رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

بسم‌اللّه‌الرحمٰن‌الرحیم.

***

نام رمان: نَژَندی

نویسنده: زهرا علیفرحانی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: تراژدی، عاشقانه

خلاصه:
گویی ما بینِ عالمِ "دختر" بودن و "زن" شدن، مرزیست به ظرافتِ گل‌برگ‌های بهاری.
لیک، طی نمودن‌اش متفاوت است!
گاه می‌بینی به واسطه یک "مرد" از آن گذر می‌کنی و یک عمر خوشی در انتظار توست و گاه...
در لا به لای انبوهی از ریا کاری‌های یک "نر" از عالم‌ات جدا و با خشونت به دنیایی دیگر پرتاب شده‌ای!

زن است دیگر!
طاقت‌اش، طاق شود، خود میزبان ملک‌الموت می‌شود برای قبض اندک جانی که در تَن‌اش مانده است.

مقدمه:
گر بخواهم گویمت بی‌حاشیه، من کیستم
سبزبرگی بدقِبال، با ریشه در سنگ زیستم

یک شبی قاصد بیامد، سر نهاد بر جان من
گفت آهسته: برایت حالِ خوش برچیستم

آمد از هستی برایم، بوم‌رنگی را کشید
لیک دیدم در میان نقش او من نیستم

با بغض پاسخ دادمش، ای بی‌وفا انصاف کن
من‌که خود، بر حسب بداقبالی‌ام، بد زیستم

بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشت آن تیزنگاه
گفت: عمر خویش بگذار و بگذر، مانع نیستم.
***
[نَژَندی، کلمه‌ای با ریشه کهن و معنی:« غم و اندوه » است.]

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم*

صدایِ بلند و مهیب رعد از آسمان، در آن ساعت از شب، خبر از بارشی شدید می‌داد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که بلافاصله، برخورد قطرات ریز و درشتِ باران، صدایشان را به گوش رساندند.
نگاهش بی‌اختیار، به ساعتِ گردِ دیوارِ رو به رویی‌اش افتاد؛ دوِ نصف شب را نشان می‌داد. وقت استراحتش رسیده بود و تنها یکی_دو ساعتی اجازه استراحت داشت تا کمی پلک‌های سنگین شده‌اش را روی هم بگذارد.
همان‌طور که وسایل به‌هم ریخته میز مقابلش را، اعم از: کاغذ‌های چک نویس و نسخه‌های قدیمی، خودکارهایی که دربشان از آن‌ها جدا بود، ماژیک، منگنه و... را مرتب می‌کرد، شروع به تحلیل وظایف ساعتِ آخر شب‌اش کرد تا مطمئن شود چیزی از قلم نیفتاده است.
قند و فشار بیمارها را چک کرده بود، دوز داروهای دوازده ساعته‌ی آن‌ها را داده، سوندها را تخلیه و میزان آن‌ها را برای شیفت صبح ثبت کرده و خوب تب همه بیمارها را چک کرده بود؛ با این حال تمیزی و ترتیب میز مقابل‌اش، آخرین کار قبل از ورود به اتاق استراحت‌اش به شمار می‌رفت.
از جا برخواسته، همان‌طور که ساعت‌اش را در دور مچِ دست‌اش مرتب می‌کرد، آهسته از ایستگاه پرستاری خارج شد؛ قبل از فاصله گرفتن از آن مکان، صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید و همان‌گونه که انتظار می‌کشید، صدای دخترانه‌ای او را متوقف کرد:
-خانمِ پرستار!
پوف کلافه‌ای کرد و چشم‌هایش را از این اشتباه رایجِ افرادی که هرازگاهی بر سر راهش سبز می‌شدند و او را که تنها یک کمک پرستارِ ساده بود را، پرستار خطاب می‌کردند، در جایش ایستاده و روی پاشنه پا به عقب چرخید:
-جانم؟
همراهِ بیمارِتختِ شماره هفت از اتاق سه بود؛ دختری ریز نقش و لاغر با قامتی کشیده که پوستی سبزه و قیافه معولیی داشت و حالا با استرس پنجه‌ی دست‌ها و انگشتانش را در هم گره زده و صحبت می‌کرد:
-حس می‌کنم مادرم باز هم تب کرده؛ میشه لطفاً تبش رو چک کنید؟!
-عزیزم من که همین ربع ساعت پیش دمای بدنش رو چک کردم و بهت گفتم که چیز خاصی نیست!
-اخه حس می‌کنم الان خیلی داغ‌تر شده.
ترسِ موجود در چشمانِ دخترِ جوان که با یک بغض در تهه گلویش همراه شده بود، قلبش را به رحم آورد. بی‌خیال وقتِ استراحتِ رو به تلف شدن‌اش، مجدداً به پایگاه برگشت و با برداشتن دماسنج، دخترک را به سمت اتاقِ بیمارهمراهی کرد.
مسیرش را مستقیماً به سمت تختِ شماره هفت که محض ورود به اتاق در سمت راست و نزدیک به در قرار گرفته بود، کج کرد. دختر بی‌چاره حق داشت که این‌گونه ترسیده باشد. مادرش با چشم‌هایی بسته و نفسی که گویی به شماره افتاده بود، میزبان صورتی رنگ پریده شده که ذرات درشت عرق بر پیشانی‌اش قلب هر بیننده‌ای را به تپش وا می‌داشت.
به سرعت دستگاه دما سنج را روشن و مقابل پیشانی بیمار قرار داد؛ بعد از پنج ثانیه، دستگاه همراه با تک بوق کوچکی تب بیمار را نشان داد. باز هم همان سی و هفت درجه و نرمال بود!
 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای اطمینان بیشتر، مجدداً کارش را تکرار کرد اما بازهم نتیجه‌ مشابهی داشت.

ناچاراً به سمت دختر چرخید و گفت:

-دیدی که هر دو بار نتیجه مشابهه بود و دستگاه وضعیت بیمار رو نرمال گزارش داد. زیاد نگران و حساس نباش؛ ما وضعیت بیمارت رو بر طبق آزمایشات اصلی چک می‌کنیم و اصلا جای نگرانی نیست. الان هم با من بیا تا یه پارچه استریل بهت بدم، اون رو با آب معتدل روشویی بشور، آبش رو بگیر و بذار رو پیشونی مادرت؛ بهت قول خیلی زود به حالت معمولی برمی‌گرده.

دختر که گویی هم‌چنان قانع نشده بود، چند بار سری به تأکید حرف هایش زد و پشت بندش از اتاق خارج و باز به سمت پایگاه رفتند. او که قبل‌تر رسیده بود، یک بسته گاز استریل در دست دخترک که شنیده بود نامش پروانه است گذاشت و با گذاشتن دستش بر شانه‌اش به او قول داد تا مجدداً به آن‌ها سر بزند سپس او را راهی کرد تا در کنار بیمارش بماند.

وقتی از رفتن پروانه مطمئن شد، یکی_دو دقیقه دیگر هم در همان حالت ثابت ایستاده و به جای خالی‌اش نگاه می‌کرد؛ گویی منتظر بود اگر باز هم کسی به چیزی نیاز دارد، کارش را مطرح کند تا هنگامِ ورود به اتاق استراحتش دیگر کسی مزاحم‌اش نشود.

وقتی که دید تمامِ بخش در سکوت فرو رفته و جز صدای بوقِ مانیتور های موجود در بالای سر بیماران دیگر چیزی به گوش نمی‌رسد و همه غرق در خواب بودند، برگشت و بی درنگ خود را درون اتاق انداخت و درب آن را آهسته، بدون ایجاد هرگونه آلودگی صوتی، بست تا پرستار شیفتِ شب، خانم کرمی که در سمت راستِ اتاق، در طبقه پایین آن تخت‌ دو طبقه خوابیده بود، بیدار نشود.

موفق هم شد! هر چند می‌دانست اگر هم صدایی از در می‌آمد، باز هم آن دختر از جایش تکان نمی‌خورد چرا که آن شب یک شیفت پرکار و شلوغ را پشت سر گذاشته بود و تقریباً همه به یکسان خسته و بی رمق بودند.

در حین حرکت به سمت دو تخت سمت چپ، نگاهی اجمالی به محتویات آن اتاق کوچک اما مجهز انداخت؛ اتاقی مربعی شکل که وسایل آن را: یک روشویی مقابلِ دربِ اتاق که دو طرف چپ و راست‌اش را تخت‌های دو طبقه پر کرده و فضای قابل توجهی از اتاق را مشغول کرده بودند. در گوشه‌‌ی ابتدائی ورود، یک رخت‌کن کوچک هم خودنمایی می‌کرد .اتاق کامل به رنگ سفید بود اما آن تخت های فلزی سیاه رنگ، مزین به رو تختی هایی به رنگ سبز تیره بودند که برق پارچه مخملباف آن‌ها، چشم هر بیننده‌ای را می‌گرفت.

دست از تحلیل کردن اطراف برداشته و با گرفتن گوشه‌ی رو تختیِ تختِ پایینی و هم‌زمان در آوردن کفش‌های اسپرت سفید رنگ‌اش، چهار زانو روی تخت نشست و بعد به عقب برگشته و طاق باز دارز کشید. تازه آنجا پی به خستگی، خشکی و درد کمرش برد که طبق تمام شیفت‌های شب‌کاری، چطور از شدت کار به بدنش ظلم کرده بود. اما گله‌ای نداشت؛ چرا که بودن در آن مکان، انتخاب خودش بود.

چشم‌هایش را بست، ذهنش آماده سفر به گذشته بود اما اجازه این کار را به او نداد و با تکرار کردن چند ذکرِ زیرلبی، موفق شد برای دقایقی پلک‌هایش را ببندد که بلافاصله به خواب رفت، اما نه خوابی عمیق! بلکه خوابی خرگوشی که با هر حرکت کوچکی از جا می‌پرید و نگرانیِ حال بیمارانِ موجود در آن مکان، آسایش‌اش را سلب می‌کرد.

ما بین خواب و بیداری، این پهلو و آن پهلو شدن‌ها و گاهی کابوس‌های نیمه‌کاره و تکراری‌اش بلاخره آلارم گوشی همراه‌اش به صدا در آمده و خبر از به پایان آمدن مهلت استراحت‌اش داد؛ آن هم چه استراحتی! اگر روی همان صندلی چرخ‌دار درون پایگاه می‌ماند برایش سنگین‌تر بود و اینگونه آشفته نمی‌شد.

در جایش نشست، نگاهش به تخت کناری افتاد که کسی در آن نبود و خانم کرمی زودتر از او بیدار و از اتاق خارج شده بود. می‌دانست که الان باید نمونه آزمایش‌ها را به آزمایشگاه می‌رساند و از اینکه به او فرصت داده بودند به میل خودش از اتاق خارج شود ممنونشان بود.

با آویزان کردن پاهایش از لب تخت و گذاشتن آنها در آن کفش‌های سفید رنگ‌، سپس به محضِ ایستادن، درب اتاق با عجله باز شد و باعث شد هر دو ابرویش هم‌زمان با تعجب جایی دقیقاً وسط پیشانی قرار بگیرند! خانم کرمی که نگاه‌اش را هوشیار و او را سرپا دید، دستپاچه لبخندی زد و گفت:

-عه، بیداری عزیزم؛ فکر کردم خواب موندی!

-مشکلی پیش اومده؟

-نه_نه فقط خواستم بیدارت کنم کارامون عقب نیفته عزیزم؛ همین.

می‌دانست منظورش از "کار" دقیقاً مسئولیت‌های قبل از تحویل دادن شیفت بود که به خودی خود یک آدم تازه نفس می‌خواست و برای اویی که زمان استراحت‌اش را به نحو بدی گذرانده بود، طبق روال همیشه، ساعات سنگینی پیش رو رقم می‌خورد.

خانم کرمی که بعد از گفتن حرف‌اش از اتاق خارج شده و درب را نیمه باز گذاشته بود، او را به حرکت سمت در و بستن‌اش وا داشت تا مبادا کسی به درون اتاق سرکی بکشد و آن وضع آشفته‌اش را ببیند.

عقب گرد کرده و با رساندن خود به روشویی موجود در اتاق، دست و صورت‌اش را با آبی ولرم شست و جان تازه‌ای گرفت. دست‌های خیس‌اش را یک‌بار بر روی موهایش کشید تا آن آشفتگی و پریشانی موجود در آن‌ها، که حاصل از کشتی گرفتن‌اش با بالشتِ زیر سرش بود، مهار شود.

به سمت رختکن رفت و یک‌بار نیز در آن‌جا مقنعه سفید رنگ‌اش را از روی سر برداشته، با پنجه دست‌اش موهایش را مرتب کرده و مجدداً مقنعه را سر کرد اما این بار مرتب و منظم تر. نگاه آخرش را نیز به خود در آیینه انداخت و یاد زمانی افتاد که قشنگ‌ترین کاری که از انجام آن لذت می‌برد، بوس و چشمک فرستادن برای دختر درون آیینه بود که چقدر او را دوست داشت و الان تنها از او چهره‌ای خسته و چشمانی سرخ بر جا مانده بود...

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلاخره از آیینه دل کند و با گذاشتن دست چپ‌اش روی قسمت جلویی مقنه، دست راست‌اش را از قسمت پایینی مقنعه در نزدیک سرشانه رد کرد و او را بر روی شانه‌اش مرتب سپس همین کار را برعکس و برای سمت چپ‌اش هم انجام داد.
به سمت درب اتاق حرکت کرد و با گرفتن دستگیره و پایین کشیدن‌اش، مجددا در را باز و از اتاق خارج شد.
این لحظات پایانیِ یک شیفت دیگر، در شروعِ روز دیگری از زندگی‌اش بود. به سمت پایگاه حرکت کرد. خانم کرمی درحال آماده کردن سرنگ‌های دارویی، سر به زیر مشغول بود که با صاف کردن صدایش اعلام حضور کرد و همین چیز باعث شد پرستار سرش را بلند و لبخندی نثار صورت‌اش کند:
-ظاهراً باز هم نتونستی خوب بخوابی!
از آن‌جا که این اولین شیفت شبکاری او با آن دختر زیبا رو نبود، از اینکه عادت‌هایش را می‌دانست تعجب نکرد و با لبخندی متقابل گفت:
-طبق معمول همیشه؛ نه!
سپس برای اینکه این بحث پیشرویی نداشته باشد ادامه داد:
-گزارش نمونه‌ها آماده‌است که برم آزمایشگاه و بیام بخش رو مرتب کنم؟
خانم کرمی با گذاشتن لیست و پرونده بلند بالایی متعلق به ازمایشگاه، سری تکان داد و گفت:
-آره عزیزم همه رو برات آماده کردم و تا آماده شدی نمونه‌ها رو چک کردم کامل هستن؛ البته آزمایش‌های خونِ بیماران اتاق نُه رو هم گرفتم و گذاشتم اون‌جا تا با هم ببریشون.
از همکاری‌اش تشکری کرد و به سمت اتاق ادمیت موجود در بخش، که دقیقا سمت راست پایگاه قرار داشت و مخصوص آزمایش و گذاشتن آی‌وی بیماران بود رفت؛ طبق گفته خانم کرمی همه چیز روی میز فلزی مخصوص در گوشه اتاق آماده بود. پس از بررسی نهایی درب جعبه زرد رنگ مخصوص حمل نمونه‌ آزمایشات را بست و با برداشتن پرونده به مقصد آزمایشگاه از بخش خارج و به آن سمت حرکت کرد.
هیاهوی موجود در راه رو، آن ساعتِ زودِ صبح نشان از آن می‌داد که همه، اعم از پرسنل و همراهان بخش‌های دیگر، از شدت سختی و خستگی آن فضای سنگین، سحرخیز شده تا زودتر کارهایشان را انجام و آن جا را ترک کنند.
به محض ورود به ازمایشگاه، با یک سلام_صبح‌بخیر و عرض ادب مختصری، آنچه در دست داشت را تحویل و خود به سرعت به سمت مکان اصلی‌اش بازگشت تا زودتر سروسامانی به کارهایش بدهد.
از همان بدو ورود و همان اتاق یک شروع کرد یکی_یکی همراهان بیمار‌ها را بیدار کردن و تکرار یک جمله که:« بیدارشید، اطراف تخت بیمار رو تمیز و تخت رو مرتب کنید؛ تعویضِ شیفتِ...» و طبق روال پر تکرار همیشه از او صدایی بلند و پر اصرار و از برخی بیماران بد خواب انکار و بی توجهی.
وقتی به اتاق سه و تخت پروانه و مادرش رسید، دید که نفس‌های مادر منظم‌تر و رنگ و رویش بازتر شده بود. طوریکه گوشه‌ای از تخت را اشغال کرده و دخترش را در آغوش گرفته، هر دو به خواب رفته بودند. می‌دانست شب سختی را سپری کرده بودند بنا بر این تنها یک بار اقدام به بیدار کردنشان کرد و بعد برای ادامه کار خارج شد.
رفته_رفته همه کارهایش اعم از: ایجاد نظم و ترتیب در اتاق‌ها، آماده کردن ترالی و چیدن مجدد داروهای مورد نیاز پرستاران، بردن لیست اسامی برخی بیماران به اتاق عمل و... انجام شده و با نگاهی به ساعت که شش و پنجاه و دو دقیقه را نشان می‌داد، نفسی از سر آسودگی کشید و منتظر آمدن همکار شیفت صبح‌اش نشست.
انتظارش به طول نانجامید که پارسا بهرام، کمک پرستار شیفت صبح از راه رسیده و سلام بلند بالایی کرد؛ جوری که صدایش به همه پرسنل حاضر در پایگاه رسید و یکی_یکی با احترام جوابش را دادند. 
پسر جوان طبق معمول همیشه تیشرت سیاه رنگ جذبی به تن کرده که با آن شلوار فیلی رنگ و کفش اسپرت‌اش ظاهری زیبا و استایل به روزی را ایجاد کرده بود اما همچنان نگاهش بی‌روح و حرکات‌اش ربات‌وار او را برای پوشیدن لباس فرم کاری‌اش به سمتِ رخت‌کن درون اتاق استراحت کشاند.
چند دقیقه‌ای را هم در آنجا تلف کرد و بعد از آماده شدن برای شروع شیفت و کارش، با بازگشت‌اش به پایگاه اشاره‌ای کرد تا او هم به همان‌جا رفته، لباس هایش را تعویض و بعد از یک شیفت شبکاری خسته کننده بلاخره به خانه بازگردد. سری به نشان تأکید تکان داد و با عذرخواهی کوچکی به سمت رخت کن رفت. لباس های کرمی رنگ کارش را با یک دست مانتو شلوار سیاه ساده و مقنعه‌اش را نیز با یک مقنعه مشکی رنگ که در بالا یک نوار سفید ظریف و براقی داشت، تعویض و از آنجا خارج شد. برای بار آخر کنار پایگاه توقف کرد و با دست تکان دادن برای پرستارهای تازه از راه رسیده گفت:« بچه‌ها خسته نباشید؛ با اجازه، من دارم میرم...» خداحافظی‌اش که تمام شد، بی توقف به سمت خروجی بیمارستان به راه افتاد. جوری با عجله حرکت می‌کرد که هیچکس نتواند او را برای صحبت پیش پا افتاده‌ای متوقف کند تنها هرازگاهی در مسیر هنگام برخورد با یک آشنا به گفتن همان " صبح‌بخیر" یا " خسته نباشید" ساده بسنده می‌کرد تا بلاخره به کلی از آن مکان خارج و به پارکینگ رسید.
سوئیچ دویست شیش سفید رنگی که به کمک پدرش خریده بود را از کیف خارج و با زدن دزدگیر ماشین و باز کردن قفل‌هایش، درب را باز و سوار شد. با قرار گرفتنش پشت فرمان، نفسی از سر آسودگی کشیده و با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی، چشم‌هایش را برای دقایقی بست.
دلش می‌خواست صبحانه اول صبح‌اش را با مادر بخورد. در آن لحظه به این فکر می‌کرد که چقدر این کار می‌تواند دلچسب باشد و خستگی را از تنش به در کند! پس با این فکر ماشین را روشن، از پارکینگ خارج کرده و برای صبحانه‌ و نون گرم به سمت مرکز شهر حرکت کرد و در همان هنگام با مادرش تماسی گرفت و از او خواست بساط ظرف و چای صبحانه را حاضر کند...
صدای سرحالِ مادر لبخند به لبش آورده بود و باز هم به او یاد آور شد که بدون نیاز به گفتن، همیشه در این ساعت مادر منتظر بازگشت دردانه‌اش به خانه، می‌نشست.
فلکه را که دور زد، بستن چند ثانیه‌ای چشم‌هایش از برخورد هوای خنک صبح‌گاهی به صورتش در آن ساعت خلوت، چندان کار سختی نبود. مستقیم به سمت همان آش فروشی قدیمی که آدرس‌اش را از پدر یاد گرفته بود رفت؛ سفارش‌اش را ثبت کرد و تا آماده شدن‌اش، تا چند مغازه جلوتر را برای خریدن نان تازه و گرم پیاده روی کرد. نان‌هایش را هم خرید، بازگشت و با پرداخت هزینه به شاگرد مغازه که از اخم‌های درهمش می‌شد پی به خواب‌آلودگی ‌اش برد، با خداحافظی مختصری آن‌جا را هم به مقصد خانه، ترک کرد. 
بادی که از شیشه پایین ماشین موهایش را به بازی گرفته بود، آرامشی را به وجودش تزریق می‌کرد که منجر به هاله‌ای از لبخند بر روی لب هایش شده بود. صدای ملایم آهنگی که خود به عمد او را کم کرده بود، همچنان در ماشین شنیده می‌شد.
کوچه و خیابان‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت تا اینکه بلاخره به کوچه و محل زندگی‌اش رسید اما همین که ماشین را متوقف کرد، هنوز اقدام به پیاده شدن از ماشین نکرده بود که آه از نهادش بلند شد. باب شکایت را در دلش باز کرده و می‌دانست قرار است کمی اعصاب آرام گرفته‌اش مخدوش شود.
از پارک منظم ماشین کنار دیوار روبه‌رویی منزل که اطمینان خاطر حاصل کرد، خریدهایش را از صندلی جفتی‌اش برداشته و با یک بسم‌الله از ماشین پیاده شد، درب‌اش را بست و با ریموت ماشین را قفل کرد. طبق عادت‌های همیشگی، دو_سه‌تا از خانم ‌های همسایه اطراف، پیش نسرین خانم، همسایه روبه روییشان که مشغول آبپاشی فضای مقابل درب خانه بود، ایستاده بودند.
سر به زیر نیم نگاهی به سمتشان انداخت و سلامی با صدای رسایی کرد و جوابش را هم همان موقع دریافت کرد؛ اما در دلش مطمئن بود که نسرین خانم تنها به پاسخ یک سلام بسنده نمی‌کند و قطعاً زهرش را می‌ریزد.
چیزی نمانده بود به خانه برسد، همان‌طور که انتظار می‌رفت، صدایش کرد:
-نفس‌جان!
خسته بود و حوصله حرف‌های صد من یک غازش را نداشت اما ادب حکم می‌کرد که با احترام پاسخ بزرگتر را بدهد. علی‌ٰرغم خواسته باطن‌اش، لبخند به لب بازگشت و منتظر صحبت‌اش شد:
-جانم؟
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اداهایش پر از ناز و کرشمه بود با آن اندام توپر و گنده‌اش از موهای سفید بیرون زده از روسری‌اش هم خجالت نمی‌کشید:
-نفس خاله، شنیدم هفته گذشته برات خواستگار اومده بود؛ چی‌شد عزیزم، جواب مثبت دادی بلاخره؟!
در دل با خود صحبت می‌کرد: گیرم که جوابم مثبت بوده است؛ آیا به اویی که غریبه‌ای بیش نبود، ربطی داشت؟
-نه خاله؛ شرایط اون آقا برای من مناسب نبود و به تفاهم نرسیدیم.
نسرین خانم به صورت نمایشی پشت دستش زد و گفت:
-وای خاله، چرا این‌قدر پشت پا می‌زنی به بختت؟ حالا مگه چه عیبی داشت که پسره دوبار زن گرفته و جدا شده! بلاخره کار و کاسبیش خوب بود شاید قسمت بوده تورو خوشبخت کنه؛ تازه...
حالتی تمسخربار به خودش گرفته و از بغل چشم ادامه داد:
-توام حالا دختر دم بخت نیستی که منت می‌ذاری؛ هر چی نباشه زن مطلقه‌ای!
نفس، آدم زود جوشی نبود؛ اما حرفی که شنید، آن هم در حضور دیگران، خنجر تیزی شد و بر قلب‌اش فرود آمد. خون‌اش به جوش آمد، کاملاً به سمت آن‌ها چرخید و حق به جانب گفت:
-اولا: ممنونم که موقعیتم رو بهم یادآوری کردید اما من هرچی که هستم به خودم مربوطه نه به شما. دوماً: من آدمی نیستم که مادیات برام مهم باشه و بخوام پایه‌های زندگیم رو بر این اساس بنا کنم ولی اگر شما خیلی به این چیزا علاقه‌مند هستید و به قسمت و تقدیر اعتقاد دارید، می‌خواید آدرس منزل شما رو بدم که بیان خواستگاری سارا جون. بلاخره هم دم بخته و هم اینکه فکر نکنم آقا اسد بیشتر از این بتونه با مسافرکشی و ماشین خرج‌های زندگی و شهریه دانشگاه و نیاز‌های شخصی دخترتون رو بده. پس کسی که کار و کاسبیش خوب باشه، مناسبه که دستتون رو بگیره!
نفس می‌گفت و نسرین خانم هر لحظه عصبی و سرخ‌تر می‌شد. از شنیدن این حرف ها آن هم در حضور زن‌های همسایه حسابی کفری شده بود و بی اختیار تُن صدایش بالاتر:
-تو حواست به خودت باشه نیاز نیست نگران دختر من باشی.
نفس که حالت‌اش را این‌گونه دید، دلش که خنک شده بود، دیگر پاسخی نداد و تنها با لبخند دستی برایش تکان داد. برگشت و با کلید انداختن درون درب خانه در را باز و وارد شد. در همان حین که در را پشت سرش می‌بست، یکهو مادر را پشت در دید و از ترس هین بلندی کشید و نزدیک بود هرآنچه در دست دارد پخش بر زمین شود.
زبانش سنگین و در دهان نیمه بازش به هیچ کلمه‌ای نمی‌چرخید! چشم‌هایش از فرط ترس و تعجب گرد و به ندرت پلک می‌زد. مادر که این حالت‌اش را دید، شرم زده و دستپاچه به حرف آمد:
-من... من صدای ماشینت رو شنیدم اومدم... اومدم درو باز کنم که یکهو اومدی تو!
چند ثانیه‌ای دیگر در همان حالت حرکات دستپاچه مادر را از نظر گذراند و در نهایت با نفسی عمیق درحالی که چشم‌هایش را یک‌بار بسته سپس باز می‌کرد برای کنترل خودش به حرف آمد و گفت:
-آخه این چه کاری بود مادرِ من؛ زهرم ترکید!
-ببخشید مادر، حق داری...
سپس پیش دستی کرد و برای تغییر حال و احوال جفتشان دست جلو برد تا خریدها را از دست‌اش بگیرد و در همان حین ادامه داد:
-بیا عزیزم، چشمات حسابی سرخه و معلومه خسته‌ای. بیا، تا لباس‌هات رو عوض کنی منم صبحونه رو می‌کشم و آماده می‌کنم.
ممانعتی در قبال دست آزاد مادر که پشت کمرش قرار گرفته و او را برای رفتن داخل خانه هدایت می‌کرد، نداشت و با او همراه شد.
به محض ورود طبق گفته مادرش به سمت اتاقش رفت و درحال سرکوب احساس نیاز شدید به یک دوش آب گرم، خود را تنها به تعویض لباس و شستن یک دور دست و صورت‌اش قانع کرد و سپس به سالن خانه، کنار سفره و مقابل مادرش قرار گرفته و نشست.
مادر سفره کوچکی انداخته و حسابی آن را از انواع خوراکی های مخصوص صبحانه، مثل: پنیر و گردو، کره‌محلی، مربا خامه و... پر کرده بود اما ما بین تمام آنها بوی آش و نون گرم، حسابی باعث شده بود دل نفس ضعف برود و نگاه‌اش را به چیزهای دیگر ندوزد. کاسه‌ای که مادر برایش پر کرده بود را به سمت خود کشید و اولین لقمه را در دهان گذاشت؛ در همان حین فکر می‌کرد که چقدر در هنگام خستگی و گرسنگی شدید، غذاها لذیذتر و خوش رنگ و بو تر به نظر می‌آمدند و خوردنشان جور دیگری به آدم می‌چسبید!
همان‌طور که مشغول بود و غذایش را بدون عجله و آرام می‌خورد، صدای مادر نظرش را جلب کرد:
-از حرف‌هاش ناراحت شدی؟
خوب می‌دانست که منظور مادر حرف‌های چند دقیقه پیش نسرین خانم بود و همه آن گفت‌وگو را از پشت در به نظاره نشسته بوده است. لقمه‌اش را خوب جویده، قورت داده و بعد از نوشیدن کمی از چایی‌اش رو به مادر نگاهی انداخت و در پاسخ‌اش گفت:
-نه مامان، ناراحت نشدم؛ به دخالت و حرف‌های نیش دارش عادت کردم و انتظار بیشتری ازش ندارم...
به خیال مادر حرفش تمام شده است آمد چیزی بگوید که ادامه داد:
-اما چیزی که هنوز نتونستم باهاش کنار بیام، اینِ‌که: چرا همیشه آمار مو به موی خصوصیات زندگی من رو دارن؟ چرا همیشه همه چیز رو با جزئیات می‌دونن؟ چرا همیشه جوری مسئله رو بیان می‌کنن که من همه راه های دفاعیم تو روم بسته بشه؟!
مادر لبش را به دندان کشید و آرام گفت:
-من که بدت رو نخواستم مادر، اون روز ازم پرسیدن و من‍ـ...
-مامان خواهش می‌کنم این رو درک کن که تو قرار نیست به همه جواب پس بدی یا حداقل قرار نیست همه چیز رو با تمام تفاصیل توضیح بدی! جواب فضولی اون زن می‌تونست یه "نه" خالی باشه و تمام! زبون نیش دارش پر از تمسخر بود مامان؛ شنیدی چطور با من صحبت کرد و چطور از همین ماجرا سواستفاده کرد و طلاقم رو به رخم کشید؟!
-همین که ببینمش خوب می‌دونم چیکارش کنم و...
-نه مامان، من نگفتم که با در و همسایه باب جنگ و دعوا راه بندازی. من تنها چیزی که ازت می‌خوام اینه که دیگه راجع به مسائل شخصی زندگی من با هیچکس صحبت نکنی و هر جا دیدی بحثی راجع به من قراره باز بشه یا اون‌جا رو ترک کن و یا بحث رو شروع نشده، خاتمه بده چون من حقیقتا نیاز به نگرانی و دلسوزی کسی ندارم!
غذایش را کامل نکرده اما تقریباً سیر شده بود. این که ما بین غذا خوردن به بحث پرداخته بود نیز در کور شدن اشتهایش بی تاثیر نبود. چایی‌اش را کامل نوشیده بود و می‌خواست فنجان سفید با لبه طلایی‌اش را در نعلبکی بگذارد که باز مادر سر حرف را باز کرد:
-راستی، تا یادم نرفته و نخوابیدی، خواستم بهت بگم، امشب مهمون داریم!
-خیره انشاءالله؛ کیه بسلامتی؟!
-از همکارای قدیمی پدرتِ؛ مدتی رو از کشور رفته بود و حالا که برگشته، پدرت اون رو با خانواده دعوت کرده که امشب شام رو اینجا باشند.
ابرویی بالا انداخت و سری در سکوت تکان داد. کم پیش می‌آمد که پدر دوستان‌اش را دعوت کند و حال آن هم با خانواده! هر چقدر فکر می‌کرد به یاد نمی‌آورد که پدر همچین دوست و رفیق صمیمیی داشته باشد.
-باشه مامان، سعی می‌کنم زودتر بیدارشم کمکت کنم. خریدی چیزی از بیرون نداری؟! 
-نه مادر، نیما بیرونِ؛ همه لیست خریدم رو دادم اون سر راهش بیاره.
نیما برادرش بود اما نه برادر کوچک‌تر و یا حتی بزرگ‌ترش بلکه قُل دومش بود که از بدو تولد همه چیز را با هم قسمت و هوای همدیگر را داشتند. علاقه بین آن دو فراتر از رابطه خواهر و برادری بود و حسابی هوای همدیگر را داشته و تا کنون پیش نیامده بود حتی لحظه‌ای از یکدیگر دلخور شده و یا کدورتی بین آن ها صورت گرفته باشد.
-باشه پس من برم بخوابم؛ اگه کار مهمی داشتی حتماً بیدارم کن!
-باشه مادر. بازم معذرت می‌خوام که نذاشتم حتی صبحونه‌ات رو کامل کنی!
خم شد سر مادرش را بوسید و با لبخندی بی جون از فرط خستگی گفت:
-نه دورت‌بگردم، این چه حرفیه می‌زنی! اصلا فراموشش کن و دیگه به هیچ چیز جز مهمونی شب فکر نکن مامانم.
مادر هم با لبخندی پر مهر پاسخ‌اش را داد و او راه اتاق‌اش را در پیش گرفت. دیگر طاقت‌اش تمام شده و با تمام وجود احساس می‌کرد نیاز به خوابی راحت و مفصل دارد...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای برخورد شیئی به زمین، یکهو در جا نیم خیز شده و با چشم‌های نیمه باز، شروع به گشتن منبع صدا در تاریک و روشن اتاق کرد که نازنین، خواهر دوازده ساله کوچک‌اش را پای میز مخصوص لوازم آرایشی بهداشتی‌اش دید که با ترس رو برگردانده و او را نگاه می‌کرد. نفسش را با صدا بیرون فرستاد، مجدداً سرش را روی بالشت رها و چشم‌هایش را بست.
دیگر خواب از سرش پریده بود یا شاید هم سیر از خواب شده بود که چشم‌هایش را نیمه باز کرده و حرکات خواهر کوچک‌اش را در سکوت نگاه می‌کرد که چطور شانه رها شده از دست‌اش بر زمین را برداشت و با وسواس تمام شروع به شانه زدن و مدل دادن به جلوی موهایش کرده بود. در آن پیراهن بلند آبی روشن که از قسمت سرشانه‌اش تا کمر چین خورده و آن جوراب شلواری سفید رنگ که در قسمت انتهایی اش تور سفید و ساده‌ای داشت، فقط آن گیس بلند حنایی رنگ را کم داشت که از او دختری بالغ با حفظ تمام ویژگی‌های دخترانه‌اش بسازد.
لبخندش را پنهان کرد و آهسته با صدایی دورگه در اثر خواب، صدایش زد:
-نازنین!
دخترک بی‌هوا هول کرده و برگشت:
-جانم آجی؟
-ساعت چنده؟
-هفت و نیمِ، چیزی نمونده مهمون‌ها برسن؛ آماده نمیشی؟
-گرسنمه، دلم داره ضعف میره؛ مامان شام چی درست کرده؟
-سبزی‌پلو با مرغ شکم‌پر، قورمه‌سبزی هم درست کرده!
-چه خبره؛ کیه این مهمون بابا که اینجور داره براش ریخت و پاش می‌کنه!
-اتفاقا نیما هم همین رو می‌گفت!
آمد چیز دیگری بگوید که صدای مادر هر دو نفرشان را ساکت و نازنین را که احضار شده بود، وادار به خروج سریع از اتاق کرد.
در جایش نشست، باید قبل از آمدن مهمان ها حاضر و به جمع خانواده ملحق می‌شد. در همچین مواقعی از اینکه حمام و سرویس بهداشتی مجزایی در اتاق‌اش داشت، خدا را شاکر بود.
پتو را از حالت گره مانندی که بین پاهایش ایجاد کرده بود رها و از خود کنار زد. از روی تک مبلِ خاکستری رنگ گوشه اتاق حوله‌اش را برداشت و برای دوش چند دقیقه‌ایی وارد حمام شد که بعد از شستن دست و صورت و مسواک زدنش، خود را به قطرات آب ولرم رو به گرمی که از دوش بر زمین می‌ریخت سپرد. گویی با هر قطره که بر تنش می‌نشست، رخوت و سستی را با خود شسته و به زمین می‌ریخت و در عوض جان تازه‌ای در تنش دمیده بود. دلش می‌خواست ساعاتی را در همان حالت بماند و بیرون نرود اما خوب می‌دانست که الان وقت‌اش نبود.
سریعاً کارهایش را انجام و بعد از اطمینان از اینکه پوستش به خوبی آن رایحه مطبوع مواد شوینده دل خواهش را گرفته است، رضایت داد و حوله‌پیچ از حمام خارج شد. 
در همان حالت مستقیم جلوی کمد لباس هایش قرار گرفته و درب‌اش را برای انتخاب لباسی مناسب باز کرد. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان کت و شلوار مشکی رنگش بود که اکثراً در اندک مهمانی‌هایی که حاضر می‌شد به تن داشت اما با فکر کردن به اینکه در تمام مدت باید رسمی و خشک بنشیند، حال‌اش را خراب و از تصمیم‌اش منصرف‌اش کرد؛ در عوض بعد از بر هم زدن لباس هایِ کمد مقابل، یک تاپ آستین حلقه‌ای یقه اسکی مشکی رنگ را همراه با یک شلوار راسته مشکی انتخاب کرده و بعد از پوشیدن لباس های ابتدائی‌اش آن ها را بر تن کرد سپس پوش‌اش را همان لحظه با برداشتن شومیز جلو باز با پارچه کتانی سبز رنگی کامل کرد و از انتخاب‌اش لذت برد.
روی صندلی جلوی آیینه نشسته بود و سشوار باد گرمی را برای خشک کردن موهای بلندش تولید می‌کرد. این مرحله را نیز که پشت سر گذاشت، با شانه کردن نهایی موهایش آن ها را همان طور باز رها کرده و تنها دو تار بلند از قسمت شقیقه را به پشت سر کشیده و با کلیپس کوچکی همان جا بست.
حالتی از جلوی موهایش که شل بر پیشانی ریخته بود را دوست داشت و هیچ اصراری بر جمع کردن‌اش نداشت.
دلش جلب توجه جمعی که آن ها را نمی‌شناخت نمی‌خواست بنابراین برای آرایش صورتش به یک رژلب صورتی رنگ دخترانه‌ای بسنده کرد و با بر سر انداختن شال مشکی رنگ‌اش کار را تمام کرد.
به محض بلند شدن به قصد خروج از اتاق، یادش آمد عطرش را نزده که به محض بازگشت پای میز، صدای زنگ خانه به صدا در آمد. از آنجایی که همیشه متنفر از این بود که بعد از مهمان در جمع حاظر شود، سریعا ادکلن ایفوریا صورتی رنگ‌اش را از روی میز برداشت و تقریباً با خالی کردن‌اش بر روی لباس‌اش، به حالت دو از اتاق خارج و در سالن تقریباً پشت سر نیما قرار گرفت تا در بدو ورود رسم خوش‌آمد گویی را بر جا آوردند.
از همان‌جا پدر و مادرش را که به حیاط رفته بودند دید که با خوش و بش همراه مهمان ها به سمت خانه می‌آیند.
از پشت شانه‌های پهن نیما سرک می‌کشید مهمان‌ها را ببیند. انتظار و کنجکاوی‌اش به طول نانجامید که همگی به درب سالن رسیده و یکی_یکی با سلام و احوال پرسی های معمول و مفصل وارد خانه و سالن پذیرایی شدند. آن ها هم به تبعیت از مهمان‌ها وارد و در مقابلشان نشستند که مادر برای شروع پذیرایی به آشپزخانه رفته و نازنین را همراه با خود برد...
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افراد حاضر در جمع همچنان با یک‌دیگر غریبگی می‌کردند و این چیز باعث شده بود جوو سنگینی بر فضا حاکم باشد. پدرِ نفس، آقای فرخ‌کیانی که متوجه این امر شده بود، رو به آقای مسن مقابل‌اش کرد و گفت:
-خیلی خوش اومدی یاشار جان، قدم سر چشممون گذاشتی؛ ولی می‌بینی، این‌قدر دیر برگشتی که بچه هامون هم، همدیگه رو نمی‌شناسن.
مرد خندید و با تکان دادن سر گفت:
-دست تقدیر بود یا سرنوشت، معلوم نیست؛ اما هر چی که هست مهم اینه که باز هم تونستیم دور هم جمع بشیم.
سپس خندید و همه جمع با لبخندی او را همراهی کردند.
پدر بر خود لازم دانست همه را با هم اشنا کند که گفت:
-رفاقت من و یاشار قدمت خیلی زیادی داره. جوون که بودیم، خونه پدریمون تو یه محله بود، همسایه روبه رویی بودیم و هم‌کلاسی و همبازی و... خلاصه جونموون واسه همدیگه در می‌رفت؛ حتی به هم دیگه قول داده بودیم بعد از قبولی دانشگاه و رفتن سر کار و کاسبیمون، تو یه روز و یه شب ازدواج کنیم و...
تا اینکه پدر آقای ادیب، پدربزرگ یاشار که ساکن کانادا بود بلاخره موفق شد پسرش رو یعنی بابای یاشار رو هم به اونجا ببره و... این شد که راه من و یاشار از هم جدا شد. بماند که چقدر اون روزها سخت بود چقدر اصرار و چقدر بحث و چقدر دعوا داشتیم برای تغییر نظر آقای ادیب ولی فایده نداشت!
حرف و نظر ایشون بر ما قالب بود، همون شد که ایشون می‌خواست و بلاخره یه روز صبح رفتن که رفتن.
چقدر اون محله جای بدی بود بعد از رفتنشون ولی بازم خداروشکر که مصادف شد با قبولی دانشگاهم و رفتنم به شیراز...
دورادور با هم در ارتباط بودیم و از هم خبر داشتیم ولی وقتی از شماره ایرانی باهام تماس گرفت و صداش رو شنیدم، حس کردم تو رویام. خیلی خوشحالم که برگشتی، اون هم بعد از ایـــن همه سال!
پدر بعد از تمام کردن صحبت‌اش رو به نیما و نفس کرده و گفت: این مرد از برادر واقعی خودم هم بهم نزدیک‌تره؛ از این به بعد عمو صداش می‌زنید!
قند در دل یاشار آب شده بود از آن همه مرام و معرفت رفیق قدیمی‌اش که دلش می‌خواست به اندازه تمام این سال ها در کناری بنشیند و با او صحبت کند.
بچه ها سری به تأیید تکان دادند و این‌بار یاشار گفت:
-ببین فرخ، نتیجه و ثمره ازدواجم با سارا ( اشاره به همسرش که کنارش نشسته بود) این سه‌تا بچه بود: شهاب پسر اول و بزرگم که الان سی و هفت سالشه، شیما بچه دوم خانواده که بیست و نه سالشه و شهره که تهت‌غاریِ و بیست و چهار سالشه.
پدر تعریف کنان لبخندی به تک تکشان زد و با برقِ در چشمان‌اش و نگاه تحسین برانگیزش به آنها نگاه کرد و گفت:
-انشاالله که سایه‌ات همیشه بالا سرشون باشه و براشون پدری کنی؛ اتفاقاً منم همون سال اول دانشگاه، با سحر آشنا شدم و بعد از ازدواج، یه دو قلو گیرمون اومد که همین آقا نیما و نفس جونم هستن و الان بیست و هفت سالشونِ و بعد هم نازنین جون که کوچولوی خونه‌است و دوازده سالشه.
یاشار خان با دست به نازنین اشاره کرد کنارش بنشیند و با بوسه پدرانه‌ای که بر سرش زد دستی نیز به موهای بلندش کشید و الان همه خانواده جمع صمیمی‌تری به نظر می‌آمدند.
همچنان همه مشغول حرف زدن با یکدیگر بودند که صدای مادر همه را برای صرف شام دعوت کرد.
همگی به سمت آشپزخانه رفته و سر میز شام حاضر شدند که شام هم در جوو صمیمی و گرم خانواده سرو شد که البته شهاب با آن همه تعریف از دستپخت سحر خانم و تایید هر دو خواهرش مبنی بر اینکه دلشان حسابی برای غذای ایرانی با این طعم و بو تنگ شده بود، حسابی خودشان را دل خانواده کیانی جا کردند و مادر مثل پروانه دورشان می‌چرخید.
بعد از شام همه به سالن برگشتند و با تشکیل دادن جمع های دو یا سه نفره، مشغول صحبت با یکدیگر شدند؛ مثلاً: فرخ و یاشار، نیما و شهاب، نازنین هم وسط شیما و شهره نشسته بود و با هم عکس‌هایی که در خارج از کشور گرفته بودند را نشان‌اش می‌دادند و از هم صحبتی با او لذت می‌بردند. سحر خانوم هم بعد از سرو و تعارف کردن چایی به مهمان‌ها، کنار سارا نشست و گویی که رفاقت انها هم قدمتی پیشین دارد، با یکدیگر مشغول صحبت شدند. در این میان تنها نفس به دور از جمع بر روی مبل تک‌نفره‌ای نشسته و خودش را با گوشی موبایل‌اش مشغول کرده بود اما هر از گاهی زیر چشمی جمع را از نظر می‌گذراند.
در حال و هوای خودش غرق بود که نفهمید کی حواس سارا خانوم به او جلب شده بود و از او پرسید:
-نفس‌جان!
بی‌هوا تکانی خورد و سریعاً نگاهش را به او دوخت گویی زبانش به یاری‌اش آمد و گفت:
-جانم؟
-چرا اون‌جا تنها نشستی عزیزم، حرف‌هم که نمی‌زنی؛ همیشه همینقدر ساکتی؟!
نفس لبخند آرامی زد و با فرستادن باز دم حبس شده‌اش گفت:
-نه... نه_نه اتفاقاً حواسم به بحث گل‌انداخته شما و مامان بود داشتم استفاده می‌کردم.
-ما که چیز خاصی نمی‌گفتیم عزیزم. حالا یکم بیشتر از خودت بگو؛ متأهلی عزیزم؟!
لبخند از لب‌های نفس ماسید، متاسفانه به طور غیر ارادیی از این سوال و بحث متنفر بود و سارا خانوم هم یک مرتبه نقطه ضعفش را نشان کرده بود. حالا دیگر همه ساکت مانده و منتظر پاسخ نفس بودند؛ خانواده‌اش با استرس و خانواده آقای ادیب با کنجکاوی به سکوت نفس خیره شده بودند که جمع را زیاد منتظر نگذاشت و گفت:
-خیر، متأسفانه ازدواج ناموفقی داشتم و جدا شدم.
-اخی عزیزم؛ معذرت می‌خوام اگه با سوالم ناراحتت کردم!
-خواهش می کنم؛ این چه حرفیه که می‌زنید!
-عیب نداره دخترم، اصلا غصه خوردن نداره و این امر ممکنه برای هرکسی تو زندگی پیش بیاد؛ مثلاً همین پسرم شهاب رو ببین، هیچ چیزی از آقایی کم نداره ولی باز هم از ازدواج شانس نیاورد و جدا شد.
نگاه نفس بی‌اختیار به سمت شهاب کشیده شد، سر به زیر درحال چرخاندن استکانش در نعلبکی در دستش بود و مشخص بود اصلا از مثالی که مادر زده راضی به نظر نمی رسد.
نفس در جواب حرف‌های سارا خانوم که بحث جدیدی را در جمع باز کرده بود، لبخندی زد و به بهانه تماس تلفنی‌اش با معذرت خواهی کوچکی سالن پذیرایی را به مقصد حیاط ترک کرد.
احساس می‌کرد به هوای آزاد بیرون از خانه و آن وزش باد ملایمی که شاخه های درختان قطور حیاط را تکان و هراز گاهی به روند رویش برگی از شاخه درخت خاتمه می‌داد و آن را آرام مهمان سرمای زمین می‌کرد، نیاز دارد.
علیرغم مدت زمان زیادی که خوابیده بود، همچنان احساس رخوتی کل بدن‌اش را در بر گرفته و حالا با آن بحث پیش آماده بدتر شده و دنبال راه چاره‌ای می‌گشت که به خانه باز نگردد که دلش اصلا نمی‌خواست مجدداً با افراد حاضر چشم در چشم شود.
در گوشه‌ای از حیاط، کنار باغچه، لب حوض نشست و با باز کردن شیر آب آن لوله پلاستیکی سفید رنگ، که شلنگ طویلی برای آب یاری گل و درختان به آن متصل بود، خودش را سرگرم کرد. از همان جایی که نشسته بود، با قرار دادن انگشت شصت، دست چپش بر روی سر شلنگ، فشار آب را دو چندان کرد و حالا از همان فاصله، برگ های اندک خاک گرفته باغچه را شست.
در همین حالت، آرنج دست راستش را بر روی زانو تکیه داده و مچ دستش را حائل چانه کرده و به فکر فرو رفته بود.
آنقدر در آن حالت ماند که ناگهان صدای درب سالن و خروج مهمان ها که با صدای بلند با یکدیگر خداحافظی می‌کردند او را به خود آورد. شلنگ را به زیر یک درخت رها و با بلند شدن و تکاندن لباس هایش خود را به جمع رسانده، ضمن عذرخواهی از غیبت‌اش، تا درب خروجی خانه آن‌ها را همراهی و بعد از خداحافظی و تک بوقی که آقای ادیب حین حرکت با آن ماشین بزرگ مشکی رنگ‌اش زده بود با تک لبخندی دست تکان داد و بعد بدون منتظر ماندن از دور شدنشان، قبل از بقیه به خانه بازگشت.
***
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در مسیر و فاصله کمِ سنگ‌فرش کف حیاط تا خانه، خواهر و برادرش با شوخی و بازیگوشی به سرعت از کنارش گذشته و خود را به داخل خانه انداختند و مادر تشر زنان پشت سرشان روانه شد.

حالا پدر بود که پشت سرش قدم برمی‌داشت اما طولی نکشید که خود را به او رساند و با انداختن ساعد دست چپش بر دورِ گردن دخترش، با اون هم قدم شد.

پدر می‌دانست دل دخترکش گرفته و او همچنان با این موضوع جدا شدن کذایی کنار نیامده و فراموش نکرده است.

پدر لحن‌اش را در آرام‌ترین حالت ممکن قرار داد و نام‌اش را همانگونه که همیشه به زبان می‌آورد و باعث حسادت خواهر و برادرش می‌شد، صدا زد:

-نفسِ‌بابا!

لبخند خسته‌ای از پیش‌بینیی که در ذهن‌اش از طرز صحبت بابا کرده بود، زد؛ سری تکان داد و به همان ملایمت در پاسخ گفت:

-جانم بابا!

پدر بی‌مقدمه بحث را باز کرده بود:

-عزیزم، مدت زیادی از این خاطراتِ تلخه گذشته می‌گذره؛ نمی‌خوای همه چیز رو فراموش کنی؟ نمی‌خوای دوباره اون نفس قوی خانواده باشی؟ تا کی قراره به محض اشاره کوچکی به جداییت اینطور به هم بریزی و...

حرف پدرش را قطع کرد تا چیزی بگوید اما گویی پدر این‌بار مصمم تر از همیشه بود:

-نه نفس، اجازه نمیدم مثل همیشه من رو با وعده وعید های پوشالی ساکت کنی و باز شاهد فروپاشی های درونیت باشم!

وقتشه دیگه همه چیز رو به طور جدی فراموش کنی! آسیب دیدی، زجر کشیدی، درد کشیدی، تحقیر شدی، درست!

اما همه این اتفاق ها متعلق به گذشته توه دخترم، تا همینجا بسه و آینده‌ات رو به خاطر چیزی که تموم شده سیاه نکن!

به من وعده فردا رو نده که همین ثانیه‌هایی که در گذر هستن و ما داریم در این باره صحبت می‌کنیم و این چهره دمغ تو، بخشی از تباهی آینده ‌ات هستن!

نفس تنها با دهانی نیمه باز و زبانی بند آمده شاهد حرف‌های حقیقت بار پدرش بود؛ در نهایت پدر در سکوت دستی بر شانه اش زد و او را همان‌طور حیران میان حیاط ایستاده بر همان سنگ‌فرش‌ها، تنها گذاشت.

مدتی را در همان حالت با بغض سپری کرد و بعد بی وقفه با اعصابی خراب تر از آنچه که بود، مسیر مستقیم اتاق‌اش را در پیش گرفته و حتی به صدا زدن های مادر و برادرش پاسخی نداد!

آنچه دلش می‌خواست، یک دست لباس راحتی بود و خزیدن به زیر لحاف گرم و نرم تخت خواب‌اش...

***

همیشه از عجله کردن و انجام دادن کارهایش با عجله متنفر بود؛ اما حالا که بی خوابی‌های شب گذشته کار دست‌اش داده، دیر وقت از خواب پریده و برای شیفت صبح‌اش دیر جنبیده بود، بلااجبار با عجله به این سو و آن سوی اتاق می‌دوید تا خود را آماده کند.

صورتش را شست، یادش رفت مسواکش را بزند، موهایش را شانه زد و شل و ول بالای سرش جمع کرد؛ برای مسواک زدن به سرویس بهداشتی اتاقش بازگشت که یکهو پایش لیز خورد اما با گرفتن به چهار چوب در خود را نگه داشت.

مانتو شلوار مشکی رنگ اداری و رسمی‌اش را که مناسب فضای کاری‌اش بود را پوشید، جوراب هایش را هم ایستاده، در حالتی که نگاهش به تلفن همراهی بود که برای دهمین بار از سمت بیمارستان زنگ می‌خورد، به پا کرد و تازه زمانی که رو به روی آینه برای پوشیدن مقنعه‌اش ایستاد، نظرش به چروکی مانتو و جوراب های لنگه به لنگه اش افتاد و آه از نهادش بلند شد؛ این میزان بد بیاری آن هم در آن وقت کم، نوبر بود!

باز هم با بیچارگیی حاصل از گره خوردن امور واجب‌اش، به ناچار لباس هایش را تعویض و مرتب کرد و مجدداً برای پوشیدن مقنعه‌ای که موهای کج بسته‌ شده‌اش را به نمایش گذاشته بود مقابل آینه ایستاد اما اینبار دیگر واقعاً وقتی برایش نمانده بود. کیف، سوئیچ ماشین و موبایلش را از کنار تخت برداشته و به حالت دو به سمت درب سالن پذیرایی و خروجی خانه دوید.

مادر اعتراض گونه او را برای صرف صبحانه صدا زد که توجهی نکرد و با همان عجله، ماشین‌اش را روشن و از درب حیاطی که از قبل باز کرده بود خارج و بستن درب را با تمام شرمندگی با تک بوق کوتاهی که زد، بر عهده مادر گذاشت.

تقریباً چیزی حدود چهل و پنج دقیقه از شروع شیفت‌اش گذشته بود و او از این دیر کرد بخصوص اینکه مجبور بود توبیخ سرپرستار و مسئول بخش را تحمل کند و برای دیر کردن‌اش توضیح دهد، بدش می‌آمد.

در دل دعا می‌کرد اینبار را حداقل شانس با او یار باشد و گیر ترافیک های صبح گاهی نشود و آن مسیر ده دقیقه ‌ای تا بیمارستان را در اسرع وقت طی کرده تا اوضاع از این که هست بدتر نشود. همانطور هم شد و خیلی زود با آن سرعتی که رانده بود به محل کارش رسید. ماشین را در جلوی درب ورودی بیمارستان رها کرده و بعد از ثبت کردن ساعت ورود و حضورش در محل کار، به وسیله‌ی سیستم موجود در داخل اتاقک نگهبانی، بدون برگشتن به سمت محوطه داخلی بیمارستان رفت و تصمیم گرفت بعد از یکی دو ساعت از شروع و حضورش در شیفت کاری، برای جا به جایی ماشین برگردد.

در این فاصله که قدم‌های بلند و سریع‌اش نظر اطرافیان‌اش را جلب کرده بود، هراز گاهی جواب سلام آشنایان را با تکان دادن سر می‌داد تا بلاخره خود را به راهروی اصلی، منتهی به بخش:« داخلیِ» بیمارستان رساند.

پشت در بخش کمی مکث کرد، نفسی تازه کرد و حالا با آرامش وارد شد. طبق معمول صبح بود و تعویض شیفت؛ کماکان همه چیز به‌هم ریخته و هنوز استقرار بر پا نبود.

چیزی نمانده بود به پایگاه برسد که خانم فرهمند، سرپرستار بخش از پایگاه خارج و مستقیماً نگاهش به اویی که حالا در جا میخکوب شده بود افتاد.

اخم‌هایش بیش از پیش در آغوش هم فرو رفته و با صدایی کنترل شده گفت: کیانی، زود شیفت رو تحویل بگیر!

نفس که با دیدن آن چشم ها زبان‌اش بند آمده بود، به گفتن "چشم" زیر لبیی اکتفا و بدون ورود به پایگاه مستقیم به سمت اتاق مخصوص پرسنل رفت و مشغول تعویض لباس هایش شد. خدا را شکر می‌کرد کسی در آنجا حضور نداشت و کارش را سریع به پایان رسانده و خارج شد.

حالا با پوشیدن یک دست لباس کرمی رنگ و مقنعه سفید کار‌ی‌اش، رو به پرسنل شیفت صبح، از پشت کانتر ایستگاه پرستاری سلامی کرد و سوال بعضی ها که علت دیرکردش را می‌پرسیدند، با بهونه خرابی ماشین پاسخ‌گو بود.

زیاد در آن مکان نماند و بعد از فهمیدن اینکه همکار و کمک پرستار شیفت شب، منتظرش نمانده و به محض رسیدن ساعت تحویل شیفت بخش را ترک کرده است و این آشفتگی حاصل از این امر بود، به سرعت برنامه کاری‌اش را از پرستار مربوطه گرفت و مشغول سر و سامان دادن به کارهایش شد...

***

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

تخت‌های یکی دو بیمار را به خاطر تخلیه و تنظیف اتاق‌ها جا به جا کرده بود. به طور آنکال برای بیماران جدیدی که از اورژانس می‌آمدند تخت‌ها را با ملحفه و بالشت سفید رنگِ تمیز چیده و آماده کرده بود. آزمایش‌های جدید را به آزمایشگاه برده و پاسخ‌های بعضی از آزمایش های اورژانسی را گرفته بود و...
از ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح که رسیده بود، تا ساعت دوازده ظهر یک راست کار کرده و تازه کمی سرش خلوت تر شده بود و آن هم به دلیل تایم غذا خوردن بیماران و استراحت پرسنل قبل از تعویض شیفت صبح به عصر کاری بود.
آن روز، تنها شیفت صبح و عصر که باید تا هشت شب منتظر می‌ماند، خودش بود!
در این وقت کمه استراحت‌اش، علارغم انکه‌ صبحانه‌اش را نخورده بود، هیچ میلی به وعده نهار نیز نداشت و تنها با نشستن بر روی صندلی چرخ دارِ درون پایگاه، بعد از کشیدن یک آه پر سوز تلفن همراه‌اش را از جیب خارج کرده و با لمس صفحه‌اش فهمید آن چند تماس از دست رفته‌ای که موفق به پاسخ‌گویی آنها نشده بود، از طرف مادر بودند.
بی درنگ با لمس مجدد و کشیدن نام مادر بر روی صفحه موبایل، تماس‌اش را بر قرار و منتظر پاسخ داد از آن طرف خط ماند که طبق معمول طولی نکشید و صدای پر مهر مادرش را شنید:
-جانم مادر، خوبی؟!
لبخند خسته‌ای زد:
-سلام مامانم، ممنونم، شما خوبی؟ چیزی شده زنگ زدی؟!
از آنجایی که قبلاً به تک تک اعضای خانواده گوشزد کرده بود به غیر از مواقع اظطراری با او تماس نگیرند، حالا حدس زدن اینکه مادر برای گفتن امر مهمی تماس گرفته بود، آنچنان سخت به نظر نمی‌آمد.
-منم خوبم عزیزم؛ آره مادر، زنگ زدم بهت بگم آقای ادیب و خانومش زنگ زدن و مارو واسه شب، شام خونشون دعوت کردن؛ اگه تونستی یکم زودتر بیا که با هم بریم و...
حرف مادرش را قطع کرده، به میان‌اش دوید و گفت:
-ولی مامان، من امروز تا هشت شب شیفتم؛ چطور انتظار دارید باهاتون بیام؟!
صدای مادر تن آرام تری گرفت و گفت:
-میدونم عزیزم ولی... پدرت گفته حتماً باید هممون اونجا باشیم!
خستگی و گیجی از کار فشرده‌اش کم بود، حالا فکر کردن به پافشاری های عجیب پدر هم به دغدغه‌هایش اضافه شده بود.
کمی دیگر با مادرش در این باره صحبت کرد و بعد تماس را قطع کرد. همیشه بعد از این شیفت‌های سنگین، به محض رسیدن به خانه، بعد از یک دوش آب گرم، خودش را به تخت خواب‌اش رسانده و با مصرف یک قرص آرام بخش با دوز پایین، خود را به آغوش خواب می‌سپرد و حالا فکر کردن به اینکه بخواهد به یک مهمانی شلوغ برود... حسابی او را کلافه و ناراحت کرده بود.
بعد از گذشت یک سال و چند ماه از کار کردن‌اش در فضای بیمارستان، حالا باید خوب به محیط کاری‌اش عادت کرده باشد و همینطور هم هست اما فشاری که امروز متحمل می‌شد آنچنان هم بی مورد نبود! یک سوی آن مرتبط به اتفاقات و بد بیاری های صبح‌اش بود و مورد دوم، زمانی رخ داد که با رفتن به اتاق سه و دیدن تخت خالی شماره هفت، وقتی به خیال ترخیص شدن مادر پروانه سراغ‌اش را از پرستار گرفت و در نهایت تعجب خبر ایست قلبی و فوت آن بیمار را شنیده بود، به یاد وابستگی پروانه‌ که به راستی همچون یک پروانه‌ای‌ به دور شمع، دور مادرش می‌چرخید و نگران‌اش بود، قلبش در سینه فشرده شد و دیگر نتوانست حال و حوصله خودش را به مسیر خوبی و بی خیالی سوق دهد.
این اتفاق جدیدی نبود اما به طور عجیبی تصویر آن دختر در ذهن و قلب‌اش مانده بود و بیشتر تصور حال و تنهایی کنونی اش او را می‌آزرد.
نفس عمیقی کشید و با تکان دادن سرش به اطراف، که باعث شده بود کمی چشم‌هایش از این حرکت سیاهی برود سعی در منحرف کردن افکارش داشت.
شیفت در حال تعویض و پرستارها در رفت و آمد بودند و نفس از همان جایی که نشسته بود، ارنجش را بر دسته صندلی گذاشته و با قرار دادن مچ دست زیر چانه‌اش به این تردد خیره و با لحنی خسته گاهی پاسخ خداحافظی و گاه جواب سلام افراد تازه از راه رسیده را می‌داد.
روز سختی را می‌گذراند و خودش را با هر کاری سرگرم می‌کرد تا لحظه‌ای بیکار نباشد تا از هجوم فکر و خیال از گذشته تا زمان حال در امان باشد. هر طور که شد بلاخره این شیفت کذایی امروزش هم به پایان رسید و حالا وقت رفتن به خانه شده بود. عجله‌ای نداشت و به خانواده‌اش گفته بود که قبل از او بروند و خودش هم بعد از رسیدن به خانه و تعویض لباس و یک دوش مختصر به آنها ملحق خواهد شد.
همکارش که از راه رسید و شیفت‌اش را تحویل داد، به کنایه های شوخ طبع همکاران‌اش از روحیه امروزش دلخور نشده، لبخند سرسری زد و به سمت پارکینگ بیمارستان، که در طول روز فرصت کرده بود ماشین را به آنجا منتقل کند، حرکت کرد.
ماشین سر جای خودش با زدن دزدگیر چراغ های راهنمای زرد رنگش را به نمایش گذاشت و صدای تیک باز شدن قفل ها، نفس راحتی بر بازدمش افزود که می‌توانست به سمت مسیری آرام و به دور از تنش رانندگی کند. حداقل این آرامش تا زمانی که می‌توانست یک دوش آب گرم بگیرد قابل احساس بود و برای ادامه شب و اینکه قرار است محیط و جوو میهمانی چگونه باشد، فکری نداشت...
 

ویرایش شده توسط z.alifarhani.79
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهنگ در حال پخش بود اما او فارق از دنیا، آن‌چنان در افکار خود، گذشته، حال و بی خبری از آینده‌اش غرق بود که حتی کلمه‌ای از آنچه که پخش می‌شد را درک نمی‌کرد و گویی مسیر را از حفظ می‌راند و هر آن ممکن بود ماشین را از جاده منحرف کند.
درب خانه را با کلید باز کرد و بعد از گشودن کامل آن، مجدداً سوار ماشین شده و آن را به داخل خانه هدایت کرد. نگاهی به ساعت‌اش انداخت، آنچنان هم دیر نشده بود و می‌توانست بدون عجله کار هایش را انجام دهد. با خود اندیشید، حالا اگر هم دیر شود و به شام نرسد، می‌تواند بقیه شب را در کنار خانواده باشد و...
دلش نمی‌خواست آدم بد قولی باشد و همه چیز را به گذر زمان سپرد و به سمت ساختمان داخلی خانه حرکت کرد‌.
به غیر از چراغ کم نور اشپزخانه، تمام فضای سالن و اتاق ها غرق در تاریکی بود و هیچ چراغی را روشن نگذاشته بودند. می‌دانست که مادر بر این چیزها و امنیت خانه وسواس بخصوصی دارد و همیشه قبل از بیرون رفتن با حوصله تمام چراغ ها، درب و پنجره و گاز و آبگرمکن و لوله ها و... را چک کرده و به وضعیت استاندارد می رساند.
نفس دست از وارسی کردن خانه برداشته و مستقیماً وارد اتاق‌اش شد. اولین کاری که کرد: از سر کشیدن مقنعه و بعد باز کردن تنها دکمه مانتوه کت مانند مشکی‌اش بود. با در آوردن آن ها و انداختنشان بر روی صندلیه رو به روی آیینه، وارد حمام اتاقش شد و ما باقی کارهایش را که در آوردن بقیه لباس‌ها، باز کردن موها و شانه کردنشان بود را انجام داد. موهایش را قبل از هربار شستن شانه می‌کرد تا گره‌های کوری در آن ایجاد نشده و به راحتی قابل شستن باشد.
لوله را تنظیم و آب را معتدل کرد. آب را به دوش منتقل و مستقیماً زیر دوش ایستاد. بدن‌اش که از ایستادن مستقیم بر روی کاشی‌های سرد کف حمام رو به سرد شدن می‌رفت و لرز خفیفی را در خود احساس کرده بود را حالا با قطرات آب ولرمی که از دوش بر سر و تن‌اش می‌چکید، گرم کرده بود. احساس رخوتی در او ایجاد شده و باعث می‌شد نفس‌اش را عمیق‌تر و بازدم‌اش را طولانی‌تر بیرون دهد. سرش را بالا گرفت و قطرات آب صورتش را لمس کرد. پنجه هر دو دست‌اش را در لا به لای موهای خیس شده اش فرو برد و شروع به ماساژ دادن پوست سرش که از صبح در زیر مقنعه با کش سفتی که موهایش را با آن بسته، کشیده شده بود، کرد. 
از قفسه کنار دیوار، شیشه‌ی شامپو آبی رنگ‌اش را برداشت و با خالی کردن مقدار مناسبی در کف دست‌اش و آغشته کردن دست دومش به آن، هر دو دست را بر بالا و اطراف موهایش مالید، بعد از اینکه مطمئن شد شامپو به همه جای موهایش رسیده، حالا شستن موهایش را اغازکرد؛ طوری که کف فراوان تمام سر و بدن‌اش را پر کرده بود و این قشنگ ترین قسمت استحمام بود که به آن علاقه داشت!
بلاخره بعد از دقایقی، وقتی شستن و آبکشی کردن موهایش را تمام کرد، پوست لطیف بدن‌اش را هم با لیف زبر مانندی که اندکی روی پوست‌اش را به رنگ سرخ در آورده بود شست و به اجبار خود را متقاعد به پایان دادن استحمام کرده و از فضای دم کرده حمام در اثر بخار آب، دل کند و با پوشیدن حوله‌اش از آن‌جا خارج شد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حوله کوچک‌تری را روی موهایش کشید و با پیچیدن آن ها، آب اضافه‌شان را هم گرفت. آنقدر خسته بود که با دیدن سشوار آه از نهادش برخواست و تازه حس می‌کرد که چقدر دلش می‌خواهد با همان حوله به زیر لحاف گرم و نرم‌اش بخزد و تا شیفت بعدی حتی برای خوردن غذا هم از جایش بلند نشود؛ اما افسوس که...

در همین افکار بود که موبایل‌اش با خاموش و روشن شدن فلش دوربین، خبر از تماس ورودی داد و بعد صفحه‌اش روشن و شماره پدر بر روی صفحه نمایان شد. آن را از روی میز برداشت و علارغم اینکه می‌دانست پدر برای چه تماس گرفته است، پاسخ داد:

-جانم؟

آن سمت خط که صدای خنده و صحبت کردن بسیار بود و مشخص بود تماس از مکان بسیار شلوغی برقرار شده است، صدای پدر را به وضوح به گوشش رساند:

-سلام نفس جان، خوبی بابا؟

-ممنونم، شما خوبی؟ دیر کردم؟!

پدر خندید:

-اره عزیزم، زنگ زدم اینو بگم!

-تازه دوش گرفتم بابا، موهام رو خشک می‌کنم، آماده میشم و میام. شما شامتون رو بخورید؛ منتظر من نباشید!

-نه عزیزم، منتظرت می‌مونیم؛ توأم زودتر آماده شو و بیا!

-چشم.

-چشمت روشن عزیزم، خدا نگهدارت.

-خداحافظ بابا.

تماس را که قطع کرد، احساس کرد که محبت پدرش به او دقیقاً با محبت کردن‌اش به نازنین دوازده ساله یکسان است و باز هم این احساس را در او زنده می‌کند که هنوز هم دختر خانه و فرزندیست که هیچگاه در چشم آن ها بزرگ نمی‌شود. این در صورتی بود که خود در دل گویی سال‌ها پیر و فرتوت شده و از زندگی عقب افتاده بود.

با پرت کردن گوشی‌اش به روی تخت، از جا بلند شد و باز هم برای انتخاب یک دست لباس برای مهمانی به سمت کمد رفت. ظاهراً تصمیم گیری برای پوشیدن لباس راحت و مناسب واقعاً دشوار بود که مدتی را بی حرکت خیره به لباس های آویزان کمد گذراند. شاید هم علت چیز دیگری بود اما در نهایت با برداشتن یک پیراهن جلو بسته بلند دخترانه که یقه و سرآستین مردانه‌ای داشته و به رنگِ ابیِ تیره بود، خودش را از ست کردن مانتو و شلوار و... راحت کرد.

علاوه بر آن مدتی بود که دلش می‌خواست آن لباس‌ها را بپوشد اما فرصت‌اش مهیا نشده بود و امشب انگار برای تغییر احوالش می‌خواست کمی به خودش اهمیت دهد.

با پوشیدن لباس، از زیبایی‌اش که آنقدر قشنگ در تن‌اش نشسته بود لذت برد و جون تازه‌ای گرفت. رو به روی آیینه میزش که با چراغ های مهتابی مزین شده بود نشست و شروع به خشک و صاف کردن عجله‌ای موهایش کرد.

بعد از اتمام، کار را با یک رژ دخترانه‌ای که تقریباً تفاوت چندانی با رنگ طبیعی لب هایش نداشت و بیشتر به آن‌ها نظم می‌داد، خاتمه بخشید سپس با انتخاب کردن و به سر گذاشتن یک شال مشکیِ براق که تزاد زیبایی با لباسِ مات‌اش ایجاد کرده بود، اعلام آمادگی کرد و بعد از آخرین نگاه به موهای صاف‌اش که از پشت آزادانه بر روی کمرش نشسته بود، گوشی موبایل و سوئیچ ماشین را برداشت و به سمت خارج از اتاق و بعد هم با برداشتن کفش عروسکی تهه صاف‌اش از جا کفشی موجود در سالن، به بیرون از خانه حرکت کرد.

مجدداً همه در ها را به دقت بست و قبل از آن خوب به پشت سر و فضای خانه نگاه کرد تا با خیال راحت و بدون جا گذاشتن چیزی به مسیرش ادامه دهد.

ماشین‌اش را قفل نکرده بود. سوار شد. درب را بعد از جمع کردن دنباله پیراهن‌اش به داخل ماشین و مرتب کردن‌اش برای اینکه زیر پاهایش قرار نگرفته و خاکی نشود، به آرامی بست. نگاه‌اش در آیینه، به چشم‌های عاری از هر گونه آرایش خسته و بی‌حالی گره خورد؛ زیر لب یک:«عیب نداره» ساده‌ای گفت و بعد از باز کردن درب داشبورد و برداشتن ادکلن شیرین_تلخ‌اش و فشار دادن محلولِ موجود در آن شیشه مشکی رنگ که یک آویز قرمز به آن جذابیت بیشتری بخشیده بود، بر روی مچ دست، گردن، فرق سر و لباس‌اش، آن را بازگرداند و حالا صاف نشست تا بلاخره از دری که از قبل باز کرده بود، خارج شود اما...
 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با گذاشتن سوئیچ در جایگاه‌اش، اولین استارت را که زد، ماشین روشن نشد!

اخمی در هم کشید و باز هم سوئچ را چرخانده و باز هم... روشن نشد! به سرعت کلافه شد و بدن‌اش گر گرفت. حالا موهای بازِ و چسبیده به گردن‌اش بر حرارت بدن‌اش می‌افزودند و این ترکیب اعصاب‌اش را متشنج می‌ساخت.

یک بار دیگر طولانی‌تر استارت ماشین را زد اما زمانی که نتیجه‌ای حاصل نشد، تهه دل‌اش خالی شد و واقعاً در آن وضعیت دل‌اش می‌خواست گریه کند؛ برای آن شب به اندازه کافی دیر کرده بود که دیگر بخواهد منتظر تعمیر کار برای ماشین یا پیدا کردن آژانس و اسنپ باشد. انگار واقعاً قسمت این بود که به آن مهمانی نرسد!

از ماشین پیاده شد و درب‌اش را به شدت بست. انگار می‌خواست تمام حرص‌اش را به شدت از دست رها شده‌اش خارج کند.

با لمس سریع گوشی همراه‌اش قفلش را باز کرد و به سرعت شماره پدر را گرفت. زیاد منتظر نماند که صدای پدر باز هم در آن فضای شلوغ در گوش‌اش طنین انداز شد:

-جانم نفس؟

چشم‌هایش را بست و سعی کرد آرام باشد:

-الو، بابا! من نمیتونم بیام، لطفاً منتظرم نباشید!

لحن پدر به تعجب تغییر کرد و جوری که انگار به آنچه شنیده شک کرده باشد گفت:

-چی؟ نمیتونی بیای؟ چرا، چی شده مگه؟!

-ماشینم خراب شده بابا، روشن نمیشه، من واقعاً خستم دیگه حوصله بیرون رفتن ندارم که برم دنبال ماشین بگردم.

پدر با اطمینان صدایش را صاف کرد و او را دعوت به آرامش کرد:

-ببین عزیزم، آروم باش؛ برو یه گوشه بشین من الان نیما رو می‌فرستم بیاد دنبالت. چیزی هم نشده که اینجور اعصاب خودت رو خراب کنی.

- آخه...

-فقط منتظر نیما بمون نفس!

فهمید که دیگر چانه زدن با پدر بی مورد است پس به گفتن:«چشم» مختصری اکتفا کرد و تماس از سمت پدر قطع شد.

پای حوض کنار شمعدانی‌های قرمز و صورتی رنگ‌اش نشست. به جرأت می‌توانست اعتراف کند که این شمعدانی‌ها، بیشتر از تمام اهل این خانه به درد دل‌هایش گوش سپرده و با او درد کشیده‌اند.

همان شب‌های اولِ جدایی‌اش از پدرام، همان شب‌هایی که احساس می‌کرد دیگر دنیا به آخر رسیده است، وقتی بیشتر وقت‌اش را در حیاط و باغچه‌اش می‌گذراند، پدر آن گلدان‌ها را برایش خریده و در اطراف حوض چیده بود.

در این مدتِ بیش از یک سال، بزرگ‌تر و پر برگ و گل‌تر شده بودند و حسابی رفیق روزهای سخت...

در همین افکار، نمی‌دانست چه مدت گذشته بود که صدای درب خانه او را از جا پراند! به ساعت‌اش نگاهی انداخت، بیش از چهل دقیقه از تماس‌اش با پدر می‌گذشت و نیما تازه رسیده بود! یعنی خانه آقای ادیب چه نقطه از شهر بود که اینقدر با آن‌ها فاصله داشت؟!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همین افکار با بدنی بی‌رمق‌تر، خشک و خسته‌تر از همیشه، بخصوص از نشستن در آن هوایِ سردِ پاییزی، بدون لباس گرم و مناسب، از جایش بلند شد و به سمت دربِ خانه رفت. چفت در را باز کرد، طوری که پشت‌اش به فرد تکیه زده به ماشینِ جلوی خانه بود، خارج شده و بعد از چفت کردن در، همانطور که شکایت گونه گله می‌کرد و صدایش از حد معمول بلند تر و کمی خش‌دار بود گفت:

-خیلی دیر کردی نیما؛ اگر نمی‌اومدی سنگین‌تر بــــو...

با برگشتن‌اش به سمت آن مردِ سیاه‌پوش که دست به سینه تکیه به ماشین زده و در آرامش به او گوش سپرده بود، کلام در دهان‌اش ماسید!

او نه تنها نیمای خانواده نبود، بلکه هیچ شباهتی هم از نظر قد و قواره با او نداشت که این‌گونه او را نشناخته بود!

لبخندی بر لب‌های شهاب از این میزان تعجب و شکل خنده داری که نفس از تعجب به خود گرفته بود، نقش بست. صاف ایستاد. دست‌هایش را از حالت دست به سینه باز کرده و حالا با برداشتن تکیه‌اش از ماشین و فرو کردن آنها در هر دو جیب شلوارش، با خوش‌رویی سلامی کرد:

-سلام.

نفس با همین یک کلمه، گویی از ارتفاع به زمین پرتاب شده باشد، به خود آمده و تکانی خورد. شال عقب رفته‌اش را روی سر مرتب و خودش را جمع و جور کرد. می‌دانست علارقم خستگی و ضعف‌هایی که دارد، الان لپ‌هایش گل انداخته بود اما سکوت بیش از این جایز نبود:

-سلام جناب ادیب؛ من... من معذرت می‌خوام شما رو با نیما اشتباه گرفتم.

-بله بله متوجهم ولی کاملاً حق با شماست! یکم اومدنم طول کشید شما رو هم منتظر گذاشتم. امشب هم هوا خیلی سردتر شده؛ بیرون نشسته بودید؟

نفس حدس می‌زد، از نک دماغ قرمز شده‌اش هرکسی توان درک این مسئله را داشته باشد و چیز مهمی نیست و گفت:

-بله، حسابی از سرمای هوا غافل شدم و...

نگذاشت حرف‌اش را کامل کند و با باز کردن درب جلوییِ ماشین برای نفس، او را دعوت به سوار شدن کرد و بیشتر از آن در خیابان معطل نکرد.

نفس از صحت این که در اولین دیدار انفرادی بخواهد در آن فاصله نزدیک کنار شهاب بنشید، مطمئن نبود اما خوب می‌دانست رد کردن این استقبال او به دور از ادب خواهد بود پس با تسلط و آرامش ذاتی‌اش بر هر قدم که بر می‌داشت، به سمت ماشین رفت و هنگام رسیدن به در، قبل از سوار شدن ابتدا تشکر زیرلبی کرد.

هوای مطبوع داخل ماشین که خبر از روشن بودن بخاری می‌داد، رخوت را در تن‌اش تشدید و او را کسل‌تر کرد که البته این امر از چشمان تیز بین شهابِ ادیب که تازه سوار شده و به بهانه بستن کمر بند کمی به سمت نفس چرخیده بود و زیر چشمی نگاهی به صورت‌اش انداخته بود، دور نماند.

ماشین را روشن و به حرکت در آورد. طولی نکشید که بعد از پشت سر گذاشتن فرعی‌ها، وارد خیابان اصلی شده و به مسیر ادامه دادند.

هر دو ساکت و بی حرف نشسته بودند با این تفاوت که نفس از آن سکوت لذت می‌برد اما آقای ادیب دل‌اش می‌خواست بیشتر حرف زدن نفس را ببیند. خوب می‌دانست با آن میزان شلوغی خانه، نباید امیدی بر این داشته باشد که آنجا با او هم‌صحبت شود؛ برای همین، با فشردن دستش به دور فرمون، سعی کرد سر بحث را باز کند و گفت:

-چیزی می‌خوری برات بگیرم؟ مثلاً: یک نوشیدنی گرم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس که بی حرکت تا انتهای حرف‌اش را شنیده بود و هم‌چنان نگاهش را به بیرون از شیشه و نمای شهر دوخته بود، سرش را به زیر انداخت و گفت:
-متشکرم! چیزی میل ندارم و به اندازه کافی هم امشب دیر کردم؛ پس...
-نگران نباش؛ برای ما این ساعت تازه سرِ شبِ و هنوز خیلی زوده که فکر کنی دیر وقته!
نگاهِ نفس بی‌اختیار به سمت ساعت که حالا از نُه هم گذشته بود، کشیده شد:
-اما برای شامی که هنوز سرو نشده دیره؛ من از این بابت حسابی شرم‌زده‌ام که مجبور بودید تا این ساعت منتظرم بمونید!
شهاب خنده مردانه‌ای به طرز صحبت کردن ادبی نفس کرد و گفت:
-اشکالی نداره. من مطمئنم با اون جوو گل انداخته و میزان پذیرایی مامان و... هیچکس نگاهش حتی به ساعت نیافتاده که بفهمه چه وقت از شب رو سپری کرده؛ زیاد به این امر اهمیت نده. حالا اگر دوست داری به یک قهوه فوری دعوتت کنم؟
بلاخره نگاهش را از آن شیشه‌ی بخار گرفته برداشت و به سمت شهاب برگشت. نگاهش کرد، عمیق اما اندکی، نه طولانی. سریع رو گرفت ولی در دل‌اش نمی‌دانست آیا درست است دعوت‌اش را بپذیرد یا نه و اصلا چه دلیلی داشت که...
از این میزان سردرگمی کلافه بود و هنوز جوابی به آن پسرِ منتظر نداده بود. او برایش تنها غریبه‌ای بیش نبود و دل‌اش نمی‌خواست خاطره‌ای منجر به تفکر با یک مرد داشته باشد که ممکن است روزی قلب‌اش را به درد آورد.
حس کرد دیگر دارد شلوغ‌اش می‌کند؛ آمد چیزی بگوید که یکهو ماشین از حرکت ایستاد!
نگاهش پرسش‌گرانه در اطراف چرخ می‌زد که با حرکت دست شهاب به سمت کمربند ایمنی، به او چشم دوخت که پیش دستی کرد و با آن لبخند متین گفت:
-می‌بینم که قدرت خستگیت اون قدر بالاست نمیتونی تصمیم بگیری؛ پس بذار یه قهوه مهمونت کنم.
وقتی برای مخالفت به او نداد و بعد از پیاده شدن و دور زدن ماشین، وارد یک کافه در سمت راست خیابان شد که نامش را در تابلوی آبی رنگ بزرگی بر سر در مغازه نصب کرده بودند:«کافه_گلِ یاس.»
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لحظه‌ای از ذهن‌اش گذشت:« چقدر نام‌اش زیباست!»

رفتار و صمیمیت از قبل پیش‌بینی نشده شهابِ ادیب برای نفس، کمی سنگین و غیر قابل هضم بود. او از آن پسرِ سرسنگین که تنها یک‌بار آن را ملاقات کرده بود و در آن ملاقات هم جز اخم‌های در هم و سر به زیری چیزی ندیده بود، شیٔ دیگری به خاطر نداشت. حالا آن اصرار برای صرف قهوه و در کل آمدن‌اش به جای نیما، برایش عجیب بود!

در گیر و دار همین افکار بود که بازگشت‌اش را از پشت همان شیشه‌ی نم گرفته، تشخیص داد؛ اما این‌بار دست پر آمده بود!

قفل ماشین را با ریموت موجود در دست‌اش باز کرده و بعد از باز کردن در، سوار شد و در را به آرامی بست. نفس که حالا برای گرفتن آن لیوان داغ، تماماً به سمت‌اش چرخیده بود، با نگاه خود، شروع به انالیزش کرد: قد متوسط رو به بلندی داشت. همراه با آن پوست یک دست سبزه و چشم‌های عسلی رنگ و روشن، تزاد زیبایی را ایجاد کرده و آن می‌توانست به عنوان قشنگ‌ترین قسمت ظاهری‌اش شناخته شود.

موهای کم پشت، فرم لب‌ها و صورت‌اش کاملاً معمولی اما در کل چهره مردانه‌ای داشت. اندام ورزیده‌اش آن را کامل می‌نمود بخصوص که همیشه به لباس‌ها و طرز پوش‌اش اهمیت می‌داد و مشخص بود با سلیقه و وسواس لباس هایش را ست کرده بود. دقیقاً مثل همان بافت یقه اسکی سورمه‌ای، شلوار پارچه‌ای راسته و کفش کالجی که اکنون به پا داشت.

-قرار بود نوشیدنی رو گرم بخورید!

نفس یکه‌ای خورد! در آن لحظه فهمید که مجدد خیره و مبهوت چشم‌اش را به او دوخته است و بیش از پیش معذب شده بود. معذرت خواهی زیرلبی کرد که باعث خنده شهابِ ادیب شده و همان‌طور که سرش را به اطراف تکان می‌داد، با دست به دست کردن لیوان و گذاشتن دست‌ِ راستِ آزادش بر روی دنده ماشین، آن را مجددا به راه انداخت.

نفس لیوان قهوه ساده‌ای که در جا لیوانیِ مقابل دنده برایش گذاشته بود را با پنجه‌ی انگشت‌هایش برداشت و با بالا گرفتن‌اش، دست دوم‌اش را نیز به دورش حلقه کرد.

حرفی برای زدن نداشت. آماج افکار درونی‌اش آتشی بر جان‌اش انداخته بود. خودش را برای آمدن به این مهمانی پر دردسر ملامت می‌کرد و با خودت می‌گفت که ای کاش در خانه می‌ماند و این شرایط را تحمل نکرده بود.

نفس بعد از کمی این پا و آن پا کردن، بعد از نوشیدن چند جرعه از قهوه خوش طعم‌اش که باعث شده بود در دل با خودش بیاندیشد:« اویی که در این شهر زندگی می‌کرد تا کنون آن کافه را ندیده و آقای ادیب که از خارج کشور آمده بود می‌شناختش» صدایش را صاف کرد و پرسید:

-جسارت نباشه جناب ادیب، می‌تونم بپرسم چرا شما جای نیما اومدید؟!

شهاب که در جدی‌ترین حالت خود قرار گرفته بود، سری تکان داد و گفت:

-نیما و نازنین با دخترا رفته بودن طبقه بالا تا نیما تنظیمات لب‌تاب جدید شیما رو درست کنه. زمانی هم که شما تماس گرفتید من کنار آقای کیانی نشسته بودم؛ برای همین بهشون گفتم نیازی به صدا زدن نیما نیست و... این شد که خودم اومدم!

-آها!

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...