رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

عنوان داستان : کام کلام

نویسنده: فاطمه آرمده | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، رئالیسم جادویی 

خلاصه: او زبانش فال بود و هر آنچه بر زبان می‌راند، رنگ واقعیت می‌گرفت. دختری با زبانی جادویی و دلی عاشق، در آستانه‌ی وصال، عشقش را در حادثه‌ای مرموز از دست می‌دهد، حادثه‌ای که در ظاهر عادی‌سازی شده بود؛ اما باطنش چیزی فراتر از برونش بود.

آیا این بار، دخترک به قدرت زبانش اعتماد می‌کند یا نفرین کلمات، او را در اعماق تاریکی فرو می‌برد؟ سرنوشت این زبان جادویی، به کجا ختم خواهد شد؟

مقدمه:

زبان فال، هدیه‌ای از جانب خداوند یا نفرینی ابدی است؟ اطرافیانم این‌گونه می‌پنداشتند، قدرتی که هر کلمه را به سرنوشتی محتوم بدل می‌کند. اما آیا این توانایی، نعمتی بود یا نفرینی که مرا در دنیایی از وهم و خیال زندانی می‌کرد؟

از کودکی، هر واژه‌ای که از لبانم جاری می‌شد، تقدیر کسی را رقم می‌زد. گاه در گرداب بحران‌ها، این قدرت راه نجاتی می‌شد، اما اغلب، چون خنجری زهرآگین، قلبم را نشانه می‌رفت و عزیزانم را یکی پس از دیگری از من می‌گرفت.

تا اینکه او از راه رسید؛ کسی که با تمام وجود به من عشق ورزید و افسون زبانم، ذره‌ای از محبتش نکاست. او مرا برای آنچه که بودم، دوست داشت و در نگاهش، روشنایی بی‌مانندی بود که تاریکی‌های زندگی‌ام را پس می‌زد. در چشم برهم زدنی، او تمام هستی‌ام شد و اینک، من باید هستی او باشم

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی صندلی نشسته و سرم را روی میز گذاشته بودم. خستگی تمام وجودم را فراگرفته بود و حتی توان برخاستن و رفتن به سمت تخت را نداشتم. چرا ان‌قدر خسته بودم؟ نه سر کار می‌رفتم و نه در خانه مشغول به کار بودم. پس چرا همیشه خواب‌آلود بودم؟ گویی در دنیای خواب‌هایم منتظر رویایی بودم، رویایی از جنس او!

صدای قطرات باران، مثل نغمه‌ای آشنا، مرا از افکار پریشانم بیرون کشید. تنبلی‌ام مانع می‌شد، اما باران نقطه ضعف من بود. عاشق باران بودم؛ خواب نتوانست در جدال با تنبلی پیروز شود و مرا به سمت تخت بکشاند، اما صدای باران پیروز این نبرد شد و مرا به سوی پنجره کشید.

بالای تخت من، پنجره‌ای بزرگ بود. پرده حریری که مادربزرگم برایم دوخته بود را کنار زدم تا بهترین صحنه زندگی‌ام، یعنی باران را ببینم. با باز کردن پنجره، شلاقی از باد بر صورتم خورد. باران بی‌قرار بر زمین می‌کوبید و زمین پوشیده از آب شده بود. نفسی عمیق کشیدم تا بوی خاک باران‌خورده را استشمام کنم؛ اما وجدان درونم به من گفت: خوشبوترین چیز دنیا، بوی عطر تن او و بعد بوی خاک نم‌دار بود. عطری که یکسال بود از آن محروم بودم.

چقدر دلم می‌خواست دوباره در آغوشش پناه بگیرم، جایی که می‌توانستم تمام غم‌هایم را فراموش کنم.

با دیدن بارش باران چشمانم پراز اشک شد.

به این دلیل باران را دوست دارم؛ زیرا او نیز همانند من عاشق است.

با بلند شدن صدای وحشتناک رعد و برق از فکر به عشق دست برداشتم. گویی ابر از اینکه من باران را عاشق پنداشتم، خشمگین شد و فریاد برآورد. قطره‌های اشکم دانه دانه پایین می‌چکیدند. دستانم را به سمت چشمانم بردم و اشک‌های دیرینه‌ام را پاک کردم.

 پنجره را بستم و از تخت برخاستم و دوباره به سمت میز رفتم. خواستم بنشینم که چشمم به آینه بالای میز افتاد. تصویر خسته و محزون خود را در آن دیدم؛ چشمان قهوه‌ایم غروب آفتاب را در خود حمل می‌کرد زیرا از شدت گریه فراوان قرمز شده بود.

لب‌های نازکم را که به شدت خشک بود را با زبانم تر کردم.

باید خواب و خستگی را کنار می‌گذاشتم. از میز قهوه‌ای دور شدم و چارقد سرخابی‌ام را برداشتم و سرم کردم.

بعد از بستن چارقد، به سوی حیاط قدم گذاشتم، اما با دیدن مادرم که با ابروهای کشیده و نگران به من زل زده بود، یک قدم عقب رفتم. اکنون من بودم که با سوال به او خیره شدم.

- تو این هوا کجا شال و کلاه کردی داری میری؟ اونم با این لباس!

به مادرم نگاهی انداختم، او که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام پشتم بود. دستی به صورت تپل و سفیدش کشیدم و احساس گرمی و محبتش را در دلم حس کردم.

چهره‌اش مانند آفتاب در روزهای سرد زمستان، گرما و نور را به وجودم می‌بخشید.

- مامان جون، دارم می‌رم هوا بخورم.

دستان گرم و کمی چروکش بر دستانم که روی صورتش جا خوش کرده بود، زد.

- من بهت چی بگم؟ چیزی هم بگم گوش نمی‌دی که! دخترم برو اما سرما بخوری من دیونه می‌شم، می‌دونی دیگه؟

 چهره مادرم برایم تداعی‌گر خیلی چیزها بود؛ حرف‌های مردم که من را ناسزا می‌نامیدند، اما مادرم مثل همیشه قهرمان زندگیم شد و با تمام وجودش در برابر آن‌ها ایستاد.

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمکی به مادرم زدم و در را باز کردم. وقتی به حیاط خانه رسیدم، قطرات باران بر سر و صورتم چکید و سرمای جان‌سوزش گونه‌هایم را قرمز کرد. دستانم را از هم باز و سعی کردم قطرات باران را بگیرم، گویی هر قطره باران یک یادآوری از او بود، یادآوری از روزهایی که با هم زیر باران می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم.

سرم را بالا بردم تا قطرات زیبای باران مستقیم بر صورتم بخورد و من را بیدار کند، تا دست بردارم از فکر دلربایی که دیگر نیست.

سر بالا برده‌ام را پایین آوردم و نگاهی به دستانم که از شدت سرما شیله شده بود انداختم. آن‌ها را به سوی صورتم بردم و رخسارم را با دستان کوچکم پنهان کردم. ناگهان زانوهایم خمیده شد و به زمین افتادم. اشک‌هایم مانند باران بر زمین می‌چکیدند.

دستانم را از چشمانم برداشتم و آزادانه اشک ریختم. چرا وانمود می‌کردم که فراموشش کرده‌ام؟ مگر می‌شود آن حس و خاطرات شیرین همانند عسل را فراموش کرد؟ 

به پشت خوابیدم، باران بی‌رحمانه به جسمم هجوم می‌آورد.

در این لحظه، رقص زیر باران با یار و خنده و شادی بی پایانمانم یادم افتاد و خرد شدم.

با دیدن مادرم که با دستانش بر صورتش چنگ می‌زند، آشفته‌تر شدم. چهره‌اش پر از نگرانی و درد بود و من نمی‌توانستم تحمل کنم که او هم به خاطر من رنج بکشد. من انسان مغروری نبودم که به خاطر ویرانی و سرگشتگی خود دیگران را به منجلاب بکشم. بی‌حرف از مادرم رو برگرداندم و به آسمان خیره شدم. 

با فرود آمدن زانویی در کنار من، سرم را چرخاندم و مادرم را دیدم که اشک حوالی چشمانش را پوشانده بود. چشمانش، درخشش طلایی خورشید را داشتند، اما اکنون غم و اندوهی عمیق در آن‌ها موج می‌زد.

- دخترم، عزیزم، توروخدا دست بردار!

این سخن مادرم، سخنی بود که یک سال در گوشم نجوا می‌شد. درست است یک سال بودکسی که دیوانه وار عاشق هم بودیم و رفته من را با هزاران خاطرات در این دنیا تنها گذاشته بود. مادرم، درست از فردای آن اتفاق شوم تا امروز با این سخن من را تسلی می‌داد. او همیشه تلاش می‌کرد.

با کشیده شدن دستم توسط مادرم از خواب باران‌زده دست برداشتم اکنون من و مادرم رو به روی هم بودیم. با نگاهی سرتاسر شرمساری به او خیره شدم. مادرم برای بهبود من رنج‌ها و سختی‌های زیادی کشیده بود، اما من به خانه اول برگشتم. چگونه چهره‌اش را ببینم و خجالت نکشم؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

 چشمان مادرم خیلی چیزها را برایم یادآوری کرد آن گذشته نه چندان دور را که همسایه‌ها و آشنایان مرا دیوانه می‌خواندند و به مادرم خطاب می‌کردند: «دخترت دیوانه است، این خانه دیگر جایی برای او ندارد؛ جای او تیمارستان است.» 

اما مادرم دهن همه آن‌ها را بست و با قاطعیت گفت: «این خانه برای او ساخته شده تا ناراحت است، آشیانه‌ای برای دردهایش باشد و اگر شادمان است محلی برای سرور و جشن. پس اگر غمگین است، این جا خانه اوست و مکانی برای آرامش یافتن نه تیمارستان. پس لازم نیست نظر بیهوده دهید.»

من در این یک سال پیر شدم، اما مادرم من را دید و زنده به گور گشت. در این مدت که رو به رویم بود سکوت در لبانم جاری بود و اشک در چشمانم! ناگهان مادرم دستانش را بر دستانم کشید و همین ترقه بود تا او را به آغوش بکشم. گریه‌های بی‌صدایم حال به فریاد تبدیل شده بود. با صدای بلند می‌گریستم و سکوت لبانم برای درد و دل وا شد. 

و با صدای بلند برای خالی شدن با همراه اشک زمزمه کردم:

- مامان، من چطوری فراموشش کنم؟ وقتی با هر چیزی یاد اون می‌افتم؟ یه لحظه به اون فکر می‌کنم اما برای اینکه دست بردارم می‌رم خودم رو با گل مشغول می‌کنم، یهو می‌بینم همین گل یادآور اونه. به بارون پناه می‌برم تا فراموشش کنم، اما همین قطرات کوچیک بارون پر از خاطراته که من با اون تجربه کردم. وقتی به همه چی نگاه می‌کنم، اونم اونجاست. خب چطوری فراموشش کنم؟

مادرم با شنیدن سخنان تلخ من گریه‌اش را که در چشمانش پنهان کرده بود، آزاد کرد. 

- الهی بمیرم برات دخترم اما نبینم اینجوری عذاب می‌کشی.

مرگ واژه ترسناکی است؛ همین مرگ بود که یار من را از من گرفت. با شنیدن این حرف از مادرم از آغوشش بیرون آمدم، دستانم را بر گوشم گذاشتم و جیغ زدم، فریاد کشیدم. 

اما حال ویرانم به جیغ و فریاد بسنده نکرد. خودم را به کتک کشیدم. با هر کشیده‌ای که بر صورتم می‌زدم، یک حرف می‌زدم:

- نگ...و، م...ردن نگو، نمی‌خ...وام تو هم بری!

با دستانم بر سر و صورتم چنگ می‌زدم و بی‌وقفه اشک می‌ریختم مادرم با دستانش سعی در مانع شدن من داشت، بعد از رفتن او، هرگاه نام مرگ را می‌شنیدم، این چنین به جنون می‌رسیدم.

من نسبت به کلمه مرگ حساس شده بودم، زیرا آن چیزی بود که عشقم را از من گرفت، آن هم درست روزی که قرار بود بهم برسیم.

پدرم دستم را گرفت و مرا پیش روانشناس برد تا برای شوریدگی من نامی بگذارد. مشاور به من گفت که مبتلا به بیماری تاناتوفوبیا شده‌ام. مگر گریه و زاری بعد از رفتن عشق، بیماری است؟ این مردم فضول و بدسرشت هستند که باید بیمار باشند، نه من. آن روانشناس هم بیمار است که حال داغون من را بعد از دوری عشق، بیماری می‌پندارد. اگر او جای من بود، چه می‌کرد؟ می‌خندید و قهقهه می‌زد؟ این حال من نامش مریضی نیست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

از گونه‌هایم دست برداشتم و به موهایم دست بردم و جنون‌وار موهایم را کشیدم. هر بار که انگشتانم در موهایم گره می‌خورد، احساس می‌کردم که بخشی از درد درونم را آزاد می‌کنم. مادرم که دید با دست نمی‌تواند مانع من شود، مرا در آغوش کشید و با صدایی لرزان گفت: 

- دخترم، من رو ببخش! نباید اون کلمه رو به کار می‌بردم.

با دستانش به آرامی موهایم را نوازش کرد و ادامه داد:

- من همیشه پیشت هستم، من نمیرم...

نفس کشیدن برایم سخت بود. دیگر نتوانستم ادامه حرف مادرم را بشنوم؛ قلبم محکم می‌کوبید و تند تند نفس می‌کشیدم تا شاید از مرگ نجات پیدا کنم. عرق سرد صورت داغ من را پوشانده بود، نفسم در حال کم آوردن بود و این احساس غریب، مانند یک چنگال سرد بر قلبم داغم فشار می‌آورد.

در این اوضاع آشوب، مادرم که تک دخترش را در پاهایش خوابانده و به حال دخترش گریه می‌کند، سرتاپا خیس شده بود. 

 لبخند بی‌رمقی زدم و بی‌جان دستانم را بالا بردم تا اشک‌های مرواریدگونه مادرم را پاک کنم، اما دستانم به چشمانش نرسید و از شدت شوک و فشار، چشمانم بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

 

آتوسا

چشم‌هایم را گشودم، اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود.

اطرافم را نگریستم و با دیدن دستم و سرم پیشم، فهمیدم که در بیمارستانم. باز هم نمرده بودم، گویی یار من دلش نمی‌خواهد کنارش بیایم. پرستاری کنارم بود و با لبخند بی‌رمقش به من نگاه می‌کرد.

- مادرت خیلی نگرانته دختر!

با گفتن این حرفش، یادم آمد که چه بر سرم آمده بود. بیماری‌ام دوباره عود کرده بود. با شنیدن حرف بعدی پرستار، رشته افکارم پاره شد.

- خوب دختر خانم، بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاد.

یادآوری آن اتفاق، برایم عذاب‌آور بود اما چاره‌ای نداشتم. قطره اشکی از چشمانم چکید و با انگشتانم بازی کردم. بالاخره سکوت بین‌مان را شکستم.

- من مبتلا به بیماری تاناتوفوبیا هستم، ترس از دست دادن عزیزانم رو دارم. با فکر کردن به این که یکی از عزیزانم بمیره، اینجوری می‌شم. 

با گفتن این حرف، دستان یخ‌زده‌ام را بالا بردم و اشک‌های مغموم را از روی صورتم پاک کردم. پرستار لبخند غمگینی به رویم زد و مرا با خدایم تنها گذاشت.

 تصاویری تار از صحنه امروز در خاطرم نقش بست؛ به یاد دارم مادرم حال من را دید و ویران شد.

بهتر بود می‌آمد و با دیدن من خیالش راحت می‌شد، دوباره در باز شد و با امید اینکه مادرم است لبخندی زدم، اما با دیدن پرستار لبخندم ماسید.

پرستار نزدیک شد و بعد از گرفتن فشار و تب‌ام قصد داشت راهش را به پیش بکشد و برود که دستانش را در دستانم جای دادم.

- لطفا به مامانم می‌گی بیاد؟!

پرستار به نشانه بله سرش را تکان داد. بعد از پنج دقیقه انتظار، در باز شد و چهره با مهر مادرم که همچون خورشید نورانی بود، نمایان شد.

با دیدن من اشک‌هایش جاری شد، سمت من دوید و قبل از شنیدن حرفی، من را به آغوش کشید. من هم دستانم را دورش حلقه کردم و با بی‌قراری به آغوشش پاسخ مثبت دادم؛ بدون هیچ حرفی حریصانه از شدت دلتنگی در آغوش هم غرق شده بودیم. مادرم اشک می‌ریخت و من هم در این کار کم نمی‌آوردم و او را در گریستن همراهی می‌کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

بعد از پنج دقیقه بالاخره از بغل کردن دست برداشتیم. مادرم کنار من، روی تخت نشست. دماغم را بالا کشیدم و با آرنج اشک‌هایم را پاک کردم، مادرم هم کار من را تکرار کرد.

- دختر! نمی‌گی سارا بدون تو...

با دستش بر لب‌هایش زد، آخ مادر، باز هم می‌خواست از نبودن حرف بزند، باز از مرگ. او که می‌داند من به اندازه کافی کمرم شکسته و روحم مرده است.

- مامان می‌بینی که من خوبم! دخترت به این راحتی‌ها چیزیش نمی‌شه.

لبخند تلخی زدم و ادامه دادم:

- این که چیزی نیست، آتوسا بدتر از این رو چشیده.

مادرم برای عوض کردن جو دستی به صورتش کشید.

- ول کن اینا رو دختر، به بابات زنگ زدم گفتم بیاد یه دستم برات لباس بیاره، لباست خیس آبه.

با لبخند بی‌جان به لباس تن خودش اشاره کردم:

- نه که لباس خودت خشکه، نمی‌خواد بگو نیاره، الان میریم دیگه.

مادر ابروهایش را درهم کشید و اخمی غلیظی که هرکس را به غلط کردن می‌انداخت کرد:

- دختر با این حالت می‌خوای سرما هم بخوری؟

حقیٰ که درست می‌گویند: بهشت زیر پای مادران است.

این زن فقط مادر من نبود؛ خواهرم بود، رفیقم بود، دفتری بود که در آن خاطراتم را می‌نوشتم، او برای من مادری می‌کرد، همانند دوست با من صمیمی و درست مثل خواهر همدم بود. اطرافیان به من می‌گفتند چرا دوست صمیمی نداری؟ چرا نداشتم پس این زن چه بود؟

به چهره معصوم مادرم خیره شدم، لبخندی زدم و به ظاهر سازی یک ماه پیش برگشتم. بهتر بود وانمود کنم خوب هستم تا در این گل‌آلود دیگران را هم غرق نکنم.

مادرم دستان من را گرفت و نوازش کرد. 

بعد از حرف زدن تقه‌ای به در خورد و با انتظار به در چشم دوختم. در باز شد و مردی با کمر شکسته و با موهای سفید نمایان شد. یک مرد چگونه می‌تواند در یک سال این‌گونه پیر شود؟ پدری که هیکل ورزیده و درشت داشت، پدری که یک تار موی سفید در سرش پیدا نبود، پدری که جوان‌تر از سنش دیده می‌شد و همه خیال می‌کردند برادرم است، کجاست؟ چرا این‌گونه ژولیده و هراسان است؟ با دیدنش قطره اشکی از چشمانم پایین ریخت.

 پدرم با حال داغون خودش را به من رساند و من را در آغوش گرفت.

- آتوسا، بابا جان خوبی!

من خوب بودم؟ من یک سال است که نمی‌دانم حال خوب چگونه است. گویی حال خوش من به همراه عشقم خاک شده. با دیدن چهره افتاده پدرم باز خودم را نفرین کردم و به خودم لعنت دادم. چقدر دیگر باید برای من زجر بکشند؟ من حال خرابم را باید در خود دفن کنم.

من از پدرم به خاطر بی‌حیا بودنم خجالت می‌کشم؛ حتی او هم می‌داند من دیوانه‌ی یاری شده‌ام که زیر خاک است.

- بابا جون، من خوبم!

از آغوش سرتاسر امنیتش مرا به بیرون کشید. پدرم با شنیدن کلمه "خوبم" چشمانش را بهم فشرد. برای یک پدر سخت بود که دخترش در این حال و روز باشد. پدرم به سرتاپایم اشاره کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

- خوبی؟ به این حال می‌گن خوب بودن.

من با درد چشمانم را بستم. 

- باشه! خوب نیستم اما قول میدم که بهتر بشم.

حق با او بود، من اصلا حالم خوب نبود. از نایلون لباسی درآورد و به رویم گرفت.

- دخترم خیس آبی، بیا لباس برات آوردم، لباس‌هات رو بپوش، باهات حرف دارم.

بعد از زدن این حرف از اتاق بیرون رفت تا من لباس‌هایم را با لباس‌های خیس شده تعویض کنم. بعد چند دقیقه پدرم در زد.

- بابا عوض کردم، می‌تونی بیای!

با وارد شدنش لبخندی زدم.

- دستت درد نکنه! اگه یکم می‌گذشت قول نمی‌دادم که دخترت سرما نخوره.

به مادرم که اکنون فقط تماشاگر بود اشاره کردم.

- الان من سرما نمی‌خورم اما دومین عزیز دردونت مریض میشه، چون اونم خیس آبه.، کاش برای اونم لباس می‌آوردی.

لبخند پدرانه‌ای به رویم زد و با عشق به مادرم خیره شد. با نگاهش یاد زیباترین نگاه دنیا افتادم؛ نگاهی سرتاسر عشق مرد زندگیم هنگامی که در حال غذا پختن بودم به من خیره می‌شد. یادم افتاد و شکستم اما دم نزدم. مادر و پدرم یک سال بهم محبت نمی‌ورزیدند تا مبادا من یاد خاطره‌های شیرینم بیفتم، این هم مرا شکست.

مادر و پدرم بعد آن حادثه باید پیشتر به هم محبت می‌کردند و برای زخمی که دخترشان به آن‌ها زد، باید برای هم مرهم می‌شدند اما آن‌ها ترسیدند که دخترشان دلتنگ آن روزها شود. 

با حرف بعدی پدرم از این فکرها دست برداشتم.

- سارا، توام لباست خیس بود! الان مریض می‌شی زن، می‌‌گفتی برات لباس بیارم.

از نگرانی پدرم لذت در رگ‌هایم جاری شد؛ این احساس گرما بخشید، گرمایی که همچون خورشید در دل زمستان سرد زندگی‌ام می‌تابید. مادرم با لبخند و سکوت پاسخش را داد.

بعد پنج دقیقه خاموشی که میان ما سه نفر حاکم بود، پدرم از این سکوت رنجید زیرا با حرفش این خاموشی را شکست.

- خب دخترم، بگو ببینم علت حالت چیه؟ چیشد دوباره بیماریت عود کرد؟

با حرفی که زد رنگ از رخم پرید؛ ترس مانند یخ در رگ‌هایم جاری شد. با ترس به مادرم خیره شدم؛ من نمی‌خواستم به خاطر من، مادر و پدرم بحث کنند.

مادرم با زانوانی لرزان بر زمین سرد بیمارستان فرود آمد. 

 نگاهم را با هراس از چهره‌ی رنج‌کشیده‌ی مادر به سوی پدرم چرخاندم که با نگرانی آشکار به سمت همسرش می‌شتافت.

مادرم هق هق کنان نالید:

- من... من باع...ث شدم. من داش...تم دخترم رو می‌کش...تم. کلم...ه‌ای رو که نباید می‌گفتم زمزم...ه ک...ردم."

با این اعتراف تلخ، سکوتی سنگین و پر از تنش بر فضا حاکم شد. تنها صدای گریه‌های سوزناک مادرم این آرامش طوفانی را در هم می‌شکست. پدرم که کنار مادرم زانو زده بود، ناگهان با خشمی آشکار از جا برخاست. پدرم با صدایی که از فرط خشم می‌لرزید، غرید: 

- چی؟ می‌فهمی چی داری میگی سارا؟

پدرم بی‌توجه به حال زار مادرم، با لحنی که سردی‌اش استخوان را می‌سوزاند، ادامه داد: - به چه جرأت این بلا رو سر دخترم آوردی؟ اگه یه تار مو از سرش کم می‌شد هیچ وقت نمی‌بخشیدمت.

و با این کلمات زهرآگین، من و مادرم را در دریایی از اندوه رها کرد و از اتاق بیرون رفت. قلبم از این بی‌رحمی فشرده شد. مگر من دختر مادرم هم نبودم؟ این چه سخن ناعادلانه‌ای بود؟

پس از خروج پدرم، گریه‌ی مادرم شدت گرفت. دستان ظریفش را مشت کرد و با تمام قوا بر زمین سرد و بی‌روح سرامیکی کوبید. دیدن این صحنه‌ی دردناک، روحم را در هم شکست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸.

در دل فریاد زدم: "خدایا، حق من این نیست. من با کدام درد بسوزم؟ با درد یارم یا عذاب وجدانی که به خاطر حال ویران دو کوه پشتوانه‌ام دارم؟

صدای فریاد جگرسوز مادرم و دیدن اشک‌هایش که چون مرواریدهای شکسته یکی پس از دیگری بر سرامیک می‌چکید، جانم را به آتش کشید. دستانم را محکم بر گوش‌هایم فشردم. 

با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید، فریاد زدم: 

- بس کنید! تو رو خدا بس کنید! می‌بینید که الان حالم خوبه. با این کارتون فکر می‌کنید زخم‌های من خوب میشه؟ شما با این کار به زخمی که خونریزی داره نمک می‌پاشین.

 با صدایی که از شدت گریه می‌لرزید، ادامه دادم: 

- آخه مگه اون زخم جایی برای زخم جدید داره که شما زخمی‌ترش می‌کنید؟

چنان فریاد می‌زدم که گویی می‌خواستم صدایم از دیوارهای اتاق عبور کند و به گوش پدرم که پشت در ایستاده بود، برسد.

ناگهان، در با صدای بلندی باز شد و پرستاری با چهره‌ای نگران و هراسان وارد شد. نگاهش بین من که غرق در اندوه بودم و مادرم که همچنان با زانو بر زمین افتاده بود، در گردش بود.

با لحنی آمیخته به نگرانی و سرزنش گفت: 

- اینجا چه خبره؟ خانم محترم، مریض باید استراحت کنه. این چه وضعیه که براش درست کردین؟

مادرم با پاهایی لرزان از جایش برخاست. در حالی که سعی می‌کرد لباسش را مرتب کند، پرستار بدون انتظار برای پاسخی از او، با لحنی قاطع ادامه داد: 

- لطفاً بیرون باشید.

مادر غم‌زده‌ام با قدم‌هایی سست و آهسته به سمت در حرکت کرد، گویی تمام دنیا بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

اکنون فریادم به سکوتی دردناک تبدیل شده بود.

بالاخره پس از ساعت‌ها انتظار، لحظه‌ی طلایی فرا رسید. پرستار با دستانی ماهر و مطمئن، سرم را از دستم جدا کرد. نفسی عمیق کشیدم؛ پدر با چهره‌ای نگران اما مصمم وارد اتاق شد و دستم را با محبت گرفت. به کمک او، قدم‌هایی لرزان اما مشتاق به سمت آزادی برداشتم.

با رسیدن به حیاط بیمارستان، هوای تازه و مرطوب را با ولع به ریه‌هایم کشیدم. 

ناگهان چشمم به بوفه‌ای افتاد که در دورترین نقطه‌ی حیاط خودنمایی می‌کرد. دلم ضعف رفت؛ اشتیاقی وصف‌ناپذیر برای چشیدن طعم شکلات در وجودم شعله کشید. با خجالتی آمیخته به امید، به سمت پدر چرخیدم.

- بابا، میشه برام یه شکلات بگیری؟

صدایم آمیزه‌ای از خواهش و شرم بود.

پدر با شنیدن درخواستم، لبخندی مهربان بر لب نشاند که چین‌های دور چشمانش را عمیق‌تر کرد. بی‌درنگ به سمت بوفه راهی شد، در حالی که من با نگاهی مشتاق، حرکاتش را دنبال می‌کردم.

دقایقی که به اندازه‌ی یک عمر گذشت، بالاخره پدر با دستانی پر از بوفه خارج شد. با دیدن شکلات تخته‌ای در دستانش، برقی از شوق در چشمانم درخشید. پدر عزیزم، چه خوب سلیقه‌ی دخترش را می‌شناخت! با قدردانی عمیق، شکلات را از دستش گرفتم و با اشتیاق بازش کردم.

اولین تکه را که در دهان گذاشتم، چشمانم را از سر لذت بستم. شکلات آرام آرام در دهانم ذوب می‌شد و طعم تلخ و گیرایش، حسی از رضایت بی‌حد و مرز را در تمام وجودم پراکنده می‌کرد. این تلخی برایم نه تنها ناخوشایند نبود، بلکه طعم زندگی می‌داد؛ طعم زندگی من! این شکلات برایم حرمتی خاص داشت. نباید با بی‌احترامی گاز زده می‌شد. باید با احترام روی زبان نگه داشته می‌شد تا آرام آرام با بزاق دهان ترکیب شود و خود به خود آب شود. تا تلخی‌اش، همچون جریان حیات، در تک تک سلول‌های وجودم نفوذ کند.

دوباره دست گرم و حمایتگر پدر را گرفتم و به سمت ماشین راه افتادیم. وقتی به ماشین رسیدیم، در را باز کردم و نشستم. اما با دیدن مادرم که در صندلی جلو نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود، حرف‌های تلخ پدرم به او در بیمارستان زد، در ذهنم زنده شد. اخم‌هایم ناخودآگاه در هم رفت. در طول مسیر، سکوتی سنگین بر فضای ماشین حاکم بود. این سکوت آزاردهنده تنها با صدای زنگ تلفن پدر شکسته شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

 من طبق عادتی ناپسند اما همیشگی، گوش‌هایم را تیز کردم.

- سلام.

پس از مکثی کوتاه، پدر ادامه داد: 

- احمد، نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم. من رو مدیون خودت کردی.

فهمیدم پدر با احمد آقا، همسایه‌ی دلسوز و جوانمردمان صحبت می‌کند. کنجکاوی‌ام برانگیخته شد. چه کار نیکی انجام داده بود که پدر را چنین قدردان کرده بود؟

غرق در افکارم، متوجه نشدم که بقیه‌ی مکالمه را از دست داده‌ام. آه، آتوسا! باز هم ذهن پر سؤالت مانع شنیدن ادامه‌ی گفتگو شد.

لب‌هایم را با زبان تر کردم و در حالی که با انگشتانم بازی می‌کردم، با تردید پرسیدم: 

- چرا به احمد آقا مدیونی؟

پدر از آینه‌ی ماشین نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت که باعث شد از خجالت سرم را پایین بیندازم. عیب من این است که موقع تلفن حرف زدن دیگران، کنجکاوی می‌کنم. چه کنم؟ ترک عادت موجب مرض است.

پدرم خمیازه‌ای کشید و میان آن، با لحنی شوخ گفت: 

- دخترم، باز با گوشی حرف زدیم؟

این حرف پدر کافی بود تا از خجالت سرخ و سفید شوم. پدرم که من را خجالت زده دید لبخندی زد و با مهربانی توضیح داد:

ـ احمد بود. چون تو رو آورد بیمارستان، ازش تشکر کردم.

پس احمد آقا من را به بیمارستان رسانده بود. چرا چیزی به خاطر نداشتم؟ حالا یک تشکر به آن مرد نیکوکار بدهکار بودم. در ذهنم تصمیم گرفتم به زودی برایش حلوا بپزم، زیرا می‌دانستم عاشق حلواهای من است.

هنگامی که به خانه رسیدیم، با خستگی از ماشین پیاده شدم.

در را باز کردم و از راهروی باریک گذر کردم تا به اتاقم برسم. اتاق من سمت چپ راهرو بود. در را باز کردم و خودم را روی تخت قهوه‌ای با روتختی کرمی که حریر، ساده و نرم بود، پرت کردم. 

چشمانم را بستم تا کمی بخوابم تا شاید این فشار، خستگی که در بیمارستان بر جانم نفوذ کرده بود کمی کاسته شود.

با احساس سنگینی چیزی روی جسم نهیف و ریزه‌ام چشمانم را با ترس باز کردم.

احساس می‌کردم یک بختک روی سینه‌ام نشسته و از گلویم گرفته و سعی در کشتن من دارد. با ترس چشمانم را باز کردم و از خواب بیدار شدم. مثلا قرار بود با خوابیدن خستگیم را بدر کنم.

 روی تخت نشستم و تختم را برانکارد کردم.

کنار تخت خوابم پنجره‌ای بزرگ بود. من عاشق ویو حیات بودم؛ این اتاق برای من ساخته شده بود. پرده‌های حریر کرم را کنار زدم تا آفتاب ویرانه بر خانه بتابد و نور ملایمش فضای اتاق را پر کند. 

دمپایی‌های صورتی پشمی‌ام که با فضای کرم، قهوه‌ای اتاقم تضاد زیبایی پیدا کرده بود را پا زدم و انگشت‌هایم را دورانی چرخاندم تا از نرمی کفش‌ها لذت ببرم. من در این یکسال نبود یار، سعی می‌کردم چیزهای جزیی لذت ببرم و بشود دلخوشی کوچک روزهای تنگ من!

چند قدم جلو رفتم تا به میز تحریرم برسم. کشو را باز کردم و اسپره آب را برداشتم و دوباره به سمت پنجره رفتم تا به گل‌های روی طاقچه آب دهم.

با رسیدن به گل عشق (اکسالیس)، آب دهانم را قورت دادم. این هدیه محبوبم بود. چگونه یاری را فراموش کنم که با دیدن هر چیزی یاد او می‌افتم؟

یاد خاطرات گذشته افتادم یاد آن روز که این گل را به من هدیه داد.‌ 

آواز خوان، چارقد مشکی با شکوفه‌های بزرگ را سرم کردم به آیینه نگاه کردم و ریملی به چشمانم درشت آهویی‌ام کشیدم بعد زدن رژ صورتی بر لب‌های کشیده‌ام، سریع موهای وز و خورده‌ای که جلوی پیشانیم را پوشانده بود را داخل روسری کردم و دستی روی گوگنهایم کشیدم.

دو دل بودم و در زدن یا نزدن رژگونه شک داشتم.

