آرزو 9 ارسال شده در جمعه در 01:21 اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 01:21 رمان نقاب بی روح نویسنده: آرزو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، عاشقانه خلاصه: انتقام، طعمی دارد که فقط قربانیان میشناسند. الینا سالهاست که با سایهی گذشتهاش زندگی میکند و حالا، او آماده است تا سایهی مردی را که زندگیاش را ویران کرده، به چنگ آورد. اما وقتی مرز بین آنچه هستید وآنچه وانمود میکنید فرو میریزد، حقیقت چه شکلی خواهد بود؟ بسیاری فکر میکنند او شکارچی است، اما در این بازی، سایهها همیشه بهتر از انسانها پنهان میشوند 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرزو 9 ارسال شده در جمعه در 02:19 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 02:19 (ویرایش شده) مقدمه: - آیا میترسی؟ صدای او مثل برخورد یخ بر روی شیشه بود؛ سرد و شفاف. من به جای پاسخ، به سایهای نگاه کردم که روی دیوار میرقصید. میدانستم اگر حقیقت را بگویم، بازی تمام میشود. میدانستم اگر لبخند بزنم، وارد تله شدهام. اما در آن لحظه فهمیدم که انتقام، تماشای سقوط دشمن نیست؛ انتقام، سقوط کردن خودت در آغوش همان دشمن است ویرایش شده جمعه در 02:20 توسط آرزو 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرزو 9 ارسال شده در جمعه در 02:21 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 02:21 (۵ سال قبل) حنجرهام سنگینی میکند؛ انگار صدایم میان استخوانهای جمجمهام گیر کرده و دیگر راهی به بیرون ندارد. بوی سوختگی، مثل خراشهای ریز، گلویم را میتراشد و سوزشی عمیق محل خراشهارا پر میکند. هر لحظه که میگذرد، سوزش روی پوستم تندتر میشود؛ انگار دود خانهای که در خاکستر خود پنهان شده، دارد مستقیم به درون زخمهایم رخنه میکند و مرا از درون میخورد. روی شانههایم سنگینیای پر شده از درد و غم و حسرت حس میکنم آیا دستهایی که از برزخی از درد ساختهشده بر روی شانههایم جای گرفته. نمیتوانم تکان بخورم، آیا مرا از پشت گرفتهاند؟ یا تمام حسهایم را با آن آتش ربودهاند؟ تنها چیزی که هنوز واقعی است، نوازش ملایم و لرزان دست پسرکم روی صورتم است. - ولم کنید! ولم کنید! من این را گفتم؟ من دهان باز نکردم، اما صدای خودم را شنیدم که مثل جیغی در یک سالن خالی، در گوشهایم میپیچد. - آروم باش... فقط داره خودش رو میزنه، آروم باش! نه! من خودم را نمیزنم. چرا اینها نمیفهمند؟ - شوهرش کجاست؟ - پسرم کجاست؟ من بچم را میخواهم! چرا گلوم میسوزد؟ من که فریاد نمیزدم... پس این درد، از کجای این تاریکی میآید؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در جمعه در 09:34 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 09:34 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری