رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

پارت بیست و چهارم

ساغر به لبخند متکبرانه‌ش عمق بخشید و دست راستش رو بالا برد. انگشت اشاره‌ش رو به سمت سقف گرفت و با لحنی مرموزانه پاسخ داد.

- جوابت بالای سقفه!

ابولفضل نگاهش رو از روی دیگ گرفت و در عوض خیره‌ی ساغر شد. از نظر ابولفضل تنها چیز خارق‌العاده‌ی حاضر توی زیرزمین، ساغر بود که تونسته بود چنین سیستمی رو برای بار گذاشتن الکل بسازه‌. 

چند قدمی به سمت ساغر برداشت و توی چند سانتی ازش متوقف شد. دست به سینه و با تای ابروهایی که از روی کنجکاوی بالا پریده بودن، به لبخندِ کجِ ساغر نگاه دوخت. 

چشم از لبخند ساغر گرفت و نگاهش رو تا چشم‌های کشیده و نگاهِ فریبنده‌ش بالا برد. ابولفضل حس می‌کرد که توی اون دو گوی سیاه، کلی راز وجود داره که پشت پرده‌ی نگاهش پنهون شدن.

- خانم شگفت‌انگیز، جوابم سقف بود؟

ساغر لبخندش رو از سمت راستِ صورتش تا سمتِ چپ صورتش کش داد و با لحنی موذیانه لب از روی لب برداشت.

- بالای سقف، جایی که چشم توانایی دید زدن اون‌جا رو نداره، ده‌ها دستگاه رایحه‌ پخش‌کن نصب کردم تا بوی دلخواهم رو به خارج از عطاری هدایت کنم، نه بوی تقطیر شدن رو!

ابولفضل دیگه قطعش به یقینش رسیده بود که ساغر یه اعجوبه‌س و از «IQ» بالایی برخورداره. گوشه‌ی لب‌های ابولفضل از شدت رضایت، به پایین متمایل شدن. 

- ولی مگه بویی هست که غلظتش از بوی تقطیر بیشتر باشه؟

ساغر سرش رو به نشونه‌ی تایید بالا و پایین کرد و با لحنی که رگه‌هایی از خنده‌ی مهار شده درونش موج می‌زد، چنین گفت.

- شاید باورت نشه ولی هست؛ همه‌جا هم پیدا می‌شه، اون‌هم با قیمت خیلی ارزون و اون...

ساغر از اون‌جایی که خنده‌ش گرفته بود، به یک‌باره ساکت شد و جمله‌ش رو ناتموم گذاشت. ابولفضل همچنان به تندی و با سرعت، چشم‌های کنجکاو و درشت شده‌ش رو به ساغر دوخته و در سکوت منتظر جواب بود. ساغر گلوش رو صاف کرد و با لحنی آلوده به خنده، پاسخ اصلی رو به زبون آورد.

- عطر مشهدی!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و پنجم

از جوابِ ساغر، نگاه ابولفضل رنگ ناباوری و بهت‌زدگی به خودش گرفت و ثانیه‌هایی بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ خنده‌ی مردونه و آرومش توی زیرزمین پیچید.

صدای خنده‌ش، از داخلِ دریچه‌های فلزی هواکش عبور کرد و پس از برخوردش با سقف، دوباره وارد زیرزمین شد؛ دقیقاً مثل یه پژواک سرگردون.

ساغر لبخندش رو به گونه‌ی راستش منگنه زد و دست به سینه، اتمام خنده‌ی ابولفضل رو انتظار کشید.

لحظاتی بعد، ابولفضل بالاخره دست از قهقهه‌هاش برداشت و با لحنی آلوده به خنده، جواب قاطعانه‌ی ساغر رو انکار کرد.

- مگه فیلم هندیه؟ عطر مشهدی نمی‌تونه اینقدرا هم تاثیرگذار باشه! 

ساغر بدون این‌که لبخند کجش رو از روی لب‌هاش پاک کنه، کوتاه خندید؛ طوری که شکمش عقب و جلو می‌رفت و چندین بار بازدم‌هاش از بینیش خارج شدن.

- شیش‌تا دستگاه رایحه پخش‌کن، بین سقف زیرزمین و کفِ مغازه، نصب شده و همه‌شون از منبع چند لیتری عطر مشهدی تغذیه می‌کنن.

ابولفضل که از نبوغ ساغر در حیرت بود، حینی که سرش رو به نشونه‌ی افتخار به چپ و راست تکون می‌داد، بی‌صدا هم می‌خندید.

ثانیه‌هایی گذشت تا  این‌که خنده‌ی ابولفضل به لبخندی محو مبدل شد. به سمت دیوار‌ رفت و کف دستش رو روی یکی از جعبه‌های سفید کشید؛ جعبه‌ها از جنس مقواهای فوق زخیم بودن و گرون به نظر می‌رسیدن.

ابولفضل همون‌طور که با دو انگشت اشاره و وسطش روی درِ جعبه ریتم گرفته بود، سرش رو به سمت ساغر چرخوند تا اجازه بگیره.

- می‌تونم داخلشون رو ببینم؟ 

ساغر که با تکون دادن سرش، اجازه‌نامه رو صادر کرد، چشم‌های ابولفضل برق زدن. ابولفضل در سکوت، جعبه رو به آغوش کشید؛ در کمال تعجب، جعبه سبک‌تر از چیزی بود که ابولفضل فکرش رو می‌کرد.

روی زانوهاش نشست و جعبه‌ رو روی زمین گذاشت. از دو طرفِ درِ جعبه گرفت و در رو برداشت؛ نگاهش به شش بطری پلاستیکی خالی افتاد. یکی از بطری‌ها رو از داخل جعبه بیرون کشید.

بطری دقیقاً مثل همونی بود که از دست پسربچه‌های دبیرستانی کش رفت؛ این هم دو لیتری بود و روی برچسبش، «کاسنی چهار آتیشه» نوشته شده بود. زیر نوشته‌ هم طرح کارتونیِ گیاه کاسنی به چشم می‌خورد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و ششم

ساغر طی حرکت غیرقابل پیش‌بینانه‌ای، با سرعت به سوی ابولفضل و جعبه خیز برداشت و این سوی جعبه، چهار زانو نشست. ابولفضل از حرکت ناگهانی ساغر گرخید؛ طوری که بالاتنه‌ش رو عقب کشید و بطری رو با ترس به سمتش پرتاب کرد.

- چیکار می‌کنی زن؛ ترسیدم!

ساغر بی‌توجه به وحشتِ ابولفضل، ابتدا بطری رو با احتیاط داخل جعبه قرار داد و سپس در جعبه رو گذاشت. در آخر هم، دو دستش رو روی جعبه به هم گره زد و نگاه سوالیش رو به ابولفضل دوخت.

- خب، نقشه‌ت رو بگو.

ابولفضل کمرش رو صاف کرد، سپس به تقلید از طرز نشستن ساغر، چهار زانو شد و کف دو دستش رو روی گوشه‌های جعبه گذاشت. در آخر هم، نگاه جدیش رو به ساغر دوخت و با لحن متقاعدکننده‌ای لب از روی لب برداشت.

- خب در مرحله‌ی اول، توی محله دوشادوش ظاهر می‌شیم و با خاطرات جعلی و حلقه‌های نامزدی، رفت و آمدهامون رو منطقی و قانونی جلوه می‌دیم تا شایعه‌ای پشت سرمون نسازن. با مرحله‌ی اول که مشکلی نداری؟ 

ساغر تای ابروهاش رو بالا پروند و با لحنی خنثی جوابش رو داد.

- نه مشکلی ندارم؛ همه چیز صوری و جعلیه!

ابولفضل بالاتنه‌ش رو به نزدیکی جعبه برد، نگاهش رو توی چشم‌های منتظر ساغر گره زد و با همون لحن متقاعدکننده‌ش، از مرحله‌ی دوم رونمایی کرد.

- مرحله‌ی دوم، من یه سایت طراحی می‌کنم که فروشمون از طریق اون صورت بگیره؛ این‌طوری که مشتری سفارش رو ثبت می‌کنه و بعد از پرداخت آنلاین، سفارش با پیک اینترنتی به دستش می‌رسه.

ساغر سرش رو به نزدیکی جعبه برد و ابروهاش رو توی هم کشید. سپس پوزخند صداداری زد و با لحنی خشن و تمسخرآمیز توپید.

- می‌خوای برای عرق، سایت اینترنتی راه‌اندازی کنی؟ نکنه پلیس فتا رو شوخی در نظر گرفتی؟ 

ابولفضل به چشم‌های وحشی ساغر خیره شد و با لحنی که مختص ارائه‌های مهندسی بود، لب از روی لب برداشت.

- سایت رو جوری ایمن طراحی می‌کنم که برای ورود و دسترسی به سایت ثبت‌نام کنن. برای ثبت‌نام هم صورت و کارت‌شناسایی طرف اسکن می‌شه و با اطلاعات محرمانه‌ای که قراره غیرقانونی به دست بیارم، تطبیق داده می‌شه؛ این‌طوری با هیچ پلیسی مواجه نمی‌شیم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و هفتم

اخم ساغر از بین رفت و در عوض هر دو تای ابروهاش بالا پریدن؛ چرا که تحت تاثیر نقشه‌‌ی بی‌نقص ابولفضل قرار گرفته بود. ساغر هیچ فکرش رو هم نمی‌کرد که بتونه یه روز، شخصی شبیه به خودش رو ملاقات کنه؛ اما اون شخص، حالا جلوش نشسته بود و داشت باهاش نقشه‌ی همکاری می‌ریخت.

ابولفضل که به پایین مایل شدن مفتخرانه‌ی گوشه‌ی لب‌های ساغر رو دید، کج‌لبخند غرورآمیزی روی لب‌هاش نشوند و سرش رو به مرکز جعبه نزدیک‌تر کرد.

ساغر و ابولفضل، هر دو، دست‌هاشون رو روی گوشه‌های جعبه گذاشته بودن و صورت‌هاشون دقیقاً مقابل هم قرار داشت؛ اون‌قدری که فاصله‌شون به شدت کم بود و بازدم‌هاشون توی چهره‌های هم‌دیگه پخش می‌شد.

نزدیکی بیش از حدشون به هم‌دیگه، باعث شده بود که ناخواسته به دو تصادف گذشته‌شون فکر کنن؛ با نفس‌های محبوس توی سینه، نگاه گشاد شده‌شون رو به هم دوخته بودن و این در حالی‌ بود که تصاویر متحرک اون صحنه‌ها، داشت توی مغزهاشون نقش می‌بست.

ساغر دوباره اخم‌هاش رو توی هم کشید و با تکون دادن سرش به چپ و راست، از دست افکار و تصورات نا‌به‌جاش گریخت. حواس ابولفضل هم، به تکون خوردن سر ساغر معطوف شد و اون هم به خودش اومد.

ابولفضل بلافاصله سرش رو کمی عقب کشید و نامحسوس دم عمیقی بلعید. سپس نگاه نافذ و غیر قابل خواناش رو به ساغر دوخت و با لحنی آروم و افتخارآمیز لب از روی لب برداشت.

- هیچ درزی توی نقشه‌م نیست که مو لاش بره!

ساغر هم به تقلید از ابولفضل، خودش رو عقب کشید و صاف نشست. سپس دست به سینه شد و نگاه تحریف شده‌ش رو که تلاش بر بی‌احساس جلوه دادنش داشت، به ابولفضل دوخت.

- بسیار خب، ادامه بده!

ابولفضل که متوجه تغییر رباتیکی ساغر شده بود، لب‌هاش رو روی هم فشرد تا جلوی خنده‌ش رو بگیره؛ چرا که ساغر با اون مود یخناک و مصنوعیش، برای ابولفضل به شدت بامزه به نظر می‌رسید.

ابولفضل گلوش رو صاف کرد و حینی که داشت با انگشت اشاره و وسطش روی جعبه ریتم می‌گرفت، با همون لحن جدیش که مختص ارائه‌های مهندسی بود، به ادامه‌ی توضیحاتش پرداخت.

- خب مرحله‌ی آخر، با دستگاه‌های درب‌بندی و کاور حرارتی بطری، می‌تونیم بسته‌بندی حرفه‌ای و ضددستکاری داشته باشیم. چون مشتری‌ها ممکنه از هر شهر و استان دیگه‌ای وارد سایت ما بشن و سفارش بدن. اگه بطری‌ها پلمپ باشن، می‌تونیم به راحتی از پست پیش‌تاز استفاده کنیم! نظرت؟

ساغر با دهنی باز و چشم‌هایی که برقِ ذوق درونشون آشکار بود، انگشت شست دست راستش رو به آرومی، به نشونه‌ی «لایک» بالا آورد و با لحنی افتخارآمیز و آلوده به بهت، زمزمه کرد.

- بنازم پسر؛ خیلی ایول داری!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و هشتم

ابولفضل دو دستش رو اطرافش گشود و سرش رو به سمتِ راست چرخوند. سپس چشم بست و نیم‌رخ زاویه‌دارش رو تقدیم ساغر کرد. در آخر، با لحنی مفتخرانه که اغراق‌آمیز بود، لب از روی لب برداشت.

- نام: ابولفضل نجیب، لقب: ابول ساقی، مدرک: ارشد آی‌تی، آی‌کیو: ۱۵۰ و اما شغل...

ابولفضل کلامش رو لحظه‌ای کوتاه برید. سپس دو دستش رو بست و بعد از پایین انداختن سرش، با لحنی شرمنده و آلوده به خنده ادامه داد.

- شغل: ساقی فراری.

ساغر که کج‌لبخند به لب و دست به سینه داشت به بیوگرافی خنده‌دار ابولفضل از خودش گوش می‌کرد، با شنیدن شغلش نتونست جلوی انفجار ناگهانیش رو بگیره و مثل یه بمب ترکید.

لحظاتی طولانی، دو دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود، تا صدای قهقهه‌های نسبتاً بلندش رو کمتر کنه؛ اما بی‌تاثیر بود و خنده‌ش توی زیرزمین اکو می‌شد.

ابولفضل ابروهاش رو به هم گره زد و با جدیتی ساختگی که رگه‌های خنده درونش موج می‌زد، با غمی مصنوعی نالید.

- خنده‌دار نیست؛ باید گریه کنیم که مهندس مملکت ساقی فراری شده! 

ساغر لب زیرینش رو گزید، چشم‌های تَر شده‌ش رو به ابولفضل دوخت و حینی که سعی داشت خنده‌ش رو بخوره، گفت:

- برای همین می‌خندم دیگه!

ابولفضل کج‌لبخندش رو به گونه‌ی راستش چسبوند و صدای پوزخندش رو افسوس‌وارانه و «هعی» مانند، از حنجره‌ش بیرون داد.

ساغر هم برای صاف شدن گلوش، سرفه‌ای زد. سپس دست راستش رو به سمت ابولفضل دراز کرد و با خنده‌ای که به لبخندی ملیح مبدل شده بود، نگاه مهربونش رو به ابولفضل دوخت.

- اونا لیاقت هوش و ذکاوتت رو نداشتن؛ ولی من ازت حمایت می‌کنم. ابولفضل نجیب نابغه، با من همکاری می‌کنی؟

گفته شدن اون جمله و اون سوال توسط ساغر همانا و فرو ریختن قلبِ ابولفضل، از درون قفسه‌ی سینه‌ش به درون شکمش، همانا؛ دل ابولفضل، برای نخستین مرتبه در طول زندگیش، برای یه دختر بالغ اما منحصر به‌ فرد، لرزید.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...