فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #پارت۲۵ دو روز بعد با کمک چنگ زدن به ملافه کرمی رنگ از جایم برخواستم. لنگان لنگان خودم را جلوی میز آرایش قهوهایرنگ رساندم و آتوسای کمر شکسته را از پشت آینه نگریستم. چشمانم از فرط گریه قرمز و ملتهب شده بود. موهایم آشفته و لبهایم خشک و اطرافش سفید بود. چشمان درشت بادامیم بی روحتر از همیشه بود، حتی دیگر خبری از موهای لخت و بلندم نبود. دست لرزانم را به سمت کشوی میز دراز کردم و دسته کلید را برداشتم. به جا کلیدی ست خیره شدم؛ جا کلیدی مروارید برای من و صدف برای شاهین. قطره اشکم را با دستان لرزانم پاک کردم و به سمت کمد لباس حرکت کردم. اولین مانتو و شلواری که به دستم آمد را برداشتم و به تن زدم. بیخیال شانه زدن موهایم شدم. بیحال در اتاقم را بستم و از خانه بیرون زدم. سالانه سالانه به سمت سر کوچه رفتم. به تاکسی زنگ زده بودم. پاهایم در جای خود میلرزید و چشمان سوزانم خیابان را تماشا میکرد و منتظر آمدن ماشین زرد رنگ بود. بعد از دقایقی چشم انتظاری، بالاخره ماشین زرد رنگی در جلوی من ترمز کرد. سوار ماشین شدم و سرم را به شیشه تکیه دادم. زیر لب آهنگی که آقای راننده پلی کرده بود را زمزمه میکردم: ـ تموم آدمارو بعد تو بخشیدم، همه رو بخشیدم اما تورو نه دلیل دردام و بعد تو فهمیدم، همه رو فهمیدم اما تورو نه چه زخمی جا مونده رو دل وامونده داره دیوونه میکنه منو یه عالم خاطره. چشمهایم را بستم و به اشکهایم اجازه باریدن دادم. راننده صدای آهنگ را کم کرد و گفت: - خانم، جایی که میخواستین رسیدیم، حالتون خوبه؟! آخه هرچی صدا میزنم جواب نمیدین. با صدای بغضآلود تنها کلمهای که از زبانم خارج شد «معذرت میخوام» بود. با حال خراب کرایه را حساب کردم و از ماشین خارج شدم. خروج از ماشین مساوی شد با روبهرو شدنم با خانه رویایی من و شاهین؛ خانهای که قرار بود صدای قهقهه بچههایمان و قربان صدقههای ما در آن پر بشود، اما اکنون پر شده بود از نالهها و گریههای من. بغض دار کلید را روی قفل چرخاندم و در را باز کردم. حیاط خانهمان کوچک بود و قسمتی از آن را موزائیک کرده بودیم. در گوشهترین جا، باغچه فسقلی داشتیم که دورش جدول زده بودیم. قرار بود بعد از ازدواج داخلش درخت بکاریم، اما چون من خیلی به گلهای رنگی علاقه داشتم، باغچه را پر از گل کرده بودم. اما اکنون خبری از گلهای رنگارنگ نبود؛ گلها پژمرده و به علف هرز تبدیل شده بودند. روح خستهام را به جلوی در ورودی رساندم و از در پیویسی به شال کج و معوج و موهای شاخ شدهام خیره شدم. بدون اینکه دستی به خودم بزنم دوباره کلید را چرخاندم و در را باز کردم. از شدت گرد و خاک چند سرفه کردم و آروم آروم قدم زدم. در ورودی به پذیرایی باز میشد. پذیرایی چندان بزرگ نبود و فقط به اندازه دو تا فرش نه متری جا داشت. کنار خانه ما یک چهار دیواری بزرگ پر از گل، انواع درخت میوه و سبزیجاتی که هر سال خواهر شاهین با عشق میکاشت وجود داشت و خانه ما را به خانه مادر شاهین وصل میکرد. حرکت کردم و به فنچترین اتاق رسیدم؛ این اتاق یک پنجره داشت که نور خورشید به آرامی از آن عبور میکرد و بر روی دیوارهای خوشرنگ نقاشی شده میتابید. این اتاق کنار چهار دیواری خوشرنگی بود که تعریف کردم و پنجرهی اتاق ویویش جلوه کننده آن درختان سرسبز بود. بنا به نظرخواهی من و شاهین، در آینده این اتاق متعلق به دختر مان میشد. با یادآوری لحظات شیرین پیش از این فاجعه، قلبم فشرده شد. تصور میکردم چطور قرار است روزی دخترمان در این اتاق بازی کند، چطور قرار است صدای خندههایش در این فضا طنینانداز شود. اما حالا، این اتاق تنها یادآور غمی عمیق و دردناک بود. به آرامی قدم گذاشتم داخل اتاق، دستهایم را بر روی دیوارهای رنگی کشیدم. چشمانم پر از اشک شد؛ گویی همه چیز یادآور او بود. احساس میکردم که او هنوز هم اینجا است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد #پارت۲۶ قصد داشتم که خودم را در خانه پر از خاطرات شیرین گم کنم اما با صدای موبایل اشکهایم را پاک کردم و با دستان لرزان و بی رمقم از داخل کیفم موبایلم را بیرون درآوردم. با دیدن نام سینا، همکار و دوست صمیمی شاهین چشمانم از تعجب گرد شد. او در هرچه شریک و غم خوار شاهین بود. با بیحالی گوشی را جواب دادم. صدای مردانهاش را با سرفه صاف کرد. - سلام زنداداش. شاهین بااینکه برادر نداشت اما این مرد را به اندازه برادر دوست داشت و برای او بسیار احترام قائل بود و همین باعث شده بود که من هم برای این مرد احترام خاصی قاعل شوم. - ممنون شما خوبید. - ممنون. - راستش تعجب کردم از اینکه به من زنگ زدید کاری داشتید؟! - خب راستش بلاخره چیزی که شاهین آرزوش رو داشت رو تموم کردیم، به همین مناسبت میخوام یک جشنی افتتاح کنم، توام یادگار شاهینی پس حضورت تو این مهمونی خوشحالمون میکنه. با حرفی که زد خنجر زهرآگین را بر قلبم فرو کردند. پس بلاخره آرزوی شاهین من برآورده شد، پس بلاخره برادرش موفق شد کار نیمه تمام او را تمام کند. - خیلی خوش حال شدم حتما میام، برای منم این مهمونی خیلی مهمه. بعد حرف زدن با شاهین موبایل را قطع کردم و بی صدا اشک ریختم. تو باید زنده بودی من باید شاهد شادی تو میشدم. چند دقیقهای به صفحه گوشی خیره شدم و در دنیای تاریک افکارم غرق شدم. صدای سینا هنوز در گوشم میپیچید؛ شادی و امیدی که در صدایش بود، مثل تیغی بر قلبم نشسته بود. یاد روزهایی افتادم که شاهین با شور و شوق از آرزوهایش برای آینده میگفت. همیشه میخواست کارش را به بهترین شکل انجام دهد و حالا که او دیگر در کنارم نبود، این موفقیت برای من چه معنایی داشت؟ آیا باید خوشحال میشدم یا غمگین؟ با یادآوری لبخندهایش، اشکهایم دوباره سرازیر شد. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ روزهایی که همه چیز ساده و بیدغدغه بود. حالا هر کجا که میرفتم، سایهی او را احساس میکردم. لبخندهایم به یاد او تبدیل به اشک شده بودند. نمیتوانستم این احساس را نادیده بگیرم. سینا درست میگفت، من هم یادگار شاهین بودم و باید در این جشن حضور داشتم. اما چطور میتوانستم در حالی که قلبم پر از غم بود، به شادی دیگران بپیوندم؟ دوباره گوشی را برداشتم و به سینا پیام دادم: "سینا، ممنون که خبر دادی. من حتماً میام." بعد از ارسال پیام، به سمت آشپزخانه رفتم تا کمی آرامش بگیرم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۲۶ قصد داشتم خودم را در خانهای پر از خاطرات شیرین گم کنم، اما با صدای موبایل، اشکهایم را پاک کردم و با دستان لرزان و بیرمق، موبایلم را از کیفم بیرون آوردم. با دیدن نام سینا، همکار و دوست صمیمی شاهین، چشمانم از تعجب گرد شد. او در هر چه شریک و غمخوار شاهین بود. با بیحالی گوشی را جواب دادم. صدای مردانهاش با سرفهای صاف شد. - سلام زنداداش. شاهین برادری نداشت، اما این مرد را به اندازه برادر دوست داشت و برای او بسیار احترام قائل بود. همین باعث شده بود که من هم برای سینا احترام خاصی قائل شوم. - ممنون، شما خوبید؟ - ممنون. - راستش تعجب کردم که به من زنگ زدید، کاری داشتید؟! - خب راستش بلاخره چیزی که شاهین آرزوش رو داشت رو تموم کردیم. به همین مناسبت میخوام یک جشنی افتتاح کنم. تو هم یادگار شاهینی پس حضورت تو این مهمونی خوشحالمون میکنه. با حرفی که زد، خنجر زهرآگینی بر قلبم فرو کردند. پس بلاخره آرزوی شاهین من برآورده شد؛ برادرش موفق شد کار نیمهتمام او را به سرانجام برساند. - خیلی خوشحال شدم، حتما میام. برای من هم این مهمونی خیلی مهمه. بعد از صحبت با سینا، موبایل را قطع کردم و بیصدا اشک ریختم. تو باید زنده بودی؛ من باید شاهد شادی تو میشدم. چند دقیقهای به صفحه گوشی خیره شدم و در دنیای تاریک افکارم غرق شدم. صدای سینا هنوز در گوشم میپیچید؛ شادی و امیدی که در صدایش بود، مثل تیغی بر قلبم نشسته بود. یاد روزهایی افتادم که شاهین با شور و شوق از آرزوهایش برای آینده میگفت. همیشه میخواست کارش را به بهترین شکل انجام دهد و حالا که او دیگر در کنارم نبود، این موفقیت برای من چه معنایی داشت؟ آیا باید خوشحال میشدم یا غمگین؟ با یادآوری لبخندهایش، اشکهایم دوباره سرازیر شد. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ روزهایی که همه چیز ساده و بیدغدغه بود. حالا هر کجا که میرفتم، سایهی او را احساس میکردم. لبخندهایم به یاد او تبدیل به اشک شده بودند. نمیتوانستم این احساس را نادیده بگیرم. سینا درست میگفت؛ من هم یادگار شاهین بودم و باید در این جشن حضور داشتم. اما چطور میتوانستم در حالی که قلبم پر از غم بود، به شادی دیگران بپیوندم؟ دوباره گوشی را برداشتم و به سینا پیام دادم: "سینا، ممنون که خبر دادی. من حتماً میام." بعد از ارسال پیام، به سمت آشپزخانه رفتم تا کمی آرامش بگیرم. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۲۷ با بیحالی از خانه بیرون زدم و اسنپ گرفتم. بعد از دقایقی انتظار، ماشین پراید جلوی پایم ترمز کرد. سوار ماشین شدم و با هر دقیقهای که میگذشت، حس میکردم که خستگی تمام وجودم را فراگرفته است. بعد از نیم ساعت، بالاخره به خانه رسیدم. کرایه را حساب کردم و با تشکر کوتاهی از راننده پیاده شدم. زنگ در را دوبار فشردم که با صدای تیکی در باز شد. هیکل خستهام را به داخل حیاط خانه حرکت دادم. بیجان در حال را گشودم و به مادرم که مشغول آب دادن به گلهای شمعدانی بود، سلامی کردم. بوی خوش خاک و گلها در هوا پیچیده بود و حس آرامش عجیبی به من میداد. بعد از احوالپرسی، به پناهگاه خود، یعنی اتاقم رفتم. لباس قهوهای که از کهنگی رنگش به سفیدی میزد را با لباس مرتب مشکی عوض کردم و استایلم را با شال مشکی و شلوار لی تکمیل کردم. از اتاقم بیرون آمدم و با شنیدن صدای تلویزیون چشمانم را مشکوک ریز کردم. به سمت تلویزیون راه افتادم و با دیدن پدرم که روی مبل نشسته و مشغول تماشای فیلم است، چشمان مشکوک شدهام را از هم باز کردم. به پدرم سلام کردم و کنارش روی مبل نشستم. آرام روی گونههایش را که به دلیل ریش حسابی زبر بود بوسیدم. مردد به چشمان سیاهش خیره شدم و گفتم: - باباجان، اگه مساعدی و وقت داری، میتونی من رو به محل کار شاهین ببری؟ پدرم به چشمانم زل زده بود و این نشان میداد که با دقت به حرفم گوش میداد. - آره دخترکم، وقت دارم، اما برای چی میخوای بری اونجا؟ با صبر و حوصله، تمام اتفاقات را برای پدرم بازگو کردم و منتظر اجازه از جانب او بودم تا به آن مهمانی بروم. او هم قبول کرد که من را به محل مورد نظرم برساند. تشکر کردم. پدر از روی مبل بلند شد و رفت تا لباسش را عوض کند. من همچنان منتظر ماندم تا آماده شود. بعد از چند دقیقه، بالاخره قامت درشت پدر در مقابل من نمایان شد. با دیدنش فورا از روی مبل بلند شدم و با هم از خانه بیرون زدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت محل کار شاهین حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت رسیدیم. با استرس از ماشین پیاده شدم و از پدرم تشکر و خداحافظی کردم. قدمهای بیجانم مرا به سمت دروازه بزرگ شرکت کشاند؛ بالای آن دروازه تابلویی وجود داشت که روی آن نوشته شده بود "مرهم نو". بعد از رسیدن، با هر کسی که میشناختم احوالپرسی کوتاه و مختصری کردم و در صندلیای که برای مهمانها حاضر شده بود نشستم. سینا روی سکو رفت و در حال سخنرانی کردن بود. او در سخنانش درباره فواید دارو صحبت کرد و در پایان تکتک افرادی که در ساخت این دارو تلاش کرده بودند را دعوت کرد، هدیهای تقدیمشان و از آنها بابت تلاششان تشکر کرد. هر چه قدر صبر کردم، حرفی از شاهین نزد. هرکس نداند، من خوب میدغانستم که ساخت این دارو رویای شاهین نیز بود، اما قسمت نبود که خود شاهد تحقق رویایش باشد. بعد از دادن هدیه، دوباره میکروفن را لمس کرد و گفت: - حالا نوبتی هم باشد نوبت دعوت از کسی که ایده ساخت این دارو رو داد و برای ساخته شدنش از جانش گذشت. بعد از این جمله، دستش را به سمت در اشاره کرد و گفت: - میتونی بیای! با این حرف، در باز شد و مردی قوی هیکل و درشت قامت در چارچوب در ایستاد. از جایم بلند شدم و با چشمان کنجکاو به آن مرد خیره شدم اما با دیدن کسی که قلبم همیشه برای او میتپید، یعنی با دیدن شاهین، شوکه شدم و عرق سرد روی بدنم و صورتم جا خوش کرد گویی آن محیط روی سرم آوار شدند و در آنی فشار خونم افتاد و همه چیز برای لحظهای محو شد... ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۲۸ شاهین. یک سال بود که منتظر این لحظه بودم؛ لحظهای که خوشبختی و رویایم در کنار هم ایستادند و با هم پیوند دوستی بستند و من را به شادترین آدم دنیا تبدیل کردند. این یک سال برایم همانند جهنم بود؛ هر روزی که میگذشت، گویی بر آتش تنهاییام افزوده میشد و تنها نتیجهاش، وصال به تنها نگین قلبم، یعنی آتوسا، و دستیابی به رویایم بود که من را در این مدت سرپا نگه داشت. من برای رسیدن به آن رویا مجبور شدم خودم را مخفی کنم. با اینکه دیگران نیز برای این دارو زحمت کشیدند، اما کلید این دارو من بودم. با مرگ من، همه دشمنان فکر کردند که این دارو دیگر ساخته نمیشود و خیالشان راحت شد. اما من با غیاب خود، این دارو را ساختهام؛ من اطلاعات را میگفتم و سینا به بقیه انتقال میداد و آنها هم به حرفهای سینا عمل میکردند. در این یک سال، از دور کسی را که نفسم به نفسش وصل بود، مینگریستم اما نمیتوانستم دم بزنم. درست است که در آن تصادف نمردم، اما با دیدن نابودی آتوسا در این یک سال، من ذره ذره جان دادم. آتوسای من خیلی مهربان بود، قلبی درست اندازه گنجشک داشت. مطمئنم اگر برایش همه چیز را تعریف کنم، مرا میبخشد. اگر به او میگفتم که زندهام، دشمنانم که همچون دیوار مقابل من و رویایم ایستاده بودند هم متوجه زنده بودنم میشدند و من را با آتوسایم تهدید میکردند و نقشههایم نقش بر آب میشدند. در باز شد و من آرام قدم زدم و در چارچوب در ایستادم. با چشمانم اطراف را نگاه کردم تا دلیل زندگیام را ببینم؛ کسی که حریصانه تشنه محبتش بودم و دوست داشتم محکم من را در آغوش بکشد و تشویقم کند. اما هرچه نگاه کردم، او را ندیدم و فقط مردمی را دیدم که برخی با چشمان ترسیده و برخی با چشمان عصبی و گاهی هم با چشمان متعجب به من خیره شده بودند. تا اینکه بعد از سعی فراوان و چرخاندن سرم به چپ و راست، بالاخره او را دیدم و نگاهم قفل نگاه قهوهایاش شد. چشمانش مانند دو گودال عمیق بودند که در آنها احساسات غلیظی موج میزد. با دیدن من، چشمان آهوییش گرد شد؛ گویی روح دیده بود. ترسید، سرش گیج رفت و افتاد. هنگامی که او از حال رفت و بیهوش شد، حالم ویران گشت؛ گویی بر قلبم داغ گذاشتند. محکم با قدمهای بلند خودم را به جسم نحیف او رساندم. در آن لحظه، تمام دنیا برایم متوقف شد؛ فقط او بود که در ذهنم نقش بسته بود و حالا بیهوش روی زمین افتاده بود. احساس کردم قلبم تندتر از همیشه میزند؛ هر ضربان قلبم فریاد میزد که باید او را نجات دهم. دنیا دور سرم میچرخید و تنها چیزی که میتوانستم ببینم، چهره معصوم او بود که همچون گل نازک در برابر طوفان زندگی، آسیبپذیر شده بود. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۲۹ با دیدن آتوسا از حال رفته، خون در رگهایم منجمد شد، دویدم و با ترس و نگرانی، بدون توجه به نگاه شگفتآور و حیرتزده دیگران به دلیل رنده بودنم، خودم را به جسم نحیف آتوسا رساندم. بعد کنترل نبض و اقدامات اولیه تنها جملهای که از زبانم خارج شد این بود: - آمبولانس خبر کنید! بعد از دقایقی چشمانتظاری و کنترل حال آتوسا، بالاخره آمبولانس رسید. سوار بر آمبولانس، سِرُم را بستند، آمبولانس سفید برایم فضای سنگینی داشت. در حالی که دستان آتوسا در دستم بود، سرم را روی دستانش گذاشتم تا فضای تلخ آمبولانس برایم محو شود. روحاً بسیار خسته بودم و دیدن آتوسا در این حال، برایم دشوارو عذاب آور بود. حس شیرین دیدار پس از یک سال با معشوقم به تلخی تبدیل شد. نگرانی و استرس مرا فراگرفته بود. نگرانی به دلیل حال عشقم و استرس به دلیل لحظهای که با باز شدن چشمان آتوسا رقم خواهد خورد، اگر او مرا به خاطر پنهان کردن خود نبخشد چه؟ با این فکر، احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. آرام دستان سرد آتوسا را بالا بردم و نرم بوسیدم. درست بود که هیچ خطبهای بینمان خوانده نشده بود و محرم نبودیم، اما عشق ما چنان مقدس و پاک بود که فرشتهها به زانو درآمدند و از خداوند خواستند آن را حلال اعلام کند. با احساس تکان خوردن دست آتوسا در دستانم، به چشمانش زل زدم؛ مدتها بود که منتظر دوباره دیدن چشمان آهویی یارم بودم. آرام چشمانش را باز کرد و وقتی بار اول روشنایی را دید، چند بار پلک زد تا به آن عادت کند. با دیدن زیباترین چشمها، متوجه شدم دلتنگی یک سالهام بسیار بیشتر از اینها بود. ناخودآگاه از جایم برخواستم و چشمان قهوهای یارم را بوسیدم. با این کار، چشمانش را به سمت من چرخاند: - ش...اهین! آرام دستانش را به سمت من گرفت و به لبهایم و سپس به چشمانم سوق داد: - من م...ردم و تو ب...هشت با تو م...لاقات کردم یا روی..ا ش...یرین میبین...م. با هر کلمهای که از لبانش خارج میشد، درد بیشتری احساس میکردم: - هیچ کدام آتوسا، تو نه رویا میبینی، نه بلایی سرت اومده، فقط زمانش رسید، زمان اصلی بهم رسیدنمون، من نمرده بودم، من به خاطر دلیل زندگیم، با مرگ مبارزه کردم، عشقم به تو باعث شد که من تو این نبرد پیروز بشم. با این حرف اشک در چشمانش جا خوش کرد و من نه یک سال پیش بلکه با دیدن بارانی شدن چشمان او به معنای واقعی بر مرگ بوسه زدم. دلخور به من خیره شد اما عشقش نسبت به من چنان جنونآلود بود که آرام در جایش نشست و بدون توجه به ناراحتیاش، حریصانه خودش را در آغوش من انداخت. دستانم را آرام روی موهایش کشیدم و در دلم از خداوند خواستم این لحظه و این آغوش گرم هیچ وقت به پایان نرسد: - همه چی رو برات تعریف میکنم، قول میدم. من مجبور شدم تا خودم رو پنهان کنم، مجبور شدم وانمود کنم که مردم. آرام از آغوشم بیرون آمد و گفت: - چط...ور تون...ستی با من هم...چین کاری کنی؟ با درد چشمانم را روی هم گذاشتم: - اگه نمیکردم ممکن بود بکشنت. این بار تنها اشک نریخت بلکه نالهای دلآزار نیز سرداد: - میدونی من چی کشیدم؟ تو با این کارت من رو کشتی! ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۳۰ با شنیدن نالههایش، قلبم در سینهام مچاله شد. دیدن رنجش برایم غیرقابل تحمل بود؛ رنجی که به خاطر من و تصمیماتم بر او تحمیل شده بود. سنگینی بار گناه شانههایم را خم کرده بود. - آتوسا، هرگز نمیخواستم آزارت بدم. تنها قصدم این بود که تو رو از خطر دور نگه دارم. چشمانش دریایی از اشک بود و صدایش که لرزان و دردآلود بود، قلبم را به درد آورد. - نمیدونی چه عذابی کشیدم. هر روز، گوش به زنگِ شنیدن صدات بودم. هر شب، در رویای تو غرق میشدم و با این حس که دیگر نیستی، دیوانه میشدم. دستانش را در میان دستانم فشردم و با تمام وجود، سعی کردم آرامش را به قلبش بازگردانم. - من اینجام، آتوسا. حالا که دوباره همدیگر رو پیداکردیم، هیچ نیرویی قادر نیست که ما را از هم جدا کنه. به آرامی سرش را تکان داد و با نگاهی نافذ به چشمانم خیره شد. - خیلی سخته، خیلی... به زمان نیاز دارم؛ اما خواهش میکنم همه چیز را برام توضیح بده. با یادآوری تمام لحظات پر از رنج و مشقتی که در خفا گذرانده بودم، نفسی عمیق کشیدم. اشتیاق داشتم تا تمام حقیقت را برایش بازگو کنم. - مجبور شدم پنهان بشم؛ دشمنام اگه از زنده بودنم باخبر میشدن، ممکن بود جون تو رو به خطر بندازن یا با تهدید تو، مرا به زانو دربیارن. چشمانش، آینهای از ناامیدی بود. - جون؟ در این یک سالِ نبودِ تو، جونی برای من نمونده بود. من عشقت بودم؛ حق داشتم حقیقت رو بدانم! چرا این بلا را بر سرم آوردی؟ آن هم درست در روزی که برای گرفتن شناسنامهام اومدی؛ درست روزی که قرار بود عقد کنیم. درد، در تک تک کلماتش موج میزد و من، یارای مقاومت در برابر این درد جانکاه را نداشتم. - آتوسا، میدونم که اشتباه کردم. اما حالا که دوباره در کنار هم هستیم، میخوام همه چیز را جبران کنم. مگه اینکه عشق، مقدسترین چیز در این دنیا نیست؟ عشق، آونقدر پاک و والاست که لازم به فداکاری. اگر به تو میگفتم، این دارو ساخته نمیشد. میدونی با تولید این دارو، چند انسان از بیماری سرطان نجات پیدا میکنن؟ عشق پاکمون، شایستهی این فداکاری بزرگ بود. حالا که همه چیز به پایان رسیده، به تو قول میدم هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کند. اشک، در چشمانش حلقه زد و لبهایش را به دندان گرفت تا هق هقِ پنهانش، سکوتِ حاکم را نشکند. در آن لحظه، گویی از قید زمان و مکان رها شده بودیم. آمبولانس و تمام متعلقاتش، از دیدگانمان محو شده بود و تنها من و آتوسا، در فضایی خالی از هر دغدغه، غوطه ور بودیم. - میدانی با نبودنت، بیمار شدم؟ میدونی به تاناتوفوبیا مبتلام؟ خواهش میکنم به من زمان بده تا تو را ببخشم؛ تا بتونم این زخم عمیق را التیام ببخشم. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت۳۱ آتوسا هضم این اتفاقات برایم بسیار دشوار بود، چگونه میتوانستم باشم؟ کسی که برایش یک سال عزاداری کرده بودم، زنده بازگشته! گویی تمام وجودم غرق در بهت و ناباوری بود. در اعماق قلبم، شادی وصف ناپذیری وجود داشت. حال من، فراتر از هر توصیفی بود. عشقم، آن ستارهی راهنما که در تاریکی به دنبالش میگشتم، دوباره روشن شده بود چگونه میتوانستم این سرور وصفناپذیر را به تصویر بکشم؟ گویی به رستاخیزی از امید رسیده بودم. اما در ظاهر، نقابی از غم و حیرت بر چهره داشتم. نمیتوانستم این واقعه را باور کنم؛ حس میکردم در رویا غوطهورم، در جهانی خیالی و وهمآلود. تنها چیزی که به قلبم اطمینان میبخشید، زبانم بود. این زنجیرهی اتفاقات، قدرت کلامم را برایم اثبات میکرد. گویی کلماتم، کلید حل این معمای پیچیده بودند. ناخودآگاه، زبانم را به دندان گرفتم و در اعماق وجودم زمزمه کردم: «ای زبان جادویی من، تو چه نیرویی داری که عشقهای از هم گسسته را به وصال میرسانی و جانِ از دست رفته را به زندگی بازمیگردانی؟» تنها عاملی که مانع از فروپاشیام در برابر بهت و حیرت زنده شدن شاهین میشد، یادآوری کلمات جادویی بود که در کنار مزارش بود بر زبان آوردم: «کاش زنده بودی؛ نه به خاطر من، بلکه به خاطر مادرت.» اگر کلمات میتوانند جادویی باشند، اگر زبان من واقعاً فال است، میخواهم از این قدرت در راه عشق بهره ببرم؛ زیرا این یک سال دوری و حسرت، برای قلب عاشقم تجربهای بسیار طاقتفرسا بود. دوست دارم با این زبان سحرآمیز، عشقهای حقیقی را به سرانجام برسانم؛ نه مانند لیلی و مجنون که قصهشان با حسرت و ناکامی رقم خورد، بلکه مانند زلیخا و یوسف که به وصال رسیدند. دستم را بر روی قلبم نهادم، چشمانم را بستم و در سکوت قلبم نجوایی آغاز کردم: «خداوندا، به پاکی ذاتت قسم، اگر زبانم فال است، میخواهم تمام عاشقان واقعی را به یکدیگر برسانی.» صدای او، همچون آوای فرشتهای، مرا به دنیای واقعیت بازگرداند: -؛ قول میدم برات جبران کنم. قول میدم آتوسای شادِ سابق بشی. دستش را در میان دستانم گرفتم و حس کردم گرمای وجودش، همچون پناهگاهی امن، مرا در آغوش میکشد. اما همزمان، ترسی عمیق در وجودم رخنه میکرد؛ ترس از دست دادنش برای همیشه. - خیلی سخته، خیلی... قلبم مملو از زخمهای التیام نیافته است. چشمانش پر از ناامیدی بود و در نگاهش، انعکاس درونیات خودم را میدیدم؛ گویی او نیز در گرداب این احساسات متلاطم گرفتار شده بود. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) پارت ۳۲ دو هفته بعد یک هفته با ترس و تعجب من گذشت. در این یک هفته، احساس میکردم دیوانه شدهام. مادرم نوازشم میکرد و با صدای آرامشبخش خود میگفت: «دیوانه نشدی، این یک واقعیت شیرین است.» اما باورم نمیشد. پدرم هم میگفت، باز هم باور نمیکردم. تا اینکه به خودم آمدم و دیدم درست است؛ شخصی که من عاشقش بودم و حاضر بودم قلبم را برایش هدیه کنم، کسی که یک سال در نبودش مرده بودم و بالای مزار خالی خود را با گریههایم کشته بودم، زنده است. خیلی گله کردم و یک هفته دیگر هم با قهر کردن من گذشت، اما در این مدت شاهین به هر راهی متوصل شد تا دلیل کارش را به من بگوید. اما من ازش رو بر میگردانم، درست مانند بچهها شده بودم و خودم هم از این وضعیت خسته شدم و تصمیم گرفتم که اصل قضیه را برایم تعریف کند، هنگامی که برایم تعریف کرد کمی نرم شدم، وقتی که گفت من با عکسهایت در این یکسال زندگی کردم. با دیدن اینکه چقدر عذاب کشیده اما به خاطر مردم کشورش دم نزده، با دیدن قلب مهربان و فداکار عشقم، قند در دلم آب شد. اما با بیان کردن عذابهایی که در این یکسال کشیده برای من عاشق، به جنون رسیدم و جانم، قلبم و روحم درد گرفت. اما از قدیم گفتهاند پشت هر سختی یک آسانی هست. هرکس حال چند ماه پیش من را میدید، فکرش را نمیکرد که این آتوسا همان آتوسا باشد. تلفنم زنگ خورد و با لبخند به اسم شاهین نگاه کردم؛ این مرد زیباترین هدیه خدا به من بود. طبق گفته شاهین، او چند بار طعم مرگ را چشیده بود، پس شاهین هدیهای بود که خدا بعد از بارها از دست رفتن به من بازگرداند و به من او را بخشید. ما یک سال در حسرت هم بودیم و اکنون تصمیم گرفته بودیم که جوری رفع دلتنگی کنیم که این یک سال فراموش شود. - سلام، خوبی شاهین؟! - ممنون، بیا سر کوچه میخوام ببرمت جایی. - باشه. تلفن را قطع کردم و فورا به سمت کمد قهوهای رنگ حرکت کردم. زیباترین مانتو را که به رنگ آسمان بود انتخاب کردم و با شال سفید بر زیبایی آن افزودم. بعد از مالیدن سرخ و سفید و بستن ساعت، کیف همرنگ با مانتوم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. با پوشیدن کفشهای سفید که با مروارید دوخته شده بودند، کامل آماده شدم. اگرچه شاهین قصد داشت این دلتنگی را امروز جبران کند، اما ما به قدری دلتنگ هم بودیم که حسرت دوری یک سال به مرور کمرنگ خواهد شد. با شادی وصفناپذیری که درونم پیچیده شده بود از مادرم خداحافظی کردم و دروازه آهنی را بستم. دستم را روی قلبم گذاشتم و به خود زمزمه کردم: - اینقدر دیوونه بازی در نیار قلب، اینقدر محکم نکوب، جلوی شاهین آبرو واسم نمیزاری. بعد از زدن این حرف لبخندی زدم و به راه افتادم. به سرکوچه رسیدم و بعد از پنج دقیقه ماشینی جلوی پام ترمز کرد. به راننده نگاه کردم؛ شاهین بود. در این یک سال به قدری دلتنگ بودیم که اکنون وقتی نیم ساعت از حال هم غافل میشدیم دلمان میگرفت و بغض درونمان را پر میکرد. با ذوق سوار ماشین شدم و سلام کوتاهی کردم. دستانم را گرفت و بوسهای روی انگشتانم زد که باعث شد قلبم بلرزد؛ احساسی عمیق از عشق و امنیت در وجودم شعلهور شد. من هم از این وضعیت استفاده کردم و نیمچه از جایم بلند شدم و بر چشمانش بوسه زدم. از شما چه پنهان دوست داشتم هر لحظه و هر ثانیه گونههایش را ببوسم. - آقا شاهین کجا قراره بریم؟! این حرف را که شنید لبخندی زد و با عشق به من خیره شد. - خانومم سوپرایزه! به نشانه تایید سرم را تکان دادم. بعد از دو ساعت بگو بخند بالاخره به جای مورد نظر رسیدیم. شاهین از ماشین پیاده شد و در سمت من را نیز باز کرد. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) پارت ۳۳ #پایان دستم را گرفت و مرا به جلو هدایت کرد. از زیبایی منظره هوش از سرم رفت. یک باغ بزرگ بود که وسط درختان، راهی با سنگ فرش درست شده بود. در کنار این راه سنگفرش، درختان تنومندی وجود داشت که شاهین با سلیقه فراوان آنجا را ریسمان کشیده بود. هر قدمی که برمیداشتم، احساس میکردم که در دنیایی از زیبایی و آرامش گام میزنم. شاهین مرا هی به جلو میبرد و هرچه بیشتر راه میرفتیم، منظره قشنگتر میشد. ناگهان ایستاد و سوالی به چشمان گرگ و میش خیره شدم. به سمت راست باغ اشاره کرد. با دیدن کلبهای گرد که با چوب ساخته شده بود و وسط گلهای رنگارنگ قرار داشت، اشک در چشمانم حلقه بست! نفس عمیقی کشیدم تا بوی شیرین گلهای رنگارنگ که باهم ترکیب شده بود و رایحه دلنشینی به وجود آورده بود را استشمام کنم. در کنج کلبه یک آبشار بزرگ بود که به پایین میریخت و در یک جا جمع شده بود و بر زیبایی باغ میافزود، صدای آن همچون آهنگی دلنشین در فضا طنینانداز بود. شاهین که در پشت من بود لبخندی زد و کنار من آمد. - با دیدن این کلبه، یاد چی افتادی آتوسا؟ با این حرفش لبخندی زدم و در آغوش شاهین پناه بردم؛ دوتایی با هم آن خاطرهای شیرین را مرور کردیم. - آتوسا اگه من قدرت برآورده کردن حداقل یک آرزوت رو داشتم، چه آرزویی میکردی؟ کنجکاو به شاهین خیره شدم و دستانم را پر سوالی روی صورتم گذاشتم. - من عاشق یک کلبهام. هنگامی که این حرفم را شنید، با ذوق و چشمهای مشتاق به من خیره شد؛ اما من ناامید لبهایم کش آمد. - اما نه یک کلبه معمولی. دستان من را در دستش گرفت؛ گرمای دستان او احساس امنیت عمیقی برایم ایجاد کرد. - بگو خب، ادامه بده. - من عاشق کلبه گرد هستم؛ بعدشم خوب میدونی که چقدر گل دوست دارم! اون هم نه یک نوع! دوست دارم انواع اقسام گل دور تا دور کلبه وجود داشته باشه؛ وقتی میری کلبه با عشق زندگیت، جوری آرامش بهت تزریق بشه که هیچ فکر و خیالی نداشته باشی. دوست دارم جایی باشه که فقط من و تو اونجا باشیم و فقط صدایی که گوشمون رو نوازش میکنه، آبشار و صدای پرندهها باشه. شاهین مرا در آغوش کشید و موهایم را بوسید؛ حس کردم تمام عشق جهان در آن لحظه در آغوش او جمع شده است. - این که آرزوی غیرممکنی نیست! بهت قول میدم که برآوردهاش میکنم. اگه من عاشقتم و نتونم حداقل یک آرزوی تو رو برآورده کنم، به چه دردی میخورم؟ با قهقهه دست از مرور خاطرات برداشتیم؛ درحالی که در آغوش هم بودیم گفت: - از روزی که این آرزو رو کردی، افتادم دنبال ردیف کردنش تا اینکه بالاخره موفق شدم. ناگهان کنار من زانو زد و انگشتری از جیبش بیرون آورد. قلبم تندتر میزد؛ این لحظهای بود که سالها انتظارش را کشیده بودم. - حاضری با من ازدواج کنی؟ از شوق، قطرههای اشک چشمانم را پر کرده بود. من، شاهین و آرزویم که مرد زندگیم برآورده کرده بود، همه چیز در یک لحظه، شیرین نبود؟ ای زبان جادوی من، امیدوارم همیشه بتوانم سرنوشت خیلیها را به وسیله تو تغییر دهم. امیدوارم با تو بتوانم عشقهای ناممکن را ممکن کنم، جدایی را برای بقیه به وصال تبدیل کنم و دفتر عشق زوجهای دیگر را نه با پایان تلخ بلکه با پایان شاد رقم بزنم. ای زبان سحرآمیز من، ای زبان فال من! با اینکه هر چه برای دیگران به زبان میآورم برآورده میکنی، ولی برای من نه. اما آیا حاضری از قدرتت برای صلح در جهان استفاده کنی؟ درحالی که چشمانم مملو از اشک بود، دستانم را با شوق بر لبهایم گذاشتم. - معلومه که باهات ازدواج مغیکنم آقای شاهین! ازت ممنونم که شدی زندگیم. این جملهها همچون نغمهای زیبا در دل شب نجوا شد. ویرایش شده 24 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری