رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 4
  • تشکر 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

در سوی دیگه‌ای از تهران، ابوالفضل تسبیح دونه درشت به دست، داشت مسیر خونه‌ش رو زیر نور ماه طی می‌کرد. 

کوچه خلوت بود؛ پس نیازی نداشت به چیزی که بهش علاقمند نبود، وانمود کنه. از این رو، حینی که تسبیح رو دایره‌وارانه دوران می‌داد، دست آزادش رو به سمت یقه‌ش برد تا دکمه‌‌ش رو باز کنه.

با دیدن باریکه نوری از از پشت شمشاد‌ها، قوه‌ی بویایی‌ش به طور ناگهانی فعال شد؛ طوری که دیگه تسبیح رو نچرخوند، دیگه قصد باز کردن دکمه‌ش رو نداشت و دیگه پاهاش هیچ گامی برنداشتن.

ابولفضل، به ابول ساقی معروف بود و شامه‌ش بوی عرق رو به قول آشناهاش، مثل سگ از فرسخ‌ها دورتر هم می‌تونست استشمام کنه.

حینی که سلانه‌سلانه به سمت شمشادها می‌رفت، مدام به پره‌های دماغش چین می‌نداخت و صدادار بو رو به داخل بینی‌ش هورت می‌کشید.

- بوی سگیه!

ابروهاش رو توی هم گره زد و چشم‌هاش رو ریز کرد. عمیق‌تر از مراتب گذشته، باری دیگه بو رو بویید و با لحنی موشکافانه زیر لب زمزمه کرد. 

- کشمشه! 

توی چند قدمی از شمشادها متوقف شد. بی‌صدا دم عمیقی بلعید که این‌بار اخم از صورتش پر زد، چشم‌هاش هم برقی زدن و گرد شدن. زبون خیسش رو روی لب‌های خشکیده‌ش کشید و مسخ و نسخ زیر لب نالید.

- نابِ ۴۰ درصدی!

لحظاتی کوتاه توی همون حالت خشکش زد؛ اما به یک‌باره به خودش اومد. سریعاً سرش رو به چپ و راست تکون داد و اخم‌هاش رو در هم کشید تا بتونه توی جلد جدی خودش فرو بره.

به آرومی روی جدول، کنار شمشادها ایستاد و به دو پسر نوجوون دبیرستانی که بساط کرده بودن، چشم دوخت. بساطشون یه چیپس نمکی، یه دلستر گازدار انگور، دوتا لیوان یک‌بار مصرف کاغذی و یه بطری از نوشیدنی ناب ۴۰ درصدی بود. 

- اخویان دبیرستانی، این‌جا چخبره؟ 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 7
  • هاها 3
  • متعجب 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

دو پسر که تازه یه جرعه از پیک اولشون رو نوشیده بودن، با شنیدن صدای ابولفضل که با لهجه‌ای عربی و اغراق‌آمیز همراه بود، از ترس توی جاشون سنگ شدن.

ابولفضل با تأسف سری براشون تکوند، بلافاصله لب از روی لب برداشت و با لحنی متأسف هر دو رو مخاطب قرار داد.

- اخویان، شرم کنین که گناه کردن رو از همین سنین پایین شروع کردین. این مرتبه رو نادیده می‌گیرم تا امر به معروف و نهی از منکرتون کرده باشم. 

سپس از روی شمشاد‌ها خم شد؛ قدش به قدری بلند بود که پاهاش این سوی پرچین، روی زمین قرار بگیرن و دست‌هاش اون سوی پرچین، روی زمین.

با غیض لیوان‌هاشون رو که ترکیبی از محتوای بطری و دلستر بود، روی زمین چپه کرد و پس از برداشتن بطری ناب ۴۰ درصدی ایستاد. 

نگاه ناخوانای خودش رو به چشم‌های ترسیده‌خاطر دو پسر نوجوون دوخت؛ هر دو همچنان مثل بید خفیف می‌لرزیدن، عرق استرس روی پیشونیشون جا خوش کرده بود و حتی توانایی لام تا کام سخن گفتن رو نداشتن.

ابولفضل که دلش برای هردوی اون‌ها سوخته و به رحم اومده بود، لبخند مهربونی روی لب‌هاش نشوند و با لحنی سرشار از معنویت دهن گشود.

- در سوره‌ی بقره اومده که «خداوند توبه‌کاران را دوست دارد»؛ پس اخویان، «استغفرالله رَبّی وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» بگید، چیپس و دلسترتون رو بخورید و بیاشامید و به خونه‌هاتون برگردید.

سپس از روی جدول پایین رفت و پیش از این‌که از شمشادها فاصله بگیره، بلند و بالا خداخافظی کرد.

- اخویان، فی امان الله! 

راه خونه‌ش رو پیش گرفت. توی دست راستش تسبیح به دست داشت و توی دست چپش بطری نابِ ۴۰ درصدی. فرشته‌ی روی شونه‌ی راستش ذکر گویان، مهره‌های تسبیح رو می‌شمرد و شیطان روی شونه‌ی چپش برنامه‌ی امشبش رو می‌چید؛ گویا ابولفضل توی تعادل ۱۰۰ درصدی قرار داشت!

بالاخره به در خونه‌ش رسید. مقابل در ایستاد و به دو دستش خیره شد؛ بطری رو باید به دستِ تسبیح‌دارش می‌داد تا کلید رو برداره و در رو باز کنه، یا تسبیح رو به دستِ بطری دارش؟ 

جدال بین خوبی و بدی داخل ذهنش، منجر به این شد که تسبیح رو توی جیبش قرار بده و در عوض کلید رو برداره. کلید رو داخل قفل در چرخوند، در رو گشود و وارد حیاط خونه‌ش شد. همین که در رو پشت سرش بست، مسخ و نسخ، بوسه‌ای عاشقانه روی بطری نشوند.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • هاها 7
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهارم

لبخندی محو روی نیمه‌ی راست لب‌هاش نقش بست. همون‌طور که به سمت تخت چوبی گوشه‌ی حیاط می‌رفت، دکمه‌های پیراهنش رو یکی پس از پس دیگری باز کرد.

بطری رو روی تخت گذاشت و پیراهنش رو از تنش درآورد. سپس دستش رو به سمت کمربند شلوارش برد، شلوارش رو هم درآورد و با رکابی سفید و شلوارک قرمز روی فرشِ روی تخت نشست. 

دستش رو داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون کشید. وارد برنامه‌ی موسیقی شد و آهنگ مدنظرش رو پخش کرد. 

همون‌طور که سرش رو با موسیقی حرکت می‌داد، بطری ۴۰ درصدی ناب رو روی رون پاهاش گذاشت، در بطری رو گشود، سرش رو به سمت دهانه‌ی بطری برد و مشغول بوییدنش شد.

عطری که از داخل بطری وارد مشامش می‌شد به قدری غلظت داشت و قوی بود که بوش، ابولفضل رو مسخ‌تر و نسخ‌تر می‌کرد. حینی که چشم‌هاش نیمه‌باز بودن، دم عمیقی از رایحه‌ی بطری گرفت و با لحنی خمار با آهنگ هم‌خونی کرد.

- (سلام من به تو، یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو سبوی می شکستم)

صبرش لبریز شد، پس بدنه‌ی بطری رو بین دو دستش گرفت، بطری رو بالا برد و لب‌هاش رو به دهانه‌‌ش چسبوند.

چشم‌هاش رو بست و در همون حالت که داشت توی موسیقی غرق می‌شد، یه نفس چندین جرعه‌ی بسیار ازش رو مثل آب نوشید؛ طوری که دهنش سوخت، گلوش سوخت، مریش سوخت و زمانی که الکل به معده‌ش رسید، تنش از هیجان لرزید. 

ظرفیتش بیشتر از این مقدارهای ناچیز بود؛ اما گر گرفته، اعضای تنش شل شده و توی فراز و نشیب‌های صدای هایده غرق بود. بطری رو کنار گذاشت و نیمه بالای تنش رو روی تخت خوابوند. 

باد سرد روی تن داغش می‌نشست و لرزلذت عجیبی رو به ابولفضل هدیه می‌داد؛ ابولفضلی که با لبخندی کج‌ و کمرنگ و نگاهی عمیق و غمگین، قرص کامل ماه رو دید می‌زد و زیرلب با هایده می‌خوند.

- ( میگن مستی گناهه به انگشت ملامت

باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

امید همه‌ی ما به همت تو بسته

به همت تو ساقی تو که گره‌گشایی

تو که ذات وفایی همیشه یار مایی

همه به جرم مستی سر دار ملامت

می‌میریم و می‌خونیم سر ساقی سلامت)

روی پهلوی چپش چرخید و نگاهش رو به بطری دوخت. لبخند کجش روی نیمه‌ی راست لب‌هاش پررنگ‌تر شد. حینی که انگشت اشاره‌ی راستش رو روی بطری می‌رقصوند، محتوای ۴۰ درصدی ناب رو مخاطب قرار داد.

- واقعاً سر ساقیت سلامت که تو رو انقدر ناب بار آورده!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • هاها 5
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پنجم

ابولفضل به یک‌باره از جاش برخاست. لباس‌هاش و گوشیش رو به دست راستش گرفت و بطری رو به دست چپش، سپس به سمت ورودی خونه قدم برداشت.

از پنج‌تا پله‌ی سنگی بالا رفت، در شیشه‌ای رو گشود و از راهرو گذشت. لباس‌هاش رو روی تنها مبل راحتی پذیرایی کوچیکش که جلوی تلوزیون بود، پرتاب کرد و مسیر آشپزخونه رو به پیش گرفت.

در کابینت کنار یخچال رو باز کرد و از داخل کارتن درونش، بسته‌ای از چیپس مورد علاقه‌ش، پیاز جعفری رو برداشت؛ به عنوان یه عرق‌خور قهار، اون همیشه آمادگی داشت و هیچ‌وقت بی‌مزه نمونده بود.

به سمت پذیرایی برگشت. جلوی مبل، روی زمین نشست. چیپس رو روی زمین گذاشت و به یک‌باره مشتش رو روی بسته‌ش کوبید؛ بسته با صدای ناهنجار و بمب‌مانندی ترکید و مقداری از محتوای داخلش روی فرش پخش شد.

در بطری رو گشود، دهانه‌ش رو روی لیوان گرفت و کمی از ناب ۴۰ درصدی رو داخلش خالی کرد. بطری رو کنار گذاشت و درش رو شل بست تا سانحه‌ای براش پیش نیاد و اسراف نشه.

تیکه‌ای گنده از چیپس رو خورد و بعد از قورت دادنش، لیوان رو به دست گرفت. دهنش مزه‌ی چیپس رو گرفته بود و حالا وقت نوش بود؛ پیک اول رو بالا رفت.

دوباره لیوان رو تا حد مناسب پر کرد، تیکه‌ای از چیپس رو خورد و پیک دوم رو بالا رفت؛ و دوباره تکرار.

انقدر این مراحل ادامه داشت که دیگه ظرفیتش پر شد. طوری که حس می‌کرد کل وزنش توده‌ای شده و توی جمجمه‌ش جا خوش کرده؛ بدنش مثل پر کاه سبک بود و سرش سنگین.

گردنش رو به عقب خم کرد و سرش رو به مبل تکیه داد. پلک‌هاش رو روی هم گذاشت و غرق در مستی، سوال همیشگیش رو به زبون آورد.

- ‌به نظرت ذکریای رازی چرا الکل رو کشف کرد؟ 

زیر لب جواب همیشگی خودش رو به خودش داد.

- ذَکی الکلو برای ضدعفونی کشف کرد؛ اما نمی‌دونست آدما قراره روان و افکارشون رو باهاش ضدعفونی کنن. 

در نهایت، با دهنی باز لبخندی زد و تسلیم خوابی که داشت می‌بلعیدش شد. 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 6
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت ششم

روز بعد سر رسید. با اینکه از اذان ظهر هم گذشته بود اما هوا همچنان سردی فصل رو به همراه داشت؛ گویی این روزها هم خورشید، ابرها رو به نقابی برای پنهان شدن تبدیل کرده بود؛ دقیقاً مثل ساغر و ابولفضل.

ساغر بافت کوتاه و سفید رنگی به تن داشت و شلواری سیاه که جذب و ضخیم بود. روسری طلق‌دار و مشکی رنگش رو عربی بسته بود و چادر کمری به سر، توی اولین صف از بخش خواهران مسجد، برای اقامه‌ی نماز حاضر بود.

- اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه، اَلسَّلامُ عَلَینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین، اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه.

الله اکبر گویان کف دو دستش رو، سه بار آروم روی رون پاهاش کوبید. در آخر سر و دست‌هاش رو به سمت چپ چرخوند و دو دستش رو به سمت پیرزن کنارش گرفت.

- قبول باشه حاجیه خانوم!

لحن آرام، مهربون و پر از معنویت ساغر، لبخند رو مهمون لب‌های حاجیه خانوم که کلثوم نام داشت کرد. حاجیه کلثوم، حینی که دست‌های استخونی ساغر رو با دست‌های چروکیده‌ش می‌فشرد لب از روی لب برداشت. 

- قبول حق باشه دخترم!

ساغر به لبخندش عمق بخشید و از جاش بلند شد. رو به زنان حاضر توی مسجد که اکثریت رو می‌شناخت کرد و با صدایی نسبتاً بلند همه رو مخاطب قرار داد.

- خواهران قبول حق باشه، خدانگهدارتون!

زنان هم با لب‌خونی و حرکت سر جوابش رو دادن و در پی این بدرقه، ساغر از مسجد خارج شد. کفش‌هاش رو پا زد و به سمت حیاط مسجد گام برداشت.

نزدیک چهارچوب چوبی در بود که حاجیه کلثوم، از پشت سر اون رو صدا زد.

- دخترم؛ ساغر جان!

در لحظه‌ ایستاد و سرش رو به سمت شونه‌ی چپش چرخوند تا به پشت سر دید داشته باشه. و در اون زمان بود که ابولفضل با سر با شکم ساغر برخورد کرد؛ ساغر به پشت روی زمین سقوط کرد و بالا تنه‌ی ابولفضل روی پایین تنه‌ی ساغر افتاد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 6
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفتم

همه چیز تصادف بود؛ چرا که ابولفضل فقط داشت دوان‌دوان به سمت مسجد می‌رفت تا به سخنرانی بعد از نماز برسه که تسبیحش از دستش رها شد. در لحظه برای برداشتن تسبیح کمر خم کرد و ناخواسته، با سر به شکم ساغر خورد و هر دو درودی به سقوط فرستادن.

در صحنه‌ی بعد، ساغر به پشت روی زمین افتاده و ابولفضل با صورت به زیر شکم ساغر فرو رفته بود. وضعیت زشت و مستهجنی بود؛ طوری که هر دو دم‌هاشون توی ریه‌شون محبوس موند و چشم‌هاشون به گردی گردو دراومد.

چند ثانیه‌ای گذشت تا ساغر بالاخره وضعیت رو درک کرد و اون لحظه بود که بی‌صدا جیغی کشید. بلافاصله پای راستش رو بالا آورد و زانوش رو به شقیقه‌ی چپ ابولفضل کوبید. 

ابولفضل «آخ» گویان و به تندی سرش رو از بین پاهای ساغر بلند کرد؛ صورتش سرخ بود و عرق شرم روی پیشونیش برق می‌زد. 

ساغر سریعاً نیم‌خیز شد و از جاش پرید. چادرش رو روی بینی و گونه‌های سرخش گرفت. نگاه شرمنده‌ش رو به حاجیه کلثوم که مبهوت و لب گزون و دست به گونه شاهد سکانس کثیف و تصادفی اون دو بود، دوخت.

ساغر خجل و دستپاچه سرش رو پایین انداخت و به سمت در حیاط پا تند کرد. ابولفضل بعد از به حرکت افتادن ساغر، بالاخره از شوک دراومد و با صدایی بلند، ساغر رو مخاطب قرار داد.

- خانوم معذرت می‌خوام، به خدا قسم که غیرعمدی و تصادفی بود؛ داشتم تسبیحم رو برمی‌داشتم که اون اتفاق ناگوار افتاد!

ساغر همه چیز رو شنید ولی باز هم دوست داشت زمین دهن باز کنه و اون رو ببلعه؛ اما از اون‌جایی که چنین چیزی ممکن نبود، دوان‌دوان از بین مردم گذشت و سبقت گرفت تا از دید ابولفضل کاملاً غیب شد.

ابولفضل با آستین پیراهن پارچه‌ای و خاکستری رنگش، عرق روی پیشونی، زیر گوش و پشت گردنش رو زدود و به سمت ورودی مسجد چرخید.

حاجیه کلثوم همچنان مبهوت و لب گزون و دست به گونه به ابولفضل خیره بود. ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد و زیرلب نالید.

- یه کلاغ چهل کلاغ در راهه؛ چون یکی از کلاغا همه چی رو دیده!

ابولفضل چند قدمی به سمت حاجیه کلثوم برداشت و در همون حین، دست تسبیح‌دارش رو بالا برد. تسبیح رو جلوی دید رأس حاجیه کلثوم گرفت و لبخند احمقانه و لرزونی روی لب‌هاش نشوند. سپس، ثانیه‌ای بعد با شرمندگی و خجالت محض لب از روی لب برداشت.

- در راه خدا یعنی تسبیحش، دچار تصادفی زشت شدم؛ انشالله که این تصادف لکه‌ی ننگی روی آبروی اون خانوم و بنده نباشه. 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 6
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هشتم

حاجیه کلثوم دستِ روی گونه‌ش رو که حاوی تسبیح دونه ریز و سفید ساغر بود، پایین آورد و حینی که سرش رو ربات‌وارانه تکون می‌داد، چرخید و وارد مسجد شد.

ابولفضل دستی به ریش‌هاش کشید و تسبیحش رو با غیض توی جیب شلوار پارچه‌ای و سیاه رنگش فرو برد؛ چرا که هر چی می‌کشید، از بابت اون تسبیح بود.

کفش‌هاش رو درآورد، جفتشون کرد و توی جاکفشی قرارشون داد. سپس در ورودی بخش برادران رو گشود و وارد مسجد شد.

امام جماعت هم شیخ بود، هم از فعالان بسیج و از دوستان اخیر ابولفضل. حضور امروز ابولفضل هم افتخاری بود تا برای نمازگزاران سخنرانی کنه.

ابولفضل دم در ورودی منتظر ایستاد تا نگاه امام جماعت به اون معطوف شه. لحظاتی بعد، حین چشم توی چشم شدنشون، ابولفضل دست چپش رو روی سینه‌ش گذاشت تا سلامی عرض کنه. امام جماعت هم با دیدنش لبخندی مومنانه‌ای روی لب‌هاش نشوند و پس از تکون دادن سرش به منظور سلام، رو به مردم گفت:

- امروز برادرمون، جناب آقای نجیب، از دوستان مومن بنده می‌خوان از خاطرات حضورشون توی برزخ بگن.

سر همه به سمت راست چرخید و نگاهشون به ابولفضل دوخته شد. ابولفضل هم همون‌طور که دستش روی سینه‌ش بود، سرش رو به نشونه‌ی ادب پایین انداخت و به سمت جایگاه امام جماعت حرکت کرد. 

امام جماعت از روی منبر پایین اومد و با دستش به جایگاهش اشاره کرد. ابولفضل با چشم‌هایی درشت شده به منبر خیره شد. 

- نه حاج آقا، من چنین جسارتی نمی‌کنم!

ابولفضل بود که این جمله رو زیر لب، طوری که امام جماعت بشنوه به زبون آورد؛ اما مرغ حاج آقا یه پا داشت و پس از کلی اصرار، ابولفضل رو راضی به نشستن روی منبر کرد و خودش هم توی صف اول، بین نمازگزاران نشست.

ابولفضلِ نشسته روی منبر، نگاه معذبش رو روی همه چرخوند و نامحسوس به کف دستش خیره شد؛ کلمات کلیدی رو روی کف دستش نوشته بود تا توی سخنرانی تپق نزنه. آب دهنش رو قورت داد و گلوش رو صاف کرد تا اضطرابش رو از بین ببره.

- پیش از هرچیزی واجب‌ترینِ کلمات سلام است؛ پس السلام علیکم. خواهران و برادران مومن و دین‌دار، الان ظهر هنگامه و قطعاً همگی روزمرگی‌هایی پیش رو داریم و من کلامم رو بی‌مقدمه و به صورت خلاصه بیان می‌کنم؛ من اخیراً بهشت رو از نزدیک دیدم!

یک‌آن به یاد لحظه‌ی تصادف، به شکم ساغر خوردن و با صورت به میان پای اون فرو رفتن، افتاد. سریعاً دستی به ریش‌هاش کشید و دور از چشم همه و پشت دستش «استغفرالله» رو لب زد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نهم

افکاری که از ذهنش گذر می‌کردن چنان مستهجن و پلیدانه بودن که این چنین، حتی از از ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه خودش هم خجالت می‌کشید. 

نگاهش رو به چشمان مشتاق و زودباور نمازگذاران ساده‌لوح چرخوند و به کلامش ادامه داد.

- مدت‌ها پیش موتوری‌ای در خیابان به من زد. من چشم‌هام در لحظه بسته شدن و دقایقی همه چیز غرق در سیاهی مطلق بود.

نگاه حضار را نگرانی در بر گرفت. ابولفضل نامحسوس به کف دستش نیم‌نگاهی انداخت و با لحنی ادبی و شاعرانه به کلامش ادامه بخشید.

- وقتی چشم باز کردم انگار توی بهشت بودم. همه جا سر سبز بود و نسیم با گلبرگ‌ها و برگ‌های گیاهان و درختان می‌رقصید. جویی از عسل رقیق جاری بود و موجودات زیبایی در حال نوشیدن از اون بودن. 

لبخندی محو روی لبان حضار نشست. ابولفضل هم سرش رو نامحسوس به نشونه‌ی رضایت تکون داد و با همون لحن سابق در ادامه چنین گفت:

- اون لحظات که چشم از طبیعت اطرافم گرفتم، نگاهم به سفره‌ای که مقابلم بود دوخته شد؛ میوه‌های بهشتی، شراب بهشتی و خوراکی‌هایی بسیار.

لبخند روی لبان حضار پررنگ شد. ابولفضل پوزخند نامحسوسی روی نیمه‌ی چپ صورتش نشوند؛ چرا که به خودش افتخار می‌کرد که از سادگی یه ملت استفاده‌ی سوء کرده و گولشون زده.

- از میوه‌های بهشتی خوردم، از شراب بهشتی نوشیدم، با خوراکی‌های بهشت سیر شدم و در آخر پس از شنا در جوی عسل خوابم برد و توی بیمارستان بهوش آمدم.

لبخند روی لبان حضار بود و حسرت توی نگاهشون؛ گویا به این تجربه‌ی نزدیک ابولفضل که آرزوی خودشون به حساب می‌اومد، حسادت می‌کردن و نمی‌دونستن که قصه‌ی ابولفضل دقیقاً اینجوری نبوده.

در واقع، مدت‌ها پیش قبل از اینکه ابولفضل به تهران فرار کنه، از ممد موتوری یه بطری چندی لیتری خرید و تصمیم گرفت با دوستانش لب زرینه رود بساط کنن. 

اون روز بساطشون خیلی شاهانه بود؛ میوه‌های گوناگون، مزه‌های گرون‌قیمت و مقداری شراب خونگی اعلاء. بعد از مستی هم توی طبیعت بکر به دل آب زدن و کلی توی هوای تابستون شنا کردن.

- برداران من، خواهران من؛ بیایید طوری زندگی کنیم که بهشت و آغوش ائمه خانه‌ی ما در ابدیت و بعد از قیامت باشد. اللهم الصلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 5
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دهم

یک شب و دو روز گذشت. توی این مدت ساغر که همیشه برای نماز به مسجد می‌رفت، اون سمت‌ها آفتابی نشد؛ چرا که می‌ترسید با حاجیه کلثوم و ابولفضل چشم توی چشم بشه.

حالا هم داشت عطاری مدرنش رو گردگیری می‌کرد. همه جای عطاری پر بود از کابینت‌های کشویی سفید که توی هرکدوم یه مدل داروی گیاهی وجود داشت؛ از عرق گیاهی گرفته تا چای و روغن و پماد و لوازم آرایشی و بسیاری چیزهای دیگه. روی هر کابینت هم پوسترهایی چسبونده بود که نشون می‌داد محتوای داخلش چیه و چه چیزهایی رو درمان می‌کنه. 

از روی نردبون تاشو پایین اومد و اون رو کمی روی زمین جابجا کرد. دوباره از نردبون بالا رفت و مشغول گردگیری کابینت ۲۱م شد؛ کابینتی که متعلق به کاسنی‌های یک آتیشه، دو آتیشه و سه آتیشه بود.

- سلام، وقت بخیر؛ جسارتاً کاسنی چهار آتیشه دارین؟

قلبش نزد، چشم‌هاش گرد شدن و دستش بی‌حرکت موند. همون‌طور که آب دهنش رو قورت می‌داد از نردبون پایین اومد. توی دلش دست به دامان خدا شد که صدای شنیده شده، متعلق به اون شخص توی ذهنش نباشه.

به سمت صاحب صدا که چرخید، آب پاکی به سر تا پاش ریخته شد. متاسفانه همون شخصی بود که انتظارش می‌رفت، ابولفضل؛ مردی که از مقابله شدنِ دوباره باهاش ترس و شرم داشت.

ابولفضل با دیدن چهره‌ی خجالت زده‌ی ساغر، جا خورد و در لحظه عرق شرم روی پیشونیش نشست. هیچ کدوم از اون دو باورشون نمی‌شد که هم رو توی اون شرایط ببینن؛ یکی ساقی و عرق فروش و دیگری مشتری و عرق‌خور.

خاطره‌ی تصادف کثیفشون توی ذهنشون تداعی شد. صحنه‌ی برخورد ابولفضل به شکم ساغر، صحنه‌ی فرو رفتن صورت ابولفضل به زیر شکم ساغر، مدام توی ذهن هر دو تکرار می‌شد؛ انگار یکی توی مغزشون نشسته، فیلم تصادفشون رو پخش کرده و مدام فیلم رو به عقب می‌کشید تا از اول صحنه رو ببینه.

ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد تا مستهجنات ذهنش رو دور بندازه و تا حدودی موفق شد.

- در رابطه با اون روز فقط این جمله به ذهنم می‌رسه؛ معذرت می‌خوام خانوم، غیرعمدی بود.

ساغر حینی که آروم دم عمیقی می‌گرفت چشم بست و حین بازدم چشم گشود تا به خودش مسلط شد. سپس ابروهاش رو توی هم کشید و مثل یه ربات مشتری‌دوست، با لحنی پرانرژی لب از روی لب برداشت.

- درود وقتتون بخیر، خوش اومدین؛ چطور می‌تونم کمکتون کنم؟ 

از پرش رفتاری ساغر که عمدی بودنش برای هر گستره «IQ»ئی ضایع بود، تای ابروی راست ابولفضل بالا پرید. هم‌زمان با ابروش، چشم‌هاش هم گرد شدن، گوشه‌ی چپ لبش هم کش اومد و با لحن احمقانه‌ای، ساغر رو مخاطب قرار داد. 

- کاسنی چهار آتیشه دارین؟ 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم

ساغر با دست چپش به صورت ضرب‌دری دست راست خودش رو گرفت و نامحسوس مشغول براندازی سر تا پای ابولفضل شد.

پیراهن مردانه با دکمه‌های بسته شده تا خرخره، شلوار پارچه‌ای و صدالبته تسبیح توی دستش، آژیر قرمز خطر رو توی سر ساغر به صدا درآورد؛ چرا که ابولفضل بیشتر شبیه یه مامور مخفی بود تا یه عرق‌خور.

هرچند در کمال ناباوری، ساغر لبخندی روی لب‌هاش نشوند و از نردبون بالا رفت. کابینت کشویی ۲۱م رو گشود و از داخلش یه بطری بیرون کشید.

سپس از پله‌ها پایین اومد و در سکوت به سمت میز صندوق رفت. سرش رو به سمت ابولفضل که وسط مغازه ایستاده بود، چرخوند و حینی که دستش رو به سمت بطری می‌گرفت، با لبخند اون رو مخاطب قرار داد.

- بفرمایید جناب. 

ابولفضل با نیشی که در کش اومدنش نقشی نداشت، به سمتش قدم تند کرد و مقابل میز صندوق ایستاد. 

- چقدر می‌شه؟

ساغر هم در جواب انگشت اشاره‌ش رو روی بخشی از میز شیشه‌ای قرار داد و دو بار بهش ضربه زد. ابولفضل کمی به سمت جلو خم شد و زیر لب نوشته‌ی مِنو رو خوند.

- کابینت بیست و یکم، کاسنی یک آتیشه‌ی دو لیتری، قیمت ۲۰۰ هزار تومن.

جفت تای ابروهای ابولفضل بالا پریدن. به سرعت کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. با چشم‌هایی ریز شده به چشم‌های درشت و کشیده‌ی ساغر خیره شد.

- می‌بخشید من چهار آتیشه می‌خواستم؛ این که یک آتیشه‌ست!

ساغر پوزخند دوطرفه‌ای به گونه‌هاش چسبوند و با لحن مشتری‌مدار و ربات‌وارونه‌ی مختص خودش، لب از روی برداشت.

- کاسنی چهار آتیشه وجود نداره؛ گیاهان رو فقط تا سه مرتبه می‌شه تقطیر کرد. و صد البته بهترین گزینه برای کسی که به تازگی درمان گیاهی رو شروع کرده یک آتیشه‌ست نه دو و سه؛ در غیر این صورت احتمال مسمومیت گیاهی که چیزی شبیه به اوردوز هستش وجود داره.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

ابولفضل دم عمیقی از هوا بلعید و بازدمش رو کشیده بیرون داد. با غیظ بلو کارتش رو به سمت ساغر گرفت و حینی که دندون‌هاش رو روی هم می‌سابید گفت:

- بفرمایید حساب کنید. 

ساغر با همون لبخند جوکر مانندش، کارت رو گرفت و بعد از کشیدن کارت و وارد کردن مبلغ رمز رو پرسید.

- رمزتون؟

ابولفضل دست تسبیح‌دارش رو توی جیبش فرو برد و در حالی که همون دستش رو مشت می‌کرد تا خشمش بخوابه، از لابه‌لای دندون‌هاش تقریباً غرید.

- سیزده، هفتاد و پنج!

ساغر همون‌طور که سرش رو پایین گرفته بود و رمز رو می‌زد، چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و از بالای چشم دوباره به ابولفضل خیره شد.می‌خواست بدونه رمزش تاریخ تولدشه یا نه؛ که نتایج دید زدنش احتمال مثبت شدن نظریه‌ش رو تایید کرد.

کارت و رسید رو محترمانه به سمت ابولفضل گرفت. ابولفضل هم بعد از پس گرفتن کارت، به سمت در رفت و پیش از خروج با غیظ لب از روی لب برداشت.

- متشکرم، خدانگهدار!

ساغر هم در جواب، با لحن مشتری‌پرستانه‌ای چنین گفت:

- بسیار خوش آمدید!

پس از خروج ابولفضل از مغازه، ساغر نفس عمیقی از روی آسودگی کشید و حینی که به سمت نردبون می‌رفت تا به تمیزکاریش ادامه بده، عرق پیشونیش رو با پشت دست راستش زدود. سپس با لحنی پیروزمندانه زمزمه کرد.

- خطر با موفقیت از رده خارج شد!

ابولفضل هم با قدم‌هایی تند داشت به سمت خونه‌ش گام برمی‌داشت و از روی حرص، هم‌زمان لب پایینیش رو می‌جوید.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم

- دختره‌ی عرق فروش من رو مسخره می‌کنی؟ 

دستش رو بالا آورد و به بطری کاسنی یک آتیشه چشم دوخت. خشمگین‌تر از لحظات پیش مشغول جویدن لبش شد و با تموم قوا بطری رو به سمتی پرتاب کرد.

بطری با سرعت خودش رو به سطل آشغال فلزی رسوند و خودش رو درونش و بین زباله‌های دیگه جا داد. ابولفضل مادامی که به این صحنه چشم دوخته بود، در حال تزریق آرامش به خودش بود. 

در نهایت موفق شد با نفس‌های عمیق، کشیده و پی در پی خشمش رو به غرور مبدل کنه. حینی که نگاهش رو به کارت توی دستش می‌دوخت، تای ابروی راستش همراه با گوشه‌ی راست لبش بالا اومد.

- «عطاری ساغر رازی»

گوشه‌ی لبش بالاتر رفت و پوزخندش صدادار شد. کارت رو محتاطانه توی جیب چپ پیراهنش که روی قفسه‌ی سینه‌ش قرار داشت، گذاشت و به مسیرش ادامه داد. 

- ساغر مسیر جدیدی پیش روته!

کارت مغازه‌ی ساغر رو از همون پسرهای دبیرستانی گرفته بود، اون‌ها هم کارت رو از کسی که بطری ۴۰ درصدی ناب رو ازش بلند کرده بودن، کش رفته بودن. 

ساغر بین همه معروف بود؛ هم بین آدم‌های مثبت و هم آدم‌های منفی. آدم‌های مثبت اون رو با عرق‌های گیاهی و شفابخشش می‌شناختن و آدم‌های منفی اون رو با عرق‌های الکلی و نابش.

ابولفضل کلید رو توی قفل در چرخوند و بعد از گشودن در، وارد حیاط خونه‌ش شد. در رو بست و بهش تکیه زد. سپس کارت رو از جیب پیراهنش بیرون کشید و بهش چشم دوخت.

- من نه مثبتم، نه منفی؛ و تو رو ذکریای رازی نسل جدید می‌بینم!

گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره‌‌ی روی کارت رو وارد کرد. پیش از این‌که دکمه‌ی تماس رو بزنه، جملات رو توی سرش از نظر گذروند.

بلافاصله، دم عمیقی بلعید و حین بیرون دادن بازدمش، تای ابروی راست و گوشه‌ی لبش دوباره بالا رفت. روی دکمه‌ی تماس ضربه زد و گلوش رو برای تغییر صدا آماده کرد. 

- سلام، عطاری ساغر رازی، بفرمایید!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم

ابولفضل با صدایی تغییر یافته که شبیه به مجری‌های رادیویی بود، پشت تلفن گفت:

- درود، خانوم ساغر رازی خودتون هستین؟

ساغر که از خوش‌آوایی صدای ابولفضل پشت تلفن مبهوت بود، مسخ پاسخ داد.

- بله خودم هستم، بفرمایید!

ابولفضل نفس عمیق و بی‌صدایی کشید و با لحنی نامطمئن لب از روی لب برداشت.

- کاسنی چهار آتیشه؟

ابروهای ساغر توی هم رفت و لحظاتی سکوت بینشون به حاکمیت رسید.

- چقدر می‌خواین؟ بطری‌ها دو لیترین.

دهن ابولفضل باز موند و نفس توی سینه‌ش حبس شد. ابولفضل نفس عمیق و بی‌صدای دیگه‌ای کشید تا به استرسش غلبه کنه.

- نجیب هستم و قصد من همکاریه؛ مایل هستین بشنوین؟ 

ساغر از صدای ابولفضل خوشش اومده بود؛ برای همین با وجود این‌که جوابش در نهایت خیر بود، با یه «بفرمایید» اجازه‌‌ی توضیح رو به ابولفضل داد. ابولفضل هم با لحنی جدی و مجذوب‌کننده، مشغول بیان توضیحات شد.

- تا به حال به یه شریک کاری فکر کردین؟ شریکی که کارش ساقی‌گری باشه؛ اون هم نه یه ساقی سنتی، بلکه یه ساقی صنعتی! یه ساقی حرفه‌ای که بتونه فروش مجازی داشته باشه؛ صادرات به تمام نقاط ایران و خاورمیانه.

ساغر با دهنی باز و گوشی به گوش، به در مغازه‌ش زل زده و غرق در صدای آرام‌بخش و جملات تاثیرگذار ابولفضل بود. ابولفضل که سکوت ساغر رو دید، لب‌هاش رو با زبونش تر کرد و به ادامه‌ی توضیحاتش پرداخت.

- خانوم رازی، درآمدتون رو می‌تونین با من به سقف برسونین. فقط کافیه یه تصمیم بگیرین؛ یه انتخاب که من و شما رو با هم همکار می‌کنه. اگه قصدتون گسترش کسب و کارتونه و با من موافقین، می‌تونیم یه ملاقات حضوری داشته باشیم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پانزدهم

ساغر با دهنی باز به در زل زده بود و جملات ابولفضل رو می‌دید که به شکل متحرک و جلوی چشم‌هاش روی در به تصویر درمیان؛ همکار شدنش با یه مردِ خوش‌صدا، گسترش کسب و کارِ آباء و اجدادیش، تولیدات انبوه و صادرات عرق‌های نابش و یه دنیا پول که توشون غلت می‌زد.

با به پایان رسیدن توضیحات ابولفضل، رشته‌ی تصورات ساغر پاره شد و تصاویر هم از جلوی چشم‌هاش محو شده و از بین رفتن.

ساغر که تازه به خودش اومده بود، بلافاصله اخم‌هاش رو توی هم گره زد و لب از روی لب برداشت تا «نه» رو قاطعانه به زبون بیاره؛ چرا که توی تایپ شخصیتی اون رویاپردازی و دیدن آینده به این منوال، ابداً وجود خارجی نداشت. 

- بسیار خب، امروز ساعت ۶ عصر، روی پل طبیعت می‌بینمتون. خدانگهدار!

سپس منتظر جوابی از جانب ابولفضل نموند و گوشی رو سریعاً قطع کرد. اون برخلاف «نه» قاطعانه، یه «بسیار خب» جانانه به زبون آورده بود؛ انگار بدش نمی‌اومد که یه همکار داشته باشه.

ابولفضل ناباور به صفحه‌ی خاموش گوشیش خیره بود. فکرش رو نمی‌کرد که ساغر رازی به این سادگی‌ها قبول کنه؛ در ذهن ابولفضل ساغر خیلی محتاط به نظر می‌رسید. اما نمی‌دونست که توی دنیا فقط یه ریسک‌پذیر داره نفس می‌کشه، که اون هم ساغره!

حینی که با دم نداشته‌ش گردو می‌شکست، به سمت ورودی خونه دوید. وارد خونه شد و بعد از برداشتن لباس‌های مورد نظرش و چپوندن همگی داخل یه ساک دستی کوچیک، با سرعت از خونه و حیاط خارج شد.

ثانیه‌ها از هم پیشی گرفتن، دقایق از هم سبقت گرفتن و ساعاتی اندک هم گذشت تا اینکه صفحه‌ی گوشی ابولفضل و ساغر، ساعت ۶ عصر رو به نمایش نگاه اون دو گذاشت.

ابولفضل با لباس‌های همیشگی از خونه تا پارک آب و آتش رفته بود؛ هرچند توی سرویس‌های بهداشتی لباس‌هاش رو عوض کرده بود تا شبیه خودش باشه، نه پوسته‌ای جدابافته از خود واقعیش.

ساغر هم با لباس‌ها و حجاب همیشگی از خونه تا پارک آب و آتیش رفته بود؛ اما اون هم توی سرویس بهداشتی لباس‌هاش رو عوض کرده بود تا شبیه خودش باشه، نه پوسته‌ای جدابافته از خود واقعیش.

حالا یکی از اون‌ها سر پل و یکی ته پل ایستاده و گوشی به گوش، به اون سوی پل خیره بودن. ابولفضل حینی که به سمت ساغر می‌رفت، دستش رو بالا برد و پشت تلفن اون رو مخاطب قرار داد.

- خانوم رازی، دستم رو بالا بردم؛ من رو می‌بینین؟ من می‌بینمتون؛ یه بارونی بلند و قهوه‌ای پوشیدین.

ساغر حینی که داشت خرامان‌‌خرامان به سمت ابولفضلِ دست به هوا گام برمی‌داشت، چشم‌هاش رو ریز کرد تا چهره‌ش رو هم ببینه؛ که ای کاش نمی‌دید. ابولفضل بود؛ همونی که ظهر با ظاهری مومنانه جلوش ظاهر شده بود و حالا با یه استایل کلاسیک و امروزی. 

- تو.. تو.. تو پلیس مخفی‌ای.. تو.. تو می‌خوای دستگیرم کنی؟ 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزدهم

ساغر بود که با ترس و بریده‌‌بریده این جمله رو به زبون آورد. بلافاصله تماس رو قطع کرد و همون‌طور که به ابولفضل خیره بود، چند قدمی به عقب برداشت. در آخر هم چرخید و با تموم قوا دوید. ابولفضل بدون اتلاف وقت برای تعجب و بهت‌زدگی به دنبال ساغر شتافت.

ساغر بدو، ابولفضل بدو، ساغر بدو، ابولفضل بدو؛ دوان‌دوان و نفس‌زنان از بین مردم و بوته‌ها و درخت‌ها می‌گذشتن. دوی ماراتون اون‌ها تا زمانی که نفس ساغر برید، ادامه داشت؛ ساغر که دید داره کم میاره، به سرعتش افزود و انقدر به چپ و راست پیچید که از دید ابولفضل خارج شد.

ابولفضل ابتدای دو راهی سنگی ایستاد، نفس‌زنان به جلو خم شد و کف دو دستش رو روی کاسه‌ی زانوهاش قرار داد. نفس‌هاش مثل ابری از بخار گرم از دهنش خارج شده، سپس به دست سرمای پاییز به قتل رسیده و محو می‌شدن.

- لعنتی.. گمش.. کردم!

تنفسش که به حالت طبیعی خودش برگشت، کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. دست به کمر به اطراف خیره شد؛ جز خزان چیزی به چشم نمی‌خورد. جز کاج‌ها همه‌ی درخت‌ها لخت و بی‌برگ بودن و برگ‌هاشون روی مسیرهای سنگی پهن شده بودن؛ دقیقاً مثل سنگ‌فرشی به رنگ‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای.

با شونه‌هایی آویزون مسیر برگشت رو انتخاب کرد و تا خواست قدم از قدم برداره، نگاهش قفل یکی از محوطه‌های خاکی شد. توی اون محوطه پنج درخت کاج وجود داشت که یکی از یکی سر به فلک کشیده‌تر بودن. چمن‌های مرده‌‌ی محوطه هم با برگ‌های خشک خزان پنهان بودن و بین اون همه برگ، یه بارونی قهوه‌ای، توی خودش مچاله شده بود.

ابولفضل با دیدن ساغر که بین دو تا درخت، روی برگ‌ها نشسته و توی خودش جمع شده بود، تای ابروی راست و گوشه‌ی راست لبش، هم‌زمان باهم بالا رفتن. 

با قدم‌هایی آهسته و بدون این‌که کوچیک‌ترین صدایی ازش دربیاد، وارد محوطه شد. چندین قدم در سکوت برداشت؛ اما با آخرین قدمش، صدای له شدن خشک‌برگ‌های زیر پاهاش، به گوشِ ساغرِ گوش به زنگ رسید.

ساغر ترسیده‌خاطر نیم‌خیز شد و به عقب چرخید. با دیدن ابولفضل پشت سرش بی‌صدا جیغی کشید و تا خواست پا به فرار بزاره، ابولفضل از کمر بارونیش گرفت.

ساغر تقلا کرد که رها بشه، ابولفضل هم تقلا کرد تا رها نکنه. کشمکش بینشون انقدری ادامه داشت که پای ابولفضل توی یکی از چاله‌های مدفونِ زیر برگ‌ها رفت، از این رو تعادلش رو از دست داد و به جلو سقوط کرد.

دوباره تصادف اتفاق افتاد؛ این‌ مرتبه ساغر روی برگ‌ها فرود اومد و ابولفضل روی تن ساغر. هر دو با چشم‌هایی گرد شده، صورتی سرخ و نفسی حبس شده به هم خیره بودن؛ هرچند سرخی چهره‌ی ساغر علاوه بر خجالت، نشون از له شدنش زیر تن سنگین ابولفضل هم می‌داد.

- وای.. بلند.. شو.. له.. شدم.. وای..

ابولفضل آب دهنش رو بلعید. کف دو دستش رو، اطراف شونه‌های ساغر روی برگ‌های خشکیده گذاشت، تنش رو بالا برد و وزنش رو روی دست‌هاش انداخت. در همون حالت به صورت خجالت‌زده و مبهوت ساغر چشم دوخت و چندین نفس عمیق و سنگین کشید.

- نه پلیسم و نه بسیجی؛ یه ساقی فراریم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم

ابروهای ساغر بالا پریدن؛ اما طولی نکشید که ابروهاش رو به هم گره زد و خشم توی سیاهی چشم‌هاش خروشید. ابولفضل که شاهد این صحنه بود، از ترس آب دهنش رو برای بار هزارم قورت داد و کنجکاو و زمزمه‌وارانه پرسید.

- می‌خوای مثل اون‌سری کتک بزنی؟

پوزخندی صدادار روی چهره‌ی ساغر نقش بست. بلافاصله دو دستش رو روی سینه‌‌ی ابولفضل گذاشت و با تموم قدرت، به سمتی هلش داد. ابولفضل که انتظارش رو نداشت، سمت راستِ ساغر، روی زمین فرود اومد.

ساغر توی جاش نشست و با دست، ریز‌ برگ‌های چسبیده به لباسش رو از روی خودش تکوند. در همون حین که داشت این‌کار رو می‌کرد، ابولفضل رو مخاطب قرار داد.

- گفتی ساقی فراری‌ای؟

ابولفضل با صورتی درهم رفته نیم‌خیز شد و روی زانوهاش نشست. خرده برگ‌هایی که وارد دهنش شده بودن رو به بیرون تف کرد و پاسخ ساغر رو چنین داد.

- اوهوم، از دست نزول‌خورا از میاندوآب به تهران فرار کردم «خانومِ عرق فروش».

روی «خانومِ عرق فروش» تاکید زیادی داشت و همین موجع به دندون قروچه‌ی ساغر شد. ساغر دست از تکوندن لباسش کشید و با غیظ به ابولفضل چشم دوخت.

- من تولید کننده‌‌ی عرقای نابم؛ مثل تو یه «دلال» نیستم.

ساغر هم روی «دلال» تاکید داشت. هرچند جمله و تاکیدش باعث خنده‌ی ابولفضل شد. خنده‌ی آهنگین ابولفضل خشم و کدورت ساغر رو نسبت به خودش از بین برد و لبخندی روی لب‌های گوشتینش نشوند.

- خانوم تولید کننده، نیاز به یه صادر کننده نداری؟ 

ساغر با چشم‌هایی ریز شده و لب‌هایی غنچه کرده که نشون از حالت تفکرش می‌داد، با ابولفضل چشم توی چشم شد.

- این شغل از اجدادم به من ارث رسیده؛ مطمئنی این مسیر خطرناک نیست؟ 

ابولفضل حینی که از جاش بلند می‌شد، لبخند کجی رو به گونه‌ی راستش چسبوند و با لحنی مطمئن لب از روی لب برداشت.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هجدهم

- هیچ قانونی نمی‌تونه من و تو رو گیر بندازه؛ حتی اگه گیرمونم انداختن، نمی‌ذارم به شغل اجدادیت آسیبی برسه.

ساغر که تحت تاثیر ابولفضل و لحن شعاریش قرار گرفته بود، از جاش برخاست و حینی که مشغول زدودن خرده برگ‌ها از روی لباس‌هاش بود، ابولفضل رو مخاطب قرار داد.

- بسیار خب، من هستم...

ابولفضل نگاه برق زده‌ش رو به ساغر دوخت و اجازه داد که لبخند کجش، از نیمه‌ی راست لب‌هاش تا نیمه‌ی چپ لب‌هاش کش بیاد. 

ساغر به یک‌باره دست از تکوندن لباس‌هاش کشید و قدمی به سمت ابولفضل برداشت. مقابلش دست به کمر ایستاد و چشم‌های ریز شده‌ش رو به ابولفضل دوخت.

- اما باید خودت رو بهم اثبات کنی!

۵۰ درصد از لبخند ابولفضل روی صورتش ماسید. کنجکاو پرسید.

- چجوری خودم رو ثابت کنم؟

ساغر هم‌زمان با پایین آوردن گوشه‌ی لب‌هاش، شونه‌هاش رو بالا انداخت.

- نمی‌دونم؛ خودت یه راهی پیدا کن.

ابولفضل توی فکر فرو رفت. هرچند طولی نکشید که چیزی به ذهنش خطور کرد. تندی دستش رو به سمت جیبش برد و گوشیش رو بیرون آورد. 

رمز گوشیش رو زد و بلافاصله وارد گالری شد. عکس مورد نظرش رو پخش کرد و گوشی رو به سمت ساغر چرخوند.

- این هم سندی برا اثبات خودم.

ساغر به عکس خیره شد؛ زیر یه درخت کهن‌سال و پر شاخ و برگ و سبز، لب رودخونه‌ی زرینه‌ رود، چند پسر به اتفاق ابولفضل با تیپ و استایل الوات میاندوآبی، دور یه سفره‌ی پر از مزه، به حالت کفتری نشسته بودن و هر کدوم یه لیوان یک‌بار مصرف به دستشون، مشغول مست کردن بودن.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نوزدهم

- این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم.

ساغر که نمی‌دونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف می‌زنه، بی‌اهمیت دو انگشت شست و اشاره‌‌ی دست راستش رو، روی صفحه‌ی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهره‌ی ابولفضل بزرگ شد. 

دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد.

ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخوی‌استایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟

- مرد هزار چهره‌ای؟

ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمه‌ی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد.

ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظه‌ای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید.

- خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز می‌شه و مردم برامون حرف درمیارن.

لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشه‌ی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت.

- حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟

ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشم‌هایی ریز شده، لب‌هایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونه‌ی «آره» بالا و پایین کرد.

ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحه‌ی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت می‌داد، اون رو به سمت چپ کشید.

عکس حلقه‌ی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. 

- خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من می‌شی؟

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیستم

ساغر که ابداً توقع چنین صحنه‌ و پیشنهادی رو نداشت، چشم‌هاش گرده شده و عملاً از کاسه بیرون زدن.

- چی؟ داری خواستگاری می‌کنی؟ اونم با عکس حلقه‌ی رونی و جورجی؟ 

لحن مبهوت و آغشته به خشم ساغر، ابولفضل رو نترسوند که هیچ؛ بلکه صدای خنده‌ی آروم و مردونه‌ش رو از حنجره‌ش بیرون کشید. 

ابولفضل با دیدن چهره‌ی تقریباً سرخ ساغر از شدت عصبانیت خنده‌ش رو خورد و توی حالت جدی خودش فرو رفت.

- الماس ۳۰ قیراطی؟ اگه نقشه‌ای که توی ذهنم ریختم بگیره، برات الماس ۶۰ قیراطی می‌خرم!

ساغر آروم‌تر نشد، بلکه عصبانی‌تر هم شد؛ دندون‌های بالاییش رو روی دندون‌های پایینیش فشرد و در همون حالت غرید.

- می‌خوای بخاطر پول با یه بی‌پولی که نمی‌شناسمش ازدواج کنم؟ 

ابولفضل گوشیش رو قفل کرد و توی جیبش قرار داد. از بی‌پول خطاب شدنش کمی رنجیده بود؛ پس دست به سینه و اخم‌آلود، با لحنی سرد نقشه رو به زبون آورد.

- قرار نیست ازدواج کنیم، همه‌ چیز فقط ظاهرسازیه؛ مثل کاری که بلدیم و همیشه انجامش می‌دیم.

به ثانیه نکشیده، خشم از درون و برون ساغر پر کشید و رفت. ساغر با لبخندی ملیح و نگاه و پلک‌زدن‌هایی معصومانه، به ابولفضل شوکه از تغییر لحظه‌ای خودش چشم دوخت.

- قبوله؛ بریم بخشِ پرو پلاس عطاری رو نشونت بدم. راستی اگه می‌خوای با من همکار شی، همیشه باید با اون صدای قشنگ دیگه‌ت حرف بزنی.

سپس چند گامی به سمت خروجی برداشت و از محوطه‌‌ی باغچه بیرون رفت. روی سنگ‌فرش‌های پوشیده از برگ‌های خزان ایستاد و نگاه منتظرش رو به ابولفضل مات و مبهوت دوخت.

- به همین زودی قبول کردی؟ 

ابولفضل بود که کنجکاو این رو نالید. ساغر هم در جواب لبخند دوطرفه و احمقانه‌ای روی لب‌هاش نشوند؛ هرچند توی دنیا، اگه فقط یه آدم زیرک وجود می‌داشت، اون آدم قطعاً ساغر می‌بود. 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یکم

در سکوتی که بینشون حاکم بود، لباس‌هاشون رو دوباره توی سرویس‌های بهداشتی تعویض کردن و به پیش‌فرض فعلی خود، یعنی استایل ریاکارانه‌شون، بازگشتن. سپس سوار بر ماشین ساغر، که یه ۴۰۵ دودی رنگ بود، شدن.

همین که داخل ماشین نشستن، ساغر دستکش‌های مشکی رنگش رو دستش کرد، ماسک مشکی رنگش رو هم به دهن زد و در همون حین، با لحنی بیخیال ابولفضل رو مخاطب قرار داد.

- بهت توصیه می‌کنم کمربندت رو ببندی!

ابولفضل بی‌اهمیت به این حرف ساغر، تکیه‌زنان به پشتی صندلی، توی جاش وا رفت؛ طوری که کاسه‌ی زانوهای لنگ‌های درازش به داشبورد چسبیدن.

ساغر که از گوشه‌ی چشم، حرکات ابولفضل رو زیر نظر گرفته بود، زیر ماسکش،  لبخند تمسخرآمیز و بی‌صدایی به چهره زد. 

لحظه‌ای بعد، مشغول به راه انداختن ماشین شد و ابولفضل هم سرش رو بند گوشی و اینستاگردی کرد. همه‌چیز داشت در کمال، آرامش اتفاق می‌افتاد؛ هرچند دست‌فرمون ساغر، قرار بود یه شگفتانه باشه.

به‌یک‌باره ماشین با سرعتی بالا از پارک دراومد؛ طوری که صدای ویژ مانندی داد و رد لاستیک‌ها روی زمین به جا موندن.

ابولفضل که به هیچ‌عنوان انتظار چنین چیزی رو نداشت، گوشیش از دستش رها شد و روی کف‌پوش افتاد. حینی که خم می‌شد تا گوشیش رو برداره، با لحنی کشیده، کلماتش رو به زبون آورد.

- آروم... باش... زن!

اما ساغر اهمیتی نداد و پاش رو روی پدال گاز فشرد؛ این‌مرتبه، سر ابولفضل با شدت، به داشبورد خورد و صدای عربده‌ش رو درآورد.

ساغر هم هم‌چنان با بی‌خیالی تمام، چشم‌های هیجان‌زده‌ش رو به روبرو دوخته بود و مثل همیشه، سریع و خشن‌وارانه رانندگی می‌کرد. 

ابولفضل هم از دستگیره‌ی سقف آویزون بود و تلاش می‌کرد تا کمربندش رو ببنده؛ اما هربار که تا آستانه‌ی موفقیت می‌رفت، ساغر به یک‌باره و وحشیانه، لایی می‌کشید و اون رو با شکست مواجه می‌کرد.

در طول راه، ساغر توی رانندگی کم نذاشت؛ از لای ماشین‌ها لایی کشید، ویراژ داد و حتی درگیری لفظیِ زن‌ و مرد ستیزانه‌ی نسبتاً رکیکی با راننده‌های دیگه، که همگی مرد بودن هم داشت. 

رانندگی ساغر نه شبیه به دست‌فرمون زن‌های عادی بود و نه حتی دست‌فرمون مردهای عادی، اون دقیقاً شبیه به ۴۰۵ سوارهای ایرانی به نظر می‌رسید؛ جوری‌که حتی ماشینش هم شوتینگ بود.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و دوم

بالاخره رسیدن. ساغر با همون وضعیتی که ماشین رو از پارک بیرون آورده بود، ماشین رو پارک کرد. سپس، دستکش‌ها و ماسکش رو درآورد و هر سه رو به فرمون آویخت.

در آخر از ماشین پیاده شد و پیش از این‌که در رو ببنده، کمرش رو خم کرد و سرش رو به داخل ماشین برد. با لبخندی کج، کنج راست صورتش، به ابولفضل رنگ‌پریده چشم دوخت و با لحنی پیروزمندانه لب از روی لب برداشت.

- پیاده شو، رسیدیم.

ابولفضل دستش رو جلوی دهنش گرفت تا عوق زدنش از نگاه ساغر دور بمونه. سپس دست بی‌حالش رو روی دستگیره گذاشت و با زحمت فراوان در رو گشود. 

پاهای لرزونش رو روی زمین گذاشت و از ماشین پیاده شد. به سختی کمرش رو صاف کرد و دستی به موهای پریشونش کشید. دنیا جلوی چشم‌هاش تیره و تار بود؛ پس چشم‌هاش رو بست تا سرگیجه‌ش از بین بره.

- گفتم بهت که کمربندت رو ببندی!

با صدای سرشار از تمسخر ساغر، چشم گشود و نگاه خمارش رو به چهره‌ی شاداب اون دوخت. چیزی نگفت و در سکوت، قدم‌های سستش رو به سمت عطاری هدایت کرد و در همین حین با صدایی بی‌حال ساغر رو مخاطب قرار داد.

- دیگه هیچ‌وقت سوار ماشینت نمی‌شم؛ هیچ‌وقت!

ساغر حینی که داشت ریزریز می‌خندید، پشت سر ابولفضل به راه افتاد. کرکره‌ی برقی رو با ریموت بالا داد و درِ کشویی و شیشه‌ای رو به سمت راست کشید. 

هر دو وارد مغازه شدن. ساغر ابتدا نگاهی به محله‌ی سوت و کور انداخت، سپس در رو بست و کلیدِ قفلش رو چرخوند. 

- دنبالم بیا!

سپس به سوی انتهای مغازه قدم برداشت و ابولفضل هم مثل جوجه اردک زشت، به دنبالش.

مغازش مستطیل شکل بود و انتهای سالن، در هر دو سمت یه در وجود داشت و هردو به دو زیرزمین مجزا از هم ختم می‌شدن؛ یکی به زیرزمین مخفی که ویژه‌ی تولید الکل بود و یکی به زیرمینی که ویژه‌ی تولید عرق گیاهی بود.

- پشت کن به در تا رمز رو بزنم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و سوم

ابولفضل با دیدن قفل الکترونیکی در که فوق امنیتی به نظر می‌رسید، نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره؛ حینی که لب‌هاش رو روی هم می‌فشرد، به در پشت کرد.

ساغر چشم غره‌ای به واکنش ابولفضل رفت و مشغول وارد کردن رمز شد. رمز، تاریخ تولد جدِ دانشمندش، ابوبکر محمد بن ذکریای رازی، بود؛ یا به عبارتی ۰۵۰۶۰۲۴۴ که پنج شهریور سال ۲۴۴ خورشیدی رو نشون می‌داد.

در با صدای تیک‌مانندی گشوده شد. ساغر حینی که از پله‌ها پایین می‌رفت، با صدایی آروم ابولفضل رو صدا زد.

- مِستر بیا.

ابولفضل چرخید و در سکوت، پشت سرِ ساغر، مشغول طی کردن پله‌ها شد. راه‌پله مارپیچی‌شکل بود و پنجاه پله‌ی ۱۰ سانتی داشت. 

بالاخره، به پایین پله‌ها رسیدن. ساغر که جلوی دید ابولفضل رو گرفته بود، از مقابلش کنار کشید. ابولفضل با دیدن زیرزمین، چشم‌هاش گرد شدن و دهنش باز موند.

زیرزمین مستطیلی شکل بود و دیوارهای فلزی خاکستری رنگی داشت. پنج قفسه به درازای طولی زیرزمین، به صورت موازی با هم‌دیگه روی هر چهارگوش از فضاهای خالی نصب شده و کلی کارتن سفیدِ دردار هم روی اون‌ها چیده شده بودن.

روی سقف، مهتابی‌های توکار، توی دیوارِ فلزیِ خاکستری رنگ کار شده بودن. همچنین یه سری دریچه‌های مستطیلی شکل، روی سقف وجود داشت که نشون از هواکش‌های زیرزمین می‌داد.

در انتهای سالن هم یه دیگ تقطیر غول‌پیکر از جنس مس وجود داشت که چشم ابولفضل رو به خودش دوخته بود.

ابولفضل حینی که بدون پلک‌زدن داشت به دیگ نزدیک می‌شد، با لحنی مبهوت زمزمه کرد.

- پس با این الکل بار می‌ذاری!

ساغر لبخند غرورآمیزی روی لب‌هاش نشوند و دست به سینه به دیگ تقطیرش که عزیزترین داشته‌ش بود، چشم دوخت.

ابولفضل بدون این‌که چشم از دیگ برداره، حیرون و کنجکاو سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود، پرسید.

- بوی تقطیر با یه دیگ کوچیک کل محل رو برمی‌داره، تو چطوری بوی این ابرغول رو خنثی می‌کنی؛ اون‌هم طوری که هیچ بویی از تقطیر از مغازه‌ت بیرون نمی‌زنه؟ 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...