رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت نود و نه

 

***

با اخم‌هایی درهم نگاهی به شکوهی کرد و گفت:

- آقای شکوهی، قسط چی؟ درسته ما قرار بود حق‌الوکاله شما رو به صورت قسطی بهتون بدیم. خیلی ممنون از این که قبول کردین، ولی شما چی کار کردین؟ نه نیکا با قید وثیقه آزاد شد و نه اتهام قتل ازش برداشته شد. و هر روز شاهد شواهد جدیدی هستیم که میاد و می‌گه خواهر من قاتله، در صورتی که این‌طور نیست.

شکوهی با عصبانیت دست‌هایش را به هم قلاب کرد و گفت:

- چی می‌گی خانم نادری؟ من باید چی کار می‌کردم برای خواهرتون؟ چه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم؟ این که من پروندهٔ خواهرتون رو قبول کردم، فقط و فقط به خاطر اصرارهای شما و مادرتون بود. خواهر شما هیچ همکاری نمیکنه. اصلاً من حتی دیگه خودم شک دارم شاید خواهرتون واقعاً قاتله. تنها کسی که اطمینان به این داره که نیکا قاتل نیست، شما و مادرتون هستین. تمام شواهد بر علیه نیکاست. حتی خود خواهرتون هم حرفی نمی‌زنه.

یکتا همین که خواست صحبت کند، وکیل دستش را به نشانهٔ سکوت جلویش گرفت و گفت:

- گوش کنین خانم نادری. من از چی باید دفاع بکنم واقعاً؟ درک می‌کنم. شما به من گفتی که خواهرتون به اون خونه نرفته. من حرف شما رو قبول کردم. گفتم با وجود این که خواهرتون سکوت می‌کنه و همکاری نمی‌کنه، حداقل شما شناخت کافی روی خواهرتون دارید. مادرتون شناخت کافی روی دخترش داره. درست دارید می‌گید. ولی اصلاً این‌طوری نبود. اثر انگشت خواهرتون دقیقاً داخل خونه، کنار جنازه پیدا شده. تار موی خواهرتون داخل خونه پیدا شده. دوربینا ورود و خروج خواهرتون رو ضبط کردن. و باید به عرضتون برسونم که امروز بازپرس یه مدرک جدیدی پیدا کرده که نشون می‌ده خواهر شما قاتله.

یکتا با ابروهای بالا پریده، دهان باز کرد:

- یه مدرک جدید؟ یعنی چی آقای شکوهی؟ چه مدرک دیگه‌ای پیدا شده؟

شکوهی نفس عمیقی کشید و دستی در موهایش کشید و با لحنی که سعی می‌کرد آرام‌تر از چند دقیقه قبل باشد، گفت:

- ببینید خانم نادری، بازپرس درخواست داده بوده که گوشی رامین و نیکا چک بشه. ببینن پیام و اطلاعاتی بینشون رد و بدل شده یا نه. ارتباطش رو می‌خواستن کشف کنن. من به بازپرس گفته بودم که نیکا یک ماه گوشی نداشته، اصلاً نمی‌تونه ربطی به این قضیه داشته باشه. اما بازپرس کار خودشون رو انجام دادن و گوشی‌ها رو بررسی کردن و متوجه شدن که خواهر شما نیکا…با یه موبایل دیگه‌ای با آقای رامین ارتباط داشته. یعنی در اصل متوجه شدن که بله، یک ماه خواهرتون با خط خودش دیگه ارتباطی با رامین نداشته، ولی دقیقاً از زمانی که گوشی خواهرتون توسط مادرتون گرفته شد و ارتباط با سیم‌کارت که به نام خود خواهرتون بوده قطع شده، متوجه می‌شن که از همون موقع با یه سیم‌کارتی که به نام خود رامین بوده، به رامین پیام داده می‌شده و از پیام‌ها متوجه شدن که این خط دست خواهرتون، نیکا بوده.

یکتا با ابروی بالا پریده و شوکه شده گفت:

- چی داری می‌گی آقای شکوهی؟ اشتباه متوجه شدن؛ آبجی من یه دونه گوشی بیشتر نداشت، اونم مادرم گرفته بودش و تو اون یک ماه اصلاً نه من، نه مادرم ندیدیم گوشی تو دست نیکا باشه. چطوری سیم‌کارت رامین دستش بوده؟ چجوری وقتی گوشی نداشته، چطوری می‌خواسته با رامین در ارتباط باشه؟

شکوهی سری تکان داد و گفت:

- نمی‌دونم. اینو باید خواهرتون جواب بده که متاسفانه با سکوتش داره همه‌چیز رو خراب می‌کنه. و باید بهتون بگم من دیگه واقعاً کاری از دستم برنمیاد برای خواهرتون هیچ‌طوری نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. اگر به همین منوال بخواد پیش بره، متاسفانه باید بگم که باید منتظر…حکم قصاص خواهرتون باشید.

یکتا با چشمانی اشکی از دفتر وکیل خارج شد. چند قدمی از دفتر دور نشده بود که بغضش شکست و شروع به گریه کردن کرد. آنقدر اشک‌هایش شدید بود که توان ایستادن بر روی پاهایش نداشت و پاهایش لرزید و نشست. هرکس رد می‌شد نگاهش می‌کرد، اما بی‌اعتنا نشسته بود و تنها کاری که انجام می‌داد اشک ریختن بود. فقط گریه می‌کرد. آنقدر آنجا نشست و گریه کرد تا اشک‌هایش دیگر خشک شدند و جای برای باریدن نداشتند. دستی به صورت خیسش کشید و ایستاد.

باید کاری می‌کرد. قدم برداشت. همین‌طور که راه می‌رفت و در حال فکر کردن و چاره برای خواهرش بود، گوشی‌اش را برداشت و تماسی با شکوهی گرفت:

- سلام آقای شکوهی، یه درخواستی ازتون داشتم. می‌خواستم اگر می‌شه، شمارهٔ تلفن خانوادهٔ رامین، یا آدرس خونه‌شون رو برام پیدا کنین.

شکوهی قبول کرد و گفت برایش اس‌ام‌اس می‌کند.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 106
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • فاطیما هاشمی

    107

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: سیده فاطیما هاشمی ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه:    دختری خودساخته و مستقل، سال‌ها با درد و رنج‌های زندگی‌اش دست‌وپنجه نرم کرده و برای ر

#پارت یک   در حالی که درِ عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. گرمای داخل ماشین از همان لحظه‌ی ورود به صورتش خورد و باعث شد لحظه‌ای چشم‌هایش را ببندد.

#پارت دو   رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک

#پارت صد

 

چند دقیقه‌ای از تماسش نگذشته بود که صدای پیامک گوشی‌اش بلند شد.

تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید و به پیامی که شکوهی داده بود نگاه کرد:

- آدرس خونهٔ کامرانی رو نتونستم پیدا کنم، اما این آدرس محل کار برادر رامین هست. امیدوارم بتونه کمکتون کنه.

بی‌معطلی نگاهی به آدرس کرد و فوری تاکسی اینترنتی گرفت و به آدرسی که شکوهی داده بود رفت.

هزینهٔ تاکسی را پرداخت کرد و از ماشین پیاده شد.

چند لحظه‌ای مقابل ساختمان ایستاد و نگاهی به نمای بلند و شیشه‌ای آن انداخت. ساختمان بیشتر شبیه یک مجموعهٔ اداری مدرن بود و رفت‌وآمد آدم‌هایی که با عجله وارد و خارج می‌شدند، نشان می‌داد شرکت‌ها و دفترهای مختلفی در آن فعالیت داشتند.

آدرس را دوباره از داخل گوشی‌اش باز کرد و شمارهٔ طبقه را با آنچه روی تابلو کنار ورودی نوشته شده بود، تطبیق داد. بعد وارد ساختمان شد.

نگهبان ورودی با نگاه کوتاهی او را برانداز کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. یکتا وارد آسانسور شد و دکمهٔ طبقهٔ مورد نظر را فشار داد.

چند لحظه بعد، با باز شدن در آسانسور از آن بیرون آمد. راهروی نسبتاً خلوتی مقابلش قرار داشت. چند قدم جلو رفت و ناگهان چشمش به تابلوی طلایی‌رنگی افتاد که روی دیوار کنار یک در شیشه‌ای نصب شده بود.

مؤسسهٔ حقوقی عدالت‌گستر رهام

ابروهایش از تعجب بالا رفت.

نگاهش چند ثانیه روی اسم ماند. تا آن لحظه نمی‌دانست برادر رامین صاحب یک مؤسسهٔ حقوقی است. دوباره آدرس را در گوشی‌اش نگاه کرد و مطمئن شد اشتباه نیامده است.

آرام به سمت در رفت و وارد مؤسسه شد.

فضای داخل، رسمی و شیک بود. چند صندلی در قسمت انتظار قرار داشت و پشت میز روبه‌روی ورودی، زن جوانی مشغول کار با کامپیوترش بود. با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بلند کرد و نگاه را به او دوخت.

- سلام، بفرمایید.

یکتا چند قدم جلو رفت و مقابل میز منشی ایستاد.

- می‌خوام با آقای کامرانی صحبت کنم.

منشی دستش را از روی کیبورد برداشت و با دقت نگاهش کرد. دوباره نگاهی به صفحهٔ مانیتورش انداخت و بعد نگاهش کرد.

- وقت قبلی دارید؟

یکتا سرش را به نشانهٔ منفی تکان داد.

- نه، ولی موضوع مهمیه. باید حتماً با خودشون صحبت کنم.

منشی اشاره‌ای به مبل‌های روبه‌رویش کرد و با خوش‌رویی گفت:

- تشریف داشته باشید. آقای کامرانی فعلاً مراجعه‌کننده دارن.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و یک

 

بی‌آنکه چیزی بگوید، به سمت مبل رفت و بر رویش نشست. بی‌حوصله نگاهش را از فضای مؤسسه گرفت و رمز گوشی‌اش را وارد کرد. حوصله نداشت و کلافه بود. نمی‌دانست چه‌کار کند. دلش می‌خواست دوباره گریه کند، ولی نه جایش بود و نه دیگر جانِ اشک ریختن را داشت.

گالری‌اش را باز کرد و به عکس‌های دونفرهٔ خودش و نیکا نگاه کرد. بعضی جاها شکلک درآورده بود و بعضی جاها عادی ایستاده بود. تعدادی از عکس‌ها هم خنده داشت و از آن ژست‌های ادایی گرفته بود.

بغضش گرفت و ناخودآگاه لبخند زد. هر عکسی که می‌دید، خاطرات به ذهنش هجوم می‌آوردند.

آنقدر غرق عکس و خاطرات و درگیری خود با بغض لجوجش شده بود برای اشک نریختن که متوجه خروج مراجعه‌کننده و صدا زدن‌های منشی نشده بود:

- خانم، حالتون خوبه؟

با صدای منشی از خاطرات به بیرون پرت شد و با گیجی گفت:

- بله؟

منشی نگاهی به چهرهٔ بی‌روح یکتا انداخت. لیوان آبی ریخت و از پشت میزش خارج شد و مقابل یکتا گذاشت:

- چند بار صداتون کردم برید پیش آقای کامرانی، اما متوجه نشدید. حالتون خوبه؟

یکتا نگاهی به لیوان آب مقابلش انداخت و بعد به چهرهٔ منشی چشم دوخت و بدون اینکه جواب سوال منشی را بدهد، با صدای گرفته‌ای گفت:

- مراجعه‌کنندشون رفتن؟ الان می‌تونم برم داخل؟

منشی دستش را به طرف اتاق کامرانی دراز کرد و گفت:

- بله، بفرمایید.

یکتا تشکر زیرلبی کرد و کیفش را بر روی دوشش انداخت. به سمت اتاق کامرانی رفت و پشت در ایستاد. چند نفس عمیق کشید و دست لرزانش را بالا آورد. انگشت اشاره‌اش را دولا کرد و چند ضربهٔ آرام به در وارد کرد.

صدایش را شنید:

- بفرمایید.

دستش را مشت کرد تا لرزشش را کنترل کند. دستگیرهٔ در را گرفت و به سمت پایین کشید. آرام وارد اتاق شد و برادر رامین را نگریست که پشت میز نشسته و سرش پایین است.

درب اتاق را پشت سرش بست:

- سلام.

آنقدر صدایش آرام بود که خودش هم به‌زور شنیده بود.

کامرانی سرش را بالا آورد و با دیدن یکتا جا خورد. اخم‌هایش را در هم کشید و منتظر نگاهش کرد.

یکتا وقتی سکوت کامرانی را دید، آب دهانش را قورت داد و بند کیفش را محکم در مشتش گرفت و با صدایی لرزان گفت:

- می‌تونم… بشینم؟

کامرانی کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید و با اکراه اشاره‌ای به مبل‌های مقابلش کرد، بدون اینکه حرفی بزند.

کاملاً مشخص بود که از حضور یکتا آنجا ناراضی است و به اجبار سکوت کرده.

آخرین باری که یکتا کامرانی را دیده بود، در مراسم ختم رامین بود. مادرش گفته بود برای ختم رامین بروند و هرچه یکتا مخالفت کرده بود، گوش نداده بود. آخر هم در مراسم، مادر رامین آن‌ها را دیده بود و تا توانسته بود جیغ کشیده و نفرین‌شان کرده بود. برادر رامین هم با تشر و عصبانیت آن‌ها را از مراسم بیرون کرده بود.

- خانم نادری، چرا اومدید اینجا؟ اگر حرفی ندارید، لطفاً برید بیرون.

یکتا دستان یخ‌زده‌اش را در هم قفل کرد و چهرهٔ اخم‌کردهٔ کامرانی را نگریست. سکوتش طولانی شده بود و کامرانی را عصبی کرده بود. دهان گشود و تمام تلاشش را کرد تا لرزش صدایش را پنهان کند و محکم سخن بگوید:

- نه، نیومدم اینجا که ساکت باشم. فکر کنم خودتون بدونید می‌خوام راجب چه مسئله‌ای باهاتون…

قبل از اینکه جمله‌اش را کامل کند، کامرانی میان حرفش پرید و با لحن سردی گفت:

- بله، می‌دونم. اومدی درمورد خواهرتون صحبت کنی، خب؟

خیلی واضح گفته بود: مقدمه‌چینی را تمام کن، اصل مطلب را بگو و اینجا را ترک کن. مودبانه گفته بود «گمشو».

هر لحظه دیگر بود باید اخم می‌کرد و تشر می‌زد. همانند خودش حرف می‌زد، اما چه می‌کرد؟ دستش زیر سنگش بود و مجبور به تحمل و سکوت بود.

- بله، می‌خوام راجب خواهرم باهاتون صحبت کنم. آقای کامرانی، من تا حدودی از رابطهٔ نیکا با برادرتون خبر داشتم و می‌دونستم از رامین خوشش میاد. آقای کامرانی، نیکا وقتی دستگیر شد هجده سالش بود، الان نوزده سالشه. یک سال از عمرش رو توی زندان گذرونده. سنی نداره واسه اینکه اونجا باشه. من نمی‌دونم چی شده و کی با داداشتون خصومت داشته و چرا الان همه‌چیز داره می‌فته گردن نیکا. ولی حاضرم قسم بخورم کار خواهر من نیست. اون آدم این کارا نیست. حتی از ترسش اصلاً حرف نمی‌زنه. تو رو خدا رضایت بدید، آبجی من از زندان بیاد بیرون، این قضیه تموم بشه.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و دو 

 

چه شد؟ او که می‌خواست محکم صحبت کند، پس چرا حالا صدایش می‌لرزید و بغض داشت؟ التماس‌هایش هم به کنار، کم مانده بود همانجا زانو بزند و به پای کامرانی بیفتد.

در تمام مدت، کامرانی در سکوت به او خیره شده بود و گذاشته بود حرفش را تمام کند. سر خودکارِ روان‌نویسی که در دست داشت را بست و به روی میز پرت کرد. به پشتی صندلی چرخ‌دارش تکیه زد و با صدای آرامی گفت:

- خواهرت یک ساله تو زندانه؟ ای وای، ناراحتی؟ تولد نوزده سالگیش رو اونجا واسش جشن گرفتی؟

بعد خودش را با خشم به روی میز دولا کرد و انگشت اشاره‌اش را به سمت یکتا گرفت و با دندان‌های کلیدشده غرید:

- داداش من که یک ساله زیر خاکه چی؟ واسه اون زود نبود بره زیر خاک؟ واسه آبجیت پاپوش دوختن؟

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

- هه، پاپوش! جلوی خواهرت رو می‌گرفتی با هر پسری پا تو هرجا نزاره که بقیه رو بدبخت نکنه.

دوباره تکیه به پشتی صندلی‌اش داد و با جدیت گفت:

- نتونستی جلوی خواهرت رو بگیری، حالا هم باید تاوان کارش رو بده. رضایتی در کار نیست، خانم. بفرما بیرون.

به صورت بهت‌زدهٔ یکتا نگاه کرد که هنوز آنجا نشسته بود و او را نگاه می‌کرد. با عصبانیت محکم کف دستش را بر روی میز کوبید که صدایش باعث پریدن یکتا شد. بعد انگشت اشاره‌اش را به سمت در اتاق گرفت و با داد گفت:

- بهت گفتم بیرون! بفرما بیرون خانم!

نفسش گرفت. بغض اجازه نداد دیگر حرفی بزند. کیفش را چنگ زد و در اتاق را باز کرد. از جلوی چشمان متعجب منشی گذشت و سریع از مؤسسه خارج شد. تمام تلاشش را کرده بود تا زمانی که در آن ساختمان است، اشکش سرازیر نشود. از آسانسور خارج شد و با قدم‌های بلند و سریع پا از ساختمان بیرون گذاشت و به یک‌باره بغضش شکست و به‌زیر گریه زد.

خودش را آماده کرده بود برای هر نوع رفتاری، برای هر نوع واکنشی. هزاران بار با خودش گفته بود: «عزا دارد، الان در چشم کامرانی با دشمن فرقی نمی‌کند. باید کنار بیاید، تحمل کند، به خاطر نیکا!»

اما چه می‌کرد؟ غرور داشت و عزت نفس. نمی‌توانست تحمل کند کسی این‌گونه سرش داد بزند و خواهرش را «خراب» خطاب قرار دهد.

صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. کیانوش بود. ایستاد و دستی به صورتش کشید. چند نفس عمیق کشید تا خودش را کنترل کند. دکمهٔ اتصال را زد و تلفن را بر روی گوشش گذاشت:

- سلام به عشق خودم، چطوری جیگر‌بلا؟

در حالی که چانه‌اش می‌لرزید، با صدایی که سعی می‌کرد گرفته نباشد، گفت:

- سلام، خوبم. تو چطوری؟

چند ثانیه‌ای صدایی نیامد و بعد کیانوش با لحنی که دیگر نشاط اولیه را نداشت، گفت:

- یکتا، چی شده؟

یکتا دستش را بر روی دهانش گذاشت و فشار داد تا صدای گریه‌اش بلند نشود. نفس عمیقی کشید:

- هیچی عزیزم، چیزی نشده.

کیانوش با تشر و صدایی جدی گفت:

- یکتا، به من دروغ نگو! بعد این همه مدت من تورو نشناسم باید برم بمیرم؟ بهت می‌گم چی شده؟ گریه کردی؟

دیگر نتوانست بیشتر از این خودش را کنترل کند و صدای گریه‌اش بلند شد. کیانوش سکوت کرده بود و تنها یک چیز را گفت:

- کجایی؟

یکتا با گوشهٔ شالش آب بینی‌اش را گرفت و آدرس را برایش گفت.

- خیلی خب، جایی نرو. الان میام.

تماس را قطع کرد و همانجا جلوی پله‌های مغازه‌ای نشست و دوباره اجازه داد اشک‌هایش بریزد. دیگر برایش عادی شده بود اشک ریختن جلوی دیگران. جدیداً باید تحقیر شدن را هم تحمل می‌کرد و برایش عادی می‌شد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سه

 

برای اینکه دیگر بیش از این سنگینی نگاه مردم را تحمل نکند، سرش را روی دوزانوهایش گذاشت و دست‌هایش را دور پاهایش حلقه کرد و اجازه داد اشک‌هایش روان شوند.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که با احساس گرمی دستی روی شانه‌اش، با ترس از جا پرید و سرش را بالا آورد. با دیدن چهرهٔ کیانوش مقابلش، تعجب کرد و دهان گشود:

- چقدر زود اومدی!

کیانوش بازویش را گرفت و از روی پله بلندش کرد؛ مجبورش کرد بایستد. دستانش را دور شانه‌هایش حلقه کرد و او را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه کرد:

- زمانی که ببینم تو ناراحتی، مگه می‌تونم زود نیام؟

یکتا را از آغوشش بیرون آورد و به سمت موتورش هدایتش کرد. او را بر پشت موتور نشاند و خودش هم نشست. موتور را روشن کرد و شروع به حرکت کرد.

حرفی بینشان ردوبدل نشد. یکتا هم در سکوت پشت سرش نشسته بود. کیانوش آرام می‌راند و کمی در خیابان دور زد. اشک‌های یکتا آرام خشک شد.

جلوی کافه‌ای ترمز کرد و پیاده شدند. پشت یکی از میزها نشستند. پیشخدمت سریع مقابلشان آمد و گفت:

- چی میل دارید؟

کیانوش که خوب می‌دانست یکتا چه چیزی دوست دارد، بدون اینکه اجازه دهد چیزی بگوید، سریع گفت:

- برای من قهوه و برای ایشون کیک شکلاتی.

دستانش را به هم حلقه کرد و منتظر به یکتا چشم دوخت. فکر می‌کرد زمان مناسبی به او داده است تا با خودش خلوت کند و حالا باید بگوید برای چه گریه می‌کرد.

کمی خیره نگاهش کرد و زمانی که دید قصد ندارد سکوت را بشکند، خودش پیش‌قدم شد:

- خانمم، نمی‌خوای بگی برای چی گریه می‌کردی؟

یکتا چند ثانیه خیره به صورت کیانوش شد. بعد آرام سرش را پایین انداخت و با انگشتان دستش بازی کرد و در حالی که من‌من می‌کرد، گفت:

- شکوهی پریشب بهم پیام داد، گفت برم پیشش، می‌خواد باهام حرف بزنه. رفتم، امروز دیدمش.

