ف. شرفی 9 ارسال شده در 25 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) نام رمان : پناهِ بی پناه نویسنده : ف . شرفی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان :درام، روانشناختی، عاشقانه، معمایی خلاصه رمان: او تنها پناهگاهش بود؛ تا وقتی که خودش بزرگترین زخم شد. ملکا شش سال پیش، با رفتنِ مهیار، دوباره یتیم شد. حالا مهیار برگشته، اما مردی که روبروی ملکا ایستاده، دیگر آن تکیهگاهِ دیروز نیست. ملکا میان خشم و آرزو گیر کرده است: آیا میتواند به کسی که یکبار دنیایش را رها کرد، دوباره اعتماد کند؟ ویرایش شده 31 مرداد توسط ف. شرفی 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,336 ارسال شده در 25 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) اولین باری که مُردم، شش سالم بود. نه آنطور که آدمها واقعاً میمیرند. نه. قلبم هنوز میزد. نفس میکشیدم. راه میرفتم. حتی گریه هم میکردم. اما آن شب، چیزی درون من زیر آوارِ سقفی که آتش میسوخت، جا ماند. چیزی که هیچوقت برنگشت. بعضی شبها فکر میکنم شاید آن دخترِ شش ساله هنوز همانجا باشد؛ وسط شعلهها، میان بوی گوشت سوخته و چوبِ خیس، کنار بدنِ نیمهجانِ برادری که نتوانستم نجاتش بدهم. و من؟ من فقط پوستهای از او هستم که بزرگ شده. «ملکا؟» پلک میزنم. صدا از آن طرف میز میآید. دکتر سهرابی. فنجان قهوه بین انگشتانم لرزش خفیفی دارد. لعنت. حتی امروز هم نباید میآمدم. نباید اجازه میدادم مهتاب آنقدر اصرار کند که تسلیم شوم. «حواست پیش من نیست.» نگاهم را از پنجره میگیرم و به مرد روبهرویم میدوزم. «هست.» دروغ میگویم. حواسم هیچوقت اینجا نیست. بخشی از من هنوز در خانهای جا مانده که بعد از شش سالگیام کودکیم را بلعید. دکتر خودکارش را روی دفتر میچرخاند. «امروز میخوام یه کار متفاوت انجام بدیم.» پوزخند میزنم. «تا الان فکر میکردم همه جلساتمون متفاوت بوده.» لبخند کوتاهی میزند. من نمیزنم. روانشناسها زیادی لبخند میزنند. انگار برای هر زخمی نسخهای آماده توی کشوی میزشان دارند. «میخوام فقط یه خاطره تعریف کنی.» «نه.» «حتی سؤال رو نشنیدی.» «بازم نه.» سکوت بینمان میافتد. بیرون پنجره باران آرامی میبارد. مردم از کنار شیشه رد میشوند. هر کدام غرق زندگی خودشان. خوش به حالشان. هیچکدام مجبور نیستند هر شب خواب سوختن خانوادهشان را ببینند. دکتر بالاخره میگوید: «از چی میترسی؟» این بار خندهام میگیرد. واقعاً میگیرد. آنقدر که خودم هم تعجب میکنم. «جدی میپرسین؟» «آره.» خم میشوم و آرنجهایم را روی میز میگذارم. «از اینکه یه روز صبح بیدار بشم و بفهمم تمام چیزهایی که یادم نمیاد، بدتر از چیزهاییه که یادمه.» برای اولین بار لبخند از صورتش محو میشود. دقیقاً. به هدف زدم. چون هیچکس نمیفهمد مشکل من فراموشی نیست. مشکل من این است که بخشی از آن شب را به خاطر نمیآورم. و از ته دل میترسم بفهمم چرا. دکتر سهرابی آرام میپرسد: «فکر میکنی چیزی رو پنهان کردی؟» ضربان قلبم تند میشود. خیلی تند. «نه.» «مطمئنی؟» «بله.» «حتی درباره کمیل؟» جهان از حرکت میایستد. اسمش. بعد از سالها هنوز همین یک اسم کافی است. کمیل. دوقلوی من. آخرین نفسی که از سینهام بیرون میرود، انگار راه برگشت پیدا نمیکند. دستم دور فنجان قفل میشود. نه. نباید درباره او حرف بزنیم. از همه چیز میتوانستم فرار کنم. از آتش. از کابوس. از مرگ. اما نه از کمیل. هرگز از کمیل. چون بعضی شبها هنوز صدایش را میشنوم. هنوز مطمئنم که قبل از فرو ریختن سقف، چیزی به من گفته بود. فقط... فقط یادم نمیآید چه بود. ویرایش شده 20 شهریور توسط ف. شرفی تغیر ساختار رمان 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) و شاید همین بیشتر از هر چیز دیگری آزارم میدهد. اینکه آخرین جملهای که دوقلویم به من گفت، جایی در تاریکی ذهنم دفن شده و هرچه دستم را در خاطراتم فرو میکنم، به آن نمیرسم. دکتر سهرابی چیزی نمیگوید. برای همین ازش خوشم نمیآید. بیشتر آدمها وقتی سکوت میکنی، عجله دارند جایش را با حرف پر کنند. اما او صبر میکند. میگذارد آدم در افکار خودش غرق شود. و این گاهی از هر شکنجهای بدتر است. بالاخره میگوید: «ملکا...» نگاهم را بالا میآورم. «هوم؟» «اگه اون شب رو به خاطر بیاری، فکر میکنی چی پیدا میکنی؟» خنده تلخی میکنم. «هیچی.» «دروغ نگو.» لبهایم روی هم فشرده میشوند. از این مرد متنفرم. از اینکه زیادی میبیند. زیادی میفهمد. زیادی نزدیک میشود. نگاهم را از او میدزدم. «فکر میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم.» «چه چیزی؟» برای چند ثانیه فقط به باران پشت شیشه خیره میشوم. قطرهها آرام روی شیشه سر میخورند. مثل اشک. مثل خاطره. مثل سالهایی که رد شدند و چیزی را با خودشان بردند. «نمیدونم.» و این بار حقیقت را میگویم. چون واقعاً نمیدانم. فقط میدانم چیزی اشتباه است. چیزی در آن شب سر جایش نیست. مثل پازلی که یک تکهاش گم شده باشد. آنقدر کوچک که کسی متوجهش نشود. اما آنقدر مهم که تصویر بدون آن کامل نشود. دکتر دفترش را میبندد. «امروز کافیه.» متعجب نگاهش میکنم. «همین؟» «همین.» اخم میکنم. «معمولاً تا نصف روحم رو بیرون نکشین ولم نمیکنین.» برای اولین بار میخندد. واقعی. کوتاه. «امروز به اندازه کافی جلو رفتیم.» بلند میشوم. کیفم را برمیدارم. و درست وقتی میخواهم بروم، صدایش دوباره متوقفم میکند. «ملکا.» نیمرخ برمیگردم. «بله؟» چند لحظه نگاهم میکند. انگار دارد درباره چیزی تصمیم میگیرد. بعد آرام میگوید: «آدمها همیشه از چیزی که یادشون نمیاد نمیترسن.» اخم میکنم. «پس از چی میترسن؟» نگاهش جدی میشود. «از چیزی که یادشون اومده، ولی حاضر نیستن قبولش کنن.» چیزی در سینهام فرو میریزد. نه به خاطر حرفش. به خاطر حسی که ایجاد میکند. همان حس آشنای خطر. همان حسی که قبل از کابوسها سراغم میآید. کیفم را روی شانه میاندازم. «خداحافظ دکتر.» و قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، از کافه بیرون میزنم. هوای بیرون سردتر از چیزی است که انتظار داشتم. باران بند آمده. اما خیابان هنوز خیس است. دستهایم را داخل جیب پالتویم فرو میکنم و به سمت ماشین میروم. همه چیز باید تمام میشد. جلسه تمام شده بود. خاطرات تمام شده بودند. بحث درباره آتش تمام شده بود. اما نبود. چون هنوز صدای دکتر توی سرم میچرخید. «حاضر نیستن قبولش کنن...» در ماشین را باز میکنم و پشت فرمان مینشینم. چند ثانیه همانجا میمانم. بدون اینکه استارت بزنم. بدون اینکه به جایی بروم. چشمم به ساختمان روبهرو میافتد. بعد به آدمهایی که از پیادهرو رد میشوند. بعد به انعکاس خودم در شیشه. نوزده ساله. دانشجوی روانشناسی. دختری که همه میگویند قوی است. دختری که لبخند میزند. درس میخواند. زندگی میکند. و هیچکس نمیداند بعضی شبها هنوز از خواب میپرد چون فکر میکند بوی دود میآید. گوشیام میلرزد. اخم میکنم. یک پیام. از مهتاب. لبخند بیاختیار روی لبم مینشیند. اگر قرار باشد کسی در این دنیا نجاتم دهد، احتمالاً اوست. پیام را باز میکنم. اما لبخندم همان لحظه محو میشود. بابات و پسرا رفتن فرودگاه. برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره میمانم. انگار جمله را میخوانم اما معنیاش را نمیفهمم. بعد... میفهمم. و ای کاش نمیفهمیدم. ضربان قلبم یکباره تند میشود. نه. امروز بود؟ امروز؟ لعنتی... امروز بود. هفته پیش سر میز شام گفته بودند. سامیار ده بار پرسیده بود ساعت پروازش کیه. کامیار نصف شب برایش نقشه کشیده بود که چطور حالش را بگیرد. مهتاب از صبح درباره شام امشب حرف میزد. و من... من فراموش کرده بودم. یا شاید وانمود کرده بودم فراموش کردهام. چون بعضی اسمها را اگر بلند تکرار نکنی، شاید کمتر درد بگیرند. اما این یکی را اشتباه کرده بودم. چون فقط خواندن چهار کلمه کافی بود. کافی بود تا بعد از شش سال، زخمی که فکر میکردم بسته شده، دوباره باز شود. مهیار برگشته بود. ویرایش شده 20 شهریور توسط ف. شرفی تغیر ساختار لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) مهیار برگشته بود. چهار کلمه. فقط چهار کلمه. اما کافی بود تا تمام افکاری که از کافه با خودم آورده بودم، کنار بروند. نه آتش. نه کمیل. نه حرفهای دکتر سهرابی. هیچکدام. فقط یک اسم در ذهنم مانده بود. مهیار. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. لعنت. شش سال گذشته بود. شش سال زمان کمی نیست. آدمها در شش سال عاشق میشوند. ازدواج میکنند. بچهدار میشوند. حتی گاهی یک زندگی کامل را از نو میسازند. اما ظاهراً بعضی زخمها تاریخ انقضا ندارند. گوشی دوباره لرزید. مهتاب. «زود بیا خونه مامان.» بعد از پیام، یک قلب قرمز فرستاده بود. مثل همیشه. لبخند تلخی زدم. اگر مهتاب نبود، احتمالاً خیلی وقت پیش از هم پاشیده بودم. انگشتم روی صفحه ماند. میتوانستم بنویسم: باشه. دارم میام. اما ننوشتم. به جایش نوشتم: «پیش پرینازم. داریم روی پروژه کار میکنیم. شاید دیر بیام.» چند ثانیه به دروغی که فرستاده بودم نگاه کردم. بعد صفحه را خاموش کردم. پریناز؟ خودش هم احتمالاً نمیدانست الان کجاست. پروژه؟ حتی اسمش را هم بلد نبودم. اما مهم نبود. فقط چند ساعت وقت میخواستم. چند ساعت دیگر که مجبور نباشم با واقعیت روبهرو شوم. ماشین را روشن کردم. و برخلاف مسیر خانه، پیچیدم سمت خیابانهای فرعی. ساعت نه و چهل و هفت دقیقه شب بود. یا حداقل آخرین باری که به ساعت نگاه کردم این را نشان میداد. بعد از آن دیگر حواسم نبود. فقط رانندگی میکردم. بیهدف. از خیابانی به خیابان دیگر. از چراغ قرمزی به چراغ قرمز بعدی. انگار اگر حرکت را متوقف کنم، فکرم هم متوقف میشود. اما نمیشد. چون هر جا میرفتم، او هم با من میآمد. پسر هجده سالهای که همیشه دو قدم جلوتر راه میرفت. پسر هجده سالهای که وقتی از کابوس میترسیدم، کنار تختم مینشست. پسر هجده سالهای که قول داده بود هیچوقت ترکم نکند. و بعد... رفته بود. بیخداحافظی. بیتوضیح. بیهیچ چیز. دستم روی فرمان سفت شد. نه. من دلتنگش نبودم. حداقل این را به خودم میگفتم. دلتنگ آدمها نمیشوی وقتی ترکت میکنند. از آنها عصبانی میشوی. متنفر میشوی. فراموششان میکنی. درست است؟ پس چرا هنوز صدایش را یادم بود؟ چرا هنوز وقتی به اسمش فکر میکردم، چیزی در سینهام تیر میکشید؟ گوشی روی داشبورد روشن شد. تماس پریناز. برای چند لحظه نگاهش کردم. بعد جواب دادم. «بله؟» صدای پریناز همان لحظه در ماشین پیچید. «زندهای؟» پوفی کشیدم. «سلام .» «سلام به روی همچون الاغت. حالا بگو کجایی؟» «تو ماشین.» «کجای ماشین؟» «داخلش.» «ملکا!» خنده کوتاهی کردم. بالاخره یکی از ما باید کوتاه میامد . پریناز غر زد: «دارم جدی میپرسم.» نگاهم را به خیابان دوختم. «نمیدونم.» «چیو نمیدونی؟» «کجام.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد آه کشید. «برگشته، نه؟» این دختر زیادی مرا میشناخت. جواب ندادم. لازم هم نبود. «ملکا...» «هوم؟» «داری فرار میکنی؟» لبخند تلخی زدم. «آره.» «از چی؟» از مهیار. از خاطرات. از خودم. اما هیچکدام را نگفتم. فقط گفتم: «نمیدونم.» پریناز چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: «یه وقتایی آدم انقدر از یه نفر عصبانیه که حاضر نیست حتی ببینتش.» سرم را به شیشه تکیه دادم. «دقیقاً.» «و یه وقتایی هم...» مکث کرد. «از این میترسه که ببینتش و بفهمه هنوزم براش مهمه.» اخم کردم. «پریناز.» «باشه باشه. هیچی بیخیال. اصلا فکر کن هیچی نگفتم» اما گفته بود. و متأسفانه حرفش هنوز در ذهنم مانده بود. وقتی بالاخره جلوی خانه توقف کردم، ساعت از ده و نیم گذشته بود. چراغهای عمارت روشن بودند. نور زرد و گرمشان روی حیاط افتاده بود. خانه از دور آرام به نظر میرسید. مثل همیشه. اما من بهتر میدانستم. امشب چیزی تغییر کرده بود. نفسی عمیق کشیدم. کلید را از کیفم بیرون آوردم. «فقط برو داخل» این را به خودم گفتم. «فقط سلام کن.» بعد برو اتاقت. به همین سادگی. از ماشین پیاده شدم. صدای خنده از داخل خانه میآمد. خندههای بلند کامیار. صدای سامیار. و صدای مهتاب. همان لحظه قلبم بیاجازه محکمتر کوبید. لعنت. قدمهایم را تند کردم. در را باز کردم. و وارد خانه شدم. اولین چیزی که دیدم مهتاب بود. که از روی مبل بلند شد. دومین چیزی که دیدم نگاه شهریار بود. و سومین... سومین چیز مردی بود که روی کاناپه نشسته بود و پشتش به من بود. قد بلند. شانههای پهن. پیراهن مشکی. و درست در همان لحظه که در بسته شد، سرش را برگرداند. برای اولین بار بعد از شش سال... چشمم به مهیار افتاد. و فهمیدم بعضی آدمها هرچقدر هم دور شوند... باز هم بلدند نفس را در سینه آدم حبس کنند. ویرایش شده 20 شهریور توسط ف. شرفی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور شش سال. شش سال تمام گذشته بود. اما مغزم بیرحمانه شروع کرد به مقایسه کردن. چشمهایش همان رنگ قدیمی را داشتند. فقط خستهتر شده بودند. صورتش استخوانیتر شده بود. موهایش کوتاهتر. و آن پسر هجده سالهای که همیشه لبخند گوشه لبش بود، جایش را به مردی داده بود که انگار بار چند زندگی را روی شانههایش حمل میکرد. برای چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردیم. بعد کامیار سکوت را شکست. البته چه کسی جز کامیار؟ «اوه اوه...» سرش را بین من و مهیار چرخاند. «بالاخره رسیدیم به لحظه تاریخی.» «کامیار.» صدای شهریار آرام بود. اما همان یک کلمه کافی بود. کامیار فوراً دهانش را بست. البته فقط برای سه ثانیه. «چی؟ من چیزی نگفتم که.» مهتاب با اخم نگاهش کرد. من هنوز کنار در ایستاده بودم. احساس میکردم اگر یک قدم جلو بروم، اتفاقی میافتد. اتفاقی که برایش آماده نیستم. سامیار از روی مبل بلند شد. «ملک بالاخره اومدی .» انگار گزارش وضعیت میداد. کامیار گفت «گزارش دادی ممنون سامیار.» «خواهش میکنم.» همه چیز عجیب بود. بیش از حد عادی. انگار هیچکس متوجه نشده بود جهان من چند دقیقه پیش متوقف شده. یا شاید متوجه شده بودند و عمداً خودشان را به آن راه میزدند. مهتاب اولین نفر بود که به دادم رسید. مثل همیشه. به سمتم آمد. صورتم را بین دستهایش گرفت. «کجا بودی مادر؟نگرانت شدم ساعتو دیدی» بوسهای روی پیشانیام زد. همان بوی آشنا. همان حس امنیت. «گفتم که پیش پرینازم.» نگاهش باریک شد. «دروغ میگی.» خیره نگاهش کردم. و با حالت علامت سوال گفتم «ببخشید؟» «چون پنج دقیقه پیش با پریناز حرف زدم.» لعنت. لعنت. لعنت. از پشت سر صدای خنده خفه کامیار بلند شد. پریناز خیانتکار. مهتاب ابرویی بالا انداخت. «حالا بگو کجا بودی؟» پوفی کشیدم. «فقط رانندگی میکردم.» این بار حقیقت را گفتم. مهتاب چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آهی کشید. «باشه.» و همین. همین باعث شد بیشتر احساس گناه کنم. چون مهتاب وقتی واقعاً ناراحت میشد، دعوا نمیکرد. فقط ناامید میشد. نگاهم را از او دزدیدم. و درست همان لحظه اشتباه کردم. چون چشمم دوباره به مهیار افتاد. هنوز همانجا نشسته بود. هنوز نگاهم میکرد. نه خشم در نگاهش بود. نه دلخوری. نه حتی تعجب. و این دقیقاً چیزی بود که آزارم میداد. چرا انقدر آرام بود؟ چرا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود؟ چرا من تنها کسی بودم که داشتم از درون میسوختم؟ «ملکا جان.» صدای شهریار آمد. به سمتش برگشتم. لبخند گرمی زد. «نمیای سلام کنی؟» و این همان لحظهای بود که تمام مسیر از آن فرار کرده بودم. سلام. فقط یک سلام. کاری که هر آدم عاقلی انجام میدهد. اما برای من... مثل راه رفتن روی شیشه بود. چند قدم جلو رفتم. قلبم داشت به دندههایم ضربه میزد. خودم را مجبور کردم لبخند بزنم. همان لبخند تمرینشده. همان نقابی که سالها بود پشتش زندگی میکردم. بالاخره مقابلم ایستاد. حالا از نزدیک حتی بیشتر تغییر کرده بود. و در عین حال... بیش از حد آشنا بود. لبهایم را تر کردم. «سلام.» صدای خودم غریبه به نظر میرسید. «خوش اومدی.» برای کسری از ثانیه چیزی در چهره مهیار تکان خورد. آنقدر کوتاه که شاید خیال کرده باشم. بعد آرام از جایش بلند شد. «سلام دریا.» دریا. لعنتی. همه چیز میتوانست عوض شود. سالها. فاصلهها. آدمها. اما شنیدن این اسم هنوز همان اثر را داشت. همانطور که همیشه داشت. هیچکس در این دنیا من را دریا صدا نمیزد. هیچکس. جز او. خوشبختانه کامیار دوباره دهانش را باز کرد و قبل از اینکه سکوت خطرناک شود، گفت: «خوب خدا رو شکر. حالا که کسی کسی رو نکشت، شام بیاریم؟» سامیار خندید. «واقعاً انتظار داشتی بکشن؟» «من روی پرتاب گلدون حساب باز کرده بودم.» «کامیار!» این بار مهتاب و شهریار با هم گفتند. اما صدای خندهای که در خانه پیچید، باعث شد برای چند لحظه فضا سبک شود. برای چند لحظه فقط یک خانواده بودیم. یک خانواده معمولی. دور هم. زیر یک سقف. درست مثل شش سال پیش اما وقتی همه به سمت میز غذا حرکت کردند، من آخرین نفر بودم که راه افتادم. و درست قبل از اینکه از کنارم رد شود، صدای آرام مهیار را شنیدم. آنقدر آرام که فقط خودم بشنوم. «خوشحالم که خوبی » قدمهایم متوقف شد. فقط برای یک لحظه. یک لحظه کوتاه. بعد دوباره راه افتادم. بدون اینکه جوابش را بدهم. چون اگر برمیگشتم... اگر حتی یک ثانیه بیشتر به او نگاه میکردم... ممکن بود بفهمد که بزرگترین دروغ امشب، همان دو کلمهای بود که نگفته بودم: من خوب نبودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور من خوب نبودم. و بدتر از آن... نمیخواستم مهیار این را بفهمد. برای همین بدون اینکه برگردم، مستقیم سمت میز رفتم و روی اولین صندلی خالی نشستم. متأسفانه آن صندلی بین کامیار و سامیار بود. یعنی عملاً بین دو فاجعه طبیعی. «مَلِک.» اخم کردم. «چیه؟» کامیار با هیجان خم شد سمتم. «من یه سؤال مهم دارم.» «نپرس.» «اگر نپرسم میمیرم.» «پس بپرس.» سامیار با خونسردی لقمهای برداشت. «بذار حدس بزنم. باز یه سؤال احمقانه داری.» «احمقانه نیست.» بعد رو به من کرد. «اگر یه پنگوئن با یه شترمرغ دعوا کنه کی میبره؟» چشمهایم را بستم. آرام. خیلی آرام. تا ده شمردم. بعد تا بیست. بعد گفتم: «خفه شو کامیار.» سامیار و کامیار هر دو ساکت شدند. مهتاب گفت: «ملکا!» کامیار چند ثانیه مات نگاهم کرد. بعد زد زیر خنده. «خداروشکر. هنوزم ملکایی داشتم فکر میکردم این ادم جدیده کیه که اون روی خبیث و پلیدتو نشون دادی.» حتی خودم هم لبخند کمرنگی زدم. لعنت به این پسر. هیچکس مثل کامیار بلد نبود آدم را وسط بدترین حال دنیا بخنداند. شام کمکم جلو میرفت. بیشتر حرفها را بقیه میزدند. مهتاب درباره مهمانی فردا حرف میزد. شهریار درباره شرکت. سامیار از دانشگاه مینالید. کامیار هم طبق معمول مزخرف میگفت. و من... من بیشتر گوش میدادم. تا اینکه ناگهان مهتاب رو به مهیار کرد. «خب حالا بگو ببینم اونجا چه خبر بود؟» قاشق توی دستم متوقف شد. لعنت. همان موضوعی که نمیخواستم. مهیار جرعهای آب نوشید. «چیز خاصی نبود.» «شش سال اون ور دنیا بودی، بعد میگی چیز خاصی نبود؟» کامیار گفت: «مامان ولش کن. این از بچگی همین بود.» سامیار سر تکان داد. «خدایی راست میگه . اگه وسط حمله فضاییها هم باشه میگه چیز خاصی نبود.» خنده کوتاهی دور میز پیچید. اما نگاه من ناخواسته روی مهیار ماند. او فقط لبخند زد. همان لبخند کوتاه. همان لبخند کنترلشده. شهریار آرام گفت: «خسته شدی پسر؟ این همه توی پرواز بودی» برای اولین بار چیزی در نگاه مهیار تغییر کرد. خیلی جزئی. اما دیدمش. «یه کم.» فقط همین. دو کلمه. اما نمیدانم چرا دلم فشرده شد. شاید چون یادم آمد وقتی بچه بودم، هر وقت میگفت خستهام، یعنی حالش واقعاً خوب نیست. نیم ساعت بعد سفره جمع شد. مهتاب و شهریار در آشپزخانه بودند. سامیار داشت ظرفها را جابهجا میکرد. که البته بیشتر مزاحم بود تا کمک. و کامیار مثل روح سرگردان دور خانه میچرخید. من روی مبل نشسته بودم و وانمود میکردم دارم پیامهای گوشی را میخوانم. در واقع فقط فرار میکردم. از نگاهها. از سؤالها. از خودم. صدای تلویزیون در پسزمینه پخش میشد. و همان لحظه احساس کردم کسی نگاهم میکند. سرم را بلند کردم. مهیار بود. فقط یک ثانیه. یک نگاه کوتاه. اما انگار متوجه شده بود. متوجه شده بود که داشتم فرار میکردم که چیزی نمیگفت. و عجیب بود... خیلی عجیب. که بعد از تمام این سالها هنوز حس میکردم او بعضی چیزها را درباره من بهتر از خودم میفهمد. حتی در همین ملاقات کوتاه ارام سرش را پایین انداخت نفسی که نمیدانستم حبس کردهام آزاد شد. و بلافاصله از خودم متنفر شدم. چرا اصلاً نفس راحت کشیده بودم؟ مگر قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟ هیچی. دقیقاً هیچی. اما ظاهراً قلب احمق من هنوز این موضوع را یاد نگرفته بود. مهیار برگشته بود. اما انگار بخشی از او هنوز جایی دور مانده بود. و برای اولین بار آن شب، این سؤال از ذهنم گذشت: شش سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاد که باعث شد برود؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور شش سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاد که باعث شد برود؟ سؤال احمقانهای بود. یا حداقل باید احمقانه میبود. چون جوابش را میدانستم. همه میدانستند. برای تحصیل رفته بود. فرصت خوب. دانشگاه خوب. آینده بهتر. همان دلایلی که آدمهای بزرگسال با آنها همه چیز را توجیه میکنند. اما هیچوقت برای من کافی نبود.از دید من مهیار یک ادم بدعهد نامرد بود که در اوج بی پناهی رهایم کرده بود چون آدمها برای دانشگاه رفتن، خداحافظی میکنند. قول میدهند. برمیگردند. اما مهیار... فقط رفته بود. آن شب دیر خوابیدم. خیلی دیر. مدتها به سقف خیره ماندم تا بالاخره خوابیدم صبح با نور تیز خورشید بیدار شدم. چشمهایم را که باز کردم، چند ثانیه طول کشید بفهمم کجا هستم. بعد یادم آمد. خانه. برگشتن او. و آن سکوت لعنتی شب قبل. بلند شدم. سرم سنگین بود. نه از خواب کم. از فکر زیاد. لباس سادهای پوشیدم. موهایم را فقط جمع کردم. نه حوصله داشتم، نه انرژی. همین که از اتاق بیرون رفتم، صداهای معمولس خانه به گوشم رسید. ظاهراً همه بیدار بودند. مهتاب از آشپزخانه صدام زد: «صبحونه بخور قبل از اینکه بری.» «دیرم میشه مامان.» «حتماً یه لقمه.بخور ضعف میکنی» پوفی کشیدم و رفتم داخل. همه بودند. مثل همیشه. انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار هیچ مهیاری وارد این خانه نشده بود. نگاهم ناخودآگاه دور میز چرخید. نبود. برای یک لحظه، چیزی بین آرامش و ناامیدی درونم تکان خورد. نفهمیدم کدومش بود. نشستم. سامیار داشت با گوشی ور میرفت کامیار هم طبق معمول اخمو سر سفره نشسته بود و انگار داششت به زمسن و زمان فوش میداد شهریار روزنامه میخواند. و مهتاب… مثل همیشه، حواسش به همه بود. «ملکا، بعد دانشگاه مستقیم بیا خونه.» سرم را بالا آوردم. «چرا؟» «امشب شام مهمون داریم.» اخم کردم. «باز چه خبره؟» کامیار با دهان پر گفت: «معرفی رسمی آقا مهیار به خانواده زرین پور!» نان از دستم افتاد. «باشه سعی میکنم زود بیام» کامیار خندید. اما من حتی نگاهش نکردم. فقط یک لحظه آن اسم دوباره در ذهنم نشست. مهیار. و بعد سریع بلند شدم. «من رفتم.» مهتاب گفت: «مواظب خودت باش.» سر تکان دادم. و از خانه زدم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور به دانشگاه که رسیدم پریناز گوشه در ورودی روی پله ها نشسته بود با خنده نگاهم کرد و سمتم اومد 《به به ، ملکا خانم چشمتون روشن پسرعمو خارجیتون برگشتن》 《حوصله ندارم پرینار》 《باشه بابا بداخلاق حداقل یکم تعریف کن ببینم چی شد 》 شروع کردم به تعریف کردن با ریز جزئیات در آخر به قیافه متعجب پری نگاه کردم 《چته پری؟》 《 خیلی عجیبه توقع یک رفتار رمانتیک یا یه چشم تو چشم شدن اتشین از این مهیار ایکبیری داشتم اما کم کم دارم به این نتیجه میرسم که بیخیال تر از این حرفاست》 《انقدر همه چی طبیعی و عادی بود که حتی جا نداشت برای دلخوری این همه سالم یک اخم ساده بکنم》 《 حالا این مهیار بیریخته رو وللش .... مل مل جون من یه چیز میگم نه نگو》 《چی شده؟》 《 چیزی نشده خل وضع فقط میخوام برای اینکه روحیه ات عوض شه فردا شب بیای با من بریم مهمونی خونه میلاد》 《 میلاد... به به چه قدر صمیمی شدید شما دو تا این پسرعمه عوضی منم صداش درنمیاد تو هم که عوضی تر از اون》 《اینا رو ول کن مل مل بریم؟》 نه.» این را محکمتر از چیزی که خودم فکر میکردم گفتم. پریناز ابرو بالا انداخت. «نه؟» کیفم را روی شانهام جابهجا کردم. «نه. حوصله این چیزا رو ندارم.» پریناز لبش را کج کرد. «این چیزا یعنی چی؟ مهمونی میلادهها. جمع خودمونیه.» پوفی کشیدم. «هر چی. من نمیام.» پریناز چشمهاش را ریز کرد. «تو اصلاً چرا انقدر پاستوریزه بازی درمیاری نکنه از داداشات میترسی ها؟» نگاهش کردم. «من نمیترسم فقط اینجوری جمع هارو دوست ندارم.» خندید. «اسم قشنگیه برای ترست.» دیگر جواب ندادم. چون بحث با پریناز همیشه همینطوری میشد؛ اولش شوخی، آخرش یک چیزی که آدم را ساکت میکند. وقتی از دانشگاه بیرون زدم، هوا گرفتهتر از صبح بود. و من هم گرفتهتر از هوا. تمام مسیر برگشت، حرف پریناز توی سرم میچرخید. «مهمونی میلاد…» نه اینکه ندانم. میدانستم میلاد و پریناز مدتی بود به هم نزدیک شدهاند. از آن رابطههایی که نه کامل رسمیاند، نه انکارشدنی. و میلاد… همیشه بلد بود آدم را از لاک خودش بیرون بکشد. اما مشکل من مهمونی نبود. مشکل این بود که امشب راه فراری نبود مهمونی و مهیار و من اصلا کنار هم ترکیب جالبی نمیشدیم اما مطمئن بودم که اگر به هر دلیلی در مهمونی شرکت نکنم مهتاب حکم قصاصم رو صادر میکنه لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان نفس بلندی کشیدم. شاید اگر مهمانها آدمهای غریبه بودند، بهانهای پیدا میکردم. اما عمه مهری را نمیشد پیچاند. از وقتی پدر و مادرم را از دست داده بودم، هر بار که از سفر میآمد، اولین نفر سراغ من را میگرفت؛ با همان بغلهای محکم، همان بوی همیشگی عطر یاس و همان جملهی تکراری: «بذار ببینم این دختر یه گرمم چاق شده یا نه؟» که البته هیچوقت نشده بود. وقتی ماشین را داخل حیاط پارک کردم، هنوز چند دقیقهای تا غروب مانده بود. صدای خنده از داخل خانه میآمد. یعنی مهمانها رسیده بودند. کولهام را برداشتم و با بیحوصلگی وارد خانه شدم. هنوز کفشهایم را کامل درنیاورده بودم که صدای جیغ آشنایی توی خانه پیچید. «ملکااااااا!» لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست. فقط یک نفر اینطوری اسمم را صدا میزد. چند ثانیه بعد، عمه مهری تقریباً خودش را رساند و قبل از اینکه فرصت سلام کردن پیدا کنم، محکم بغلم کرد. «الهی قربونت برم... دلم برات یه ذره شده بود دختر.» خندیدم. واقعی. نه از آن لبخندهایی که برای ادب روی صورتم میگذاشتم. «سلام عمه.» صورتم را بین دستهایش گرفت. «ببین چه لاغرترم شده.» از پشت سر صدای کامیار بلند شد. «عمه جان شما هر سال همین جمله رو میگی، یه بارم بگو چاق شده دلش خوش بشه.» مهری بدون اینکه حتی برگردد، گفت: «تو دخالت نکن بچه !.» کامیار دستش را روی سینه گذاشت. «من اصلاً تو این خانواده جایگاهی ندارم.» سامیار از روی مبل گفت: «داری تازه میفهمی؟» همه خندیدند. «هی!» صدای میلاد بود. سرم را چرخاندم. با همان قد بلند، همان موهای نامرتب و همان لبخند همیشگی داشت سمتم میآمد. چند قدم مانده به من، دستهایش را باز کرد. «خانم روانشناس.» اخم مصنوعی کردم. «دانشجوی روانشناسی.» «فرقش چیه؟» «حداقل چهار ترم.» خندید. بعد خیلی راحت، مثل همیشه، در آغوشم گرفت. «دلم برات تنگ شده بود، بچه.» لبخند زدم. «دروغگو. تازه دیدمت سه هفته پیش.» «سه هفته زمان کمیه؟» «برای تو؟ آره.» میلاد با خنده سرش را تکان داد. رابطهمان همیشه همین بود. نه زیادی احساساتی. نه خشک. از آن صمیمیتهایی که سالها کنار هم بزرگ شدن میسازد. همان موقع مینو از آن طرف سالن داد زد: «میلاد، ولش کن بیا کمک بابا. ملکا خانم مارو تحویل نگریا » «اومدم.» «مینو جونم خوش اومدی.» «سلام دخترم.» نگاهم سمت عمو ناصر رفت. دوست قدیمی بابا. همان مردی که هر بار مرا میدید، اول چند ثانیه نگاهم میکرد و بعد انگار چیزی یادش میآمد، آه میکشید. دستش را گرفتم و لپش را بوسیدم «سلام عمو.» دستم را نوازش کرد. «درست مثل مادرت شدی...» لبخندم کمی کمرنگ شد. این جمله را زیاد شنیده بودم. آنقدر زیاد که دیگر نمیدانستم باید خوشحال شوم یا دلم بگیرد. «ملک!» کامیار دوباره صدایم زد. «بیا کمک، این آقا سامیار فقط قیافه گرفته.» سامیار با اخم گفت: «دارم لیوان میچینم.» «سه تا لیوانو ده دقیقهست داری میچینی.» «هنر زمان میبره.» «خفه شو.» «تو خفه شو.» بیاختیار خندیدم. همین لحظههای کوچک بود که این خانه را شبیه خانه میکرد. اما درست وقتی خواستم سینی را بردارم... بیاختیار نگاهم به آن سوی سالن افتاد. مهیار کنار پنجره ایستاده بود. دستهایش داخل جیب شلوارش بود. سرش کمی پایین. کمحرف. مثل دیشب. برای یک لحظه کوتاه نگاهش به من افتاد. نه لبخند زد. نه اخم کرد. فقط... نگاه کرد. و بعد دوباره برگشت؛ انگار نمیخواست حتی با یک نگاه اضافه، آرامشی را که به زور بینمان برقرار شده بود به هم بزند. عجیب بود... نمیدانستم از این فاصله گرفتنش باید راحت باشم... یا ناراحت. فقط میدانستم برای اولین بار بعد از شش سال، حضورش را بدون اینکه حتی کلمهای بینمان رد و بدل شود، در تمام خانه حس میکردم. و همین، بیشتر از هر گفتوگویی، حواسم را به هم میریخت لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان قبل از اینکه شام شروع شود، طبق معمول خانه پر از رفتوآمد بود. مهتاب از آشپزخانه صدای همه را درمیآورد. «کامیار! اون ظرف سالاد رو ببر رو میز.» «چشم قربان.» «سامیار، نوشابهها رو از یخچال بیار.» «باشه.» «ملکا جان، دخترم اون قاشقها رو بچین.» «الان.» هیچکس بیکار نبود. حتی شهریار که همیشه اجازه نمیداد مهمانها دست به چیزی بزنند، این بار با عمو ناصر مشغول جابهجا کردن میز کوچک کنار پذیرایی بود. همین که سینی قاشقها را روی میز گذاشتم، صدای آرام میلاد کنار گوشم پیچید. «یه لحظه.» برگشتم. دوتا لیوان دستش بود. یکی را طرفم گرفت. «شربت.» لیوان را گرفتم. «مرسی.» خودش هم جرعهای نوشید و خیلی عادی کنارم ایستاد. «دانشگاه چطوره؟» شانه بالا انداختم. «مثل همیشه.» «یعنی افتضاح؟» خندیدم. «تقریباً.» «استادا هنوزم همونقدر رو مختن؟» «بدتر.» سرش را تکان داد. «خداروشکر من اون رشته رو ادامه ندادم .» نگاهش کردم. «تو هر رشتهای میرفتی بازم درس نمیخوندی.» دستش را روی قلبش گذاشت. «چه حرف زشتی... من دانشجوی نمونهام.» «نمونهی چی؟» «نمونهی بارز تنبلی.» بیاختیار خندهام گرفت. از ته دل. آنقدر که چند نفر برگشتند نگاهمان کردند. مهری از آن طرف آشپزخانه لبخند زد. «الهی شکر... بالاخره یکی این دختر رو خندوند.» در همان لحظه... مهیار که کنار کامیار ایستاده بود، ناخودآگاه نگاهش به سمت ما کشیده شد. ملکا را نگاه کرد. نه به خاطر اینکه کنار میلاد ایستاده بود... به خاطر خندهای که بعد از سالها برای اولین بار از او دیده بود. خندهای که شب گذشته، حتی یک بار هم روی صورتش ننشسته بود. کامیار که متوجه نگاه برادرش شده بود، خیلی آرام آرنجی به پهلویش زد. «چی شد؟» مهیار نگاهش را از ملکا گرفت. «هیچی.» «هیچی که نیست.» «کامیار...» «باشه بابا.» اما ته دلش خندید. از بچگی مهیار را بلد بود. وقتی میگفت «هیچی»، دقیقاً یعنی یک چیزی هست. همه دور میز نشستند. طبق معمول جای نشستن هم داستان خودش را داشت. کامیار اصرار داشت کنار عمو ناصر بنشیند. سامیار میگفت آنجا جای اوست. مینو با خنده بینشان داوری میکرد. در نهایت هم مثل همیشه هیچکس جای خودش ننشست. مهتاب با دست به صندلی کنار خودش اشاره کرد. «ملکا، اینجا بشین.» رفتم همانجا نشستم. سمت راستم مهتاب بود. سمت چپم... میلاد. همان لحظه کامیار با صدای بلند گفت: «اعتراض دارم.» همه نگاهش کردند. «چرا؟» «منم میخواستم کنار ملکا بشینم.» سامیار با خونسردی گفت: «تو فقط میخواستی غذای تو بشقابشو بخوری.» «خب آره.» همه خندیدند. وسط شام، عمو ناصر رو به مهیار کرد. «خب پسر... بالاخره تصمیم گرفتی برگردی.» مهیار خیلی کوتاه گفت: «آره.» «دیگه نمیری؟» مکث کوتاهی کرد. «فعلاً نه.» شهریار فقط یک لحظه نگاهش کرد. همان نگاه کوتاهی که هیچکس جز مهیار متوجه معنایش نشد. بحث خیلی زود عوض شد. این بار میلاد رو به من کرد. و ارام جوری که کسی نشونه گفت «راستی...» «هوم؟» «پری که بهت گفته، نه؟» اخم کردم. «چی رو؟» «فردا شب.» «اره نمیام...» «ملکا...» «میلاد.» «فقط دو ساعت.» «نه.» «سه ساعت.» «نه.» «باشه، دو ساعت و نیم.» خندهام گرفت. «مگه داری چونه میزنی؟» «کاملاً.» میلاد با قیافهی حقبهجانب گفت: «من فقط دارم دعوت میکنم.» «دعوت؟» پوزخند زدم «اسم این کار اصراره.» میلاد دوباره رو به من کرد. این بار صدایش را پایین آورد. «جدی بیا.» «میلاد بیخیال شو تو رو خدا حوصله ادما رو ندارم ...» «جمع خودمونیه.» «همین جمع خودمونیها آخرش دردسر میشن.» «قول میدم نشه.» «تو؟» «آره.» «قولات اعتبار نداره.» «بیانصافی نکن.» سرم را پایین انداختم. «نمیدونم...» همین دو کلمه کافی بود تا برق امید توی چشمهایش بنشیند. «یعنی احتمال داره؟» لبخند زدم. «گفتم نمیدونم.» «برای من یعنی آره.» آن طرف میز... مهیار قاشق را آرام داخل بشقاب گذاشت. از اول شام تقریباً چیزی نگفته بود. فقط گوش میداد. اما حالا، برای اولین بار، نگاهش چند ثانیه بیشتر روی میلاد ماند. نه از روی بدبینی. میلاد را از بچگی میشناخت. مثل برادر خودش بود. اما چیزی که خوشش نمیآمد، این بود که ملکا بعد از شش سال، راحتتر از هر کسی با میلاد حرف میزد... و با او فقط دو کلمه رد و بدل کرده بود. احساس عجیبی بود. نه خشم. نه ناراحتی. فقط یک فشار کوچک، جایی پشت قفسهی سینه. احساسی که حتی حاضر نبود اسمش را بداند. بعد از شام، رسم همیشگی خانه شروع شد. چای. شیرینی. و آلبومهای قدیمی. کامیار با هیجان از کمد پذیرایی آلبوم قطور جلد چرمی را بیرون کشید. «خب خانمها و آقایون... وقت آبروریزی دوران کودکیه!» ملکا همان لحظه زیر لب گفت: «وای نه...» کامیار با شیطنت خندید. «اتفاقاً وای آره...» و آلبوم را روی میز باز کرد... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان کامیار اولین صفحه را باز کرد. همان عکس قدیمی. حیاط ویلای پدربزرگ. چهار بچهی خاکی، با زانوهای زخمی و صورتهای آفتابسوخته. کامیار با افتخار گفت: «ببینید... از همون بچگی معلوم بوده خوشتیپم.» سامیار بدون اینکه حتی عکس را درست نگاه کند، گفت: «نه... از همون بچگی معلوم بوده اعتمادبهنفست به اینجا میکشونه کارتو .» خندهی جمع بلند شد. کامیار با ناراحتی ساختگی دستش را روی قلبش گذاشت. «این خانواده ارزش من رو نمیدونن باید مهاجرت کنم و این زیبایی رو به یه جای دیگه ی دنیا ببرم .» ورق بعدی. عکس تولد سامیار. همه دور میز ایستاده بودند. من با موهای کوتاه و لباس آبی، گوشهی عکس ایستاده بودم. کمیل کنارم. و مهیار پشت سر هر دومان. کامیار انگشتش را روی عکس گذاشت. «ببین...» همه نگاه کردند. «مهیار از همون موقع هم اخمو بوده.» مهیار زد پشت گردنش. «فضولش به تو نیومده بچه » سامیار فقط لبخند کوتاهی زد. «باشه بابا حالا چرا انقدر محکم میزنی .» ورق بعدی... همین که صفحه برگشت، نگاه همه چند ثانیه روی عکس ماند. کسی چیزی نگفت. عکس، یکی از همان روزهای قبل از حادثه بود. توی باغ. من و کمیل روی تاب. مهیار پشت تاب ایستاده بود و با تمام زور هلش میداد. من از شدت خنده سرم عقب افتاده بود. کمیل هم همانقدر زیبا میخندید. عمو ناصر آه آرامی کشید. «یادش بخیر...» مهری هم لبخند محوی زد. «اون دو تا یه لحظه از هم جدا نمیشدن.» هیچکس تعجب نکرد. همه میدانستند. همه سالها پیش دیده بودند که بعد از مرگ پدر و مادرم، من هفتهها حتی حاضر نبودم دست کسی را بگیرم... جز یک نفر. مهیار. مهتاب آرام گفت: «یادته شهریار...؟» شهریار نگاهش را از عکس برنداشت. «آره...» صدایش آرام بود. «ملکا حتی یک لحظه هم بدون مهیار نبود.» عمو ناصر لبخند تلخی زد. «بچه بود...» مهتاب ادامه داد: «هر وقت کابوس میدید، فقط اسم مهیار رو صدا میکرد.» خانه دوباره ساکت شد. من نگاهم را از عکس برنداشتم. خاطرهها را نه. اما حس آن روزها را هنوز یادم بود. آن حس خفهکنندهی بیپناهی. اینکه اگر مهیار چند دقیقه از جلوی چشمم دور میشد، تمام بدنم یخ میکرد. کامیار که فهمید فضا زیادی سنگین شده، سریع صفحه را ورق زد. «خب بسه دیگه...» عکس بعدی را بالا گرفت. «این یکی شاهکاره.» همه دوباره خم شدند. سامیار همان لحظه زد زیر خنده. «یا خدا...» داخل عکس، مهیار حدود هجده ساله بود. روی زمین نشسته بود. من که شاید13 سالم بود، با اخم روی شانههایش نشسته بودم و دو دستم را دور گردنش حلقه کرده بودم. قیافهی مهیار کاملاً درمانده بود. کامیار از خنده نفسش بند آمده بود. «ببین قیافشو... انگار اسیر جنگیه.» سامیار گفت: «چون خانم اجازه نمیداد پایینش بزاره.» مهتاب خندید. «دو ساعت کامل همینطوری بود.» مهری با خنده گفت: «هر کی میخواست ملکا رو بغل کنه، گریه میکرد.» عمو ناصر سر تکان داد. «آخرش فقط مهیار میتونست آرومش کنه.» من بیاختیار نگاهم را از عکس گرفتم. به مهیار نگاه کردم. او هم داشت همان عکس را نگاه میکرد. نه لبخند میزد. نه حرفی میزد. فقط انگار جایی دورتر از آن اتاق ایستاده بود. کامیار دوباره ورق زد. «آها... این یکی...» اما قبل از اینکه چیزی بگوید، مهتاب گفت: «ولش کن کامیار.» «چرا؟» «دیگه بسه... فردا هم وقت هست.» کامیار آلبوم را بست. «باشه.» همه کمکم از دور میز بلند شدند. مهری و مهتاب رفتند آشپزخانه تا ظرفها را جمع کنند. عمو ناصر کنار شهریار نشست و درباره شرکت حرف میزد. یکی از دوستان سامیار زنگ زد و رفت داخل حیاط تا تلفنی صحبت کند. کامیار هم طبق معمول دنبال مینو راه افتاد تا سربهسرش بگذارد. برای چند دقیقه، پذیرایی شلوغ بود... اما هرکس سرگرم کار خودش. همان موقع، میلاد با دو لیوان چای برگشت و یکی را طرفم گرفت. «بگیر.» لیوان را گرفتم. «مرسی.» چند ثانیه کنار هم ایستادیم. بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، با آرنج ضربهی خیلی آرامی به بازویش زدم «از دستت شاکیم.» متعجب نگاهم کرد. «چرا؟» اخم نمایشی کردم. «بیشعور، من از پریناز باید بفهمم ادامه دار شده صحبتتون ؟» خندید. با مشت خیلی آرام به بازویش کوبیدم. میلاد لبخند زد. «خواستم سورپرایزت کنم.» «سورپرایز؟» پوزخند زد. «باور کن خبر خاصی نیست اقا میلاد به این راحتی ها دم به تله نمیده اما...» میلاد سرش را خاراند. «میخواستم خودم بگم.» «ولی نگفتی.» «فرصتش پیش نیومد.» با دلخوری ساختگی گفتم: «پس من حق دارم شاکی باشم.» دستش را بالا آورد. «قبول... مقصرم.» بعد خندید و آرامتر ادامه داد: «حالا برای جبران... فرداشب بیا.» چشمهایم را ریز کردم. «ول نمیکنی؟» «نه.» «میلاد...» «قول میدم خوش بگذره.» «سامیار و کامیار و مهیار هم دعوتن؟» میلاد فوری سرش را تکان داد. «نه بابا... خیالت راحت.» «جدی؟» «آره. جمع خودمونیم.» چند لحظه فکر کردم. نگاهم ناخودآگاه به آنطرف پذیرایی رفت. مهیار کنار پنجره ایستاده بود و ظاهراً حواسش به صحبت عمو ناصر بود. اما برای یک لحظه، درست همان لحظهای که نگاهم بالا آمد... چشمهایمان به هم گره خورد. فقط یک ثانیه. بعد هر دو همزمان نگاهمان را دزدیدیم. نفسم را آرام بیرون دادم. رو به میلاد گفتم: «باشه...» میلاد از خوشحالی چشمهایش برق زد. «واقعی؟» «اگه تا فردا پشیمون نشم.» با خنده گفت: «خودم میام دنبالت.» «لازم نکرده.» «میام.» «میلاد...» «بحث نکن .» سرم را با درماندگی تکان دادم. «لجباز.» «از بچگی بودم.» و هر دو خندیدیم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان مهری آخرین بار صورتم را بوسید. «این دفعه دیگه انقدر دیر نکن بیای پیشمون.» لبخند زدم. «چشم عمه.» مینو بغلم کرد. بعد نوبت میلاد رسید. همانطور که کلید ماشینش را بین انگشتهایش میچرخاند، آرام خم شد سمتم. آنقدر آرام که فقط خودم بشنوم. «فردا ساعت هشت.» پوفی کشیدم. «هنوز که نیومده فردا.» «ولی میای.» «کی گفته؟» «خودت.» «من فقط گفتم شاید.» میلاد خندید. «من روی همون شاید حساب باز کردم.» با چشم غره نگاهش کردم. «خودم میام، لازم نیست دنبال من بیای.» «اتفاقاً میام.» «میلاد...» «بحث نکن.» «میگم نمیخواد.» با شیطنت ابرو بالا انداخت. «اگه نیام، مطمئنم دقیقه نود پشیمون میشی.» لبخند کجی زدم. «پریناز هست.» «اونم هست.» «پس تمومه.» «نه، خودم میام.» دستم را روی پیشانیام گذاشتم. «باورم نمیشه هنوز انقدر لجبازی.» «از کی یاد گرفتم؟» «از خودت.» هردو خندیدیم. مهری از داخل ماشین صدایش زد. «میلاد، راه بیفت.» «اومدم مامان.» قبل از اینکه سوار شود، با همان لبخند همیشگی گفت: «فردا میبینمت.» جوابش فقط تکان دادن دستم بود. ماشین آرام از حیاط بیرون رفت. چراغهای عقبش کمکم در تاریکی خیابان محو شد. چند ثانیه سکوت خانه را پر کرد. آن سکوتی که همیشه بعد از رفتن مهمانها میآید. مهتاب خسته نفسش را بیرون داد. «الهی شکر...» کامیار همان لحظه خودش را روی مبل پرت کرد. «من دیگه مردم.» سامیار با تمسخر گفت: «انگار بیل زدی.» «تو از مهمونی خبر نداری... انرژی ذهنی مصرف کردم.» «مزخرف گفتن انرژی ذهنی نیست.» «هست.» «نیست.» «هست.» مهتاب بدون اینکه حتی نگاهشان کند گفت: «هر دوتون دهنتونو ببندین.» هردوشان همزمان گفتند: «چشم.» و دوباره چند ثانیه بعد زدند زیر خنده. من آرام از کنارشان رد شدم. واقعاً خسته بودم. نه از مهمانی. از فکر کردن. از تظاهر. از اینکه مدام حواسم بود نگاهم با نگاه یک نفر گره نخورد. هنوز به پلهها نرسیده بودم که صدای مهتاب بلند شد. «ملکا.» برگشتم. «جانم؟» لبخند مهربانی زد. «خستهای؟» سر تکان دادم. «یکم.» «برو بخواب مادر.» «شب بخیر.» «شب بخیر عزیزم.» به ترتیب برای همه شب بخیر گفتم. به اتاقم رفتم و بدون تعویض لباس خوابیدم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان صبح روز بعد... صدای زنگ ساعت را ، قبل از اینکه کامل بیدارم کند، خاموشش کردم. چشمهایم هنوز سنگین بودند. دیشب تا نزدیک دو نصفهشب برای مهمانی بیدار مانده بودم. از تخت پایین آمدم. نگاهم به ساعت افتاد. هفت و ده دقیقه. «لعنت...» کلاس هشت شروع میشد. وقتی پایین رفتم، مهتاب مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود. شهریار روزنامه دستش بود. کامیار هنوز با چشمهای نیمهباز روی صندلی ولو شده بود. سامیار هم همزمان صبحانه میخورد و با گوشی کلنجار میرفت. مهتاب لبخند زد. «صبح بخیر مادر.» «صبح بخیر.» کنارش نشستم. استکان چای را جلویم گذاشت. کامیار نان را برداشت و با دهان پر گفت: «ملک.» «هوم؟» «امروز اگه پرینازو دیدی، بگو جزوهش دست منه. عمومیش البته » «خودت بگو.» «حوصله ندارم.» سامیار گفت: «در حد پیام دادن هم تنبلی؟» «آره.» «مایهی ننگ مردایی.» «خفه شو.» همان موقع صدای قدمهایی از پلهها آمد. بیاختیار نگاهم بالا رفت. مهیار. پیراهن سفید پوشیده بود. آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود. بدون اینکه چیزی بگوید، کنار شهریار نشست. «صبح بخیر.» همه جواب دادند. من فقط استکان چایم را بلند کردم. نه سلامی. نه نگاهی. فقط سکوت. کسی هم اصراری نکرد. انگار فهمیده بودند تا وقتی خودم نخواهم، هیچ دیواری بینمان کوتاه نمیشود. بعد از صبحانه کیفم را برداشتم. هنوز بند کیف روی شانهام درست جا نیفتاده بود که مهتاب گفت: «ملکا.» برگشتم. «جانم؟» «امشب پیش پرینازی؟» برای یک لحظه قلبم ایستاد. همین یک سؤال... همین یک سؤال ساده... دروغ گفتن به مهتاب را سخت میکرد. اما فقط یک ثانیه. بعد لبخند زدم. «آره.» «برای پروژه؟» نفسم را آرام بیرون دادم. «آره... احتمالاً تا دیر وقت هم اونجام.» مهتاب بدون کوچکترین شکی سر تکان داد. «باشه مادر. فقط وقتی رسیدی یه پیام بده.» گلویی که ناگهان خشک شده بود را صاف کردم. «حتماً.» وجدانم همان لحظه اعتراض کرد. اما مجبور بودم نشنیده بگیرمش. دانشگاه مثل همیشه گذشت. دو کلاس. یک امتحان کلاسی. غر زدنهای همیشگی پریناز. و میلادی که تقریباً هر یک ساعت یک بار پیام میداد. ساعت هشت یادت نره. پشیمون نشی. لباس خوشگل بپوش. آخر سر فقط نوشتم: خفه شو. و جوابش فقط یک ایموجی خنده بود. ساعت سه عصر، وقتی کلاسها تمام شد، پریناز بازویم را گرفت. «بیا.» «کجا؟» «خونهی ما.» اخم کردم. «الان؟» «آره دیگه.» «برای چی؟» قیافهای گرفت که انگار واضحترین سؤال دنیا را پرسیدهام. «برای اینکه اون لباسایی که برات خریدم هنوز تو کمدمه.» ایستادم. «پریناز...» «نه، نه، نه... اصلاً حق مخالفت نداری.» «من با همین لباسم میام.» با وحشت نگاهم کرد. «میخوای با مانتوی طوسی و کتونی بری پارتی؟» «خب؟» «نه خب!» دستم را کشید. «امروز پروژهی منی.» خندهام گرفت. «دارم میترسم.» «باید هم بترسی.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان خیابان شلوغتر از همیشه بود. پریناز از همان لحظهای که سوار ماشین شد، شروع کرد به حرف زدن. انگار اگر پنج دقیقه سکوت میکرد، اتفاق بدی میافتاد. «ببین، اول میریم خونه ما، بعد لباساتو میپوشی، بعد آرایشت...» نگاهش کردم. «پریناز.» «جانم؟» «ما داریم میریم مهمونی، نه مراسم اسکار.» با خونسردی راهنما زد و پیچید داخل کوچه. «از نظر تو.» «از نظر تو چی؟» «از نظر من امشب قراره یه آدم افسردهی گوشهگیر رو دوباره وارد جامعه کنیم.» پوزخند زدم. «چه پروژه بزرگی.» «دقیقاً.» خانهی پدری پریناز مثل خودش بود. پر از رنگ. پر از قاب عکس. پر از شلوغی. همین که وارد اتاقش شدم، در کمد را باز کرد. «خب...» سه لباس روی تخت انداخت. «انتخاب کن.» به لباسها نگاه کردم. بعد به خودش. بعد دوباره به لباسها. «شوخی میکنی؟» «نه.» یکی را برداشتم. «پریناز... این که خیلی کوتاهه.» «کوتاه نیست.» «هست.» «نیست.» «پریناز...» دست به سینه مقابلم ایستاد. «ملکا.» «هوم؟» «تو نوزده سالته.» «خب؟» «نه هفتاد و نه سال.» خندهام گرفت. «ربطش؟» «ربطش اینه که یه بارم مثل دخترای همسن خودت لباس بپوش.» لباس را دوباره روی تخت گذاشتم. «نه.» «چرا؟» جوابی ندادم. فقط شانه بالا انداختم. پریناز چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آرامتر گفت: «هنوزم از نگاه مردم میترسی؟» لبخندم محو شد. «نه.» «پس؟» نگاهم را از او دزدیدم. «عادت ندارم.» پریناز آه کشید. آرام کنارم نشست. «ملکا...» دستم را گرفت. «یه چیزو میدونی؟» «چی؟» «تو بعد از اون اتفاق... انگار هی خودتو کوچیکتر کردی.» اخم کردم. «یعنی چی؟» «یعنی هر کاری کردی که دیده نشی.» حرفش را ادامه نداد. لازم هم نبود. چون... حق با او بود. لباسهای ساده. رنگهای خنثی. موهای همیشه بسته. آرایش نکردن. همهشان یک دلیل داشتند. اگر کسی به آدم نگاه نکند... کمتر سؤال میپرسد. آشنا نمیشود . وابسته نمیشی و درنهایت رها هم نمیشوی ! پریناز دوباره لباس مشکی را برداشت. این بار آرامتر مقابلم گرفت. «فقط امتحانش کن.» «پری...» «قول میدم اگه خوشت نیومد، همون مانتوتو بپوشی.» چند ثانیه نگاهش کردم. بعد با بیحوصلگی لباس را از دستش گرفتم. «فقط برای اینکه دست از سرم برداری.» با ذوق دست زد. «همینم خوبه.» چند دقیقه بعد... هنوز داشتم پایین لباس را میکشیدم. «پریناز، اصلاً راحت نیستم.» جوابی نداد. سرم را بالا آوردم. پریناز همانجا ایستاده بود. دهانش نیمهباز مانده بود. «چی شده؟» چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند. «لعنتی...» اخم کردم. «چیه؟» «تو...» با انگشت به سمتم اشاره کرد. «تو واقعاً نمیفهمی چه شکلیای؟» کلافه شدم. «پریناز...» بلند شد. دورم چرخید. «این همه سال خودتو قایم کردی؟» «مسخره میکنی؟.» «اصلاً.» مرا جلوی آینه برد. «نگاه کن.» اول مقاومت کردم. اما بالاخره نگاهم به تصویر خودم افتاد. لباس، کاملاً اندازهام بود. نه زننده. نه عجیب. فقط... متفاوت. دختری که توی آینه ایستاده بود، خیلی با کسی که هر روز میدیدم فرق داشت. چند ثانیه فقط نگاه کردم. بعد خیلی آرام گفتم: «انگار خودم نیستم...» پریناز از پشت سرم لبخند زد. «اتفاقاً...» دستش را روی شانهام گذاشت. «شاید این، خود واقعیته.» نیم ساعت بعد، آرایش هم تمام شد. پریناز با غرور چند قدم عقب رفت. «خب...» «تموم شد؟» «تقریباً.» کیف کوچکی دستم داد. «اینم بگیر.» «مرسی.» گوشیام همان لحظه لرزید. مهتاب. قلبم فرو ریخت. تماس را جواب دادم. «جانم مامان؟» صدای گرم مهتاب آمد. «رسیدی خونه پریناز؟» نگاهی به پریناز انداختم. او هم ساکت شده بود. «آره... تازه رسیدم.» «سلام منو بهش برسون.» «چشم.» «شام خوردین؟» « زود هنوز بعداً میخوریم.» «خیلی دیر نکنین بخوابین، فردا کلاس دارید.» گلویی که از عذاب وجدان خشک شده بود را صاف کردم. «باشه.» «مواظب خودتون باشین.» «حتماً.» تماس که قطع شد... چند ثانیه فقط به صفحهی خاموش گوشی نگاه کردم. پریناز آهسته گفت: «اگه نمیخوای، هنوزم میتونیم نریم.» لبهایم را روی هم فشار دادم. «نه...» گوشی را داخل کیف انداختم. «حالا که دروغشو گفتم...» لبخند تلخی زدم. «حداقل بذار ارزششو داشته باشه.» پریناز چیزی نگفت. فقط کلید ماشین را برداشت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان هوا کاملاً تاریک شده بود. ماشین آرام داخل خیابانهای شمال شهر حرکت میکرد. موسیقی ملایمی پخش میشد. برخلاف همیشه، این بار حتی پریناز هم کمتر حرف میزد. چند دقیقه بعد سکوت را شکست. «استرس داری؟» نگاهم از پنجره جدا نشد. «یه کم.» «از مهمونی؟» «نه.» «پس؟» جواب ندادم. چون خودم هم دقیق نمیدانستم. از دروغی که گفته بودم؟ از اینکه اگر شهریار زنگ میزد چه؟ از اینکه اگر سامیار لوکیشن میخواست؟ یا... از اینکه بیدلیل حس میکردم امشب قرار نیست شب آرامی باشد. گوشیام لرزید. سامیار لعنت... پریناز نگاه کوتاهی انداخت. «جواب بده.» تماس را وصل کردم. «جان؟» صدای سامیار همان اول بلند شد. «کجایی؟ خونه نیستی !» «خونهی پریناز مامان بهتون نگفت.» « مامان هنوز نرسیده خونه ، به خود پریناز بده گوشیو.» اخم کردم. «برای چی؟» «میخوام مطمئن شم دروغ نمیگی. کارش دارم منگل» خندهی کوتاهی کردم. «تو از کی کاراگاه شدی؟» «از وقتی خواهرم با خل و چلا میگرده گوشی و بده پری» همین بودند از بچگی در سر و کله هم میزدند اما سامیار مثل یک برادر بزرگ تر پریناز را دوست داشت پریناز آرام دستش را دراز کرد. گوشی را به او دادم. «سلام داش سامی خودم حالت خوبه بزرگوار.» سامیار چند ثانیه چیزی گفت که من نشنیدم. پریناز کاملاً عادی جواب داد: «آره، پیش منه دیگه...» «آره، پروژه داریم...» «نه بابا، ولش کن امشب.» «باشه، سلام برسون.» تماس که قطع شد، گوشی را پس داد. «دیدی؟» با ناباوری نگاهش کردم. «تو خیلی راحت دروغ میگی.» شانه بالا انداخت. «اسمش دروغ نیست.» «پس چیه؟» «حفظ جون دوست.» خندهام گرفت. «روانی.» «افتخار میکنم.» کمکم از خیابانهای شلوغ فاصله گرفتیم. خانههای ویلایی بزرگتر شدند. چراغها بیشتر. ماشینها گرانتر. پریناز سرعت را کم کرد. «رسیدیم.» سرم را بالا آوردم. ویلا از پشت درِ آهنی هم بزرگ به نظر میرسید. چندباری اینجا آمده بودم عمه مهری دعوت کرده بود به صرف جوجه و کباب! نورهای زرد باغ، درختهای بلند را روشن کرده بودند. چند ماشین لوکس جلوی در پارک بود. صدای موزیک، حتی از بیرون هم شنیده میشد. ناخودآگاه اخم کردم. «این میلاد الاغ که گفت جمع خودمونیه.» پریناز لبش را گاز گرفت. «خب... بود.» «بود؟» «میلاد یه کم... آدم دیگه هم اضاف کرد که کم نباشیم.» «یه کم؟» با خنده گفت: «باشه، خیلی.» نفسم را آرام بیرون دادم. «هنوزم میتونیم برگردیم.» پریناز همان لحظه دستم را گرفت. «ملکا.» نگاهش کردم. این بار خبری از شوخی همیشگی توی چشمهایش نبود. «فقط دو ساعت.» «...» «اگر یه لحظه حس کردی راحت نیستی، خودم برت میگردونم.» به چشمهایش نگاه کردم. میدانستم اگر بگویم برویم، بدون اعتراض برمیگردد. همین باعث شد آرام سر تکان بدهم. «باشه.» لبخند زد. «افرین همینه دختر خوب.» همین که از ماشین پیاده شدیم، هوای خنک شب به صورتم خورد. صدای خنده و موسیقی از داخل باغ میآمد. در ورودی باز بود. چند نفر کنار استخر ایستاده بودند و حرف میزدند. بعضیها را میشناختم. بعضیها را نه. پریناز بازویم را گرفت. «بیا.» همان لحظه، صدای آشنایی از داخل حیاط آمد. «مل مل!» بیاختیار لبخند زدم. میلاد. با همان موهای بههمریختهی همیشگی، تیشرت سفید و لبخندد، با عجله سمت ما آمد. «بالاخره اومدید خوش اومدید لیدی های گرامی.» همین که نزدیک شد، بدون معطلی دستش را روی سرم گذاشت و موهایم را به هم ریخت. «وای خدا... پری میبینم جوجه رو هم اوردی» اخم مصنوعی کردم و با مشت آرامی به بازویش کوبیدم. «گند زدی به موهام، نیم ساعت پریناز زحمت کشید بیشعور .» خندید. «باشه جوجه عصبی نشو .» بعد چند قدم عقب رفت و نگاهم کرد. برای اولین بار، خندهاش کمی محو شد. «ملکا...» «هوم؟» «اگه اون دوتا خل و چل خونه ببیننت...» منظورش کامیار و سامیار بود. «...قسم میخورم سکته میکنن.» چشمهایم را چرخاندم. «خفه شو.» میلاد زد زیر خنده. پریناز با شیطنت گفت: «صبر کن مهیار ببینه...» لبخندم همان لحظه محو شد. نگاهم ناخودآگاه سمت پریناز رفت. او هم فهمید چه گفته. سریع گفت: «منظورم... هیچی... ولش کن.» میلاد اخم ریزی کرد. «اسم اون یارو رو امشب نیارین. جوجه ناراحت نشه» و بعد دوباره با همان انرژی همیشگی گفت: «بریم داخل... همه منتظرن.» من بیخبر از اینکه... چند خیابان آنطرفتر، مردی که قرار بود امشب حتی اسمش هم شنیده نشود، به اصرار یکی از دوستان قدیمیاش سوار ماشین شده بود و با بیحوصلگی فقط یک جمله گفته بود: «نیم ساعت میمونم و میرم.» و خودش هم نمیدانست مقصدش، همان ویلایی است که ملکا تازه واردش شده است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان میلاد جلوتر از ما راه افتاد و همانطور که با چند نفر سلام و احوالپرسی میکرد، هر چند قدم یک بار برمیگشت تا مطمئن شود من و پریناز پشت سرش هستیم. ویلا از بیرونکم جمعیت به نظر میرسید، اما داخلش از چیزی که تصور میکردم هم شلوغتر بود. نورهای گرم سقف با نورهای رنگی حیاط قاطی شده بودند. بعضیها کنار استخر ایستاده بودند. چند نفر دور میز بیلیارد جمع شده بودند. صدای خنده با موسیقی درهم میشد. اما برخلاف تصورم... هیچکس مست نبود. هیچ دعوایی نبود. همه چیز بیشتر شبیه یک دورهمی دانشجویی بزرگ بود تا آن چیزی که توی ذهنم ساخته بودم. نفس آرامی کشیدم. شاید... شاید آنقدرها هم بد نبود. «مل مل!» برگشتم. مینو با ذوق خودش را توی بغلم انداخت. «جووووون ، نگفته بود میلاد میمون تو هم هستی ، دلم برات تنگ شده بود» خندیدم . «دروغگو... روز پیش خونمون بودی.» لبهایش را جمع کرد. «خب یه روزم زیاده.» میلاد از پشت سرش به حالت مسخره گفت: «این دختر کلاً احساساتیه.» مینو برگشت و با اخم مصنوعی به بازوی برادرش زد. «تو حرف نزن. بابا مثلا خواستم بگم خوشحالم اینجاست» پریناز خندید. « باز شروع شد.... باز شروع شد ... دعوا نکنید» چند دقیقه بعد، همه دور میز بزرگی توی باغ نشسته بودند. گفتگوها از هر دری بود. دانشگاه. استادها. کنکور ارشد. سفر. فیلم. هر کسی چیزی میگفت. من بیشتر گوش میدادم تا حرف بزنم مثل همیشه. اما برخلاف همیشه... هر چند دقیقه یک بار لبخند میزدم. میلاد دقیقاً همان آدمی بود که از بچگی میشناختم. بلندبلند میخندید. مسخرهبازی درمیآورد. سر به سر همه میگذاشت. انگار بلد بود آدمها را مجذوب خودش کند وسط یکی از شوخیهایش، آرام خم شدم سمتش. با مشت خیلی آرام به بازویش کوبیدم. «هی.» برگشت سمتم. «جانم دختر دایی؟» لبهایم را جمع کردم. «نگفته بودی با پریناز انقدر صمیمی شدی.» خندید. «به این گیر دادی؟» «آره.» «خبریه؟» چشمکی زد. «شاید.» دوباره آرام به بازویش زدم. «احمق.» خندید. «بابا میخواستم خودم بهت بگم.» «خودت؟» «آره.» «کی؟» «یه موقع مناسب.» با اخم مصنوعی نگاهش کردم. «دعوت کرد مهمونی قبول نکردم.» «میدونم.» «از دستت شاکی بودم.» «میدونم.» «حتی خودت نگفتی.» دستهایش را بالا برد. «تقصیر منه. دیروزم گفتم » بعد با خنده ادامه داد: «حالا ببخش دیگه.» چند ثانیه نگاهش کردم. بعد بیاختیار خندیدم. «باشه... فقط چون امشب حوصله دعوا ندارم.» میلاد نفس راحتی کشید. «الهی شکر.» پریناز که نصف حرفها را شنیده بود، با خنده گفت: «تموم شد آشتی؟» میلاد گفت: «به زور.» من هم با خونسردی گفتم: «فعلاً. بعدا برای جفتتون دارم» ساعت از نه گذشته بود. کمکم جمعیت بیشتر شده بود. چند نفر جدید هم آمده بودند. موسیقی بلندتر شده بود. میلاد از جایش بلند شد. «بچهها من یه دقیقه میرم .» و رفت. پریناز لیوان آبمیوهاش را برداشت. بعد انگار چیزی یادش افتاده باشد، رو به من گفت: «راستی...» «هوم؟» «یه چیزی میخوری؟» «نه.» «بابا فقط یه کم.» «پری...» لیوان شیشهای کوچکی را برداشت. مایع کهرباییرنگی داخلش ریخت. سمتم گرفت. «فقط یه جرعه.» اخم کردم. «الکل؟» «خیلی کمه.» «نه.» «ملکا...» «گفتم نه.» پریناز لبش را گاز گرفت. «باشه. بابا بد اخلاق» لیوان را پس گرفت. اما چند دقیقه بعد، وقتی یکی از دخترها برای همه نوشیدنی آورد، دوباره لیوانی جلوی من گذاشت. این بار گفت: «نگران نباش.» «چیه؟» «خیلی رقیقه.» با تردید نگاهش کردم. «مطمئنی؟» « به شرافتم قسم.» نمیدانستم چرا خوردم به اصرار پریناز... یا شاید میخواستم برای یک شب، کمتر فکر کنم. برای یک شب، صدای ذهنم آرامتر شود. لیوان را برداشتم. جرعهی کوچکی نوشیدم. طعمش تلخ بود. صورتم جمع شد. پری خندید. میلاد که تازه برگشته بود، با تعجب گفت: «ملکا؟» پریناز با خنده جواب داد: «معجزه کردم.» میلاد با انگشت تهدیدش کرد. «زیاد بهش نده.» پریناز با خونسردی گفت: «بابا یه ذرهست.» کسی نمیدانست... همان «یه ذره»، برای دختری که تا آن روز حتی لب به مشروب نزده بود، قرار بود شروع باشد ک و درست در همان لحظه... چند کیلومتر آنطرفتر، یک شاسیبلند مشکی جلوی در همان ویلا ترمز کرد. راننده با بیحوصلگی موتور را خاموش کرد. دوستش با خنده گفت: «قول میدم پشیمون نشی.» مرد فقط نگاه سردی به ساختمان انداخت. «ده دقیقه.» «باشه.» در ماشین باز شد. مهیار، بیخبر از اینکه چند قدم آنطرفتر، ملکا میان همان جمع نشسته است، وارد باغ شد... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان مهیار هنوز دو قدم بیشتر داخل باغ نیامده بود که صدای دوستش، آرش، از کنارش بلند شد. «گفتم دیگه... فقط یه دورهمیه. این قیافهی طلبکار چیه گرفتی؟» مهیار بدون اینکه نگاهش کند، دکمهی بالای پیراهن مشکیاش را باز کرد. «من برای دورهمی نیومدم.» «پس برای چی اومدی؟» «تو اصرار کردی.» آرش خندید. «شش سال نبودی، گفتم یکم آدم ببینی.» «دیدم.» «هنوزم نرسیدیم داخل.» مهیار جوابی نداد. نگاهش آرام روی جمعیت میچرخید. نه از روی کنجکاوی. از روی عادت. همان نگاه دقیقی که سالها تمرینش کرده بود. بیصدا. ریز. اما هیچچیز از زیرش درنمیرفت. آن طرف باغ... من تازه ششمین پیک را خورده بودم. صورتم دوباره جمع شد. «اه... این چه مزهایه؟» پریناز خندهاش گرفت. «عادت نداری.» لیوان را روی میز گذاشتم. «قرار نیستم عادت کنم.» میلاد از آن طرف میز گفت: «اصلاً لازم نیست بخوری.» پریناز چشم غره رفت. «تو دخالت نکن.» میلاد دستهایش را بالا برد. «باشه، باشه. حالش بد شد خودت جمعش کن » اما نگاهش یک لحظه روی لیوان من ماند. کمی مردد. انگار خودش هم مطمئن نبود تصمیم درستی بوده یا نه. چند دقیقه بعد، موزیک عوض شد. جمعی از بچهها وسط محوطه شروع به رقصیدن کردند. یکی از دخترها دست پریناز را کشید. «بیا دیگه.» پریناز برگشت سمت من. «میای؟» چشمهایم گرد شد. «نه.» «چرا؟» «من بلد نیستم.» «کی گفته باید بلد باشی؟» میلاد هم خندید. «برو بابا... یه امشبو بیخیال.» سرم را محکم تکان دادم. «نه.» «لجباز.» ده دقیقه بعد... کمکم احساس عجیبی پیدا کردم. گرمایی که از گردنم بالا میآمد. گونههایم داغ شده بودند. صدای موسیقی انگار کمی دورتر شنیده میشد. پلک زدم. «پریناز...» برگشت. «جانم؟» «سرم...» اخم کرد. «چیه؟» «یکم گیجم.» لیوان را برداشت. به تهش نگاه کرد. بعد آرام زیر لب گفت: «وای نه...» «چی شد؟» به میلاد نگاه کرد. «میلاد...» میلاد نزدیک شد. «چیه؟» پریناز خیلی آرام گفت: «فکر کنم این از اون بطری خورده.» میلاد اخم کرد. «کدوم بطری؟» پریناز با چشم به گوشهی میز اشاره کرد. میلاد همان لحظه رنگش پرید. «لعنت...» «چی؟» «اون سنگینه.» پریناز با ناباوری گفت: «مگه نگفته بودی جداش کردی؟» «قرار بود جدا باشه... یکی جابهجاش کرده.» من فقط به صورتشان نگاه میکردم. «چیزی شده؟» هر دو همزمان لبخند مصنوعی زدند. «نه.» میلاد سریع گفت: «فقط از این به بعد دیگه نخور.» شانه بالا انداختم. «باشه.» همان لحظه... مهیار همراه آرش از کنار استخر رد شد. نگاهش بیحوصله بین جمع میچرخید. قصد ماندن نداشت. حتی گوشیاش را بیرون آورده بود تا به بهانهی یک تماس، زودتر برود. و اصلا علاقه ای نداشت میلاد بفهمد به مهمانی امده پس باید سریع برمیگشت اما درست همان موقع... صدایی آشنا به گوشش خورد. خندهای کوتاه. خندهای که سالها نشنیده بود. قدمش ناخودآگاه کند شد. سرش را به همان سمت چرخاند. جمعیت بینشان فاصله انداخته بود. فقط لابهلای آدمها، موهای مشکی دختری را دید که پشتش به او بود. آرش گفت: «چی شد؟» مهیار نگاهش را پس گرفت. «هیچی.» اما برای اولین بار از وقتی وارد ویلا شده بود... دیگر حواسش به حرفهای آرش نبود. انگار چیزی، هرچند نامحسوس، ذهنش را درگیر کرده بود. بیآنکه هنوز بداند چند دقیقهی دیگر، با دیدن همان دختر، تمام آرامش ظاهریاش فرو میریزد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان مهیار بیاختیار یک بار دیگر به همان سمت نگاه کرد. این بار جمعیت کمی کنار رفت. دختر روی صندلی کنار میز نشسته بود. موهای مشکیاش روی شانههای برهنهاش ریخته بود. لباسی که تا بالای زانو میرسید. خندهی آرامی روی لبش بود. و لیوانی شیشهای بین انگشتهایش. قلبش برای یک لحظه از تپیدن ایستاد. «...ملکا؟» کلمه فقط در ذهنش گفته شد. اما همان یک کلمه کافی بود تا تمام صداهای اطراف محو شوند. آرش متوجه تغییر چهرهاش شد. «مهیار؟» هیچ جوابی نشنید. مهیار فقط خیره مانده بود. نه... حتماً اشتباه میکرد. ملکا اینجا چه میکرد؟ آن هم با این لباس... وسط این جمع... آن طرف باغ... من دیگر زیادی میخندیدم. یا کم نمیدانم تشخیصش سخت بود. همه چیز سبک شده بود. انگار مغزم چند ثانیه دیرتر از اتفاقها واکنش نشان میداد. میلاد کنارم نشست. «خوبی؟» به صورتش نگاه کردم. «تو چرا دوتایی شدی؟» پریناز زیر لب گفت: «وای خدا...» میلاد آرام دستش را روی پیشانیام گذاشت. «مست کرده.» من دستش را کنار زدم. «ولم کن.» بعد خودم خندیدم. «ببخشید... نمیدونم چرا خندم گرفته.» پریناز دیگر نمیخندید. نگرانی از چشمهایش معلوم بود. «میلاد... باید ببریمش بالا یکم استراحت کنه.» میلاد سر تکان داد. «آره... بزار الان میام بریم بالا » و دور شد همان موقع یکی از پسرهای مهمان که تا آن لحظه چند بار از دور نگاهم کرده بود، لیوان به دست نزدیک شد. قدبلند بود. ریش کوتاهی داشت. و بوی تند ادکلنش حتی از چند قدمی هم حس میشد. «سلام.» سرم را بلند کردم. چند ثانیه طول کشید تا تصویرش واضح شود. «سلام...» لبخندی زد. «فکر کنم قبلاً ندیدمت.» شانه بالا انداختم. «منم فکر کنم.» خندید. «امشب اولین باره اومدی؟» قبل از اینکه جواب بدهم، میلاد بین ما ایستاد. «دختر داییمه .» پسر نگاه کوتاهی به میلاد انداخت. «خب دارم فقط حرف میزنم.» میلاد لبخند زد. اما لبخندش به چشمهایش نرسید. «نزن.. » پسر چند ثانیه مکث کرد. بعد شانه بالا انداخت و دور شد. پریناز آرام گفت: «از اول یاروزل زده. بود کیه ؟» میلاد اخم کرد. «دیدمش نمیدونم چه خریه !» از آن طرف... مهیار همهی این صحنه را دیده بود. نه گفتوگو را. فقط نزدیک شدن آن پسر. ایستادنش کنار ملکا. لبخندش. و بعد دخالت میلاد. و برای خودش هزار تفسیر راه و بی راه ساخته بود فک مهیار آرام روی هم قفل شد. آرش نگاهش کرد. «میشناسیشون؟» چند ثانیه سکوت. بعد خیلی آرام گفت: «آره.» «دوستاتن؟» «...» «مهیار؟» بدون اینکه نگاهش کند، فقط گفت: «پسرعمه امه.» آرش ابرو بالا انداخت. «پس چرا اینجوری شدی؟» مهیار هنوز نگاهش را از آن سمت برنداشته بود. «چون...» جمله را نیمهکاره گذاشت. چون خودش هم نمیتوانست توضیح بدهد. این حس از کجا آمده بود؟ این فشار عجیب روی قفسهی سینه... این خشمی که آرامآرام داشت بالا میآمد... شش سال پیش وقتی رفت، ملکا سیزده ساله بود. دختری که حتی برای خریدن بستنی هم باید هزار بار راضیاش میکردند از خانه بیرون بیاید. و حالا... وسط این جمع. با لباسی که حتی خودش حاضر نبود یک لحظه بیشتر به آن نگاه کند. با لیوانی که از همان فاصله هم حدس میزد داخلش چیست. فقط یک جمله توی سرش میچرخید. این شش سال... دقیقاً چه بلایی سرش آمده؟ میلاد دوباره خم شد سمت من. «ملکا...» «هوم؟» «بیا بریم قدم بزنیم یه کم هوای آزاد برات خوبه .» به اطراف نگاه کردم. «اینجا مگه هوا نیست؟» پریناز آهسته خندید. «نه عزیزم... یه جای آرومتر.» سرم را تکان دادم. «نمیام.» «چرا؟» «همینجا خوبه.» دستم را روی میز گذاشتم تا بلند شوم. اما تعادلم به هم خورد. اگر میلاد بازویم را نگرفته بود، احتمالاً زمین میخوردم. «آروم...» به بازویش تکیه دادم. «خودم میتونم...» «میدونم.» ولی معلوم بود که نمیتوانم. چند متر آنطرفتر... چشمهای مهیار روی دست میلاد ثابت مانده بود که میلاد برای نگه داشتن ملکا دور بازوی او حلقه کرده بود. نفس عمیقی کشید. یک بار. دو بار. فایده نداشت. آرش متوجه شد که دوستش دیگر اصلاً کنار او نیست. تمام حواسش رفته بود آن سمت باغ. «مهیار...» مهیار آرام کتش را از روی صندلی برداشت. «کجا؟» نگاهش همچنان روی ملکا بود. این بار با صدایی کاملاً خونسرد، اما آنقدر سرد که آرش را وادار به سکوت کرد، فقط گفت: «میرم یه اشتباه رو قبل از اینکه دیر بشه، جمعش کنم.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان مهیار با عجله راه افتاد. با آن قدمهای عصبی که آدمها موقع دعوا برمیدارند. آرش هنوز پشت سرش ایستاده بود. «مهیار...» جوابی نشنید. فقط دید که دوستش، بیآنکه نگاهش کند، میان جمعیت راه باز میکند. من هنوز سعی میکردم روی پاهایم بایستم. همه چیز انگار کمی موج داشت. میلاد با نگرانی گفت: «بیا بشین.» اخم کردم. «من به زور وایسادم حالا میگی بشین .» «نه... یعنی یه جای آرومتر بریم.» «میلاد...» حرفم نصفه ماند. چون کسی از پشت سر، با صدایی آرام اما سرد گفت: «ملکا.» ... تمام تنم یخ زد. این صدا... نه. امکان نداشت. آرام برگشتم. و همان لحظه... زمان ایستاد. مهیار. فقط دو قدم آنطرفتر ایستاده بود. پیراهن مشکی. آستینهای تاخورده. فک قفلشده. و چشمهایی که هیچ شباهتی به نگاه آرام دیشب نداشتند. این مرد... آن پسری نبود که دیشب فقط نگاهم کرده بود. این یکی... خطرناک به نظر میرسید. میلاد اولین نفری بود که به خودش آمد. «مهیار؟» مهیار حتی نگاهش هم نکرد. تمام حواسش روی من بود. نگاهش آرام از صورتم پایین آمد. روی لباسم ماند. بعد روی لیوان نیمهخالی کنار دستم. بعد دوباره به صورتم برگشت. آنقدر طولانی نگاهم کرد که ناخودآگاه سرم را پایین انداختم. برای اولین بار... از نگاهش خجالت کشیدم. حسی شبیه گیر افتادن. پریناز با نگرانی گفت: «آقا مهیار...» این بار نگاهش سمت او چرخید. «پریناز اینجا چه غلطی میکنید» لحنش نه بلند بود. نه تند. اما آنقدر سرد بود که دختر بیاختیار ساکت شد. پریناز لبهایش را روی هم فشار داد. مهیار دوباره نگاهم کرد. «بلند شو.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد بیاختیار خندیدم. «چرا؟» «گفتم بلند شو.» سرم را کج کردم. «دستور میدی؟» برای اولین بار ابرویش بالا رفت. «ملکا...» خندهام بیشتر شد. «نه. من که ملکا نیستم دریام... تو بهم میگی دریا .. فقط تو » میلاد آرام بین ما ایستاد. «مهیار... حالش خوب نیست. داداش» «میبینم.» «پس آرومتر...» «برو کنار میلاد بعدا تکلیف تو رو روشن میکنم » میلاد اخم کرد. چند ثانیه سکوت... آن سکوت سنگینی که قبل از طوفان میآید. مهیار بالاخره نگاهش را از من گرفت و به میلاد دوخت. «گفتم کنار برو.» میلاد هم عقب نکشید. «من نمیذارم با این حال ببریش. نمیبینی ترسیده ازت حالش خوب نیست» مهیار یک قدم جلو آمد. آنقدر نزدیک که فقط خودشان صدای هم را میشنیدند. «میلاد...» صدایش پایین بود. خیلی پایین. «احترامی که برات قائلم، نذار از بین بره.» میلاد فکش را روی هم فشار داد. «...» «فکر نمیکردم غیرتت همینقدر باشه که دختر داییت رو بیاری وسط همچین جمعی.» میلاد خواست چیزی بگوید. «مهیار گوش کن...» «حوصله بهانه ندارم میلاد بگو اصلا مهم نبوده ملکا برات .» «نه، اصلاً قضیه اون چیزی که فکر میکنی نیست.» «پس چیه؟» «...» «بگو.» میلاد برای اولین بار سکوت کرد. چون هر توضیحی میداد... نتیجه یکی بود. ملکا وسط پارتی بود. مست بود. و او مسئول آوردنش. من که نیمی از حرفهایشان را نمیفهمیدم، با اخم نگاه کردم. «شما چرا انقدر آروم دعوا میکنین؟ بلند بگید حداقل بفهمیم ماهم نه پریناز؟» مست و کشیده خندیدم پریناز با درماندگی گفت: «ملکا...» با انگشت به مهیار اشاره کردم. «این...» چند ثانیه به صورتش خیره شدم. «این چرا اخم کرده؟ » کاملاً جدی گفتم. «اخم بهش نمیاد.» چند نفر که آن اطراف بودند، ناخودآگاه نگاهمان میکردند. نمیدانم از وضعیت من تابلو شده بودیم یا وضعت میلاد و مهیار بد بود موسیقی هنوز پخش میشد. اما انگار برای من دیگر صدایی وجود نداشت. مهیار بالاخره مستقیم رو به من گفت: « بلند شو میریم.» سرم را تکان دادم. «نه.» «ملکا.» «نه.» «بلند شو.» لبهایم را جمع کردم. مثل بچهها. «اصلاً شاید خودم خواستم اینجا باشم. چرا الکی با بقیه دعوا میکنی» یک ثانیه سکوت. بعد برای اینکه بیشتر حرصش بدهم، با همان زبان شل و ذهن نیمهمست، خندیدم و گفتم: «اصلاً... شاید...» کلمات را با مکث کنار هم گذاشتم. «شاید میخواستم اون پسره...» با انگشتم به همان پسری که چند دقیقه قبل نزدیکم شده بود اشاره کردم. «...دوستپسرم بشه.» جمله که تمام شد... همه چیز ساکت شد. نه فقط بین ما. حتی میلاد هم رنگش پرید. پریناز زیر لب گفت: «وای نه...» و مهیار... دیگر حتی خشمگین هم به نظر نمیرسید. خطرناکتر از خشم بود. صورتش قرمز شد و فکش منقبض! « تو خیلی غلط کردی...» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ف. شرفی 9 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان سکوت... هیچکس جرئت نمیکرد چیزی بگوید. ملکا چند ثانیه به مهیار خیره ماند. بعد، انگار تازه صورتش را درست دیده باشد، چشمهایش کمی گرد شد. «صبر کن...» مهیار اخمهایش در هم رفت. «ملکا، راه بیفت... ان روی سگ منو بالا نیار » اما او تکان نخورد. یک قدم جلو آمد. آنقدر نزدیک که نفسهای نامنظمش به صورت مهیار میخورد. میلاد آرام گفت: «ملکا...» انگار صدایش را نمیشنید. فقط به مهیار نگاه میکرد. با همان نگاه گیج، بیدفاع و بیتمرکز. بعد خیلی آرام، دستش را بالا آورد. نوک انگشتهایش روی خط فک مهیار نشست. همه خشکشان زد. حتی خود مهیار. ملکا لبخند کمرنگی زد. «چهقدر...» کلمات را با مکث پیدا میکرد. «...خوشگل شدی... بزرگ شدی... آقا شدی...» پریناز زیر لب گفت: «وای خدا...» ملکا هنوز دستش روی صورت مهیار بود. «اون موقع... بچهتر بودی... اما اونموقع هم خوشگل بودیا» با خندهی کوتاهی ادامه داد: «الان... خیلی خوشتیپ شدی... آقا شدی ..» برای اولین بار از لحظهای که وارد ویلا شده بود، نگاه مهیار لرزید. فقط برای یک ثانیه. بعد آرام، مچ دست ملکا را گرفت. نه محکم. نه خشن. فقط آنقدر که دستش را از روی صورت خودش کنار ببرد. «بسه.... چرت و پرت نگو گفتم راه بیافت بریم» صدایش گرفتهتر از قبل بود. ملکا اخم ریزی کرد. «چرا؟» «چون حالت طبیعی نیست... داری چرت و پرت میگی فردا پشیمون میشی!» «من خوبم...» سرش کمی کج شد. «تو چرا انقدر اخمو شدی؟» چند ثانیه فقط نگاهش کردند. و بغلش کرد دیگر هیچ فاصله ای میانشان نبود بعد ملکا خیلی آرام، تقریباً زیر لب، طوری که فقط مهیار بشنود، گفت: «هنوزم... بوی خودتو میدی... بوی مهیار... مهیار من !» این بار... واقعاً چیزی در صورت مهیار شکست. نه خشم. نه غرور. فقط یک لحظه، مردی دیده میشد که شش سال تمام سعی کرده بود احساساتش را دفن کند. اما همان یک جمله، همهی آن دیوارها را ترک انداخت. او یک قدم عقب رفت. نفس عمیقی کشید. دستش را از روی صورت خودش پایین آورد و دوباره همان ماسک همیشگی را به چهره زد. وقتی دوباره حرف زد، صدایش دیگر هیچ احساسی نداشت. «پریناز.» پریناز فوراً صاف ایستاد. «بله؟» «لباسش رو بیار.» «...» «همین الان.» این بار نه پریناز جرئت مخالفت داشت، نه میلاد. همه فهمیده بودند که مهیار از مرز تحملش گذشته است. به غیر از ملکا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری