رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.pngبه نام خدا 

نام دلنوشته : پژواکِ زندگی

نویسنده : زینب چرم‌گر 

ژانر: دلنوشته و تأملات شخصی

مقدمه :

من از میانِ حرف‌های نسنجیده‌ام

به سمتِ سکوت‌های پخته رسیده‌ام،

زندگی

معلمِ سختی بود

اما خوب یادم داد

هر واژه‌ای

روزی

به صاحبش

برمی‌گردد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ یک 

بزرگ‌ترین نیکی در حقِ خویشتن، پاسداشتِ حرمتِ دیگران است. مباد که با زبانِ تفرقه، میانِ یاران خطِ جدایی افکنی و غبارِ سوءتفاهم بر آینه خاطرِ کسی بنشانی. صلح‌جویی، زیورِ جان است و دوستی‌افکنی، پیشه‌ی خردمندان؛ که گفته‌اند هر که تخمِ نفاق کارد، در نهایت اندوه درو کند!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ دو

عدالتِ هستی، دقیق‌تر و ظریف‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. هر تهمت، هر قضاوتِ نابجا و هر زخمِ زبان، نخی است که رج‌به‌رج برای اسارتِ خودمان می‌بافیم.

 

کائنات فراموشکار نیست؛ او تمامِ فرکانس‌ها را ضبط می‌کند. روزی که چرخِ فلک می‌چرخد و همان درد را به خانه‌ی ما مهمان می‌کند، در آن ثانیه‌ی سنگین، چشمانت به وضوح تصویرِ همان دلی را که شکستی تماشا خواهد کرد. این بزرگ‌ترین تنبیه کارماست: “تماشای خطای خود در آیینه‌ی تقدیر خویش”.

 

بیاییم با خودمان مهربان باشیم؛ چرا که هر چه بکاریم، بی‌کم‌وکاست آغوشمان را پر خواهد کرد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ سه

پیش از آنکه پا به وادیِ ازدواج بگذارم، بسیاری از حقیقت‌های زندگی از نگاهِ من دور مانده بود.  

زبانم آسان می‌چرخید و کلماتم بی‌تأمل جاری می‌شدند؛ بی‌آنکه بدانم هر واژه می‌تواند بر جانِ کسی زخمی بنشاند.  

چه سخنانِ ناپخته‌ای که بر زبان راندم، و چه قضاوت‌های بی‌جایی که از سرِ نادانی در دل و زبانم شکل گرفت.  

 

اما زندگی، استادِ بزرگی‌ست.  

همین که در موقعیتی تازه قرار گرفتم، پرده از بسیاری ندانسته‌هایم کنار رفت.  

آن‌وقت بود که فهمیدم چقدر آسان درباره‌ی آدم‌ها حرف زده بودم، بی‌آنکه رنج‌های پنهانشان را بدانم و بارِ نادیده‌ی زندگی‌شان را لمس کرده باشم.  

 

اکنون گاهی حسرتی آرام در دلم می‌نشیند؛  

حسرتِ اینکه کاش تمام آن حرف‌ها را به یاد می‌آوردم،  

کاش می‌توانستم به سراغِ تک‌تک کسانی بروم که نادانسته با کلامم آزردمشان  

و با تمامِ وجود از آنان طلبِ بخشش کنم.  

چرا که امروز، بیش از هر زمان دیگری، باور دارم بعضی قضاوت‌ها از سرِ بدی نیست، از سرِ نفهمیدن است...  

و چه تلخ است وقتی فهمیدن، دیر از راه می‌رسد.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ چهار

دیروز که سطرهای تلخِ پرونده‌ی آن دو دخترکِ سنندجی را ورق می‌زدم، بیش از پیش به این حقیقت رسیدم که "والد شدن" تنها یک غریزه‌ی طبیعی نیست؛ یک تعهدِ عظیمِ انسانی است. 

 بیاییم پیش از آنکه روحی را از عدم به این جهانِ پرآشوب فرا بخوانیم، نخست در آیینه‌ی واقعیت بنگریم. آیا از سلامتِ روانِ خود، از پایداریِ رابطه‌مان و از امنیتِ دنیایی که بنا کرده‌ایم، اطمینان داریم؟ 

 فرزندی که به دنیا می‌آید، تنها پاره‌ی تنِ ما نیست؛ او آیینه‌ی تمام‌نمای تربیت و اصالتِ ما در قلبِ جامعه است. بیاییم با خودخواهی، بذرِ اندوه نکاریم. برای خودمان و آیندگان، دعای خیر بخریم، نه آهی که تا ابد دامانِ زندگیمان را بگیرد. آوردنِ یک انسان به این دنیا، نیازمندِ بلوغی فراتر از جسم است.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ پنج

«عشق، گیاه خودروی خانه‌ی شما نیست؛ بذری‌ست که هر روز محتاجِ جرعه‌ای از کلامِ گرم و نگاهِ مشتاق شماست. 

 آقایان، بانوان ! بیایید پیش از آنکه غبارِ عادت بر آیینه‌ی رابطه‌تان بنشیند، قدرتِ واژه‌های عاطفی را باور کنید. از ابرازِ محبت نهراسید و شرمِ بیجا را کنار بگذارید. 

روزگار، سارقِ بی‌رحمِ لحظه‌هاست. چشم بر هم بزنید، بیست سال گذشته و ناگهان در نگاهِ شریکِ زندگی‌تان، به جای آن ذوقِ همیشگی، برهوتی از خستگی خواهید دید. آنجاست که می‌فهمید او را به نقطه‌ی انجماد رسانده‌اید؛ جایی که دیگر نه مال و نه منال، هیچ‌کدام جلودارش نیست. 

کسی که تمامِ عمر "فقط برای بقا" جنگیده، روزی خسته از مسیر، کوله‌بارش را برمی‌دارد تا دور شود. بیاییم پیش از آنکه عشق در خانه‌مان به "تلاش برای زنده ماندن" تبدیل شود، از مسیر لذت ببریم. مراقبِ نبضِ لرزانِ محبت در قلبِ خانه‌تان باشید.»

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ شش

هر رابطه‌ای ،چه یک دوستیِ ساده باشد، چه عهدِ مقدسِ ازدواج ، بنایی است که بر پایه‌ی "تصویرِ امروزِ ما" ساخته می‌شود. 

 خواهش می‌کنم پیش از آنکه دستِ کسی را برای همراهی بگیرید، نقاب‌هایتان را کنار بگذارید. خودِ واقعی‌تان باشید، با تمامِ کاستی‌ها و دارایی‌هایتان. یادتان باشد که آن انسان، بر روی "منِ پوشالیِ" شما حساب باز کرده و تمامِ نقشه‌های فردایش را بر اساسِ این دروغ می‌چیند. 

 رسیدن به خواسته با ابزارِ تظاهر، خودخواهی است؛ و به امیدِ تغییرِ یک‌شبه نشستن، حماقتی بزرگ؛ چرا که آدمی محصولِ سال‌ها عادت است و در یک شب، قد نمی‌کشد. 

 وقتی نقاب فرو می‌افتد، تنها یک قلبِ شکسته باقی نمی‌ماند؛ بلکه "باورِ یک انسان" فرو می‌ریزد و او را در سیاه‌چاله‌ی بی‌اعتمادی زندانی می‌کند. بیاییم با خودمان در صلح باشیم و چنان زندگی کنیم که برای دوست داشته شدن، نیازی به جعلِ هویت نداشته باشیم. اصالت، زیباترین آرایشِ روح است.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ هفتم

 

«سمِ پنهانِ مقایسه»

لطفاً عزیزانتان را با کسی مقایسه نکنید.
نه فرزندتان را، نه همسرتان را، نه حتی خودتان را.
به دخترتان نگویید:
«ببین دختر فلانی چقدر آشپزی‌اش خوب است.»
شاید استعدادِ دخترِ شما پشتِ یک مانیتور روشن شود، نه پشتِ اجاقی داغ.
به پسرتان نگویید:
«پسر فلانی مهندس شد، تو چرا نشدی؟»
شاید روحِ پسرِ شما در هنر نفس می‌کشد، نه در فرمول‌ها.
به همسرتان نگویید:
«فلانی برای همسرش گردنبند خرید…»
شاید همسرِ شما هزار ویژگیِ نادیدنی دارد که هیچ گردنبندی توانِ خریدنش را ندارد.
مقایسه، آدم‌ها را کوچک نمی‌کند؛
باورشان را کوچک می‌کند.
آن‌ها را به جایی می‌رساند که احساس کنند «کافی نیستند».
هر انسانی نسخه‌ای یگانه است؛ با مسیر، استعداد و ریتمِ مخصوصِ خودش.
وقتی او را با دیگری می‌سنجید، در حقیقت می‌گویید:
«خودت بودن کافی نیست.»
لطفاً به جای مقایسه، کشف کنید.
به جای سرزنش، همراه شوید.
به جای رقابت، محبت کنید.
خانه‌ای که در آن پذیرش جریان دارد،
آدم‌هایش قد می‌کشند؛
اما خانه‌ای که در آن مقایسه حاکم است،
آدم‌هایش فقط تلاش می‌کنند "کمتر سرزنش شوند".
با عزیزانتان خوش‌برخورد باشید.
بگذارید خودشان باشند؛
همین، بزرگ‌ترین هدیه‌ای‌ست که می‌توانید به آن‌ها بدهید.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ هشتم

ما در جهانی از تجربه‌های زیستی متفاوت زندگی می‌کنیم. آنچه در ذهنِ من «حقیقت» است، ممکن است برای تو فقط یک «برداشتِ ساده» باشد. بزرگ‌ترین آفتِ گفتگو، همین اصرارِ بیهوده بر «من درست می‌گویم» است.

بیایید بپذیریم که هر انسانی، از دریچه‌ی نگاهِ خودش به دنیا می‌نگرد. در بسیاری از موارد، دو نفر از دو زاویه‌ی کاملاً متضاد، درباره‌ی یک حقیقت صحبت می‌کنند و هر دو هم درست می‌گویند.

و اما در موردِ پافشاری بر خطاها: اگر کسی در حالِ دفاع از یک باورِ غلط است، «بحث کردن» تنها اتلافِ عمرِ شماست. کسی که برای شنیدنِ حقیقت نیامده، با فریادِ شما هم نخواهد شنید. در این مسیر، سکوت نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ حکمت است. انرژی‌تان را برای کسانی بگذارید که تشنه‌ی رشدند، نه کسانی که عاشقِ برنده شدن در بحث‌های بی‌حاصل‌اند. آرامشِ شما، ارزشمندتر از پیروزی در یک بحثِ فرسایشی است.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ نهم

«شکست؛ پلکانی به سوی خورشید»

عزیزانم، گمان نکنید که میانِ شکست و پیروزی، دیواری بلند کشیده‌اند. حقیقت این است که شکست، خودِ مسیرِ پیروزی‌ست. هیچ بردی تمام و کمال نیست، مگر آنکه در کورهِ شکست‌ها پخته شده باشد.

هر بار که زمین می‌خورید، تنها یک اتفاق نیفتاده است؛ بلکه هزاران تجربه در دست‌های شما جوانه زده است. این تجربه‌ها، خشت‌های بنایِ فردای شما هستند. یادتان باشد که هیچ ماهی‌گیری بدونِ رویارویی با طوفان، ناخدایِ قابلی نشده است. به هر زمین خوردنی به چشمِ یک "آموزگار" نگاه کنید؛ آموزگاری که به شما می‌گوید کدام راه به بیراهه می‌رسد تا در نهایت، با قدم‌هایی استوارتر به مقصد برسید. شکست، پایان نیست؛ بلکه تولدِ یک آگاهیِ جدید است.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ دهم 

می‌گویند تاریخ تکرار می‌شود.

 شاید چون ما بیشتر از آنکه از گذشته درس بگیریم، از آن الگو برمی‌داریم.

خیلی وقت‌ها اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم، ردِ رفتارهایی را می‌بینیم که از نسل‌های قبل آموخته‌ایم؛

 قضاوت‌ها، ترس‌ها، شیوه‌های تربیت، حتی نوعِ حرف زدن با عزیزانمان.

 بسیاری از آن‌ها را آگاهانه انتخاب نکرده‌ایم؛

 فقط دیده‌ایم و بی‌آنکه بدانیم، تکرار کرده‌ایم.

اما آگاهی جایی شروع می‌شود که بپرسیم:

 «آیا این راه درست است، یا فقط قدیمی است؟»

همه‌ی میراثِ گذشته ارزش نگه داشتن ندارد.

 بعضی چیزها باید همان‌جا در تاریخ بمانند.

اگر هرکدام از ما جرأت کنیم یک عادتِ نادرست را متوقف کنیم،

 یک قضاوتِ قدیمی را کنار بگذاریم

 و یک رفتارِ سالم‌تر را جایگزین کنیم،

 شاید تاریخ دیگر مجبور نباشد خودش را تکرار کند.

تغییرِ جهان از همان لحظه‌ای شروع می‌شود

 که کسی تصمیم می‌گیرد چرخه‌ی اشتباهاتِ قدیمی را ادامه ندهد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ یازدهم

دوستانِ قشنگم…

اعتقاد داشتن چیز زیبایی‌ست. آدم وقتی به چیزی باور دارد، انگار تکیه‌گاهی در دلش دارد؛

 یک آرامشِ پنهان که به رفتارش شکل می‌دهد.

اما باور، وقتی زیبا می‌ماند که انتخابی باشد ، نه تحمیلی.

هیچ اعتقادی با اجبار در دل کسی جا نمی‌گیرد.

 تحمیل، حتی شیرین‌ترین حقیقت‌ها را تلخ می‌کند.

فکر کنید غذایی را که خیلی دوست دارید، هر روز و هر روز، بی‌آنکه انتخابش کنید، به اجبار جلویتان بگذارند!

کم‌کم همان غذای محبوب، دلزدگی می‌آورد. نه به خاطر طعمش، بلکه به خاطر اجبارش.

باور هم همین‌طور است.

ما نمی‌توانیم ایمان و اعتقادمان را در دل کسی بکاریم؛ اما می‌توانیم رفتارمان را زیباتر کنیم.

می‌توانیم مهربان باشیم، قضاوت نکنیم،

 تحقیر نکنیم، و به انتخاب‌های دیگران احترام بگذاریم.

گاهی بهترین دعوت،

 بی‌صداست !

در رفتار ما دیده می‌شود،

 نه در اصرار ما.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ دوازدهم

 

آینه‌ی رفتارها

عزیزانِ دل…
همه‌ی ما روزی در زندگی، نام‌های تازه‌ای می‌گیریم؛
مادر می‌شویم، مادرشوهر، مادرزن، خواهرشوهر، جاری، زن‌دایی، زن‌عمو…
زندگی دیر یا زود ما را در این جایگاه‌ها قرار می‌دهد.

پیش از آنکه به این عنوان‌ها برسیم، یک لحظه فکر کنیم:
دوست داریم وقتی در آن جایگاه قرار گرفتیم، دیگران چگونه با ما رفتار کنند؟

زندگی آینه‌ی عجیبی دارد.
خیلی وقت‌ها همان رفتاری که با دیگران داشته‌ایم،
در زمانی دیگر و در قالبی دیگر،
به سوی خودِ ما برمی‌گردد.

