خیال باز 19 ارسال شده در 9 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) رمان شاید در این دنیا نویسنده: خیال باز | نویسنده انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی ، ماجراجویی ، درام خب ، میخوام از اول شروع کنم ، دوباره. ادام چی باشه ؟ نمیدونم کارگر یا دانش اموز ؟ یااا؟ خلافکار ؟ خب یه نگاهی بندازیم یه پسر جوون که تنها زندگی میکنه و داخل اولین روز هجده سالگی خودشو داخل بد دردسری میندازه ، خب چه دردسری ؟ عه..... دزدیدن جواهر مثلا؟ که چی بشه؟ اگه بخواد کسی رو تحت تأثیر قرار بده که ریتم داستان کلا بهم میخوره ، صبر کن ! تصور میکنم داره واسه یه باند مافیایی کار میکنه و یه جورایی مجبوره چون نمیتونه استعفا بده ، یه روز که پلیسا دنبالشن اشتباهی از شهر خارج میشه و مجبور میشه سفر رو برای زنده موندن شروع کنه نحوه آشنایی با شخصیت ها بماند فکر کنم این ایده برای شروع خوبه ویرایش شده 17 مهر توسط خیال باز 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,328 ارسال شده در 10 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
خیال باز 19 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان به نام خدا پیش نویس اولیه ، پارت یک ساعت نه بامداد بود ، خانه تاریک و همه درها بسته بود. سکوت سرتاسر خانه را فرا گرفته بود و خانه حتی ساعتی دیواری برای تولید صدا نداشت ، تا اینکه موبایل ادام تاریکی و سکوت اتاق را شکست. پلک های ادام به سرعت باز شد اما بدنش همراهی نکرد ، ادام موبایل را در دست گرفت و با صدایی خسته که انگار از گودالی عبور میکرد جواب داد: بله؟ همکارش بود ؛ همانی که شنیدن صدایش ترس به جان ادام می انداخت. کمی از ادام کوچکتر بود و همیشه میدانست چگونه ادام را به بدترین شکل ممکن عذاب دهد ادام کمی آزرده خاطر شد ، لحنش کمی خشن شد و ناله کرد: بازم که تویی ...... جیمی ، دست از سرم بردار جیمی کمی فکر کرد و با صدای نازک و آزاردهندهاش گفت : چرا مثل لاکپشت حرف میزنی ؟ البته که لاکپشت ها اروم حرف نمی........ ادام آهی کشید و با خود گفت: دوباره شروع کرد. ادام همانطور که تظاهر به گوش دادن میکرد از جایش بلند شد و لنگان لنگان به سمت در اتاق رفت ؛ با باز کردن در اتاق کمی پلک هایش را بست تا نور چشمانش را ازار ندهد. موبایل را دم گوش خود گرفته بود و به سمت میز ناهارخوری حرکت میکرد ، اما لحظهای که تصمیم گرفت بنشیند جیمی اسم او را بلند فریاد زد ادام با عصبانیت فریادی کشید و گفت : چی شده؟ جیمی هم پس از بازدمی عمیق به آرامی گفت: یه مأموریت داری. ادام موبایل را روی زمین گذاشت ؛ کمی بی حرکت ماند که چشمش به تقویم روی میز خورد ؛ درواقع به دایره ی سرخی که دور ششم اگوست بود موبایل را برداشت و پرسید : امروز روز خاصیه؟ جیمی کمی جا خورد و جواب داد: نه چیز خاصی نیست ؛ سریع خودتو برسون. ادام آهی کشید ، روی صندلی نشست و به تک پنجره خانه خیره شد ، سیاهی دور چشمش حتی در انعکاس پنجره قابل مشاهده بود 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری