رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم 

هیرا با شنیدن صدای رفیع خان برادر بزرگتر گل صبا که برای برون دام‌ها و گل صبا اومده بود گوش‌هاش رو تیز کرد و به راه منتهی به دشت خیره شد. 

گل صبا که حرکات عجیب هیرا رو که دیروز هم موقعه‌ی اومدن منصور انجام داده بود دید مثل خودش گوش‌هاش رو تیز کرد و به مسیر نگاه هیرا چشم دوخت،اما نه چیزی دید و نه چیزی شنید. 

-باید بری،اومدن دنبالت. 

-کی؟؟کی اومده؟؟تو چطور میتونی از اینجا صدایی رو بشنوی؟؟؟ 

هیرا از جاش بلند شد و دستش رو به سمت گل صبا دراز کرد. 

دختر دو دل دست هیرا رو گرفت و از جاش بلند شد. 

-اگه میخوای که باز هم همدیگه رو ببینیم دیگه نباید این سوال‌ها رو از من بپرسی. 

گل صبا گیج شده بود،چرا پسر جواب سوالش رو نمیداد؟؟چرا هر بار به صورت عجیبی از هم جدا میشدن؟؟ 

-زود باش گل صبا،داره شک میکنه تو باید زودتر بری. 

این پسر راجب چی حرف میزد؟؟ 

هیرا که از رفتن گل صبا با پاهای خودش نا امید شد به ناچار بی هوا دختر رو توی آغوشش گرفت و به اول جنگل تلپورت کرد. 

آهسته گل صبا رو از توی آغوشش بیرون کشید،دست‌هاش رو دو طرف صورت دخترک گذاشت و با چشم‌های سبز رنگ نافذش دخترک معصوم رو هیپنوتیزم کرد. 

-به هیچکس نگو که من رو ملاقات کردی،فراموش کن که الان چه اتفاقی افتاد،تو با پاهای خودت به اینجا اومدی،حالا هم همراه برادرت به خونه برگرد. 

گل صبا مطیع به سمت دشت چرخید و سمت برادرش که دام‌ها رو جمع میکرد رفت. 

هیرا با غصه به رفتن دخترک خیره شد و بعد از رفتنشون از دشت به محل زندگی خودش تلپورت کرد.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم

*** 

گل صبا با خودش فکر کرد که چقدر امروز رفتار همه باهاش عجیب شده!؟! 

خان بابا براش لباس نویی خریده بود و مار جانش خودش دخترکش رو به حموم برده بود. 

گل صبا که از حموم بیرون اومد بعد از خشک کردن تنش با دورپیچ نخی پیرهن و تومان سرخ و سفیدی که خان بابا براش گرفته بود رو پوشید و با شونه‌ی چوبیش جلوی آینه ایستاد. 

موهای خرمایش قد کشیده بود و بلندتر شده بود و الان دیگه تا روی باسنش میرسید. 

دخترک آروم آروم،دسته به دسته موهاش رو جدا کرد و هر دسته رو با ملایمت شونه کشید. 

برای این موها زحمت زیادی کشیده شده بود،مار جانش هر بار قبل از حموم رفتنش موهاش رو با روغن زیتون ماساژ میداد و چند ساعتی رو برای اثر بخشی بیشتر بهش فرصت میداد. 

چند دقیقه‌ای میشد که ماه بانو پشت سر گل صبا ایستاده بود و با چشم‌های پر از اشک حرکاتش رو دنبال میکرد. 

این دختر همدم تنهایی‌های ماه بانو بود،اخه چطور میتونست به همین راحتی از دخترکش دل بکنه و اون رو راهی خونه‌ی دیگه‌ای کنه؟؟؟ چقدر سخت بود گفتن حرف‌هایی که تمام دنیای دختر رو روی سرش خراب میکرد. 

ماه بانو با لب‌هایی لروزن شعری که همیشه برای دخترکش میخوند زیر لب زمزمه کرد. 

-زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم،ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم،زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم،طره را تاب مده تا ندهی بر بادم. 

قطره اشک سمجی که از گوشه‌ی چشمش سر خورد گونش رو تر کرد،برای پنهون کردن قطره اشک سرش رو پایین انداخت و به رد ناخن‌هاش که از فشار محکم شون به کف دست‌هاش ایجاد شده بود نگاه کرد. 

بعد از مدت کوتاهی که سرش رو بالا گرفت با چشم‌های معصوم دخترکش چشم تو چشم شد.  

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

ماه بانو با عشق دست‌هاش رو برای به آغوش کشیدن دخترکش از هم باز کرد و بهش اشاره زد:

-بیا اینجا دخترم. 

گل صبا با شوق به سمت مار جانش دوید و توی آغوشش غرق شد. 

مادر و دختر بعد از چند لحظه‌ی نه چندان طولانی از هم جدا شدن. 

ماه بانو دخترک رو جلوی پاش نشوند و با عشق به خرمن موهای زیباش نگاه کرد،تکه‌ای از موهاش رو توی دست گرفت و با شیدایی بویدش. 

نور طلایی رنگ غروب آفتاب از میون پنجره‌ی اتاق به داخل تابید و روی صورت گل صبا نشست و چهرش رو رویایی کرد. 

گل صبا به وضوح حس میکرد که حال مار جانش با روزهای دیگه‌ای که موهاش رو می بافت فرق میکنه اما جرات جویا شدن دلیلش رو نداشت. 

بعد از کلی کلنجار رفتن زن بالاخره دهن باز کرد و شروع به تعریف گذشتش کرد. 

-امروز میخوام برات داستان ازدواجم با خان بابات رو تعریف کنم.

چشم‌های گل صبا از خوشحالی درخشید،قبلاً از مار جان و خان بابا خواسته بود که داستان ازدواجشون رو براش تعریف کنن اما هر بار با آوردن بهونه‌ای از زیرش در میرفتن. 

-زودتر بگید مار جان،خیلی مشتاقم که بشنوم. 

دخترک با ذوق زانوهاش رو توی بغلش گرفت و به گل‌های قالیچه‌ی کف اتاقش خیره شد. 

ماه بانو همونطور که موهای ابریشمی گل صبا رو می بافت در خاطرات بچگیش غرق شد. 

-فقط یازده سالم بود که آقا جانم من رو به زور از بغل مار جانم بیرون کشید و سر سفره‌ی عقد خان بابات نشوند،نه از زناشویی چیزی بلد بودم و نه از عشق چیزی میدونستم. 

-یه روز که خان بابات با آقا جانش برای شکار به جنگل رفته بود موقه‌ی شکار آهویی من رو میبینه که به دنبال بره‌ای توی جنگل می دویدم،آقا جانت با همون نگاه یک دل نه صد دل عاشقم میشه و از آقا جانش میخواد که من رو براش خو استگاری کنه. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Nil گفته است:

پارت بیست و هفتم 

ماه بانو با عشق دست‌هاش رو برای به آغوش کشیدن دخترکش از هم باز کرد و بهش اشاره زد:

-بیا اینجا دخترم. 

گل صبا با شوق به سمت مار جانش دوید و توی آغوشش غرق شد. 

مادر و دختر بعد از چند لحظه‌ی نه چندان طولانی از هم جدا شدن. 

ماه بانو دخترک رو جلوی پاش نشوند و با عشق به خرمن موهای زیباش نگاه کرد،تکه‌ای از موهاش رو توی دست گرفت و با شیدایی بویدش. 

نور طلایی رنگ غروب آفتاب از میون پنجره‌ی اتاق به داخل تابید و روی صورت گل صبا نشست و چهرش رو رویایی کرد. 

گل صبا به وضوح حس میکرد که حال مار جانش با روزهای دیگه‌ای که موهاش رو می بافت فرق میکنه اما جرات جویا شدن دلیلش رو نداشت. 

بعد از کلی کلنجار رفتن زن بالاخره دهن باز کرد و شروع به تعریف گذشتش کرد. 

-امروز میخوام برات داستان ازدواجم با خان بابات رو تعریف کنم.

چشم‌های گل صبا از خوشحالی درخشید،قبلاً از مار جان و خان بابا خواسته بود که داستان ازدواجشون رو براش تعریف کنن اما هر بار با آوردن بهونه‌ای از زیرش در میرفتن. 

-زودتر بگید مار جان،خیلی مشتاقم که بشنوم. 

دخترک با ذوق زانوهاش رو توی بغلش گرفت و به گل‌های قالیچه‌ی کف اتاقش خیره شد. 

ماه بانو همونطور که موهای ابریشمی گل صبا رو می بافت در خاطرات بچگیش غرق شد. 

-فقط یازده سالم بود که آقا جانم من رو به زور از بغل مار جانم بیرون کشید و سر سفره‌ی عقد خان بابات نشوند،نه از زناشویی چیزی بلد بودم و نه از عشق چیزی میدونستم. 

-یه روز که خان بابات با آقا جانش برای شکار به جنگل رفته بود موقه‌ی شکار آهویی من رو میبینه که به دنبال بره‌ای توی جنگل می دویدم،آقا جانت با همون نگاه یک دل نه صد دل عاشقم میشه و از آقا جانش میخواد که من رو براش خو استگاری کنه. 

چہ اسم ھای قشنگی گل صبا😍

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

-خیلی ازش میترسیدم آخه خان بابات از من بیست سال بزرگتر بود. 

ماه بانو با تموم شدن دسته‌ی اول موهای گل صبا اون‌ها رو با نخ مشکی رنگی بست و سراغ دسته‌ی دوم رفت. 

-تا مدت‌ها نه غذای درست و حسابی میخوردم و نه با کسی هم کلام میشدم،خان بابات که بی قراری من رو دید تصمیم گرفت که برای مدتی مار جانم رو پیش من بیاره که تا هم آداب و رسوم شوهرداری رو به من یاد بده و هم دلتنگیم رو رفع کنه. 

-این کار خان بابات کار خودش رو کرد و باعث که که توی دلم برای خودش جا باز کنه،مار جانم با صبوری هر چیزی که یک زن نیاز بود تا برای ساخت یک زندگی خوب بدونه رو یادم داد. 

-خدا نگهش داره برامون،رفیع خان رو که باردار شدم بهم گفت که تو دیگه به من نیازی نداری و الان دیگه خودت یه تکیه گاه برای بچه‌ی تو شکمتی. 

-خدا بیامرز شومارم رو(مادر شوهر به زبان گیلکی) بعد از رفتن مار جانم خیلی هوام رو داشت و نمیذاشت که توی دلم آب تکون بخوره،همین موضوع بود که باعث حسادت‌‌ شوخاخورهام(خواهر شوهر به زبان گیلکی) شد برای همین هر فرصتی که گیر می اوردن من رو اذیت و آزار میکردن. 

ماه بانو گیس آخر دخترکش رو هم بست و با عشق روی سرش دست کشید. 

گل صبا با شوق روی پای مار جانش خوابید و منتظر ادامه‌ی داستان شد. 

ماه بانو همونطور که سر دخترکش رو نوازش میکرد خیره به نیم رخش داستانش رو ادامه داد:

-زندگی با تمام بالا و پایین‌هاش گذشت و تو به دنیا اومدی،لحظه‌ای که شومار خدا بیامرزم تو رو توی بغلم گذاشت تمام ترس‌ها و دلخوری‌ها،تمام تنهایی ‌هام تموم شد و خوشبختی رو با معنی واقعیش چشیدم همون روز با خودم قسم خوردم که هیچ وقت اجازه ندم که دخترم توی سن پایین و بدون عشق ازدواج کنه. 

-توی تمام این سال‌ها تلاشم رو کردم که ازت محافظت کنم اما زندگی هميشه به کام ما نمی مونه و همه باید یه روزی با ترس‌هامون رو به رو بشیم. 

یواش یواش شاخک‌های گل صبا داشت فعال میشد و با شنیدن هر جمله‌ی مار جان ترسی توی دلش لونه میکرد. 

ناخداگاه از جاش پرید و به صورت مار جانش خیره شد. 

ماه بانو با دیدن گنجشک لرزونش که بهش خیره شده بود لبش رو به دندون کشید و فشرد جوری که یواش یواش طعم خون رو توی دهنش حس کرد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

گل صبا با شک پرسید:

-مار جان شما سعی داری چی رو بهم بگی؟ 

ماه بانو که نمیتونست با نگاه مستقیم به چشم‌های دخترکش موضوع رو بگه چشم‌های اشکیش رو به در چوبی اتاق دوخت و بی هوا سراغ اصل مطلب رفت. 

-فردا قراره برات خواستگار بیاد،پسر بزرگ خان کوره که چند روز پیش با آقا جانش برای ناهار به اینجا اومده بود تو رو از خان بابات خواستگاری کرده. 

نفس دخترک با شنیدن حرف‌های مار جانش برید و مثل ماهی که از آب بیرون افتاده برای نفس کشیدن تقلا کرد. 

ماه بانو ترسیده صورت رنگ پریده‌ی دخترکش رو بین دست‌های لرزونش گرفت. 

-خاک به سرم،چی شدی دختر جان؟؟ 

گل صبا در تقلای نفس کشیدن لب زد: 

-مار …مار جان،من ….من … 

دیگه نتونست طاقت بیاره و جوری با صدای بلند زیر گریه زد که انگار عزیز ترین کسش رو از دست داده. 

ماه بانو با غم دخترکش رو در آغوش گرفت و هم پای اون اشک ریخت. 

گل صبا هق‌هق کنان التماس کرد:

-مار جان من نمیخوام ازدواج کنم،دوست ندارم از شما جدا بشم،من نمیتونم بدون شما و خان بابا زندگی کنم. 

ماه بانو که دیگه کاری از دستش بر نمیومد سر دخترکش رو روی سینش گذاشت و صورت پر از اشکش رو تو آغوش پر مهرش پنهان کرد. 

-میدونم دختر جان،میدونم،اما چه کنم که خان بابات تصمیمش رو گرفته و هیچ جوره کوتاه بیا نیست. 

صدای هق‌هق دخترک بالا گرفت،تصور غریب ماندن بین ادم‌هایی که تا به حال ندیدتشون و بهشون حسی نداره واقعا براش زجر آور بود. 

اون دوست داشت که تا آخر عمر در خانه‌ی پدری بمونه،صبح‌ها با برادرانش درس بخونه و ظهرها با دام‌ها به دشت و جنگل بره و از طبیعت بکر لذت ببره. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست هشتم 

گل صبا دست‌های مار جانش رو توی دست‌هاش گرفت و روشون رو تند تند بوسه زد. 

-مار جان تو رو خدا نجاتم بده،من اون آدم‌ها رو نمیشناسم و به پسرشون احساسی ندارم،من میخوام مثل داستان و غصه‌های توی ادبیات عاشق بشم و با عشق ازدواج کنم نه اینجوری. 

 ولی خان که به صورت اتفاقی تمام حرف‌های مادر و دختر رو از پشت در شنیده بود با خشم داخل اتاق شد و به صورت دخترکش کشیده‌ی محکمی زد. 

از شدت قدرت سیلی گل صبا روی زمین پرت شد و با بهت به خان بابای عزیزش که تا امروز نازک تر از گل بهش نگفته بود نگاه کرد. 

ماه بانو با دیدن خشم ولی خان به سمت دخترکش دوید و اون رو توی آغوشش کشید. 

-تو این دختره رو پرو کردی،کارش به جایی رسیده که میخواد روی تصمیم خان باباش نه بیاره،فراد توی این خونه خواستگار میاد و تو هم انتخابی جز بله گفتن نداری،فهمیدی چی گفتم؟؟؟ 

گل صبا از ترس خوردن کشیده‌ی دیگه‌ای از خان باباش تند تند سرش رو بالا و پایین کرد و خودش رو توی بغل مار جانش پنهون کرد. 

ولی خان با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در اتاق رو به هم کوبید. 

صدای زجه‌های مادر و دختر در هم مخلوط شد دل آسمون رو به لرزه انداخت. 

گل صبا دل شکسته از همه از آغوش مار جانش بیرون اومد و توی اون بارون سیل آسا به سمت دشت دوید. 

اشک‌هاش با قطرات بارون مخلوط شد و جلو پاش دریایی از غمو تشکیل داد. 

به دشت که رسید از ته دل فریاد زد و خدای مهربونش رو صدا کرد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم 

-خدایا،چرا؟؟چرا؟؟؟ 

از چی به خدا گله میکرد؟از چه کسی؟؟این ادم‌هایی که اینجوری رهاش کرده بودن عزیزترین آدم‌های زندگیش بودن. 

با زجه روی زانوهاش افتاد و از ته دل گریه کرد. 

نفهمید که چند دقیقه است که اونجا نشسته و داره اشک میریزه فقط با شنیدن صدای زوزه‌ی گله‌ای از گرگ‌ها با وحشت به گاو و گوسفندهاشون نگاه کرد و دنبال میشی گشت.  

سریع از جاش بلند شد و هی هی کشان دام‌هاشون رو به سمت راه خونه فراری داد. 

هنوز هم نتونسته بود میشی رو توی اون دشت بزرگ پیدا کنه. 

صدای زوزه‌ی گرگ‌ها هر لحظه نزدیکتر میشد و اگه بیشتر از این اونجا میموند خودش هم خوراک گرگ‌ها میشد. 

با غم خواست به سمت خونه حرکت کنه که یه دفعه صدای میشی رو از پشت سرش شنید. 

حیون بیچاره داشت با ترس به سمت گل صبا میدوید و پشت سرش هم از دور گرگ‌ها دیده می شدن. 

گل صبا باید سریع تصمیم می گرفت،اگه میرفت هیچ وقت نمی تونست خودش رو ببخشه و اگه میموند صد در صد با میشی خوراک گرگ‌ها میشد. 

شاید هم اینجا با میشی مردن راهی بود که خدا سر راهش گذاشته بود،پس به سمت میشی دوید و جلوش ایستاد،برای محافظت از میشی دست‌هاش رو باز کرد و چشم‌هاش رو بست. 

گل صبا با چشم‌هایی بسته و تنی لرزون منتظر لحظه‌ی مرگش بود اما زمان به طور عجیبی از حرکت ایستاد. 

قطرات بارون بین زمین و هوا معلق مونده بود و گرگ‌ها در چند متری گل صبا خشک شده بودن،هیچ صدایی از محیط به گوش نمی‌رسید و تنها صدایی که میشد شنید صدای تپش تند قلب گل صبا بود. 

هیرا از پشت بوته‌ی بلندی بیرون اومد و جلوی گل صبا ایستاد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

دستش رو با شعف بالا برد و روی رد انگشت‌های ولی خان گذاشت. 

قلبش از صورت سرخ و متورم محبوبش به درد اومد،با خشم به سمت گرگ‌ها رفت و با چشم‌های سبز رنگش به مغزشون نفوذ کرد. 

-گورتون رو از اینجا گم کنید و خودتون رو توی تالاب وسط دشت غرق کنید. 

دلش میخواست که همین بلا رو سر کسی که روی محبوبش دست بلند کرده بود بیاره اما نمی خواست که محبوبش رو با نشون دادن خشمش از خودش دور کنه.

 با قلبی آزرده به گل صبا نزدیک شد و روی رد جای چک رو بوسید. 

با بوسه‌ی عشق صورت دخترک درمان شد و به حالت اولش برگشت. 

هیرا با شنیدن صدای نگران برادران گل صبا برای آخرین بار به صورتش خیره شد و با نزدیک شدن برادرانش از اونجا محو شد. 

با رفتن هیرا زمان به حرکت در اومد و گرگ‌ها قبل از رسیدن به گل صبا و میشی دور زدن و با سرعت خودشون رو وسط تالاب غرق کردن. 

گل صبا که رسیدن گرگ‌ها رو به خودش طولانی دید با احتیاط تک تک چشم‌هاش رو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد اما ردی از گرگ‌ها ندید. 

برادرهای گل صبا که دام‌ها رو بدون گل صبا و وحشت زده در راه خونه دیده بودن به اومدن گله‌ی گرگ‌ها شک کرده بودن و سریع خودشون رو به دشت رسونده بودن. 

گل صبا که نمیدونست چه اتفاقی افتاده با دیدن برادرانش گریه کنان خودش رو توی بغل منصور انداخت و از حال رفت. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم

*** 

صدای ساز و دهل خونه‌ی ولی خان رو برداشته بود،این خواستگاری با خواستگاری‌های دیگه توفیق داشت،در اصل همه‌ی حرف‌ها زده شده بود و خانواده‌ی داماد برای جشن بله برون به خونه‌ی ولی خان می اومدن. 

اهالی روستا همه برای تبریک گفتن در خانه‌ی خان جمع شده بودن و هر کس گوشه‌‌ای از کارها رو گرفته بود. 

جلوی در خونه صندلی‌های پلاستیکی رنگارنگ چیده شده بود،در گوشه‌ای از باغ در دیگ‌هایی بزرگ غذا‌های عیونی پخته میشد و سینی‌های میوه و شیرینی در بین مهمان‌ها دست به دست میشد. 

بادی که وزید زرورق‌های رنگی آویزون شد از خونه‌ی خان رو در هوا به رقص دراورد و زیبایی خاصی به خونه داد.

در اون شلوغی همه خوشحال بودن به جز ماه بانو و گل صبا. 

دخترک بیچاره از دیروز تا به الان یک لحظه هم از اشک ریختن دست نکشیده بود،انقدر گریه کرده بود که هر چشمش به اندازه‌ی یک سکه‌ی پنجاهی شاهی شده بود. 

زیور خانم بند انداز روستا روی صورت دخترک هنرنمایی میکرد و باعث شده بود که خانم‌های روستا اشک‌های دخترک رو به پای درد بند اندازی بزارن. 

در دل دخترک غوغا بود،به آینده‌اش فکر میکرد،به دوری از خانواده‌اش کمی هم به پسرک چشم سبز مرموزی که امروز با او قرار داشت،یعنی الان سر چشمه منتظر گل صبا بود؟؟ 

دخترک در دست‌های صورت گر‌ها دست به دست می شد و دم نمیزد،با این همه تلاش صورتش رو با آرایش میپوشوندن چشم‌های به خون نشستش رو میخواستن چه کنن؟؟ 

به تنش پیرهن سفید و تومان قرمز رنگ با نوارهای رنگی دورش و یه جليقه‌ی قرمز رنگ سکه دوزی شده پوشوندن و روی سرش هم کلاهی که تور دانتل سفید بهش وصل بود و صورتش رو می پوشوند گذاشتن. 

ماه بانو یک لحظه هم از کنار دخترکش جم نخورد،جشن بله برون بود اما جوری در دل ماه بانو آشوب بود که انگار همین الان میخواستن برای همیشه پاره‌ی تنش رو ازش  جدا کنن. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دوم

بالاخره مهمان‌ها از راه رسیدن،چنان طبقی برای دختر ولی خان به راه کرده بودن که انتهاش در دید نبود،چنان ساز و دهلی به راه انداخته بودن که صداش تا چند آبادی دورتر هم میرسید. 

این جشن بله برون با هر جشن بله برونی که اهالی روستا تا به حال دیده بودن فرق میکرد. 

در هر طبق از پارچه‌‌های ابریشم اصل گرفته تا پوست پلنگ،زنجیر و النگوی طلا و …پر بود. 

خانواده‌ی ولی خان با احترام زیاد به استقبال خانواده‌ی احد خان رفتن،گل صبا هم به زور مار جانش به این سو و اون سو کشیده میشد.

با داخل شدن خانواده‌ی احد خان به خونه صدای ساز و دهل قطع شد و مراسم بله برون حالت رسمی به خودش گرفت. 

احد خان مجلس رو به دست گرفت و بی مقدمه سر اصل مطلب رفت. 

-ولی خان با اجازه‌ی شما ما امروز به اینجا اومدیم که به اذن خداوند و سنت پیامبر دختر شما گل صبا خانم رو برای پسر بزرگم حبیب‌الله خان خواستگاری کنیم،انشاالله که بتونه همسری مهربان و مادری دلسوز برای فرزند کوچیکش روشنا و فرزندان ایندشون باشه. 

گوش‌های گل صبا می شنید اما کر شده بود،توی ذهنش با خودش مدام تکرار میکرد"فرزند کوچکش روشنا"؟؟این مرد زن و بچه ‌داشت؟؟؟خان بابا داشت باهاش چیکار میکرد؟؟ 

-به اذن این وصلت فرخنده هدایایی برای خانواده‌ی محترمتون فراهم شده که همسرم سوسن بانو تقدیمتون میکنه. 

سوسن زن چهارم و جون خان با عشوه به خدمتکارشون اشاره زد که طبق‌ها رو داخل بیارن. 

با هر طبقی که جلوی ولی خان چیده می شد چشم طمعش از خوشحالی برق میزد. 

-دست شما درد نکنه احد خان،برای همسری دختر عزیزم چه کسی بهتر از حبیب‌الله خان شما؟روشنا جان هم مادرش رو سر زا از دست داده اما با وجود گل صبا دیگه بی مادری رو حس نمیکنه. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سوم

احد خان خنده‌ی مستانه‌ای سر داد و به حرافیش ادامه داد: 

-ولی خان با اجازه‌ی شما برای مهر سه هزار تومن شاهی،پنج گوسفند،دو گاو ماده و دو گاو نر،شش هزار متر مربع زمین زراعی تقدیم عروس گلمون میکنیم و برای شیربها هم پنج هزار تومن شاهی در نظر گرفتیم اگه شما هم با مهریه و شیربها موافقید بچه‌ها حلقه‌هاشون رو دست کنن؟؟؟ 

گل صبا برای یک لحظه فقط یک لحظه با چشم‌های امیدوار به خان باباش نگاه کرد که شاید دلش به رحم بیاد و از خیر این ازدواج بگذر اما ولی خان حتی نیم نگاهی هم به ماه بانو و گل صبا نکرد و تیر خلاص رو بهشون زد. 

-هر چی که شما بگید امر مطاع،حلقه‌ها رو بیارید. 

بار دیگه صدای ساز و دهل بر پا شد،سوسن با ناز از جاش بلند شد دست گل صبا رو گرفت و روی صندلی کنار حبیب‌الله نشوند. 

جوری قلب دخترک از غم مچاله شده بود و تند میزد که انگار روز مرگش فرا رسیده. 

حبیب الله با نگاهی خریدارانه به صورت گل صبا نگاه کرد و برای انداختن حلقه توی دستش دست دخترک رو توی دستش گرفت. 

با برخورد پوست دست‌هاشون به هم گل صبا از شرم آب شد. 

تمام مدت ماه بانو شونه به شونه‌ی دخترکش ایستاده بود و مواظب بود که از غصه از حال نره. 

لحظات کند میگذشت و هر لحظه احساس خفگی دخترک بیشتر میشد. 

درست در همون زمانی که زندگی برای گل صبا سیاه و سیاه تر می شد در چند کیلومتر اون طرف تر هیرا طبق قرارشون سر چشمه منتظر محبوبش ایستاده بود و بی خبر از گل صبا دلشوره‌ی عجیبی داشت. ‌

-نوبت عروس قشنگمه. 

کسی که این حرف رو زد سوسن بود که به زبون تعریف گل صبا رو میکرد و در دل نقشه‌ی عذاب دادنش رو میکشید. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهارم

گل صبا با دست‌هایی لرزون حلقه‌ رو از توی جا انگشتری برداشت و به سمت دست حبیب الله برد،برای لحظه‌ای مکث کرد سرش رو به سمت مار جانش که کنارش ایستاده بود چرخوند و منتظر تایید موند. 

ماه بانو برای دل داری دخترکش دستش رو روی شونش گذاشت و با اشک سر تکون داد. 

گل صبا با خودش فکر کرد که چقدر خوب بود که تور روی صورتش مانع از دیده شدن رنگ پریدش و اشک‌های بی محاباش بود. 

بالاخره بعد از لحظاتی که مثل یک عمر گذشت گل صبا حلقه‌ی دوماد رو آهسته توی دست حبیب الله کرد. 

در اون جمع همه خوشحال بودن …همه به جز گل صبا و مار جانش که با غم به طفل معصومش نگاه میکرد و به زن بودن و ضعیف بودن خودش لعنت می فرستاد. 

واقعا عجیب بود!!چرا این آدم‌ها برای مرگ احساسات دخترک خوشحالی میکردن؟ 

دخترک جسمش اینجا در کنار مردی که حالا نامزدش حساب میشد بود و روحش در کنار پسری که فقط دو دوبار دیده بودش و الان بی خبر از ازدواج دخترک کنار چشمه منتظرش ایستاده بود. 

هیرا اون روز تا آخر شب منتظر موند اما خبری از گل صبا نشد،غروب شد و گل صبا نیومد،شب شد و گل صبا نیومد. 

هیرا با خودش فکر کرد که شاید همون شخصی که روی عزیزکش دست بلند کرده بود جلوی اومدنش به اینجا رو گرفته بود برای همین هم تصمیم گرفت که فردا و حتی روز‌های بعد هم به سر قرارشون بیاد تا بلاخره هر جور شده گل صبا رو ببینه. 

اون شب هم گذشت و جشن بله برون تموم شد،قرار بر این شد که اخر همین ماه با یه جشن عروسی باشکوه گل صبا رو به خونه‌ی احد خان بفرستن. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنجم

*** 

تمام راهی رو که تا چشمه اومد همش دو دل و وسط‌هاش میخواست که برگرده اما اخرش عقل از دل حرف شنوی کرد و به چشمه اومد. 

اصلا چرا اون پسر بعد از قال گذاشته شدنش باید دوباره به اینجا میومد؟؟ 

خودش خوب میدونست که این کارش همه جوره اشتباهه اما قلبش پاش رو توی یک کفش کرده بود و هیچ جوره بیخیال نمیشد. 

دخترک به حلقه‌ی توی دستش نگاهی انداخت،درست بود که عقد و سیغه‌ای خونده نشده بود اما اون الان اسم شخص دیگه‌ای روش بود. 

-بالاخره اومدی؟ 

با شنیدن صدای پسرک دستش رو با هیجان پشت سرش پنهان کرد و حلقه‌ی طلا رو از دستش درآورد. 

-فکر نمی کردم که دیگه برای دیدنم به اینجا بیای! 

پسرک آهسته به دختر نزدیک شد و توی مردمک‌های لرزونش خیره شد. 

هیرا با خودش فکر کرد که چرا قلب دختر داره با این سرعت میزنه؟؟

خوب میتونست صدای تند  تپش قلب دخترک رو بنشوه،آیا اون ترسیده یا که نگران چیزیه؟؟ 

-حالت خوبه؟ 

گل صبا نامحسوس حلقه رو توی جیب جلیقش گذاشت و با خنده‌ی مضطربی سر تکون داد. 

-خوبم،خوبم،امروز دیگه میتونیم به جایی که قولش رو داده بودی بریم؟؟ 

چرا لب‌های محبوبش یه حرفی رو میزد و چشم‌هاش یه حرف دیگه‌ای؟آیا اون واقعا خوب بود؟؟ 

هیرا نگاهی به مسیر جایی که خانوادش در اونجا زندگی میکردن انداخت و دودل جواب داد: 

-میتونم اطراف خونمون بگردونمت اما نمیتونم به خونمون ببرمت،خانواده‌ی من روی رفت و آمد‌هام با آدم‌ها حساس هستن،اون‌ها به آدم‌ها اعتماد ندارن برای همین هم ما از روستایی‌ها جدا زندگی میکنیم. 

دخترک لبخند بی ریایی زد و با چین تومانش(دامن به زبان گیلکی)ور رفت. 

-من از اولش هم انتظار نداشتم که من رو به خانوادت نشون بدی،من فقط میخوام جایی که زندگی میکنی رو از دور ببینم.

 هیرا با کنار کشیدن خودش راه رو برای گل صبا باز کرد و گفت: 

-پس زودتر بریم که تا قبل از تاریکی هوا بر گردیم. 

گل صبا به تایید حرف پسرک سری تکون داد و جلو تر از پسر راه افتاد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و ششم

هر دو در کنار هم راه میرفتن و از بوی تن و صدای قدم‌های هم دیگه لذت میبردن. 

سکوت بینشون زمانی شکست گل صبا پرسید: 

-میشه ازت بپرسم چرا خانوادت از مردم فرارین؟؟ 

هیرا به این فکر کرد که آدم‌ها از وقتی که یادش بود هميشه به اون‌ها آزار و اذیت میرسوندن،خونه‌هاشون رو خراب میکردن،اعضای خانوادشون رو برای لذت از قدرت میکشتن و بعد بخاطر دفاع از خود اون‌ها رو حيوانات وحشی و ترسناکی میدونستن. 

-قدیم‌ها روستایی‌ها بخاطر متفاوت بودنمون با خودشون خونمون رو خراب کردن و پدرم رو به کشتن دادن برای همین هم ما از همه فراریم. 

گل صبا از حرف‌های هیرا متاثر شد. 

-واقعا متاسفم که این اتفاق‌ها براتون افتاده،خدا پدرت رو رحمت کنه،تک فرزندی؟؟ 

باز هم باید از خودش یه دروغ دیگه می‌ساخت،اخه چجوری به دخترک از همه جا بی خبر میگفت که صد و پنجاه تا خواهر و برادر داره؟؟ 

-نه،دو خواهر بزرگتر از خودم و یه برادر کوچیکتر از خودم هم دارم. 

با رسیدن به آبشار بزرگی که بیست متر ارتفاع داشت هر دو محو خلقت خداوند شدن. 

گل صبا با شگفتی به آبشاری که از بالای کوه طبقه طبقه به پایین می ریخت نگاه کرد و در وجودش احساس خنکی و سر زندگی کرد. 

چشم می دید اما عقل باور نمیکرد،دخترک با خودش فکر کرد که کاش چشم‌هاش قابلیت ثبت این تصویر رو داشت که میتونست هر وقت که دلش میگیره به تصویر اینجا نگاه کنه و حالش خوب شه. 

گل صبا به آبشار و هیرا به گل صبا نگاه میکرد. 

هرچی بیشتر می دید کمتر رغبت رفتن میکرد،اصلا متوجه نشد که کی این حرف از دهنش در رفت: 

-کاش میشد از اون بالا هم ببینمش.

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفتم 

هیرا لبخند شیرینی به دخترک زد. 

-از خونه‌ی ما به این ابشار راه هست،اگه اماده‌ای بقیه‌ی راه رو بریم؟

دخترک همونطور که چشم به آبشار داشت پشت سر هیرا راه افتاد. 

به پایه‌ی آبشار نزدیک شدن و از کنار کوه به پشت آبشار رفتن. 

فقط زیبایی و زیبایی بود که دیده میشد،گل صبا با ذوق به سمت قنیدل‌های آهکی که از سقف غار آویزون شده بود و استوانه‌هایی که زیرش بود رفت. 

-اینا چقدر قشنگن!!اسمشون چیه؟؟ 

-اون‌هایی که از سقف آویزونن استالاکتیت و اون‌هایی که روی زمین درست شدن استالاگمیت،این‌ها که چیزی نیست، دوست داری یه چیز بامزه نشونت بدم؟؟ 

دخترک تند تند سرش رو تکون داد و منتظر به هیرا چشم دوخت. 

هیرا چشم‌هاش رو بست و از ته حنجرش آوای اهنگینی در آورد. 

بلافاصله بعد از ساکت شدنش صداش از ته غار اکو شد و به سمتشون برگشت. 

-وای خدای من!!من راجب این توی یکی از کتاب‌های درسیم خونده بودم،چی بود اسمش؟؟؟ ….اها اکو شدن صدا. 

دخترک دوست داشت که حرکت پسرک رو انجام بده اما ترس مسخره‌ای تو سرش داشت. 

-بنظرت من هم میتونم مثل تو انجامش بدم؟؟؟ 

اون برای غلبه به ترسش فقط نیاز به تایید شدن داشت و هیرا هم این تاییدیه رو بهش داد. 

گل صبا آروم چشم‌هاش رو بست و آوایی که نمی دونست از کجا توی سرش شکل گرفته رو اجرا کرد. 

صدای دخترک مثل صدای فرشته‌ها بود،انقدر اوایی که از خودش درآورد زیبا بود که مو به تن آدم سیخ میکرد. 

بالاخره از اون چیزی که تازه کشفش کرده بود هم دل کند و به راهش ادامه داد. 

راه غار طولانی تر و سخت تر از چیزی بود که دخترک تصورش رو میکرد. 

بعضی از جاهای غار به قدری تنگ و تاریک میشد که یه نفس عمیق میتونست بین صخره‌ها محبوسشون کنه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشتم 

بالاخره بعد از یک ساعت غارنوردی به طور باور نکردنی از بالای کوه سر در آوردن. 

اول راه یه مسیر باز بود که اگه اون مسیر رو جلو میرفتی جریان رودخونه از وسط جنگل میومد و از بالای کوه پایین می ریخت. 

بعد از اون مسیر باز تا چشم کار میکرد درخت‌های سرو سر به فلک دیده میشد. 

-میخوام یه چیز جادویی بهت نشون بدم،اول بریم اونجا بعدا میایم اینجا که از بالای کوه آبشار رو ببینی. 

گل صبا که زبونش از تمام زیبایی‌هایی که دیده بود بسته شده بود مسخ شده دنبال پسرک راه فتاد. 

از روی پل چوبی قدیمی که چوب‌هاش به یه باد تند بند بود گذشتن و به اول جنگل رسیدن. 

چند کیلومتری که جنگل رو رد کردن به زمین بازی رسیدن که وسط اون زمین باز تک درخت عجیبی وجود داشت که توی ماه دوم پاییز پر بود از شکوفه‌های آبی رنگ زیبا. 

جلوتر رفتن و به درخت نزدیک شدن،دخترک تا به حال در جایی راجب درختی با شکوفه‌های ابی نه خونده بود شنیده بود. 

-این دیگه چه درختیه؟؟ 

پسرک به تنه‌ی تنومند درخت تکیه داد و اینجوری جواب دخترک رو داد:

-بچه که بودم یه بار مادربزرگم غصه‌ای رو برام تعریف کرد که راجب پادشاه مار‌هایی بود که عمرش  به ریشه‌ی این درخت جادویی وصل بود،برام تعریف کرد  هر چقدر که پادشاه مارها بیشتر عمر کنه شاخه‌های این درخت بیشتر میشه و ریشه‌هاش کل دنیا رو میگیره،اون میگفت اگه دختری به این درخت دست بزنه و بتونه تصویری از آینده رو ببینه اون دختر زوج مقدر شده‌ی پادشاه مارهاست. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نهم

دخترک با خنده دستش رو به سمت درخت برد. 

-من که به این چیز‌ها اعتقادی ندارم اما بزار یه امتحان کنم شاید من ملکه‌ی اون مار باشم. 

حرف‌ها گل صبا همه به شوخی بود اما در دل هیرا غوغایی به پا کرد. 

قبل از اینکه دست دخترک به تنه‌ی تنومند درخت بخوره هیرا به حرف‌هاش اضافه کرد: 

-شاه مارها از لحظه‌ی تولدش چهره‌ی ملکش رو دیده و تمام این سال‌ها به انتظار اومدنش مونده. 

دخترک باز هم حرف‌های پسر رو به شوخی گرفت. 

-پس بزار این انتظارش رو به سر برسونیم. 

گل صبا چشم‌های عسلیش رو بست و آهسته دستش رو به سمت تنه‌ی درخت برد. 

با تماس کف دست گل صبا به تنه‌ی درخت انگار که برقی از بدنش رد شده باشه روح از تنش جدا شد و پشت پلک‌های بستش تصاویری نمایان شدن. 

گل صبا دختر و پسری رو میدید که دست در دست هم در دشتی پر از گل میدویدن اما صورت‌ هاشون تار بود،تصویر به یکباره عوض شد و دخترک درخت جادویی رو دید که آتش گرفته و گرده‌هاش با باد میرفت تا به جسم بی جون دختری که یک مار به دورش پیچیده بود میرسید. 

تصاویر بیش از اندازه برای قلب لطیف دخترک سنگین بود،توی واقعیت تنش به لرزه افتاده بود و صورتش خیس از اشک بود. 

بلاخره با صدا‌ی فریاد‌های پسرک روحش به بدنش برگشت و دستش رو از درخت جدا کرد. 

-گل صبا …گل صبا چی دیدی؟چه اتفاقی افتاده؟ 

دخترک با ترس اول به کف دست خونیش و بعد به جایی که دستش رو گذاشته بود و از همون جای درخت خون جاری بود نگاه کرد. 

این خون متعلق به دخترک نبود،متعلق به درخت بود که به طرز عجیبی خونریزی میکرد. 

هیرا کلافه شونه‌های دخترک رو گرفت توی جاش و تکون داد. 

-گل صبا خواهش میکنم یه حرفی بزن،توی ذهنت چی دیدی؟؟ 

دخترک مظلومانه دست‌هاش رو روی صورتش گذاشت و زار زار به گریه افتاد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلم

اینجا چه خبر بود؟؟گل صبا با خودش فکر میکرد که همه‌ی حرف‌های هیرا فقط یه غصه مثل غصه‌هایی که مار جانش شب‌ها براش تعریف میکرد که خوابش ببره. 

اینکه با لمس اون درخت تصاویری رو دیده بود به این معنی بود که او ملکه‌ی پادشاه مارهاست؟؟

تصاویری که دید واقعا تصویری از آینده بودن؟؟ 

به آنی جرقه‌ای توی سر دخترک شکل گرفت. 

پادشاه مار‌ها؟!نکنه …نکنه اون مار سیاه که توی انباری دید بود همون ماری باشه که توی اون تصاویر دیده؟!نکنه اون مار برای بردنش اونجا اومده باشه ؟ 

دخترک حس میکرد که الان مغزش از این همه فکر کردن منفجر میشه. 

در طرف دیگه ترس اينکه دخترک صورت پسر رو در تصویر آینده دیده باشه هیرا رو راحت نمیذاشت. 

پسرک آهسته کنار گل صبا نشست،صورتش رو به سمت خودش چرخوند و اشک‌های دخترک رو پاک کرد. 

-بهم بگو …چی دیدی توی آینده؟؟ 

گل صبا با دیدن چشم‌های هیرا توی یک سانتیش جوری که انگار مسخ شده باشه جواب داد: 

-یه دختر و پسر رو میدیدم که توی دشت دنبال هم دیگه میدویدن،بعدش …بعدش ….این درخت رو دیدم که آتیش گرفته بود و دوده‌هاش رو جسم بی جون دختر میریخت. 

زبون پسرک از شنیدن حرف‌های گل صبا بسته بود. 

یعنی این پیش بینی چه معنی میداد؟؟مادربزرگ پسر بهش گفته بود که تنها راه مرگش از بین رفتن این درخته اما چه کسی درخت رو آتیش میزنه؟؟گل صبا چه اتفاقی براش میفته؟؟ 

هر دو در افکار خودشون غرق شده بودن،بعد از دقایقی طولانی که‌ حرفی بینشون زده نشد هیرا از جاش بلند شد و دستش رو به سمت دخترک گرفت. 

-زیاد بهش فکر نکن،حتما بخاطر اون حرف‌هایی که من زدم خیال برت داشته،پادشاه مارها(بلند خندید)واقعا فکر کردی که همچین چیز‌هایی وجود داره؟؟ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یکم

-ولی من مطمئنم که وقتی به تنه‌ی درخت دست زدم یه تصاویری رو توی سرم دیدم،خیال یا آینده بینیش رو نمیدونم،اما مطمئنم که یه چیزهایی رو دیدم.

 -باشه قبول اما هوا داره تاریک میشه نمیخوای آبشار رو از بالا ببینی؟؟ 

گل صبا نگاهی به دست هیرا انداخت و با طمانینه دستش رو توی دستش گذاشت. 

با گرفتن دست هیرا آرامش عجیبی بهش تزریق شد و اتفاقی که افتاد بود رو از یاد برد. 

هیرا از این موقعیت استفاده کرد و بدون ول کردن دست دخترک به سمت آبشار راه افتاد.

 به آبشار که رسیدن هیرا با احتیاط گل صبا رو تا لبه‌ی صخره برد و آهسته دستش رو رها کرد. 

گل صبا با شوق دست‌هاش رو از هم باز کرد و جلوی بادی که می وزید و آب ابشار رو بهش می پاشید ایستاد. 

-احساس میکنم دارم پرواز میکنم،خیلی حال خوبی دارم،تو جلو نمیای هیرا. 

تا دخترک خواست به سمت هیرا برگرده و صورتش رو ببینه سنگ زیر پاش از جا کنده شد و به سمت پایین آبشار سقوط کرد. 

هیرا با وحشت بدون فکر کردن به عاقبتش به هستی واقعیش تبدیل شد و خودش رو به سمت گل صبا انداخت،تا به دخترک رسید برای محافظت ازش بدنش رو دور بدنش پیچید. 

کل صبا که تا اون لحظه از وحشت سقوط چشم‌هاش رو بسته بود با حس پیچیده شدن چیزی دور بدنش چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن مار سیاه بزرگی که دور بدنش چنبره زده بود از ته دل جیغ کشید. 

هر دو با شدت توی آب افتادن اما بدن هیرا از ضربه جلوگیری کرد و گل صبا رو نجات دادم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...