mohadesew527 0 ارسال شده در 23 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور فصل اول بارون شدیدتر از هر روز دیگهای بود. جیانگ مو خیره به عکس پدرش، رو زمین نشسته بود و به پهنای صورت اشک میریخت. سالن اصلی عمارت پر بود از پلیس و خبرنگارا، همه دنبال این بودن بفهمن چرا آقای جیانگ آر مرده. مرگ عادی بود یا قتل؟ شایعهها همه جا پیچیده بود. عمارت تو سایه غم فرو رفته بود. جیانگ مو تنهای تنها مونده بود، داشت با عکس پدرش حرف میزد: "بابا، مگه نگفتی همیشه پیشم میمونی؟ چرا تنهام گذاشتی؟" هقهق گریهش اتاق رو پر کرده بود، شونههاش میلرزید. یهو در اتاق باز شد. نور کمرنگی از راهرو تابید داخل تاریکی. سایهای وارونه، آروم نزدیک شد شوان لین بود با لبخند جعلی: "مو جان، چرا تنهایی؟ نامزد آیندهت اینجاست." دستشو دراز کرد، اما جیانگ مو عقب رفت: "چی میخوای؟" شوان لین نزدیکتر: "حمایت. حالا که بابات رفته، من پیشتم." (تو ذهنش: نقشه با پدر ناتنی کار کرد.) جیانگ مو مشکوک شد، اما خسته بود. "برو بیرون." شوان لین رفت، اما چشمک زد به خودش تو آینه—همه چی طبق نقشه. بارون همچنان میکوبید به شیشهها. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری