌ام در همان لحظه فرو ریخت. دیگر سکوت، برایم معنای آرامش نداشت.نمی‌دانم چطور، اما ناگهان بلند شدم. صدای برخوردِ صندلی با کفِ زمین، مثل شلیکِ گلوله‌ای در فضایِ سنگینِ سالن پیچید. سکوتِ ناگهانی و سنگینی برقرار شد. قدم‌هایم را، سنگین و بی‌صدا، به سمتِ میزِ «نازنین» برداشتم.

وقتی مقابلش ایستادم، متوجه‌ی تفاوتِ قدِمان شدم. او کمی از من بلندتر بود، اما این موضوع مانعِ نمی‌شد؛ ناچار شدم سرم را کمی بالا بیاورم تا مستقیم در چشمانِ پر از کینه و حسادتش خیره شوم. نازنین، که از دیدنِ ایستادنِ ناگهانی من شوکه شده بود، سعی کرد با یک پوزخندِ بی‌رحمانه، برتریِ کاذبِ خود را حفظ کند.

لب‌هایم را کج کردم و با صدایی که مخصوصِ تحقیر کردن بود، گفتم:

_ببین میدونی چیہ؟ آدم وقتی زیادی زهر باشه، همه سعی می‌کنن هر طور شده تفش کنن بیرون.

نازنین که از برخوردِ مستقیمِ من جا خورده بود، اما نمی‌خواست عقب بنشیند، با چهره‌ای برافروخته و چشمانی سرخ‌شده، یک قدم به سمتِ من جلو آمد. دستش را در هوا تکان داد، انگار می‌خواست با تندی و بی‌احترامی، من را به عقب براند یا حتی ضربه‌ای بزند.

اما قبل از اینکه دستش به من برسد، سایه‌یِ مردی میانِ ما افتاد.

_خانم ھا! خانما! لطفا...

صدایِ بم و جدیِ یکی از کارمندانِ بخشِ حسابداری که به نظر می‌رسید از آن دسته آدم‌های خشک و قانون‌مدار باشد، فضا را شکافت. او با چهره‌ای که نشان از ناراحتی از این جنجال داشت، میانِ ما قرار گرفت و با لحنی تند اما محترمانه گفت:

_زشتہ... اینجا محیطِ کاره، نه میدونِ جنگ. این‌جور برخوردها اصلاً برازنده‌ی اینجا نیست. این خالہ زنک بازی ھا بمونہ بیرون از شرکت...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 40

نگاهی تحقیرآمیز به نازنین انداخت و بعد، رو به من کرد. چشمانش از شدتِ تنش، کمی بی‌روح بود. با لحنی که انگار می‌خواست با دستور به من آرامش بدهد، گفت:

_خانمِ هدایت… لطفاً بفرمایید سرِ میزِ خودتون بشینید. اجازه ندید محیطِ کار از نظم خارج بشه. 

یک نگاهِ چپ و تهدیدآمیز، طولانی و سنگین به نازنین انداختم؛ نگاهی که یعنی: «این ماجرا هنوز تموم نشده.»

بدون اینکه کلمه‌ای از دهانم خارج شود، چرخیدم. با قدم‌هایی که می‌لرزیدند اما سعی می‌کردم با صلابت باشند، به سمتِ میزم برگشتم. با عصبانیتی که در تمامِ وجودم موج می‌زد، خودکار را از روی میز برداشتم و چنان با قدرت روی کاغذ فشار دادم که انگار دارم تمامِ خشمم را در قالبِ خطوطِ سیاه، روی آن کاغذها خالی می‌کنم.

ساعت از پنج گذشته بود. وسایلم را با عجله در کیف ریختم؛ انگار می‌خواستم هر چه زودتر از این بنایِ بی‌روح و سنگین فرار کنم. بدنم هنوز از آن تقابلِ ظهر با نازنین می‌لرزید، اما این بار 

نه از ترس، که از یک خشمِ فروخورده.

وقتی درِ شیشه‌ایِ اصلی را باز کردم ناگهان در جای خود خشکم زد.

او آنجا بود. در سایه‌یِ ستونِ ورودی، درست جایی که نورِ خورشیدِ دمِ غروب، سایه‌ای بلند و بی‌حرکت روی زمین انداخته بود. ستار. با آن قامتِ بلند و چهره‌ای که انگار از سنگ تراشیده شده بود. 

خون در رگ‌هایم به جای گرما، یخ کرد. حتما سھراب در مورد مھران و مزاحمتش چیزی گفتہ بود. سھراب دھن لق ...

با قدم‌هایی که سعی می‌کردم با آن‌ها غرورم را حفظ کنم، به سمتش رفتم. وقتی به فاصله‌ی چند قدمی رسیدم، بدون آنکه منتظرِ سلام یا احوالپرسی باشم، با لحنی که از شدتِ عصبانیت و شک، دورگه شده بود، پرسیدم:

_چرا اومدی دنبال من؟ مگه من بچه‌ام که هر لحظه باید سایه‌به‌سایه‌ام باشید؟

نگاهش را از روی خیابان برداشت و مستقیم زل زد توی‌چشم‌های من. حتی پلک هم نزد. آن‌قدر نگاهش سنگین بود که حس کردم دارم زیر فشارِ یک وزنه‌یِ عظیم له می‌شوم. با همان لحنِ سرد و بی‌رحمانه‌اش، فقط گفت:

_فکر کردی اومدم چون می‌خوام مراقبت باشم؟

حرفش مثل آبِ یخ روی پوستم نشست، اما من عقب ننشستم. با تندی و پرخاشگری گفتم:

_آره! دقیقاً همینه! چون شماها فکر می‌کنید من یه بچه‌ی ضعیفم که هر بار یه اتفاق می‌افته، باید بیاید دنبال من… فکر می‌کنید من نیاز به مراقبت دارم، نه؟

ستار یک قدم جلو آمد. آن‌قدر نزدیک که مجبور شدم سرم را بالا بگیرم. فاصله را به‌شدت کم کرد و با صدایی که از شدتِ پایین بودن، بیشتر از فریاد، گوشم را پر می‌کرد، گفت:

_ھیس... صداتو ننداز پس سرت! اگه واقعاً بچه نبودی، این‌طوری رفتار نمی‌کردی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت41

مکث کرد. نگاهش را از چشم‌هایم گرفت و با لحنی که داشت حکمِ نهایی را صادر می‌کرد، ادامه داد:

_مطمئن باش خیلی بچه‌تری، حریر… فقط داری سعی می‌کنی با این داد و بیدادها، اون بچه‌ی لرزونِ توی وجودت رو قایم کنی.

حرف آخرش را که زد، انگار تمامِ اکسیژنِ اطرافم را کشید و از من گرفت. می‌خواستم چیزی بگویم، می‌خواستم با همان فریادِ بی‌دلیل، غرورِ زخمی‌ام را به رخ بکشم، اما گلویم خشک شده بود. فقط توانستم با نگاهی پر از کینه و بغض، به او زل بزنم. ستار بدون اینکه منتظرِ واکنشِ من بماند، چرخید و به سمتِ ماشین رفت. قدم‌هایش بلند و بی‌خیال بود، انگار تمامِ آن طوفانی که در وجودِ من برپا بود، برای او فقط یک مزاحمتِ کوچک و بی‌اهمیت بود. من هم، با پاهای بی‌رمق و قلبی که هنوز از شدتِ عصبانیت می‌تپید، پشت سرش راه افتادم.

با سرعت روی صندلی نشستم و در را با چنان ضربه‌ای بستم که انگار داشتم درِ زندان را می‌بستم. سکوتِ داخلِ ماشین سنگین‌تر از سکوتِ بیرون بود. 

صدایِ موتور که روشن شد، مثل یک لرزشِ مداوم در تمامِ بدنم پیچید. ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، دنده را عوض کرد و با شتاب از پارکینگ خارج شد. به شیشه‌یِ کناری خیره شده بودم؛ چراغ‌هایِ خیابان که از جلوی چشمم رد می‌شدند، مثل خطوطِ کشیده و نامفهوم در ذهنم می‌دویدند . میخواستم چیزی بگویم اما نمی دانستم کہ چی؟ فقط می‌دانستم اگر دهان باز کنم، اگر حتی یک کلمه از آن خشمِ فروخورده را بیرون بریزم، تمامِ دیواره‌های سدِ دلم فرو می‌ریزد و اشک‌هایم، تمامِ این ابهتِ ساختگی را جلوی او نابود می‌کند. نمی‌خواستم اجازه دهم ببیند چقدر در برابرِ نگاهِ او، شکننده هستم.

ستار با یک دست فرمان را می‌چرخاند و با آن یکی دست، آرام و بی‌تفاوت، روی دندہ فشار می‌آورد. نگاهش فقط به جاده بود؛ نگاهی که انگار کیلومترها از من فاصله داشت، در حالی که من درست در کنارش نشسته بودم.

بعد از چند دقیقه‌یِ مرگبار، وقتی از شلوغیِ مرکز شهر فاصله گرفتیم، ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، با صدایی که از شدتِ آرامش، ترسناک بود، گفت:

_این‌قدر با خودت می‌جنگی، فکر کردی به چیزی می‌رسی؟

سرش را کمی به سمت من چرخاند، اما نگاهش همچنان به جاده بود:

_این سکوت‌ها... این پریدن‌ها، فقط داری انرژی‌ات رو هدر می‌دی حریر. اگه فکر می‌کنی با این رفتارها می‌تونی من رو از خودت دور کنی، سخت در اشتباهی. 

_من نمیخوام تورو ازخودم دورکنم۔۔۔ من فقط۔۔۔ فقط۔۔۔

نتوانستم ادامہ دھم. اشک‌ها، بدونِ اجازه‌یِ من، راهشان را پیدا کردند و روی گونه‌هایم جاری شدند.

ستار بادیدن اشک ھایم باتعجب دست زیر چانہ ام گذاشت و ودرحالیکہ یک چشمش بہ خیابان بود و چشم دیگر بہ من، صورتم را سمت خودش برگرداند. خواستم مقاومت کنم اما فشار انگشتانش زیر چانہ ام، اجازہ نمی داد

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

_ببینمت حریر! داری گریہ میکنی...؟ چون من اومدم دنبالت ناراحتی؟ 

فلاشور زد و ماشین را بہ گوشہ خیابان کشید و ایستاد.

کاملا بہ سمتم برگشت و خیرہ نگاھم کرد. درنگاھش چیزی بود

کہ من از فھمیدنش عاجز بودم. یک حس عمیق و سنگین کہ نمیدانستم چیست.

از ستار رو گرفتم و با انگشت ھای لرزانم زیر پلک ھایم کشیدم تا اشک ھارا پاک کنم ؛ ناگھان تمامِ دنیا زیر پاهایم فرو ریخت. قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد، سنگینیِ حضورِ او تمامِ فضایِ درونم را پر کرد.

ستار، با حرکتی غیرمنتظره ، فاصله را در یک لحظه از بین برد. مرا به سمت خودش کشید و ناگهان، خودم را در میان بازوانش یافتم. قبل از اینکه بتوانم اعتراض کنم یا حتی نفس بکشم، دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و با مقتدرانه‌ترین حالت ممکن، سرِ من را به سینه‌یِ گرمش چسباند.

شوکِ این نزدیکی، مغزم را فلج کرد. بوی تنش، آن آرامشِ لرزان و ضربانِ قلبِ قدرتمندش، مثلِ موجی بلند، تمامِ مقاومت‌هایِ باقی‌مانده‌یِ مرا در هم شکست. من، که تا همین چند لحظه پیش در حالِ جنگیدن با خودم بودم، حالا بی‌دفاع، در میانِ آغوشِ برادری بودم که تاچندی پیش، با نگاهش مرا در هم می‌شکست. سعی کردم سرم را از سینه‌اش جدا کنم، اما او اجازه نداد. سرم را کمی بیشتر به خودش فشرد و با صدایی که حالا کمی نرم‌تر، اما هنوز مقتدرانه بود، ادامه داد:

_ھیش... آروم باش! اینقدر بامن وخودت نجنگ حریر... امشب اومدم دنبالت چون میخواستم شام دوتایی بریم بیرون. اون سھراب کرہ خر کہ با دوستاش دورھمی گرفتن وستارہ ھم شیفت بود. فکر نمیکردم دیدنم اینقدر ناراحتت کنہ.

کمی از من فاصله گرفت، اما دستش را از دورِ کمرم برنداشت. صورتم را با انگشت‌هایش بالا آورد تا مجبور شوم به چشم‌هایش نگاه کنم. نگاهش هنوز همان نگاهِ سنگین و عمیق بود، اما این بار، انگار لایه ای از درک و همدلی هم در آن پنهان شده بود.

لبخند کجی زد، صدایش خش داشت اما آرام بود :

_من دنبال کنترل کردن تو نیستم حریر.

_پس چی؟ چرا اونقدرئ کہ بہ من فشار میاری بہ ستارہ و سپیدہ نمیاری! 

با انگشت شستش چانہ ام را نوازش کرد انگار که بخواهد با این حرکت، تمامِ خشمِ من را آرام کند:

_چہ فشاری بچہ؟ درضمن تو با اونا برای من فرق داری...حسم بہ تو ...حریر از وقتے یہ ذرہ بچہ بودی من مراقبت بودم... تازہ ستارہ ھم مثل سپیدہ خیلی زود از پیش من میرہ و اونوقـ ...

_پس من چی؟ 

روی صورتم خم شد؛ لحنش سرد نبود، اما حضورِ نزدیکش، لرزه‌ای به تنم انداخت که نمی‌توانستم کنترلش کنم. در فاصله‌ای که نفس‌هایمان به هم می‌خورد، با صدایی که همزمان هم اطمینان‌بخش بود و هم مالکانه، گفت:

_ تو تا ھمیشہ پیش من میمونی حریر! باید بمونی... 

حرفش مثلِ برخوردِ تیغه‌یِ یخ روی پوستم بود. ترس، لرزشِ قبلی را به یک انقباضِ شدید تبدیل کرد. ناگهان، آن گرمایِ دلپذیری که در آغوشش حس می‌کردم، معنایِ «امنیت» خود را ازدست داد و ترس جای آن را گرفت. احساس کردم که او مرا در آغوش نگرفته، بلکه دارد مرا به مالکیتِ خود در می‌آورد.

با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌ام، دستانم را روی سینه‌اش گذاشتم و با تکانی تند، سعی کردم خودم را از او جدا کنم. نفس‌هایم به شماره افتاده بود و ضربانِ قلبم، دیگر با قلبِ او هماهنگ نبود؛ بلکه علیه من پرچمِ جنگ برافراشته بود.

ستار، کلافه و درمانده، دستی میانِ موهای مجعد و درهم‌ ریخته‌اش کشید. او با حرکتی سنگین، در جای خود صاف نشست و در حالی که نگاهش به خیابان بود، زیر لب با لحنی آمیخته به خشم و تسلیم، زمزمه کرد:

_ھوووف... خدا لعنتت کنہ علیرضا.

نگاهش را که دوباره به من دوخته بود، نتوانستم تحمل کنم. نگاهی که هنوز از آن مالکیتِ محض لبریز بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...