کیانوش کنجکاو گفت:

- خب؟ چی کارت داشت؟

لبانش را تر کرد و به‌آرامی ادامه داد:

- گفت حق‌الواکالش رو می‌خواد قرار بود قسطی بهش بدم

کیانوش که منظور یکتا را اشتباه متوجه شده بود، دستش را روی دستان یکتا گذاشت و به‌آرامی فشار داد:

- به خاطر قسطش گریه می‌کردی؟ خب چرا به من نگفتی؟ اگه کم داشتی، به من می‌گفتی. اصلاً حتی نیاز نبود تو بخوای پول قسط اون رو بدی. خودم همه‌ش رو می‌دادم. چرا دیگه گریه کردی؟ این‌قدر من رو غریبه دونستی؟

یکتا سرش را به چپ و راست تکان داد:

- نه… بحث حق‌الوکاله نیست. الان اصلاً بحث پول نیست. رفتم باهاش صحبت کردم، گفتم که کاری برای نیکا نکردی. یک ساله که الان تو زندانه و حتی با وثیقه هم نتونستیم آزادش کنیم. و خیلی راحت آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت که…

به اینجای حرفش که رسید، صحبتش را نیمه‌تمام گذاشت.

کیانوش دست یکتا را تکان داد:

- چی شده، یکتا؟ شکوهی چی گفت؟ حرف بزن دیگه.

نفس عمیقی کشید:

- هیچی… بهم گفت دوباره یه مدرک جدید پیدا شده، اینکه نیکا واقعاً قاتله.

بغضش را خورد و دوباره ادامه داد:

- باورت می‌شه شکوهی بهم گفت اعتماد نداره به حرفامون؛ گفت اگه پروندهٔ نیکا رو گرفته، فقط به خاطر من و مامانم بوده که فکر کرده نیکا رو می‌شناسیم.

نگاهش را از دستان قفل‌شدهٔ خودش و کیانوش بالا کشید و به چهرهٔ او دوخت:

- حتی اومد بهم گفت با شواهدی که بازپرس داره پیدا می‌کنه، اطمینان داره که نیکا واقعاً قاتله و ما داریم دوندگی الکی می‌کنیم.

بعد تکه‌خنده‌ای کرد و دوباره با چشمان اشکی به چهرهٔ کیانوش نگاه کرد:

- باورت می‌شه، کیانوش؟ داره می‌گه نیکا واقعاً قاتله.

اخم‌های کیانوش در هم رفت.

یکتا ادامه داد:

- ما هر کاری می‌کنیم الکیه. یعنی باید من منتظر باشم ببینم کی خواهرم رو می‌خوان اعدام کنن.

اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- من نمی‌تونم تحمل کنم. این وکیله رو عوض می‌کنم. کل حق‌الوکاله‌شون رو می‌دم، هرجوری که باشه. شده کلیه‌م رو بفروشم، یه وکیل دیگه می‌گیرم. نیکا نباید اون داخل بمونه.

کیانوش، بدون اینکه چیزی بگوید، دست‌های یکتا را محکم‌تر گرفت و به جلو خم شد. در چشمانش زل زد و گفت:

- خانم من، نشستی واسه حرف یه وکیل گریه می‌کنی؟ اصلاً شاید اون کارش رو بلد نیست. گله کردن نداره که. به قول خودت می‌گردیم یه وکیل بهتر پیدا می‌کنیم. نیازی هم نیست تو فکر پولش باشی. من هرجور که باشه جور می‌کنم، پول وکیل رو می‌دم. ما نیکا رو از اونجا میاریم بیرون، دیگه غصه نخور.

و بعد بوسه‌ای پشت دستش کاشت.

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و چهار

 

یکتا دستانش را از میان انگشتان کیانوش خارج کرد و دست به چشمانش کشید و با آه گفت:

- کیانوش، چی می‌گی؟

دوباره چشمانش را مالید و با سردرگمی دستی به ریشهٔ موهایش برد و سرش را فشار داد و آهی کشید:

- چی می‌گی، کیانوش! چرا نشستم خودم رو دارم اینجا گول می‌زنم؟ پای قتل وسطه. هر مدرکی که داره پیدا می‌شه، فقط و فقط دال بر اینه که نیکا قاتله. اثر انگشت، تار مو، موبایل، هرچی که هست، انگشت اتهام رو به سمت نیکا می‌بره. هرچند تا وکیلم عوض بکنم، تا زمانی که نیکا سکوت کرده و حرف نمی‌زنه و واقعیت رو نمی‌گه، هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم.

کلافه‌تر از این حرف‌ها بود. مغزش به هم ریخته و آشفته بود. نمی‌توانست درست فکر کند. در حالی که ذهنش پر از هزاران فکر ریز و درشت بود، حواسش نبود که چه می‌گوید. به نقطه‌ای خیره شده بود و آرام زمزمه کرد:

- به شکوهی گفتم آدرس خونهٔ رامین رو بهم بده.

کیانوش با ابروهای بالا‌رفته، متعجب نگاهش کرد:

- چی؟ چیکار کردی؟

یکتا نگاهش را از آن نقطهٔ نامعلوم که خیره شده بود گرفت و به چشمان کیانوش دوخت:

- به شکوهی گفتم…

همین که خواست حرفش را کامل کند، پیشخدمت آمد و سفارش‌ها را روی میز گذاشت. یکتا سکوت کرد و منتظر شد تا پیشخدمت برود.

کیانوش با اخم‌هایی درهم، به قهوهٔ روی میز خیره نگاه کرد و بعد چشم به صورت یکتا دوخت:

 - خوب، می‌گفتی به شکوهی چی گفتی؟

یکتا که حالت عصبی کیانوش را دید، لبش را گاز گرفت و چنگال را برداشت و شروع کرد کیکش را به تکه‌های کوچک تقسیم کردن:

- به شکوهی گفتم آدرس خونهٔ رامین رو بده، ولی نتونست برام پیدا کنه. به جاش آدرس محل کار داداشهٔ رامین رو برام فرستاد.

کیانوش با اخم‌هایی درهم و مردد گفت:

- یکتا، نگو که رفتی اونجا.

یکتا سرش را به نشانهٔ مثبت تکان داد:

- چرا، اتفاقاً رفتم پیشش. رفتم باهاش حرف بزنم که رضایت بدن نیکا دربیاد. نیکا دیگه تحمل نداره اونجا بمونه. مامانم داره نابود می‌شه. نیکا روزبه‌روز داره آب می‌شه،

کیانوش از شدت عصبانیت دستش را مشت کرد و با دندان‌های کلیدشده گفت:

- یکتا، چیکار کردی تو؟ رفتی پای اون مرتیکه افتادی؟ همون که روز خاکسپاری با داد و بیداد و حال بد، شما رو از اونجا بیرون کرد؟

یکتا در حالی که سرش را تکان می‌داد، گفت:

- می‌دونم، کیانوش، می‌دونم نباید می‌رفتم، ولی چیکار کنم؟ واقعاً وایسم آبجیم رو بکشن؟

کیانوش دستش را مشت کرد که رنگ دستش رو به سفیدی رفت:

- چی می‌گی، دختر؟ چرا باید آبجی تو بکشن؟ پس من اینجا چی کار می‌کنم؟ گفتم که می‌گردیم یه وکیل دیگه پیدا می‌کنیم.

یکتا که دید کیانوش دارد عصبانی می‌شود، دستش را روی دست او گذاشت و کمی فشار داد:

- کیانوش، منطقی فکر کن. تنها راه نجات نیکا الان رضایت دادن خانوادهٔ رامینه. تا زمانی که اینا رضایت ندن، نیکا از اون خراب‌شدهٔ لعنتی بیرون نمیاد و من اگر همین‌جوری دست روی دست بذارم، باید منتظر این باشم که حکم قصاصش برسه به دستمون.

کیانوش سرش را تکان داد:

- وای یکتا دارم دیونه می‌شدم از دستت انقدر عصبیم ازت که دلم می‌خواد الان سرت داد بزنم، چرا حکم قصاصش برسه؟ کل زندگیم رو می‌فروشم، دیهٔ اون پسرهٔ لعنتی رو می‌دم. نیکا رو از اون خراب‌شده می‌کشم بیرون. دیگه چی می‌خوان؟ رضایتشون رو می‌خوای، دیه‌اش رو می‌دم.

یکتا با بغض، تکه‌ای کیک را در دهانش گذاشت و جوید. بعد از چند دقیقه مکث گفت:

- چی می‌گی کیا؟ مگه من نرفتم واسهٔ دیه با شکوهی حرف زدم؟ گفت برو با خانواده‌ش حرف بزن. ولی همون موقع هم که این حرف رو زد، آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت که خانوادش پولدارن. البته نیازی به گفتن شکوهی نبود. نیکا قبلاً به من گفته بود که وضع مالی خوبی دارن. فکر کردی با اون وضع مالی خوب، می‌رن خونه پسرشون رو به پول می‌فروشن؟

کیانوش سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت. فنجان قهوه‌اش را برداشت و شروع کرد آرام مزه‌مزه کردنش. به نقطه‌ای روی میز خیره شده بود و در فکر فرو رفته بود.

یکتا هم تمایلی به شکستن سکوت نداشت.

چند دقیقه‌ای را در سکوت گذراندند. کیک یکتا به نصف و قهوهٔ کیانوش هم تقریباً تمام شده بود.

کیانوش استکان قهوه‌اش را روی میز گذاشت. دست‌هایش را به هم گره کرد و به چهرهٔ یکتا چشم دوخت:

- یکتا، هر اتفاقی بیفته، ازت می‌خوام دیگه در خونهٔ اون آدم‌ها نری. اونا اگه می‌خواستن رضایت بدن، می‌دادن. ازت خواهش می‌کنم دیگه در خونهٔ اونا نرو.

یکتا بی‌حرف سرش را تکان داد.

در حالی که خودش خوب می‌دانست تعهدی که به کیانوش داده، کاملاً الکی است. برای نجات خواهرش حاضر بود هزاران کار انجام دهد؛ حتی اگر نیاز باشد، به پای آن‌ها بیفتد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و پنج

 

کمی حرف زدند و بعد از خوردن کیک و قهوه، کیانوش گوشی‌اش را چک کرد و گفت که کار دارد. یکتا را به خانه رساند و رفت.

وارد خانه شد و در پذیرایی را بست. مثل همیشه، خانه غرق در سکوت بود.

بدون اینکه به اطرافش نگاه کند، مستقیم به اتاق مادرش رفت و در را باز کرد. مادرش دوباره خواب بود و قوطی قرصی هم کنار دستش بر روی پاتختی بود. یکتا سری تکان داد و به اتاق خودش رفت. لباس‌هایش را عوض کرد و به سمت آشپزخانه پا تند کرد. دو پیمانه برنج خیس کرد، تختهٔ آشپزخانه را برداشت و سریع پیازی را نگینی کرد. به درون روغن داغ ریخت و تفتشان داد. چند تایی هم گوجه خرد کرد و به آن‌ها اضافه کرد. رب زد و بعد هم برنج اضافه کرد.

در تایم کمی که داشت، چیزی سریع‌تر و زودپخت‌تر از دم‌پخت گوجه نمی‌توانست برای ناهار درست کند.

به اطرافش نگاه کرد. کثیف نبود، اما آشغال‌های ریز و کوچک دور و اطرافش پخش و پلا بود.

موهایش را باز کرد و محکم‌تر بالای سرش گوجه‌ای بست. گوشی‌اش را برداشت و در پلی‌لیست آهنگ‌هایش رفت، اما همین که خواست آهنگ را پلی کند، انگشتش بین راه خشک شد. چیزی در قلبش تکان خورد. ناخودآگاه آهنگ‌ها را بست و در اینترنت دعای عهد را سرچ کرد.

دعا را پلی کرد و شروع به تمیز کردن خانه کرد. هنگام تمیز کردن، تا آنجایی که حفظ بود را همخوانی کرد و در دل شروع کرد به صحبت کردن. البته کمی هم خجالت می‌کشید. در خوشی‌های زندگی‌اش یادش نبود امامی هم دارد. همین که در مصیبتی گیر می‌کرد، یادش می‌آمد بزرگ‌تری هم هست و دست به دامانش می‌شد.

با امامش درددل کرد و از او درخواست کرد که کمکش کند. راهی جلوی پایش بگذارد. خواهرش خیلی جوان بود برای این اتفاقات. فقط نیکا را از دست نداده بود؛ با رفتن نیکا، سایه هم رفته بود. روزبه‌روز در حال آب شدن بود.

سالاد شیرازی کوچکی درست کرد، بر روی میز گذاشت، دم‌پخت‌ها را در دو بشقاب کشید و کنارشان قرار داد.

به اتاق مادرش رفت و صدایش زد. وقتی دید بیدار نمی‌شود، دستش را بر روی شانه‌اش گذاشت و تکانش داد. این بار بلندتر صدایش کرد.

یکتا که چشمان باز شدهٔ مادرش را دید، گفت:

- غذا درست کردم. بیا ناهار بخور.

و سریع از اتاق خارج شد. می‌دانست اگر بایستد و اجازهٔ سخن گفتن به مادرش را بدهد، فوری می‌گوید «نمی‌خواهم».

سایه صورتش را آب زد، پشت میز نشست و قاشقی در دست گرفت. یکتا هم شروع به خوردن کرد.

- چخبر؟

یکتا سرش را بالا آورد و به سایه نگاه کرد. شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:

- سلامتی، خبری نیست. با کیا رفتم بیرون، یه دور زدم اومدم.

سایه کمی از سالادش را بر روی غذایش ریخت.

- از نیکا چخبر؟

غذا بین راه در گلویش ماند و به سختی قورتش داد. لیوانی را از آب‌سردکن پر کرد و سر کشید:

- هیچی، خبری ندارم. کاراش رو می‌کنم، بریم ملاقاتش.

سایه سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت.

مادرش نباید چیزی از اتفاقات امروز و مدرک جدید می‌فهمید. به اندازهٔ کافی کمرش خم شده بود.

***

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...