رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

عنوان: کالبد محنت 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام 

نویسنده: محدثه مقدم

خلاصه: نورایی که بعد از مدت ها کنار آمدن با دلش، به سرزمین مادری برگشته. اما این بار قرار نیست همان نورایی باشد که چندین سال پیش قلب‌اش رو پشت در اتاق جا گذاشت و رفت. این بار محکم قدم برمی‌داره، محکم می‌ایسته و محکم افسار دل نداشته‌اش رو در دست می‌گیره. 

 

مقدمه: انگار سال ها با یک بسته کبریت داخل یک چهار دیواری تاریک نشسته بود. هر بار یک چوب کبریت رو به پاکت می‌زد، جرقه و بعد روشن شدن قسمت کوچیکی از اطراف و باز هم تاریک شدن...........

گاهی رها کردن عذابی کمتر از نگه داشتن داره. بعضی وقت‌ها باید آن در رو پشت سر خودت ببندی و تحت هیچ شرایطی بر  نگردی ، اصلا لازمه بعضی پل‌ها رو پشت سرت خراب کنی که دیگه از اون مسیر رد نشی و آن آدم‌ها رو نبینی و بار دیگر آن زخم ها رو تجربه نکنی. 

 

.


 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول* 

 

" نورا: درخشان "

 

" کاوه: شجاع "

 

« فصل اول: بازگشت »

 

«•نورا•»

 

هیاهوی مردمی که در فرودگاه تجمع کرده بودند همچون گرزی به سرم فرود آمد، سرم گیج رفت، به طوری که نزدیک بود حالم بهم بخوره. برای تازه کردن نفس گوشه‌ای ایستادم، مردی با سرعت از کنارم گذشت و تنه‌ای روانه‌ی جسمم کرد. چمدان از بین انگشتان گره خورده‌ام  با صدای بدی به زمین اصابت کرد، بدون توجه با عجله گذشت و رفت. 

 

کمی خم شدم، دسته چمدان را بلند و در کنار خود علم کردم. نگاه در چرخشم روی زن جوانی متمرکز شد، کودکی در آغوش و خیلی متنفکرانه هم‌چون روح از کنارم گذشت. دست در جیب پالتوی گل‌باقالی‌ام فرو بردم؛ از سالن پر از ازدحام فرودگاه خارج شدم. باد سردی صورتم را نوازش کرد و لرزی درونم تنم به پا کرد. دست از چمدان رها کردم و خز روی شانه‌هایم را بیشتر به صورتم نزدیک کردم. صدای دلنشین عمه مرا چرخواند، چقدر پیر و شکسته شده! 

 

همچون گذشته‌ها، همانطور مانتو و شلوار رسمی و روسری ساتن کوتاهی که چهره‌اش را قاب گرفته است. همراه همسراش با قدم‌هایی بلند یکی پس از دیگری به سمتم آمدند، در گرما آغوش مادرانه‌اش فرو رفتم. برای دقایقی نفس کشیدن را از خاطر بردم، من مدت‌ها بی‌تاب چنین آرامش و گرمایی بودم. با صدایی سرشار از بغض فاصله گرفت و لب باز کرد:

 

-سلام نور چشمی عمه، خوش اومدی دورت بگردم.

 

خطاب به عمو بهزاد گفت:

 

-ببین آقا، ببین دخترم چه خانم شده! 

 

عمو دست‌هایش را باز کرد و گفت:

 

-بیا اینجا دختر کوچولو که کلی دلتنگ شدم. 

 

با لبخند درون حلقه‌ دست‌هایش جا خوش کردم، گذشت چند ثانیه ما را از هم جدا کرد. با تحسین نگاهم کرد و گفت:

 

-درست خانم شدی ولی برای من هنوز همون دختر کوچولوی شیرینی.

 

از کودکی این مرد پر از ابهت را عمو صدا می‌کردم، مردی که با پشتوانه بودن‌هایش حکم پدری بر گردنم داشت. عمو هم پیر و موهای سراش رو به سفیدی بخشیده‌ است. و چه سئوال بزرگی در سرم جان گرفته، که چطور در جوانی آن هم در مدت زمانی نه چندان زیاد به این روز افتاده‌اند؟

 

عمو چمدانم را در دست گرفت، دست عمه پشت کمرم نشست و هم قدم شدیم. عمو جلوی ما حرکت کرد تا زودتر ماشین را بیاورد، از پشت شانه‌هایش افتاده بود به قول پدر (بهزار مانند چنار بلند و استوار است). ولی حالا دیگر از آن بلند قامت استوار مردی جوان با چهره و قامتی افتاده مانده‌ است. مطمئنا پدر با دیدن حضوری عمه و عمو حتما نگران می‌شود. جلوی ماشین پاترول عمو ایستادیم، چمدان را در صندوق عقب جایی داد. با بفرماییدی پشت فرمان نشست، به حسب احترام در جلو را برای عمه باز کردم. لبخندی زد و نشست. 

 

خودم هم روی صندلی پشتی نشستم، ماشین به حرکت در آمد و نگاهم از پنجره درگیر شهر شد، زمان چندان زیادی نگذشته بود ولی خیابان‌ها و مغازه‌ها سفیر مد کشورهای همسایه شده بودند. و چقدر ناراحت کننده‌ است که کشوری با چنین هنر و معماریی مغازه‌ها و خیابان‌هایش اصالت از دست داده و به دنبال فرنگی شدنند.

 

ماشین از حرکت ایستاد، به جلو نگاه کردم، بله! چراغ قرمز بود. بی‌هوا لبخندی زدم. عمه سر به عقب گردانند و گفت:

 

-چیزی شده؟ 

 

با لبخند گفتم:

 

-حتی دلم برای چراغ قرمز‌ها و ترافیک تهران تنگ شده بود

 

عمو و عمه به یکدیگر نگاه کردند و هر سه باز هم خندیدیم، ولی اینار ترافیک سبک بود. از دیوار نگاری‌های شهر لذت بردم؛ چقدر دیوارها رنگ و لعاب شادی گرفته‌اند. و تنها دلیلی بود که چشمم را خندان کرد. وارد کوچه بزرگ خانه عمه شدیم، با یادآوری دوچرخ سواری‌هایم در این کوچه غرق لذت شدم. تصویرهای کودکی در مقابل چشم‌هایم جون تازه‌ای گرفتند و مانند یک فیلم از کنار چشم‌‌هایم گذشتند.

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم*

 

ماشین داخل کوچه‌ پیچید، سرتا سر کوچه درخت‌های کاج صف کشیده بودند. جلوی در متوقف شدیم و ماشین وارد پارکینگ شد، از لحظه‌ای که راه افتاده بودیم هر دو با لبخند نگاه از من بر نمی‌داشتند، عمو با لبخند به نگاه پر شورم گفت:

ـ خوش اومدی به خونت؛ این خونه بعد از رفتن تو پدرت خیلی سوت و کور شد! 

 

سوت و کور چرا؟ مگر کاوه با آن همه شیطنت و شوخ طبعی اجازه سکوت رو به کسی و یا مکانی می‌داد؟ باز هم سئوالی دیگر در دفترچه مغزم یادداشت شد. 

برای من رفتن و دل کندن از این همه خاطرات خیلی سخت بود، من لابه لای این درخت‌ها و گل‌ها قد کشیده بودم و لحظه ها رو زندگی کرده بودم. عمه مادری برایم کرده بود و عمو هم برایم پا به پای بابا، پدری کرده بود. همیشه احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین آدمی هستم که خدا آفریده بود. 

ولی دست سرنوشت جوری دیگر برایم نوشت، برایم تنهایی و فاصله رو نوشت. برایم قد کشیدن رو با تمام رنج در مسیر زندگی نوشت، شاید من باید می‌رفتم و تجربه می‌کردم. بزرگ میشدم و از درد‌ها درس می‌گرفتم. 

 

حیاط بزرگ‌تر شده بود و درختان قد کشیده بودند، باغچه‌ پر بود از گل‌های قرمز و صورتی که سرما یکی در میان خشک شان کرده بود. درخت‌ها هم دست کمی از گل‌ها نداشتند. جلوی درگاه در ایستادم، عمه در رو باز کرد، با ورودم بادی گرم صورت یخ زده‌ام رو نوازش کرد. 

 

در بزرگ و چوبی رنگ روبه روم باز شد، فرش‌ها همان دست بافت‌های خوش رنگ و مبلمان همان کاخ نشینان چوبی بود. کمی پرده‌ها و وسایل جدیدی رنگ شادی به گذشته این خانه داده بودند. دست گرم عمه پشتم نشست و گفت:

- اتاقت هنوز دست نخورده‌ است هر بار تمیزش میکنم، برو لباس عوض کن و یکم استراحت کن و بعد بیا باهم غذا بخوریم، چیزی لازم داشتی بگو برات تهیه می‌کنم.

 

گونه‌اش رو گرم بوسیدم و به سمت پله‌ها رفتم؛ نرد‌های چوبی رو لمس کردم و باز هم تصاویری کمرنگ از کودکی‌هایم در این خانه چرخ زد. از پله‌ها بالا رفتم. بی‌اختیار به در اتاق کاوه کشیده شدم و دست روی دستگیره گذاشتم. قبل از انجام کاری احمقانه، قدمی به عقب گذاشتم و وارد اتاق روبه‌روی که اتاق خودم بود شدم.

پشت سرم در رو بستم، تخت و پرده‌های بادمجانی اتاق همان بود و گلیم دست بافتی که خودم با طرح سنبلی یاس بافته بودم روی زمین پهن بود. 

روی میز داخل اتاقم گلدانی و داخل آن گل‌های مورد علاقه‌ام نرگسی تازه بود، کنار میز رفتم و حلقه دست‌هام رو دور گلدان پیچیدم گل‌ها رو به بینی‌ام نزدیک کردم و با تمام وجودم عطر نرگس گل‌ها رو بوییدم.فکری لحظه‌ای از سرم گذشت و زیر لب زمزمه کردم. 

- باید حتما یادم باشه از عمه بپرسم گل‌ها کار کیه؟!

به سمت کمد لباس‌ها رفتم، در رو باز کردم و چشم‌هام برقی زد. هاله اشک دیدم را کمی تار کرد، دست جلو بردم و لباس‌هایم رو لمس کردم. لباس‌هایی با رنگ‌های شاد و سرزنده که کل روز با خوشحالی به تن می‌کردم و صدای خندهام کل فضای خونه رو پر می‌کرد. در کمد رو بستم و به خودم داخل آیینه‌ی روی در کمد نگاه کردم. دستی به لباس‌هام و روسری کوتاه روی سرم کشیدم.

مدت‌ها هست که هیچ رنگی به جز رنگ مشکی به تن نکردم، شاید گاهی هم سرمه‌ای پوشیده باشم ولی عجیب با رنگ مشکی خو گرفته‌ام. نه بابت غم و ناراحتی و یا یأس نیست. 

رنگ مشکی به من قدرت و جسارت داد، این رنگ به من یادآوری می‌کند که هیچ رنگ دیگر توان ایستادن در برابر من رو نداره، و من سال‌ها که این نورای جدید رو ستایش می‌کنم.

نورایی که هیچ چیزی دیگر قرار نیست قلبش رو نرم کند و دوباره افسار دلش را در دست بگیرد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت سوم*

چمدانم را روی تخت گذاشتم، شومیز و شلوار مشکی رنگی بیرون آوردن و با لباس‌های تنم تعویض کردم. شال بلند مشکی رنگم رو مثل همیشه دور سرم پیچیدم. به خودم درون آیینه نگاه‌ی انداختم. من هیچ وقت آدم مذهبی و پایبند دینی نبودم ولی همیشه برای خودم چهارچوب‌های محکمی داشتم و به نظر و عقاید هیچ کس درباره خودم توجه‌ای نمی‌کردم. 

در تمام سال‌هایی که در لندن زندگی می‌کردم، همیشه یک شال حریر مشکی رنگ دور سرم می پیچیدم. من این طور بودن را دوست داشتم، و مهم فقط دوست داشتن من بود. این تن برای من بود و مراقبت از آن فقط مسئولیت من بود. دستی روی صورتم کشیدم، هیچ گاه عادت نداشتم مواد شیمیایی زیبا کننده را مدام به صورتم بزنم. 

چشم های قهوه‌ای و مژه های بلند مشکی که هارمونی خاصی با موهای مشکی رنگم داشت. بینی‌ام را هم دوست داشتم حتی با همان بالا و پایینی استخوانی روی آن، و لب‌هایی که آن هم طراحی خالق زیبایی بود. همه و همه‌ی این اجزا من بودم. تمام نقص‌هایی که دیگران برای پوشاندنش دست به هر کاری می‌زدند را دوست داشتم، نقص‌ها هم جزء‌ی از من نورا بودند. مقداری نرم کننده به دستم و صورتم و مقدار ویتامین به لب‌هایم زدم. 

به سمت در اتاق رفتم و از آن در خارج شدم، پله‌ها رو پایین رفتم. به دنبال اهل خانه چشم چر خواندم که با صدای عمه به پشت سرم و کاناپه‌های روبه‌روی تلویزیون رسیدم. قدم جلو گذاشتم و روبه روی عمه روی مبل دو نفر نشستم. 

عمه با لبخند برایم میوه و از وسایل خوراکی رو میز جلویم گذاشت، عمو سمت من چرخید و گفت:

- خب تعریف کن! 

لبخند زدم و تا خواستم لب به سخن باز کنم صدای در از من پیشی گرفت و توجه همه‌ی ما رو جلب کرد. نفس درون ریه‌هایم حبس شد، بعد از هشت سال صدای قلبم را شنیدم. تاپ، توپ، تاپ، توپ. خیلی بلند داشت سرو صدا می‌کرد. از روی مبل بلند شدم، انگشتانم رو روی شلوارم مشت کردم. و با باز و بسته کردن پلک‌هایم و نزدیک‌تر شدن قدم‌های بلند و سنگین کاوه به خودم آمدم. تکرار کردم و تکرار کردم، همه‌ی حرف‌هایی که من رو درون رنج برده بود و از من این نورای روبه‌رویش رو ساخته بود، مدام درون خودم تکرار کردم، به قلبم یادآور شدم دست از تپیدن بردار و ساکت کنج سینه‌ام بشیند و این نورای قوی روبه‌رو را نظاره کند. 

کمی پرتر شده بود و آن خورده ریش قهوه‌ای عجیب صورتش را مردانه‌تر و جا افتاده تر کرده بود. لبخند پهنی روی صورتش نشست و چشم‌هایش مثل قدیم برقی نداشت. یک قدمی من ایستاد و با صدایش باعث لرزش دستانم شد:

- سلام عرض شد نورا خانم، چه عجب یادی از ما کردی؟ قدم روی دیدگان ما گذاشتین. 

عمه و عمو که با لذت مکالمه ما رو تماشا می‌کردند، باعث شد خودم و جمع و جور کنم و در پاسخ بگم:

- دیگه زندگی، گاهی هستیم و گاهی هم نیستیم. 

از لحن کلام جا خورد، و این صحبت باعث شد متوجه بشه دیگر آن نورا روبه‌رویش نیست، همان نورایی که با دیدنش ذوق می‌کرد و با خنده به دنبالش راه می‌رفت تا او به حرف‌هایش گوش کن. آن نورایی که آن روز داخل اتاق نورا کوچولو خطاب شد و با بی‌رحمی تمام به پدرم گفت که من تنها می‌توانم خواهر او باشم و بس. رفتم که دیگر حتی خواهری هم نداشته باشی. ولی حالا اجازه نمیدهم برگشتنم برایت خوش باشد و فکر کنی هم بازی بچگی هایت و خواهرت برگشته تا تو از علاقه‌ات به دختر آرزوهایت برایش بگویی. هشت سال تمام تکرار کردم مداوم که من و کاوه هیچ گونه ربطی به هم نداریم. 

با صدای عمه نگاه پر از خشمم رو که پشت آن اشک‌های همیشگی‌ام بود رو از کاوه گرفتم:

- نورا جان میلی باهم میز رو آماده کنیم، دلم لک زده برای اون غذا خوردنت.

جلو آمدم و لپم رو کشید و ادامه داد:

- وای عمه، قربون اون خوردنت، هروقت سر میز می‌شستی انقدر با میل و خوشمزه غذا می‌خوردی آدم اشتهاش باز می‌شد. 

دست دور گردن عمه بردم و گونه‌اش را بوسیدم، متوجه رفتن کاوه نشده بودم. بیخیال شانه بالا انداختم و به همراه عمه برای آماده کردن میز رفتم. 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهارم*

همه پشت میز نشستیم، کاوه درست روبه روی من، عمه و عمو هم در کنار هم نشسته بودند. بیخیال کاوه به غذاهای خوشمزه روی میز خیره شدم، تمام غذاها مود علاقه‌ام بودن از فسنجان بگیر تا ماهی شکم پر و ژله‌های خوش رنگی که روی میز بودند. عمو برای عمه غذا کشید و من هم تا خواستم از سبزی پلوی رو میز بکشم کاوه پیش قدم شد و با برداشتن کفگیر به من اشاره کرد که بشقابم را جلو ببرم، با اون دعوایی نداشتم. بشقاب جلو بردم و با اولین کفگیر که درون بشقاب سرازیر شد تشکری کردم و مشغول خوردن شدم. 

نگاه‌های گاه و بی‌گاه کاوه کلافه‌ام کرده بود، مثل قدیم نتوانستم از غذا لذت ببرم و با شور و شوق از عمه تشکر کنم، چرا که دیگر معده‌ای برایم نمانده بود. اعصاب معده‌ام چند سالی بود که من رو از غذا خوردن و لذت بردن از آن منع کرده بود. لبخند اجباری زدم و رو به عمه گفتم:

- خیلی عالی شده دلم برای دسپختت خیلی تنگ شده بود. 

عمه هم لبخند زد و باز تعارف‌ها رو شروع کرد، که از این بخور، از آن بخور. مشغول بودیم که تلفنم زنگ خورد، ببخشیدی گفتم و عمه گفت: 

- راحت باش همینجا جواب بده عزیزم. 

لقمه‌ی درون دهانم را فرو فرستادم و تماسی رو که پوریا گرفته بود وصل کردم، کنار گوشم گذاشتم و جواب دادم:

- سلام جانم؟!

پوریا با صدای همیشه شنگولش گفت:

ـ هی نورا جونی ما رو گذاشتی رفتی، رسیدی؟ خوبی؟ همه چی اوکیه؟ 

لبخندی زدم که از نگاه کاوه دور نماند، مقداری از ماهی رو درون چنگال فرستادم و به سمت دهنم بردم:

- یکی یکی بپرس، نفس بکش بینش خفه نشی؟ اره رسیده حالمم خوبه، الانم اگر شما اجازه بدی می‌خوام غذا بخورم. 

ماهی رو درون دهانم گذاشتم و مشغول شدم که گفت:

- نورا تو رو خدا غافل نشی از داروهای معدت، باز کارت به بیمارستان و بستری میکشه‌ها . 

ماهی درون حلقم افتاد و سرفه افتادم، کاوه لیوان آبی سمتم گرفت و جرعه‌ای نوشیدم. تشکر کردم و با ببخشیدی از میز فاصله گرفتم. به سمت پله‌ها رفتم و ته راه‌روی بین اتاق‌ها کنار پنجره ایستادم. تلفن رو به صورتم نزدیک کردم و گفتم:

- پوریا چقدر یه چیز و تکرار می‌کنی؟ اونجا کم بود حالا اینجا هم که اومدم هی یادآوری کن. بابا جان خوبم، مراقب خودمم هستم، تو نگران خودت و اون دخ.....

با صدای قدم‌هایی حرفم رو نصفه رها کردم و سر سری گفتم:

- مراقب خودت باش، فکرتم فقط بزار رو اونی که میدونی، برگشتم میخوام ببینمش یادت نره ها، شب خوش بای بای. 

تلفن و قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم، برگشتم. کاوه دست به سینه به دیوار کناری تکیه داده بود و به من نگاه می‌کرد. سرم رو تکان دادم و گفتم:

- چیزی شده؟!

شانه‌ای بالا انداخت و همچنان خیره گفت:

- چقدر بزرگ شدی، چقدر تغییر کردی! احساس می‌کنم دیگه نمیشناسمت. 

ناخودآگاه پوزخندی زدم و گفتم:

- آدما بزرگ میشن، آدما تغییر میکنن. همین خود تو کم تغییر نکردی. 

چند قدم جلو رفتم و روبه روش به دیوار تکیه دادم، مثل خودش ایستادم و به سرتاپاش نگاه کردم، شلوار پارچه‌ای و پیراهن خوش دوختی که درون شلوار فرستاده بود. 

- مثلا همین الان که از نزدیک نگاهت میکنم به نظرم رفته روی سنت.

چند قدم جلو آمد، درست روبه‌روی من در فاصله‌ی اندکی خیره به دو مردمک چشم‌هام شد. لرزی باز به تنم افتاد و گفت: 

- میدونی چی هیچوقت تغییر نمیکنه؟!

خودم و نباختم و گفتم:

- چی تغییر نمی‌کنه؟

چشم‌های لعنتی‌اش رو قفل چشم‌هام کرد و گفت: 

- چشم‌ها هیچوقت تغییر نمی‌کنن، تو چشم‌هات دقیقا مثل قبل میمونه. 

داغ کردم و عصبی شدم، تکیه از دیوار گرفتم و جسارتی رو که تو این سال‌ها یاد گرفته بودم درون چشم‌هام ریختم، جا خورد و قدم به عقب گذاشت، با جدیت گفتم:

- از این به بعد برای صحبت با من دنبال کلمه های بهتری باش، من دیگه اون نورا کوچولوی گذشته و اون خواهر نازک نارنجی تو نیستم. فاصله‌ی رفتاریت و ارتباطت رو با من حفظ کن. 

مات شد، همانطور مات زده ایستاده بود که من را چرخوندم و قبل از وارد شدن به اتاقم صداش رو شنیدم که گفت:

-چرا انقدر اصرار داری که تغییر کنی، یا بهتر بگم چرا انقدر اصرار داری که دیگه اون نورای قبل نباشی، سعی نکن به من ثابت کنی که بد شدی تو هیچوقت نمی‌تونی بد باشی، تو هنوز همون نورایی...

وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم، روی زمین نشستم و تکرار کردم:

-من اون نورای ضعیف نیستم، من اون دختر لوسی که برات خواهر بود نیستم، من نمی‌خوام هیچی تو باشم، نمی‌خوام. من تو رو کشتم، من کاوه رو توی قلبم کشتم و خاکش کردم، من سر قبرت  که توی دلم بود هر روز گریه کردم.

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پنجم*

با صدایی که شنیدم، پلک باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم. کسی داخل اتاقم نبود، صدا از سمت حمام می‌آمد. از روی تخت بلند شدم، با قدم‌های آرام خودم رو به حمام رساندم، از پشت دست روی دهان آن شخص گذاشتم و از داخل حمام بیرون آوردم‌اش. روی تخت پرتابش کردم و دو طرف زانوهام رو کنار بدنش بعد هم آرنج رو زیر گلوش گذاشتم و به تخت فشارش دادم. با صدای بلندی چند بار جیغ زد، فشار دستم رو بیشتر کردم. 

با خشم تو صورتش غرید و گفتم:

- کی هستی تو اتاق من چی کار داری؟ 

صورت دخترک ریز نقش روی تخت به قرمزی رفته بود و راه نفس‌اش تنگ شده بود، از گوشه‌ی چشم‌های درشت‌اش قطره اشک سرازیر شد.

ترس در تمام حرکاتش مشخص بود. در با صدا بدی به دیوار خورد. اول کاوه و بعد عمه پشت سرش نمایان شدن. کاوه به سمتم آمد و سعی در بلند کردن من از روی دخترک ظریف داشت. عمه با صدای بلند جیغ زد و گفت: 

- ولش کن مادر کشتیش، این دختر کمک دسته منه میاد به من تو کارهای خونه کمک می‌کنه. 

کاوه بازوی من رو گرفت که با خشم از توی دستش خودم و بیرون کشیدم و از روی دخترک بلند شدم. تازه متوجه موقعیت شدم، موهام دورم ریخته بود و با تیشرت و شلوار راحتی جلوی کاوه ایستاده بود. کاوه بی‌توجه به من سمت دخترک رفت و سعی در آروم کردن اون کرد. انگار این دختر برای او مهم بود، مدام حالش را می‌پرسید و نگران بود. بی‌تفاوت از روی میز کنار پاتختی یک لیوان آب به سمتش گرفتم و با بی‌رحمی تمام گفتم: 

- بیا این بخور بلندشو برو از اتاق من بیرون، برو بیرون آبغوره بگیر. وقتی هم می‌خوای جایی بری اول سعی کن به کسی که داخل اتاقه اطلاع بدی. 

کاوه به سمت من برگشت و با نگاه بدی به من خیره شد. بی‌تفاوت شانه بالا انداختم. عمه و کاوه با کمال تعجب کمک دخترک کردن و از اتاق من بیرون رفتند. در رو پشت سرشون بستم، ولی صدای عمه رو شنیدم که گفت: 

- والا دیگه نمیشناسمش، این دختری که الان داشت این بنده خدا رو خفه می‌کرد یعنی نورای منه، اخ یوسف گفتم بچه رو برندار ببر شهر غریب آخ...

رفتم داخل سرویس و چند مشت آب به صورتم زدم، موهای موج دار و فر درشت‌ام رو شانه زدم و با نگاه کردن به آیینه به گذشته پرتاب شدم.

با بابا صحبت کرده بودم که اجازه بده خونه مستقل داشته باشم، دوست نداشتم توی خوابگاه دانشگاه زندگی کنم و مسیر خونه تا دانشگاه هم برام زیادی بلند بود. بابا رو راضی کردم و رفتم تنهایی اونم با زبان دست و پا شکسته‌ای که بلد بودم، دنبال خونه بگردم. همیشه تنها بودم انگار عادت نداشتم با کسی دوست بشم، از شلوغ بودن اطرافم اصلا لذت نمی‌بردم. 

یه جا رو پیدا کردم، قرار شد با خود صاحب ملک برم و خونه رو ببینم. داخل خونه شدیم و من برای دیدن خونه‌ی مبله داشتم اتاق خواب‌ها رو چک می‌کردم که با صدای بسته شدن در چرخیدم.

اون آدم در اتاق رو بسته بود و داشت به من نزدیک می‌شد. متوجه افکار کثیفش شدم، چند باری من و اسیر دست‌هاش کرد و من به سختی از دستش فرار کردم، من یه دختر بچه بی‌دفاع بودم که هیچوقت تنهایی مسئولیت هیچ چیزی رو قبول نکرده بودم. خیلی ترسیده بودم، تمام بدنم از ترس و شک که داشتم قفل شده بود، هیچ نور امیدی توی دلم نبود‌. فقط جیغ می‌زدم و توی دلم خدا رو صدا می‌زدم، تا اینکه چشمم به پنجره اتاق خورد. 

با یک جهش خودم رو به اون پنجره رساندم، مرد با آن لبخند زشت و کثیف‌اش به من نزدیک می‌شد و فکر می‌کرد که من این کار رو نمی‌کنم، ولی من حاضر بودم بمیرم ولی رد دست هیچکسی روی من باقی نماند. 

با یک حرکت خودم رو لب پنجره رساندم و به پایین پرتاب شدم، تمام استخوان‌های بدنم درد می‌کرد.مرگ رو جلوی چشم‌هام دیدم و در آن لحظه فقط به مادرم فکر ‌می‌کردم، شاید خوش‌حال بودم که داشتم به آن ملحق می‌شدم. ولی لحظه‌ای نگاه تنها‌ی پدرم جلوی چشم‌هایم آمدم و برای زنده مانده تقلا می‌کردم. 

هیچ حرکتی نمی‌توانستم بکنم. قبل از بسته شدن چشم‌هایم  پسری بالای سرم ایستاده بود، صدای زنگ موبایلم که از کوله پشتی من بیرون افتاده بود تمام فکرم شده بود. با بی‌ حالی تمام و جمع کردن تمام توانم، انگشتم رو به سمت موبایل گرفتم و تمام توانم رو التماس کردم و زمزمه کردم:

-کمکم کن.

هیچی نفهمیدم. 

با درد خیلی شدیدی که تمام قسمت‌های بدنم حس می‌کردم چشم باز کردم.

تمامی استخوان‌هایم شکسته بود و سه ماه تمام درون یک اتاق خوابیده بودم و به اطراف نگاه می‌کردم. بابا تمام وقتی رو که کار نداشت برای من می‌گذاشت.

آن پسر بچه پوریا بود که هشت سال از من کوچیک‌تر بود، ناجی زندگی من پوریا شد. که تماس بابا رو جواب دادم و به من کمک کرد، پوریا از من کوچیک‌تر بود ولی بخاطر ورزش بسکتبال و ژن خانوادگی همه فکر می‌کردند سن زیادی داره و بزرگتر از من به نظر میاد. خانواده‌ی ایرانی بودند که چند سالی در لندن ساکن شده بودند‌، مادر مهربانی داشت که هم در بیمارستان و هم زمانی که به خانه منتقل شده بودم به دیدن من می آمد و برای غذاهای خوشمزه درست می‌کرد، پوریا هم برای سرگرم کردن من تمام تلاش‌‌اش را می‌کرد. 

بابا بخاطر من و دانشگاه به همان محل نقل مکان کرد و در همسایگی  پوریا و خانواده اش زندگی کردیم. با صدای ضربه‌ای که به در خورد از سرویس بیرون آمدم، بله‌ای گفتم و با متوجه شدن اینکه کاوه پشت در است‌. گفتم: 

- چند لحظه صبر کن لباس عوض کنم خودم میام اتاقت. 

لباس‌های خواب‌ام رو با یک شومیز نگین‌دار مشکی و شلوار مشکی و همان شال دور سرم تعویض کردم.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت ششم*

پشت در اتاقش ایستادم و ضربه‌ای به در زدم، با بفرمایید که شنیدم وارد اتاق شدم. اتاق کاوه هم مثل تمام چیزهای این خانه تغییر کرده. پوزخندی به افکارم زدم، فکر می‌کردم دست به اتاقی که من براش چیده بودم نمی‌زنه. اون روز‌ها عجیب درگیر دکوراسیون داخلی بودم و تمام خانه رو من ایده پردازی می‌کردم. با صدای بشین کاوه از افکار بچگانه‌ام فاصله گرفتم و روی صندلی میز گفتمان اتاقش نشستم. منتظر به او چشم دوختم، تی‌شرت آستین کوتاه سفید و شلوار جین دودی رنگ قشنگی به تن داشت، انگار قانون استایل رنگ‌ها رو هم پیگیری می‌کرد.

درون چشم‌های من به دنبال چیزی بود، از اولین نگاه‌ش متوجه این جستجو شدم. بالاخره کلامی گفت:

- درباره رفتارت توضیحی داری؟

دست به سینه شدم و به پشتی صندلی تکیه زدم:

- دلیلی نداره، چشم باز کردم دیدم غریبه توی حموم واکنشم کاملآ عادی بود. 

با جدیت گفت:

- عادی؟ نورا متوجه هستی داشتی دختره رو میکشتی؟ 

دخترک چه برای آقا مهم بود، چیزی که براش سنگین بوده واکنشه منه:

- حالا که نمرده، نترس نجات پیدا کرد، اگر به فکر اونی باید بگم خوشحال باش سالمه، اگر منظورت منم نگران نباش هنوز قاتل نشدم. قاتلم بشم اعدامش مال منه تو چرا ناراحتی؟ 

با دست روی میز کوبید و با صدای بلندی گفت: 

- متوجه حرفات هستی، تو چت شده؟ چرا اینجوری رفتار می‌کنی؟ نورا نمی‌تونم باورت کنم. 

پوزخندی زدم و خونسرد به عصبانیتش جواب دادم:

- مگه کسی خواست که تو من و باور کنی، همینقدر برات کافیه که فهمیدی من اون دختر کوچولوی سابق نیستم. 

بلند شدم و بی‌توجه بهش به سمت در اتاقش رفتم، با حرفی که زد لحظه ای مکث کردم: 

- اره بهم ثابت شد که تو اون نورای من نیستی، تو اون خواهر کوچولوی تخس کاوه نیستی.باورت کردم.

باز گفت، باز گفت خواهر کوچولوی کاوه، کاوه ازت متنفرم، تا روزی که نفس می‌کشم از تو متنفرم . قبل از خارج شدن از در اتاق برگشتم و با نگاهی که از خشم لبریز از اشک شده نگاهش کردم و گفتم: 

- من هیچوقت نورای تو نبودم. 

*****************

سه روز از صحبت من و کاوه می‌گذره و تمام سعی‌ام رو کردم که سر راه هم قرار نگیریم، امروز جون‌های فامیل که شامل دختر عموم میشه ما رو دعوت کرده باغ که هم، همه من رو ببینند و هم یه خوشی گذرونده باشیم. با اینکه اصلا حوصله رفتن ندارم و این سه روز درگیر کارهای معماری یه پروژه بودم، مجبورم برم که کدورت پیش نیاد. 

کت و شلوار مشکی رنگ مجلسی‌ام رو پوشیدم و روسری کوتاهی روی سرم گذاشتم و از پشت گردنم گره‌ای زدم. مقدار رژ لب که مادر پوریا با گل‌رز برام  درست کرده رو روی لب زدم و با برداشتن کیف دستی کوچیکم از اتاق بیرون رفتم. پایین پله‌ها رسیدم و دنبال عمه برای خداحافظی گشتم.

عمه از گلخانه بیرون آمد و گفت:

- دختر قشنگ عمه، چقدرم زیبای شما. 

لبخندی زدم و گونه‌اش رو بوسیدم، گفتم: 

- زیباییم به عمه‌ام رفته. 

لبخندی زد و روی شانه‌‌ام کوبید، کاوه از پله‌ها پایین اومد، پیراهن زیتونی و شلوار پارچه‌ای نسکافه‌ای تن کرده . با دیدن من نه واکنشی و نه حرفی زد، راه بی‌تفاوتی رو نشانه گرفته. عمه به کاوه اشاره کرد و گفت: 

- با کاوه برو دخترم منم خیالم راحت تره. 

با بی‌تفاوتی شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: 

- باشه برای من فرقی نداره. 

باهم از خانه بیرون آمدیم و سوار ماشین مشکی شیک کاوه شدیم. بیشتر مسیر در سکوت گذشت، من هم از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. با صدای زنگ موبایلم سریع تماس رو وصل کردم و کنار گوشم گذاشتم. باز هم پوریا بود، خداروشکر تماس گرفت چون واقعا حوصلم داشت سرازیر می‌شد:

- سلام پوریا، جانم کاری داری؟!

صدای لبخندش باعث لبخند من شد که گفت: 

- حتما باید کار داشته باشم، نمیشه حال شما رو پرسید ؟ 

خوشحال از وجود پوریا لبخند زدم و گفتم: 

- چرا میشه پرسید، خوبم خداروشکر. بابام چطوره؟! 

ادامه داد: 

- خوبه دیشب اومد خونه ما با، بابام یه دست تخته بازی کرد و رفت، سرش خیلی شلوغه.‌

چیز تازه‌ای نبود، بابا همیشه مشغوله. انقدر مشغوله که گاهی یادش می‌ره یه نورا داره.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هفتم*

- اوهوی صدامو داری؟ 

به خودم آمدم و گفتم:

- چه طرز حرف زدنه، اره هستم بگو؟

با صدای خوشحال ادامه داد:

- نورا خبر نداری کم کم سوفیا داره از من خوشش میاد، یعنی احساس می‌کنم. 

نفس عمیقی رو بیرون فرستادم، من برای این پسر عمیقاً خوشحالم، گفتم: 

- بالاخره دوست داشتنی هستی دیگه. 

ماشین از حرکت ایستاد و به طرف کاوه برگشتم، سئوالی نگاهی کردم که با اون نگاه سردش به روبه رو اشاره کرد، رسیدیم. به پوریا گفتم:

- باید سر فرصت باهم صحبت کنیم، دلم براتون تنگ شده از طرف من به بابام سلام برسون، پوریا مراقب خودت باش کله شق بازی در نیاری‌ها. 

پوریا هم در جوابم گفت: 

- قرص‌هات و فراموش نکن، خواهشا مادر من و انقدر نگران حال خودت نکن. 

لبخندی زدم و گفتم:

- چشم، مادر شما رو نگران نمی‌کنم. بای بای. 

گوشی رو داخل کیفم فرستادم، دستم به سمت دستگیره در بردم که دست کاوه مچم رو اسیر کرد، واکنش بدنم دست خودم نبود. با ترس برگشتم و نگاهش کردم و دستم و با سرعت از دستش بیرون کشیدم، یک بار دیگه جا خورد من نتونستم جلوی ترس‌های اتفاق‌های گذشته رو بگیرم. یاد همون باری افتادم که داخل یه بار یه پسر مست می‌خواست اذیتم کنه و باز هم پوریا به دادم رسید. 

- خوبی نورا؟ 

نمیدونم چطور و با چه لحنی این کلمه رو گفت، چون اصلا توی حال خودم نبود. فقط آروم گفتم: 

- ببخشید، واکنش بدنمه دست خودم نیست. 

از ماشین پیاده شدم، و چند بار نفس عمیق کشیدم. آرام‌تر شده بودم، کاوه ماشین و کناری پارک کرد و پیش من ایستاد. 

- اگر مشکلی نداری، می‌تونی بازوم رو بگیری. 

دست‌هام بخاطر شک عصبی چند لحظه قبل خیس از عرق شده، نمی‌خواستم بیشتر از این کاوه از درون من خبردار بشه‌. دستم رو بالا آوردم و کت کاوه رو درون انگشتم گرفتم، نمی‌دونم چرا؟ ولی انگار نمی‌خواستم دستم با بازویش تماسی داشته باشه. نگاهی به دستم انداخت و بعد هم به من، چند ثانیه فقط نگاه، به دنبال چه چیزی هست نمی‌دونم، ولی در حال جستجوی در من است. 

بالاخره داخل رفتیم و یکی یکی با همه خوش و بش کردیم، کنار میزی ایستادیم، کاوه که وقتی داخل شدیم برای خودش در حال خوش گذرونی هست و من دلم می‌خواد هر چه زودتر از این صدای موزیک بلند و دخترها و پسر‌های الکی خوش دور بشم و برم. دختر عموم رویا پیشم آمد و گفت: 

- بیا یکم برقصیم، چرا همش ایستادی؟ 

موهای بلوند عجیب با صورت عروسکی که جراح‌ها براش ساخته بودند، جور در می‌آمد، لبخند زدم و گفتم: 

- میشه یه جای آروم بهم نشون بدی، می‌خوام یکم هوا بخورم. 

با خوش‌رویی من و به سمت تراس برد، در مسیر یک لیوان نوشیدنی برداشتم و همراه خودم به فضای باز بردم. رویا از من فاصله گرفت و من رو تنها گذاشت، روی صندلی مشکی رنگ نشستم. جرعه‌ای از نوشیدنی خوردم، ترکیبی از میوه ها رو باهاش قاطی کرده بودند که تلخی نوشیدنی اصلی چندان پیدا نبود. بیخیال معده‌ام شدم و تمام محتوای داخل لیوان را بلعیدم، روی میز گذاشتم و تکیه به پشت صندلی به آسمان تاریک و زیبای شب خیره شدم. 

درد معده‌ام داشت شروع می‌شد، دست داخل کیفم بردم و قوطی دارو رو پیدا نکردم. لعنتی زیر لب گفتم و باز هم به حالت قبل باز گشتم. یک معده که نمی‌تونه من رو بکشه، می تونه؟ 

زمان گذشت و من بدتر شدم، درد بدنم رو به لرز انداخته بود و قطره‌های درشت عرق روی پیشونیم نشسته بود. از روی صندلی بلند شدم و با کمک هر جسم و اشیاء‌ی که بود خودم رو به کاوه رسوندم. مشغول صحبت با چند نفر و خندیدن‌های بلندی که نشانه خوبی نداشت، انگار کاوه هم در حال خود نبود. 

ناچار بودم، هیچ راه دیگری نداشتم. دستم رو به بازوی کاوه گرفتم و کشیدمش، برگشت و با دیدن من رنگ از روی صورتش پرواز کرد. دست من رو از بازوش جدا کرد و درون دست بزرگش گرفت و گفت: 

- چت شده نورا؟! 

صورتم از درد مچاله شده و خارج کردن حرف از دهنم برام مثل کوه کندن بود، لب زدم ولی صدام به کاوه نرسید. سرش و جلو آورد، با ناله گفتم: 

- من و ببر خونه، من حالم خوب نیست!

با تمام شدن حرفم، دست کاوه تکیه گاهم شد، انگار نه انگار که با برخورد دست کاوه به مچ دستم داخل ماشین، چقدر شک شدم. الان همان دست کمک من بود. 

با سرعت بیرون زدیم، و من رو روی صندلی جلو نشوند. آبی از پشت ماشین آورد، جلوی من زانو زد و دستش رو کمی خیس کرد. به آرامی روی صورتم کشید، از درد پلک‌هام سنگین شده بود و از لای باریکه‌ای از پلک نگاه می‌کردم. گویا دستش برای نوازش ساخته شده بود. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هشتم*

با چهره‌ای که هشت سال بی‌تاب نگاه کردن بهش بودم، خیره من بود و نگرانی در تمام اجزا‌ش آشکار بود. 

- بهتری، بگو چت شده من بدونم چیکار کنم؟

اصلا نای حرف زدن ندارم، و باید تا بدتر نشدن وضعیت دارو رو مصرف کنم.

ناله کردم: 

- من رو برسون خونه، باید دارو بخورم. 

خشک زده فقط نگاهم می‌کرد، انگار سرشار از سوال بود. دست بی‌جانم رو بالا آوردم، به سمت صورتش بردم. یک لحظه عقلم کار کرد، نگاه کاوه روی دستم بود و من به خودم اومدم. این مرد برای من هیچ بود، هیچ. 

بالاخره سوار ماشین شد و من هم با تمام دردی که داشتم، فقط کنار صندلی رو می‌فشردم. این درد بیشتر از درد شکستن تمام استخوان‌هام نبود، من اون رو تجربه کرده بودم. از این هم می‌گذرم. 

به خانه رسیدیم، دیر وقته و عمه و عمو خوابید بودن. کاوه در سمت من رو باز کرد، به سختی خودم رو جلو بردم، کاوه متوجه شد. دست‌های من رو گرفت و کمکم کرد تا پیاده بشم، از درد معده، کمرم رو خم کرده بودم. کاوه تا خواست از زمین بلندم کنه مانع شدم و ازش فاصله گرفتم: 

- بهت احتیاج ندارم، خودم می تونم. 

نه من نمی‌خواستم وابسته باشم، آن هم به کاوه‌ای که همین طور برام سخت بود. پشت سرم با فاصله می‌اومد، به پله‌ها رسیدم، هر پله که بالا می‌رفتم مکث می‌کردم و ناله‌م رو با گاز گرفتن لبم خفه می‌کردم. بالاخره چند پله مانده بود که، درد پخش شد و پاهام خالی شد. قبل از زمین افتادن درون بازوهای کاوه جا خوش کردم. به سمت اتاقم رفت و زیر لب غر زد: 

- دختری دیونه، خب میگم بزار کمکت کنم، هی پرویی می‌کنه. 

بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم عطرش همون عطر بود، عطری که من بعد از رفتن به لندن برای خودم خریدم و هر بار که دلتنگ می‌شدم اون رو با تمام وجود بو می‌کردم.

غر زدنش برام جذاب بود ولی توان لبخند زدن نبود، بی‌حال روی تخت افتادم. گوشیم رو از تو کیفم بیرون آوردم به سختی به پوریا زنگ زدم، دستم بی‌حال رها شد. گوشی رو کاوه برداشت و روی اسپیکر گذاشت، بعد از چند بوق صدای پوریا پخش شد:

- چی شده  لیدی زود به رود دلتنگ میشی؟ 

کاوه نگاهش هیچ معنایی نداشت، یعنی حتی کنجکاور نشد، نورای به اصطلاح خواهرش با چه کسی اون هم انقدر راحت صحبت می‌کنه؟!

با بی‌حالی گفتم: 

- پوریا، داروم کجاست؟ فکر کنم فراموششون کردم. 

صداش مضطرب شد: 

- لعنتی، می‌دونستی اهمیت نمیدی، گذاشتم کنار چمدون جیب بیرونی زیپ کوچکه.

کاوه مشغول پیدا کردن دارو شد، و پوریا ادامه می‌داد: 

- ببین نورا داروها رو خوردی سریع نخوابی، چند ساعت بعد، میدونم خوابت می‌گیره ولی لطفا نخواب. چرا انقدر منو نگران میکنی؟ داری یه کاری میکنی بیام ایران. 

کاوه دارو رو پیدا کرد و پشت تلفن گفت: 

- دیگه داری زیاد حرف می‌زنی، قطع می‌کنم.

تلفن رو قطع کرد، متعجب بهش نگاه کردم و گفتم: 

- داست حرف می‌زد!

گوشی رو روی تخت کنارم انداخت. بی‌تفاوت داروها رو با یک لیوان آب به خوردم داد، روی تخت دراز کشیدم و گفتم: 

- ممنونم، لطفا برو بیرون در رو هم ببند می‌خوام بخوابم. 

دو طرف بازوهام رو گرفت و محکم به جلو کشیدم، کنارم نشست و گفت: 

- مگه دوست پسرت نگفت که نخواب. 

جا خوردم و به افکارش خندیدم، ولی خوبه که همین فکر رو بکنه. اصلا مهم نیست که چی فکر می‌کنه. 

- اما من خوابم میاد. 

با جدیت گفت:

- خب یه توضیح به من بدهکاری؟ 

سوالی نگاهش کردم: 

- اینجوری نگاه نکن، جوجه. 

همون تکه کلام روزهایی که من رو خواهرش می‌دونست. لبخند تلخی زدم، گفتم: 

- جوجه دیگه بزرگ شده. 

به نگاهش ادامه داد:

- برای من همیشه همون نورا کوچولویی.

کفری شدم، آره قرار همیشه من رو به همون دید نگاه کنه، همیشه قرار من نورای کوچولویی باشم که تو دلش هیچ جایی ندارم‌. یاد می‌گیرم آقا کاوه، منم یاد می‌گیرم رها کردن تو رو، امیدوارم. 

- داروی چیه؟! 

نگاهم رو دزدیم و تکیه دادم: 

- معدم مشکل داره. 

- مشکلش چیه؟! 

کاش از اتاقم بیرون می‌رفت: 

- حوصلش سر میره درد می‌گیره.

از روی تخت بلند شد و گفت:

- بهتر من برم تا از دست تو رفتارهای عجیبت روانی نشدم ولی حتما باید بعد باهم حرف بزنیم فکر نکن تونستی منو بپچونی. 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت نهم*

صبح امروز زودتر از روزای دیگه بیدار شدم. 

باید برای صحبت کردن در مورد چند پروژه بیرون برم، مانتو و شلوار رسمی مشکی رنگم و همراه روسری ساتن براق کوتاهی سرم کردم. شانه‌ای به ابروهام زدم و از رژ مورد علاقه‌ی دست سازم هم مقداری به لب‌هام زدم. 

پله‌ها رو پایین رفتم، عمه و همون دخترک کنار هم در حال چایی خوردن و صحبت کردن بودن. برای بوسیدن عمه پیش قدم شدم و با لبخند گفتم:

- سلام عمه خانم، میبینم گرم صحبت شدی و من و فراموش کردی؟ 

نگاهی گذرا به دخترک انداختم، هنوز با دیدن من مردمک چشم‌هاش از ترس می‌لرزید، دلم براش سوخت. عمه که متوجه نگاه ما شد: 

- عزیزم وقت نشد باهم آشناتون کنم، ایشون دختر یکی از دوستانم هستن که برای کمک به من میاد پیشم. 

دختر از روی صندلی بلند شد و دستش رو جلوی من گرفت:

- سلام، من آتنا هستم. 

با نگاهی مو‌شکافانه سرتا پاهاش رو نگاه کردم، دست ظریفش رو بین انگشتانم فشردم: 

- خوشبختم، من رو که می‌شناسی احتیاج به معرفی بیشتر نیست.

عمه خانم برای عوض کردن جو گفت:

- عزیزم، هر وقت کاری داشتی آتنا جان می‌تونه بهت کمک کنه دخترم خیلی با سلیقه و کدبانو هستش.

از تعریف عمه و احساس خوبی که به آتنا داشت جا خوردم، چقدر قشنگ ازش تعریف کرد و اجازه تحقیر شدن به رو بهش نداد. 

- خب حالا که شما تعریف می‌کنید چندتا کار کوچیک دارم که قبل رفتم می‌خوام همراهم بیای اتاق تا بهت بگم. 

با اجازه‌ای به عمه گفتم در مقابل نگاه خیره‌اش از پله ها بالا رفتم، آتنا هم در کنارم قدم برمی‌داشت و سعی داشت خودش رو زیاد به من نزدیک نکنه. این دختر من رو عجیب یاد دورانی می‌انداخت که هنوز سرشار از شور و شوق بودم. 

وارد اتاق شدیم، در کمد لباس‌ها رو باز کردم و گفتم: 

- می‌خوام همه این لباس‌ها رو از اینجا دور کنی، اگر هم دوست داشتی می‌تونی خودت استفاده کنی، لباس‌های من داخل چمدونه لطفا فقط همون‌ها رو برام مرتب کن. 

همه حرف‌هام و با سر تایید کرد، به سمتش رفتم و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم گفتم: 

- بابت برخورد اولی که داشتم معذرت میخوام، واکنش بود. امیدوارم هیچوقت از این شور و شوقی که در وجودت می‌جوشه کم نشه. 

نمی‌دونم چرا این حرف و زدم، چون شبیه گذشته‌ام هست؟ یا چون خیلی دختر معصومی هست؟ بغضم رو بلعید و از در اتاق خارج شدم. جلوی در اتاق کاوه ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، سلام زیر لبی گفتم و از کنارش گذشتم. 

- علیک سلام، دارم میرم شرکت، می‌خوای برسونمت؟ 

با تماس‌هایی که با عمه داشتم، متوجه شدم که کاوه بعد از اتمام دانشگاه با چندتا از هم دوره‌ای‌هاش یه شرکت تأسیس کردن و خداروشکر هم کارشون رونق گرفته. با صدای بشکنی که جلوی چشمم بهم خورد به خودم اومدم: 

- ممنون میشم منم برسونی‌. 

یه ابروش بالا انداخت و گفت:

- میبینم امروز خوش اخلاقی، نکنه از خر شیطون اومدی پایین؟

چینی بین ابروهام انداختم :

- اصلا لیاقت نداری، خودم میرم زحمت نکش.

سریع‌تر از من از پله‌ها اومد پایین و بهدشم غیب شد. از عمه خداحافظی کردم و کفش پوشیدم و بیرون رفتم. ماشین جلوی درب بود و آقا عینک مشکی رنگی به چشم زده بود، بیخیال لجبازی شدم و روی صندلی شاگرد نشستم. حرکت کرد:

-خب حالا چرا انقدر زود رنج شدی خانم کوچولی!

عینکم رو از داخل کیفم بیرون آوردم و روی صورتم گذاشتم:

- منظورت و نمیفهمم؟ من همیشه اینجوری بودم.

خنده‌ی مسخره‌ای کرد:

- آهان یعنی می‌خوای بگی اون دختر کوچولو که هی دنبال من را می‌افتاد و آتیشی نبود که سوزونده باشه تو نیودی، اره کوچولو؟ 

دیگه کنترلم رو از دست دادم:

- بس کن، انقدر این کلمه رو تکرار نکن، من کوچولو نیستم. اگر قبلا آتیش می‌سوزوندم هشت ساله که خودمو سوزوندم، روشم تغییر کرده. لطفا بس کن و دیگه ادامه نده. 

چند ثانیه نا باورانه نگاهم کرد و ادامه مسیر در سکوت گذشت. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دهم*

به ساختمانه نیم‌کاره نزدیک شدیم، جمعیتی ایستاده بودن و سرو صدای زیاد بود. 

- نگه‌دار، کاوه نگه‌دار رسیدیم. 

با سرعت از ماشین پیاده شدم، مردمی رو که دور هم جمع بودن رو کنار زدم. یه نفر با کت و شلوار جلوی 

کارگرها ایستاده بود با صدای بلند داد می‌زد: 

- از کار بی کارتون می‌کنم، حیف نون ها یه کار و درست نمی‌تونید انجام بدید. 

رفتم جلو و سرکارگر که من و می‌شناخت جلو اومد:

- خانم مهندس، خانم مهندس بیا ببین آقای مهندس داره همه مشکل‌ها رو می‌ندازه سر ما...

با قدم‌ها محکم جلو و رفتم، روبه روی مهندس بردیا ایستادم و به سرکارگر گفتم: 

- همه رو جمع کن برن، اینجا رو خلوت کن. 

مهندس بردیا پیش قدم شد و گفت: 

- وقتی اداره کار به این بزرگی رو دست زن جماعت بدن همین میشه. 

خونم به جوش اومد، اولین باری نبود که یه مرد برام رجز می‌خوند. عینکم رو در آوردم و یک قدم بهش نزدیک شدم به چشم‌هاش نگاه کردم، سینه به سینه‌اش ایستادم و گفتم: 

- ببین مهندس، من سر پروژه‌هایی بودم و به پایان رسوندمشون که بزرگتر از تو نتونسته به گرد پام برسه. حالا حالا ها بابد بدویی تا به سطح من برسی، اگرم هم الان اینجایی بخاطر اینکه من اجازه دادم به کارگرهام کمک کنی. الانم هم خودم بهت میگم جمع کن برو، هیچ کس حق نداره با کسایی که برای من کار می‌کنن اینجوری حرف بزنه.

صورتش از قرمزی به کبودی می‌زد،نفس‌هاش رو با شدت بیرون می‌فرستاد و هنوز بهم خیره بود که با دستم مسیر و بهش نشون دادم و یقه‌ی کتش و کمی به اون سمت کشیدم، گفتم: 

- بسلامت مهندس!

قدمی رفت و قدمه رفتش رو برگشت، نزدیک نزدیک شد. محکم ایستادم و مثل خودش به چشمای مشکی قرمز شدش نگاه کردم. با یه پوزخند مسخره نزدیک صورتم شد و گفت: 

- اون پروژ‌ها رو هم با ویژگی‌های زنانت گرفتی ؟

مغزم اتیش گرفتم، نفس‌هام از عصبانیت به شماره افتاد و دستم و بالا آوردم. قبل از اینکه دستم به صورتش بخوره بازوم به عقب کشیده شد و پشت اون شخص کشیده شدم. جلوی چشمم کاوه ای بود که با تمام وجودش افتاده بود به جون بردیا و کم کم داشت می‌کشتش. چند نفری از کارگرا جلو اومدن ولی کسی حریف هیکی کاوه نبود‌.

جلو رفتمو بازوی کاوه رو گرفتم، چند بار عقب کشیدمش ولی اصلا توی این دنیا نبود. دو دستی بازوش رو گرفتم و فشردم، به سختی خودم سمت گوشش رسوندم :

- کاوه جان خواهش می‌کنم تمومش کن. 

دستش از حرکت ایستاد ولی هنوز یکی از دستاش روی گلوی بردیا حلقه زده بود، ملتمسانه ادامه دادم: 

- آقا کاوه بسه. 

از روی بردیا بلند شد، دستم و از بازوش کنار کشیدم. هنوز دستم به کنار بدنم نرسیده بود که اسیر انگشت‌های خونی کاوه شد. انگشت‌های دستم در حال خورد شدن بود با صدای بلندی رو به بردیا گفت: 

- دفعه بعد که خواستی درباره خواهر من حرف بزنی اول حرفت و مزه کن وگرنه تنها مزه‌ای که می‌تونی حسش کنی خون دهنته. 

بغض، بغض لعنتی که با هربار شنیدن این کلمه اذیتم می‌کرد باز به سراغم اومد. سرم و زیر انداختم و پشت سر هم آب دهنم رو می‌بلعیدم، که جلوی این مردهای خودخواه خودم رو نبازم. 

- منتظر چی هستین برید سرکارتون. 

با جمله‌ای که گفتم همه رفتن، دستم و با شدت از دست کاوه بیرون کشیدم و یک بار دیگه تمام نا‌امیدیم رو به نگاهم فریتادم و فقط نگاهش کردم. ازش فاصله گرفتم: 

- ممنون بابت کمکت ولی بهش نیازی ندارم، خودم می‌تونم از پسش بربیام . 

 

دستی بین موهاش کشید و زخم دستش باز به چشمم خورد، به من ربطی نداشت. من این دل و سربه راه می‌کنم. فاصله رو پر کرد: 

- من و نگاه کن. 

سر بالا آوردم و مردمک غمگین چشمم رو بهش دوختم و منتظر نگاهش کردم، چند ثانیه به دنبال هر چی که بود فقط نگاهم کرد و گفت: 

- این رویایی بود که بخاطرش ما رو رها کردی و رفتی، رویات این بود که هر مردی هر طور خواست باهات رفتار کنه؟ 

قلبم فشرده شد، حالت تهوع و معده درد هم باهاش همراه شدن، تو چی می‌دونی از من که اینطوری باهام حرف می‌زنی، رویای من فقط فراموش کردن تو بود. تویی که جلوی ایستادی و با تمام نامردی جملاتت رو بهم تزریق می‌کنی. پوزخند از لبم پاک نمی‌شد، از افکارم دل کندم و بهش خیره شدم. به دستش اشاره کردم و گفتم: 

- بهتر بری به زخمت رسیدگی کنی، ممنون من و رسوندی. 

با قدم‌های سست در برابر نگاهش به سمت ساختمان رفتم. با هر قدم و هر نفس ضربان قلبم بیشتر اذیتم می‌کرد، معدم با تمام قدرت بر علیه من شده. قرار گذاشتم با خودم برگردم و ایستادگی رو جلوی به خودم ثابت کنم که بتونم خونه عمه زندگی کنم، ولی باید یه فکر بکنم. باید ازش فاصله بیشتری بگیرم چون فکر نکنم این قلب تحمل این حجم از خلا رو داشته باشه.

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت یازدهم*

بعد از صحبت با کارگرها و آروم کردن شرایط به همه طبقه‌ها سری زدم. تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره دکتر کیانی صاحب ملک و سرمایه گذاره پروژه، تماس رو وصل کردم:

- سلام خانم باقری، بین شما مهندس بردیا چه مشکلی پیش اومده؟ 

نفس عمیقی کشیدم: 

- سلام و عرض ادب دکتر کیانی، یه مشکلی خیلی کوچیک مثل تمام برخورد‌هایی که توی کار پیش میاد، ولی فکر نمی‌کردم مهندس بردیا انقدر کم ظرفیت باشن که شما رو درگیر کنن. 

بردیا اونجا بود، صدای کیانی روی پخش بود و مطمئن بودم روی بلندگو در حال مکالمه با منه هست: 

- ولی کاری که برادر شما باهاش کرده، نشون میده اصلا هم چیزه ساده‌ای نیست. 

دندون‌هام روی هم فشردم و سعی در کنترل صدام گفتم:

- جناب کیانی، احترامه شما برای من واجبه و من اصلا به خودم اجازه بحث با شما رو در هیچ موردی نمیدم. اما درباره مهندس بردیا باید بدونید که من به هیچ کس اجازه نمیدم با کارکنان من بد برخورد کنن و یا توهین کنن، تا زمانی که این پروژه دست بنده‌است امیدوارم دیگه مجبور به دیدن مهندس بردیا نشم. من پروژه رو بدون هیچ موردی به شما تحویل میدم، مهندس هم سعی کنند کارهای هماهنگی و بدون حضور رو انجام بدن که هم برای خودشون و به هم برای بنده بهتر هست. 

کمی مکث و بعد صدای کیانی پخش شد: 

- خانم باقری، اینطوری موضوع حل نمیشه باید جلسه برگزار بشه شاید لازم باشه شما از پروژه کنار گذاشته بشید. 

معلومه که همین حرف رو می‌زنه، بالاخره دایی مهندس بردیاست و طرف بچه خواهر خودش رو می‌گیره. بی‌تفاوت جواب دادم: 

- بله هیچ مشکلی نداره، ساعت و موقعیت جلسه رو به من اطلاع بدید، مچکرم و خدانگهدار. 

قبل از شنیدن هر حرف دیگه‌ای تماس رو قطع کردم. طبقه چهارم روی پله ایستاده بودم که سرم گیج رفت و از دیوار کمک گرفتم ولی باز هم با پشت به پله پایینی کوبیده شدم. درد بدی داهل بدنم پیچید، معده‌ام کم بود حالا دردهای دیگه‌ام داره اضافه میشه. یکی از کارگر ها کنار نشست : 

- خانم مهندس، خانم مهندس خوبین؟! تو رو به خدا به شما چی شده خانم ؟

لحجه شیرینی داشت، و باعث شد صورت جمع شدم از درد کمی باز بشه. به سختی بلند شدم : 

- هیچی نشده، شما بفرمایید سر کارتون. 

خودم و صاف کردم و پله‌های نیمه کاره ذو پایین رفتم. از سر کارگر خواستم برام تاکسی خبر کنه و گوشه‌ای نشستم. بعد از گذشت چند دقیقه سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم تا رسیدن به خونه چشم‌هام و بستم. 

زنگ در خونه رو فشردم و با باز شدن در داخل رفتم. قبل از باز شدن درب ورودی دستی به مانتوم کشیدم خاک‌ها رو تکان دادم. دست بردم تا در بزنم که لای در  خودش باز بود. خونه ساکت بود. 

به سمت حال رفتم که به اتاقم پناه ببرم، نگاهم سمت نشیمن افتاد. کاوه روی مبل نشسته بود و آتنا جلوش روی زمین نشسته بود، دست کاوه روی زانوش و آتنا در حال تمیز کردن زخمش زیر لب بهش غر می‌زد: 

- چقدر بهت میگم مراقب خودت باش، باز رفتی کار دست خودت دادی نمیگی مامانت چقدر نگرانت میشه. 

چشم‌‌هام از تعجب گرد شد، چقدر بینشون صمیمیت وجود داشت. حتما که بین کاوه و آتنا چیزی وجود داره، همون چیزی که با دونستنش قرار قلبم بیشتر یخ بزنه. لرزش بدنم شروع شد، معدم باز داشت برام رقاصی می‌کرد. بی‌تفاوت از کنارشون گذشتم که تازه متوجه من شدن، آتنا با عجله بلند شد: 

- سلام نورا خانم، خوبین؟ چرا انقدر خاکی شدین، اتفاقی افتاده؟ 

کاوه هم در پی حرف‌های آتنا نگاهی بهم انداخت و منتظر جواب بود، بی‌حال مسیر پله‌ها رو در پیش گرفتم و گفتم: 

- چیز مهمی نیست، لطفا من و برای شام صدا نزن. 

به اتاق پناه بردم، کیفم و لباس هام از تنم بیرون کشیدم و به گوشه‌ای پرتاب کردم. حالا با یک تیشرت مشکی و موهایی که بازشون کردم رو تخت ولو شدم. درباره چی باید فکر می‌کردم؟ 

درباره کدوم یکی از ناراحتی‌هام باید اشک می‌ریختم؟ پدری که بود و نبودم براش مهم نبود، پدری که حتی تماس نگرفت از رسیدن من با خبر بشه؟ یا کاوه‌ای که آتنا براش زخم پانسمان می‌کرد و از نگرانی‌هاش درون گوشس زمزمه می‌کرد! 

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم کسی که پدرش دوسش نداره، چرا باید مردی دیگه بهش علاقمند بشه؟ اگر پدرم نمی‌تونه من و تحمل کنه و وجود نورا رو دوست داشته لاشه پس هیچکس دیگه هم نمی‌تونه نورا رو دوست داشته باشه. 

نمیدونم کی؟ ولی فقط اشک بود که از روی گونه‌هام پایین می‌افتاد.

پشت تمام خشم و پرخاشگری که من رو فرا گرفته، یه نورای تنهای، غمیگنی که تمام جونش از بی‌محبتی و بی‌مهری درد میکنه. نورایی که درون خودش هیچ غروری نداره ولی ظاهراً مغرورترین دختر رو به نمایش می‌زاره. پوچ و تهی از هر احساسی شدم. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دوازدهم*

*فصل دوم سکوت*

*راوی*

نورا از ماشین پیاده شد و از بین جمعیت گذشت و رفت. این دختر رو  دیگه نمی‌شناخت، حتی کوچک‌ترین چیزهایش تغییر کرده. اون دختر ظریف و ترسویی که حتی از تاریک می‌ترسید و به هر بهانه‌ای جلوی تلویزیون می‌خوابید که توی تنهایی و تاریکی اتاقش نمونه، حالا شده یه دختر ساکت و مغروری که از وقتی اومده فقط کنایه زد و به اتاقش چسبیده. زیباتر و باوقار شده ولی چشم‌هاش غمگین و تاریک، بی‌هیچ روزنه‌ای از امید هستند. کاوه نمی‌خواست هیچ چیز بدی درباره نورا ببینه و بشنوه ولی هر بار، با هربار با رفتار و واکنش‌هاش باعث میشه بیشتر تعجب کند.  

ماشین و همونجا رها کرد و خودش رو به جمعیت رسوند، دختر روبه‌رو به یک ربات جدی و سخت کوش تبدیل شده و جلوی مردی چند برابر خودش سینه سپر کرده. فقط تماشا کرد تا بیشتر این نورا رو بشناسه، حتی وقتی یقه‌ی اون مرد و گرفت هم خودش رو کنترل کرد که جلو نره و دستش رو نشکنه. اصلا نمی‌خواست با هیچ مردی همچین نزدیکی داشته باشه، این رفتار نورا رو دوست نداشت. 

وقتی فاصله اون مرد باهاش کم شد و اون جمله رو گفت دیگه هیچی نشنید و ندید، فقط با ضربه‌ای زمین انداختش و بهش اجازه هیچ مقابله‌ای نداد. جلوی خودش رو گرفت که داد نزنه و نگه که به نورای من حق نداره دست بزنه. حلقه انگشت‌های ظریفش دور بازوض رو حس کرد و بعد هم صدایی که کاوه رو یاد نورای گذشته انداخت. کاوه  ایستاد و به محض بلند شدن نورا دستش رو رها کرد، ولی او نمی‌خواست جلوی این مرد ازش فاصله بگیره، دستش و گرفت. این دست‌ها از وقتی برگشته همیشه سرده، بعد از حرف‌هاش به اون مرد رنگ نگاه نورا دوباره یخ زد و کاوه این سردی بینشون رو متوجه نمی‌شد؟ 

با صدای آتنا دست از مرور امروز برداشت: 

- کاوه پانسمانت تموم شد، خواهشا دستت رو آب نزن. 

این دختر از وقتی اومد شد یه نورای دیگه برای این خونه ولی حس برادرانه‌ای که بهش داره و هیچوقت به نورا نداشت، که گاهی از دست همین حس عصبانی میشه. 

- ممنونم آتنا جان، برو به کارت برس منم یکم برم اتاقم بخوابم. 

از پله ها بالا رفت، صدای نورا به گوشش خورد. لای در اتاق باز بود. با پا آروم در رو جلو فرستاد و طوری ایستاد که متوجه حضورش نشه. او باید سر از کار این دختر در می‌آورد. روی تخت نشسته بود با کسی تصویری صحبت می‌کرد، کمی جابه جا شد. موهاشو برد بالا بست، موهاش، مسخ موهای نورا شد. با بستن موهاش تصویر مشخص شد. یه پسر بود. 

نفسش سنگین شد، خشم ناخداگاهی بهش رخنه کرد. پسری درشت هیکلی و چهره‌ای جذاب که با لبخند خاصی به نورا  نگاه می‌کرد. صدای پر بغض نورا پخش شد: 

- حالم خوب نیست پوریا، اصلا خوب نیستم. 

پسر سعی در آروم کردنش داشت: 

- هر بار باهم مرور کردیم و قرار گذاشتیم تا قبل از بد شدن حالت رهاش کنی، ولی تو همیشه انقدر ادامه میدی تا از نفس بیافتی. نورا من نگرانتم، اونجا نیستم که هر لحظه خودم و برسونم بهت و نزارم توی خودت غرق بشی، چند بار دیگه بخوام که تموم کنی این رابطه رو ...

نورا درگیر چی و چه کسی شده بود؟ 

تا الان فکر می‌کرد داستان اصلیش با این پسره پوریاست، ولی اینجوری که معلومه نورا درگیر کسی دیگه‌ای شده. چرا نورا؟ چرا باید کسی رو بخوای؟

حرفش رو درون ذهنش خفه کرد، صدای ناله نورا بلند شد: 

- پوریا نمی‌تونم، نمیشه. تو که دیدی هشت سال چطور جون کندم، تو که هر بار به دادم رسیدی پس چرا تو اینجوری میگی؟ 

یه زن میانسال کنار پسره اومد و گفت: 

- سلام خوشگل من، نمیگی من اینجا بدون تو تنهایی چیکار کنم؟ 

- خوبم عزیزم، منم دلم برات تنگ شده ولی دیدی که بابا خودش خواست برگردم، اون دوست نداره من کنارش باشم. 

این صدای پر بغض نورا دیواره‌های قلب کاوه رو خش می‌‌انداخت. زن ادامه داد: 

- پدرت همیشه همنطور بوده، باید عادت کرده باشی. 

- اما رزا من هیچوقت به هیچ چیز عادت نکردم فقط زخمی‌تر ادامه دادم، دردام کم نشد فقط فقط، عادت کردم ب. ه...شون

حالش بد بود، به سختی حرف می‌زد کلمه های آخرش به سختی از دهنش بیرون میومد. گوشی از دستش افتاد، خودش رو به سختی از روی تخت بلند کرد. تازه صورتش رو دید که قرمز شده و اشک‌هاش صورتش و خیس کرده، نتونست بیشتر نگاه کنه و به سرعت خودش و بهش رسوند. 

 کمی تلو تلو خورد، قبل از اینکه بیافته دست‌هاش باز کرد و به سینه‌اش فشردش، سعی داشت خودش راه بره:

- کاوه ولم کن. 

به سمت تخت بردش و گفت: 

- ولت کردم، هشت ساله که ولت کردم.

نباید می‌گفت، نباید حرف می‌زد. برگشتم دنبال لباساش گشت، باید میبردش پیش امیرحسین تا مطمئن بشه و بفهمه داستان مریضی و قرص ها چی هست.‌ 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت سیزدهم*

*نورا*

دیگه درد اجازه صحبت کردن بهم نداد، باید دارو می‌خوردم. به سختی بلند شدم، درد از معده‌ام در حال پخش شدن بود. حالت تهوع و سوزش بیشتر از همه چیز اذیتم می‌کرد. سرم سنگین شد و احساس کردم اتاق دور سرم می‌چرخه. چشم‌هام سیاهی رفت و قبل افتادن، به حجم عظیمی از عطر مورد علاقه‌ام و منطقی گرمی فشرده شدم. احتیاج به فکر کردن نبود، فقط یک آدم بود که این عطر رو می‌زد و فقط یک آدم بود که این عطر رو با تمام سلول‌های بدنش حس می‌کرد. کاش این لحظه هیچوقت تموم نمی‌شد و کاش می‌تونستم مثل رویاهام در آغوشش ساعت‌ها بمونم و دیگه به این دنیا و تلخی‌هاش برنگردم؛ نورای سرزنشگر درونم پوزخندی زد و ازم خواست از این رویای شیرین بیرون بیام.

- ولت کردم، هشت ساله که ولت کردم. 

گوش‌هام درست می‌شنید و یا باز مشغول خیال‌بافی شدم، موشکافانه بهش نگاه می‌کردم. زیر نگاه من لباس‌هایی رو که از تنم کنده بودم و هر کدوم رو جایی انداختم برداشت و به سمتم اومد: 

- بپوش باید باهام جایی بیای. 

قسمت فر مویی که روی صورتم افتاده بود رو کنار زدم، مردمک چشم‌هاش حرکتم رو زیر نظر گرفته بود. امشب کاوه آدم عجیبی بود، حرف های عجیب و رفتارهای عجیبی انجام می‌ده. 

- کجا بیام. 

صورتم از درد جمع شد: 

- میپوشی یا خودم تنت کنم؟ 

لباس‌هام و از دستش کشیدم و با چینی که بین ابروهام افتاد گفتم: 

- درد دارم، برو بیرون بیشتر از این رو مخ من نرو.

با کلمه آخر حرفم، دستم کشیده شد، به جلو پرتاب شدم. چونم و بین انگشتش گرفت. نگاه پر از خشمش رو به رخ درد و ترسم کشید: 

- بار آخرت باشه با من اینطوری حرف می‌زنی!

درد معده بره جهنم، من جلوی این آدم کم نمیارم: 

- خودت و خیلی جدی گرفتی، فکر کردی کی هستی که بخوام به حرفات اهمیت بدم یا گوش کنم؟ 

دندون‌‌هاش روی هم فشرد: 

- من برادرتم، کسیم که قد کشیدنت و به چشم دیدم و خودم ازت مراقبت کردم تا سالم بزرگ شی. 

دیگه بسه، دستش و پرتاب کردم و ایستادم. درد کمرم رو کمی خم کرده بود. 

- تو برادر من نیستی، تو با من هیچ نسبت خونی نداری، تو مراقبم بود؟ 

با صدای بلندی شروع کردم به خندیدن، عصبی که می‌شدم خندم رو نمی‌تونستم کنترل کنم. می‌دونستم با حرفایی که قرار از سر ناراحتی بزنم در حقش بی انصافی بکنم. چند قدم جلو عقب شدم محکم به سینه‌ام زدم: 

- من سالمم؟ با تو‌ام آقا کاوه این نورایی که جلوت ایستاده سالمه؟ 

جلوش ایستادم، سرم بلند کردم مستقیم خیره چشماش شدم. 

- بگو ببینم؟ چی میبینی؟ از این دختر چی میبینی؟ تو داری کوچک‌ترین درد جسمی من و میبینی، تا حالا فکر کردی هشت سال تو کشور غریب من چی‌کار کردم اونم با پدری که بودنش هیچ فرقی با نبودنش نداشت. کدوم برادر، اگر من برات واقعا مهم بودم یک‌بار میومدی به دیدنم، هشت ساله که رفتم، چند بار باهام تماس گرفتی؟ چقدر دوست داشتی من و ببینی؟ نه آقا کاوه تو هیچوقت نخواستی من و ببینی یا صدام و بشنوی، ولی من خیلی از روزا دلتنگ کوچک‌ترین نشونه ای از جانب شما بودم، نشونه‌ای که خودتون بهم بدید نه اینکه من دنبالش بگردم.  

پوزخند زدم و بازم مثل آدم‌های مجنون داخل اتاق راه رفتم: 

- هه، میگه من برادرتم، آقای برادر از خواهرت فقط یه پوسته مونده، یه مرده متحرک که فقط راه میره و به ظاهر زندگی می‌کنه. 

دستم رو کشید و مجبورم کرد، بایستم و داخل اتاق رژه نرم. 

- آروم باش، من معذرت می‌خوام. 

خندیدم، با چشم‌های لبریز از اشک به اون صورتی که هر لحظه در بدترین شرایط جلوی چشمم بود به اون دوتا قهوه‌ای خوش رنگ نگاه کردم: 

- بیخیال دردای من، بزار این و ازت بپرسم، تا حالا از خودت پرسیدی که نورا می‌خواد من برادرش باشم یا نه؟ تو هم دقیقا مثل بابای برای خودت میبری و میدوزی حتی اگر اندازه تنمم نباشه مجبورم می‌کنی که بپوشم.‌...

کف دستش رو روی دهانم فشرد و نزدیک صورتم، طوری که بخواد از چشمام حرف بکشه گفت: 

- نورا می‌خوای من برادرت باشم؟ 

بغضم ترکید، اشک‌هام بهم خیانت کردن و پایین ریختن. چشم‌هام و بستم و پلک روی هم فشردم. دستش رو آروم از روی دهانم کنار گذاشت و به آروم مشغول پاک کردن اشک‌های صورتم شد. 

- جوابم و نمیدی؟ 

لحنش مهربون شده بود.

- نه هیچوقت دوست نداشتم تو بردارم باشی، نمی‌خواستم برادرم باشی. 

مردمک‌هاش می‌لرزید، وقتی بچه بودیم از چیزی می‌ترسید دقیقا صورتش همین شکلی می‌شد: 

- هیس باشه دیگه ادامه نده، من دیگه برادرت نیستم. هیچوقت دیگه برادرت نمیشم. 

فاصله گرفت و از کنار میز لیوان آب آورد و دستم داد: 

- بخورش، لباست و بپوش بیرون منتظرتم. 

نمی‌خواستم باهاش جایی برم، من حرفم زدم. و این رفتار نشون میده که حتی ترجیح میده هیچی برای من نباشه. 

- من باهات جایی نمیام.

در کمال تعجب، سرش رو تکون داد: 

- باشه هر طور راحتی، شب بخیر. 

رفت، من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. 

نمی‌دونم چند ساعت گذشت که روی زمین نشستم و برای خودم اشک ریختم، ولی با سردرد از خواب بیدار شدم‌. مثل هربار که خودم به داد خودم می‌رسم محکم بلند شدم و روزم رو شروع کردم، شاید از درون ویران باشم ولی هنوز زندم و نفس می‌کشم. شاید زنده بودم اختیار خودم نباشه ولی باور دارم که خدا من رو برای دلیلی خلق کرده و هنوز نوبتم برای. زندگی کردن نرسیده. 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهاردهم*

دستمال سرم رو بستم و از پله‌ها پایین رفتم، جلوی میز تلویزیونی ایستادم و به عکس خانوادگی که سال‌های قبل گرفته بودیم نگاه کردم. عمه و عمو بهزاد، کاوه و کیان و من در کنار هم ایستاده بودیم. حتی توی این عکس هم بابام حضور نداشت. هنوز گاهی فکر می‌کنم چطور با وجود تمام بی‌مهری که از بابا دیدم هنوز هم دوستش دارم. 

- نورا خانم، بفرمایید صبحونه. 

برگشتم لبخندی زدم، از همون تلخ لبخند‌های معروفم، رفتم و نشستم: 

- ممنون، عمه کجاست؟ 

مشغول چیدن وسایل جلوی من شد و گفت: 

- رفتن پیاد روی کنن میگن که جدیدا دارن چاق میشن. 

عمه جذابم، همیشه به فکر بدش هست: 

- بشین کنارم، دوست ندارم تنهایی چیزی بخورم. 

موافقت و لبخندی که زد حالم رو کمی بهتر کرد: 

- چند ساله پیش عمه‌ام هستی؟ 

قوری و برداشت و دوتا استکان چایی ریخت: 

- هفت سالی میشه. 

یک سال بعد از رفتن من، پس خونه همچین خالی هم نبوده.

- از کیان خبری داری؟ 

کیان برادر بزرگتر از کاوه بود، چهارسالی باهم تفاوت سنی داشتن ولی جدی‌تر و آروم تر از کاوه بود. درست نقطه مقابل کاوه، همیشه کیان رنگ مشکی بود و کاوه رنگ سفید داشت. چهره‌اش تو هم رفت و گفت: 

- هر چند ماه یک‌بار میان سر میزنن میرن، چند روزی میمونه و میره. خانم و آقا خیلی از دستش ناراحت هستن. 

کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم: 

- چرا، کیان اصلی کاری به کار کسی نداره، اگر درباره کاوه این و بگی می‌تونم بگم کاوه همیشه خودش رو درگیر مشکلاتی می کنه ولی کیان نه. 

آتنا مقداری از چایی خورد و گفت: 

- از من نشنیده بگیر نورا خانم، ولی آقا کیان آلوده شده. مثل اینکه درگیر چیزای خوبی نشده. خانم و آقا رو هم با این رفتارهاش پیر کرده. 

دستام و دور لیوان داغ چایی حلقه کردم، باید سر از کار کیان در بیارم. منظور آتنا رو اصلا متوجه نمیشم. صبحانه رو با عجله خوردم و از پله‌ها بالا رفتم، آخرین اتاق راه رو و دنج‌ترین اتاق برای کیان بود. در اتاقش رو باز کردم و داخل رفتم. اتاق بهم ریخته و پر از خاک بود، مقداری لباس روی تخت و مقداری هم جاهای دیگه پر شده بود. چطور اینجا این طوری شده. 

- آتنا، آتنا بیا اینجا!

آتنا سرآسیمه خودش رو به من رسوند، با ترس به من و اتاق کیان خیره شد و یک قدم به عقب رفت. دستم و گرفت و کشید: 

- خانم بیا از اینجا بریم، خواهش می‌کنم. اگر آقا کیان بیان خیلی عصبانی میشن. 

از حرف‌هاش خسته شدم، چرا انقدر از این کیان می‌ترسه و حساب می‌بره: 

- آتنا دارم میگم چرا اتاق کیان اینجوری، چرا تمیزش نکردین؟ 

مضطرب به عقب رفت: 

- آقا خوشش نمیاد کسی بره اتاقش، شما هم بیا بریم. 

از اتاق بیرون اومدیم و در رو بستم. بالاخره سر از لین داستان و رفتارهای این دختر در میارم. به اتاقم رفتم و روی تخت نشستم، جرقه‌ای در مغزم زد شد. 

مجدد به اتاق کیان رفتم و در رو آروم بستم، شروع به گشتن اتاق کردم. خسته شدم و روی تخت سرمه‌ای رنگ اتاق نشستم. سرم رو پایین آوردم و بین دست‌هام گرفتم، چشم‌هام و بستم و باز کردم. نگاهم به عکس زیر میز کناری افتاد، برداشتمش. کیان و دختری که از پشت گردن کیان آویزون شده بود، زیبایی خیره‌ کننده‌ای درون چشم‌های آبی رنگ دختر بود. کیان خوش‌حال و می‌خندید و انگار داشت کنار این دختر از زندگیش لذت می‌برد.

روی عکس لکه‌های خشک شده‌ای بود، انگار قطره‌ای از آب بود. عکس رو سریع داخل جیبم بردم و از اتاق بیرون اومدم. رفتم اتاقم وبعد از عکس گرفتن از روی عکس به کمک موبایلم، اون رو داخل یکی از کتاب‌هام گذاشتم. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پانزدهم*

«•راوی•»

 

هوا سرد و باران شدت گرفته است؛ باد با صدایی سوزان و جانگداز اوج گرفت. هیچ عابری در خیابان به چشم نمی‌خورد، هر از گاهی اتومبیلی سکوت خیابان رو می‌شکند. صدای پارس سگ ولگردی از کوچه و پس کوچه‌ها شنیده می‌شود. صدای قدم‌هاش روی سنگ فرش‌ها طنین می‌انداخت. صاحب قدم‌ها پسری سی و سه ساله است، که مدت اندکی تا سی و چهار سالگیش نمونده. 

آخرین پک از سیگاراش رو می‌گیره و آن را درون جوی آب می‌اندازد؛ دست‌های یخ زده‌اش را درون بارانی بلند‌اش فرو می‌فرستد. قامت کشیده و بلندی را که از پدراش بهزاد به ارث برده بود، کمی خمیده شده است. شاید از سرما و لرز است و شاید از دردها و آن دواهای گاه و بی‌گاه که به خورد حیبت ورزشکاری‌اش می‌دهد. با قدم‌هایی سست خود را به خانه پدری رساند، داخل جیب‌هایش به دنبال دسته کلید گشت ولی مثل اینکه همراه‌اش نبود. 

به ناچار دست روی دکمه‌ی ایفون می‌فشارد و بعد چندین ثانیه در با صدای تیکی باز می‌شود. برای بستن در از پای‌اش استفاده می‌کند که سرمای در با برخورد دستش لرزش را بیشتر نکند.

جلوی درگاه ورودی می‌ایستد، دست به سمت موهای پریشان‌اش که از خیسی روی پیشانی‌اش نشسته می‌برد و به بالا هدایتشان می‌کند. در باز شد، با تعجب و سردرگمی به دختر روبه‌رو خیره شد. نورا برای خود یک پا خانم شده بود، با آن بلوز شلوار که انگار برای تن او دوخته بودند درست مثل مدل‌های ایتالیایی بود.موهای بلند و دل‌فریب و دستمال سری که مقدار از آن‌ها را پوشانده بود. چشم‌های کشیده آهویی و چهره‌ای که کاملا شبیه مادر‌اش بود؛ این دختر همه‌ی شباهت را از عمه‌اش به ارث برده‌. 

هر دو به یکدیگر نگاه دوخته بودند، نگاه کیان غمگین و شاید خجالت زده. ولی نگاه نورا پر از غم بود؛ غمی که چهره و قامت خمیده‌ی کیان یکی پس از دیگر سئوال‌های یادداشت‌های ذهن‌اش را پاسخ می‌داد.

او متوجه تغییراتی بود ولی حالا کیان حکم این تغییر ناپسند را زده بود. پسر روبه‌‌‌رو دیگر مثل سابق چشم‌های درشت‌اش برق شادی نداشت، و جایش را به موهای بلند و ریش‌های چند ماه دست نزده‌اش باخته بود. زیر چشمان‌اش کبود و فرو رفته شده.

-اون طرف آب بهت سلام و یاد ندادن؟ 

نورا که خشک زده به کمک دستگیره در استوار ایستاده بود، خود را نباخت. کنار رفت و نگاه دزدید:

-سلام پسر عمه.

کیان داخل شد، لبخند تلخی زد و با خود فکر کرد قبلا که کیان بود! حالا پسر عمه شده؟ شاید تصور می‌کرد مانند گذشته خود را به آغوشش می‌اندازد و با عجله تمام اتفاقات روز‌اش را  تمام اذیت‌های کاوه کرده است را برایش تعریف می‌کند؟ نورا هم مثل او تغییر کرده ولی هیچکس به اندازه او زندگی‌اش را سیاه نکرده، هیچکس! 

مادر و پدراش پشت میز شام نشسته بودند، با نگاه غمگین که هر بار بیشتر او را اذیت می‌کرد نگاه‌اش می‌کردند. سر زیر انداخت و به سلام کوتاه‌ی اکتفا کرد، با سرعت پله‌ها را یکی در میان بالا رفت و به پناه گاه‌اش رسید.

بارانی را از تن جدا کرد و روی جا لباس آویخت، خود را روی تخت رها کرد و به سقف خیره شده بود. نورا با آمدندش او را به گذشته و خاطرات خوش باز می‌گرداند. ولی ناگهان خاطرات خوش تغییر مسیر دادند و به نگاه‌های آبی برخورد، و پایان غم انگیزه‌اش شد کیانی  که خود را باخته و تباه کرده بود. 

کاش در همان هشت سال پیش و همان روزگار خوشی که با دایی و دختراش نورا می‌گذراند باقی مانده بود. گاهی اشتباه کوچک را می‌توان جبران کرد ولی وای به روزگاری که اشتباهات کوچک پشت هم قطار شوند و مقصد نامعلومی را دنبال کنند.

آن گاه هر چه بیشتر بدویی دورتر می‌شویی، جبران آن سخت و دشوار خواهد شد. و فقط یک اراده فولادین می‌تواند جوانه پذیرش اشتباهات را زنده کند، خود پذیرش راه اول بازگشت است. 

هیچکس به اندازهای خود کیان در جریان اشتباهات ریز و درشت‌اش نیست! امروز برای اولین بار از خوداش و سر و وضعی که داشت، خجالت کشید. برای این مرد؛ تلنگرهای این چنین لازم است. شاید نورا آیینه‌ای باشد تا به یاد آورد روزگاری را که زندگی شادی داشت. 

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت شانزدهم*

*نورا*

چند ساعت از اومدن کیان به خونه می‌گذره و من هنوز نتونستم هیچ چیز رو درک کنم. چه اتفاقی افتاده؟ این هشت سال چه چیزی تغییر کرده؟ همون روز داخل فرودگاه متوجه تغییر عمه و عمو بهزاد شدم، حس کردم که غمی درونشون نفوذ کرده. عمه و عمو افتاده‌‌تر و پیر شدن، با دیدن کیان احساس می‌کنم علتش رو پیدا کردم. ولی چه اتفاقی برای کیان افتاده؟ تا جایی که یادمه کیان هیچوقت کاری نمی‌کرد عمه ناراحت بشه، حتی اگر چیزی رو از عمق وجود می‌خواست تا نگرانی عمه رو می‌دید بیخیال می‌شد. یادمه چقدر موتور دوست داشت ولی چون عمه می‌ترسید و نگران می‌شد خودش رو مجبور کرد توی حسرت بمونه. ضربه‌ای به در خورد و من بخاطر اینکه توی فکر بودم از ترس شونه‌هام و بالا انداختم. 

- بفرمایید. 

- نورا خانم، عمه خانم و آقا بهزاد شام نخورده رفتن، شما هم که اومدید بالا، میز و جمع کنم؟ شام نمی‌خوردید؟ 

فکر به ذهنم رسید، این خانواده عاشق کتلت‌های من بودن. می‌تونم با بوی غذا مجبورشون کنم به صدای شکمشون گوش بدن و دور هم جمعشون می‌کنم. 

- آتنا وسایل کتلت آماده کن، میز رو هم جمع کن بزار یخچال فردا می‌خوریم. 

- خانم کتلت درست کنم؟ 

لبخندی زدم و به سمت کمد لباس‌هام رفتم:

- من درست می‌کنم. 

آتنا که انگار متوجه منظورم شده، خوشحال شد و گفت: 

- چشم خانم الان سریع آماده می‌کنم. 

با رفتن آتنا، یک تیشرت مشکی آزاد و یک شلوار راحتی مشکی برداشتم و جلوی آینه همه‌ی موهای آزادم رو جمع کردم و بعد شال دور موهام پیچیدم. دوست نداشتم اصلا موهام داخل غذا بریزه و همه برنامه‌هام و خراب کنه. 

با وارد شدنم داخل آشپزخانه آتنا همه چیز رو روی میز داخل آشپزخانه آماده کرده بود، پشت میز رفتم و شروع کردم. تعدادی سیب زمینی با رنده ریز یا همون دنده متوسط رنده کردم، بعد هم یک پیاز درشت رنده زدم. 

حالا نوبت گوشت چرخ کرده و چندتا تخم مرغ رسید، نمک و فلفل و زردچوبه به همراه یه مقداره کم زیره اضافه کردم. حالا وقت دستور پخت مخصوص نورا خانم بود، اون هم چند تا قاشق پر آرد سوخاری که کتلت‌ها رو ترد و خوشمزه می‌کنه. سمت گاز رفتم و ماهیتابه رو روی حرارت گذاشتم، روغن ریختم و گذاشتم به اندازه کافی داغ بشه. تکه‌های از مواد درون دستم گرفتم و گردش کردم بعد هم با فشار کف دست هام توپک مواد رو پهن کرده و به صورت گرد در آوردم برای این که بهتر سرخ بشه و مغز پخت بشه، با انگشتم یه سوراخ وسطش ایجاد کردم. ماهیتابه رو پر کردم و کم کم داشت بودی خوش کتلت بلند می‌شد. تمام مدت آتنا با لذت نگاهم می‌کرد، چندتا کوجه برداشتم و از وسط بازشون کردم داخل یه ماهیتابه دیگه چیدم نمک و روغن اضافه کردم و درش رو گذاشتم تا به آرومی پخته بشه و مزه بگیره .

- آتنا، خیار شود و کاهم داریم؟ اهان از اون ترشی کلم قرمزهای عمه چی؟ هست؟ 

آتنا سمت یخچال رفت و هر چی که گفتم رو سریع روی میز چیند. با کمک هم شستیم و خورد کردیم، سریع آخر کتلت‌ها تموم شد و یه میز خوشگل آماده شده بود. آتنا رو دنبال عمو و عمه فرستادم، موبایلم و در آوردم و بعد از تماس گرفتن با کاوه منتظر موندم: 

- الو جانم؟ 

- سلام کاوه، کی میای خونه؟ 

- سر چهارراه‌ام فکر کنم پنج دیقه دیگه خونه باشم، چرا؟ 

- هیچی، خیلی وقته باهم غذا نخوردیم، زود بیا. 

تماس و قطع کردم و به سمت اتاق کیان رفتم. چند ضربه به در زدم:

- کی، بله؟ 

مقداری از در رو باز کردم و سرم و داخل فرستادم: 

- اجازه هست؟ 

روی تخت دراز کشیده بود جوری که پاهاش از تخت آویزون بود: 

- بیا داخل. 

داخل رفتم و در رو بستم: 

- خوبی؟ 

روی تخت نشست و دستی توی موهای بلندش فرستاد: 

- بهت میاد. 

با تعجب بهم نگاه کرد، که گفتم: 

- موی بلند بهت میاد. 

لبخند تلخی زد و گفت: 

- اولین کسی هستی که اینو میگی. 

- میای بریم سر میز غذا؟ 

باز صورتش تغییر حالت داد و خنثی شد: 

- نه نوش جان. 

در اتاقش رو تا اخر باز کردم، بوی کتلت داخل اتاق پیچیده شد. با چشم‌های درشت نگاهم کرد و گفت: 

- تو درست کردی؟ 

لب‌هام روی هم فشردم و سرم و به نشانه تایید بالا و پایین کردم. 

- هنوز آشپزی رو دوست داری؟ 

با این که از این سوال و غمی که توش قایم کرده بودم اذیت می‌شدم‌ گفتم:

- مثل گذشته نه، ولی بخاطر شما ها انجامش میدم. 

- چرا؟

- چون برام مهم هستین.

- از وقتی اومدی، هر حرفی که می‌زنی بیشتر متعجبم میکنه. 

تکیه به دیوار زدم: 

- چرا؟ مگه چی گفتم؟ 

شونه‌ای بالا انداخت و گفت: 

- نمیدونم، متفاوت شدی، انگار یه آدم جدید جلوم نشسته. 

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هفدهم*

- خب میدونی، آدم‌ها تغییر می‌کنن. مثل خود تو، به نظر منم تو آدم متفاوتی شدی! 

دست روی زانوهاش گذاشت: 

- تو هیچی نمیدونی خانم کوچولو، وایستادی برای من درس عرفان میدی؟ 

تکیه‌ام و از دیوار گرفتم چند قدم بهش نزدیک شدم: 

- ببین منو!

سرش و بالا آورد با ابروهای بالا آورده نگاهم کرد: 

- دیگه به من نمیگی خانم کوچولو، فهمیدی؟ چه اصراری دارین شما دوتا برادر که هی کوچولو ببندید تنگ اسم من ؟ 

از روی تخت بلند شد، قدش هم اندازه کاوه بود، به ایشونم می‌خوام نگاه کنم مجبورم سرم و بالا بگیرم. با این که خودم یک متر و هفتاد و سه بودم در برابر این‌ها هنوزم کوتاه ترم هستم. چند بار پشت سر هم بو کشید و گفت:

- نمی‌خوای بزاری این کتلت خوش بو رو مزه هم کنیم؟ 

با دست به در اشاره کردم، رفت و من هم پشت سرش از اتاق بیرون رفتم. داخل سالن پذیرایی شدیم، عمه و عمو پشت میز نشسته بودن و درگیر فکر بودن. هم زمان با صدای زنگ در سر عمه و عمو بلند شد، من و کیان پایین پله ها و کاوه از در خونه که توسط آتنا باز شد داخل اومد. کاوه با دیدن کیان جا خورد.

- تو اینجا چی‌ کار میکنی؟ 

- ببخشید اگر مزاحمتون میشم برم؟ 

لحن کیان عصبی و تهدید آمیز بود، کاوه هم دست کمی از اون نداشت. مداخله کردم: 

- آقایون هر درد و مشکلی دارین من ازش خبر ندارم، ولی لطفا اگر من براتون قابل احترامم لطف کنید بیاید سر میز و بزارید بعد از این همه سال باز احساس کنم که خانواده دارم. 

چند دقیقه سکوت حکم فرما شد و بعد کیان سر میز رفت، سمت کاوه رفتم: 

- بیا بشین دیگه. 

چشم‌های غم زده‌اش رو بهم دوخت و گفت:

- الان باید بخاطر کی سر اون میز بشینم؟ 

متوجه منظورش نشدم: 

- متوجه نمیشم چی میگی؟ 

- مگه نگفتی خواهرم نیستی؟ الان به چه عنوان پشت اون میز میشینی؟ 

باز به حال خوبم گند زد: 

- به عنوان دختر داییت، حالا هم میای سر اون میز میشینی. 

توجه‌ای بهش نکردم و سمت میز رفتم، کیان با چشم‌های ماتم زده به عمه خیره بود و عمه هم سرش و زیر انداخته بود؛ عمو با دستش روی میز ضرب گرفته. کنار کیان نشستم و کاوه هم کنار من نشست. درست سر همون صندلی‌هایی که بچگی میشستیم. آتنا پارچ دوغ و سر میز گذاشت: 

- آتنا شما هم بشین. 

با خجالت سر زیر انداخت و با ترسی که نمی‌دونم از کجا میاد به کیان نگاه زیر، زیرکی انداخت: 

- نه ممنون من گشنم نیست‌.

با چشم به صندلی اشاره کردم، صندلی که درست روبه روی خودم بود: 

- بشین آتنا جان. 

از لحن جدی صدام حرف داخل دهنش ماسید و نشست. همه شروع کردن، کیان به نمکدان جلوی عمه اشاره کرد و گفت: 

- مامان؛ میشه اون و بدی؟  

عمه که تا الان ساکت بود سرش بالا آورد، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و گفت: 

- بهت گفته بودم، دیگه حق نداری بهم بگی مامان. 

این جا چه خبر شده، من دیگه دارم کلافه میشم: 

- اگه مامان نگه هم بازم شما مادرش هستی، عمه چرا همتون یه جوری رفتار می‌کنید؟ 

عمه با عصبانیت نگاه می‌کرد و کیان سرش رو زیر انداخته بود: 

- از این بپرس، بپرس با مادرت چه کردی که دیگه نمی‌خواد صداتو بشنوه؟ 

کاوه هم با کینه‌‌ای که توی صداش موج می‌زد گفت: 

- نورا تو از ما اصلا پرسیدی که دلمون می‌خواد با این معتاد سر یه میز بشینیم یا نه ؟ 

آب دهنم خشک شد، تلخی بدی توی دهنم پخش شد. داشتن درباره چی حرف می‌زدن، کیان از سر میز بلند شد و به سمت پله‌ها رفت. عمه در سکوت نشسته بود. 

- کاوه چی میگی تو؟ 

کاوه‌ای که نفسش به جون کیان بند بود، کسی که از خودش می‌زد تا کیان تو دردسر نیافته، اون کاوه پیش مرگ کیان چرا اینطوری حرف می‌زنه؟ 

- از آقا بپرس که به خاطر یه دختر روی همه ی ما خط کشید، خانم هم بعد بالا کشیدن داریی های آقا یه تیپ پا زد به آقا کیان و رفت پی عشق و حالش، بعد داداش احمق من بخاطر اون بی همه چیز خودش و درگیر قرص و دود و مواد کرد. یکی نیست بهش بگه ارزشش و داشت جونیت و بسوزونی براش؟ کیان ارزشش و داشت. 

جمله آخر و فریاد زد، کیان بی‌توجه به حرف‌های کاوه از پله‌ها بالا رفت. باز سکوت، این بار سکوتی که همه غرق فکر بودن، هیچ کس دور این میز حضور نداشت. و من چند باری کلمه‌های کاوه رو مرور کردم: 

- کاوه تو حق نداری باهاش اینطوری حرف بزنی! 

با دست به میز ضربه‌ای زد و گفت: 

- هه خانم و باش، اون گند زده به زندگی خودش و ما، حالا مقصر من شدم ؟ 

باز نورا جدی وارد شد: 

- ببین کاوه هر چی که شد و هر چی که کرده، بیشترین کسی که آسیب دیده و همچنان داره میبینه خودشه فهمیدی، تو حق نداری وقتی براش کاری نکردی بهش حرفی هم بزنی.

- من کاری نکردم، مامان ببین بچه داداشت چی میگه، می‌دونی چند بار بردمش مرکز ترک اعتیاد، می‌دونی چقدر دنبالش دویدم و هر بار آقا بیخیال من پشتش گذاشت و رفت؟ 

صدام پایین آوردم جوری که فقط خودش بشنوم گفتم: 

- تو هم دقیقا مثل اونی، هر دوتون خوب بلدین آدم ها رو پشتتون جا بزارید و برین. 

از سر میز بلند شدم و رو به عمه گفتم: 

- فراموش نکنید، اونی که آسیب اصلی رو دیده کسی که بیشتر از همه داره عذاب می‌کشه کیانه، اگر این و درک کنید اینطوری باهاش رفتار نمی‌کنید. الان زمانیه که بیشتر از همیشه به شما احتیاج داره و باید همه تلاشتون و کنید که به زندگیش برگرده، نه که خودتون بشید یه درد دیگه بین تمام دردهاش. 

قبل اینکه از پله‌ها بالا برم گفتم: 

- خیلی سال بود که دیگه آشپزی نمی‌کردم، ولی امروز اون طلسم و شکستم و بخاطر اینکه خانواده باشیم انجامش دادم، ولی شما چی‌کار کردین؟ آقا کاوه به نظر سر این میز هم هر کاری کردی که من ناراحت نشم و شبمون خراب نشه ؟ نه کاوه تو هیچ کاری نکردی هیچ، تازه آتیشش رو هم بیشتر کردی، تو معنی واقعی هر کاری کردم رو نمیدونی، تو نمیدونی چطور یه آدم و از جونت مهم‌تر بدونی و براش تلاش کنی یعنی چی؟ شب بخیر. 

از پله‌ها بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم، گریه کردم. سر ریز شد تمام حرف‌هام و نمی‌دونم چرا دو پهلو به کاوه حرف زدم. 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هجدهم*

روی تخت دراز کشیدم و موبایلم و روشن کردم، داخل برنامه رفتم و شعر وحشی بافقی که این مدت درون ذهنم تکرار می‌شد رو استوری کردم:  

- ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم.

امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم.

دل نیست چو کبوتر که چو برخاست نشیند. 

از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم. 

چندتا کلیپ بالا و پایین کردم و بعد هم استوری پوریا رو چک کردم، یک ویدیو گذاشته بود. گیتار دستش بود و با صدای پر از آرامشش آهنگ قشنگی رو می‌خوند، بهش پیام دادم: 

- سلام پوریا، موزیک کاملت و برام بفرست، زود بفرست‌ها. 

گوشی رو خاموش کردم و کنارم انداختم، موزیک قطعی از محسن یگانه بود. ولی صدای پوریا برای من حس آرامش داشت، یکی از حسرت‌‌های زندگیم این بود که کاش پوریا واقعا برادرم بود. صدای قطره‌ی کوشیم بلند شد، پوریا موزیک رو فرستاد. ساعت و نگاه کردم از دوازده شب گذشته، پالتوم رو از داخل کمد برداشتم و آروم از اتاقم بیرون رفتم. خودم رو به حیاط رسوندم و مثل قدیم زیر درخت انگور نشستم، هوای سرد خشکش کرده بود. دکمه پخش موزیک رو زدم و صداش رو کم کردم، دستم رو دور خودم پیچیدم و سرم و به درخت تکیه دادم: 

- خودت میخوای بری خاطره شی اما دلت میسوزه تظاهر میکنی عاشقمی این بازیه هر روزه

نترس آدم دمه رفتن همش دلشوره میگیره دو روز بگذره این دلشوره ها از خاطرت میره

بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو

راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو

بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو

راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو

از عشق هر چیزی که میشناسمو از من گرفتی تو تو باقی مونده ی احساسمو از من گرفتیو

میخوای من باشیو یادت بره مایی وجود داره خودت آماده ی رفتنیو ترست نمیذاره

اصلا نترس راحت برو بی من هیشکی به جز تو منو یادش نیست

فکر کردی کی از من خبر داره راحت برو هیشکی حواسش نیست

بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو

راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو

بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو

راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو

مسیرمون باهم یکی بود ولی مقصد جدا دلگیرم پردرد پر بغضم خدا

به آسمون خیره شدم، موزیک تموم شد. دلم می‌خواست این موزیک داخل بدنم ریشه کنه. انقدر گوش دادن این موزیک رو تکرار کرده بودم که پوریا هم بهش وابسته شد. سکوت و تاریکی حیاط حس خیلی خوبی به من می‌ده. سرم و روی زانو هام گذاشتم. تا الان فقط دلم برای خودم می‌سوخت ولی حالا کیان هم بخشی از اون دلسوزی شده. منی که فکر می‌کردم توی این هشت سال فقط من آسیب دیدم و زندگی نکردم ولی این جا هم انگار هیچ ردی از زندگی نبود. کسی کنارم نشست، با سرعت سرم و بلند کردم و به طرف اون جسم چرخیدم.

- نترس، منم. 

کاوه بود، مثل من تکیه داد به درخت و زانوهاش رو جمع کرد.

- کی اون آهنگ و خونده بود؟ 

باز دست‌هام دور بازوم پیچیده شدن و به روبه رو خیره شدم: 

- صدای پوریاست. 

- صدای خوبی داره. 

- آره همیشه صداش آرومم می‌کنه.

با صدایی که نمی‌دونم چه تغییری کرده بود گفت: 

- معلومه خیلی این دوست پسر تو دوست داری. 

حوصله کش دادن چیز‌های الکی رو نداشتم: 

- پوریا دوست پسرم نیست‌ . 

سنگینی نگاهش رو روی نیم رخم حس کردم: 

- پوریا کسیه که بخش عظیمی از زندگیم رو بهش بدهکارم، یه جورایی من و از مرگ نجات داد. 

تکیه از درخت گرفت و بازوی من کشیده شد، به سمتش چرخیدم و نگاه خیره‌اش رو پاسخ دادم: 

- چی شد؟ 

- درست تعریف کنم ببینم داری چی میگی! این پسره پوریا چی جوری تو رو از مرگ نجات داده؟ 

راه فرار نداشتم، کاش دهنم و بسته بودم و هیچی نمی‌گفتم. ولی خب سکوتم دیگه جواب نمی‌داد. 

- اوایل که از ایران رفتیم، یه اتفاقی افتاد. 

با به یاد آوردنش باز همون ترس و لرز به تمام بدنم رسید. ولی ادامه دادم: 

- من هیچ راه فراری نداشتم، تنها بودم، ترسیده بودم، خیلی تلاش کردم که یه راه‌ی پیدا کنم ولی همه درها بسته بود. 

کاوه عصبی و با مردمک لرزان و منتظر نگاه در گردشش رو به لب‌هام و چشمم جابه جا می‌کرد، آب دهانم رو بلعیدم و ادامه دادم: 

- فقط یه راه بود، به سمت اون پنجره رفتم و خودم و پایین انداختم. اون روز پوریا پیدام کرد و نجاتم داد ولی چند ماه رو با بدن شکسته، بدنی که هیچ جای سالمی نداشت و ذهنی که همه چیز رو فراموش کرده بود روی یه تخت توی یه اتاق گذروندم، ولی بعد یه مدت حافظم برگشت که ای کاش هیچوقت بر نمی‌گشت. 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت نوزدهم*

سنگ بزرگی که مدت‌ها توی گلوم خونه کرده، باز هم به حرکت در اومد. ولی ای کاش رد می‌شد و انقدر بهم فشار نمی‌آورد. کاوه با یک حرکت لحظه‌ای از کنارم بلند شد، نگاهم به دنبالش بود. پشت به من ایستاد و گفت:

- مقصر همه اتفاقایی که برات افتاده خودتی، دنبال مقصر نگرد.

چیزی محکم از درون به قفسه سینم ضربه می‌زد، جمله‌اش مدام توی سرم تکرار می‌شد. نه اشکی از چشمم پایین می‌اومد و نه مردمک چشم‌هام حرکت می‌کرد. به جایی که کاوه ایستاده بود و حالا خالی از وجودش شده خیره موندم. من سال‌ها بود که خودم رو مقصر همه چیز می‌دونستم، از روزی که مادر نداشتم تا تمام روزهایی که منتظر بابا بودم تا دست نوازش به سرم بکشه. بابت هرجایی که تنهایی رفتم، هر اتفاقی که برام افتاد هر قلدری که آدم‌ها توی محیط کار برام کردن، برای تک به تکشون خودم رو مقصر می‌دونستم. من سال‌هاست دارم با احساس گناه از وجود خودم زندگی می‌کنم. 

ولی این بار، اینکه یک نفر دیگه بیاد و بهم بگه که تو مقصر بودی، دردش خیلی بیشتره هست. دردش حتی از خورد شدن همه استخوان‌ها هم بیشتر بود. سرم و بالا آوردم و نگاه ماتم زدم رو بازم به خودش دوختم: 

- با صدا می‌گویم آنچه بر سرم آورد عشق؛ جان نصف و نیمه ای بود و دوبار از من گرفت. 

هوا سردتر شده یا من بدنم می‌لرزه، توی سرم دارم تلاش می‌کنم بلند شم و خودم رو به اتاقم برسونم ولی هیچ حرکتی نمی‌تونم بکنم. انگار یک کوه سنگین روی شونه‌ هام افتاده، چند قطره از آسمون به صورتم افتاد. بین تمام حس‌‌های گنگ و تلخ وجودم باز هم وجود خدا رو حس کردم. بارون شدت گرفته و باد هم با صدای جانگدازی می‌نوازه. 

سرم رو به درخت تکیه دادم و گذاشتم بارون بشوره و ببره همه چیزهایی که روی وجودم سنگینی می‌کنه. نمی‌دونم چقدر گذشته ولی تمام لباس‌های تنم خیس شده. کف دست‌هام به زمین فشردم و با باقی مانده توانم بلند شدم‌. چقدر محتاج دستی‌ام که کمکم کنه تا این نورا رو به اتاقم برسونه. اطراف رو نگاه کردم، هیچ کس نبود‌. مثل همیشه فقط من بودم و من بودم. به بعضی حس‌ها هیچوقت عادت نمی‌کنم، مثل تنهایی که هنوز بهش عادت نکردم. 

داخل خانه شدم، قطره‌های آب ازم چکه می‌کرد. دست به نرده‌های چوبی گرفتم و هر یه پله‌ای رو که بالا می‌رفتم کمی مکث می‌کردم، سرم سنگین شده. به اخرین پله رسیدم و با خوشحالی به در اتاقم که چیزی نمونده بود بهش برسم نگاه کردم. بدنم لرزید و از پله لیز خوردم، چشم‌هام بسته شد و قبل از اینکه اشهدم رو بخونم دستم کشیده شد و محکم درون آغوش گرمی کشیده شدم. نفس آسوده‌ای کشیدم و دست روی سنه‌اش فشردم و فاصله گرفتم، هنوز حلقه دست‌ها دور بدنم پیچیده شده. از بین پلک‌هام که به سختی باز می‌شد نگاه کردم، کاوه با اخم غلیظی نگاه‌ام می‌کرد. با همون توان کمی که برام مونده بود ازش جدا شدم و نگاه ازش گرفتم. 

بس بود، هر چی که بخاطر دلم کوتاه اومده بودم بس بود، من این دل و از جاش بیرون میارم و می‌سوزنمش. دستم رو روی هوا گرفت: 

- صبر کن ببرمت اتاقت. 

با تمام نفرت درونم نگاهش کردم: 

- دیگه هیچوقت دستت به من نخوره، فهمیدی؟ 

ازش رو گرفتم باز هم سرم گیج رفت، کنارم اومد و دست دور بازوم انداخت و به خودش تکیه‌ام داد: 

- تو کی هستی که برای من تکلیف روشن می‌کنی؟ 

به ناچار باهاش همراه شدم، به اتاقم رسیدیم و داخل شدیم. روی صندلی اتاق نشوندم: 

- برام اصلا مهم نیست چی فکر میکنی؟ ازم ناراحت هستی یانه؟ تا وقتی توی این خونه ای تنهات نمی‌زارم. 

عصبی و بلند خندیدم، انقدر بلند که کاوه خم شد و دستش رو جلوی دهنم گذاشت: 

- هیس، داری همه رو بیدار می‌کنی. 

قهوه‌ای چشماش باز هم من و لال کرد، مژ‌های مشکی بلندش تردید توی نگاهش، انگار دارم فراموش می‌کنم قضاوتی رو که ساعت پیش من رو کرده بود. آروم دستش رو از روی دهانم برداشت، ولی همچنان با فاصله کمی که بینمون هست خیره به دنبال چیزی درون چشم‌هام می‌گرده، نمی‌دونم منتظر چیه؟ ولی قلب من بیشتر از این توان تحمل این رنج و نداره. 

سرم و پایین انداختم و نگاه ازش گرفتم: 

- برو بیرون. 

- آتنا رو صدا می‌کنم کمکت کنه لباس عوض کنی. 

- احتیاجی به هیچکس ندارم، خودم می‌تونم تنهایی انجامش بدم. 

فاصله گرفت و چند قدم داخل اتاق زد: 

- آره کاملا مشخصه که می‌تونی تنهایی از پس همه چیز بر بیای. اون روز چرا نتونستی؟ چه اتفاقی افتاد که حاضر شدی به پریدن و خودکشی فکر کنی؟ مثل همیشه خودخواهی و فقط به خودت فکر کردی، اون لحظه ام به این فکر نکردی اگر تو نباشی بقیه قرار چی کار کنن؟ به بابات، به مادرم، به من....

خشم همه وجودم و آتیش زد، بلند شدم و روبه روش ایستادم: 

- تو چی میفهمی، تویی که تو اوج غم رهام کردی، تو چی میفهمی؟ 

دست‌هام و بالا آوردم، روبه روی هم گرفتم: 

- به این دست‌ها نگاه کن، من هیچوقت هیچ کس و نداشتم، من مثل تو توی یه خونه و خانواده با مادری و پدری که هوامو داشته باشن بزرگ نشدم. این دست‌ها رو ببین. 

دست‌هام و داخل هم گره زدم: 

- هیچکس هیچوقت دست‌های من و نگرفت، این دست‌ها همیشه خودشون باهم یکی شدن و این نورا رو نجات دادن، پوریا یه آدم غریبه به داد من رسید ولی شما ها چی؟ به من میگی خواهر؟ 

خنده تلخی کردم: 

- خداروشکر که تو هیچوقت خواهر نداشتی، منم هیچوقت نمی‌خواستم خواهر تو باشم. چون تو هم مثل بابام یه کوه از سنگ یخ زده‌ای. هشت سال پیش که داشتم می‌فتم همش منتظر بودم یکی یک بار بهم بگه نرو و اینجا بمون، تو چی‌ کار کردی؟  کاوه اصلا کجا بودی؟ کیان اومد، بغلم کرد و باهم خداحافظی کردی ولی تو حتی باهم خداحافظی هم نکردی.

دست‌هام گرفت: 

- باشه آروم باش، داری نفس نفس می‌زنی، نورا اول آروم باش.

نمی‌خوام ساکت باشم، الان که شروع کردم نمی‌خوام: 

- تو کوچک‌ترین اتفاق این هشت سال رو شنیدی اینطوری بهم پشت کردی و خودم مقصر دونستی، من احمق و بگو چی فکر می‌کردم...

سکوت کردم و فقط ناامید سر به چرخوندم : 

- چی فکر می‌کردی، به من نگاه کن و بگو چی فکر می‌کردی؟ 

چطوری می‌گفتم، که دوست داشتم بغلم کنه و بزاره مثل ابر بهار گریه کنم، بزار آروم بشم و این بار سنگین از روی دوشم برداشته بشه. چطور می‌گفتم تنها کسی که جرات دارم جلوش ضعیف باشم و خودم و رها کنم این آدم هستش. فقط سکوت کردم. 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت بیستم*

- شنیدن حرف‌های من هیچ چیز و تغییر نمی‌ده، برو کاوه برو ادامه بده به زندگیت من تصمیم گرفتم از اینجا برم، درست نمی‌تونم بخاطر بابا برگردم لندن، ولی توی این خونه‌ام نمی‌مونم. 

سکوت؛ و بعدم هم صدای در اتاق که خبر از رفتنش می‌ده. به سمت تختم رفتم و با همون لباس‌های خیس خوابیدم. درون خودم مچاله شدم و به دنیای بی‌خبری پناه بردم. 

********

چند روزی از اون شب گذشته و تمام تلاشم و کردم با کاوه روبه رو نشم، نمیدونم چرا اون شب همه چیزهایی که هیچوقت دوست نداشتم به زبون بیارم و برای کاوه تعریف کردم. از خودم خیلی خجالت میکشم. امروز می‌خوام برم دنبال خونه بگردم، بهترین موقع برای صحبت کردن با همه‌ سر میز صبحانه است. 

یه چند روزی میشه که کیان هم سر میز میشینه و یه جورایی کسی باهاش کاری نداره، من توی این مدت هیچی ازش ندیدم، همیشه میره سرکار و بر بعد از اومدن و شام خوردن، به اتاقش پناه می‌بره. در اتاق و باز کردم و با آتنا روبه‌رو شدم: 

- سلام نورا خانم، صبح بخیر. داشتم می‌اومدم صداتون بزنم. 

از این دختر خوشم اومده، آروم و ساکته و البته دختر خیلی نجیبی هم هست. لبخندی زدم و باهم به سمت پله ها رفتیم: 

- ممنونم گلم. 

همه سر میز نشسته بودن، من هم اضافه شدم، این بار پیش عمه روبه‌روی پسرها نشستم. 

- سلام صبح همگی بخیر. 

عمه با خوش‌رویی همیشگی و عمو بهزاد هم با لبخند جواب دادن، کیان از وقتی ازش حمایت کلامی کردم کمی بهتر شده و توی جمع معذب نمیشه. 

- صبح بخیر خانم گل. 

لبخندی زدم و لقمه‌ای از خامه برای خودم گرفتم: 

- خوش تیپ کردی آقا؟ خبریه؟ 

چشمکی براش زدم و به لباس‌های تنش اشاره کردم، پیراهن زرشکی اندامی که بازوها و سینه‌اش جذب بود، شلوار طوسی پارچه‌ای خوش رنگ، دقیقا انتخاب درستی برای کیان بود. تک خنده‌ای کرد و سرش رو تکان داد: 

- از دست تو نورا. 

به عمه و عمو نگاه کردم که لبخند ریزی روی لب‌هاشون بود، از این بحث من و کیان خوششون اومده. ولی کاوه فقط داشت با ظرف کره‌ی جلوش بازی می‌کرد و عمیق درگیر فکر بود. و این مسئله اصلا به من مربوط نمیشه. 

بهترین زمان برای گفتن تصمیم هست. آتنا مشغول ریختن چایی شد، دست روی میز گذاشتم و لقمه درون دهنم رو پایین فرستادم: 

- می‌خواستم راجبه موضوعی باهاتون صحبت کنم. 

همه دست از خوردن کشیدن و به من نگاه کردن، کمی از نگاهشون معذب شدم ولی ادامه دادم: 

- امروز قرار به چند جا سر بزنم و می‌خوام که یه خونه برای مدتی که ایران هستم اجاره کنم. 

چند ثانیه سکوت شد، آتنا که مشغول چایی ریختن بود، نشست و بهم خیره شد.

- عمه جان اینجا بهت بد می‌گذره؟ ما کاری کردیم که ناراحت شدی؟ اگر چیزی اذیتت می‌کنه بگو من خودم درستش می‌کنم. 

عمو بهزاد پشت صحبت عمه ادامه داد: 

- نورا دخترم به ما نمیگی؟ 

لبخندی زدم، سرم و زیر انداختم و ادامه دادم: 

- اینجا همه چیز خوبه، همه شما برای من هیچ چیزی کم نذاشتید، ولی احتیاج دارم برای خودم فضا داشته باشم و خونه داشتن برای خودم یه جوری استقالیه که باعث میشه بهتر روی پاهام وایستم. البته که اصلا نمی‌خوام شما رو ناراحت کنم. 

سنگین نگاه پر از خشم کاوه که حتی پلک هم نمی‌زد اذیتم می‌کرد، حالا نوبت کیان بود که با صحبتش نگاه همه رو روی خودش ثابت کنه: 

- تو که ثصمیمت و گرفتی، ما هم که نمی‌تونیم چیزی بگیم، ولی اگر موافق باشی به جای رفتن خونه‌ی غریبه‌ای من کلید آپارتمانم رو بهت میدم تا هر وقت که خواستی همونجا بمون، من دیگه برگشتم خونه و اونجا خیلی وقته کسی زندگی نمی‌کنه. 

دو به شک بودم، ولی خب خیلی بهتر بود که جای دیگه ای باشم. عمه قدردان به کیان نگاه کرد و کیان با لبخند عمیقی پاسخ داد: 

- خب مادر، اینجوری هم تو به خواسته‌ات می‌رسی هم من خیالم راحته! 

نگاه کاوه خیلی آزار دهنده بود باید هر چه سریع تر از اونجا دور می‌شدم: 

- ممنونم کیان، پس اگر مشکلی نداری، همین امروز من رو ببری اونجا. 

همه متوجه لحن محکمم شده بودند و هیچ مخالفتی در کار نبود، 

- باشه خانم گل برو  وسایلت رو جمع کن. 

بلند شدم و گونه‌ی عمه رو بوسیدم، خودم و به اتاق رسوندم و تعداد محدود لباس‌هام و داخل چمدون گذاشتم. ضربه‌ای به در خورد: 

- بفرمایید! 

آتنا داخل اومد: 

- کمک می‌خوای؟ 

مشغول جمع کردن برگه‌هام شدم : 

- نه عزیزم، تموم شد دیگه. 

- کاش نمی‌رفتین، من بهتون عادت کرده بودم. 

جلو رفتم و دستاش و گرفتم: 

- فقط جای خوابم تغییر کرده، بهتون سر می‌زنم تازه هر وقت دوست داشتی تو بیا پیشم، میدونی که منم تنهام. 

دلم برای چهره‌ی معصومه اش سوخت، دستش و کشیدم و جسم ریزه‌اش رو در آغوش کشیدم. 

- دختر کوچولو، بعد از من تو شدی دختر کوچلوی این خونه‌. 

ازم جدا شد و اشک‌هاش و پاک کرد: 

- هیچکس نمی‌تونه اینجا تو دل این آدم‌ها جای شما رو بگیره. آقا کاوه بعد رفتن شما بازم بد اخلاق میشه. 

جمله‌اش چشم‌هام و درشت کرد: 

- چرا بد اخلاق میشه؟ 

- از وقتی شما اومدین، من لبخند و سرزندگی آقا کاوه رو دیدم. قبل از اینکه شما بیاین خونه خیلی شب‌ها و حتی روزها آقا کاوه خونه نمی‌اومد، البته اخلاقش با من خوب بود ولی من متوجه بودم که دوست نداره زیاد تو این خونه باشه. ولی از وقتی شما اومدی یه شبم دیگه بیرون از خونه نمونده. 

آتنا بعد از زدن حرف‌هاش، یادش اومد زیر غذا رو خاموش نکرده و با عجله از اتاق بیرون رفت. من موندم افکاری که نمی‌دونستم باید باهاش چطور رفتار کنم.

در باز شد و کیان وارد اتاق شد: 

- خانم گل چرا هرچی به در می‌زنم هیچی نمی‌گی؟ 

لبخندی ظاهری زدم و بلند شدم: 

- چی شد هی به  من خانم گل می‌بندی؟ 

دست توی جیب شلوارش کرد و گفت: 

- خودت گفتی نگم کوچولو، منم فکر کردم به این خانم با وقار امروزی چی میاد، خانم گل بهترین انتخاب شد. 

به چمدونم اشاره کرد و گفت: 

-همینه؟ 

کیف لب تابم و مدارکم برداشتم و گفتم: 

- بله همینه، پس منم به شما میگم جنتلمن جذاب. 

لبخند و با اون ریش‌هاش خیلی جور در می‌اومد، گفت: 

- نوچ تو نگو، می‌ترسم بعضیا از حسودی منفجر بشن. 

کنجکاوانه بهش نگاه کردم: 

- منظورت چیه؟ 

شانه‌ای بالا انداخت و از در اتاق بیرون رفت: 

- جدی نگیر همینجوری گفتم خانم گل‌.

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت بیست و یکم*

*فصل سوم: فاصله*

عمه و عمو بهزاد جلوی در ایستاده بودن، کاوه باز هم نبود. دقیقا مثل همون روزی که داشتم خداحافظی می‌کردم که از ایران برم؛ اون روز هم نیامد. نورا؛ ناراحت نباش، کاوه همون کاوه است و تو این رو خوب می‌دونی. تو اون رو دوست داری و این دوست داشتن برای تو هستش. تو مسئول حس خودت هستی و این حس فقط به تو مربوط میشه باید از این حس یه طرفه دست برداری. 

- نورا جان مادر، به بابات گفتی؟ 

از افکارم بیرون اومدم، غم گوشه‌های لبم رو کش داد: 

- براش پیام گذاشتم، خیلی هم زنگ زدم ولی انگار مثل همیشه سرش شلوغه، نگران نباشید بالاخره پیام رو می‌بینه. فکر نمی‌کنم اصلا براش مهم باشه. 

دست‌های عمه دو طرف صورتم رو گرفت و با حلقه اشک درون چشماش بهم نگاه کرد: 

- الهی عمه بگردم دور اون قلبت، اشکال نداره دخترم تو مراقب خودت باش. یوسف همینجوری دیگه کاریش نمیشن کرد. 

طاقت ادامه دادن نداشتم، می‌خواستم داد بزنم بگم بابا یوسف همیشه‌ هم اینجوری نبود از بعد مامان اینجوری شد. من و هم با عشقش به خاک سپرد و وجود من رو همیشه نادید گرفت. خداحفظی کردم و همراه کیان به سمت خونه‌‌اش حرکت کردیم. متوجه زمان و محل که واردش شدیم نشدم؛ جلوی یه آپارتمان داخل یک کوچه‌ی خلوت ایستاد. یه ساختمان با نمای سفید که فکر کنم ده واحدی می‌شد. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...