رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

پارت چهل و نهم

ساغر همون‌طور که چشم‌هاش رو ریز کرده بود و لب زیرینش رو می‌جوید، با شست راستش روی لینک کلیک کرد؛ پستی از یه صفحه‌‌ی اینستاگرامی که متعلق به رحیم بود، بالا اومد.

لحظاتی بعد، اینترنت بالاخره تونست صفحه رو کامل بارگذاری کنه و ساغر هم تونست اولین عکسِ پست رو ببینه؛ طولی نکشید که برق خنده توی چشم‌هاش نشست و لب‌هاش کش اومدن.

عکس اول همون عکسی بود که رحیم ازشون گرفته بود؛ ستون، سجاده، ساغر، ابولفضل، قرآن، تسبیح، نگاه، لبخند و صد البته آیه‌ی ۲۱م از سوره‌ی روم با معنیش، روی فضاهای خالی عکس.

«وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»

«و از نشانه‌های او این که، همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنارشان آرامش یابید، و میان شما مودت و رحمت قرار داد؛ در این، نشانه‌هایی است برای مردمی که می‌اندیشند.»

ساغر داشت از ته دلش، قاه‌قاه می‌خندید؛ طوری که صدای خنده‌ی بلندش توی خونه می‌پچید و چشم‌هاش در حال نمناک شدن بودن.

خندان، شست راستش رو روی عکس گذاشت و با کشیدنش به سمت چپ، عکس دوم رو رویت کرد؛ ساغر، حلقه، چادر، ابولفضل، حلقه، بوسه و صد البته یه شعر عاشقانه روی فضاهای خالی عکس.

«صد بار به شوق بوسه بر چادرتان
می‌میرم و زنده می‌شوم یا ساغرا»

برق خنده توی چشم‌هاش بیشتر شد، لب‌هاش بیشتر کش اومدن و قهقهه‌هاش بلند و گوش کَرکننده‌تر شدن؛ ساغر شک نداشت که شعر، کارِ خود ابولفضله!

دوباره، شستش رو روی صفحه‌ی گوشی به سمت چپ کشید و با این حرکتش، عکس آخر ظاهر شد؛ ساغر، ابولفضل، دوشادوشی، شونه‌ی ابولفضل، سر ساغر، تکیه‌ی سر ساغر به شونه‌ی ابولفضل و صدالبته یه متن عاشقانه‌ی کوتاه.

«آرامش من، در سایه‌ی شانه‌ی توست،
ای که عشق تو، آرامشِ جانِ من است.»

از شدت خنده، ماهیچه‌های دست‌هاش شل شدن و گوشی روی شکمش سقوط کرد؛ ساغر، تا زمانی که خنده‌ش به لبخند مبدل شه، در همون حالت موند.

لحظاتی بعد، نخست قطرات اشک رو چشم‌هاش گرفت و سپس گوشی رو از روی شکمش برداشت. با دیدن دوباره‌ی عکس، ناخواسته لبخندی روی لب‌هاش نشست.

تبسمی محو که خودش هم از جنس و معناش خبر نداشت؛ ساغر نمی‌دونست که شکوفه‌ی تبمسش از بابت پرواز پروانه‌ها، توی قلبش بودن. لبخندزنان وارد صفحه‌ی چتش با ابولفضل، توی تلگرام شد.

ویرایش شده توسط سان آز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: کاسنی چهار آتیشه نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، طنز سیاه خلاصه: ساغر، دختری در ظاهر مذهبی که یه عطاری رو می‌چرخونه و عرقِ گیاهان رو می‌کِشه؛ اما در

«به نام خدایی که دنیا رو متعادل آفرید»  پارت اول قرص کامل ماه، توی آسمون پاییزی و بی‌ستاره‌ی تهران، باریکه‌ای از نورش رو توی حیاط خونه‌ی ساغر انداخته بود.  ساغر توی اون هوای نسبتاً سرد،

پارت دوم در سوی دیگه‌ای از تهران، ابوالفضل تسبیح دونه درشت به دست، داشت مسیر خونه‌ش رو زیر نور ماه طی می‌کرد.  کوچه خلوت بود؛ پس نیازی نداشت به چیزی که بهش علاقمند نبود، وانمود کنه. از این ر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...