پس بیایید از همین امروز تمرین کنیم؛
با احترام رفتار کنیم،
با مهربانی حرف بزنیم،
و با درک و انصاف کنارِ دیگران بایستیم.

چون روزی که خودمان در همان جایگاه قرار بگیریم،
همان بذرهایی را درو خواهیم کرد
که امروز در دلِ رابطه‌ها می‌کاریم.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ سیزدهم

سلام دوستان قشنگم

مدتی است به یک نکته در روابط فکر می‌کنم و کم‌کم یاد گرفته‌ام به آن پایبند بمانم.  

اینکه وقتی برای کسی کاری می‌کنم—مثلاً هدیه‌ای برای تولدش می‌خرم—از او توقع نداشته باشم همان کار را برای من انجام بدهد.

اگر هدیه‌ای می‌خرم، به این دلیل است که دلم می‌خواهد خوشحالش کنم.  

نه به این خاطر که بعدها او هم بخواهد جبران کند.

محبت وقتی قشنگ‌تر است که از سر میل باشد، نه از روی حساب و انتظار.

البته این به آن معنا نیست که آدم چشمش را روی همه‌چیز ببندد.  

اگر جایی ببینم رابطه‌ای یک‌طرفه شده و محبت تبدیل به سوءاستفاده شده است، آرام کنار می‌کشم و آن رابطه را ادامه نمی‌دهم.

اما دیگر خودم را سرزنش نمی‌کنم و حسرت نمی‌خورم که چرا آن کار را کردم.  چون در همان لحظه، از روی دل خودم انجامش داده بودم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ چهاردهم

دوست‌های عزیزم…

اگر روزی پدر یا مادر شدید، یک نکته را از یاد نبرید:

 فرزند شما ادامهٔ آرزوهای نرسیدهٔ شما نیست.

گاهی ما بی‌آنکه متوجه باشیم، رؤیاهای قدیمی خودمان را در دل فرزندمان می‌کاریم.

 مثلاً چون در کودکی دوست داشتیم کلاس زبان برویم، فکر می‌کنیم او هم باید همان راه را دوست داشته باشد.

 یا چون خودمان آرزو داشتیم درس‌های زیادی بخوانیم، گمان می‌کنیم خوشبختی او هم فقط در همان مسیر است.

اما شاید دل او جای دیگری باشد…

 شاید به جای کتاب‌های درسی، دلش با هنر آرام بگیرد.

 شاید بخواهد چیزی بیاموزد که هیچ شباهتی به آرزوهای ما ندارد.

حتی اگر ما در مسیری شکست خورده‌ایم یا زخمی شده‌ایم، باز هم قرار نیست فرزندمان همان سرنوشت را تجربه کند.

 او انسانی جدا از ماست، با توانایی‌ها، نگاه و مسیر خودش.

می‌دانم بسیاری از این فشارها از روی محبت است؛ از روی نگرانی ، از روی این آرزو که فرزندمان موفق و خوشبخت باشد.

اما گاهی فراموش می‌کنیم مسیری که برای او می‌چینیم، در حقیقت رؤیایی است که روزی برای خودمان داشته‌ایم.

فرزند ما نیامده تا زندگی ناتمام ما را کامل کند.

 او آمده تا زندگی خودش را بسازد.

پس به انتخاب‌هایش احترام بگذاریم.

 به جای اینکه مقابلش بایستیم، کنارش قدم برداریم…

 تا اگر خطری در راهش بود، حضور ما پناهش باشد، نه مانع راهش.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ پانزدهم

می‌دانید…

 سی‌ام خرداد امسال من بیست‌وهشت ساله می‌شوم.

 

در این بیست‌وهشت سال یک چیز را خوب فهمیده‌ام:

 آدم‌ها دیر یا زود به خیلی از آرزوهایشان می‌رسند…

 اما رسیدن همیشه به معنای خوشحال شدن نیست.

 

بعضی آرزوها وقتی برآورده می‌شوند که دیگر شوقی برایشان باقی نمانده است.

 

یادم می‌آید وقتی هجده سالم بود، یک جعبه مدادرنگی سیصد رنگ می‌توانست دنیایم را روشن کند.

 همان جعبه کوچک، آن‌قدر برایم هیجان داشت که انگار تمام دنیا را در دست گرفته‌ام.

 

اما امروز اگر همان مدادرنگی را داشته باشم،

 دیگر آن ذوق قدیمی در دلم زنده نمی‌شود.

 

گاهی هم آرزوها به موقع برآورده می‌شوند،

 اما وقتی به آن‌ها می‌رسی می‌بینی آن چیزی نبودند که در خیال خودت ساخته بودی.

 

برای همین همیشه آرزو می‌کنم

 خواسته‌های آدم‌ها در زمانی برآورده شود که هنوز دلشان برایش می‌تپد…

 جوری که وقتی به آن می‌رسند، واقعاً از ته دل خوشحال شوند و از داشتنش لذت ببرند.

 

نه اینکه روزی به جایی برسند که حتی حسرت یک چتر سادهٔ کودکی را بخورند؛

 چتری که امروز به راحتی می‌شود خرید…

 اما دیگر دلی برای خواستنش باقی نمانده است.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ شانزدهم


می‌گویند ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید.  
به نظرم این جمله آن‌قدر درست است که اگر می‌شد، باید آن را با طلا قاب گرفت و جایی از خانه گذاشت تا هر روز جلوی چشممان باشد.

 

ما معمولاً چیزی را می‌بینیم که بیرون از زندگی آدم‌هاست؛  
ماشین خوب، خانهٔ زیبا، سفرهای رنگارنگ…  
اما هیچ‌وقت نمی‌دانیم پشت آن ظاهر چه می‌گذرد.

شاید کسی که از دور زندگی بی‌نقصی دارد،  
حتی یک‌هزارم آرامشی را که در دل خانهٔ شما جریان دارد تجربه نکرده باشد.  
شاید صمیمیتی که در خانوادهٔ شما هست، چیزی باشد که او سال‌ها دنبالش گشته و پیدا نکرده است.

زندگی هر آدمی دنیای خودش را دارد؛  
با شادی‌ها، سختی‌ها، آرامش‌ها و نگرانی‌هایی که فقط همان آدم از آن خبر دارد.

برای همین شاید بهتر باشد به جای نگاه کردن به زندگی دیگران،  
کمی بیشتر به چیزهایی که در زندگی خودمان داریم توجه کنیم.

گاهی خوشبختی همان‌جایی است که هر روز از کنارش رد می‌شویم،  
اما چون حواسمان به مقایسه است، آن را نمی‌بینیم.
 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ هفدهم 

 

می‌دانید…  

همهٔ انسان‌ها جایز به خطا هستند.  

همه حق دارند تجربه کنند.

 

اصلاً بعضی چیزها را اگر آدم خودش تجربه نکند، هیچ‌وقت واقعاً یاد نمی‌گیرد.  

گاهی باید زمین خورد تا فهمید کدام راه لغزنده است.

 

اما کسی که اشتباهی کرده، زمین خورده یا مصیبتی را پشت سر گذاشته،  

در آن لحظه بیش از هر چیز به **همدردی** نیاز دارد، نه نصیحت.

 

دلِ خستهٔ آدم‌ها معمولاً در آن لحظه‌ها جایی برای شنیدن «باید و نباید» ندارد.  

آنچه آرامشان می‌کند این است که بدانند کسی دردشان را می‌فهمد.

 

اگر روزی دیدید ذهنتان می‌خواهد کسی را در آن شرایط نصیحت کند،  

یک لحظه مکث کنید…

 

یادتان بیاورید خودتان هم بارها اشتباه کرده‌اید،  

بارها زمین خورده‌اید،  

و در آن لحظه‌ها بیشتر از نصیحت، به یک دلِ همدل احتیاج داشتید.

 

شاید گاهی بهترین کاری که می‌توانیم برای هم انجام دهیم این باشد که  

به جای درس دادن،  

فقط کنار هم بایستیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ هجدهم 

 

دختران برای پرواز به بال نیاز دارند؛

 بالی که خانواده به آن‌ها می‌دهد،

 و بیشتر از همه پدری که پشتشان می‌ایستد.

 

لطفاً به خاطر بعضی عقاید قدیمی یا اشتباه،

 بال‌هایشان را نشکنید.

 

گاهی یک جملهٔ دلگرم‌کننده،

 یک اعتماد ساده،

 یا فقط این حس که «پشتمان هستید»

 می‌تواند به یک دختر جرأت پرواز بدهد.

 

جهان به دخترانی نیاز دارد که با روحیه‌ای سالم و شاد بزرگ شوند.

 چون بسیاری از آن‌ها مادران آیندهٔ همین جامعه خواهند شد.

 

پس اگر می‌توانید، به جای محدود کردنشان

 پرواز را به آن‌ها یاد بدهید؛

 

تا روزی که خودشان مادر شدند،

 همین حس امنیت و امید را

 به فرزندان فردای این جامعه منتقل کنند.

 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ نوزدهم 

به پسرها از کودکی نگویید

 «مرد که گریه نمی‌کند»

 یا «پسر که این کارها را نمی‌کند».

 

همین جمله‌های ساده گاهی بار سنگینی روی دوششان می‌گذارد.

 باعث می‌شود غصه‌هایشان را در دل نگه دارند

 و کم‌کم یاد بگیرند احساساتشان را پنهان کنند.

 

سال‌ها بعد همان پسر بزرگ می‌شود،

 با همان بار نادیده گرفته‌شده وارد زندگی می‌شود

 و شاید نتواند احساساتش را به همسر و فرزندش نشان بدهد.

 

نه به این خاطر که دل ندارد،

 بلکه چون هیچ‌وقت یاد نگرفته چگونه احساسش را بیان کند.

 

بیایید کنار یاد دادن مرد بودن،

 به پسرها ابراز احساسات را هم یاد بدهیم.

 

باور کنید هم خودشان حال بهتری خواهند داشت،

 و هم جامعه‌ای که قرار است در آن زندگی کنند.

 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پژواکِ پایانی

در پایان فقط یک خواهش دارم؛  

لطفاً جوری زندگی کنید که از آن لذت ببرید.

 

اینکه چه کسی چه گفت،  

چه کسی چه کرد،  

مردم دربارهٔ ما چه فکری می‌کنند،  

یا اینکه «دختر نباید این کار را بکند»  

و «پسر نباید آن کار را بکند»…

 

همهٔ این‌ها گاهی شبیه شاخه‌های خشکیده‌ای هستند  

که به دست و پای آدم بسته می‌شوند  

و نمی‌گذارند آن‌طور که باید زندگی کند.

 

ما قرار است فقط یک‌بار زندگی کنیم.  

نمی‌گویم بدون چهارچوب زندگی کنید،  

اما اجازه ندهید عقاید پوسیده و اشتباه  

زندگی‌تان را تنگ و سنگین کند.

 

شادتر زندگی کنید، آزادتر نفس بکشید؛  

دنیا به انسان‌هایی نیاز دارد  

که روحیه‌ای زنده و دل‌هایی مهربان دارند.

 

مواظب خودتان باشید  

و مواظب مهربانی‌هایتان.

 

خدانگهدار  

۱۴۰۵/۰۳/۳۰  

دلنوشته‌ای در آستانهٔ ۲۸ سالگی  

زینب چرم‌گر

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...