nobody 18 ارسال شده در 23 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور (ویرایش شده) نام رمان: خانه ارواح نویسنده: nobody | کاربر انجمن نود هشتیا ژانر: ترسناک, تخیلی, فانتزی, هیجانی خلاصه: یه دختره که زندگی عادی خودش رو داره،یه دفعه درگیر اتفاقای عجیب و ترسناک میشه! چیزایی میبینه و تجربه میکنه که کم کم باعث میشن به همه چیز شک کنه!! اما سوال اصلی اینه: واقعا داره دیوونه میشه،یا یه حقیقت ترسناک پشت این ماجرا پنهونه؟! توجه:(برخی از رویداد های رخ داده در رمان براساس واقعیت میباشد!) ویرایش شده 23 شهریور توسط nobody 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 23 شهریور مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 23 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور (ویرایش شده) { به نام آفریدگار هستی} اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد جز غـم که هزار آفرین بر غم باد (مولانا) ........................... «توجه»: این رمان دو نویسنده داره که ابتدای پارت با نام اون نویسنده مشخص شده milan nobody .............................. نویسنده: nobody ....................................... چهارشنبه سوری #پارت ۱ به سیب قرمز داخل دستم یه نگاهی انداختم و گاز بزرگی ازش زدم، گوشیمو برداشتم و اسم یلدا رو پیدا کردم و زنگش زدم، صدتا بوق خورد ولی جواب نداد! دختره ی گاومیش! به من میگه گوشیت تزئینه ایه بعد خودش هیچ موقع جواب نمیده! چشمامو بی حوصله توی حدقه چرخوندم و خودمو پرت کردم روی تنها مبل خونه! خونه آپارتمانی هست و اینجا یکی از چهار واحد طبقه دومه، از در که وارد بشی یه راهرو کوچیک داره که شامل دستشوییه، بعد میرسی به هال حدود بیست متری که سمت چپش آشپزخونس،ادامه هال میخوره به یه راهرو کوچیک دیگه که شامل حموم هست و درنهایت ختم میشه به تک اتاق این خونه! یه تک مبل بزرگ هم داخل هاله که به اصرار مامانم گذاشتمش اونجا! کنترل تلوزیون رو برداشتم و بی حوصله کانال هارو بالا پایین کردم که صدای زنگ گوشیم اومد، بهش نگاه کردم که دیدم داره اسم یلدا رو نشون میده! گوشی رو لمس کردم و گفتم _چه عجب! سرکار خانم یلدا رضایی!! _سلام هانی زون! چخبرا؟ _خبرا که دست شماست! _وا ! منظوغت چیه موسیغو؟ (اینو با لحن فرانسوی بخونید) _منظوغم اینه که یه سر به سیسی زونت نمیزنی! همش سرت با این سهیل عنتر گرمه! انگار نه انگار که یارایی وجود داره! یلدا خندید و گفت _ای بابا خوب چیکار کنم دیگه! بلاخره بچم احتیاج به توجه داره! _اوقققق!! چندش ایکبیری!! بچم دیگه چه صیغه ایه! _اع اوا خوب بچمه دیگه! _اه اه چندش! بگو ببینم فردا شب برای چهارشنبه سوری بریم بیرون؟ یا با سهیل جون عنترت قرار داری؟ یلدا باز خندید و جواب داد _اره اره حتما میام! صدای سهیل از پشت گوشی میومد که داشت یلدا رو صدا میزد _اه اه! برو این سهیل جونت کارت داره! بای گوشی رو قطع کردم و قد کشیدم، حوصله ام خیلی سررفته! ساعت ده شبه، هنوز سرشب لاتاس!(خخخخ) بهتره برم سراغ سریال stranger things، کنجکاوم بدونم این الون اخرش میتونه این هیولای عنتر و هنری زیبارو رو بکشه یا نه! رفتم داخل آشپزخونه و به جستجو خوراکی داخل کمد گشتم ولی هیچ چیزی جز یکم تخمه افتابگردون پیدا نکردم! نه، اینجوری نمیشه! پاتند کردم به سمت اتاقم و یه شومیز ساده و شلوار بگ پوشیدم و از خونه زدم بیرون، خداروشکر اسانسور طبقه دومه! واردش شدم و کلید طبقه همکف رو فشار دادم، سوپری دقیقا روبه روی مجتمع ما، اون طرف خیابون بود در نتیجه در عرض دو دقیقه به اونجا رسیدم، یه کرانچی آتیشی گرفتم و زدم بیرون، بدون اینکه به دوطرف خیابون نگاه کنم به اون سمت خیابون دویدم که یه ماشین در فاصله یک میلیمتری از من با سرعت زیادی عبور کرد! قلبم اومد توی دهنم! یا خدا! نزدیک بود بفرستتم سینه قبرستون! با چشمایی گشاد شده به پارس مشکی رنگی که وسط خیابون وایساده بود نگاه کردم، یه پسر قرتی از ماشین پیاده شد و با عصبانیت و کلافگی روبه من گفت: _خانوم حواست کجاست پس!! انگشت اشارمو به سمتش گرفتم و داد زدم _آقا این چه طرز رانندگیه؟؟ اون پسر پوزخندی زد و گفت _خانوم رو باش! طلبکارم شدیم! شما نباید یه نگاه به خیابون بندازی بعد بیای اینطرف!!؟؟ _دِ آخه مرد حسابی تو داشتی با سرعت دویست کیلومتر بر سرعت رانندگی میکردی اونوقت الان من شدم مقصر؟؟ پسرِ پوفی کشید و گفت _ مگه میشه با شما زنا دو کلام حرف حساب زد آخه؟؟!! منتظر نشد تا جوابشو بدم، نشست داخل ماشینش و درشو چنان بهم کوبید که گفتم الانه که ماشینش اوراق بشه! پاشو گذاشت روی پدال گاز و با سرعت نور از من دور شد! مردک زبون نفهم! خدا شفا بده! والا!! شاید من باید خیابون رو نگاه میکردم ولی اخه کی با این سرعت رانندگی میکنه؟ مگه اینجا زمین مسابقس؟؟ دِ آخه ابله کی اینجا انقدر تند میره که تو میری؟؟ اخه پلیس ببینتت که دهنت سرویسه احمق!! (وجدان): نه که تو اصلا خودت تند نمیری؟ به توچه؟ کی از تو نظر خواست اصن؟ انقدر با خودم حرف زدم که متوجه نشدم کی کلید رو انداختم داخل در و وارد خونه شدم! شالم رو از سرم بیرون اوردم و یه گوشه ای پرتش کردم، شومیزمم رو پرت کردم روی هوا که یه گوشه ای از هال افتاد، شلوارمو هم به پرواز دعوت کردم و یه جایی افتاد که نمیدونم! بساط کرانچی و تخمه رو راه انداختم، چراغارو خاموش کردم، فلش رو زدم به تلوزیون و با ذوق منتظر شروعش شدم اما همین که کلمهNETFLIX رو نمایش داد یکی به گوشیم پیامک زد، به احتمال نود و نه درصد ایرانسل و همراه اوله اما بازش کردم و در کمال تعجب یکی از دانشجوهای طراحیم بود که درمورد کلاس شنبه سوال پرسیده بود، جوابشو با یه پیام کوتاه دادم و شروع کردم به دیدن فیلم عزیزم! بعد از از اینکه فیلم تموم شد، بلند شدم و چراغارو روشن کردم، با دوتا انگشت اشارم چشمامو فشردم تا کمی به روشنی عادت کنن اما همین که چشمامو باز کردم حدود ده تا سر کچل و بریده شده رو درحالی دیدم که بین زمین و اسمون معلق بودن! اعضای صورت نداشتن!!فقط یه دهن گشاد با هزارتا دندون مثلثی شکل و تیز!!خون قطره قطره از دهنشون میچکید و این خیلی حال بهم زن بود!! یجوری بهم لبخند میزدن انگار که عاشقمن!!والا!! برو به خوار مادر خودت بخند!! دهنم از ترس خشک شده بود! قلبم با سرعت هزار بر دقیقه میزد! با دستایی لرزون چراغ رو خاموش کردم، چشمامو محکم بستم و دوباره چراغ رو روشن کردم، آروم پلکامو از هم باز کردم و به وروبه رو خیره شدم! آخ خداروشکر که هیچی نبود!!! یعنی همش توهم بود؟؟ نکنه دارم روانی میشم؟ وای خدا یعنی چی؟؟ قلبم همچنان تند میزد و دستام از استرس یخ زده بودن، روی زمین طاق باز دراز کشیدم، به سمت گوشیم رفتم یه آیت الکرسی پخش کردم و به زور خوابیدم. ویرایش شده 24 شهریور توسط nobody 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 24 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور (ویرایش شده) چهارشنبه سوری #پارت ۲ خدای من! باورم نمیشه این صدای گوش خراش من رو از خواب عزیزم بیدار کرد! با چشمای بسته به دنبال گوشیم روی زمین گشتم که بلاخره پیداش کردم و صدای الارم کوفتی رو قطع کردم!! اصلا این الارم خیلی روی اعصابه! واقعا برای شکنجه دادن گزینه خیلی خوبیه!! خمیازه ای کشیدم و چشمامو بستم، توی خودم جمع شدم و دوباره خوابیدم ولی همین که به خواب عمیقی فرورفتم صدای زنگ گوشیم بلند شد! اه، خدا لعنتتون نکنه!! انقدر عصبانی و کلافی بودم که گوشی رو داخل دستام محکم فشردم و گفتم _الو؟بله؟؟ _..... نفسم رو محکم به بیرون فوت کردم و داد زدم _دِ آخه مگه مرض داری؟؟؟؟ _...... گمشو بابایی گفتم و تلفن رو قطع کردم! خدا شفا بده! مردم آزارهای بیتربیت!! (وجدان): تو هم که هیچ وقت مردم ازاری نکردی توی عمرت!! تو دوباره حرف زدی؟؟ کلافه چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم، پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد!! خدا به اون کسی که پشت تلفنه رحم کرده، چون هنوز خوابم نبرده بود! گوشی رو سریع برداشتم و داد زدم _الو چیه؟ چی میگی؟ هااااا؟؟ از پشت گوشی صدای خنده یلدا اومد که گفت _چته زنیکه؟؟ تازه از خواب بیدار شدی؟ و بعد دوباره خنده کرد _بله به لطف جنابعالی!! _خجالت بکش زن حسابی، لنگ ظهره! اونوقت تو هنوز خوابی؟؟!! _به تو چه!! چه کاری انقدر واجب بوده که منو از خواب نازنینم بیدار کردی؟ _هیچی، فقط میخواستم احوالت رو بپرسم! با دوتا انگشت اشارم چشمامو فشردم و گفتم _شوخی میکنی دیگه؟ اره؟ یلدا خندید و گفت _نه! برو و وقتمو بیشتر از این نگیر! تا اومدم حرفی بزنم صدای بوق تلفن اومد!! عجبا!! خدا شفا بده این مریض واجب المطب رو!! روی زمین نشستم و یه خمیازه بلندی کشیدم،دوتا دستامو توی هم قفل کردم و به سمت بالا کشیدم، با بی حوصلگی بلند شدم و با قدم هایی کند و اهسته به سمت دستشویی رفتم. به قیافه خودم داخل دستشویی نگاه کردم، موهای ژولیده پولیده کوتاهم من رو به خنده انداخت! چقدر شبیه دلقک ها شده بودم!! آبی به دست و صورتم زدم و مسواکم رو برداشتم، خمیر دندون رو روی مسواک ریختم و جلوی آینه مشغول شدم، برق رفت!! وا! چرا یهو چراغ خاموش شد؟! اهمیتی نداره به هرحال هوا روشنه و میشه همه جارو دید! ثانیه ای نگذشته بود که دوباره چراغ روشن شد!! چشمم خورد به آینه، بجای کف خون اطراف دهنمو گرفته بود!! یا خدا!! این دیگه چیه؟؟؟ استرس تمام وجودم رو گرفته بود و قلبم داشت میومد توی دهنم! سرمو کردم داخل روشویی و محکم و به سرعت دهنمو شستم! با تردید سرمو اوردم بالا و به آینه نگاه کردم، خداروشکر که چیزی نبود، نفسم رو راحت دادم بیرون اما در همین لحظه دختری رو داخل آینه دیدم اما.... اون... اون که من نبودم!!! یه دختر که پوستش مثل گچ سفید بود، چشماش از حدقه زده بودن بیرون و به رنگ خون بودن! موهای سیاه و بلندش ریخته بود دورش و با یه لبخند ترسناک به من زل زده بود!! از شدت ترس یه جیغ فرابنفش کشیدم و به سمت در دستشویی خیز برداشتم، درهمین لحظه چراغا اتصالی میکردن و مدام خاموش روشن میشدن! هرچی دستگیره در رو بالا و پایین میکردم در دستشویی باز نمیشد!! نفس نفس میزدم و ترس تمام وجودم رو گرفته بود! یا خدا این چرا باز نمیشه!!! حلقه اشک جلوی چشمام رو گرفته بود و نزدیک بود که زار بزنم!! یه بار دیگه شانسمو امتحان کردم و دستگیره رو به سمت پایین بردم و درکمال تعجب در باز شد و من خودم رو پرت کردم بیرون!! به سمت هال دویدم و دوتا دستمو گذاشتم روی زانوم، صدای ضربان قلبم رو از توی دهنم میشنیدم و نفس نفس میزدم! انگار که صدها کیلومتر بدون وقفه دویده بودم!! تا اومدم به خودم مسلط بشم و اروم بگیرم صدای انداخته شدن کلید داخل در خونه اومد!! یا خدااا!! یا ابلفضلــــــل!!! نکنه همون دختره میخواد بیاد توی خونم!!!؟؟؟ خشکم زده بود و با چشمایی گشاد شده از ترس به در خونه نگاه میکردم!! هر لحظه منتظر بودم یه هیولای وحشنتاک در رو باز کنه و یه لقمه چپم کنه!! ویرایش شده 24 شهریور توسط nobody 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 24 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور (ویرایش شده) چهارشنبه سوری #پارت ۳ همزمان با باز شدن در یه جیغ بلندی کشیدم که خودمم گوشام درد گرفت! یلدا!! یلدا!! اینکه یلداســــــــس!!! دست از جیغ زدن برداشتم و خیره به یلدایی بودم که ریز ریز میخندید!! _زهر مار!!! روی آب بخندی!! یلدا در رو بست، درحالی که قاه قاه میخندید انگشت اشارشو به سمتم گرفت و گفت _قیا... فشو!!!! و دوباره زد زیر خنده!! _نسناس به چی میخندی؟؟ هاا؟؟ درحالی که صداش از خنده میلرزید گفت _مثل جن زده ها شدی!! و خندید!! عجبا!! رفتم سمتش و یه پس کله ای نثارش کردم که خندش قطع شد و گفت _اخ! حیوون چرا میزنی؟؟ _چون بیشعوری!! رفتم داخل اتاقم و از توی اون بازار شام دنبال شونه ام میگشتم که یلدا اومد داخل چارچوب در وایساد و گفت _وای!! چقدر اینجا کثیفه!!!! زیر یکی از لباسارو بالا گرفتم و بعله بلاخره پیداش کردم!! شونه رو برداشتم و درحالی که داخل هال میرفتم گفتم _همینه که هست! یلدا چینی به دماغش داد و با اشاره به هال گفت _واه واه واه!! نگاه کن ببین این خونه رو گوه گرفته!! نمیدونم یارای عزیزم داخل آشغال دونی زندگی میکنی یا اپارتمان؟؟ درحالی که ایستاده به موهای شلخته ام شونه میزدم به یلدا بی حوصله نگاه کردم که نچ نچی کرد و ادامه داد _نگاه کن تروخدا!! شلوارشو یه وسط انداخته، شالشو یه طرف دیگه، بساط خوراکی و چرت و پرتاشو همینجا ول کرده، بوم نقاشی و چرت و پرتاشو این کنار جا گذاشته رفته!! یارا جان دیگه وقتش رسیده شوهرت بدیما!! آخ آخ بمیرم برای دل اون زبون بسته ای که بیاد تورو بگیره! یلدا به من اشاره کرد و ادامه داد _آخه نگاه کن قیافشو!!؟ با بیست و پنج سال سن مثل بچه های دوساله رفتار میکنه!! خداروشکر غذاهم که بلدنیستی درست کنی!اون بدبخت چی کوفت کنه حالا!! الهی یارا برات بمیره عزیز دلم! چیا که قرار نیست بک... _اعــــع یلدا بسه مخمو خوردی! شوهر کیلو چند بابا؟ توهم برت داشته؟ من و اینکارا؟ عمرااا!! اصلا کوفت بخوره با تو!! یلدا خندید و گفت _بلاخره که چی؟ هان؟ میخوای سینگل به گور شی؟ ها؟ آره؟ میخوای ترشیده شی؟ میخوای که ننت از غصه تو دق کنه؟ میخوای برات دبه بزاریم و تورو بندازیم توش به همراه سرکه اضافی؟ آره؟ آره؟ همینو میخوای؟؟ بگو!! دست از سر موهای بدبختم برداشتم و گفتم _آره! از کجا فهمیدی؟ دقیقا پلنم همین بود که الان نطق کردی!! یلدا با پاش یه لگد بهم زد گفت _ دِ خری دیگه!! حالیت نمیشه! خدا بهم صبر بده! الهی آمین! آمیــــــن! _یه دقیقه میتونی زر نزنی؟ یا نه از کنترل خارجی؟؟ _دختره پرو خجالت بکش وبا بزرگترت درست حرف بزن!! _ببینم منظورت از بزرگتر بودن یک ثانیه و هزار صدم ثانیس؟؟ _حالا هرچی! چشمامو توی حدقه چرخوندم و گفتم _آهای خانم بزرگتـــــر ناهر چی میخوری درست کنم؟ یلدا پوزخندی زد و گفت _اوه عزیز دغم، من یه استیک گغاز با سالاد فغانسوی میخورم! مثل همیشه! (با لهجه فرانسوی بخونید) انگار که چیزی یادش اومده باشه انگشت اشارشو به سمتم دراز کرد و دوباره با همون لهجه گفت _اوه، داشت یادم میغفت موسیغو لطفا استیکم کاملا پخته باشه! از آب خون خوشم نمیاد! خونسرد به یلدا نگاه کردم، ضربه ای به شونم زد و گفت _دِ آخه مگه تو بجز تخم مرغ چیزی توی خونت پیدا میشه؟ لبخندی پیروزمندانه زدم، سرمو بالا گرفتم و با غرور گفتم _هه، معلومه که پیدا میشه!! اگه گفتی؟؟> یلدا ابروهاشو بالا انداخت و متفکرانه لب زد < کوفت به همراه زهر مار؟ _نخیرمــــم. تازگیا تن ماهی خریداری کردم! یلدا دوتا کف دستشو به نشونه ی ذوق و خوشحالی گرفت جلوی دهنش و گفت _وای باورم نمیشه! غذای مورد علاقم! غذای آرزوهامـــم آهی کشیدم و گفتم _راستشو بخوای نون نداریم، برنجم که حسش نیست درست کنیم! پس چه کنیم!!؟ _عامـــــم، میتونیم که خالی خالی بخوریمش عزیزم! _داداش تو که از منم تنبل تری! فقط بخاطر اینکه غذای مورد علاقته، تاکید میکنم فقط چون غذای مورد علاقته میرم پایین محوطه و از سوپری نون میگیرم! _زِکی! نکنه باورت شده که غذای موردعلاقمه رفیق!؟ _پس چی؟ نکنه نیس؟؟ _خیل خب بابا، پس برو سریع بگیر ! سرمو تکون دادم و همون شلوار، شومیزی که وسط هال افتاده بود رو پوشیدم، داشتم به سمت در میرفتم که یلدا صدام زد و گفت _وایسا ببینم! _چیه؟ چی میگی؟ _ببینم تو مطمئنی که یارای خودمونی؟ همون تنبل انسان نما؟؟ خندیدم و گفتم _زهرمار مشکوک نگاهم کرد و گفت _نکنه قرار مداری چیزی داری؟ ها؟ اره؟ به من نگفتی؟ راستشو بگووو؟؟! _دیوونه زنجیره ای کی ساعت دو ظهر میره سر قرار که من دومیش باشم؟ اصلا میدونی چیه؟ خوبی به تو نیومده! خودت برو بگیر!! _زودباش برو! الان سوپری میبنده!! بعداز تموم شدن جملش هولم داد بیرون و محکم در رو بست! ویرایش شده 24 شهریور توسط nobody 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 24 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور (ویرایش شده) چهارشنبه سوری #پارت ۴ با تاسف سرمو تکون دادم، الستار سفید مشکیمو پا زدم و منتظر اسانسور وایسادم تا بیاد طبقه دوم، واردش شدم که طبق معمول آهنگ ملایمی درحال پخش بود، با ریتم اهنگ با پاهام ضرب گرفتم که اسانسور وایساد، به بالای در اسانسور که نشون میداد چه طبقه ای هستم نگاه کردم، اینکه طبقه اوله؟؟ وایسا ببینم نکنه اسانسور خراب شده؟ پس براچی از ما پول میگیرن؟؟؟ گوشی هم که آنتن نمیده!! یکدفعه اسانسور با شدت زیادی به سمت پایین حرکت کرد که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و بیفتم روی زمین، وحشت زده نشستم گوشه ای و سرمو با دستام گرفتم! چراغ اسانسور انگار که اتصالی کرده بود! مدام خاموش، روشن میشد! حالا اون اهنگ ملایم به یه اهنگ نامفهوم و پر از خش و خط تبدیل شده بود!! سرم نبض میزد و نبضشو از زیر دستام میتونستم احساس کنم! پیشونیم از عرق سرد خیس شده بود و من از استرس نفس کم اورده بودم و نفس نفس میزدم!! این چه وضعیه خدا؟؟ من نمیخواستم اینجوری بمیرم!! با سقوط اسانسور؟؟ چه مرگ مسخره ای!! انگار که خدا صدامو شنید، یه نوری از بالای سرم به من تابید که توجهم رو جلب کرد، آروم سرمو اوردم بالا و با گیجی و گنگی به پیرزنی عصا به دست خیره شدم! پیرزن مهربون البته بیشتر عجیب و غریب لبخند زنان بیرون از اسانسور وایساده بود و در رو با عصاش باز نگه داشته بود!! وایسا ببینم مگه اسانسور در حال سقوط نبود؟ پس این پیرزن چی میگه این وسط؟ چی داره میشه؟ وای خدا یعنی چی واقعا؟؟؟؟ پیرزن همونجور بهم زل زده بود که با صدای اروم و گوگولی گفت _دخترم مشکلی پیش اومده؟ چرا یه گوشه ای نشستی مادرجان؟ ولی من هنوز از اتفاق چندلحظه پیش توی شوک بودم! با چشمای گشاد شده از تعجب اروم پلک میزدم و به پیر زن خیره بودم!! پیرزن اومد داخل اسانسور کنارم و گفت _خوبی مادرجان؟ میتونی حرف بزنی؟ میخوای برات آب بیارم!؟؟ اب دهنمو به سختی قورت دادم و اروم لب زدم _خوبم دوتا دستمو گرفتم به دیوار اسانسور و بلند شدم، اروم قدم برداشتم و از اونجا خارج شدم. با بهت و حیرت به طبقه ای که داخلش بودم خیره شدم!! اینجا... اینجا... که طبقه دومه!!! وای خدا چی داره به سرم میاد؟؟ چی داره میشه واقعا؟؟ مگه من سوار اسانسور نشدم و طبقه همکف رو فشار ندادم؟؟ مگه اسانسور داخل طبقه اول ایست نکرد؟؟ همش توهم و خیال بود؟ آره؟؟ صدایی من و به خودم اورد، به سمت یلدا که کلافه و عصبی توی چهارچوب درخونه وایساده بود برگشتم که گفت _معلومه تو کجایی دختر؟؟ صدبار به گوشی کوفتیت زنگ زدم، چرا جواب نمیدی؟؟ من در جواب یلدا آروم پلک زدم، چجوری براش توضیح میدادم که چه اتفاقی افتاده؟ عمرا باور میکرد حرفمو!! اگه بهش میگفتم قطعا فکر میکرد دیوونه شدم! البته که خودمم همینطور فکر میکنم! درنتیجه سکوت کردم و بدون هیچ حرفی وارد خونه شدم، یلدا هم بدون توجه به من پاتند کرد و از خونه زد بیرون. در رو اروم بستم و یه گوشه از خونه کز کردم، زانوهامو بالا اوردم و سرمو گذاشتم روش. حالا چی میشه؟ یعنی واقعا من... من.. دارم عقلمو از دست میدم؟ جدی باید چیکار کنم؟ به کی بگم که حرفمو باور کنه؟ یلدا خیلی مطمئنه ولی.... اگه بهش بگم عمرا حرفمو باورکنه! (خودم ورژن ۱) از همون اولشم میدونستم تو توی مخت هیچی نیست! خب چرا نمیری روانپزشکی؟ (خودم ورژن۲) دِ آخه اوشکول بره اونجا چی بگه؟بگه سلام من دارم چیزهای عجیب و ماورایی میبینم؟ روانپزشک حتما میگه به کتفم خانوم محترم برو پیش دعانویس! براچی پیش من اومدی؟ یه دو دقیقه دهنتون رو ببندین ببینم باید چه گِلی به سرم بریزم! زنگ خونه به صدا دراومد و من رو از افکارم به بیرون پرت کرد. وای! یلدا دستشو گذاشته روی زنگ ول کنم نیست!! داد زدم _اومدم باباا زنگ سوخت!! در رو باز کردم و پوکر فیس به یلدایی که دستش همچنان روی زنگ بود نگاه کردم که یلدا گفت _سلام! همینجوری که کیسه نون و نوشابه رو ازش میگرفتم گفتم _سلام و کوفت!! بیا تو درم ببند! چته بی اعصاب! _مگه تو اعصاب برا آدم میزاری؟ ویرایش شده 24 شهریور توسط nobody 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور چهارشنبه سوری #پارت ۵ یه سینی برداشتم و گذاشتم وسط هال،داخلشم تن ماهی و نون و نوشابه کوکاکولا، رفتم توی اشپزخونه و دوتا قاشق اوردم و پرت کردم توی سینی. به یلدا نگاه کردم و گفتم _مادمازل تشریف فرما نمیشین؟ یلدا حالت چندشی به صورتش گرفت که گفتم _چیه؟ تو حوصله ظرف شستن داری؟؟ یلدا بشکنی زد و گفت _نکته ریزی بود هانی! _اه یلدا بازم که کوکا گرفتی! نگفتم بهت سون اپ بهتره!؟ یلدا درحالی که دهنش پر از غذا بود و داشت دولپی میخورد گفت _همی.. نه...که.. هست پشت بندشم نوشابه رو یه نفس سرکشید با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم _بابا عجب نفسی! نصف نوشابه رو خالی کردی! _هه ما اینیم دیگه! _خیلخب اون نوشابه رو بده بینم یلدا نوشابه رو از من دور نگه داشت، ابرو بالا انداخت و گفت _اع؟ چیشد؟ سون اپ بهتر بود که! _گمشو بابا!! بده بینم!! با یه حرکت جهیدم به اون طرف و نوشابه رو گرفتم که همین حرکتم باعث شد کل قوطی روی یلدا سرریز بشه!! یلدا با چشمای گشاد شده به پیرهن خیسش نگاه کرد بعد سرشو اورد بالا و داد زد _یاراااا میشکمتــــــــت!!! یلدا با خشم و عصبانیت اروم از جاش بلند شد و به سمتم اومد،دوتا کف دستمو جلوش گرفتم و با خنده ای که سعی داشتم جمعش کنم گفتم _ اروم باش یلدا جون! طوری نشده که! و بعد پقی زدم زیر خنده!! یلدا پرید به سمتم که جاخالی دادم و پا به فرار گذاشتم، مثل تام و جری اون بدو من بدو، از هال به اتاق، از اتاق به هال. حدود بیست دقیقه جفتمون مثل چی میدویدیم که یهو زنگ خونه به صدا دراومد! دوتاییمون نفس نفس میزدیم، بلاخره وایسادیم و بهم دیگه پرسشی خیره شدیم! یلدا گفت _کی میتونه باشه این موقع روز؟ شونه ای بالا انداختم و به سمت در رفتم و داد زدم _کیه؟ یه صدای پسرونه از پشت در اومد که گفت _همسایه ام! یه شال انداختم روی سرم و در رو باز کردم، یه پسر بیست و خورده ای ساله، دست به سینه با یه رکابی و یه شلوارک روبه روم وایساده بود. _سلام، چیزی شده؟ پسره که معلوم بود که کلافس با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت _سلام! خانوم معلوم هست توی خونه شما چخبره؟؟ شما بچه دارید؟؟ با گنگی نگاهش کردم و گفتم <نه، چطور مگه؟> پسره کمی صداشو بالابرد و گفت _پس این همه سر و صدا برای چیه خانوم محترم؟ یلدا اومد کنارم وایساد، یه نگاه به پسره کرد، یه نگاه به من و بعد با نگرانی پرسید _چیزی شده یارا؟ _نه چیزی نشده! اخم کردم، سرمو انداختم پایین و به ناچار گفتم _شرمنده اقای محترم اگه سر و صدای ما باعث ازارتون شده! پسره نوچ نوچی کرد و اروم زمزمه کرد _با این سن و سالتون خجالت نمیکشید؟ سرمو اوردم بالا و با خشم به پسره نگاه کردم، انگشت اشارمو مقابل صورتش گرفتم و گفتم _توچی؟ با این سن و سالت هنوز اداب لباس پوشیدن بهت یاد ندادن؟؟ خجالت نمیکشی با این سنت؟؟ استین لباسم توسط یلدا به سمت عقب کشیده شد، یلدا اومد جلوی من وایساد و گفت _یارا بسه! و بعد روبه پسره کرد و ادامه داد <اقای محترم شما به بزرگواری خودت ببخش!> و بعد بدون اینکه منتظره جواب پسره بشه در رو بست. _یارا آدم باش! _جان!! به من میگی ادم باش!؟ مرتیکه پرو پرو اومده به من میگه با این سنتون خجالت نمیکشید؟ با این سنتون خجالت نمیکشید رو با یه تن صدای بم گفتم که یلدا زد زیر خنده، متقابلا منم خندیدم و گفتم _والا!! _یارا اگه جلوتو نمیگرفتم دعوای فیزیکی میشد! ماشالا سابقتم که خرابه! شونه ای بالا انداختم و به سمت اتاقم راهی شدم و داد زدم _یلدا بیا اینجا ببین کدوم خوبه!؟ _چی؟ نگاهی به لباسش که یه لکه بزرگ روش افتاده بود کردم و گفتم _لباست! در کشو رو باز کردم که یلدا یه لباس لانگ و لش برداشت، مقابلم گرفت و گفت _همین خوبه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور چهارشنبه سوری #پارت ۶ یلدا پخش زمین شد، منم رفتم و کنارش دراز کشیدم،دوتا دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف زل زدم، به یلدا نگاه کردم که سرش توی گوشیش بود، صداش زدم و گفتم _یلدا میگم، یه چیزی! بدون اینکه سرشو از توی گوشیش بیاره بیرون گفت _هوم؟ _ببین، یه سری چیزا شده که تو، ازش بی خبری! یلدا مثل برق گرفته ها نیم خیز شد و به طرفم برگشت و گفت _جانــــن؟ یعنی چی که من نمیدونم؟ چی شده؟ چطور تونستی به من نگی بی مرامــــم؟؟ _خب، الان میخوام بگم! میزاری یا نه؟ یلدا گوشیش رو انداخت یه طرفی، یه خمیازه بلند کشید و دوباره دراز کشید و گفت _میشنوم! _ببین، از دیشب تا الان، یه سری اتفاقات برام رخ دادن که، درواقع کمی دور از عقلن، البته...... ادامه حرفم با خر و پف یلدا قطع شد!! با ناباوری به یلدایی نگاه کردم که خواب بود و دهنش سه متر باز!!! عجبا!! دختره مارو اوشکول خودش میدونه!! چی بگم از یلدا!! یلداااااا!!! اخرش منو میفرسته سینه قبرستون از بس که حرصم میده!!! پوفی از کلافگی کشیدم،یه دستم رو گذاشتم زیر سرم و ساعد اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشمام و سعی کردم بخوابم ولی این افکار مزاحم اجازه نمیدادن!! (خودم ورژن ۱): حاجی این دختره که داخل آینه دیدیم دقیقا عین همون چیزایی بود که توی فیلم ترسناکا با لباس سفید ظاهر میشن!! (خودم ورژن ۲): بابا اون پیرزنه رو چی میگی؟ خیلی ترسناک بود بنظرم!! پیرزنه به نظر مهربون میومد داداش! اینو دیگه دروغ نگو! (خودم ورژن۲): برو بابا!!!! تو تاحالا مگه فیلم ترسناک ندیدی؟ همیشه هیولاها خودشون رو به شکل ادمای به ظاهر مهربون درمیارن!! اومـــم، نکته ریزی بود عاسیسم! به هرحال شده دیگه! کاریش نمیشه کرد! (خودم ورژن ۱): اون سر های معلق و دهن پاره! اونا دیگه واقعن عجیبا غریبا بودن!! دهن پاره رو ، خوب اومدی! نیمه خیز نشستم و به سینی ناهار کنارم نگاه انداختم، یخورده نون ازش برداشتم و خوردم، خوابم نمیبرد که نمیبرد! مدام این اتفاقات داخل ذهنم تکرار میشدن و بهم یاداوری میکردن که عقلم داره ضایع میشه! یعنی میبرنم تیمارستان؟ اونم به عنوان مریض های اسکیزوفرنی؟ هعی زندگی، کی فکرشو میکرد روزی به رفتن به تیمارستان فکر کنم؟ اه، این یلدا چقدر میخوابه؟! بهتره بیدارش کنم! رفتم داخل گوگل گوشیم و سرچ زدم : صدای شلیک و تیراندازی از همه طرف در میدان جنگ و رگبار تیربار دوشکا، یه لبخند شیطانی زدم و قبل از پخش آهنگ صداشو بالا ی بالا بردم! گوشی رو دقیقا گذاشتم کنار گوش یلدا و پخش رو زدم، همزمان با اون یلدا رو تکون شدیدی دادم و گفتم _یلدا بدو بلند شو! جنگ شدهــــه!! یلدا مثل چی پرید بالا و با آشفتگی گفت _چیه؟ چیشده؟ کِی جنگ شد؟؟ بازوش رو و گرفتم و بلندش کردم و با دو به سمت درب خونه رفتیم و با هیجان و استرس ظاهری گفتم _یلدا بدو بدو الان میکشنمون!!! یلدا با آشفتگی و نفس زنان گفت _ای وای!! بدبخت شدیم! در خونه رو باز کرد و میخواست با اون همون سر و وضع آشفتس از خونه بزنه بیرون که آستین لباسش رو گرفتم و با خنده گفتم _دیوونه زنجیره ای کجا میری؟! و بعد زدم زیر خنده. یلدا انگار که تازه به خودش اومده باشه، یه نگاه به گوشی داخل دستم انداخت یه نگاه به من که از خنده پخش زمین شده بودم، اخم کرد و داد زد _یاراااااا!! خندیدم و گفتم _ارامش خودتو حفظ کن عاسیسم! الان دوباره پسره میاد بالا میگه با این سنتون خجالت نمیکشید؟! با این سنتون خجالت نمیکشید رو با تن صدای بمی گفتم که یلدا یه نفس عمیق کشید تا عصبانیتش رو حفظ کنه بعد به من با صدایی که سعی میکرد اروم باشه گفت _آخه من به تو چی بگم؟ نزدیک بود سکته کنم!! اصلا فکر کنم یه دور سکته قلبی رو رد کردم! خدا لعنتت کنه، الهی جوون مرگ بشی، الهی که.... زهر مار نکبت! فقط میخواستم بیدارت کنم، همین! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور چهارشنبه سوری #پارت ۷ با چشمایی گشاد شده از خشم بهم نگاه کرد و گفت _آخ یارا! یارا، یارا، دلم میخواد با همین دستام خفت کنم! _ای جان ای جان، بیا! بیا که مشتاقم! یلدا خودشو پرت کرد روی مبل و با کلافگی گفت _گمشو گورتو گم کن اماده شو بریم بیرون! با گنگی نگاهش کردم و پرسیدم _جان؟ بیرون؟ برای چی اونوقت؟! یلدا خونسرد بهم نگاه کرد و گفت _یارا یه سوال میپرسم راستشو بگو! _بگو دخترم بگو! _تو از نسل ماهی ها هستی؟ _جان؟! _دِ خره مگه تو ماهی هستی که انقدر فراموشی داری؟! خودت قرار گذاشتی امشب بریم بیرون! کمی فکر کردم و گفتم _آها!! تازه یادم اومد! میگم چرا انقدر از بیرون صدای بمب میاد! گفتم شاید حمله ای چیزی شده! _شاسکولی دیگه! چه میشه کرد؟ _زهر مار! رفتم داخل اتاقم و یه پیرهن لش مشکی با طرح Death Note و یه شلوار بگ مشکی پوشیدم، یکمم موهامو شونه کردم و زدم بیرون و داد زدم _یلدا!! من امادم، بریمـــم؟؟ صدای یلدا از داخل دستشویی اومد که گفت _چی میگی بابا! من هنوز مونده!! _باشه! سریع خودتو بشور بیا بیرون!! صدای خنده یلدا اومد که گفت _چی میگی دیوونه؟ بیا اینجا ببینم! هینی کشیدم و گفتم _جان!!! یلدا از کی تاحالا انقدر بی حیا شدی؟ یلدا درحالی از دستشویی اومد بیرون که یه دستش اتوی مو بود، پوکر فیس بهم خیره شد و گفت _احمق! داشتم موهامو اتو میزدم! چیزی میزنی؟ خندیدم و گفتم _اع؟! من فکر کردم داخل دستشویی گیر افتادی! یلدا چشماشو ریز کرد، اتو رو به سمتم گرفت و گفت _ نکنه هوس مردن کردی؟ دستام رو به نشونه تسلیم بالا اوردم و گفتم _من غلط بکنم! یه گوشه ای نشستم و رفتم داخل گوشیم، بازی the girl in the window رو اوردم و حدود یک ساعت مشغول حل کردن معماهای سختش بودم! کلافه از این بازی لامصب گوشی رو یه طرف انداختم و داد زدم _یلدا!! هنوز اماده نشدی!؟؟ جوابی نشنیدم! پوفی کشیدم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم و داد زدم _ساعت ده دقیقه به هشت شبه!! پس کی بریم بیرون دیگه!! بازم جوابی نشنیدم! نکنه داخل اتاق توسط اون دختر اجنه تسخیر شده باشه؟ نکنه مرده؟ وای خدا ! بی یلدا شدم! استرس گرفتم!! خدای من!! حالا بدون یلدا چیکار کنم؟ پس کیو مسخره کنم از این به بعد؟ کیو بزنم؟ وای وای وای!!!! اب دهنمو از ترس قورت دادم و اروم اروم به سمت اتاق قدم برداشتم! دستگیره در رو اروم به سمت پایین هل دادم، چشمامو محکم بستم و در رو باز کردم!! اروم پلکامو از هم باز کردم و درکمال تعجب دیدم که چراغا خاموشه!!! چی؟؟ پس یلدا کجاست؟؟ نکنه خوابیده؟؟ وایسا ببینم برای چی باید بخوابه؟!! اطراف اتاق رو با دقت از نظرم گذروندم که دیدم یکی زیر پتو روی زمین خوابیده!! جان!!! یلدا خوابیده؟! واقعا؟ یا نه، نکنه کشته شده!! اینم جنازشه!! وای! حالا چه کنم!؟؟ باید زنگ امبولانس بزنم؟ یا نه اول پلیس!؟ اره باید اول زنگ پلیس بزنم تا ببینه مجرم کیه! نکنه من کشتمش و حالا یادم نیست! نکنه دوقطبی چیزی هستم!؟ اره؟ داخل افکارم غرق بودم که یکدفعه اون شخص زیر پتو بلند شد و وایستاد!! پتو کاملا روی اون آدم بود و من نمیتونستم مطمئن باشم که واقعا یلداس یا نه!! یا خدا!! یا علی!!جنه!؟؟ چیه؟؟ کیه پشت پتو؟؟ یلدای تسخیر شده؟؟ یا اون دختره داخل آینه؟؟ نکنه همون دختره داخل بازی از گوشیم اومده باشه بیرون!! از ترس نفس نفس میزدم و قفسه سینه ام توسط قلبم درحال ترکیدن بود، پاهام چسبیده بودن به زمین و نمیتونستم فرار کنم!! اون شخص که کاملا توسط پتو پوشیده شده بود اروم اروم به سمتم اومد و گفت _یوهاهاها!! یارا امینی، جسم تو متعلق به منه!! وایسا ببینم!! این اسم منو از کجا میدونست!؟ (خودم ورژن ۱): دِ اوشکول چیکار به این کارا داری؟؟ فرار کنـــــــــن!!!!! انگار که تازه به خودم اومده باشم دویدم به سمت در خونه اما تا دستم رسید به سمت دستگیره اون جن پشت سرم، یه تیکه از لباسم رو گرفت و کشید به سمت عقب که باعث شد پرت بشم به سمتش!! یا خدا!! فاتحه ام خوندس!! با چشمای گشاد شده از ترس نگاهش کردم! دهنم کاملا از ترس خشک شده بود!! هر آن منتظر بودم جسمم تسخیر بشه و به ملکوت بپیوندم!! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور چهارشنبه سوری #پارت ۸ یک دفعه پتو از روی اون شخص کنار رفت و یلدای خندان ظاهر شد!! یلدااااااا!!! این که بازم یلداســــــس!!! با چشمایی گشاد شده از تعجب به یلدا خیره موندم! یلدا پتو رو جمع کرده بود داخل شکمش و ریز ریز میخندید!! داد زدم: _یلداااااااا!!! میشکمتــــــت!!!! یلدا درحالی که داشت از خنده میمیرد و جان به دیار باقی میسپرد اشک هایی که به خاطر خنده روی صورتش خودنمایی میکردن رو با دستش پاک کرد و با صدایی لرزون گفت _یارا.. یارا.. اروم باش! الان اون مرده دوباره میاد بالا ا!!! و بعد از خنده پخش زمین شد!!! دندون هامو از خشم روی هم فشردم و اروم لب زدم _یلدا قول میدم زیاد درد نکشی! و بعد پریدم به سمتش که دوید و فرار کرد! دنبالش دویدم اما همین که دستم بهش رسید، رفت توی اتاق و در رو قفل کرد!! با کف دستم محکم به در ضربه زدم و گفتم _عنتر میمون در رو باز کن کاریت ندارم!! یلدا درحالی که به خاطر خنده و دویدن نفس نفس میزد از پشت در صداش اومد که گفت _زر میزنی!! اگه... بیام بیرون... زنده نمیمونم!! خنده ای کردم و بعد دوباره یادم اومد که نزدیک بود از ترس مرگ رو ملاقات کنم، پس داد زدم _ دِ آخه اوشکول نزدیک بود دوباره منو سکته بدی که!! _دوباره؟ چرا دوباره؟ کلافه گفتم _امروز صبح رو یادت رفت؟؟ یلدا خنده ای سر داد و گفت _وای حاجی اونو یادم نبود!! _یکی طلبت! _دختر تو چقدر پرویی! انگار نه انگار وقتی از خواب پا شدم نزدیک بود بمیرم!! خنده کوتاهی کردم و گفتم _فعلا که دو، یکِ توعه! درنتیجه من یدونه طلبت دارم!! یلدا پوفی کلافه کشید و بعد از اون صدای باز شدن قفل در اومد، یلدا داخل چهارچوب در وایساد و با کلافگی بهم خیره شد. بهش نگاه کردم و ابروهامو همزمان چندبار بالا پایین بردم و گفتم _دارم برات یلدا زونــــن!! _آخ خدا من در درگاهت چه گناهی کردم که گیر یارا افتادم؟! پس کله ای نثارش کردم که آخش بلند شد، روبهش کردم و گفتم _دلتم بخواد!! _آخ که چقدر دلم میخواد!! با چشمایی گشاد شده و ابروهایی بالا پریده از تعجب نگاهش کردم و گفتم _چی دلت میخواد؟ _وای!! یارا تو از کی انقدر منحرف شدی؟؟ لبخندی شیطانی زدم، چشمامو ریز کردم و گفتم _میخوای بگم سهیل جون بیاد؟! یلدا در یک صدم ثانیه لگدی به پام زد که دردم گرفت و گفتم _چته وحشی؟!! تقصیر منه که انقدر به فکرتم!! و بعد زدم زیر خنده!! یلدا روشو از من برگردوند و به سمت در خونه راه افتاد که دادم زدم _هویــــــی، کجا میری؟؟ _بابا بیا بریم دیگه اَه! _اعـــع به من چه بزمچه؟؟ تو دیر کردی! یلدا چشماشو داخل حدقه چرخوند و گفت _حالا هرچی! میای یا نه؟؟ _اومدم! یلدا رفت بیرون و الستار سفیدشو به پا زد،منم رفتم بیرون از خونه و در رو بستم و کفشمو به پا زدم، باهمدیگه به سمت اسانسور حرکت کردیم که یه دفعه یادم به امروز ظهر افتاد!! با تته پته به یلدا گفتم _یلدا.. چیزه... اسانسور رو ولش.. ولش کن! بیا با پله ها بریم!! یلدا با تعجب بهم خیره شد و گفت _چرا؟ _اَه چقدر تو تنبلی! منتظر یلدا نشدم و با دو از پله ها اومدم پایین که صدای یلدا از پشت سرم به گوشم رسید _وایسا ببینم! کجا با این عجله!؟ به طبقه همکف که رسیدم وایسادم و به نفس نفس زدن یلدا خیره شدم. نوچ نوچی کردم و بهش گفتم _نگاه بیین چقدر تنبلی! فقط دو طبقه اومدی پایینا!! نگاه چجوری نفس نفس میزنه!! یخورده ورزش کن دیگه سیسی زان!! _جدی میفرمایید؟ قدم زنان به سمت بیرون از محوطه راه افتادم، سرمو تکون دادم و گفتم _یِپ من و یلدا شونه به شونه هم داخل خیابون قدم میزدیم که من برگشتم سمت یلدا و بهش گفتم _یلدا تا حالا به این فکر کردی که چرا انقدر اسم من و تو شبیه به همه؟ _زارت! خب این که خیلی مشخصه! یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم _کجاش مشخصه؟ _دِ خره ننه من و ننه تو دوستای صمیمی ان، از طرفی من و تو توی یه روز به دنیا اومدیم این شد که مامانامون تصمیم گرفتن اِسمامون رو شبیه بهم بزارن! فَهمِستی؟ بشکنی زدم و گفتم _حله! _ببینم، تو بعد از بیست و سه سال تازه به این موضوع توجه کردی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم _آره خب! _هعی! تو اصلا به چی توجه میکنی که این دومیش باشه؟! _بجای زر زدن بگو ببینم ترقه هارو آوردی؟! یلدا با خوشحالی سرشو تکون داد و یه سری ترقه های ریز رو از داخل جیب شلوارش کشید بیرون، روبه روم گرفت و با ذوق گفت _ایناهاش!! ببین!! حالت چندشی به صورتم گرفتم و گفتم _حتما شوخیت گرفته؟؟ اینا که خیلی مسخره ان!! _نه بابا!! خیلی باحالن! وایسا الان نشونت میدم!! یلدا یدونه ترقه از بین اون ترقه ها انتخاب کرد و گرفت روبه روم، فندک رو از داخل جیب شلوارم کشیدم بیرون و اون ترقه رو روشن کردم، یلدا اون ترقه رو سریع از من گرفت و چندمتر جلوتر پرتابش کرد و با اشتیاق منتظر یه انفجار بزرگ بود! اما برخلاف انتظارش ترقه صدای فِس کوتاهی کرد و خاموش شد! پوکر فیس به یلدا که خورده بود توی ذوقش نگاه کردم و گفتم _دیدی گفتم مسخرس!!؟؟ یلدا با اخم بهم نگاه کرد و گفت _مرتیکه زاقارت!! اینارو کرده تو پاچم! دَمار از روزگارش درمیارم!! خندیدم و گفتم _کیو میگی؟ _همونی که اینارو ازش خریدم!! خوبه بهش گفتم یه ترقه باحال و خفن بهم بده ها!!! چلغوز!! _خیلخب! کاریه که شده! دیگه چاره ای نیست! یلدا پوفی از کلافگی کشید و گفت _بعدا به حسابش میرسم! فقط صبر کن!! بی توجه به یلدای عصبانی و کلافه ای که روبه روم وایساده بود و مدام فحش نثار اون مرد میکرد دستمو گذاشتم زیر چونه ام و کمی فکر کردم که به یه نتیجه ای رسیدم! _یلدا! من یه فکری دارم! _چیه؟ چی میگی؟ میخوایم بریم دهن اون مردتیکه رو سرویس کنیم؟ اره؟ من پایم! _اَه بابا چی میگی ولش کن اون مرد بدبخت رو! میگم نظرت چیه بریم پیش داداشم اینا؟! اونجا خیلی خوش میگذره!! _بریم پیش آرش اینا؟ فکر نمیکنی یخورده چیزن... _چیز؟ _ داداشت و اون دوستاش! یخورده روان پریشن!؟ خندیدم و گفتم _نگران نباش! خوش میگذره! _من که میدونم، نهایت کارمون به اورژانس میکشه! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور چهارشنبه سوری #پارت ۹ گوشیمو از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم و شماره آرش رو پیدا کردم، لمسش کردم و منتظر شدم تا جواب بده، بلاخره بعد از ده تا بوق جواب داد!! کلافه به آرش گفتم: _چه عجب! جواب نمیدادی دیگه! _زِرِت رو بزن بینیم باو!! _مرتیکه این چه طرز صحبت کردن با خواهر عزیزته؟ _دو دقیقه وقت داری حرفتو بزنی! یک دو سه... _خیل خب خیل خب وایسا!! زنگ زدم تا بپرسم کجایی؟ _جان؟ حتی اذین هم زنگ نمیزنه بگی کجایی! اونوقت تو... _دو دقیقه دهن کوفتیتو ببند! پرسیدم چون من و یلدا هم میخوایم بیایم پیشتون! ارش خندید و گفت _اینجا جای شما دوتا نیست! _خفه بمیر! کجایید؟ دارییم میایم! آرش پوف کلافه ای کشید و گفت _سِمِج! لوکیشن رو برات میفرستم! و بدون خداحافظی تلفن رو قطع کرد!! بچه پرو!! نگاهی به یلدا کردم که با تعجب بهم خیره شده بود، و با دهنی باز گفت _چقدر رابطه خواهر برادریتون خوبه! _قربون شما! یلدا اون پرایدت کجاست؟بریم دیگه! _روبه روی سوپری پارکش کردم روی صندلی شاگرد پراید سفید یلدا نشستم و در رو بستم، یلدا نشست پشت فرمون و قبل از اینکه استارت بزنه بهم گفت _یارا محکم تر در رو ببند بسته نشد! در رو باز کردم و چنان محکم بستم که کل ماشین لرزید _خوبه؟ _آره! کلید ضبط رو زدم که روشن شد، گوشیم رو روشن کردم و به بلوتوث ماشین وصل شدم نگاهی به یلدا کردم که دوتا دستش رو گذاشته بود روی فرمون و با دقت رانندگی میکرد، بهش گفتم _یلدا زون الان یه آهنگ نوستالژی میزارم حال کنی! با گنگی بهم خیره شد و گفت _چه آهنگی؟ پخش رو زدم و صداشو تا آخر بالا بردم: خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ دستا بیگانه قلبها توخالی حرفا دروغ عشقها پوشالی دوست دارم ها فقط یه حرفه عمرش قد یه گوله برف ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ هر کسی توی دنیا صبح که شد به شوق یه عشقی از خواب پا میشه اما عشقی که امروز تا فردا تو قلبا بمونه پیدا نمیشه ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا ♪♪♪ هر کسی توی دنیا صبح که شد به شوق یه عشقی از خواب پا میشه اما عشقی که امروز تا فردا تو قلبا بمونه پیدا نمیشه ♪♪♪ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا من و یلدا فقط قسمت [ خدای آسمون ها خدای کهکشون ها برس به داد دل عاشق ما جوونا] رو بلد بودیم و باهاش بلند میخوندیم، البته که بی تاثیر نبود و یلدا سرعتشو بالا برده و غرق در آهنگ بود، با پایان آهنگ خنده شیطانی کردم و گفتم _کلک! نگو که به یاد سهیل جون افتادی!! و بعد جفت ابروهامو همزمان بالا پایین بردم. یلدا خندید و گفت _ببینم ذهن خونی بلدی؟ _بله! پس که چی؟ دست کم گرفتی مارو ها!! بعد از ده دقیقه رانندگی متین و با دقت یلدا که بخاطر پخش نبودن آهنگ بود به مقصد رسیدیم، اصلا انگار یلدا با ریتم آهنگ رانندگی میکنه لامصب! یلدا ماشین رو خاموش کرد و هردو پیاده شدیم، فضای اینجا بینهایت دنج و دوست داشتنی بود! اطراف رو با دقت از نگاهم گذروندم، چندتا ماشین که احتمال میدادم برای دوستای آرش باشه پارک شده بود و از یکی از ماشین ها صدای بلند و گوش خراش آهنگ میومد، هیچ ساختمون یا آدمیزادی اینجا نبود(آرش و دوستاش آدم نیستن) و تقریبا شبیه به بیابون بود، اما خیلی از شهر دور نبود، چون میشد هزار نقطه نورانی رو در دوردست دید که از حرکتشون میشد فهمید ماشین ها هستن و نورهایی ساکن و چشمک زن که خبر از ساختمون بودنشون میداد، خلاصه که توی بام شهر بودیم و اینجا هوا خیلی خنک تر بود! به سمت یلدایی برگشتم که داشت با آرش احوال پرسی میکرد، تیپ و قیافه آرش رو از نظرم گذروندم، یه شلوار پارچه ای راسته و قهوه ای، یه بلوز سفید رنگ با یقه باز که اون گردنبند زنجیره ای و نقره ای رنگشو نشون میداد، به سمتش رفتم و گفتم _باو باریکلا داداش گلم چه جای دنجی! پوزخندی زد و گفت _هه، ما اینیم دیگه! _خیل خب بسه خیلی خودتو دست بالا میگیری! اومد جلو تا پس کله ای بهم بزنه که جاخالی دادم، زبونم رو بیرون اوردم، چشمامو ریز کردم و گفتم _خطا رفت! دوست آرش، صدرا، قدم زنان از پشت ارش اومد و به جمعمون پیوست خندید و گفت _آرش تا به خواهرت میرسه خطا میزنی؟ کله مارو نابود کردی به خدا!! صدرا درحال خنده بود که با پس کله ای که ارش بهش زد خنده تو دهنش ماسید! من و یلدا زدیم زیر خنده!! صدرا هم اخمی به آرش کرد که یه دفعه چیزی جلوی پای و من یلدا گفت بومــــم. جفتمون بالا پریدیم و هردو جیغی کوتاه کشیدیم اما عمیقا ترسیده بودیم به خودمون!! قلبم داشت میومد توی دهنم! با چشمایی گشاد شده از ترس به صیام، برادر دوقلو ی صدرا که از دور بهمون نگاه میکرد و لبخندی شیطانی زده بود نگاه کردم و داد زدم _صیامـــم!! صیام دوتا دستشو به نشانه تسلیم اورد بالا و از پشت آرش و صدرا به سمتمون اومد، کنار صدرا قرار گرفت و گفت _سلام! یلدا درحالی که داشت از ترس میلرزید، خنده ای کرد و گفت _چه ورود با شکوهی! دوتا انگشت اشاره و وسطم رو همزمان اوردم جلوی جفت چشمام و بعد اشاره زدم به صیام و گفتم _حواسم بهت هست! صیام و صدرا اصلا شبیه بهم نبودن، صیام کاملا چشم ابرو مشکی و صدرا چشم رنگی با موهای قهوه ای روشن! خلاصه که هیچکس نمیفهمید این دوتا دوقلو هستن! دوقلوی ناهمسان! روبه صدرا کردم، اخمامو توی هم کشیدم و گفتم _خجالت نمیکشی؟ بجای این ترقه های مسخره بگو ببینم افکت ویلو داری یا نه؟! صیام من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت _همین ترقه های مسخره تو و اون دوستت رو مثل چی ترسوند!! بعله که دارم! پس چی؟! لبخندی شیطانی زدم و گفتم _یالا روشنش کن بینم! ارش به سمت صیام برگشت و گفت _سریع فرمان ملکه رو اجرا کن! و بعد سه تایی زدن زیر خنده!! _زهر مار!! رو به سمت صیام کردم، انگشت اشاره امو جلوش گرفتم و خیلی جدی گفتم _یا روشنش میکنی! یا روشنش میکنی! صیام خندید و گفت _خیلخب بابا الان میارمش! صیام جمع رو ترک کرد و به سمت یه ماشین مشکی شاسی بلند که دقیقا پشت به ما بود پا تند کرد! به آرش نگاه کردم که درحال صحبت کردن با صدرا بود، بهش خیره شدم و غرق شدم داخل افکارم! آرش درواقع برادر واقعی من نبود! برادر ناتنیم بود، واقعیت اینه که پدرم قبل از ازدواج با مادرم یه همسر داشته و از اون همسرش پسردار میشه! همسرش گلشیفته فوت میکنه و پدرم برای بار دوم با مادرم ازدواج میکنه و حاصل ازدواجشون میشه من! متاسفانه پدرم داخل یه تصادف وحشتناک فوت میکنه و هنوز که هنوزه ما متوجه نشدیم که این تصادف عمد بوده یا خیر! اما مادرم همیشه معتقد بود که این یه تصادف معمولی نبوده! من و آرش هم به پای اینکه داغ دیده و داره هزیون میگه هیچوقت حرفاشو جدی نگرفتیم و پی اش نرفتیم! گاهی اوقات فکر میکنم که نکنه واقعا حق با مامانم باشه؟ ولی آخه چرا؟ پدر من هیچوقت به کسی ظلم نکرد! اون عادل ترین کسی بود که توی عمرم دیدم! مهربون، بخشنده، زحمت کش! اون یه مرد کامل بود! به معنای واقعی کامل! الان آرش مرد خونس و به عنوان مهندس داخل کارخونه کار میکنه که خداروشکر حقوقش هم خوبه! اما واقعا! جدا از شوخی هایی که میکنه، جدا از مسخره بازی هاش و خنده های همیشه روی لبش، شاید فقط من و مامانم اون غمی که داخل چشماش سعی داره پنهون کنه رو میبینیم! بنظرم قوی ترین فردیه که داخل این بیست و چندی سال به چشمم دیدم! دوتا از عزیز ترین کسانشو از دست داد! اما همچنان داره زندگی میکنه، نفس میکشه، و تلاش میکنه! گاهی فکر میکنم اگر من بجاش بودم،تا حالا صدبار مرده بودم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور چهارشنبه سوری(پارت_۱٠_) با صدای یلدا که اسمم رو صدا میزد از دنیای افکارم بیرون پریدم و گفتم _بله؟ آرش خندید و گفت _چیزی نیست یلدا خانم! یارا جان خوشگل تر از من توی عمرش ندیده! صدرا نگاهی به من و بعد نگاهی به ارش انداخت و گفت _پس من چیم اینجا؟ با گنگی بهشون خیره شدم و گفتم _میشه بگید قضیه چیه؟ داد صیام از پشت سرمون به گوشمون رسید که گفت _بچه ها بیاید! میخوام روشنش کنم! چهارتایی به سمتش قدم برداشتیم و منتظر شدیم، صیام سریع از اون ترقه فاصله گرفت که اون ترقه با سرعت زیادی مستقیم به آسمون رفت و بعد بومـــم پوکید،درنتیجه اش یه عالمه نور درخشان مثل شاخه های بید با رنگ سفید به سمت پایین ریختن و منظره ای شبیه به ستاره بارون رو ایجاد کرده بودن!! دست زدم و با ذوق گفتم _خیلی قشنگ بود! یلدا با سر حرفمو تایید کرد و گفت _اقا صیام دیگه از اینا ندارید؟ صیام خندید و گفت _چرا دارم ولی بعد از جنگ!! و بعد لبخندی شیطانی زد! هرسه با گنگی بهش خیره شدیم که صیام خیلی یهویی به سمت آرش پرید، که ارش از دستش پا به فرار گذاشت، صیام مدام ترقه ای از جیبش میکشید بیرون و به سمت ارش پرتاب میکرد!! آرش درحینی که میدوید به پشتش برگشت و داد زد _نکن دیوونه!! اما صیام ولکن نبود!! لبخندی دندون نما زدم و به سمت صندوق عقب ماشین شاسی بلند رفتم، با دیدن یه عالمه ترقه جورواجور چشمام برق زدن! یه سری ترقه دست ساز که طوسی و گرد بودن اونجا بهم چشمک میزدن!! احتملا صیام از همینا دستش بود و مدام به سمت آرش پرتاب میکردش!! مدل اینجور ترقه ها اینطوریه که وقتی محکم و با شتاب به یه جایی پرتش کنی شبیه به بمب میترکه و خب میشه گفت خطرناکه! پنج شیش تا ازش برداشتم که یلدا با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت _یارا نکن!! تو قاطی این دیوونه ها نشو! خطرناکه!! _برو بابا!! بدون اینکه منتظر جواب یلدا و نگرانی هاش بشم به سمت صیام دویدم که پشتش به من بود و مدام با ارش موش و گربه بازی میکردن! یدونه از اون ترقه هارو برداشتم داخل مشتم گرفتم و با شتاب به سمت صیام پرتاب کردم که دقیقا پشت پاش افتاد و ترکید!! صیام با وحشت به پشتش و من نگاه کرد! دوباره لبخند زد و گفت _دارم برات!! یا خداا!! پا به فرار گذاشتم و به پشت سرم نگاه کردم ولی صیام نبود که!!! با نفس نفس وایسادم و با گنگی به اطراف خیره شدم که یک دفعه صیام رو دیدم که چندمتر جلوتر از من وایساده بود! _با من جنگ میکنی یارا خانم!؟ آره؟ تا اومدم جوابش رو بدم دیدم ترقه ای به سمتم درحال پروازه، نمیدونم چیشد که فکر کردم دروازه بانی چیزی هستم چون ترقه رو از داخل هوا قاپیدم و توی مشتم گرفتم اما تا اومدم برش گردونم به سمت صیام بومــــــم داخل دستم منفجر شد! درد به تک تک سلول های وجودم نفوذ کرده بود و احساس میکردم الان که دستم قطع بشه!! دستم به شدت میسوخت و جلز و ولز میکرد، از دردش طاقت نیاوردم و دوزانو روی زمین نشستم، با دست سالمم دست سوخته ام رو گرفتم که صیام سراسیمه به سمتم دوید و با نگرانی گفت _وای!! چیشد!!خوبی؟ از شدت درد روی تمام صورتم عرق سرد نشسته بود و فقط نفس نفس میزدم! بریده بریده و آروم لب زدم _خ.. خو.. بم.. آرش، یلدا و صدرا پیشم اومدن و با ترس بهم نگاه میکردن! انگار داخل شوک بودن و از ترس حتی نفسم نمیکشیدن! به دستم نگاه کردم که غرق در خون شده بود و قطره قطره ازش خون میچکید، صورتمو جمع کردم و چشم ازش گرفتم، انگار که ارش تازه از شوک اومده بود بیرون، جلوی پام زانو زد، دوطرف صورتمو با دستاش قاب گرفت و تند تند گفت _خوبی؟چیشدی تو؟ بلند شو، بلند شو بریم بیمارستان!! _ وای یارا گفتم نکن! گفتم خطرناکه!! اما کو گوش شنوا!! یلدا بود که با دو دستش چنگ میزد به صورتش و جملات رو پشت سرم هم و بدون وقفه تکرار میکرد! انگار گوشام توانایی و رمق شنیدن نگرانی های یلدا رو نداشتن! صیام وایساده بود و کلافه هی داخل موهاش رو چنگ میزد و زیر لبش به خودش مدام فحش میداد، صدرا همچنان توی شوک بود و توان حرف زدن نداشت! آرش زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد تا بلند بشم، آهسته به سمت پارس سفید رنگ ارش حرکت کردیم و من خودم رو پرت کردم روی صندلی شاگرد، سرمو به تیکه دادم به شیشه و در کسری از ثانیه آرش نشست پشت فرمون و پاشو گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد نفس های لرزونم از درد و عرق های روی پیشونی ایم توجه ارش رو به خودم جلب کرد که به سمتم برگشت و با فکی قفل شده از عصبانیت گفت _ابله! چرا اون کوفتیو داخل دستات گرفتی؟ اخه تو عقلم داری؟ رمق حرف زدن نداشتم، انگار تمام انرژی ام تخیله شده بود! اما سعی کردم جواب آرش رو با زمزمه ای اروم و کوتاه بدم _حو... اس.. م نبود انگار همین چند کلمه ای که زمزمه کردم کل انرژی باقی مونده ام رو گرفت! صدای پمپاژ قلبم رو میشنیدم که سعی داشت خون از دست رفته رو جبران کنه، یه نگاهی به دستام انداختم که همچنان در خون غرق بود و کم کم داشت تاول میزد! انقدر درد میکرد و میسوخت که چشمام خواستن باهام همدردی کنن و بخاطر این درد، غمشون رو باهام به اشتراک بزارن، درنتیجه چندقطره اشک از کنار چشمام اروم روی گونه ام سر خورد و پایین افتاد، این اشک ها به دور از چشم آرش نموند، به سمتم برگشت و با نگرانی گفت _خیلی درد میکنه؟ نگران نباش الان میرسیم! و بعد پاشو گذاشت روی پدال گاز و با سرعت بیشتری روند که من رو یاد پدرم و تصادفش انداخت، به سمتش برگشتم و صدایی که فقط خودم میشنیدم زمزمه کردم _مهم نیست! تروخدا آروم برو! میترسم که.. ادامه حرفم رو خوردم، اما درکمال تعجب آرش صدای زمزمه وارم رو شنید، چشماشو با کلافگی بست، آب دهنشو قورت داد و گفت _چرا مهمه! نمیخوام تنها عزیزان باقی مونده ام رو از دست بدم! با صدایی لرزون اما بلندتر از دفعه قبل گفتم _از دست... نمیدی! فقط... یه سوختگی... سادست! آروم برو... لطفا! با چشمایی گشاد شده از خشم که میشد داخلشون رگه های قرمزی رو مشاهده کرد بهم نگاه کرد و فریاد کشید _تو به این میگی سوختگی ساده!!؟ یارا زدی دستتو نابود کردی!! تا اومدم جوابشو بدم گوشی داخل جیبم لرزید، به یک طرف خم شدم و به سختی با دست سالمم گوشیم رو از داخل جیبم کشیدم بیرون که دیدم مامانم داره زنگ میزنه!! با تعجب یه نگاه به گوشیم انداختم یه نگاه به آرش که با عصبانیت زل زده بود به روبه روش، خطاب قرار دادمش و گفتم _آذینه! با اخم به سمتم برگشت که ادامه دادم _تو بهش گفتی؟ _نه! تا قبل از اینکه قطع بشه گوشی رو لمس کردم، تمام قوام رو جمع کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه جواب دادم _سلام با بغضی که داخل گلوش موج میزد گفت <سلام عزیز مادر! کجایی؟ دستت چیشده؟ چیکار کردی با خودت مادر!!؟> _چی.. چیز خاصی نیست! <وای خاک به سرم نکنن! دارید به سمت کدوم بیمارستان میرید؟ بگو سریع میام اونجا!> _نمیخواد بیا... نذاشت جملمو تموم کنم و با لحنی سرشار از عصبانیت فریاد زد _حرف نباشه!! سریع لوکیشن رو برام بفرست! و بدون اینکه منتظر من بشه، تلفن رو قطع کرد!! عجبا!! چه گیری افتادیم ما! اخم کردم و به آرش گفتم _تو بهش گفتی؟ آرش بدون اینکه بهم نگاه کنه با فکی قفل شده زمزمه کرد _نه، مگه مرض دارم سکتش بدم!؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر چهارشنبه سوری(پارت_۱۱_) پوف کلافه کشیدم و به صفحه کیلومتر شمار نگاه کردم، چشمام از تعجب گرد شد، به آرش نگاه کردم و تقریبا داد زدم _مردتیکه صد و نود تا سرعت داری!! آروم تر!! من طوریم نمیشه!! با همون نگاه خشمگینش برای چند ثانیه بهم خیره شد و آروم گفت _خفه! و بدون توجه به من با همون سرعتش به رانندگی ادامه داد! از اونجایی که بحث با آرش فایده نداشت، پس بیخالش شدم، دست سالممو دور مچ دست سوخته ام محکم گرفتم تا بلکه آروم تر بشه! چشمامو از درد دستم محکم بستم و منتظر شدم تا برسیم به بیمارستان! ده دقیقه بعد بلاخره رسیدیم و من بخاطر اینکه خدا بهمون لطف کرد و سالم رسیدیم نفس راحتی کشیدم، آرش رو به من کرد و گفت _دِ منتظر چی هستی! سریع پیاده شو! دست راستم سوخته بود، درنتیجه دست چپم رو به سمت دستیگره بردم و با فشار ارومی بازش کردم، پیاده شدم که شاسی بلندی کنارمون توقف کرد و همزمان باهاش یلدا و صدرا و صیام با هول و استرس پیاده شدن و به سمتم اومدن! باهمدیگه هم قدم شدیم و من بدون توجه به نگاه های نگران اون سه نفر وارد بیمارستان شدم، آرش با دو به سمت میز پذیرش رفت که اون خانم پشت میز با لباس سفید و مقنعه مشکی به سمت یه اتاق به ما اشاره زد، به همون سمتی که اشاره زده بود رفتیم و من روی یه تخت نشستم و منتظر شدم. _چیه؟ چرا اینجوری با ترحم بهم نگاه میکنین؟! صیما و صدرا با خجالت از من رو گرفتن و به سمت دیگه ای نگاه کردن اما یلدا با خشم بهم نگاه کرد و تند تند گفت _آخه من به تو چی بگم؟ ادم بشو نیستی نه؟ اخه کدوم خری ترقه کوفتی رو میگیره توی دستش!! ها؟؟ آخه من.... ادامه صحبتش با صدای مامانم قطع شد _چی؟؟ یارا ترقه گرفتی توی دستت!؟ با تعجب به مامانم که داخل چارچوب وایساده بود و نفس نفس میزد خیره شدم! با تعجب بهش خیره شدم و با تته پته گفتم _مامان... تو.. ت.. و اینجا... _ من چیکارت کنم؟ ها؟ از دست تو چیکار کنم آخه؟ اخرش سکتم میدی!! و بعد کف دست راستشو گذاشت روی قلبش و نالید. سراسیمه بدون توجه به چکیدن قطرات خون از دستم به سمت مامانم دویدم، دست سالمم رو گذاشتم روی شونش و گفتم _خوبی؟ مامان! مامان!! یلدا با ترس بهم خیره شده بود که فریاد زدم _یلدا! اینجا وایستادی چیکار!! بدو بگو پرستاری دکتری چیزی بیاد! بدووو یلدا سریع به سمت سالن بیرون دوید و رفت! صیام به طرفم اومد و گفت _یارا تو نگران نباش! بشین تا من برم دکتر بیارم! باشه؟! با اینکه دلم میخواست فحش نثارش کنم اما دلم نیومد، با نگرانی سرمو به علامت باشه تکون دادم، زیر بازو مامان رو با دست سالمم گرفتم که صدرا هم اومد کمکم و زیر اون یکی شونه مامانم رو گرفت، به کمک همدیگه نشوندیمش روی تخت. با نگرانی به مامانم خیره شدم که صورتش از درد جمع شده بود! لب زدم _مامان جان خوبی؟ یه مرد پیر با عینک گرد طبی و روپوش سفید وارد اتاقمون شد و گفت _مریض کدومتونید؟ صدرا اشاره ای به مامانم کرد و گفت _ایشون، قلبشون درد میکنه اون پیرمرد که موهاش فقط دایره سرش رو تشکیل میدادن به سمت مامانم اومد و بهش گفت _سلام حاج خانم لطفا دراز بکشید! از روی تخت بلند شدم و منتظر به پزشکی خیره موندم که یه سوالایی از آذین میپرسید و مامانم با بله و یا خیر جوابشو میداد، انقدر استرس قلبش رو داشتم که به دستم رو فراموش کرده بودم! آرش و یلدا و صیام وارد اتاق شدن، آرش سراسیمه به سمت مامان رفت و با نگرانی تمام پرسید _مامان! چیشده؟ حالت خوبه؟ _چیزی نیست پ.. آرش با چهره ای غضبناک به سمتم برگشت و نذاشت ادامه حرف مامان رو متوجه بشم! رنگ پوستش روبه قرمزی بود و چشماش از حدقه زده بودن بیرون!با سیلی محکمی که به گوش چپم برخورد کرد، نفهمیدم چیشد که روی زمین پرت شدم و با ناباوری به آرشی خیره بودم که انگشت اشارش به سمتم گرفته بود و چیزی رو فریاد میزد! گوش چپم سوت میکشید و به سختی توسط گوش راستم متوجه شدم که داد میزنه _ همیشه گند میزنی به همه چی! حال الان مامان تقصیر توعه! میفهمی؟؟فقط... فقط اگه یه تار مو ازش کم بشه من میدونم و تو! یلدا با اشک هایی که صورتش رو پر کرده بودن کنارم نشست و گفت _یارا.. یارا بلند شو.. و زد زیر گریه! صیام و صدرا بازوهای ارش رو گرفته بودن و التماسش میکردن که بیخیال بشه! اما آرش ول کن نبود! دوباره به سمتم خیز برداشت که توسط صیام و صدرا مهار شد، خودم رو همونطور نشسته کشیدم عقب و با چشمایی وحشت زده بهش خیره شدم و لب زدم _من.. من.. _خفه شو!! فقط بلدی.... _بسه پسر جان!! با فریاد اون پیرمرد آرش بلاخره دهنش رو بست که اون دکتر ادامه داد _چیزی نشده که پسر جان! حال مادرت خوب میشه! فقط یه چندتا قرص و دارو مینویسم که باید سروقت بخوره! نگران نباش! الان هم برو بیرون تا کمی اروم بشی! آرش و دوتا دوستاش با ناراحتی از اتاق خارج شدن، مامانم شوکه شده به آرش نگاه میکرد! البته حقم داشت! تاحالا هیچکدوممون این روی ارش رو ندیده بودیم! یلدا دست گرفت زیر شونه ام و با گریه گفت _بلندشو بلندشو یارا! آروم از جام بلند شدم که پرستاری وارد اتاق شد و پرسید _یارا امینی؟ سرمو تکون دادم و اروم گفتم _بله؟ پرستاره همینطور که ادامس داخل دهنش رو میجوید رو بهم گفت _بشین عزیزم، بشین روی این تخت تا دستتو پاسنمان کنم روی تخت مقابل مامانم نشستم و دستم رو به پرستار سپردم و دقیق به کاراش خیره شدم، اول یه گاز برداشت و ضدعفونی کرد و با ملایمت و ارامش به طوری که دردم نیاد خون های کف دستم رو پاک کرد، لب زد _عزیزم خیلی شانس اوردی! واقعا صدقه بده و خداروشاکر باش که انگشتات قطع نشده! خیلیا امشب اومده بودن اینجا و حداقل یکی از عضو هاشون رو از دست داده بودن! _آره! واقعا خدارو ممنونم! همینطور که داشت گاز های تمیز رو زوی زخمم میزاشت یخورده بهم نزدیک شد و لب زد _ببینم، این پسره که انقدر سرت داد میزد، شوهرته؟ دست بزن داره؟ میزنتت؟ میخوای ازش شکایت کنی؟ با این حرفش حسابی جا خوردم و زدم زیر خنده! مامانم با تعجب بهم نگاه میکرد! حتما فکر میکنه دیوونه شدم! خودم رو جمع کردم و با خنده ای روی صورتم جامونده بود گفتم _نه بابا! داداشمه! شوهر کجا بود؟! پرستار درحالی که میخندید، یه باند قهوه ای رنگ برداشت و شروع کرد به دور دستم پیچیدن و گفت _وای شرمنده! لبخند زدم و گفتم _اشکال نداره! _خب عزیزم کارت تمومه! فقط اگه درد داری بگم به دکتر برات مسکن بنویسه! صدای بم و گرفته آرش که دقیقا کنارم وایساده بود پرستار رو مخاطب قرار داد و گفت _خانم دکتر لطفا براش مسکن بنویس! از قیافش معلومه چقدر درد داره! خیلی دلم میخواست آرش کوفتی رو ضایع کنم اما جلوی زبونم رو گرفتم تا بره! پرستار درحالی که داشت از من جدا میشد روبهم کرد و اروم زیر گوشم زمزمه کرد _این داداش تو یه چیزیش میشه ها! انگشت اشاره ام رو به سمت مغزم گرفتم و دورانی چرخوندمش به معنایی که مغز داخل سرش نیست! _از یه خردادی مودی نباید بیش از این توقع داشت! واقعا راست میگم! اصلا علت اصلی این که من خونه اجاره کردم و تنهایی زندگی میکنم همین ارشه! درسته که این چهره اش رو تاحالا ندیده بودم و اولین بار بود! اما کلا روی مخمه و مقداری که میتونم تحملش کنم تقریبا صفره!! پرستار مهربون خندید و گفت _راستی اینو بگیر بزار گوشه لبت، کمی خون اومده. دستم رو بردم جلو و پنبه رو از دستش گرفتم و گفتم _ممنونم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر چهارشنبه سوری #پارت ۱۲ به سمت مامانم که همچنان روی تخت دراز کشیده بود رفتم و درکمال تعجب مردی رو دیدم که پشتش به من بود، مادرم رو خطاب داد و گفت _خوبی آنجلا؟ با کنجکاوی سریع نزدیکشون شدم تا ببینم کیه؟! اما همین که نزدکیشون شدم مامان چشم غره ای بهش رفت و واقعا نفهمیدم برای چی؟ _سلام یارا خانم! سهیل؟!! این اینجا چیکار میکنه!؟ _سلام! خوبید شما؟! _ممنون، دستتون بهتره؟ _بله مرسی! وایسا ببینم برای چی سهیل باید مامانمو آنجلا صدا بزنه؟ اصلا کی بهش خبر داده که ما اینجاییم؟ یلدا؟! مشکوک به یلدا که با عشق به سهیل خیره شده بود نگاه کردم، رفتم پیشش و آروم لب زدم _تو سهیل رو خبر کردی؟ _نه! _مامانتون بهم خبر دادن، منم نگران پا شدم اومدم! سهیل بود! چجوری صدامو شنید!؟؟ گلوم رو صاف کردم و گفتم _خیلیم عالی! زحمت کشیدید! و بعد به مامان نگاه کردم و بهش گفتم _مامان حالت خوب شد؟! اذین سرشو تکون داد، نیم خیز شد و گفت _خوبم دخترم! خوبم! در همین لحظه آرش بدون نگاه به من وارد اتاق شد، یه کسیه شامل قرص و سوییچ ماشینش رو روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی رفت!! عجب روزگاری شده! من باید قهر کنم!! اونوقت اون جا میزاره میره!؟! بچه پرو!! چقدر پرو! وای خدا الان سرمو میکوبم به دیوار!! صیام و صدرا داخل اتاق شدن و هردو اَزَمون خداحافظی کردن! صدرا از اتاق خارج شد اما صیام قبل از اینکه بره روبهم کرد و با خجالتی که از تمام وجودش مشخص بود گفت _واقعا متاسفم یارا! شرمندتم!! و بدون اینکه منتظر جواب از من باشه جاگذاشت و رفت!! عجبا!! مرد ها هم مردای قدیم! آخه آدم انقدر خجالتی؟؟ بنده خدا!! (خودم ورژن ۱): اگه منم بودم از خجالت اب میشدم!! زدی دست دختر مردم رو ناکار کردی معلومه که خجالتم میکشی!! وا!! چه ربطی به بنده خدا داره؟؟ من خودم مثل احمقا اون ترقه رو گرفتم داخل مشتم؟ (خودم ورژن ۲): ببینم چیزی مصرف کرده بودی؟ واقعا واقعا با چه فکری اون ترقه رو گرفتی؟ اَه من چه میدونم! کاریه که شده! دستم هنوز که هنوزه میسوخت و درد میکرد! چهرمو از دردش توی هم کشیدم که سهیل کیسه شامل قرص رو به دست گرفت و گفت _داخلش چندتا مسکن هست، بقیه قرص ها برای قلب مادرتونه، اشتباهی بجای مسکن نخورید! _ممنون! کیسه رو ازش گرفتم و به دنبال مسکن گشتم که بلاخره پیداش کردم، از بسته جداش کردم و بدون هیچ آبی پرتش کردم داخل دهنم. مامانم کفششو پوشید و باهمدیگه از اتاق زدیم بیرون که چشمم خورد به اون پرستار مهربون! سریع رفتم پیشش و گفتم _مرسی ازت! زحمت کشیدی! خداحافظ! لبخندی بهم زد و ازم خداحافظی کرد. سوییچ رو داخل دست سالمم چرخوندم و رفتم سمت ماشین که سهیل به سمتم اومد و گفت _یارا خانم شما که نمیتونید با این وضع دستتون رانندگی کنید! لطفا با ماشین من بریم! _دستتون درد نکنه! نمیشه که آخه ماشین ارش اینجا جا میمونه! _مشکلی نیست! فردا میایم دنبالش! مامانم روبه سهیل کرد و گفت _اشکال نداره سهیل جان! شما به همراه یلدا برید، یارا همیشه یه دستی رانندگی میکنه سهیل دربرابر مامان کوتاه اومد و گفت _چشم، هرجور شما صلاح بدونید! چشمکی به یلدا زدم و گفتم _خوش بگذره!! یلدا ریز خندید و به همراه سهیل به سمت جنسیس مشکی رنگش حرکت کردن. پشت فرمون نشستم و بعد از اینکه اذین روی صندلی شاگرد نشست پامو گذاشتم روی پدال گاز، مامان وحشت زده بهم خیره شد و فریاد کشید _یارا!! به وال... اگه تند بری!! دوباره میخوای سکتم بدی!! به صفحه کیلومتر نگاه انداختم که صد و پنجاه رو نشون میداد، توی دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم ( آرش جونت رو ندیدی که صد و نود تا میرفت!) _یارا!! با تو ام!!! ترسیده از اینکه مامان دوباره حالش بد بشه، سرعتمو تا صد آوردم پایین، به نیمرخش نگاه کردم و گفتم _عالیجناب الان خوبه؟! نفسش رو فوت مانند داد بیرون و گفت _خوبه، ولی اروم تر!! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر چهارشنبه سوری #پارت ۱۳ ماشین رو خاموش کردم، رو به مامانم که با علامت سوال بزرگی بهم خیره شده بود کردم و گفتم _الان میام! از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل سوپری یه لیموناد،یه رانی هلو و یه انرژی زا گرفتم و اومدم بیرون، داخل ماشین نشستم و راه افتادم، مامان بهم نگاه کرد و گفت _چرا لیموناد گرفتی؟ آرش که خونه نیست!؟ (خودم ورژن ۱): ببینم تو عقل توی سرت نیست؟ یارو زده توی گوشت! انوقت تو براش آبمیوه موردعلاقشو میگیری؟! مهم نیست! چون من توانایی قهر کردن و کینه به دل گرفتن ندارم!! دلم نیومد براش نگیرم! همینطور که داخل کوچه پیچیدم، به سمت مامان برگشتم و گفتم _اشکال نداره براش میزارم داخل یخچال، هروقت دلش خواست بخوره! آذین آهی کشید و گفت _باشه آذین، اون هیچوقت توی دعواهای من و آرش دخالت نمیکرد! حتی اگه همدیگرو تا سرحد مرگ میزدیم بازم هیچی نمیگفت و حق رو به هیچکدومِمون نمیداد!! دلش نمیخواست آرش احساس بدی بهش دست بده!! آذین واقعا میخواست به ارش بفهمونه که براش مثل پسر واقعیشه و هیچ فرقی با من نداره! و خب خوشحالم که آرش، آذین رو مثل مادر واقعیش میدونه! اینو امشب بهم ثابت کرد! شاید ازش دلخور باشم، اما حق با آرشه! اگه من حواسم رو جمع میکردم، مامان قلبش درد نمیگرفت! درسته که هیچی نبود! اما اگه یک درصد اتفاقی براش میفتاد چی؟ حتی تصورش هم برام وحشتناکه!! و این تصور برای ارش که هم مادرشو از دست داده هم پدرش، صدبرابر وحشتناک تر از منه!! حتی فکر بهش هم مو به تنم سیخ میکنه! یه گوشه ای داخل کوچه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم، سوییچ رو به طرف ماشین گرفتم و قفلش کردم، آذین کلید رو انداخت داخل خونه و در رو باز کرد و وارد شد، منم پشت سرش رفتم و در خونه رو بستم، از حیاط کوچیک و باغچه ای که با گل نرگس پر شده بود عبور کردم و از چند تا پله ورودی بالا رفتم، اما قبل از اینکه وارد خونه بشم، چند دقیقه سکوت کردم و برگشتم به طرف باغچه، از طرفی بوی گل های نرگس تازه شکفته شده و از طرفی نور مهتاب ماه فضای دل انگیزی رو رقم زده بود، باد خنکی وزید و علاوه بر گل های داخل باغچه، گونه سیلی خورده منم رو نوازش داد،لبخندی زدم، چشمام رو بستم و کمی اون عطر خوش رو استشمام کردم، انگار که از حقیقت این دنیا کمی دور شده بودم! همین چند دقیقه کوتاه واقعا حالم رو عوض کرد! _یارا!! بیا تو مادر! _باشه اومدم! رفتم داخل و در ورودی رو بستم که مامان با اون پیرهن بلند و گل گلی اش به روم لبخند زد و گفت _ شام خوردی؟ همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم _نه _پس بشین که برات یه چیزی بیارم بخوری! درب فلزی انرژی زا رو باز کردم داخل یه لیوان ریختم، چند تیکه یخ رو وارد لیوان کردم که صدای ( شلپ) اومد، روبه مامان کردم و گفتم _نه مامان نمیخواد! فقط میخوام بخوابم! کمی از انرژی زا رو خوردم که واقعا حالم رو جا آورد! آخیش کوتاهی گفتم که مامان گفت _اینجوری که نمیشه مادر! رنگ به رو نداری! لبخندی به مهربونیش زدم، رفتم روبه روش وایسادم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم _نمیخواد مرسی عزیزم! اذین اهی کشید و گفت _باشه، فقط پیش خودم بخواب! شب تنهایی میترسم! با ابروهایی بالا رفته پرسیدم _آرش شبا پیشت میخوابه؟ _آره! باشه ای گفتم و به سمت انتهای هال رفتم، دوتا اتاق وجود داشت یکی سمت چپ هال و اون یکی اتاق سمت راست، اتاق سمت راست برای مادرم و پدرم و اتاق سمت چپ برای آرش! وارد اتاق سمت راستی شدم و خودم رو با خستگی پرت کردم روی تخت دو نفره ای که یه روزی برای زوجی بود! اما حالا تبدیل شده بود به تخت مادر فرزندی! پوف کلافه ای کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا ساعت برای صبح کوک کنم، البته هیچوقت با این الارم ها بیدار نمیشدم اما خب امتحانش ضرر که نداره! داره؟ همین که گوشیم رو برداشتم نوتیف پیام یلدا اومد، رفتم داخل چت و دیدم که نوشته ( سلام، یارا خوبی؟ دستت بهتره؟ خدا لعنت نکنه اون ارش و دوستاش رو!!) بدون اینکه صبر کنه جواب پیامش رو بدم نوتیف بعدی سریع اومد (دیدی بهت گفتم! بهت گفتم این ارش دوستاش روان پریشن! دیدی بهت گفتم اخرش کارمون به اورژانس میکشه!؟) همینجوری تند تند نوتیفش بالا میومد برام! (اصلا تو چجوری دهن اون صیام و ارش رو سرویس نکردی؟! من در تعجبم والا!! تو که همیشه با مشت های نازنینت دهن مردم رو نوازش میکردی؟!) (چرا یه مشت حوالی اون آرش پدس.. استغفرال... مثل اوشکولا فقط نگاش کردی!! یا اون صیام روانی که ترقه به سمتت انداخت!! وای خدا الان دیوونه میشم!!) از حرص خوردنش خندم گرفت، جواب پیامشو دادم و گفتم (سلام یلدا، با سهیل جون خوش گذشت!؟ آره دستم خوبه، چی میگی دوست من؟ مشت بزنم به کی؟ به آرش و دوستش؟ اصلا انقدر از کار ارش شوک زده شدم که توان هیچکاری نداشتم! چه برسه به مشت زدن! ولی خداییش دلم میخواست یه لگد به صیام جان بزنم! ولی روم نشد!) در عرض ثانیه جوابم رو داد و نوشت (کی؟ تو؟ تو روت نشد؟ شوخی نکن یارا!!) (به جون تو روم نشد، وگرنه میرفتم سراغش!) خمیازه ای طولانی کشیدم، حسابی خسته و کوفته بودم پس قبل از اینکه یلدا چیزی بنویسه نوشتم (یلدا دارم از خواب میمیرم من رفتم فعلا) گوشیمو به گوشه ای پرت کردم، خودم رو کشیدم یه گوشه ای از تخت تا جا برای اذین هم باشه، جنین وار توی خودم جمع شدم و در عرض دوثانیه به خواب رفتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری