رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: آیرون موستاش

نویسنده: وحید واثقی منفرد | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: فانتزی، اکشن، ماجراجویی

خلاصه: همه به اسم Iron Mustache (آیرون  موستاش) او را می شناختند ،هیچ کس نمی دانست قبلا چه کاره بوده یا چه جور زندگی داشته ،فقط همه می دانستند که یک روز به دهکده اومده و شروع به آهنگری کرده .

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

spacer.png

نام رمان: آیرون موستاش

 

بخش اول

همه به اسم Iron Mustache (آیرون  موستاش) او را می شناختند ،هیچ کس نمی دانست قبلا چه کاره بوده یا چه جور زندگی داشته ،فقط همه می دانستند که یک روز به دهکده اومده و شروع به آهنگری کرده .

مردی معمولی با قدی بلند و هیکلی متوسط ولی قوی، سری کم مو با سبیل هایی پر پشت و بلند که از دو سمت لب هایش بیرون زده بود.

کم حرف و آرام که فقط انگار آفریده شده بود برای شکل دادن به فلز.
با هیچ کس کاری نداشت، تنها زندگی می کرد حدود 45-50 ساله سن دقیقش بخاطر  کار با حرارت کوره و آهن مذاب سخت تشخیص داده می شد.

با همه خوب بود ولی نمی گذاشت کسی وارد تنهاییش شود تنها نفری که با او گرم می گرفت و به خانه او رفت آمد می کرد دکتر دهکده بود.

دکتر با همسر و دخترش زندگی می کرد و خانواده ای شاد بودند و بخاطر طبابت وضع زندگی خوبی داشتند.

البته او هم برخی زمانها به خانه دکتر می رفت ولی در کل بجز خانواده دکتر تمام درد و دل هایش را فقط با زدن پتک به آهن می گفت و خود را خالی می کرد.

هر چند روز یکبار زره ها و شمشیر هایی را که بهش سفارش داده بودند به شهر می برد ،البته ساخت سفارش های دیگر را هم انجام می داد مثل نعل اسب و لوازم کشاورزی که برای مردم عادی بود و در برگشت از شهر برای مردم مایحتاج می آورد و اینکار را هم با سود کمی انجام می داد چون می دید که عموم مردم دهکده کشاورز و دامدار هستند و زندگی را به سختی می گذراندند.

خلاصه در عین حال که با همه خوب بود ولی با همه غریبه بود و در تنهایی خودش روزگار می گذراند.

در کلبه ای کوچک ولی تمیز در کنار آهنگری اش زندگی می کرد.

مقداری مرغ  و خروس توی حیاط خونه اش داشت و چند تا گوسفند که سپرده بود به چوپان ده تا از آنها نگهداری کند.

تازه بهار شده بود و همه جا سرسبز بود.

دهکده آیرون توی یک بیشه بزرگ بود و به اسم دهکده آخر شناخته می شد چون بعد از آن تا شهر دیگر دهکده ای نبود.
البته توی دهکده به جز آهنگری آیرون و مطب دکتر افراد و ساختمانهای دیگری هم بودند مثل یک مهمانسرا و یک کافه و چند ساختمان دیگر ولی در کل دهکده آخر دهکده آرامی بود و همه با هم خوب بودند .

از دهکده تا شهر حدود 5-4 ساعت با گاری راه بود یعنی وقتی صبح زود و زمان طلوع خورشید شروع به حرکت می کرد تا لوازم مردم را به شهر ببرد حدود ظهر به شهر می رسید و بعد از تحویل اجناس و گرفتن پول و سفارشات دیگر شب را در شهر می گذراند و باز صبح زود به سمت دهکده راه می افتاد.
این ماجرا تقریبا هر چند وقت یکبار انجام می شد و وقتی سفارشات تموم می شد آنها را شب بار گاری می کرد و صبح راهی می شد.

اکثر سفارشات برای سربازخانه شهر بود یعنی آیرون سفارشات را از مسئول سربازخانه می گرفت و اجناس ساخته شده را به او تحویل می داد .

این دو  فقط با هم سر تحویل و گرفتن سفارش کار برخورد داشتند که آن هم اصلا دوستانه نبود ،یعنی هر کسی که توی آن جمع بود حدس می زد که این دو یک روز با هم درگیر می شوند ولی خب در کل چون با هم بجز موارد کاری برخورد دیگری نداشتند توی این چند سال هیچوقت به پر و پای هم نپیچیده بودند.

خلاصه توی یکی از روزهای بهار ،شب هنگام آیرون گاری را پر از وسایل کرد تا فردا صبح زود به سمت شهر حرکت کند ،بعد دست و صورت خودش را شست و رفت توی کلبه تا یک نوشیدنی بخورد که صدای درب آمد و سر و کله دکتر پیدا شد.

دکتر وارد شد و برای خودش نوشیدنی ریخت و روبروی آیرون پشت میز نشست.

بعد از چند ثانیه سکوت را شکست و رو به آیرون کرد و گفت این چند وقت خبرهای عجیبی به گوشش خورده و یک نفر دنبال او می گرده و دنبال دارو های او هست.

رنگ آیرون پرید و رو به سفیدی گذاشت البته بدون جلب توجه و نگرانی به دکتر گفت که امکان ندارد کسی از ماجرا خبر داشته باشد ولی باز هم باید احتیاط کرد.

خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت دکتر بلند شد و در حال خارج شدن از کلبه دم درب رو به آیرون کرد و گفت اگر برایش اتفاقی افتاد مراقب همسر و دخترش باشد.

البته طبق معمول آیرون با بی حوصله گی بهش گفت که شاید برای او اتفاقی بی افتد و اونوقت دکتر باید مراقب کلبه و آهنگری او باشد.

بعد هر دو خندیدند و دکتر از کلبه خارج شد و به سمت خانه اش به راه افتاد.

اونشب آیرون مثل شب های دیگر نتوانست بخوابد و دائم کابوس های عجیبی می دید و تا صبح کلافه بود .

خلاصه صبح زود سوار گاری شد و به سوی شهر به راه افتاد طبق معمول دفعات قبل وقتی به شهر رسید به سمت سربازخانه رفت و اجناس را تحویل داد ،بخاطر کم خوابی شب گذشته خیلی عصبی بود و به محض دیدن مسئول سربازخانه شروع به داد و فریاد سر اون کرد که این مقدار دستمزد برای اون کم است و اگر چند نفر میانجی نمی شدند شاید این دو با هم گلاویز هم می شدند ،خلاصه سلاح ها را داد و پول و سفارشات جدید را گرفت و با عصبانیت فراوان به سمت مهمانخانه همیشگی راه افتاد.
توی اونجا لبی تر کرد و همراه یکی از دختران مهمانخانه شب را به صبح گذراند.

صبح زود با گاری که مملو از کیسه های برنج و حبوبات و همچنین شمش های خام فلز بود همراه چند عروسک و کادو کوچک برای بچه های دهکده به راه افتاد.

درست است که با کسی گرم نمی گرفت و زود عصبانی می شد ولی هر وقت می توانست برای بچه های دهکده چیزهای کوچک می گرفت و آنها را با سبیل و داستانهای خود می ترساند.

خلاصه به راه افتاد ولی در حین سفر دلش شور می زد ،هم بابت رفتارش با مسئول سربازخانه متاسف بود و هم یاد صحبت های دکتر می افتاد و بیشتر نگران می شد.

به هرحال نزدیک های ظهر به دهکده رسید.

ولی وضع دهکده کلا این دفعه فرق می کرد.

همه چی آشفته بود ،بوی سوختگی می آمد و چند تا کلبه نیز سوخته و مردم درحال تمیز کردن  خاکستر های آتش از ساختمان ها بودند.
انگار که دهکده جنگ زده و نیمه مخروبه شده باشد.

وارد دهکده که شد مردها ،زنان و بچه ها را دید که مثل مصیبت زده ها شده اند.
تمام وزن دنیا را روی دوش خود حس کرد و از  شُک این اتفاق نزدیک بود که سکته کند.
توی ورودی شهر از چند نفر از اهالی که گوشه ای نشسته بودند وضع را پرسید و زنی مسن با حالتی رقت بار گفت که در شب قبل یعنی شبی که آیرون در شهر بود راهزن ها به شهر حمله کردند و عجیب این بود که چیزی را غارت نکرده بودند فقط به دهکده آمده و آتش به پا کرده بودند و چند خانه را سوزانده بودند و رفته بودند و البته از چند نفر شنیده بود که دنبال دکتر و آهنگر دهکده می گشتند.

ماجرا فقط همین نبود و وقتی به کلبه و آهنگری خودش رسید دید که از آهنگری اش چیزی بجز یک ویرانه باقی نمانده است و کاملا سوخته است.
همه مردم توی میدان دهکده جمع شده بودند
آیرون تمام اجناس گاری را بین مردم مصیبت زده پخش کرد.

اینقدر دچار شُک و گیجی شده بود که کلا توی این مدت دکتر را فراموش کرده بود.

از پسر بچه ای سراغ دکتر را گرفت ولی او  بهش جوابی نداد پس خودش با پاهایی لرزان به سمت خانه دکتر حرکت کرد.

نزدیک خانه ،دختر  و همسر دکتر را دید که گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده اند.

خانه دکتر هم سوخته بود و متاسفانه دکتر نتوانسته بود جون سالم بدر ببرد و در میان آتش گرفتار شده بود.

تمام عالم روی سر آیرون خراب شد چشمانش سیاه شد و نزدیک بود که بیهوش بشود.

خود را در حال دیدن چیزی می دید که سالها از آن وحشت داشت.

هم خشمگین بود ،هم عصبانی و هم ناراحت.

رفت کنار همسر و دختر دکتر نشست و مدتی با آنها صحبت کرد ولی حال آن دو زیاد مساعد نبود برای همین آن دو نفر را هم سوار گاری کرد  و دوباره به سمت کلبه خودش به راه افتاد.

وقتی رسیدند ،دختر و همسر دکتر به خانه رفتند تا استراحت بکنند و خودش در پشت کلبه ، شروع به کندن زمین کرد

با هر مشت خاکی که کنار میزد یاد آخرین حرف های دکتر می افتاد.

یک صندوق چوبی بزرگ را از زمین بیرون آورد  و آنرا باز کرد.

توی آن یک سپر ، گرز و یک زره چرمی عجیبی دیده می شد.

سپر شکل خاصی داشت ، شبیه یک چشم بود که روی آن یک ستاره و منحنی های عجیبی دیده می شد.

گرز هم شبیه گرز های معمولی نبود و سر آن شبیه یک بشکه بود و با وجود گرد و خاکی که روی آن نشسته بود هنوز می شد برق فلز را از اون دید.

ولی جالب ترین وسیله توی صندوق  زره بود که نه می شد به آن زره گفت و نه می شد به آن لباس گفت و شامل یک بالا تنه چرمی همراه مقداری فلز بود که فقط سینه و کتف های او را می پوشاند و یک جفت چکمه و یک کمربند پهن هم همراهش بود.

قبل از هر کاری از توی یکی از چکمه ها گردن بندی را درآورد و به گردن انداخت.

روی گردنبند و سگک کمربند و همچنین روی پوتین ها همان علامتی قرار داشت که روی سپر دیده می شد.

زره را به تن چکمه ها را به پا و کمر بند را به کمر بست، سلاح هایش یعنی گرز و سپر را در محل خاصی توی گاری قرار داد تا کسی متوجه آنها نشود و سپس در گاری چند قالب نان، یک قمقمه آب و لوازم ساده ای برای سفرش گذاشت.

برای آخرین بار توی خرابه های آهنگری اش چرخی زد و زیر آوار در گوشه ای یک چکش کوچک را دید.

چشمانش از شادی برقی زد و چکش را برداشت و به کمربندش آویزان کرد.

قبل از سوار شدن به گاری ،به کلبه رفت و کلبه خود را به همسر دکتر سپرد و گفت که می تواند آنجا زندگی کند.

بعد از مکثی کوتاه و نگاهی گذرا از دهکده به سمت بیشه شروع به حرکت کرد انگار که پا به راهی بدون بازگشت گذاشته است

به آرامی سفر خود را شروع کرده بود و همانطور که صدای سم اسب و چرخ های گاری به گوش می رسید یاد خاطرات چندین سال پیش خود افتاد و آنها را که در اعماق ذهنش مدفون شده بودند را دوباره جلوی چشم آورد

پایان بخش اول

 

 

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

نام رمان: آیرون موستاش

بخش دوم

آیرون همانطور که در جاده پیش میرفت در خاطرات گذشته خود نیز بیشتر غرق میشد و فرو می رفت

یاد گذشته بسیار دور افتاد موقعی که حدود 10 سال سن داشت و همراه پدر و مادرش توی شهری زیبا زندگی می کرد

اسمش  کایل  بود و همراه با شیطنت های دوران کودکی مجبور بود که در آهنگری پدرش مشغول به کار باشد، البته بیشتر می شود اسمش را کار کردن بدون مزد گذاشت چون در ازای کار کردن پولی دریافت نمی کرد البته که همیشه کار هم نبود و بیشتر حکم بازی را برایش داشت

صبح ها به مدرسه می رفت تا سواد یاد بگیرد و بعد از آن به آهنگری مشغول می شد

مادرش همیشه بهش می گفت که خودت را کثیف نکن  ولی کایل بخاطر اینکه مجبور بود همیشه آتش کوره را روشن نگه دارد و خاکستر های آنرا در انتهای شب جمع کند و دور بریزد سر و وضعی سیاه داشت
بعد از برگشت به خانه همیشه مادرش سر او داد می زد و درحالی که یک جارو را در دست داشت به او می گفت  آخه این چه وضعی است که تو داری ، خیلی از بچه ها با اینکه توی جاهای کثیف تر و بدتر از آهنگری کار می کنند وقتی به خونه میان تمیز هستند ولی تو مثل اینکه توی خاکستر ها غلط زده ای زود باش برو بیرون توی حیاط تا خودم بیام تمیزت کنم تا تمیز و مرتب نباشی از شام خبری نیست ،بعد هم کایل بیرون می رفت و مادرش می آمد و شروع به تمیز کردن آن می کرد البته با کلی غر غر کردن دقیقا عین تمام مادران شهر

شهر زندگی او در جای عجیبی بود تقریبا می شد گفت در محل عبور چند جاده واقع شده بود و به همین دلیل مردم زیادی به شهر آنها آمد و شد داشتند ناگفته نماند که مردم از نژادهای متنوعی تشکیل شده بودند که بخاطر مسائل مختلف در کل کشور در حال سفر می شدند

یکی از این مردمان همان دکتر داستان ما بود البته او هم به همراه خانواده اش به شهر آمده بود

دکتر یا بهتر بگوییم وِریک و خانواده اش از نژاد الف ها بود که از شهر الف ها خارج و به شهر کایل رسیده بودند

وریک از کایل چند سالی بزرگتر بود و یک خواهر کوچکتر از خودش داشت

به طور کلی الف ها در تیراندازی و طبابت خیلی مشهور بودند و اغلب توسط مردم عادی این مهارت به جادو تعبیر می شد البته واقعاً هم از جادو اطلاع داشتند و شاید همین جادو باعث دردسر آنها با برخی انسان ها شده بود  به همین دلیل پدر وریک تصمیم گرفته بود که در همان شهری که کایل و خانواده اش  زندگی می کردند ساکن شده و مشغول رسیدگی به حال مردم شود و آنها را به عنوان دکتر مداوا کند

دوستی جالبی بین کایل و وریک یعنی همان پسر دکتر شکل گرفته بود ،دوستی که از همان ابتدا چالش های خودش را داشت

کایل همیشه کثیف ولی وریک همیشه تمیز و مرتب بود
وریک از عقلش استفاده می کرد ولی کایل همیشه همه چیز را بدون برنامه و خود سر انجام می داد یعنی ابتدا عمل می کرد بعد فکر

 خلاصه دوستی عجیب ولی عمیق بین این دو شکل گرفته بود

در ابتدا و در دوران کودکی عموما کایل و وریک و خواهرش با هم مشغول به بازی می شدند

و یک نوع عشق ساده و پاک بچگی هم میان کایل و خواهر وریک پیدا شده بود

کایل همیشه به جینا یعنی خواهر وریک می گفت من عاشق تو هستم و وقتی بزرگ شوم حتما با تو ازدواج می کنم و در جواب همیشه جینا می گفت که تو با این سر و صورت کثیف و سیاهت حتی با دورف ها هم نمی تونی ازدواج کنی چه برسه به الف ها ، و این صحبت ها همیشه مقدمه شروع دعوای بین آنها بود

سالها گذشت و وریک و کایل دیگر بزرگ شده بودند و کایل الان حدود 20 سال سن داشت

دیگر جینا با آنها وقت نمی گذراند و توی خانه به پدرش یعنی دکتر برای مداوای مردم کمک می کرد البته برخی روزها کایل به خونه اونها می رفت و باز با یک حرف بین اونها دعوا می شد

کایل در آهنگری بسیار مهارت پیدا کرده بود به طوری که می توانست با آهن مذاب تقریبا هر چیزی را به راحتی بسازد و همچنین وریک هم با استفاده از علم الف ها و جادوی آنها و تعلیمات پدر به دکتری حاذق تبدیل شده بود ولی کماکان دوستی این دو پا برجا مانده بود

روزی توی آهنگری  پدر کایل او را صدا کرد و درحالی که پتک آهنگری را کناری می گذاشت  با دستمالی عرق هایش را پاک می کرد به او گفت ببین کایل من دیگه پیر شدم و قدرت و توانایی  کار سنگین  توی آهنگری را ندارم  و می خواهم که کلا آهنگری را به تو بدهم و خودم را بازنشسته کنم ولی تو باید دل به کار بدهی و توی کارت دقت کنی و برای آینده ات یک برنامه درست و حسابی داشته باشی آخه همه چی بازی نیست و تو هم به سن بزرگسالی رسیدی و باید خونه و زندگی جدا تشکیل بدهی

کایل سرش رو به علامت مثبت تکون داد و گفت باشه ولی امروز باید برم بیرون و بعدا با هم صحبت می کنیم و از آهنگری بیرون آمد و پدر خسته اش مثل همیشه سرش را تکانی داد و به رفتن او خیره شد  و  البته این صحبت و حرف های دیگر برای کایل بی معنی بود چون اون هیچ برنامه ای برای آینده اش نداشت و همش دنبال تفریح و خوشگذرانی بود

 کایل و وریک هیچکدام کاملا دنبال ازدواج و تشکیل خانواده نبودند البته کایل هنوز هم از جینا خوشش می آمد و او را دوست داشت ولی خب هنوز مشکل یک الف تمیز و یک آهنگر کثیف به قوت خود باقی مانده بود

یک روز کایل و جینا باهم بیرون رفته بودند توی بیرون شهر و کنار رودخانه کایل رو به جینا کرد و گفت بیا این رو برای تو درست کردم و دستش را دراز کرد و یک خنجر خیلی خوشگل و کوچکی را به جینا داد برق شادی توی چشمای جینا درخشید و گفت ممنونم احمق جون ولی آخه تو چرا فکر نمی کنی، من این خنجر به چه کارم میاد، بجای این برام یک مدالیوم قشنگ درست می کردی تا بتونم بندازم گردنم ، الان با این خنجر فقط می تونم وریک رو بزنم

-        خب پسش بده تا برات یک مدالیوم درست کنم

-        برو بابا چی فکر کردی عمرا بهت نمی دم  تا اون رو برام درست کنی البته تو خنگ تر از این ها هستی و مطمئنم که یادت میره احمق جون

دوستی وریک و کایل به  حدی صمیمی و نزدیک و جالب بود که تقریبا هر کاری را با هم انجام می دادند

از دعوا با دیگر جوانها بگیر تا اذیت دیگر مردم و حتی هر وقت هر دو زمان گیر می آوردند سراغ دختران و عشرتکده های شهر های اطراف می رفتند بدون اینکه هیچکس خبردار بشود و مثلا یک روز توی بیرون شهر با چند تا از جوون های دهکده دیگر شروع به زد و خورد کرده بودند و با اینکه هر دو  حسابی کتک خورده بودند ولی کایل وریک را تا خونه روی پشتش حمل کرد و فردای اون روز بعد از اینکه حال وریک بهتر شد باز با هم دنبال دردسر تازه ای رفتند

یک روز از روزهایی که می خواستند به یکی از شهرهای اطراف برای خوشگذرانی بروند  وریک به کایل گفت : چند روز پیش داشتم کتابخانه را می گشتم که چشمم به یک کتاب قدیمی از الف ها افتاد  توی یکی از صفه های کتاب نوشته بود یک جنگلی به اسم جنگل تاریکی وجود دارد که هر کس آنجا برود و بتواند که شبح جنگل را اسیر کند ،شبح آرزوهای آن شخص را برآورده می کند

-باز تو دنبال جادو و  جادوگری می گردی  اگه دکتر بفهمه پوست رو می کنه

- بزار حرفم رو تموم کنم کودن

-خب چی می خوای بگی ؟ زود بگو حوصله ات را ندارم

-یادت باشه دارم بهت می گم این جنگل جای دور و خطرناکی است و باید از خانواده هامون  خداحافظی کنیم و شاید برای یکسال مجبور باشیم که از آنها دور باشیم و مشغول مسافرت شویم ، ولی بعدش همه چی پیدا میکنیم خب چی میگی؟

-ها ها ها ها  داری خیلی مزخرف و چرت و پرت میگی ، تو بدون من تا دهکده بغلی هم نمیتونی بری حالا می خواهی بری جنگل تاریک کشف کنی؟؟

-کودن ،من گفتم هر دو با هم بریم نه اینکه فقط من برم ، تو از من قوی تر هستی البته از نظر بدنی ولی خب کودنی و من از تو عاقل تر و باهوش تر هستم پس می تونیم یک تیم کامل باشیم

-فعلا بریم به کارمون برسیم زیاد حرف نزن

این ماجرا ادامه داشت و در طول روز های دیگر آنقدر وریک به کایل درباره رازهای جنگل تاریک و برآورده شدن آرزوهای عجیب شان توسط شبح جنگل گفت تا بالاخره کایل هم قانع شد و یک روز تصمیم گرفتند که برای پیدا کردن جنگل تاریک و گرفتن شبح سفرشان را با هم شروع کنند

یک شب توی خونه کایل به  پدرش گفت بابا من می خوام حدود یکسال بروم سفر و به نقاط مختلف سفر کنم و تجربه پیدا کنم بعد که برگشتم درباره آهنگری و گرفتن اون و کار با هم صحبت می کنیم

-هر چی می خواهی همینجا هست ، بیرون خیلی خطرناکه ، می خوای بری برو ولی حداقل جاهای خیلی دور نرو

-باشه حالا بزار ببینم چی پیش میاد

بالاخره یک روز عازم سفر شدند

چیزی که مشخص بود این بود که هیچکدام جنگاور و دلاور نبودند ولی هر کدام دارای تخصصی بودند که هر جایی می رفتند می توانستند برای خود پول در بیاورند و زندگی خود را بگذرانند

کایل بجز وسایل سفر یک پتک برای خودش برداشت تا بتواند همه جا مشغول آهنگری شود و دکتر ما هم چند شیشه که توش موادی برای درمان بود به همراه چند کتاب برداشت و هر دو قدم در راه سفر گذاشتند

بگذریم

سفری که قرار بود یک سال طول بکشد ،بیش از سه سال به طول انجامید و این دو نفر در تمام کشور مشغول جستجوی جنگل تاریک بودند و با کار کردن در شهر هایی که می رفتند پول در می آوردند و البته همه را برای خوشگذرانی به هدر می دادند و همچنین از هر کسی که به سراغشان می آمد یا با آنها برخورد می کرد درباره جنگل تاریک سوال می کردند

دیگر کم کم از سفر خسته شده بودند و هر دو دلشان می خواست که به خانه برگردند

 تا بالاخره در یکی از شهر های دور افتاده یک پیرمردی را دیدند که از درد پا شکایت داشت و پیش وریک اومده بود تا مداوا شود

طبق معمول در حین مداوا وریک از پیرمرد پرسید پیرمرد تو چیزی از جنگل تاریک شنیدی ؟ می گن جنگل عجیبی هست و خیلی هم خطرناک هست و کسی کلا از اون سالم بیرون نیامده

پیرمردی در حالی که دستی به ریش های بلندش می کشید گفت چند سال پیش درباره این جنگل از یک دوره گر یک شایعاتی شنیده ام و اگر آدرس حدودی جنگل را می خواهی نباید بابت مداوای پایم از من پولی بگیری

وریک قبول کرد و پیرمرد هم آدرس جنگل را به او داد

شب که کایل اومد خونه دید وریک داره از خوشحالی می رقصه 

وریک گفت آماده شو فردا صبح میریم سمت جنگل  بالاخره آدرسش رو پیدا کردم

با اینکه هر دو زمان زیادی را از خانواده دور بودند ولی هنوز عاقل و پخته  نشده و به امید رسیدن به آرزوهای خود توسط شبح جنگل تاریک بودند

برای همین با شنیدن این حرف کایل هم شروع به رقصیدن کرد و تا پاسی از شب مشغول خنده و شادی و رقص و نوشیدن شدند و صبح زود به سمت جنگل حرکت کردند

پایان بخش دوم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

بخش سوم

بالاخره بعد از گذشت چند وقت به جنگل تاریک رسیدند.

جنگلی که وقتی انسان یا حتی موجوداتی مثل الف ها هم به آن نگاه می کرد از خوف و ترس لرزه بر اندامش می افتاد.

-ببین اینجا چی نوشته؟

در ابتدای ورودی جنگل سنگی بزرگ بود و روی آن به زبان عجیبی چیزی نوشته بود.

-این نوشته به زبان خیلی قدیمی و  باستانی نوشته شده.

- میتونی بخونیش؟

- هر کس وارد جنگل شود باز نخواهد گشت و این جنگل روح او را برای همیشه مال خود می کند.

- پس بزن بریم.

آنها قدم به درون جنگل گذاشتند. نور خورشید پشت سرشان و میان درختان بلند ماند و تاریکی غلیظی پیش رویشان کشیده شد.

-وریک شروع به صحبت کرد: این جنگل چرا اینقدر تاریکه ؟ تو چیز عجیبی حس نمی کنی؟ همش حس می کنم یک انرژی عجیبی دور و بر ما در جریان است

-من تنها چیزی که حس میکنم اینه که بجز درختان سر به فلک کشیده چیز دیگه ای دیده نمیشه، حتی یک جاده هم نیست و این راه باریک هم که اصلا معلوم نیست و اسب ها نمی تونن درست را برن ، پیاده بشو و بزار اسب ها استراحت کنن، همینجا آتیش روشن می کنیم ، می تونی وردی یا جادویی بخونی که همه جا روشن بشه؟

- خفه شو

این صدای چی بود؟ وریک با عصبانیت گفت

-صدای زوزه گرگ، چرا ترسیدی؟ توی جنگل صدای شیپور که نمیاد فقط صدای حیون های وحشی میاد.

با این صدا اسب ها رم کرده و پا به فرار گذاشتند و از راهی که آمده بودند شروع به برگشت کردند .

الان هر دو ترس به دلشان افتاده بود ولی مجبور چه بخواهند چه نخواهند رو به جلو بروند.

بعد از استراحتی کوتاه دوباره پا در مسیر گذاشتند ولی کم کم مسیر از بین می رفت و در گوشه و کنار می شد بقایای اسکلت و جمجمه هایی را دید که به امید گرفتن شبح جان خود را از دست داده بودند.
بعد از گذشت چند ساعت کایل گفت: بهتره استراحت کنیم ، هیچ راهی نیست و من نمیدونم تو چطور داری ما رو راهنمایی میکنی؟

-نمیدونم فقط یه حسی میگه از این مسیر بریم

-میدونی با هر قدم داریم به سمت خطر می ریم؟

-وقتی سرت رو میندازی پایین و مثل گاو راه میوفتی بدون نقشه و برنامه همین میشه، پس حرف نزن و دنبالم بیا.

-این چی بود؟

-من بجز درخت چیزی نمیبینم

بالاخره وریک صدایی آشنا شنید

الف ها دارای حواسی بسیار قوی تر از انسان ها هستند یعنی می توانند صداها یا چیزهایی را ببیند که انسان ها نمی توانند متوجه آنها شوند

-صدای آب میاد.

-من چیزی نمی شنوم.

-برای اینکه تو انسانی و من الف.

سرانجام به دریاچه ای رسیدند.

از بالای صخره ای آب به صورت آبشاری کوچک به درون آن ریخته می شد..

دریاچه پوشیده از مه بود و فقط می شد تا یک متری خودت را ببینی.

-بالاخره این الف بودن تو به یه دردی خورد، بریم کمی آبتنی کنیم و خودمون رو بشوریم.

 

بعد از شستشو  در کنار دریاچه مشغول به استراحت شدند.
یک حس عجیبی در هوا موج میزد

برای خود آتشی روشن کرده و مشغول استراحت شدند

-        این صدای چیه؟

-        تو ام که همش صداهای عجیب می شنوی.

-        نه جدی انگار صدای برخورد آب به چیزی میاد.

-        من نه چیزی میبینم نه می شنوم ،بزار کمی بخوابم شاید وقتی بیدار شدم مه کمتر شده بود و منم تونستم چیزی ببینم.

کایل به خواب رفت ولی وریک خوابش نبرد و مشغول نگهبانی شد.

مه کم کم از بین رفت و وریک قایقی رو  در فاصله 20-30 متری خودشان دید که بین چند سنگ گیر کرده.

-یالا بلند شو و این رو ببین.

-یه قایق ؟ بزار برم بیارمش

کایل به آب زد و قایق را به ساحل کشاند

توی قایق چندین اسکلت و چند سلاح وجود داشت

کایل و وریک مشغول تمیز کردن درون قایق شدند.

برخی استخوان ها با برخورد دست مثل غبار پراکنده می شدند.

وریک علت آنها زهر تشخیص داد

با هر زحمتی بود تمامی وسایل و استخوان ها را بیرون آوردند

تا اونجا که می توانستند استخوان ها را یک گوشه توی ساحل جمع کردند و کایل یک نگاه گذرایی به آنها انداخت و گفت امیدوارم سرنوشت مان مثل اینها نشود و بعد مشغول مسلح کردن خود شدند.

-        بیا این تبر برای تو و منم این نیزه رو بر می دارم وریک گفت

-        حتما یک زره هم بپوشیم چون اینجوری که مشخصه اونور دریاچه باید منتظر چیزهای عجیب باشیم.

کایل یک زره چرمی همراه با کمربند پهنی را برداشت و وریک هم یک زره تمام فلزی بافتی را به تن کرد و دلیل هر کدام هم این بود که کایل می گفت این شبیه لباس آهنگر ها است و وریک هم می گفت که این مثل زره افسانه ای الف ها است.

-        این خنجر را هم بردار به درد میخوره خودم هم یکی بر می دارم ، زود باش بیا سوار قایق شو باید بریم اونور دریاچه.

وقتی به آن سمت رسیدند از قایق پیاده شدند و بعد هر دو همون کنار ساحل از خستگی بیهوش شدند انگار که چند روز پارو زده بودند درحالی که کمتر از یک ساعت پارو زده بودند، جنگل مثل یک سارق داشت انرژی آنها را می گرفت.

وقتی بیدار شدند باز دیدند که دریاچه پر از مه شده و هیچی را نمی شود دید پس دوباره با توجه به حواس الفی وریک شروع به حرکت کردند

-این صدای چیه؟

- تو هم که هر چند دقیقه یک صدای عجیب می شنوی.

- نه صدای زنبور داره میاد اونم خیلی

-زنبور نه ، میدونی که من از زنبور دل خوشی ندارم

-نترس اگه نیشت زدن خودم درمانت می کنم هاهاها

- بزار من آتیش روشن کنم ، زنبور ها از آتیش می ترسن

کایل بلافاصله یک آتش بزرگ روشن کرد

ناگهان صدها زنبور از دل جنگل بیرون آمدند، هر کدام به بزرگی یک موش صحرایی.

صدای بال زدن آنها مثل صدای ده‌ها شمشیربودکه  در هوا می‌پیچید.

-        وریک گفت من این ماده رو روی زنبور ها میریزم و تو هم آتیش رو به سمت اونها پرت کن

بالاخره بعد از کشمکش فراوان توانستند زنبور ها را بکشند ، البته که چند تا نیش هم خوردند ولی وریک با استفاده از دارو هایی که آورده بود توانست خودشان را درمان کند.

-        خدای من این دیگه چیه؟

ملکه زنبور ها داشت به سمت اونها می اومد ، اندازه یک گاومیش بود و به سختی میتوانست پرواز کنه.

کایل تبر را به دست راست گرفت و یک سپر را هم که از قایق برداشته بود در دست چپ قرار داد و وریک نیز نیزه را با دو دست محکم گرفت آماده مبارزه با ملکه زنبور ها شدند.

پایان بخش سوم

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

نام رمان: آیرون موستاش

بخش چهارم

زنبور غول پیکر آرام آرام به سمت اونها شروع به حرکت می کرد.

وریک گفت: من یه فکری دارم

-        واقعا اونم جلوی یک زنبور وحشی؟

-        اره فقط برام چند دقیقه وقت بخر و مواظب باش بهت نیش نزنه.

-        اگر نیشم بزنه چی می شه؟

وریک فقط نگاهی به کایل انداخت و رفت پشت یک بوته و شیشه های دارویی اش را بیرون آورد و چند تا از اونها رو روی تیغه نیزه اش ریخت و آماده شد.

کایل هم تبرش را در دستش گرفته و با دست دیگر هم مشعلی را حمل می کرد و سعی داشت که با آن زنبور را بترساند.

ولی هر بار که میخواست با مشعل به سمت زنبور برود، زنبور بال هایش را محکم تر به حرکت در می آورد.

صدای برخورد بال هایش با هوا مثل غرش رعد و برق بود.

چند بار زنبول غول پیکر سعی کرد که کایل را گیر بندازد و او را گاز بگیرد، چون عملا بخاطر هیکل بسیار بزرگش نمی توانست کایل را نیش بزند البته که چند بار هم سعی کرد ولی کایل به موقع فرار کرد.

کایل همش دور خودش می چرخید و پشت درختان پنهان می شد و زنبور غول پیکر هم خسته به دنبال او می آمد.

وریک هم که قایم شده بود منتظر فرصت بود تا از پشت به زنبور حمله کند.

برای یک لحظه کایل مشعلش را به سمت زنبور پرتاب کرد و مشعل به صورت زنبور خورد.

زنبور مقداری گیج شد و همین چند لحظه به وریک فرصت داد تا خود را به پشت زنبور برساند و با تیغه نیزه اش یکی از بال های زنبور را از پشت سر قطع کرد.

زنبور به زمین افتاد.

به علت بزرگی و سنگینی درست نمیتوانست روی زمین حرکت کند و همین فرصت نهایی را به وریک داد.

-        چرا معطلی از پشت سر بزنش، می دونی که من چقدر از زنبور بدم میاد.

-        صبر کن و کمی باهاش مبارزه کن تا خسته بشه.

-        چرت و پرت نگو و بزنش.

-        حتما یه چیزی می دونم که میگم.

بعد از چند لحظه وریک یا یک ضربه دقیق آن یکی بال زنبور را هم جدا کرد.

زنبور از درش صدایی شبیه به جیغ از خودش خارج کرد و بعد از مدتی بیهوش روی زمین افتاد.

-        چی شد؟

-        هیچی ، داروهایی که روی تیغه ریخته بودم اثرش را کرد.

-        یعنی چی؟

-        این دارو ها باعث بیهوشی می شه.

-        یعنی الان هنوز زنده است؟

-        دیگه نه

و نیزه خود را به سمت کایل پرت کرد و کایل هم با یک ضربه محکم سر زنبور را جدا کرد.

وریک سریع دست به کار شد و زهر زنبور را داخل یکی از شیشه هایش ریخت.

- زهر رو برای چی می خوای؟

- تقریبا همه دارو ها از سم و زهر حیوانات گرفته می شه

- بسه عقل کل، زود باش راه بیوفت

وریک شیشه را در کوله اش گذاشت و نیزه را از کایل گرفت و جلو تر از اون شروع به حرکت کرد، کایل هم آتیش هایی که روشن کرده بودن و در اطراف پخش رده بود را خاموش کرد و تبر را روی کمرش بست ،کوله اش را به دوشش انداخت و به دنبال وریک به راه افتاد.

حس و حال جنگل داشت تغییر می کرد و از تعداد درختان کم می شد. به حدی که بعد از مسافتی دیگر هیچ درختی نبود و در جلویشان یک دره عمیق ظاهر شد.

-        بدبخت شدیم کایل زیر لب گفت

-         چرا؟

-        وقتی توی جنگل زنبور های وحشتناک باشن مشخص نیست توی این دره چه موجوداتی هستند.

-        شاید عقرب و هزار پا  و آماده تا دوتا آدم رو برای شامشان بخورند.

-        یک آدم و یک موجود دراز گوش، یادت نره

دره عرضی حدود 30 متر داشت ، برای عبور از روی دره پلی دیده نمی شد ولی بعد از برسی متوجه شدند که چیزی شبیه پلکان در دو سوی دره قرار دارد البته کاملا روبروی هم نبودند و باید مسافتی را توی دره با پای پیاده طی می کردند.

یعنی اگر از پله کان رو به پایین می رفتن تا پله کانی که روبه بالا قرار داشت باید مسافتی حدود 50 متر را طی می کردند.

-        من یه نقشه دارم.

-        باز شروع شد.

-        وقتی به ته دره رسیدیم با سرعت تمام شروع به دویدن بکن.

-        چرا؟

-        کودن برای اینکه زودتر برسی به پلکان و اگر موجودی هم اون ته بود فرصت نکند تا به ما برسد و ما را نوش جان کند

-        من منتظر تو نمی شم و اگر روی زمین بیوفتی بر نمی گردم

-        نگران من نباش من زودتر از تو به پله کان می رسم.

و هر دو باهم شروع کردن به پایین رفتن از پله کان

-        میبینی این پله ها چقدر جالب هستند.

-        آره انگار همشون با دست از دل کوه تراشیده شده اند.

و واقعیت هم همین بود، پله ها حدود 1 متر عرض داشتند و انگار دقیقا در زمان های دور افرادی آنها را کنده بودند.

-        کایل تو ام همین حس رو داری ؟

-        چی؟

-        هر چی پایین تر می ریم به نظرم هوا گرم تر می شه.

-        نمی دونم من کلا همیشه گرممه.

به کف دره که رسیدند. دره ای عجیب با هوایی خفه و گرفته که بشدت بوی گند مردار می داد . باد گرمی در دره جریان داشت، انگار از یک سمت دره وارد می شد و از سمت دیگر آن خارج و با خودش بوی مرگ را در تمامی دره پخش می کرد.

کف دره از  پوست خشک شده و بقایای استخوان های حیوانات پوشیده شده بود و با هر قدم آنها ، این باقی مانده ها خرد می شد و صدای شکستن و خورد شدن آنها سکوت دره را در هم می شکست.

با تمام توان شروع به دویدن کردند تا خود را به پله کان روبرویی برسانند و از آن بالا بروند.

حدودا دو سوم مسیر را طی کرده بودند که متوجه شدند زمین زیر پایشان داره تکون می خوره.

-        این چیه؟

-        من چه میدونم فقط زود باش.

ناگهان از دل زمین یک عقرب سیاه به بزرگی یک خانه بیرون آمد.

-        خدای من این دفعه حتما  کشته می شیم.

-        تکون نخور و ثابت واستا

-        چرا مزخرف میگی ، گفتم بهت باید با سرعت بریم اونور

-        نه وایستا

با این فریاد کایل وریک سرجایش خشکش زد .

-        عقرب ها حرکت زمین را متوجه می شوند وقتی می دویم اون به سمت ما میاد

-        کودن تو از کجا این رو می دونی؟

-        بچه که بودم عقرب داشتم ، عقرب ها کور هستند و فقط جای  شکار شان را از روی حرکت او متوجه می شوند.

-        اونوقت متخصص عقرب نمی دونی که کجای اون نقطه ضعفش حساب می شه؟

-        دقیقا پشت گردنش ، وقتی عقرب چاره ای نداشته باشه با نیشش به پشت گردنش می زنه و خودش رو می کشه

-        حالا چجوری برسیم پشت گردن اون؟

-        اینو دیگه نمی دونم، فعلا فقط ساکت وایستا

عقرب کمی گیج شده بود چون دیگر زمین زیر پاهایش حرکت نمی کرد برای همین که بیشتر ناراحت شده و با عصبانیت به همه اطراف حرکت می کرد.

به طور اتفاقی با خشم فراوان شروع به حرکت به سمت اون تا کرد دکتر از ترس روی زمین نشسته بود و سرش را بین دستانش مخفی کرده بود ،نزدیک بود عقرب به آنها بخورد که کایل یک تکه سنگ را از زمین برداشت و با قدرت به سمت دیگر پرتاب کرد.

با برخورد سنگ به زمین ، لرزشی ایجاد شد که فقط عقرب می توانست آنها حس کند برای همین به سمت سنگ شروع به حرکت کرد.

کایل از این فرصت استفاده کرد و پشت لباس وریک را گرفت و بلند کرد و پشت یک تکه سنگ قایم شدند.

با این حرکت عقرب به سمت آنها آمد ولی باز همه چی به حالت ساکن درآمد.

عقرب حسابی گیج و عصبانی شده بود و برای همین با نیشش به همه جا ضربه می زد و شاخک هایش را به هر سمتی می کوبید.

-        یه فکری دارم.

-        الان؟

-        اره ، امیدوارم هنوز اثرات داروی بیهوشی روی نیزه ام باشد.

-        و

-        من نیزه ام را می زنم به بدن عقرب.

-        اصلا گوش نمی کردی چی می گفتم؟ گفتم فقط پس گردنش زره نداره.

-        نگران نباش می دونم چیکار می کنم ، فقط برو جلوی عقرب و شروع کن به حرکت کردن و سعی کن که اون رو به سمت پله کان بکشی.

-        دقیقا می خوای چیکار کنی؟

-        تو فقط نقش طعمه رو درست بازی کن باقیش با من.

کایل کوله و تبرش را روی زمین گذاشت و فقط سپرش را به دست گرفت و بسیار آرام از پشت سنگ بیرون اومد. وریک هم هر چی داشت را پشت سنگ گذاشت و نیزه اش را به دست گرفت و رو به کایل گفت:

-        هر وقت گفتم شروع کن به بالا پایین پریدن.

-        حالا

و کایل شروع کرد به پریدن و دویدن و با این حرکت عقرب عصبانی با سرعت به سمت او شروع به حرکت کرد.

-        فرار کن و برو سمت پله کان و همون حوالی مشغولش کن یادت نره مراقب نیشش باش و حواست به چنگالاش هم باشه.

-        امری دیگه نداری؟

کایل فقط می تونست تند بدوه و از دست چنگال ها و نیش عقرب فرار کنه.

وریک از این فرصت استفاده کرد و خودش را به پله کان رساند و چند تا از پله ها را هم بالا رفت و منتظر ماند تا کایل عقرب را به نزدیک پله کان بیاورد.

 کایل با هر بدبختی بود عقرب را نزدیک پله کان آورد به طوری که وریک دقیقا بالای سر عقرب قرار گرفت.

کایل یک لحظه چشمش به وریک افتاد که بالای پله ها دورخیز کرده بود.

زمان انگار متوقف شد بود  ،کایل فقط وریک را نگاه می کرد که مثل یک شوالیه از بالای پله ها روی سر عقرب پرید و نیزه اش را در گردن عقرب فرو کرد.

 با این حرکت هر دو یعنی عقرب و وریک به زمین افتادند و عقرب روی وریک افتاد.

-        نه

کایل از ته دل فریادی زد و با سرعت به سمت وریک حرکت کرد.

وقتی به نزدیک عقرب رسید دید که وریک درست زیر نیش عقرب افتاده و بهش آسیبی نرسیده.

-        زود باش بلند شو باید از این خراب شده بریم بیرون.

-        صبر کن

وریک سراغ وسایلش رفت و یک شیشه از توی کوله اش بیرون آورد و آنرا از زهر عقرب پر کرد بعد هم همه چی را جمع کرد و از پله کان شروع با بالا رفتن کرد.

کایل هم به همین ترتیب تمام وسایلش را جمع کرد و دنبال وریک به راه افتاد.

-        صبر کن کایل گفت:

-        چی شده؟

-        اون پایین رو نگاه کن .

هزاران عقرب کوچک از دل خاک و شیارهای دره بیرون اومده و به سمت عقرب بزرگ شروع به حرکت کردند، انگار که کف دره را با فرشی سیاه پوشانده باشند ، بعد هم همگی به عقرب بزرگ یورش برده و شروع به خوردن آن کردند.

دو قهرمان ما با بالای دره رسیدند.

-        متوجه شدم که چرا ته دره اینقدر گرم بود، چون عقرب ها خون سرد هستند برای همین محل زندگی گرم را انتخاب می کنند و همین دلیل هم باعث می شد که هیچوقت عقربی از ته دره بوسیله پلکان بالای دره نیاید.

-        آهان

-        خب بهتره کمی استراحت کنیم، ماجرا جویی عجیبی بود.

-        خدا باقی مسیر را ختم به خیر کند

کایل در حالی که داشت کنار تخته سنگی می نشست و به آن تکیه می داد  زیر لب گفت و بعد هم از توی کوله اش قمقمه آبش را  بیرون آورد و چند جرعه از آن نوشید.

پایان بخش چهارم

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

 

نام رمان: آیرون موستاش

 

بخش پنجم

-         زود باش راه بیوفت

-         شما گوش دراز ها خواب و خوراک ندارین؟

-         توی این جنگل که روشنایی آفتاب به زحمت به زمین می رسه نمیتونی تشخیص بدی که چه زمانی روز است و چه زمانی شب، برای همین من توی مسیر حرکت سعی می کنم که بخوابم و وقتی تو در حال وراجی هستی یک چیزهایی می خورم.

-         من انسانم، آدمم ، باید بخوابم اونم چند ساعت پس الان بهترین موقع هست ، پس برو یک سرو گوشی آب بده و دور و بر رو بگرد تا من هم یک چرتی بزنم.

وریک کایل را تنها گذاشت و توی جنگل مشغول گشت زدن شد.

هر چی اطراف رو می گشت حیوون خاصی نمی دید و جالب تر هم اینکه دیگه حتی صدای پرندگان هم از لابلای شاخه های به هم تنیده شنیده نمی شد. انگار یک سکوت مرگ آوری مثل چادر بر روی سطح جنگل کشیده شده بود.

بیشتر از سکوت رشد غیر طبیعی گیاهان برای وریک تعجب آور بود و هر چی بیشتر می گشت بیشتر دچار سردرگمی می شد.

بعد از مدتی به سمت کایل برگشت و دید که کایل مثل یک بچه معصوم کنار سنگ خوابش برده ، پس او هم همون حوالی محلی را پیدا کرد و مشغول استراحت شد.

وریک با صدای زوزه باد از خواب بیدار شد، حدسش این بود که چند ساعتی را خوابیده است، صدای باد مثل صدای یک حیوان زخمی به گوش می رسید.

صدایی که از لابلای شاخ و برگ درختان به سوی آن دو نفر مسیر خود را می گشود.

بلند شد و یک لگد به پای کایل زد.

-         بیدار شو ، خیلی وقته خوابیدی.

کایل چشمانش را مالید و نگاهی به وریک انداخت، چند لقمه نان خورد و  چند جرعه آب نوشید و با زحمت از جای خود بلند شد.

-         خب عقل کل کدوم سمتی بریم؟

-         دنبالم بیا.

وریک جلو راه افتاد و کایل هم پشت سرش.

هر چی جلوتر می رفتند درختان جنگل انبوه تر می شدند و زمین هم ناهموار تر می شد ،بطوری که دیگه حتی به سختی می تونستن از لابلای شاخه های بهم تنیده راه خود را باز کنند و پیش بروند.

هر قدمی که بر می داشتند انگار که یک کیلو به وزن کوله هایشان افزوده می شد، سرتا پای کایل خیس عرق شده بود نفسش به شماره افتاده بود و بریده بریده نفس می کشید.

خود وریک  داشت از پا می افتاد و دیگر زانوانش تحمل وزنش را نداشتند.

هر چه در دل جنگل جلوتر می رفتند هوا خفه تر می شد و نفس کشیدن برایشان سخت تر.

انگار که جنگل داشت تا ذره آخر انرژی آنها را از تنشان در می آورد.

راه رفتن به حدی سخت شده بود که عملا کایل داشت چهار دست و پا حرکت می کرد.

روی یک کنده  درخت که روی زمین افتاده بود نشست و به وریک گفت:

-         دیگه نمی تونم

وریک شروع به معاینه کایل کرد.

شک اولش این بود که عقرب او را نیش زده و الان سم دارد اثر می کند.

پس نبض او را گرفت و مردمک چشمش را نگاهی کرد و به ضربان قلبش گوش داد.

هیچ کدوم علائم مسمومیت با زهر عقرب را نشون نمی داد.

بعد شک کرد که شاید به خاطر گیاهان اطرافشان باشد، پس کایل را آرام کنار کنده درخت روی زمین نشاند و خودش شروع به جستجو کرد.

از هر گیاهی که دور و برشان می دید یک تکه برداشت، پیش کایل برگشت و کنارش نشست  و شروع به نگاه کردن با دقت به آنها شد.

از توی کوله اش یک کتاب گیاه شناسی الفی را بیرون آورد و شروع به تحقیق کرد ولی هیچ چیزی که نشون بده گیاهان سمی هستند نیافت.

حال کایل بهتر شده بود و الان داشت به راحتی نفس می کشید ، پس دوباره به راه افتادند ولی بعد از طی مسافت کوتاهی دوباره علائم کایل ظاهر شد و باز مجبور شد که یک جایی استراحت کند.

هر بار که کایل مشغول استراحت می شد وریک به جستجوی علت می پرداخت، یعنی شروع می کرد به گشتن اطراف و جمع آوری نمونه ها ولی هیچ چیز عجیبی پیدا نمی کرد. دچار سر در گمی عجیبی شده بود و خودش را بابت نفهمیدن علت سرزنش می کرد.

در حال برگشت پیش کایل بود که پایش به چیزی گیر کرد و به زمین خورد.

روی زمین نشست و به اطرافش نگاه کرد، پایش به یک قارچ خورده بود ولی تعجب آور این بود که قارچ به صورت افقی روی زمین رشد زیادی کرده بود یعنی اگر یک قارچ در بهترین حالت اندازه چترش حدود 20 سانت می شد الان این قارچ حدود 1 متر بزرگ شده بود البته قسمت بالاییش.

سریع بلند شد و اینبار جستجو را معطوف سطح جنگل کرد، هر چی بیشتر نگاه می کرد بیشتر تعجب می کرد.

برخی گیاهان مثل قارچ ها یا خزه ها که باید طولی رشد می کردند اینجا اصلا رشد طولی نداشتند و فقط به صورت عرضی و روی سطح رشد غیر معمولی داشتند.

شروع کرد روی زمین خزیدن و با دقت به گیاهان نگاه کردن.

این خستگی روی وریک هم اثر گذاشته بود ولی کایل را از پا انداخته بود، شاید علتش نژاد وریک بود ، یعنی اثر جنگل روی الف ها کمتر از انسان ها بود.

خلاصه مشغول معاینه گیاهان سطح زمین شد، چند قارچ را کند و با دقت زیرشان را نگاه کرد، چند خزه را با دست فشرد و مزه کرد، حتی مجبور شد چند شاخه درختان را هم بشکند و شیره آن ها را بررسی کند.

توی ذهنش داشت به یک نتیجه می رسید ولی از آن مطمئن نبود.

بعد از مدتی گشتن دوباره پیش کایل برگشت و دید که حالش بهتر شده، یهو مثل اینکه صاعقه بهش برخورد کرده باشه از جاش پرید و گفت:

-         فهمیدم.

-         چی فهمیدی؟

-         فکر می کنم درختان  زنده اند  و دارن از بدن تو تغذیه می کنه.

کایل حتی حس نداشت که اون رو مسخره کنه برای همین فقط سرش را تکان داد.

وریک ادامه داد:

-         به نظرم درختان از هر چیزی که از روی سطح زمین مقداری بالاتر باشه تغذیه می کنند، اگه دور و برت رو خوب نگاه کنی می فهمی که همه گیاهان سطحی فقط رشد عرضی دارن نه طولی ، یعنی بلند نمی شوند. برای همین هم هست که تو وقتی شروع به راه رفتن می کنی زود خسته می شی چون تمام انرژی ات را درختان ازت می گیرند و وقتی استراحت می کنی چون به کف زمین نزدیک میشی حالت بهتر میشه.

-         پس یعنی باید تمام مسیر را سینه خیز حرکت کنیم؟

-         ما نه فقط تو، چون این گرفتن انرژی روی من خیلی کمتر از تو اثر داره، منم خسته شدم ولی نه به اندازه تو ، پس می تونم راه برم.

-         من واقعا نمی تونم زیاد حرف بزنم پس درست و مثل آدم صحبت کن.

-         یک کاری می خوام بکنم ولی تو باید تصمیم آخر رو بگیری

-         خب

-         می خوام بهت کمی زهر عقرب بدم تا بیهوش بشی و بعد تو رو تا خارج از این محیط روی زمین بکشم.

-         چی؟؟

-         می خوام بهت کمی زهر عقرب بدم تا بیهوش بشی و بعد تو رو تا خارج از این محیط روی زمین بکشم.

-         این رو که قبلا گفتی ، یعنی چی؟

-         قبلا هم گفتم درختان دارن از انرژی تو تغذیه می کنن، پس می خواهم بیهوشت کنم تا دیگه نتونن ازت استفاده کنن.

-         و

-         فقط ممکنه قبل از اینکه از جنگل خارج شویم، زهر تو را بکشد.

-         زهر هم نکشه این جنگل یا تو بالاخره من را میکشی.

-         پس یعنی زهر میخوری؟

-         چاره دیگری هم دارم؟

-         نه

فقط قبل از اینکه وریک به کایل زهر بدهد شروع کرد به ساختن یک تخت تا بتونه کایل را روش بخوابونه و روی زمین بکشه.

پس شروع کرد به بریدن چند شاخه ، ولی هر شاخه ای را قطع می کرد صدای عجیبی به گوشش می رسید انگار که جنگل دردش گرفته باشد و عکس العمل نشان بدهد.

تخت که ساخته شد کایل روی آن خوابید و وریک شروع به درست کردن زهر با سم عقرب کرد ، یعنی با مواد دیگر آنرا مخلوط کرد تا اثر کشندگی آن کم شود و بعد با احتیاط مقدار کمی از آنرا توی دهان کایل ریخت.

بعد از مدت کمی کایل از هوش رفت و وریک شروع به کشیدن تخت کرد.

مشکل اصلی تازه داشت خودش رو نشان می داد، جنگل انبوه بود و کشیدن کایل حتی از مبارزه با زنبور و عقرب هم برای وریک سخت تر شده بود.

خیلی از جاها مجبور می شد که کایل را بغل کند و از مانعی عبور دهد بعد هم برگردد و تخت را بیاورد و دوباره کایل را روی تخت بخواباند.

خودش هم داشت از پا می افتاد ولی برای جوون کایل هم که شده حتی فکر تسلیم شدن را هم به سرش نمی آورد.

هر چند دقیقه یکبار خم می شد و نبض کایل را چک می کرد و از حال او با خبر می شد.

هر چی جلوتر می رفت حس می کرد که جنگل داره بیشتر عصبانی میشه و می خواد ازش انتقام بگیره.

بعد یاد حرف های کایل می افتاد که بهش می گفت دراز گوش باز تو چیز عجیب و غریب حس کردی ؟

خندش می گرفت و به راهش ادامه می داد، فقط هر چند دقیقه یکبار به خودش لعنت می فرستاد که باید زودتر متوجه این موضوع می شد که درختان دارن از انرژی اونها استفاده می کنند.

بعد از مدتی از دور صدای آب شنید ، یعنی صدای یک رودخانه بود.

شنیدن این صدا براش حکم چند نوشیدنی را داشت یعنی به رگهایش خون تازه و به بدنش جانی دوباره بخشید.

به سمت رودخانه حرکت کرد و با خودش همش فکر میکرد که اگر به رودخانه برسند همه چی تمام می شود چون  از محدوده ریشه درختان دور می شوند و به احتمال زیاد این اثر جنگل از بین می رود و آب جاری، جریان انرژی جنگل را قطع می‌کند.

پس به خودش نهیب می زد که خودت را به آب برسان.

داشت رودخانه را می دید ولی دیگه رمقی توی زانوانش نبود، هم درختان داشتند انرژی او را می گرفتند و هم کشیدن کایل برایش دیگر تاب و توانی نزاشته بود.

می شه گفت در حال مرگ بود و  تقریبا چهار دست و پا در حالی که کایل را دنبال خودش داشت وارد آب شد و توی آب دراز کشید، حس می کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده.

کایل را درون رودخانه می‌گذارد، دستان و زانوانش از خستگی می‌لرزد، برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، نفس عمیقی می‌کشد، صدای رودخانه جای آن سکوت سنگین و وحشتناک جنگل را گرفته است، الان برای وریک صدای آب از هر موسیقی خوش تر می آید.

به پشت سرش نگاه می‌کند، جنگل هنوز همان‌جا ایستاده، اما دیگر انگار نمی‌تواند به آنها آسیبی بزند.

بعد از مدتی انرژی از دست رفته اش را بدست آورد و سراغ کایل رفت.

کایل هنوز روز تخت و درون آب بیهوش بود. البته وریک نگران نبود چون می دانست که بالاخره اثر زهر از بدن کایل خارج می شود و بعد از مدتی بهوش می آید ولی خب چند ساعت نمی تواند درست حرکت کند، پس به همین دلیل تصمیم گرفت که از عرض رودخانه عبور کند و از آن جنگل شوم خارج شود.

به نظر می رسید که رودخانه مرز بین تاریکی و روشنایی باشد چون سمت دیگر رودخانه با اینکه هنوز جنگل بود ولی بوسیله نور خورشید روشن شده بود و اشعه های آفتاب مثل ورقه های طلا بر روی درختان قرار گرفته بود.

با زحمت توانست از عرض رودخانه رد شود ، البته این سختی به هیچ وجه با عبور او از جنگل انرژی خوار قابل قیاس نبود.

وقتی به آن ور رودخانه رسید کایل را در گوشه ای خواباند و توی دهانش چند قطره معجون ریخت تا زودتر بهوش بیاید ، پس آتش کوچکی روشن کرد و خوش هم کنار دوستش زیر اشعه های جان بخش خورشید مشغول استراحت شد.

نگاهی پر از شادی به کایل که هنوز بیهوش است می اندازد.

با خودش اتفاق های این چند ساعت را مرور می کند و لبخندی رضایت بخش بر چهره اش نمایان می شود.

کم کم از گرمای لذت بخش خورشید و حرارت آتش ، چشمانش سنگین شده و به خواب خوشی فرو می رود.

 

پایان بخش پنجم

 

ویرایش شده توسط وحید واثقی منفرد
عدم نمایش تصویر
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

بخش ششم

-         پاشو جنایتکار

وریک توی خواب و بیداری بود که این صدا رو شنید، هنوز از اتفاقات چند ساعت پیش گیج و مبهوت بود ، چشمانش را باز کرد و دید که کایل بالای سرش ایستاده و داره صداش می کنه.

روبروی کایل ایستاد و اولین کاری که کرد کایل را بغل کرد .

-         چند ساعت پیش بهم زهر دادی و الان بغلم میکنی؟

-         تو هیچوقت آدم نمی شی.

هوا دیگر روشن نبود و از اشعه های جان بخش خورشید اثری باقی نمانده بود.

کمی با هم صحبت و مرور اتفاقات گذشته را کردند و هر چی غذا داشتند را خوردند چون هر دو به شدن احساس ضعف و گرسنگی می کردند .

بعد از چند دقیقه وسایل شان را جمع کردند و توی کوله هایشان قرار دادند.

توی کوله کایل بجز یک قمقمه آب و یک پتک آهنگری  چیز دیگه ای پیدا نمی شد و در کوله وریک هم یک قمقمه آب ،چند شیشه سم و دارو و چند جلد کتاب بود.

کایل سپرش را به پشتش بست و کوله را هم پشتش انداخت و تبرش را هم به کمرش بست و پشت سر وریک که از نیزه اش به عنوان عصا استفاده می کرد به راه افتاد.

هردو مشعلی در دست داشتند چون جنگل در تاریکی و سیاهی غرق شده بود.

بعد از طی مسیری طولانی از لابلای جنگل به منظره عجیبی برخورد کردند.

جنگل تمام شد.

-         چرا اینجوری شد؟ کایل گفت:

-         نمی دونم ، همه چی تغییر کرد.

-         خب الان باید چیکار کنیم؟

-         تو آتیش درست کن تا من یه سر و گوشی آب بدم و دور بر رو چک کنم.

کایل چند تکه چوب روی هم گذاشت و آتشی روشن کرد، نور آتش کایل اطرافشان را روشن کرد، پشت سرشان جنگل بود که از آن خارج شده بودند ولی جلوی رویشان تا آنجا که روشنایی آتش اجازه می داد فقط یک زمین سوخته می دیدند.

وریک هم برگشت و کنار کایل ایستاد ، هردو با تعجب روبرویشان را نگاه می کردند.

-         چیزی دیدی؟

-         نه هیچی ، یک زمین خالی رو بروی مان است.

-         نظری داری؟

-         نه

-         چه عجیب ، یک دراز گوش هیچ نظری نداره.

بعد از کمی سر به سر هم گذاشتن کنار آتش نشستن و منتظر طلوع آفتاب شدند.

شاید کمتر از دو ساعت گذشت که روشنایی روز جان تازه ای به آسمان داد و چهره همه چی تغییر کرد.

دقیقا جلوی رویشان یک زمین خالی و سوخته دیده می شد.

کمی منتظر ماندند تا زمین کاملا با نور خورشید روشن شود و بعد پا به درون این سرزمین عجیب گذاشتند.

دشت از شن و خاک تشکیل شده بود ، شن هایی که مثل آینه نور آفتاب را منعکس می کردند، انگار که نمی خواستند گرما و نور خورشید به زمین برسد.

نسیم ملایمی از روبرو به صورت هر دو می خورد و با خودش بوی وحشت و ترس را به این دو نفر منتقل می کرد.

سرزمینی بدون گیاه و حتی علف ، حتی هیچ جانوری هم نه روی آن و نه در آسمان آن دیده نمی شد، حتی صدایی هم که نشانه زندگی باشد به گوش وریک نمی رسید.

-اینها چیه روی زمین؟
استخوان های مختلف ، زره و سلاح های جنگی زیادی در سراسر زمین خشک پراکنده شده بود.

هر زره ای را که حرکت می دادی زیرش استخوان هایی شکسته و خرد شده قرار داشت، کلاهخود هایی را می دیدی که سوراخ یا له شده بودند و اسکلت هایی که از وسط نصف گشته بودند.

وریک جواب داد:

- به نظرم اینجا صحنه نبردی خیلی قدیمی بوده.

- قدیمی؟ از کجا میدونی؟

- به استخوان ها نگاه کن ، برخی با اولین تکان  و ضربه به خاک تبدیل می شن.

- یعنی چند سال ؟

- نمیدونم شاید بالای 500 سال.

- باز داری چرت و پرت میگی.

- این استخوان ها برای اقوام مختلف هست مثل الف ها و انسان ها و اورک ها و چند نژاد دیگه.

- تو در عمرت فقط ما انسانها و چند تا دراز گوش دیگه دیدی ، چطور نژادها را تشخیص دادی؟

- برای اینکه من از تو عاقل تر هستم.

- خب عقل کل این استخوان هایی که هر کدوم بیش از یک متر هستند برای چه نژادی هست؟

- غول ها

- ها ها ها ها ،باشه  تو درست می گی.

کایل با زحمت یکی از این استخوان ها را برداشت و کنار خودش ایستاده قرار داد، این استخوان به بلندی 1.5 متر بود.

روی زمین چاله های عجیبی هم می دیدند که هیچ کدوم براش توضیحی نداشتند.

کایل همینجور که روی زمین را نگاه می کرد چشمش کلاهخودی افتاد که سالم به نظر می رسید و انگار جمجمه ای که در آن قرار داشت از توی کلاه خود به کایل نگاه می کرد، کایل یک شوت محکم به او زد و جمجمه و کلاهخود چندین متر به هوا پرتاب شد و دورتر از آنها به زمین افتاد ولی صدای برخورد آن به گوش نرسید.

کایل زیر محل قرار گیری جمجمه چشمش به قطعه ای فلزی افتاد که فقط یک قسمت از آن از خاک بیرون بود، آنرا از زیر خاک بیرون کشید ، گرزی خوشگل و چند وجهی که گذر زمان رنگ و رویش را از بین برده بود ولی هنوز دسته ای مقاوم داشت و می شد ازش به عنوان سلاح استفاده کرد را یافته بود.

تبرش را به زمین انداخت و گرز را به دست گرفت، چند باری آنرا  در هوا چرخاند و به چند زره که روی زمین افتاده بودند ضربه زد ، لبخندی از رضایت به چهره اش نشست و گفت بالاخره سلاحم را پیدا کردم، بعد آنرا مثل یک قهرمان در هوا بالای سرش برد و نگه داشت ، او مثل یک جنگجو به نظر می رسید.

از دور سایه یک جنگل دیده می شد.

شاید 50 متر داخل دشت حرکت کرده بودند  که وریک به کایل گفت:

-         صبر کن.

-         چی شده؟

-         می شنوی؟

-         صدای چی  رو؟

-         فکر می کنم زیر پامون صدا میاد

-         نه

-         باشه بهتره چند لحظه استراحت کنیم و آبی بخوریم.

بعد از نوشیدن آب چند قدمی بیشتر نرفته بودند که باز وریک خواست توقف کنند.

-         مطمئن هستم داره از زیر زمین صدای تق تق میاد.

کایل گوشش را روی خاک گذاشت ولی باز چیزی نشنید

وریک گفت:

-         یک چیز زیر پامون داره حرکت می کنه.

-         من واقعا نه چیزی می بینم ، نه میشنوم، نه حس می کنم.

کایل داشت نگران می شد، وریک هم وحشت زده به اطراف نگاه می کرد.

وریک سمت یکی از گودالها رفت، خاک اطراف گودال ها نرم تر از باقی جاهای دشت بود، انگار که گودالها توسط افرادی کنده شده بودند.

یک اسکلت نصفه اول گودال بود، اسکلت شمشیرش را در زمین فرو کرده بود و با دو دست آنرا گرفته بود، انگار که داشتند او را به درون گودال می کشیدند و او می خواسته با استفاده از شمشیرش جلوی این کار را بگیرد.

کایل چند ثانیه به اسکلت خیره ماند و بعد با ترس عقب عقب آمده و زیر لب گفت

-         او با دشمن رو برو نمی جنگیده.

-         چی داری زیر لب می گی؟

بعد با قیافه ای ترسناک  رو به کایل کرد و گفت :

-         اینها اینجا با هم جنگ نمی کردند، داشتند با موجودات زیر زمین نبرد می کردند.

-         چرا چرت و پرت می گی ؟ کدوم موجودات؟ چه موجوداتی اون زیر هستند که تونستن چند لشگر را از بین ببرند؟ اصلا چیزی اینجا نیست ، خودت ببین.

و قبل از اینکه وریک بتونه چیزی بگه کایل دم یک گودال رفت و یک استخوان بزرگ را توی گودال انداخت.

خاک توی گودال فرو ریخت و استخوان به درون زمین پرت شد.

انگار که خاک فقط برای گول زدن بوده و زیر آن خالی باشد. دقیقا مثل تله .

تق

هر دو خشکشان زد.

تق

از توی گودال چند صدا  شنیده شد.

کایل بلافاصله با ترس به صورتی که روی زمین از پشت می خزید از لبه گودال فاصله گرفت.

ناگهان وریک رنگش پریده و با لکنت به کایل گفت:

-         همونجا که هستی بمون و تکون نخور، ما روی یک لانه هستیم. تمام این گودال ها هم دهانه لانه هستند.

-         یعنی زیر تمام دشت لانه یک جانور است؟

-         یک جانور نه، شاید صدها جانور.

کایل روی زمین خشکش زده بود، با سختی بلند شد و از دور نگاهی به درون اون گودال که سقفش ریخته بود کرد.

عین یک چاه بود. سریع یک مشعل درست کرد و درون آن انداخت. حدود 10 متر عمق داشت و ته آن به چند تونل می رسید ، یعنی تقاطع چند تونل بود.

بعد از چند لحظه رو به وریک کرد و گفت:

-         این زیر چیه؟

-         امیدوارم حدسم درست نباشه.

-         خب حدست چیه؟

-         یه داستانی هست.

-         چی؟

-         بزرگان قبیله ما از موجوداتی می گفتن که در زیر زمین زندگی می کنند ، مثل ما که برای حرکت جاده داریم برای خودشان تونل دارند و هر موجودی به توی تونل ها بیوفتد دیگر بر نمی گردد.

-         خب چی هستند؟

-         کسی از دستشون زنده بر نگشته که بتونه بگه چی هستند.

-         خب ما الان باید چه غلطی بکنیم؟

-         بدو ، فقط بدو.

کایل به جنگل روبرو نگاهی کرده و با سرعت شروع به دویدن می کند.

هرچه جلوتر می روند صداها بلند تر می شود.

چند گودال باز می شود.

زمین ، زیر پایشان شروع به لرزیدن می کند.

چند جا زمین ترک می خورد و فرو می ریزد.

هر دو فریاد می زنند.

-         بدو

-         مراقب باش

ناگهان پای کایل به  یک زره قدیمی می خورد ، زره به درون یک گودال می افتد، از درون گودال چند تار پرتاب شده و به زره می چسبد، زره ناپدید می شود.

-         سمت گودال ها نرو، از بینشون حرکت کن، بدو.

وریک فریاد می زند.

-         پشت سرت

چند عنکبوت غول پیکر که اندازه هر کدام بزرگتر از یک گاری هست از توی گودال ها بیرون می آیند و دنبال آن دو می کنند.

وریک با سرعت بیشتری می دود و از روی چند گودال می پرد.

از روی هر گودال که می پرد از توی آن چند تار به بیرون پرتاب شده و کمتر از یک ثانیه بعد دو شاخک بزرگ از آن بیرون می آید.

جز دویدن و فرار کردن هیچ کاری نمی توانند بکنند.

عنکبوت ها به سرعت پشت سر آنها می آیند، برخی حتی سعی می کنند تا مسیر حرکتشان به سمت جنگل را قطع کنند.

وریک زود تر به جنگل می رسد و پس از آن کایل وارد می شود.

وریک به پشت سر نگاهی می کند و فریاد می زند: ندو، قایم شو

هردو پشت درختان مخفی می شوند و از پشت درخت به دشت نگاه می کنند و می بینند که عنکبوت ها در ابتدای جنگل ایستاده اند و وارد جنگل نمی شوند.

صدها عنکبوت به فاصله چند متری آنها ایستاده و با چشمهایشان به آن دو زل زده اند.

بعد از چند لحظه عنکبوت ها به درون گودال ها و زیر زمین بر می گردند.

هر دو روی زمین می افتند و  نفس نفس زنان فقط به هم نگاه می کنند.

هیچ کدام حرف نمی زنند ، نمی توانند که صحبت کنند.

بعد از چند لحظه که حالشان جا می آید وریک میگوید:

-         شانس آوردیم

-         از هر چی عنکبوته متنفرم.

-         من که دیگه پام رو توی هیچ گودالی نمی زارم.

بعد با هم شروع به خنده می کنند.

پایان بخش ششم

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

بخش هفتم

تا مدتی با هم صحبت نکردند و فقط داشتند به اتفاق های عجیب و غریبی که سرشان آمده بود فکر می کردند.

کایل از جایش بلند شد و رو به وریک کرد و گفت:

-         زود باش راه بیوفت، هیچی برای خوردن نداریم ، باید یه چیزی پیدا کنیم و گرنه من از گشنگی غش می کنم.

دستش را دراز کرد و دست وریک را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد.

-         بزار برم دور و بر رو یه نگاه کنم شاید تونستم و چیزی برای خوردن پیدا کردم.

این قسمت از جنگل ، با قسمت های قبلی تفاوت داشت، زنده بود و زندگی در آن جریان داشت ، صدای پرندگان از لابلای شاخه ها به گوش می رسید که با خوشحالی مشغول آواز خواندن بودند.

انگار جنگل یک جنگل معمولی بود که در همه جاهای دیگر جهان یافت می شد.

باد از لابلای شاخ و برگ درختان صورت آنها را نوازش می کرد و بوی خوش گلها را به مشام آنها می رساند.

هر دو با اینکه خسته و گشنه بودند ولی از اینکه بالاخره به یک محل نرمال رسیده بودند احساس رضایت داشتند.

وریک با یک مشت توت جنگلی از راه رسید.

-         بخور ، مشکلی ندارند.

هر دو زدند زیر خنده.

-         پس شاید بتونیم یک رودخانه هم پیدا کنیم.

-         هست ، یک رودخانه هست ، صداش رو می شنوم ولی دوره باید مدتی راهپیمایی کنیم.

-         پس بزن بریم.

جنگل جالبی بود ، هیچ چیز عجیبی توی آن دیده نمی شد، حتی یک خرگوش را هم دیدند که از پشت یک بوته با سرعت زیاد بیرون پرید و قبل از اینکه کایل بخواهد آنرا بگیرد ، پا به فرار گذاشت.

صدای رودخانه به گوش کایل هم می رسید برای همین سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و مثل یک بچه به طرف رودخانه شروع به دویدن کرد.

به رودخانه رسیدند و با شادی و شعف  خود را به درون آب انداختند.

بعد از اینکه حسابی آب نوشیدند و بدن هایشان را تمیز کردند، کایل در کنار رودخانه آتشی روشن کرد و هر دو کنار آتش نشستند.

-         به چی فکر می کنی؟ کایل سوال کرد:

-         هیچی

-         به نظرت کمی همه چی عجیب نیست؟

-         عجیب نیست ، همه چی نرمال هست و این خودش باعث شک و تردید من می شه.

-         یعنی الان باید منتظر اتفاقی باشیم؟ مثلا یهو رودخانه آتیش بگیره و  ...

باقی حرفش توی دهانش خشک شد و به پشت سر وریک خیره ماند.

-         چرا لال شدی؟

وریک هم بعد از چند ثانیه برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد.

یک روح ، شبح یا هرچی دیگر که بشه اسمش را گذاشت معلق در هوا داشت به آنها نگاه می کرد.

انگار از دود دسته شده باشد در بین زمین و هوا معلق بود ، می شد از میانش درختان را دید، با وزش باد بخش هایی از بدنش پراکنده می شد و باز به هم متصل می گشت ، دقیقا انگار که از دود و غبار تشکیل شده باشد.

با تعجب و چشمانی بزرگ به آنها نگاه می کرد ، انگار او هم از حضور این دو نفر شکه شده بود.

نه از دست اونها فرار می کرد و نه به آنها حمله می برد ، انگار منتظر بود.

وریک هر چی جان در بدن داشت را بکار گرفت و از روی زمین بلند شد و مقابل شبح ایستاد و بهش سلام کرد.

اتفاقی نیوفتاد.

با هر زبانی که بلد بود شروع به صحبت کرد ولی هیچی

در آخر با زبان الفی قدیمی که پدرش بهش یاد داده بود  به شبح سلام کرد و شبح بعد از شنیدن زبان الفی باستانی رو به آنها شروع به حرکت کرد.

حرکت که نه بهتره بگم پرواز کرد و در هوا سُر خورد و روبروی وریک ایستاد.

الان جزئیات بیشتری از او دیده می شد، لباس نظامی به تن داشت ولی مثل یک اشراف زاده و یک شمشیر هم به کمرش بسته بود ، البته همه اینها به حالت دود و غبار مانند بود.

رنگ خاکستری داشت که از دور به آبی شبیه بود.

با زبان الفی باستانی با وریک مشغول صحبت شد.

-         شما ها کی هستید و اینجا چیکار دارید؟

-         ما اومدیم با شبح جنگل مبارزه کنیم و اون رو به اسارت بگیریم تا آرزوهای ما را برآورده کند.

شبح شروع کرد به خندیدن.

به نظر می رسید که سالیان درازی می شد که او نخندیده بود، برای همین برای اون دو نفر بیشتر حرکاتش خنده دار می آمد تا ترسناک.

کایل هم به نزدیک آنها رسیده بود و دستش را چند بار از توی بدن شبح رد کرد و حتی چند تا فوت هم کرد که بدن شبح از هم پراکنده شد ولی باز منسجم گشت.

شبح به زبان این روزگار صحبت نمی کرد و فقط به زبان الفی باستانی صحبت می کرد برای همین فقط وریک می توانست با او ارتباط بر قرار کند و نقش مترجم را هم برای کایل داشت.

 شبح شروع به صحبت کرد:

-         من سیانا (siyana) فرمانده کل ارتش الف ها هستم، به پادشاه هاشتک (Hashteck) خدمت می کردم و تحت دستورات او بودم، شاید نزدیک به 600 سال است که توی این جنگل گیر افتاده ام و زندانی شده ام.

-         توسط کی؟

شبح مکثی کرد و گفت:

-         به اونم می رسیم ، هنوز زمان گفتنش نرسیده است.

-         در زمان ما یعنی 600 سال پیش جهان بین گونه های مختلف تقسیم شده بود و هر گونه ای سرزمین خودش را داشت ، الف ها دورف ها غول ها انسانها و جادوگران .

کایل پرسید:

-         واقعا غول ها و جادوگر ها وجود داشتند؟

-         من که بهت گفتم اون استخوان غول هاست.

شبح به اسم جادوگران که رسید آهی بلند از ته دل کشید و ادامه داد:

-         جادوگران  گونه بخصوصی نبودند بلکه از تمام گونه های دیگر تشکیل می شدند یعنی ما هم غول جادوگر داشتیم و هم انسان جادوگر ، ولی در عین حال که همه با هم مشکلات خودمان را داشتیم ، در عین حال با هم زندگی مسالمت آمیز هم داشتیم و بخصوص اقتصادی با هم در ارتباط بودیم.

-         یعنی با هم جنگ نمی کردین؟

-         بله با هم درگیر هم می شدیم، هر چند وقت یکبار که یک از گروه ها به قدرت می رسید شروع به لشگر کشی به گروه های دیگر می کرد ، برای همین همه گروه ها دارای پادشاه و لشگر  و افراد نظامی بودند تا همه بتوانند در صلح و بدور از درگیری شدید در جهان زندگی کنند.

-         خب الان هم تقریبا همین طوری هست فقط دیگه جادوگر و غول نداریم  ها ها ها

-         هستند ولی شما نمی دونید. سالها به همین ترتیب گذشت تا متاسفانه سایه شوم جنگ روی جهان سایه انداخت.

-         فکر کنم کار جادوگر ها بوده ، ها ها ها

شبح نگاهی به کایل انداخت و ادامه داد:

-         دقیقا، جادوگران به دو دسته خوب و بد تقسیم می شدند، جادوگران سیاه شروع به لشگر کشی به دیگر نواحی کردند ، همون جور که گفتم جادوگران توی همه گونه ها بودند برای همین نمی شد به راحتی دوست و دشمن را تشخیص داد.

-         پس چطور عمل کردید؟

-         کم کم اتحادی صورت گرفت میان الف ها ، انسان ها ، دورف ها و غول ها و در طرف مقابل هم می شه گفت تمام جادوگران سیاه با قدرت های مختلف تحت نظر یک پادشاهی به نام جفرا (Jefra) گرد هم آمدند، نبرد و مبارزه شروع شد ،

-         یعنی همه در برابر یک گروه؟

-         در ابتدا جادوگران پیش بودند و خیلی از سرزمین ها را نابود کردند، تا اینکه جادوگران سپید به اتحاد پیوستند و باعث شدند که  طلسم ها و جادو های سیاه کمتر روی مردم اثر بگذارد و لشگر متحد ها شروع به پیشروی کنند ،به همین دلیل جادوگران شرور یا کشته شدند یا عقب نشینی کردند.

کایل با خنده گفت:

-         تو چیکاره بودی؟

-         من فرمانده کل اتحاد بودم ،پس دستور دادم تا تمام جادوگر های سیاه را از بین نبریم استراحت نمی کنیم و به خانه بر نمی گردیم و اینقدر دنبال جادوگر های شرور می رویم تا هیچکدام زنده نباشند. بعد از تعقیب و گریز های فراوان ، جادوگر ها از ترس کشته شدن به همین جنگل که شما از آن رد شدید پناه آوردند و مخفی شدند

-         واقعا هم چه جای عالی برای جادو گری.

-          درست است و در تمام جنگل شروع به انجام نفرین و جادوهای  سیاه کردند،  بطوری که گرفتن و نابود کردن اونها تقریبا غیر ممکن شد، اونها از همه جور حیله شیطانی استفاده می کردند مثلا عقرب و زنبور و هزار پا و حشرات دیگر و همچنین عنکبوت را به خدمت خود در می آوردن تا ما را شکار کنند.

-         آخ، عنکبوت نه .عنکبوت نه

شبح لبخندی زد و ادامه داد:

-         بالاخره با دشواری های فراوان ما از تمام موانع گذشتیم و در دشت پشت سر ، دو لشگر رو بروی هم قرار گرفتن.

وریک رو به کایل کرد و گفت:

-         دشتی که پر از استخوان است.

-          من که سرم پر از غرور و رسیدن به افتخار بود بدون توجه به محیط و شرایط این دشت دستور حمله را دادم غافل از اینکه این دشت یک تله بزرگ است و ما را در درون خود کشید.

وریک سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت

-         هزاران نفر در تونل ها گیر افتادند و کشته شدند، البته بسیاری هم از جادوگران کشته شدند و فقط تعداد انگشت شماری از آنها باقی مانده بودند که خود را در اعماق تونل ها مخفی کردند.

یعنی برای چند تا جادوگر همه را به کشتن دادی؟

شبح چند لحظه سکوت کرد ، سپس با ناراحتی گفت:

-         خیلی از سربازان فرار کردند و برگشتند ، من هم که زخمی شده بودم  فرار کردم و به اینجایی که می بینید پناه آوردم ، در پشت درختی مخفی شدم و بیهوش افتادم، وقتی بهوش اومدم خودم را اینجوری یافتم یعنی حالت شبح. اصلا نمی دونم چه اتفاقی افتاده یا چه نفرینی توسط چه کسی به من رسیده که من باید اینجوری زندانی بشوم .

وریک که در فکر فرو رفته بود رو به شبح کرد و گفت:

-         باید یه راهی باشه، هر نفرین یا طلسمی در جهان یک راه برای شکستنش دارد.

-         راهی هست.

-         چه راهی؟

-         باید خون 4 منتخب با هم مخلوط شود تا من بتوانم آزاد گردم.

-         چهار نفر؟؟ وریک پرسید

-         شما دو نفر و دو نفر دیگر که قبل از شما به اینجا رسیده اند.

-         یعنی  قبل از ما هم دو نفر اینجا رسیده اند؟

-         بله ، ولی خیلی زمان ازش گذشته یادم نمیاد دقیقا چه موقع بوده، یک نفر دورف کوتوله به نام گارن (Garren) و یک انسان به نام اوریس (Oris)

-         خب الان اونا کجا هستن؟ کایل گفت:

-         نمی دونم

-         کجا میشه اون ها رو پیدا کرد؟

-         نمی دونم

-         پس چی می دونی؟ کایل با عصبانیت داد زد، شاید مرده باشن ، ممکنه 200 سال پیش پیش تو اومدن و الان هیچی ازشون باقی نمونده.

-         نه

-         از کجا می دونی؟

-         چون هر کسی که پیش من برسه بهش یک قدرت جادویی می دم.

-         یعنی چی؟

-         تا موقعی که خون اون چهار نفر با هم مخلوط نشود هیچکدام از آنها پیر نمی شود.

-         یعنی این جایزه کسی است که تو را پیدا کند؟

-         نه ، همچین افسانه ای واقعیت ندارد، من نمی تونم آرزوی کسی را برآورده کنم ، این شایعه ای بیش نیست.

-         خودت الان گفتی پیر نمی شیم؟

-         گفتم تا وقتی خونتون با هم مخلوط نشده پیر نمی شین ، بعد فکر نکن که این یک هدیه و موهب است، خود این مورد بیشتر شبیه یک نفرین برای شماها است.

-         کایل با خشم گفت:

-         آرزو هایمان را برآورده نمی کنی هیچ، تازه نفرین مان هم میکنی؟

-         این کار برای این است که من آزاد بشم، قرار نیست آرزوهای شما رو برآورده بکنم ، اصلا نمیتونم این کار رو بکنم.

وریک پرسید:

-         اگر در به مرگ طبیعی نمی رند چی؟

شبح جواب داد:

-         اگر در اثر حادثه ای کشته بشین به من الهام می شود، پس خیالتان راحت ، الان همه شما چهار نفر زنده هستید.

-         خب بعدش چی ؟ اگر ما خونمون رو دادیم و تو آزاد شدی، به ما چی می رسه؟

-         گفتم شما باعث می شین که من آزاد بشم، نمیتونم این کار دیگه ای بکنم.

کایل با عصبانیت به سمت رودخانه رفت و شروع کرد به فریاد کشیدن.

-         یعنی من برای هیچی اومدم اینجا؟ می دونی داشتم چند بار کشته می شدم؟

شبح ساکت بود

وریک گفت:

-         آروم باش بزار ببینم چی می گه.

کایل دور تر از آنها کنار آتش نشست و زیر لب مشغول دادن فحش و ناسزا شد.

شبح ادامه داد:

-         شما چهار نفر بعد از اینکه همدیگر را پیدا کردین در زیر مهتاب کامل سلاح های خود را کنار هم می گذارید و خون خود را روی سلاح ها می ریزید ، اونوقت این طلسم من می شکند و من آزاد می شوم.

-         بعدش چی؟ وریک پرسید:

شبح با خنده گفت:

-         بعدی وجود نداره، ولی شاید آزادی من تنها پاداش نباشد..

کایل دائم مشغول غرغر کردن بود و دیگر به حرفهای آن دو فکر نمی کرد فقط می خواست زود تر از این جنگل برود.

وریک از جایش بلند شد ،متفکرانه چند قدمی راه رفت و سپس برگشت و به شبح گفت:

-         امکان ندارد حرف هایت با عقل جور در نمی آید، آزادی تو چه سودی برای ما چهار نفر و مردم دنیا دارد؟

شبح به وریک نگاهی دقیق کرد و  در پاسخ گفت:

-         این دشت مرده که الان لانه عنکبوت ها شده اینقدر وسعت نداشت، در طول سالها این وسعت را پیدا کرده، عنکبوت ها دارن قلمرو خودشان را گسترش می دهند و اگر من آزاد نشوم تا چند سال دیگر این جایی که ما قرار داریم هم به لانه آنها تبدیل می شود

-         یعنی می گویی که تو می توانی جلوی آنها را بگیری؟

شبح جوابی نداد و از آن دو کمی فاصله گرفت.

سپس رو به آنها کرد و گفت سلاح های خود را بیرون بیاورید و روی زمین بگذارید.

وریک نیزه اش را روی زمین گذاشت ، کایل هم سپر و گرزی را که پیدا کرده بود جلوی شبح پرت کرد.

شبح به کنار سلاح ها رفت و زیر لب چیزی گفت.

سلاح ها شروع به تغییر کردند، روی سپر کایل یک سری علامت ظاهر شد و همچنین نیزه و پتک هم براق و نو شدند و حکاکی های عجیبی روی آنها شکل گرفت.

شبح به آنها گفت که سلاح هایشان را با جادو آمیخته کرده ، یعنی این سلاح ها فقط برای آنها قابل استفاده است و کس دیگری نمی تواند از آنها استفاده کند، هیچ کس بجز خودشان نمی تواند آنها را از روی زمین بلند کند.

کایل بلند شد ، سپر و گرز را برداشت و بدست گرفت. یک حس عجیبی پیدا کرده بود انگار که این دو کاملا برای او ساخته شده بودند، به نقش و نگار آنها نگاه کرد و پرسید:

-         این اشکال چی هستند؟

-         شبح جواب داد به مرور زمان متوجه می شوی.

سپس رو به وریک کرد و گفت شیشه زهر هایت را هم بیرون بیاور.

وریک با تعجب چند شیشه زهر را از کوله اش بیرون آورد و جلوی شبح گذاشت.

شبح گفت تو آدم عاقلی هستی و می توانی از هدیه من استفاده خوبی ببری  ، سپس وردی خواند و رو به وریک کرد.

-         از اینها در راه کمک به مردم استفاده کن و خیالت راحت باشد چون این ها دیگر تمام نمی شود.

سپس از این دو فاصله گرفت و در هوا معلق شد و با صدای بلند گفت:

-         وقتش رسیده که به جای اول تان  برگردید، فقط حواستان به صحبت های من باشد.

ناگهان سر وریک و کایل گیج رفت و به زمین افتادند و بیهوش شدند، وقتی بهوش آمدند خود را در ابتدای جنگل یافتند، همان جایی که اسب هایشان رم کرده و فرار کرده بودند.

در سکوت کامل در حالی که سلاح و کوله هایشان را حمل می کردند از جنگل خارج شدن ، درست ابتدای ورودی جنگل برگشتند و نگاهی به جنگل انداختند.

کایل گرزش را در دست محکم فشرد و وریک هم زیر لب چیزی گفت و به راهشان ادامه دادند و به شهر و مسافرخانه ای که توی آن قبل از ورود به جنگل اقامت داشتند بازگشتند.

پایان بخش هفتم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گالری

بخش هشتم

آیرون سوار بر گاری غرق در افکارش بود  و این خاطرات مثل تصویر از جلوی چشمش عبور می کرد  مه ناگهان رشته افکارش با شنیده شده صدای پای یک اسب پاره شد.

سر را به عقب برگرداند و دید که سواری دارد به او نزدیک می شود.

گاری را به سمت کنار جاده منحرف کرد تا سوار از او عبور کند ولی با تعجب دید که سوار جینا دختر دکتر خدابیامرز است.

جینا به کنار او رسید و از اسب پیاده شد.

-         اینجا چیکار میکنی جینا؟

چهره جینا از روی خشم و ناراحتی قرمز شده بود، با فریاد گفت:

-         می خواهم انتقام پدرم را بگیرم.

-         برو خونه پیش مادرت.

-         نه

-         این مسیر جای تو نیست.

-         نه

اشک توی چشمان جینا حلقه زده بود، آیرون او را بغل کرد و صورتش را به سینه اش فشرد، بغض جینا ترکید و شروع کرد به گریه کردن.

آیرون سر او را نوازش کرد گذاشت تا آرام شود.

بعد از مدتی که نفس‌هایش آرام ‌تر شدند، اشک هایش را پاک کرد و به آیرون گفت:

-         راهزنان به دنبال نیزه و شیشه های زهر بابا بودند.

-         چی داری می گی درست تعریف کن ببینم.

-         وقتی راهزن ها به دهکده رسیده بودند سراغ خانه ما را از اهالی گرفته و یکهو به خانه ما هجوم آوردند.

-         یعنی وریک هیچ کاری نکرد؟

-         چرا ، بابا قبلش متوجه شد و نیزه و شیشه ها را به من داد و من و مامان را از خونه بیرون کرد.

-         خب بعدش؟

-         من از دور داشتم تماشا می کردم ، راهزن ها بابا را از خونه بیرون آوردند و خانه را آتش زدند.

-         .......

-         چند بار جای نیزه و شیشه ها را پرسیدند ولی بابا هیچی نگفت تا بالاخره یکی از راهزن ها با چاقو از پشت به بابا ضربه ای زد و بابا افتاد. بعد هم مطب را آتش زدند و از آنجا رفتند.

-         خب

-         من میخواستم برم کمکش ولی مامان نگذاشت.

-         بهترین کار رو کرد.

-         وقتی راهزنان رفتند من پیش بابا رفتم ولی خیلی دیر شده بود و همونجا نشستم تا تو اومدی.

 

 

 

آیرون از این حرف ها شوکه شد ، جینا  گفت که راهزنان دنبال نیزه و شیشه های سم بودند.

توی تمام این دنیا فقط پنج نفر این راز را می دانستند. وریک، آیرون ، شبح، گارن و اوریس.

جینا آن چند شیشه زهر را که برای پدرش بود به آیرون نشان داد و گفت:

-         مگه این شیشه ها و نیزه چی هستند که باید بابا برایشان کشته شود؟

-         بعدا متوجه میشی.

-         الان بگو.

-         نیزه رو توی گاری مخفی کن و شیشه ها را همراه خودت توی کوله نگهدار و کنار من جلوی گاری بشین.

آیرون اسب جینا را پشت گاری بست و خودش رفت کنار جینا نشست و گاری را به حرکت در آورد.

جینا نیمه الف بود یعنی مادرش آدم معمولی بود و دکتر یا وریک هم که الف بود ،جینا دانش و جادوی را از پدر و زیبایی و هوش بالا را از مادر به ارث برده بود.

آیرون نگاهی به صورت جینا انداخت و  لبخند تلخی زد ، یاد آن زمان هایی افتاد که همیشه دنبال وریک به ماجراجویی رفته بود و حالا جینا دختر کوچولوی دکتر او را همراهی می کرد.

گاری یواش یواش در جاده حرکت می کرد انگار که آیرون هیچ عجله ای برای رسیدن به مقصد نا معلوم را نداشت.

-         چیزی از راهزن ها به یاد داری؟

-         کسی که بابا رو کشت.

-         و

-         مردی درشت با مو و ریش و سبیل هایی بلند و کثیف که روی گونه اش هم یک اثر بریدگی عمیق وجود داشت و چهره اش حسابی کریه  و زشت بود.

-         خوبه، دیگه چی؟

-         چیز خاصی یادم نمیاد همین ، خب حالا تو تعریف کن.

-         خیلی عجله می کنی، این مسیری که داریم می ریم هم طولانی و هم خطرناک است، پس اصلا عجله نکن و به موقعش همه چی را متوجه می شی.

دکتر از کودکی به جینا طرز استفاده از نیزه را یاد داده بود و برای این کار یک معلم خصوصی گرفته بود تا بتواند تکنیک های نبرد با نیزه را کامل به جینا یاد بدهد.

جینا در کار با نیزه مهارت بالایی داشت و آموزش کاملی دیده بود ،همچنین دکتر درمان خیلی از امراض را به جینا گفته بود، انگار دخترش را برای همچین روزی پرورش داده بود.

آیرون پدر خوانده جینا بود ، البته جینا هم مثل دکتر او را کایل صدا می کرد.

-         یادت باشه از این به بعد من را فقط و فقط آیرون صدا می کنی.

-         چرا؟

-         باید مثل اینکه من پدرت هستم باهام رفتار کنی تا همه مردم فکر کنند که واقعاً پدر و دختر هستیم.

-         باشه

-         و از همه مهمتر از وریک و سم ها و نیزه هیچ چیزی نباید به کسی بگی. قول بده.

-         قول

-         اولین کار ما پیدا کردن اون راهزن هست.

-         لحظه شماری می کنم

-         باید به خیلی سوالات جواب بده.

-         و باید مثل سگ کشته بشه.

آیرون نگاهی همراه با ترس و افتخار به جینا کرد.

از دور سایه شهری نمایان شد.

-         بهتره امشب را در این شهر بمانیم و در باره راهزن ها از مردم اطلاعات بگیریم.

به شهر رسیدند و یک مهمانخانه پیدا کرده و اتاقی گرفتند.

در مهمانخانه غذایی سفارش داده و از مهمانخانه چی در مورد راهزن ها سوال پرسیدند:

-         شما از دهکده سوخته می آین؟

-         اره خونه و زندگی ما توسط راه زن ها سوخت و خاکستر شد ، برای همین اومدیم این شهر.

-         خبرش به همه شهر های اطراف رسیده.

وقتی دیگر مسافران و مردم داخل مهمانسرا هم متوجه شدند که آن دو از دهکده سوخته آمده اند دورشان جمع شدند و به صحبت پرداختند:

-         من شنیدم خیلی ها رو کشتند و همه جا رو غارت کردن.

-         متاسفانه چند نفری کشته شدن.

-         الان می خواهید چیکار کنید؟

-         من آهنگرم و می تونم همه جا کار کنم ، تازه دخترم هم میتونه خیلی از مریضی ها رو درمان کنه.

-         خیلی خوبه پس می تونین همینجا توی شهر ما بمانید و زندگی کنید.

مسافرخانه چی گفت:

-          تا وقتی کاری پیدا نکردین همینجا پیش من بمونید. می تونید توی کارهای اینجا هم به من کمک کنید

جینا گفت:

-         خاله ام توی پایتخت زندگی می کند ، من می خواهم بروم پیش اون تا درس طبابت را کامل یاد بگیرم.

-         پس چند روز بمانید و استراحت کنید، تو هم می تونی نعل اسب ها و لوازم مسافر ها را تعمیر کنی.

آیرون فکر کرد این بهترین فرصت برای پیدا کردن راهزنان و فهمیدن اطلاعاتی درباره آنها است . پس قبول کرد .

چند روزی توی شهر ماندند و به مسافرخانه چی در کارهایش کمک کردند و در این مدت متوجه شدند که اسم راهزنی که دکتر را به قتل رسانده بود صورت زخمی بود.

البته اسم واقعی او نبود ولی همه اون را صورت زخمی صدا می کردند و از فرماندهان گروه راهزنان معروف به گرگ های کوهستان بود.

بعد از فهمیدن این اطلاعات یک شب از مهمانخانچی خداحافظی کرده و صبح زود برای پیدا کردن جای گرگ های کوهستان به راه افتادند.

در طول مسیر آیرون به جینا کمی از خاطرات سفرش با دکتر را تعریف کرد ، البته نه کامل.

در میانه مسیر گاری را وارد یک مسیر فرعی کرد.

-         کجا میری؟

-         باید یک نفر را ببینم.

-         پس راهزنان چی؟

-         به کمک اون احتیاج داریم.

-         اون کیه؟

-         گارن، یک دورف کوتوله که خودش قبلا راهزن بوده.

بخش هشتم

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بخش نهم

گاری به آهستگی در مسیر حرکت می کرد، جینا هم همش مشغول سوال پرسیدن بود:

-         گارن کیه؟

-         یک دورف کوتوله.

-         از کجا می شناسیش؟

-         گذشته.

-         چند وقته می شناسیش؟

-         خیلی سال هست.

-         چیکاره هست؟

-         خلافکار.

-         یعنی چی؟

-         دزد ، جاسوس، آدم کش، راهزن . چقدر سوال می کنی.

-         خب باید بشناسمش.

-         همه چیز رو می فهمی.

-         کِی؟

-         ........

آیرون جوابش رو نداد و گاری را آهسته به کنار جاده برد و متوقف کرد.

-         چی شده؟ چرا وایستادی؟

-         هیس.

از توی دشت چند تا سوار با سرعت به آنها نزدیک می شدند. آیرون از توی گاری گرز و سپرش را نزدیک خودش قرار داد تا اگر لازم شد بتواند سریع از آنها استفاده کند و رو به جینا گفت:

-         همینجا بشین و تکون نخور.

-         منم می خوام کمک کنم.

-         نه.

سوار ها نزدیک شدند و و دور گاری شروع به چرخیدن کردند، 8 نفر که صورت های خودشان را پوشانده بودند.

-         مشکلی پیش آمده؟ آیرون پرسید:

-         کی هستین و کجا می روید؟ یکی از سواران پرسید:

-         یک پدر و دختر که از راه دوری آمدیم و به دیدن دوستام توی دهکده پشت تپه می رویم.

-         بدون اجازه؟

بعد همه سواران شروع به خندیدن کردند.

-         اجازه برای چی؟ جینا گفت:

-         ساکت باش. آیرون زیر لب به جینا گفت:

یکی از سواران به حالت مسخره گفت:

-         پس دخترت بلده حرف بزنه؟ فکر کردیم لال هست.

جینا تا خواست از جایش بلند شود ، آیرون دستش را گرفت و فشرد، درد در تمام بدن جینا پخش شد و حتی نتونست از جایش تکون بخورد.

رو به سواران کرد و گفت:

-         ما دنبال دردسر نیستیم فقط می خواهیم از اینجا رد بشیم ، با کسی هم کاری نداریم.

سواران خندیدند و یکی از آنها گفت:

-         نترس پیرمرد ما با تو کاری نداریم ، لوازم تان را می خواهیم و شاید کمی دخترت ر ادب کردیم. و نزدیک آیرون شد.

در کمتر از یک لحظه خون توی هوا پخش شد و سوار با شدت به زمین برخورد کرد.

آیرون با گرزش ضربه ای به سر سوار زده بود و سرش را له کرده بود.

آیرون از روی گاری به سرعت پایین پرید و با گرز به بدن یکی دیگر از سواران زد و او هم مثل نفر اول نقش زمین شد.

اسب او را سوار شد و مثل یک شیر که به گله گورخر ها حمله می کند به سمت دیگر سواران یورش برد.

چشمان جینا داشت از حدقه در می آمد. فقط خون را در هوا می دید و حتی نمی توانست از پلک بزند.

وقتی آیرون آخرین سوار را هم سرنگون کرد ، رو به جینا کرد و گفت:

-         پیاده شو  و تمام سلاح های اینها را توی گاری بریز.

-         الان چی می شه؟

-         حرف نزن و کاری که بهت گفتم رو بکن.

جینا از گاری پیاده شد. تمام بدنش می لرزید ،  با ترس سلاح های سواران را برداشت و پشت گاری ریخت.

آیرون هم شروع کرد به کشیدن اجساد به کنار جاده و همه آنها را توی گودالی ریخت، به چند نفر زخمی هم کمک کرد و آنها را سوار اسب کرد و اجازه داد که بروند، البته خودش می دانست که زیاد دوام نمی آورند و در مسیر می میرند، چون ضربه گرز اگر باعث کشتن کسی نشود حتما به بدن آسیب جدی می زند. بعد هم چند تا اسب باقی مانده را پشت گاری بست و  رفت مقداری آب آورد و شروع کرد به تمیز کردن گرزش که از خون پوشیده شده بود.

جینا با دیدن این صحنه ها داشت از هوش میرفت، مقداری آب به سر و صورت جینا پاشید و بعد او را مثل یک پر بلند کرد و توی گاری گذاشت.

سپس مشغول شستشوی خودش شد و بعد با آرامش سر جایش نشست و گاری را به سوی بالای تپه به حرکت در آورد.

نزدیک های بعد از ظهر بود که به دهکده پشت تپه رسیدند.

در طول مسیر جینا هیچ کلمه ای صحبت نکرده بود و همش با ترس به آیرون نگاه می کرد، انگار که در یک لحظه اون کایل و آیرون آهنگر ناپدید شده و یک قاتل جای او را گرفته بود.

آیرون رو به جینا کرد و گفت:

-         رسیدیم ، میریم یک چیزی می خوریم و یک اتاق می گیریم .

جینا هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد.

بعد از اینکه چیزی خوردند توی یک مهمانخانه اتاق گرفتند و آیرون جینا را به اتاق برد و خواباند و گفت :

-         تو کمی استراحت کن ، من زودی بر می گردم.

خودش سراغ مهمانخانه چی رفت و ماجرای سوار ها را به او گفت. مهمانخانه چی جواب داد:

اونها چند راهزن تازه کار هستند ، چند ماهی هست که دور هم جمع شده اند و مردمی را که از جاده عبور می کنند خفت کرده و اذیت می کنند. تو چطور تونستی اونها را  بزنی؟

آیرون خندید و گفت:

-         شانس آوردم.

بعد هم اسب های اون سواران را به مبلغ خیلی ناچیزی به مهمانخانچی فروخت و سلاح های اون ها رو هم به آهنگر دهکده داد و در مقابلش چند سکه گرفت و پیش جینا توی اتاق برگشت.

جینا هنوز توی تخت بود و وقتی آیرون را دید بلند شد و لبه تخت نشست. با چشمانی پر از سوال به آیرون نگاه کرد.

-         تو واقعاً کی هستی؟ جینا پرسید:

آیرون با مهربانی به او نگاهی کرد.

-         من ازت می ترسم.

آیرون لبخندی زد.

-         پس چرا هیچی نمی گی؟

آیرون سرش را پایین انداخت، چند ثانیه سکوت کرد و  سرش را بلند کرد و به جینا گفت:

-         اگر می ‌خواهی بدانی چرا می خواهم گارن را پیدا کنم ، باید از روزی شروع کنم که من و پدرت از جنگل سیاه برگشتیم به شهر خودمان.

و ادامه داد:

-         بعد از رسیدن به شهر ، برای ما دو نفر هیچی مثل قبل نبود، نه می تونستیم با هم حرف بزنیم و نه می تونستیم از هم دور باشیم، من دوباره توی آهنگری مشغول به کار شدم و وریک هم مشغول طبابت شد.

-         یعنی برگشتین به زندگی عادی تون؟ جینا پرسید:

-         اصلا. من حتی به دیدن عمه ات هم نمی رفتم.

-         عمه؟ مگه من عمه داشتم؟

چشمان آیرون برقی زدند و گفت :

-         اره وریک یک خواهر داشت به اسم جینا، اسم تو رو از روی اسم اون گذاشتند.

-         پس چرا هیچوقت بابا چیزی به من نگفت؟

-         این ماجرا برای خیلی قدیم است و باید سر فرصت برات تعریف کنم ، الان می خواهم بگم گارن کی هست تا وقتی او را دیدی باز شروع نکنی به پرسیدن صد تا سوال.

جینا لبخندی زد و آیرون ادامه داد:

-         بعد از مدتی که حال هر دوی ما بهتر شد و توانستیم اتفاق های گذشته رو هضم کنیم، یک روز که با وریک بیرون رفته بودم وریک با حالتی عجیب به من گفت:

-         می خواهم دنبال گارن بروم.

-         دیوانه شدی؟ چرا مزخرف می گی.

-         جدی می گم ، می خواهم دنبال گارن بروم و تو هم با من می آیی چون تنهایی نمی توانم و باید دو نفری اون را پیدا کنیم

-         می دونستم تو مریض شدی، حتی نمیدونی اون کیه و کجاست، چطور می خواهی اون را پیدا کنی؟

-         می دونم ، توی این مدت داشتم تحقیق می کردم و جاش رو پیدا کردم.

من که داشتم دیوانه می شدم از جایم بلند شدم و او را ترک کردم.

فردای اون روز دوباره با وریک بیرون رفتیم و وریک به من گفت:

-         شنیده ام یک دورف کوتوله است که توی کوهستان شرقی زندگی می کند و تنهایی مشغول دزدی، راهزنی و کارهای خلاف است، از هر کسی که بتواند چیزی می دزدد و برایش فرقی نمی کند که کشاورز است یا فرمانده ، می گویند بالای 100 سال است که کارش همین است ، برای همین می خواهم مطمئن شوم که آیا او همان دورف مورد نظر ما هست یا نه ، چون سنش خیلی زیاد است و تا بحال با این همه کار های خلاف و خطرناک زنده مانده است.

من جواب دادم:

-         خب باید چیکار کنیم؟

-         هیچی ، اگر آماده ای فردا راه می افتیم.

فردای آن روز به دو نفری به سمت کوه های شرقی راه افتادیم تا گارن را پیدا کنیم ، البته بیشتر امیدوار بودیم که او را پیدا کنیم.

-         بعد از حدود سه ماه به کوهستان رسیدیم و از هر کسی که می دیدیم در باره دورف راه زن سوال می کردیم و هرچه بیشتر اطلاعات جمع می کردیم ، وریک بیشتر قانع می شد که این راهزن خود گارن است.

جینا پرسید:

-         پس گارن واقعاً آدم خطرناکی است؟

-         این رو خودت باید متوجه بشی فقط بهت یک نصیحت می کنم به هیچ کس در ابتدای آشنایی اعتماد نکن.

-         حتی تو؟

آیرون لبخندی زد  و گفت:

-         من تو رو از وقتی به دنیا اومدی می شناسم .

-         ولی من تازه فهمیدم که تو رو اصلا نمی شناسم.

آیرون شروع به خندیدن کرد و بعد از مدتی ادامه داد:

-         خلاصه من و وریک وارد کوهستان شدیم ، و همان مسیری را که همه می گفتند محل دورف راهزن هست را انتخاب کرده و شروع به حرکت کردیم. در میانه های مسیر جایی که جاده سخت و سنگلاخی می شد وریک به من اشاره ای کرد و گفت:

-         یک نفر داره ما رو تعقیب می کنه.

-         خب چیکار کنیم؟

-         هیچی ، می زاریم بیاد پیشمون.

بعد از مدتی سر و کله یک دورف کوتوله زشت پیدا شد، لخت بود یعنی پیراهنی به تن نداشت فقط یک شلوار و کفش پایش بود و شمشیری هم به کمرش ، روی تمام بدنش جای زخم داشت.

-         هر چی دارین همینجا روی زمین بزارین و جونتون رو بردارین و برین. دورف گفت:

وریک نیزه اش را کنار پاهایش روی زمین گذاشت و من هم او را همراهی کرده و گرزم را روی زمین گذاشتم.

-         نگفتم سلاح هایتان ، گفتم هر چی دارین.

-         هر چی می خواهی را خودت باید بیای بگیری. وریک گفت:

دورف نزدیک مان شد، یک شمشیر عجیب دستش بود که در یک لحظه دو تا می شد و باز اونها را به هم می چسباند و یکی می شد.

وریک گفت:

-         خودش است.

-         از کجا می دونی؟

-         طرح های عجیب روی شمشیر اش را نگاه کن، مثل نیزه من و گرز  تو هست.

من دقت کردم و دیدم که بله دقیقا مثل هم هستند.

دورف کاملا نزدیک مان شده بود که ناگهان وریک یک لوله خالی را از پشتش در آورد و اون را به سمت دورف گرفت و فوت کرد. چیزی نوک نیز از آن خارج شد و به بدن دورف خورد و بعد از چند ثانیه دورف جلوی پای ما دو نفر به زمین افتاد و مثل یک پسر بچه به خواب رفت.

من او را حسابی با طنابی که داشتم بستم، بنده خدا حتی نمی تونست تکون بخوره ، چه برسه به اینکه بخواد فرار کنه.

وقتی بهوش آمد، وریک بهش گفت:

-         به سوالات ما جواب می دی و بعد ما هم بازت می کنیم.

-         دورف با سر تایید کرد.

-         سوال اول : اسم تو چیه؟

-         به تو چه.

-         اگه درست سوال من رو ندی به دوستم می گم با گرز بزنه توی سرت.

من هم گرز به دست بالای سر دورف بیچاره ایستاده بودم و منتظر علامت وریک.

-         اسم من گارن هست. دورف گفت و زیر لب چند تا فحش هم نثار ما کرد.

-         سوال دوم: تو به جنگل تاریک رفته ای؟

دورف از تعجب دهانش باز ماند و من مجبور شدم یک لگد بهش بزنم تا به حالت عادی برگردد.

-         زود باش جواب بده وگرنه دفعه بعد با لگد نمی زنم.

-         اره.

-         آفرین پسر خوب ، ببین چقدر قشنگ می تونی به سوالات دوستم جواب بدی ، آفرین.

-         من رو باز کن تا پسر خوب رو نشونت بدم.

-         وریک گفت : بسه ، با هر دو تونم، خب سوال سوم: شبح بهت چی گفت؟

و گارن تقریبا داستانی شبیه به داستان ملاقات ما با شبح را برای ما تعریف کرد.

وریک هم داستان ملاقات ما را با شبح گفت و سلاح هایمان را نشان گارن داد.

قبل از همه من سلاح گارن را برداشتم و با دقت نگاهش کردم، مثل سلاح های ما یک طرح را داشت ، بعد هم وریک او را گرفت و خوب بررسی کردو گفت:

-         دقت کنید هر سه این سلاح ها انگار توسط یک نفر و در یک لحظه ساخته شده اند، چقدر جالب. و از همه مهم تر ، ما می توانیم سلاح های همدیگر را به دست بگیریم و از آنها استفاده کنیم.

من تا آن لحظه به این موضوع فکر نکرده بودم، چون طبق افسون شبح هیچ کس بجز خود ما نمی توانست آنرا حمل کند.

من زیر لب گفتم:

-         پس شبح از همان اول می‌دانست ما روزی همدیگر را پیدا خواهیم کرد .

من طناب های گارن را باز کردم، اون شمشیر هایش را برداشت و کنار ما نشست.

او هم شروع کرد به نگاه کردن به سلاح های ما و خواست که با نیزه چند حرکت بزند ولی چون نیزه از قدش خیلی بلند تر بود نتوانست.

سه نفر با سه سلاح عجیب که سرنوشت آنها را برای هدفی مشترک گرد هم آورده مشغول صحبت و گفتگو شدیم.

آیرون سکوت کرد  ، انگار که باز در گذشته غرق شده بود.

بعد از چند لحظه تا آمد به صحبت هایش ادامه دهد ، ناگهان درب اتاق باز شد و یک دورف کوتوله زشت لخت با بدنی پر از جاهای زخم قدیمی وارد گشت.

جینا از ترس از جایش پرید ولی آیرون با خونسردی گفت :

-         نترس این همون گارن دزد است.

پایان بخش نهم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بخش دهم

-         برای چی اومدی اینجا؟ گارن رو به آیرون گفت:

-         به کمکت احتیاج دارم.

-         این کیه؟

-         اسم من جینا است.

گارن پرید وسط حرف جینا و گفت:

-         وریک کجاست؟

برای لحظاتی سکوت وحشتناکی در اتاق حاکم شد. آیرون سرش را پایین انداخت ، جینا ادامه داد:

-         من جینا هستم ، دختر وریک . بابام کشته شد.

گارن بدون هیچ حرفی اومد و کنار جینا روی تخت نشست. پس از چند ثانیه رو به جینا کرد و پرسید:

-         چطوری؟

جینا اتفاقات اون شب وحشتاک را برای گارن تعریف کرد ، کلمه راهزن ها و اسم صورت زخمی را با عصبانیت بزبان آورد و ادامه داد:

-         می خواهم انتقام بابام را بگیرم.

گارن رو به آیرون کرد و گفت :

-         من با اومدن این دختر مخالفم.

-         ولی من باید انتقام بابام رو بگیرم. جینا با عصبانیت داد زد:

-         نگفتم نگیر ، گفتم با اومدن تو مخالفم . ما میریم و صورت زخمی را میاریم پیشت ، بعد تو سرش رو قطع کن.

از این حرف جینا جا خورد و شُکه شد.

-         این مزخرفات چیه داری به بچه میگی دیوانه؟ آیرون به گارن گفت:

-         خودش گفت می خواد انتقام بگیره.

-         تو هنوز آدم نشدی؟ آیرون این را گفت و از جایش بلند شد.

چرخی توی اتاق زد و به گارن گفت:

-         موضوع بیشتر از این حرف ها است.

-         برای چی؟

-         برای اینکه راهزن ها از کجا در مورد شیشه های سم می دونستند؟

-         حتما یکی بهشون گفته.

-         چه کسی؟

-         چه می دونم ، شاید خود وریک یا همین دختره یا حتی ......

دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده و سکوت کرد.

آیرون بهش زل زد و گفت:

-         چی شد؟ تو هم به همون فکر می کنی؟

گارن جواب داد:

-         نمی دونم و نمی خوام هم بدونم.

جینا پرید وسط حرفشون:

-         موضوع چیه؟

-         مربوط به گذشته است ، بعدا متوجه میشی. آیرون جواب داد:

جینا با فریاد گفت :

-         همه چی شنا که برای گذشته است.

بعد هم بغضش ترکید و شروع به گریه کرد.

گارن از کنار جینا بلند شد به سمت درب رفت، وسط درب ایستاد و گفت:

-         صبح زود میام دنبالتون.

و بعد هم از اتاق خارج شد و رفت.

در همین فاصله جینا هم آرام شده بود، آیرون یک تکه خوراکی بهش داد گفت:

-         باید زود بخوابی ، این دیوانه صبح زود میاد .

بعد هم از اتاق خارج شد و بیرون رفت. توی سالن مهمانخانه، روی یک صندلی کنار دیوار نشست، نوشیدنی اش را در دست گرفت و به فکر فرو رفت. بعد از اینکه نوشیدنی اش را خورد رو به مهمانخانه چی کرد و گفت:

-         ما فردا صبح زود می رویم ، اسب های ما را آماده کن و مقداری آذوقه و آب هم توی گاری بزار.

بعد هم مقداری پول به مهمانخانه چی داد و به سمت اتاق رفت.

به آهستگی وارد شد و دید که جینا به خواب رفته، چند ثانیه به صورت جینا نگاه کرد و یاد وریک افتاد.

روی صندلی نشست و همانجا خوابش برد.

با صدای جینا از خواب پرید.

-         بلند شو افتاب در اومده، جینا داشت صداش می کرد.

-         اون کوتوله هنوز نیومده؟

-         فعلا نه ، البته فکر کنم مثل دیشب یهو بیاد تو .

و شروع به خندیدن کرد.

هر دو تمام وسایل شان جمع کردند و می خواستند که آنها را توی گاری بگذارند که دیدند گارن روی صندلی جلوی گاری نشسته و منتظر آنها است.

-         چقدر معطل کردین؟ گارن با غر غر گفت:

-         من خوابم برده بود.

-         خب، تو یا سوار اسب دنبال ما بیا یا پشت گاری بشین ، میخوام با این بچه صحبت کنم.

جینا کنار گارن نشست و آیرون هم رفت عقب گاری و دراز کشید.

گارن شروع به صحبت کرد:

-         اریک از من چیزی بهت گفته بود؟

-         نه  هیچی.

-         تو چه کارهایی بلدی؟

-         من هم مثل بابام می تونم مردم رو درمان کنم و همچنین بلدم با نیزه هم مبارزه کنم . از بچگی معلم داشتم و راه و روش مبارزه رو بلدم.

-         چند نفر رو کشتی؟

-         چرا چرت و پرت می گی به بچه. آیرون جواب گارن رو داد.

-         تو بگی بخواب ، به تو ربطی نداره.

-         چرا به من می گین بچه؟ جینا با عصبانیت گفت:

-         برای اینکه بچه ای ، هر کدوم از ما بالای 200-300 سال سن مون هست.

-         اینقدر مزخرف نگو، اون چیزی نمی دونه، اینقدر دهنت رو باز نکن و هذیان نگو. آیرون با عصبانیت داد زد.

-         ساکت شو و دهنت رو ببند و بگیر بخواب ، اینقدر هم وسط حرف من نپر.

آیرون زیر لب شروع به دشنام دادن به گارن کرد.

-         من چیرو نمی دونم؟ جینا پرسید:

-         همه چیز رو. گارن جواب داد:

-         مثلا چی؟

-         مثلا اینکه من 300 سالم هست. با بابات یعنی اریک و این مردک و یک دوست دیگه که بعدا حتما ملاقاتش می کنی یک نفر را آزاد کردیم.

-         چه کسی رو؟ یعنی اسیر بود و شما نجاتش دادین؟

-         خدا لعنتت کنه، آیرون زیر لب گفت:

گارن به اون توجهی نکرد و رو به جینا گفت :

-         باید داستان رو از اول بهت بگم. فعلا یک چند ساعتی باید راه بریم پس گوش بده

و شروع کرد به گفتن داستان زندگی خودش.

-         سالها پیش یعنی حدود 300 سال پیش من توی دهکده دورف ها بدنیا اومدم ، مثل تمام دوف ها من هم کوتوله بودم و عصبانی، کلا همه دورف ها خشن هستند و کارهای خطرناک می کنند.

-         واقعا 300 سالته؟

گارن بدون توجه به حرف جینا ادامه داد:

-         بچگی من مثل بچگی تمام موجودات گذشت، تا وقتی که بزرگ شدم و به سن نوجوانی رسیدم، راستی می دونی دورف ها به چی معروف هستند؟

-         به خریت ، آیرون گفت و زد زیر خنده.

-         نه نمیدونم، جینا جواب داد:

-         دورف ها به حفاری در زیر زمین معروف هستند، یعنی می توانند سالهای سال در زیر زمین و در معادن حفاری کنند برای همین هم خیلی پولدار هستند.

-         یعنی معدن چی هستید؟

-         فقط معدن نه، کلا تخصص ما کندن زمین و پیدا کردن گنج های مدفون شده توی آن است. خلاصه وقتی به سنی رسیدم که می تونستم سبد های خاک را حمل کنم ، من هم مثل باقی دورف ها به کار در زیر زمین مشغول شدم.

در همین حال صدای سوتی از دور شنیده شد،  گارن گاری را نگه داشت و داد زد که پشت گاری پناه بگیرید.

در همین لحظه چندین تیر از آسمان به سمت اونها اومد و به گاری خورد.

گارن به سرعت اسب ها را باز کرد و آنها را هم پشت گاری آورد تا آسیبی نبینند .

سپس شمشیر عجیبش را در آورد و آیرون هم گرز و سپرش را برداشت، جینا خواست حرکتی بکند که هر دو نفر جلوی اون رو گرفتن .

آیرون گفت :

-         همینجا بمون و تکون نخور

گارن هم گفت :

-         مراقب پشت سر ما باش و هر کسی بهت نزدیک شد یک داد و فریاد بلند بکش تا ما بیاییم.

سپس به سرعت رفت و زیر گاری پنهان شد و کمین کرد.

حدود 10 نفر راهزن به تاخت به سمت آنها در حرکت بودند.

آیرون گفت:

-         من سوار اسب می شوم و به آنها حمله می کنم ، تو هم همینجا مراقب باش

و به سرعت سوار اسب شد و به سوی آنها حمله کرد.

سه نفر از راهزن ها مستقیم به سمت آیرون حرکت کردند و باقی با کمی تغییر مسیر خود را به گاری رساندند.

قبل از اینکه بخواهند به گاری دست بزنند، گارن مثل آذرخش از زیر گاری بیرون آمد و با شمشیر پاهای اسب های آنها را قطع کرد ، همگی راهزن ها به افتادند و گارن مثل یک ببر وحشی به هر کدام که می رسید با شمشیر هایش که در دو دستش قرار داشت به آنها ضربه می زد.

فقط می خواست آنها را زخمی کند یا بکشد و اصلا برایش مهم نبود که شمشیر به کجای بدن آنها می خورد.

از آن طرف هم آیرون مشغول مبارزه با سه تا راهزن بود و قبل از اینکه آن سه نفر بخواهند حرکتی بکنند آیرون با چند ضربه گرز آنها را از اسب به زمین انداخت.

اسب های آن سه نفر رم کرده و پا به فرار گذاشتند و آیرون هم سر اسب خود را برگرداند و به سرعت به سمت گاری حرکت کرد.

نزدیک گاری غوغایی بود و صدای برخورد شمشیر ها به هم و همچنین صدای ناله افراد زخمی گوش انسان آزار می داد.

آیرون به نزدیکی گاری رسید و گرز خود را در هوا چرخاند و به سر اولین راهزنی که جلویش آمد کوبید.

از آن طرف هم گارن با دو شمشیر خود چند دست و پا قطع کرده و به سرعت خود را به پشت گاری و جایی که جینا مخفی شده بود رساند.

بعد از چند لحظه صدای خنده او بلند شد.

آیرون داد زد:

-         کوتوله احمق چرا میخندی؟

-         بیا این پشت خودت ببین.

آیرون یک نگاهی به دور و برش انداخت تا کسی از راهزن ها سالم نباشد و یک موقع از پشت بهش حمله نکن. بعر از اینکه مطمئن شد یک چرخی دور گاری زد و به سمت گارن حرکت کرد و دید که یک راهزن روی زمین افتاده و جینا با نیزه اش بالای سر آن ایستاده و نوک نیزه اش را روی گلوی راهزن گذاشته و راهزن دارد برای جانش التماس می کند.

-         بکشش، گارن به جینا گفت:

-         نه نیزه ات را بردار و بزار صحبت بکنه ، نمیتونه فرار کنه. آیرون به جینا گفت:

-         من میگم بکشش ، باید یاد بگیری.

-         این کوتوله مزخرف میگه کاری نکن.

این صحبت ها چند باری رد و بدل شد تا راهزن به صورت التماس و خواهش گفت که اگر بزارن زنده بمونه بهشون هر چی بخوان رو میگه.

آیرون راهزن رو با طناب محکم بست و وقتی کارش تموم شد دید که گارن داره هر کدام از راهزن ها که زخمی شده اند را می کشد و بعد از اینکه کارش با تمام آنهایی که دور گاری بودند تمام شد به سمت آن سه نفر که آیرون آنها را زده بود به راه افتاد.

آنها را هم کشت و شروع به غارت آنها کرد و هر چیز با ارزشی را که داشتند با خودش آورد و توی گاری ریخت سپس به سراغ جسد های اطراف گاری رفت و آنها را هم غارت کرد بعد هم خودش رفت و با خونسردی کامل روی صندلی گاری نشست، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.

آیرون با صدای بلند گفت:

-         وحشی چرا همه اونها رو کشتی؟

-         هر کدام که زنده باشن به محل تجمع اصلی راهزن ها بر می گردن و ما را لو می دهند.

جینا گفت :

-         پس میشه از این راهزن کمک گرفت و کمپ اصلی آنها و صورت زخمی را پیدا کرد.

اسم صورت زخمی که آمد راهزن با صدای نالانی گفت:

-         من می تونم کمکتون کنم تا صورت زخمی رو پیدا کنید، من می دونم اون کجاست و اگر کاری بهم نداشته باشید جاش رو بهتون می گم.

-         تو هر چی می دونی را باید بهمون بگی و گرنه فقط چند ثانیه تو رو با این کوتوله تنها می زارم.

راهزن شروع به التماس کرد و گفت که صورت زخمی توی دهکده کوچکی در پشت کوهستان مخفی شده و می خواهد چند وقتی آنجا بماند، چون خبر بهش رسیده که چند نفر دنبال اون هستند و آدرس و مشخصات دهکده را هم به آنها گفت.

وقتی هر چی از راهزن می خواستند را پرسیدند آیرون رو به جینا کرد و گفت:

-         چیزی از دکتری بلدی؟

-         چطور؟

و دستش را به جینا نشان داد، داشت از دستش خون می آمد .

جینا بلافاصله یکی از شیشه های مرهم را از کیسه اش بیرون آورد و مقداری از آنرا روی دست آیرون گذاشت و آنرا با پارچه ای بست.

در همین حین که داشت دست آیرون را مداوا می کرد دید که گارن دارد با سرعت خودش را به راهزن می رساند و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید ، گارن با یک ضربه راهزن را هم کشت.

با صدای بلند جیغی کشید و داد زد:

-         چرا اون رو کشتی ؟ ما بهش قول دادیم که زنده می مونه.

آیرون که پشتش به این اتفاق بود برگشت و درد که بله ، گارن راهزن بیچاره را کشته .

فریاد زد:

-         دیوانه ، وحشی ، روانی چرا بدون مشورت کار میکنی ؟ می تونستیم ازش اطلاعات بگیریم.

-         اون دیگه هیچی نمی دونست و بدرد ما نمی خورد و وجودش فقط باعث دردسر و مزاحمت بود. زود باشید باید بریم سمت کوهستان ، الکی هم غرغر نکنید.

و به راحتی و بدون هیچ گونه ناراحتی از کشتن آن همه آدم دوباره به صندلی گاری برگشت و منتظر شد تا آیرون اسب ها را به گاری ببندد.

وقتی کار آیرون تمام شد ، گاری همراه مسافر های آن شروع به حرکت کرد و به سمت کوهستان به راه افتاد.

پایان بخش دهم

گالری تصاویر

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...