رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت چهل و شیشم

-اینجا دیگه کجاست؟؟؟با من چیکار کردی؟؟ما چجوری از اینجا سر در آوردیم!!ما که الان وسط دشت بودیم!! 

این کار یهویی هیرا بدتر باعث شده بود که دخترک شدید از این جابه‌جایی وحشت کنه و از هیرا بیشتر فاصله بگیره. 

-خواهش میکنم چند لحظه آروم بگیر،من فقط میخوام باهات حرف بزنم،قول میدم بعدش سر موقع به نزدیکی خونتون برت گردونم. 

گل صبا حرصی به سمتش برگشت و جیغ کشید: 

-چی از جون من میخوای؟؟ 

پسرک توی این چند روز بارها و بارها با خودش کلی حرف رو تکرار کرده بود که وقتی دختر رو میبینه بهش بزنه اما نمیدونست که چرا الان که گل صبا جلوی روش ایستاده زبونش بسته شده بود. 

اخه چجوری از احساساتش بهش میگفت؟حرف آسونی نبود که،بدون کس و کاری میخواست از دختر خواستگاری کنه. 

-ببین گل صبا،شاید برای تو فقط چند روز باشه که با من آشنا شدی اما برای من از لحظه‌‌ای که به دنیا اومدی تا به الان لحظه به لحظه مثل سایه همراهت بودم،از دور ازت محافظت کردم اما تو نفهمیدی،این عشق یک دفعه توی وجود من به وجود نیومده،هر بار که تو می خندیدی،هر بار که تو با چیزی ذوق میکردی،هر بار که تو بخاطر اذیت‌های برادرهات گریه میکردی،هر وقت که به حیون آسیب دیده‌ای کمک میکردی و هر وقت که با درخت‌ها حرف میزدی من ذره ذره عاشقت شدم. 

دخترک نمیدونست چرا اما قلبش با شنیدن این حرف‌ها به تپش افتاده بود. 

پسر برای چند لحظه بی قرار با انگشت‌های دستش بازی کرد. 

-من …من …ما … 

دخترک داشت از حرص منفجر میشد،کلافه پاهاش رو به زمین کوبید و به پسر نزدیک شد. 

-من و ما چی؟؟؟من رو کشوندی وسط اینجا که من من کنی؟؟؟ 

پسرک دستی به موهای پرکلاغیش کشید و بالاخره زبون باز کرد:

-من اومدم ازت خواستگاری کنم … 

انقدر این حرف به یکباره و شکه کننده بود که دختر اول چند لحظه خشکش زد و بعد از حرف مسخره‌ی پسر مثل دیونه‌ها بلند زیر خنده زد.

-تو …تو داری …داری خودم رو از خودم خواستگاری میکنی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 68
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

رمان گل صبا نویسنده: نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر:عاشقانه، فانتزی خلاصه: دختر زیبا و معصوم خانی در دهات‌های دورآفتاده‌ی گیلان زندگی راحتی رو به دور از تنش‌ها و سختی‌های رو

پارت اول در دور دست‌ها،در روستایی پر از آب علف،جایی که تا چشم کار میکنه نعمت‌های بی کران خداوند منان چشم نوازی میکنه دختری زیبا رو با احساسات قوی و لطیف به نام گل صبا زندگی میکنه.  گل صبا ته

پارت دوم گل صبا با اومدن میشی خنده کنان دستی به پیشونیش کشید و با هیجان شروع به درد و دل کردن کرد جوری که انگار یه ادم جلوشه نه یه گاو.  -میدونی میشی،امروز اقا معلم داشت راجب ادبیات و داستان

پارت چهل و هفتم 

پسرک انتظار هر واکنشی رو از دخترک داشت به جز اینی که داشت میدید. 

-میدونی که فقط من توی خانوادم قابلیت انسان شدن رو دارم؟برای همین هم کسیو ندارم که برای خواستگاری کردن ازت پیش خانوادت بفرستم. 

-واقعا خیلی مسخرست … 

دخترک هر چی پیش خودش فکر کرد بازه هم منطقی پشت این حرف پسر پیدا نکرد. 

خنده‌های دخترک یواش یواش کم و در نهايت به هق‌هق گریه تبدیل شد. 

-تو چرا نمیخوای بفهمی هیرا؟؟حتی اگه خانواده‌ای هم داشتی که مثل خودت بودن باز هم برای خواستگاری کردن دیر بود،من فردا قرار زن اون مرد بشم. 

هیرا که دختر رو نسبت به اول آروم دید به خودش جرات داد و بهش نزدیک شد،دست دخترک رو توی دستش گرفت و به چشم‌های عسلیش خیره شد. 

-گل صبا من عاشقتم،به خدا که اگه با من ازدواج کنی هر کاری میکنم که خوشبختت کنم،تو با ازدواج با من محدود نمیشی،آزاد آزاد خواهی بود … 

مکث کوتاه کرد و با دیدن چشم‌های لرزون دختر بی هوا عنوان کرد:

-گل صبا خواهش میکنم با من فرار کن. 

در کثری از ثانیه چشم‌های دخترک با شنیدن حرف هیرا گرد شد و دست‌هاش رو از دست پسر بیرون کشید. 

-چی؟!!!!؟؟چی داری میگی تو؟؟تو هیچ میدونی که اگه من با تو فرار کنم خان کوره چه بلایی سر خانوادم میاره؟؟نه نمیدونی …جنگ میشه،جنگ …بین دو روستا جنگ میشه،یه جنگ واقعی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و هشتم 

 -گل صبا اگه تو قبول کنی که با من بیای من قول میدم که با استفاده از قدرت هیپنوتیزمم کاری کنم که خان و پسرش کاری با خانواده‌ی تو نداشته باشن. 

یک لحظه،فقط یک لحظه ته ته دل دخترک نرم شد و راضی به این فرار شد،با خودش که تعارف نداشت عاشق پسر نبود اما بهش حس‌هایی داشت. 

با ازدواج با این پسر یه جور‌هایی با طبیعت هم ازدواج میکرد،یه لحظه تصور اینکه بالای کوه کنار آبشار و اون درخت خونه‌ای داشته باشه قلبش رو پروانه‌ای کرد اما با یاد آوری چهره‌ی معصوم مار جانش که دلش با این فرار میشکست به کلی بیخیال این راه شد. 

-نه،نمیشه …من نمیتونم باهات فرار کنم. 

دخترک بی این که بدونه کجاست به یه سمتی راه افتاد و از هیرا فراری شد. 

هیرا دوباره جلوی گل صبا تله پورت کرد و نالید: 

-گل صبا تو فقط تا قبل از ظهر فردا وقت داری که خوب فکر‌هات رو بکنی و تصمیمت رو بگیری،ببین زندگی با یه مرد چهل ساله و مادر بچش شدن و برای همیشه حبس شدن توی خونش رو میخوای یا فرار با من و شروع یه زندگی پر از عشق و آزادانه رو. 

تا دخترک بخواد حرفی بزنه هیرا دستش رو گرفت و به نزدیکی خونشون تلپورت کرد. 

-امید وارم که انتخابت من باشم. 

گل صبا با بهت به جای خالی هیرا خیره شد و سخت توی فکر فرو رفت. 

درست همون زمان،در جایی از جنگل،دقیقا همون جایی که تا چند لحظه پیشت دختر و پسر با هم بحث میکردن پسر خان کوره حبیب‌الله بطور اتفاقی هنگام شکار دختر و پسر رو از لای درخت‌ها دیده بود و تمام حرف‌هاشون رو شنیده بود.

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و نهم

خشم تمام وجودش رو در بر گرفته بود و صورتش رو به سرخی میرفت. 

به شنیده‌های خودش باور نداشت،پادشاه مار‌ها عاشق کسی شده بود که قرار بود از فردا اسمش توی سجلد حبیب‌الله بره. 

اون دختره‌ی پاپتی میخواست پا رویه تمام دارایی‌هایی که احد خان قرار بود پشت قبالش بندازه بزاره و آبروی حبیب‌الله رو با خودش به تاراج ببره. 

از طرف دیگه اصلاً باورش نمیشد که بالاخره پادشاه مار‌ها رو پیدا کرده. 

خانواده‌ی اون سال‌ها بود که نسل به نسل دنبال شکار این مار غول پیکر بودن. 

خانواده‌ی این مار سال‌ها بود که به مزارع و محصولاتشون دستبرد میزدن و اون‌ها رو از بین میبردن. 

بارها خواسته بود که از کوه بالا بره و اون درخت رو به آتیش بکشه اما با قدرت‌هایی که مار داشت و حضور همیشگیش کنار درخت این خواسته امکان پذیر نبود،اما حالا همه چیز فرق میکرد،حالا که مار عاشق به خاطر معشوقش محافظت از درخت رو رها کرده بود بهترین موقعه‌ی شکار بود. 

با خودش فکر کرد که میتونه برای هدیه‌ی عروسیشون سر اون مار رو برای دخترک به حجله ببره. 

تمام راه رو تا خونه با عجله برگشت و تمام ماجرا رو برای آقا جانش تعریف کرد. 

-تو مطمئنی که اون پسر خود پادشاه مارهاست؟؟ 

-بله آقا جان،خودم با این گوش‌هام حرف‌هاش رو شنیدم و با همین چشم‌ها غیب شدنش رو دیدم. 

احد خان با شوق دستی به ریش‌هاش کشید. 

-پسر تو نمیدونی که چه خبر خوبی رو به من دادی،تو باعث افتخار خاندان مایی،بالاخره یکی از خاندان ما موفق شد که اون موجود پلید رو از روی زمین محو کنه. 

احد خان و حبیب‌الله خنده‌ی خبیثانه‌ای سر دادن و همدیگه رو در آغوش گرفتن. 

-مراد ….مراد … 

مراد غلام حلقه به گوش احد خان که مردی درشت هیکل و سیاه پوست بود با احترام به سمت احد اومد،جلوی پاهاش زانو زد و دستش رو بوسید. 

-امر کنید خان؟؟ 

-فردا صبح بقیه‌ی آدم‌هامون رو برمیاری و به سر کوه میرید،بالاخره وقتش رسید…پادشاه مارها از غارش بیرون اومد،قبل برگشتنش اون درخت منحوس رو آتیش بزنید و از بین ببریدش،هر ماری رو هم که سر راهتون دیدین سر از تنش جدا کنید … 

احد لبخند شیطانی زد و ادامه داد: 

-فردا برای دو چیز جشن میگیریم … 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه 

*** 

در هر دو روستا جشن بزرگی برپا بود،در طرفی ولی خان بود که خوشحال از اینکه با وصلتش با احد خان مال،منال شوکت بیشتری به دست میاره و دخترش رو هم به خونه‌ی بخت میفرسته. 

در سمت دیگه جشن در اصل برای چیز دیگه‌ای بود،احد خان و پسرش حبیب‌الله خوشحال از اینکه بالاخره دارن به وظیفه بزرگ خاندانشون عمل میکنن بودن. 

ماه بانو از صبح زود برای آماده کردن دخترکش به این سمت و اون سمت می دوید. 

خونه‌ی ولی خان سر تا سر پر از مهمون‌های کوچیک و بزرگ بود. 

گروه نوازنده‌ی محلی نی و تنبک می نواخت و خاننده‌ی خوش صدایی آواز خوش سیمایی سر داده بود. 

نه تنها از روستای خودشون بلکه از روستا‌های اطراف هم خان و خان زاده‌ها به این مجلس اومده بودن. 

به طور اتفاقی موقعه‌ای که ماه بانو برای برداشتن لباس عروس به تلار اصلی رفته بود صبحت جمعی از خدمتکار‌هایی که برای کمک از خونه‌ی احد خان فرستاده شده بودن رو شنید. 

-بیچاره خانواده‌ی دختره!ببین چه دست و بالی دارن میزنن،لابد به خیال خودشون دارن دخترشون رو خوشبخت میکنن. 

زن درشت اندامی که از گرمای آتیش زیر دیگ غذا گونه‌هاش گلگون شده بود و از صورتش عرق جاری بود رو به یکی از خدمتکارها کرد و گفت:

-وای ملیحه …شنیدی که توی زغال خونه برای دخترک جا درست کردن؟؟ 

زن سبز رویی که داشت پیاز رو توی دیگ تفت میداد جواب داد:

-آره زبیده جان،تازه من شنیدم که حبیب الله خان داشت برای فلک بستنش نقشه میکشید،شندیدم که داشت به احد خان میگفت که دخترک چطور به خودش جرات داده که پا روی آبروی چندینو چند ساله‌ی ما بزاره؟اون باید تقاص این بی حرمتیش رو پس بده. 

-وای ملیحه سوسن خانم رو دیدی چه خودشیرینی برای احد خان میکرد؟؟؟ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و یکم

خدمتکار دستش رو به کمرش زد و آدای سوسن رو در آورد: 

-آقا شما این آهوی چموش رو بسپاریدش به من،من همچین اینو تربیتش کنم که مار جانش هم نشناستش،این‌ها اصلا برای تربیت دخترشون وقت نذاشتن. 

صدای خنده‌های بلند خدمتکارها خنجری بود به قلب ماه بانو. 

زن به قلبش چنگی زد و اشک توی چشم‌هاش جمع شد. 

ولی خان داشت با عزیز دوردانش چی کار میکرد؟؟این اسارت بود نه اصالت. 

با پریشانی چنگی به لباس عروس توی مجمع زد و به سمت اتاق دخترکش رفت. 

در اتاق گل صبا از دیروز تا حالا در دنیای دیگه‌ای سیر میکرد،هرچی به ظهر نزدیکتر میشدن دو دلی رو بیشتر توی قلبش حس میکرد. 

تنها چیزی که دخترک رو پایبند به این وصلت کرده بود مار جانش پیرش بود. 

خوب میدونست که اگه با اون پسرک فرار کنه قلب مار جانش میشکنه و خان بابا روی مار جانش دست بلند میکنه. 

با وارد شدن ناگهانی ماه بانو به اتاق،گل صبا از جاش پرید و به صورت پریشون مار جانش نگاه کرد. 

-چی شده مار جان؟

ماه بانو لباس‌ عروس روی زمین پرت کرد،دست دخترکش رو گرفت و کنار خودش روی زمین نشوند. 

گل صبا از اشک‌های توی چشم مار جانش شوکه شده بود. 

ماه بانو در درون خودش جنگی به پا کرده بود،زن به دخترکش ایمان داشت که هیچ وقت کاری نمیکنه که باعث آبروریزی خانوادش بشه. 

گل صبا دست‌های لرزون ماه بانو رو بوسید. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و دوم

-الهی که من فدای اون الماس‌هایی که از چشم‌هات داره میرزه بشم،اخه چرا گریه میکنی؟؟من کار اشتباهی کردم؟؟ 

ماه بانو لبش رو گزید و از جاش بلند شد،لباس عروس رو از روی زمین برداشت و خاک روش رو تکوند اما نتونست طاقت بیاره و به یکبار به سمت گل صبا برگشت و پرسید:

-گل صبا تو توی این چند روز حبیب‌الله یا احد خان رو جایی دیدی؟؟ 

-نه مار جان …ندیدم،چیز شده؟چرا به من نمیگید که چی اینجوری پریشونتون کرده؟؟ 

ماه بانو گوشت رونش رو محکم وشگون گرفت و مشغول آماده کردن لباس عروس شد. حتماً اشتباهی شده،شاید اون خدمتکارها راجب شخص دیگه‌ای حرف میزدن،وگرنه چطور میشه بدون دیدن گل صبا ازش خبطی دیده باشن. 

اصلاً متوجه نشد که چند لحظه که به دیوار زل زده،ناخودآگاه فکرش رو به زبون آورد: 

-پس این حبیب‌الله چی میگفته که تو پا روی آبروشون گذاشتی؟؟دختر تو چیکار کردی که این‌ها متوجه شدن و میخوان فلکت کنن؟؟ 

قلب دخترک با شنیدن حرف مار جانش هری فرو ریخت. 

با خودش گفت نکنه وقتی توی دشت یا توی اون نقطه از جنگل که با هیرا بوده کسی دیدتش؟؟ 

حتماً همینه وگرنه اون کار دیگه‌ای نکرده که بخوان فلکش کنن. 

اشک‌های دخترک بی محابا فرو ریخت و التماس گونه به ماه بانو خیره شد. 

-مار جان من …من … 

دخترک روی به زبون آوردنش رو نداشت،فقط اشک ریخت و سرش رو با خجالت پایین انداخت. 

-گل صبا به من بگو که این‌ها چرا میخوان تو رو توی زغال خونه نگه دارن؟؟حالا من چه خاکی توی سرم بریزم؟؟اگه به آقا جانت بگم اون تو رو فلک میکنه،بذارم عروس اونها بشی اون‌ها تو رو شکنجه میکنن،خدایا من به کی پناه ببرم؟؟؟ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و سوم 

لباس عروس توی دست‌های ماه بانو مچاله شده بود و قطرات اشکش روی اون سقوط می کرد. 

برای مدتی فقط صدای گریه‌ی مادر و دختر توی اتاق می پیچید. 

کار از کار گذشته بود و گل صبا دیگه راهی به جز گفتن ماجرا به مار جانش و فرار با هیرا براش نمونده بود. 

پس جلوی مار جانش زانو زد و همه چیز رو تعریف کرد … 

-مار جان هیرا میگفت که اگه من باهاش ازدواج کنم اون با قدرتی که داره کاری میکنه خانواده احد خان بیخیال ما بشن. 

سر ماه بانو داشت از فکر و خیال میترکید،خیلی خودش رو کنترل کرد که حرفی از پیش گویی مار جانش به گل صبا نزنه. 

زبونش بند اومده بود،حرف تا پشت دهنش میومد اما از لبش خارج نمیشد. 

پس بالاخره پیش بینی مار جانش اتفاق افتاده. 

ماه بانو خوب یادش بود،روزی که گل صبا رو به دنیا آورد وقتی مار جانش نوزاد رو توی آغوشش گرفت با دیدن صورت دخترک گفت که توی تقدیر این دختر تصویر مار قدرتمندی افتاده که حتی دنیا هم نمیتونه باهاش مقابله کنه. 

آخه این دیگه چه تقدیر شومی بود؟؟

-مار جان …مار جان من همون لحظه بهش گفتم که من به هیچ عنوان مار جانم رو نا امید نمیکنم و تنهاش نمیزارم. 

حالا باید با دخترکش چکار میکرد؟؟نه کسی رو داشت که دختر رو پیشش بفرسته،نه قدرت منصرف کردن طعم ولی خان رو داشت. 

مطمئن بود که اگه به ولی خان حرفی بزنه برای اینکه آبروش نره دختر رو به بردگی اون خانواده میده. 

راه دیگه‌ای نداشت …باید برای نجات جون دخترکش اون رو به پادشاه مارها میسپردش. 

-گل صبا …دخترم تو باید بری … 

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و چهارم

این حرف به قدری برای هر دو شوکه کننده بود که برای چند ثانیه به چشم‌های هم خیره شدن. 

دخترک بالاخره به حرف اومد:

-چی داری میگی مار جان؟؟من شما رو اینجا تنها نمیزارم،اگه خان بابا بفهمه شمار به فلک میبنده. 

ماه بانو وقت رو تنگ دید،حالا که تصمیمش رو به سختی گرفته بود باید قبل از پشیمون شدنش سریعتر اجراش میکرد. 

از جاش بلند شد و شنلی رو دور دختر انداخت،صورت دخترک رو با کلاه شنل پوشوند و دستش رو دنبال خودش کشید. 

-اگه اینجا بمونی یا خان بابات یا خانواده‌ی احد خان نفست رو میبرن،تو نگران من نباش خوب میدونم که چیکار کنم،زودتر خودت رو به اون پسر برسون و بهش بگو چیزی که بهت قول داده رو انجام بده،شاید اونوقت بتونیم یه روزی دوباره همدیگه رو ببینیم. 

گل صبا لجوجانه دستش رو از دست ماه بانو بیرن کشید. 

-مار جان دیونه شدی؟؟من بدون شما هیچ جایی نمیرم،یا شما هم با من میای یا من هم همینجا کنارت میمونم. 

ماه بانو با عجز دو طرف صورت دخترکش رو توی دست‌هاش گرفت: 

-به حرف من گوش کن دخترم …برای من اتفاقی نمیفته،بهت قول میدم که وقتی همه چی آروم شد به دیدنت بیام.

ماه بانو خوب میدونست که این کار ریسک بزرگیه اما اون حاضر بود که جون خودش رو برای دخترکش فدا کنه،برای همین دست گل صبا رو گرفت و از در پشتی خونه اون رو فراری داد. 

لحظه‌ی آخر گل صبا با قلبی مال مال از غصه نگاهی به چهره‌ی چروکیده‌ و غمگین مار جانش کرد و زیر لب زمزمه کرد: 

-تو بهترین مار جان دنیایی،خیلی دوست دارم،قول میدم که برای دیدنت برگردم. 

-ماه بانو … 

ماه بانو با شنیدن صدای ولی خان از توی تلار اصلی به دخترکش اشاره زد که زودتر از اونجا دور بشه و خودش هم بلافاصله به سمت تلار رفت.  

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و پنجم 

دختر نمیدونست که برای پیدا کردن هیرا اول باید به کجا بره؟طبق قراری که داشتن هیرا قرار بود که به دنبالش بیاد. 

حالا که همه چیز بهم ریخته بود گل صبا‌ باید خودش به تنهایی پسرک رو پیدا میکرد. 

گل صبا برای پیدا کردن هیرا به سمت چشمه راه افتاد و از راهی رفت که چشم کسی بهش نیفته. 

همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاد بود که فرصت فکر کردن رو از گل صبا گرفته بود. 

حالا که داشت خوب فکر میکرد اگه قبل از رسیدنش به هیرا کاروان داماد زودتر به خانه‌ی خان باباش میرسید همه چیز به باد فنا می رفت و دیگه کاری از دست هیرا برای خانواده‌اش بر نمیومد. 

همزمان که دخترک به سمت چشمه میرفت هیرا هم به اول غار رسیده بود و از اون سمت به سمت چشمه می اومد. 

در دل پسرک هم غوغای دیگه‌ای برپا بود،حتی تصور اینکه دخترک اون رو قبول نکنه و باهاش فرار نکنه کل زندگیش رو تا به الان پوچ میکرد. 

اون همه انتظار،اون همه اشتیاق،اون همه از دور پاییدن همش بی ارزش میشد. 

قلب پسر با فکر به اینکه دختر بهش عشقی نداشته باشه و پسش بزنه توی سینش فشرده میشد. 

دخترک هر چه که آفتاب به وسط آسمان نزدیکتر میشد دلهره‌ی بیشتری می گرفت. 

مدام ترس این رو داشت که آدم‌های احد خان و حبیب‌الله سر رسیده باشن،همه چیز رو فهمیده باشن و دنبالش افتاده باشن. 

هر قدمی که برمیداشت با ترس به پشت سرش نگاه میکرد و وضعیت رو چک میکرد. 

با بلند شدن صدای شکستن شاخه‌ای دخترک وحشت زده به عقب چرخید که محکم به سینه‌ی فردی برخورد کرد و دستی جلوی دهنش قرار گرفت. 

دخترک از ترس چشم‌هاش رو بست و روزگار خودش رو سیاه دید و تمام امیدش رو از دست داد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و ششم 

-گل صبا …نترس منم. 

صدای هیرا زندگی دوباره‌ای به گل صبا بخشید. 

-تو اینجا چیکار میکنی؟؟چرا تو خونتون نیستی؟؟ 

گل صبا با ترس به اطرافش نگاه کرد و جواب داد: 

-همه چیز بهم ریخت،خانواده‌ی احد خان ما رو با هم دیدن(با یادآوری مار جانش بغض به گلوش چنگ انداخت)مار جانم خودش من رو فراری داد،حبیب‌الله میخواد من رو به فلک ببنده. 

هیرا دلش برای وحشت زدگی محبوبش آب شد. 

همون لحظه‌ای که گل صبا و هیرا به هم رسیده بودن کاروان داماد زودتر از موعد قرارشون به خونه‌ی ولی خان اومده بودن. 

همراهان داماد برای گفتن شاد باش تیر‌های هوایی در کردن که باعث شد پاهای گل صبا با شنیدن صدای تیر شل بشه و با گریه روی زانوهاش بیفته. 

-تموم شد …همه چیز تموم شد،احد خان خانوادم رو برای درس عبرت دیگران جلوی همه میکشه. 

دخترک شیون میکرد و به خاک‌های زیر دستش چنگ میزد. 

همون لحظه در خانه‌ی گل صبا اینا ولی خان جلوی در اتاق عروس رفت که دخترکش رو بدرقه کنه. 

-ماه بانو عروس رو بیرون بیار. 

در اتاق باز شد اما ماه بانو با چشم‌های اشکی به خون نشسته تنها از اتاق بیرون اومد. 

ولی خان به پشت سر ماه بانو نگاهی انداخت و وقتی دخترک رو ندید دستش رو بالا برد و جلوی همه توی صورت ماه بانو کوبید. 

-نمک نشناس …نمک نشناس‌ها. 

وقتی عروس از اتاقش بیرون نیومده خشم تمام وجود حبیب‌الله رو پر کرد. 

با غرور کاذبی غرید:

-حدس میزدم که قبل از اومدن ما دخترک پتیاره فراری بشه(رو به آدم‌هاش دستور داد)همه‌ی اهالی یه خونه رو خر کش کنید جلوی در. 

آدم‌های حبیب‌الله که خانواده‌ی گل صبا رو جلوی پای اسب احد خان انداختن احد خان از اسب سفید‌ش پایین پرید و به سمت ولی خان یورش برد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هفتم

پسرهای ولی به پشتوانه‌ی پدر جلوی احد خان قرار گرفتن که با اشاره‌ی حبیب‌الله آدم‌هاش با پسر‌های ولی درگیر شدن و دستو پا بسته جلوی احد خان انداختنشون. 

احد خان که ولی خان رو یکه و تنها گیر آورد با قنداق اسلحه‌ی شکاریش به شقیقه‌ی ولی خان کوبید و اون نقش زمین کرد. 

-با آبروی من بازی کردی ولی،خون تو و خانوادت برای پسر من حلاله. 

با ضربه‌ای که به سر ولی خان خورد خون از سرش جاری شده و هوشیاریش رو از دست داد. 

ماه بانو که وضعیت پسرهاش و سر خونی ولی رو دید با گریه خودش رو روی جسم ولی انداخت و زجه زد. 

احد خان با عصبانیت به سمت حبیب‌الله رفت و تفنگ شکاری رو تخت سینش کوبید. 

-جنازه‌ی عروس فراری رو برام بیار تا آبروی رفتمون رو برگردونی پسر. 

ماه بانو با شنیدن این حرف احد خان به سختی خودش رو به احد خان رسوند و به پاش افتاد. 

-خان …خان تورو خدا رحم کن،خان کنیزیت رو میکنم،به دست و پات میفتم،از جون دختر من بگذر. 

احد خان با بی رحمی تمام لگدی نثار پهلوی ماه بانو کرد و رو به آدم‌هاش داد زد: 

-این خانواده‌ی بی شرم و بی حیا رو توی طویله زندونی کنید تا بعدا به حسابشون برسم. 

دسته‌ای آز آدم‌های احد خان با سگ‌های شکاری به دنبال دخترک رفتن و دسته‌ی دیگه خانواده‌ی زخمی دختر رو توی طویله به اسارت گرفتن. 

در کنار چشمه هیرا که صدای آدم‌های حبیب‌الله رو از دور شنیده بود دست گل صبا رو گرفت و با زور از جاش بلندش کرد. 

-بلند شو گل صبا …آدم‌های خان دنبالتن. 

دخترک نالان در حصار دست‌های هیرا دست و پا زد. 

-ولم کن،بزار برم پیش مار جانم،احد خان خانوادم رو میکشه.  

با نزدیک شد صدای سگ‌ها و آدم‌های خان هیرا لحظه به لحظه  مضطرب تر میشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هشتم

درسته که پسرک قوی ترین موجود رو زمین بود اما به مادرش و مادربزرگش قول داده بود که هیچ وقت هویتش رو جلوی آدم‌ها اشکار نکنه. 

جدایی از اون خدا این قدرت‌ها رو آزادانه در اختیار هیرا نذاشته بود،شرط استفاده از تمام این قدرت‌ها استفاده نکردن اون علیه آدم‌های بیگناه بود. 

هیرا سعی کرد که دختر رو با حرف‌هاش قانع کنه. 

-دیگه فایده‌ای نداره،اگه بری اونجا اونها تو رو هم میکشن،به مار جانت فکر کن،اون جون خودش رو به خطر انداخت و تو رو فراری داد که خوشبختیت رو ببینه نه مردنت رو. 

دخترک که انگار هیچ حرفی قانعش نمیکرد هیرا رو به سمتی هل داد و به سمت خونه دوید و با گریه داد زد: 

-همش تقصیر منه،من نباید فرار میکردم. 

هیرا به سرعت خودش رو به دخترک رسوند و اون رو توی حصار دست‌هاش اسیر کرد. 

همون لحظه‌ای که گل صبا و هیرا در کشمکش بودن آدم‌هایی که احد خان به سر کوه فرستاده بود از نبود هیرا استفاده کردن،درخت رو به آتیش کشیدن و سر از تن تک تک اعضای خانواده‌ی هیرا جدا کردن.

هیرا با احساس درد عجیبی توی سینش گل صبا رو رها کرد،به قلبش چنگ زد و روی زمین افتاد. 

گل صبا که از دست هیرا آزاد شده بود و متوجه‌ی حالش نبود به سمت خونه راه افتاد. 

-گل …ص …با … 

گل صبا که صدای پر از درد هیرا رو شنید متعجب توی جاش خشکش زد. 

با ترس به سمت هیرا برگشت و با دیدن حال بدش به سمتش دوید. 

-چه اتفاقی برات افتاده؟؟؟هیرا صدام رو میشنوی؟؟؟ 

درد هر لحظه توی سینه‌ی هیرا بیشتر میشد و توی کل وجودش می چرخید. 

از فاصله‌ی نه چندان دوری صدای سگ‌های شکاری به گوش گل صبا رسید. 

با عجز به بازوی هیرا دست انداخت و زور زد که بلندش کنه. 

-خدایا …من باید چیکار کنم؟؟هیرا تو رو خدا بلند شو،آدم‌های خان نزدیک شدن،اخه یه دفعه‌ای چت شد؟؟؟ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و نهم 

هیرا به سختی با کمک گل صبا از جاش بلند شد و نالید: 

-درخت …باید یه اتفاقی برای درخت افتاده باشه. 

با درد گل صبا رو توی آغوشش گرفت و با آخرین توانش به پیش درخت تلپورت کرد. 

پیش درخت که رسیدن هیرا انگار که با استفاده از قدرتش دردش بیشتر میشد روی زمین افتاد و از درد چشم‌هاش رو بست. 

گل صبا با دیدن درخت که در آتش بزرگی میسوخت با وحشت به سمت هیرا برگشت. 

-هیرا …هیرا حالا باید چیکار کنیم؟؟خدای من!!!اینجا چه خبره؟؟؟این قتل عام کار آدم‌های خانه؟؟؟ 

هیرا که تا اون لحظه چشم‌هاش رو از درد بسته بود با شنیدن صدای ترسیده‌ی گل صبا رد نگاهش رو گرفت و به سر‌های از تن جدای خانوادش رسید. 

دستو پا زد که از جاش بلند شه،گل صبا با دیدن ناتوانیش کمکش کرد و هیرا رو بالای سر اجسام خانوادش برد.

اشک عجز از چشم‌های پسر جاری شد. 

-خدایا عدالتت کجاست؟؟پس حکمت به وجود آوردن من چیه؟؟مگه قرار نبود من با این قدرت‌ها از خانوادم محافظت کنم؟؟؟ 

هیرا جسم تکه تکه شده‌ی یکی از خواهرانش رو توی دستش گرفت و از ته دل فریاد زد. 

صدای فریاد هیرا به قدری بلند بود که به گوش حبیب‌الله که حالا به اول کوه رسیده بود رسید و باعث خوشحال شدنش و قهقه‌ی شیطانیش شد. 

-خدایا این چه سرنوشتی؟؟به قیمت رسیدن به عشقم خانوادم رو ازم گرفتی؟؟اخه وقتی قرار بود هر سری نسل ما به دست این آدم‌های شرور کشته بشه اصلاً چرا من رو به وجود آوردی وقتی میخواستی برای استفاده از قدرت‌هام مانع بزاری؟؟آیا اینهایی که این بلا رو سر خوانواده‌ی من و گل صبا آوردن آدم‌های گناه کار و شروری نیستن؟؟؟ 

گل صبا از دور به سوگواری هیرا نگاه میکرد و بی قراری دنبال چیزی میگشت که با اون آتیش درخت رو خاموش کنه. 

وقتی حواس هیرا پرت بود یکی از آدم‌های خان که درخت رو آتیش زده بودن و در گوشه‌ای پنهان شده بودن از پشت به گل صبا نزدیک شد و خنجرش رو روی گردن دخترک گذاشت. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتم 

دخترک با پیچیده شدن دست آدم خان دور کمرش از ترس فریاد زد:

-هیرا …کمک … 

هیرا با شنیدن صدای جیغ گل صبا تازه به خودش اومد و متوجه‌ی افرادی که با تفنگ دورش کرده بودن شد. 

پسرک که محبوبش رو در چنگال دشمن دید نفرت و خشم تمام وجودش رو در بر گرفت و به ثانیه نکشید که تبدیل به ماری سیاه و غول پیکر شد. 

آدم‌های خان با دیدن مار غول پیکر وحشت زده بی امان به سمتش شلیک کردن اما گلوگه‌ها نخورده به هیرا در یک سانتیش به زمین میفتاد. 

پسرک با خشم دمش رو به آدم‌های احد خان کوبید و هر کدوم رو به سمتی پرت کرد. 

هیرا وقتی آدم‌های دورش رو از بین برد آروم به سمت شخصی که گل صبا رو اسیر کرده بود رفت. 

اون آدم با دیدن مار غول پیکری که با خشم به سمتش میومد آهسته گل صبا رو رها کرد و پا به فرار گذاشت. 

هیرا که گل صبا رو آزاد شده دید رمق از تنش در رفت،دوباره تبدیل به انسان شد و توی بغل گل صبا افتاد. 

دخترک با گریه هیرا رو صدا زد و تکونش داد: 

-هیرا …هیرا تورو خدا تنهام نزار،هیرا تو بهم قول دادی که من رو خوشبخت کنی. 

صدای زمختی از پشت سر دخترک بلند شد:

-کسی که قراره تو رو خوشبخت کنه من هستم نه اون هیولای پلید. 

گل صبا با وحشت به حبیب‌الله و آدم‌های دورش نگاه کرد. 

حبیب‌الله با لذت به جون دادن هیرا خیره شد و به قصد گرفتن دخترک بهشون نزدیک شد. 

-پاشو ببینم عروس فراری … 

حبیب‌الله بازوی نحیف گل صبا رو توی دستش فشرد و از جسم هیرا جداش کرد. 

-وقتی توی اون طویله با خانوادت به آتیش کشیدمت میفهمی که تاوان بی آبرو کردن احد خان و پسرش چی میتونه باشه. 

سیلی محکمی در گوش گل صبا خوابوند که باعث شد به زمین بیفته. 

حبیب‌الله لگدی نثار جسم پر از درد هیرا کرد و رو به آدم‌هاش دستور داد: 

-این هیولا رو توی آتیش همین درخت بندازید که نه اثری از خودش بمونه و نه اثری از این درخت مسخره که تبدیل به افسانه شد،از این به بعد فقط داستان شکوه،جلال و قدرت خاندان ماست که دهن به دهن و نسل به نسل بازگو میشه. 

حبیب‌الله موهای گل صبا رو توی مشتش گرفت و جسمش رو روی زمین دنبال خودش کشوند. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و یکم

درست لحظه‌ای که همه چیز تموم شده به نظر میرسید صدای زجه‌های گل صبا زندگی دوباره‌ای به هیرا بخشید. 

درست پشت سر حبیب‌الله هیرا با خشم تبدیل به مار شد و به آدم‌های حبیب‌الله حمله کرد. 

حبیب‌الله که صدای ناله‌های آدم‌هاش رو شنید با خشم به پشت برگشت و با دیدن هیرا که دوباره سرپا شده موهای گل صبا رو ول کرد. 

با تفنگی که نسل به نسل گشته بود و حالا به حبیب‌الله رسیده بود و میتونست پادشاه مار‌ها رو زخمی کنه به سمت هیرا رفت. 

هیرا که سخت مشغول جنگیدن به آدم‌های حبیب‌الله بود متوجه‌ی نزدیک شدن حبیب‌الله به خودش نشد. 

حبیب‌الله از فاصله‌ی نه چندان دوری به سمت سر هیرا نشونه گرفت و دستش رو روی ماشه گذاشت. 

با منعکس شدن صدای بلند تیراندازی تمام حیوانات جنگل فراری شدن و پرنده‌ها به آسمون پرواز کردن. 

دست‌های حبیب‌الله به شدت می لرزید و با بهت به تصویر رو به روش خیره شده بود. 

هیرا با شنیدن صدای تیر به سمت صدا برگشت و با دیدن گل صبایی که خودش رو جلوی تفنگ انداخته بود و تیر به کنار قلبش اصابت کرده بود دنیا روی سرش خراب شد. 

به سرعت خودش رو به گل صبا رسوند بدنش رو دور جسم دخترک پیچید. 

دخترک با بغض سرفه‌ی خونی کرد و لب زد: 

-دلم میخواست یک بار هم من مثل تو که تمام این سال‌ها از دور ازم محافظت کردی ازت محافظت کنم،هیرا من …من …دوس … 

دخترک نتونست حرفش رو کامل کنه و توی بغل هیرا از دنیا رفت. 

وقتی چشم‌های عسلی گل صبا سوی خودش رو از دست داد و از دنیا رفت هیرا چنان نره‌ای از سر خشم و درد از دست دادن گل صبا کشید که آسمان به لحظه‌ای سیاه شد و بارون سیل آسایی جریان گرفت. 

زمین لرزید و کوه‌ها جا به جا شدن،با طوفانی که بلند آتش درخت شعله ور شد و تمام افراد خان و حبیب‌الله رو به آتش کشید. 

-گل صبا …

با ناله‌ای که هیرا از سر زجر سر داد زمین دهن باز کرد و نه تنها حبیب‌الله رو بلکه تموم روستا‌های اون اطراف رو هم در خودش بلعید. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و دوم

لحظه‌ای بعد همه‌ جا در سکوت فرو رفته بود و خاکستر درخت با جریان باد روی جسم بی جون دختر و مار زخمی مبریخت. 

هیرا با آخرین ذره‌ی جونی که توی بدنش داشت فریاد زد:

-خدا ….. 

بدنش در لحظات آخر تبدیل به انسان شد و با حسرت به عشق از دست رفتش نگاه کرد. 

به سختی دستش رو به سمت دست دخترک برد و دستش رو گرفت. 

چطور ممکن بود که عشقش مرد باشه؟!دست‌های محبوبش هنوز هم گرم بود… 

صدای ترک خوردن تنه‌ی درخت که بلند شد هیرا تن بی جون دخترک رو توی آغوشش کشید. 

در حالی که آخرین نفس‌هاش رو میکشید پیشونی گل صبا رو بوسید و خیره به چشم‌های بستش زمزمه کرد: 

-توی این زندگی که نشد بهم برسیم،امیدوارم توی یه زندگی دیگه دوباره ببینمت،اون وقت بهت قول میدم که به عنوان یه انسان به دنیا بیام و این دفعه دیگه دیر نکنم … 

جون از تن پسرک رفت و جسمش همراه با درخت به خاکستر تبدیل شد. 

بعد از مرگ پادشاه مارها زمین و زمان به غرش افتاد،طوفان و سیل،زلزله و آتش سوزی همزمان کل جنگل اون منطقه رو در بر گرفت. 

در کنار درخت خاکستر شده زمین دهن باز کرد و جسم دخترک رو در خودش کشید. 

(شصت سال بعد) 

دخترک زیبا رویی با خانوادش برای مسافرت به روستای آبا و اجدادیشون اومده بود. 

بر عکس برادرهای دختر که مشغول بازی با گوشی بودن دختر کنار جریان آب رودخونه نشسته بود و دستش رو توی آب سرد رودخونه نگه داشته بود. 

-گل بانو …دخترم سرما میخوری‌ها!! 

دخترک لبخند زیبایی نثار مادرش کرد و براش دست تکون داد. 

-چیزی نمیشه مامان جون اونقدرها هم آبش سرد نیست. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و سوم

برعکس جون‌های امروزی دختر با طبیعت خو گرفته بود و از گشت و گذار توی طبیعت انرژی میگرفت. 

دخترک بالاخره از رود خونه دل کند و برای پیاده روی به سمت جنگل راه افتاد. 

-گل بانو دخترم زیاد ازمون دور نشی‌ها! 

-چشم بابا جون همین نزدیکی‌ها یکم قدم میزنم و برمیگردم. 

دخترک مسخ شده قدم به قدم بیشتر وارد جنگل شد و انقدر محو زیبایی درخت‌های تنومند بود که نفهمید از خانوادش خیلی دور شده. 

 گل بانو بخاطر قولی که به پدرش داده بود قصد برگشت کرد که اتفاقی چشمش به کنار بوته‌ای افتاد که مار سیاهی دمش بین خار‌های بوته‌ها گیر کرده بود. 

دخترک ترسی از مار‌ها نداشت در اصل بخاطر علاقه‌ی زیادش به حیوانات رشته‌ی تحصیلیش رو دامپزشکی انتخاب کرده بود. 

دخترک آهسته به مار زخمی نزدیک شد و با یک حرکت سرش رو محکم بین انگشت‌هاش گرفت. 

-هیش …چیزی نیست،فقط میخوام از توی خار‌ها آزادت کنم،بعدش قول میدم که آزادت کنم.

دخترک با احتیاط دستش رو به سمته بوته‌‌ی خار برد و دم مار رو از بوته جدا کرد. 

-خوبه …حالا میخوام رهات کنم،یه وقت من رو نیش نزنی‌ها!! 

-خیالت راحت،نیشت نمیزنه … 

دخترک با شنیدن صدای پسر غریبه‌ای نزدیک به خودش وحشت زده به پشت برگشت و رخ به رخ شخصی شد. 

-ترسوندمت؟؟ببخشید،سلام من هیرادم. 

دخترک محو چشم‌های سبز روشن و عجیب پسر شده،با اینکه وسط یه جنگل وسیع با این پسر تنها بود نمیدونست که چرا احساس غریبگی یا ترس نداشت،انگار که این پسر رو از خیلی سال‌های قبل تر میشناختش ... 

(پایان) 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخن نویسنده:این رمان داستانی واقعی آمیخته با تخیلات لطیف نویسنده است،در داستان واقعی گل صبا یعنی مادرم ماری بوده که عاشقش میشه و همیشه و همه جا دنبالش میکرده و از مادرم محافظت میکرده،در داستان اصلی مادر من با پسر خان ازدواج میکنه و به تهران میره و اون مار هم دو سال بعد در زلزله‌ی رودبار در خانه‌ی مادر بزرگم زیر آور میمونه و میمیره. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...