گونه‌های من لاغر بود و احساس می‌کردم وقتی، آن‌ها را رنگی می‌کنم لاغریش پیشتر خودش را نمایان می‌سازد، اما زدن رژگونه را خیلی دوست داشتم. بعد این پا و اون پا کردن فراوان بالاخره تصمیم گرفتم چیزی به گونه‌هایم نزنم.

دلم برایش پر زده بود؛ من حتی یک دقیقه هم نمی‌توانستم از یادش غافل شوم. ندیدن او مساوی با اندوه بود، اندوهی سراسر درد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

 باید برای عشق جان آماده می‌شدم؛ باید در حد لالیگا به خودم می‌رسیدم تا عشقم مرا ببیند و هزاران بار برایم فدا شود، همانند من!

هنگامی که پیراهن دکمه‌دار مردانه‌ای می‌پوشید و چشمان ریز بادامی‌اش را پشت عینک دودی پنهان می‌کرد دل می‌برد. بعد از بستن چارقد، مانتویی به رنگ شکوفه‌های روسری‌ام پوشیدم. او سرخ و سفیدآب را دوست نداشت؛ نه به خاطر غیرت! بلکه می‌گفت تو همین جوری زیبایی و با این حرف اعتماد به نفسم را قوت می‌بخشید. او از لوازم آرایشی که معلوم نیست چگونه ساخته شده، چندشش می‌شد، اما خب، من گاهی اوقات برخلاف او دلم آرایش می‌خواست و آرایش می‌کردم. دخترم دیگر!

 کیف سنتی که برایم خریده بود را برداشتم و با دیدن ساعت جیغی کشیدم. زمان به سرعت در حال گذر بود و من باید هرچه سریع‌تر خودم را آماده می‌کردم. قلبم تندتر می‌زد؛ نه تنها از هیجان، بلکه از اضطراب.

وای بر تو آتوسا، باز دیر کردی! دستم را بر سرم کوبیدم و با عجله در را باز کردم. کتانی‌های مشکی اسپرتم را برداشتم و لنگان لنگان پا برهنه به دروازه رسیدم. با عجله کفش‌هایم را پا زدم و دویدم تا تاکسی بگیرم و به دیدنش بروم. اما با دیدن او که سر کوچه ایستاده بود، با دو خودم را به او رساندم. چشمانم برق می‌زد و قلبم محکم به خود می‌کوبید، اما زبانم برخلاف این‌ها گفت:

- دیونه شدی؟ الان همسایه‌ها می‌بینن و حرف در میارن برام.

لبخند محبت‌آمیزش که بوی مردانگی می‌داد، دلم را برد.

- اولاً سلام، دوما حرف؟ آتوسا، این حرف نیست، واقعیته. تو قراره بشی بانو خونه‌ام! این کجاش شایع‌پراکنیه؟

با هر سخنش دانه دانه قند در دلم آب می‌شد. از اینکه من را همسر خود می‌دانست، خیلی لذت می‌بردم.

- فعلا که خانم خونت نیستم، مردم ببینن بد راجبم فکر می‌کنن.

با دستانش دستان من را اسیر کرد و دنبال خودش کشاند.

- مردم که مهم نیستن! من حاضرم به پاک بودنت قسم بخورم، خوشگل من.

لپ‌هایم قرمز شد و خجالت کل وجودم را پر کرد. تا انگشت شست پاهایم گز گز می‌کرد. دوباره با دستانش من را دنبال خودش کشاند و به سمت ماشینش برد. هنگامی که به ماشینش رسیدیم، دستانم را ول کرد و در ماشین را گشود. یک گلدان صورتی با گل‌های آویخته و براق به رنگ بنفش! به راستی که رنگ صورتی و بنفش ترکیب خوبی بود، من هم که عاشق رنگ صورتی!

با چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد، دستانم را به هم کوبیدم. او خیلی خوب معشوقش را می‌شناخت. من به گل مصنوعی و دست گل علاقه‌ای نداشتم؛ من عاشق گل‌های رنگارنگ بودم. دوست داشتم در آینده خانه من و این مرد پر از گل‌های در گلدان باشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

 گلدان را به سمتم گرفت.

- وای، خیلی خوشحالم کردی. نمی‌دونم چی بگم، من عاشق گلم.

دستانش را درون جیبش فرو کرد و جعبه‌ی صورتی مخملی بیرون آورد. در ماشین را بست و در کنارم زانو زد.

- گفتم که حرف نیست، گفتم که تو بانوی منی. ای زیباترین بانو، با من ازدواج می‌کنی؟

دستانم را جلوی دهانم گذاشتم. پس این گل به جای دسته گلی بود که من علاقه‌ای به آن نداشتم. الان یعنی مستقیم از من خواستگاری کرد؟ باورم نمی‌شد. با دیدن سکوت من، لبانش را جمع کرد و ادامه داد.

- یعنی این پسر عاشق رو به همسری قبول نمی‌کنی؟

با حرفش قهقهه زدم. امروز را باید در دفتر به عنوان بهترین روز ثبت کنم.

با احساس خیسی در چشمانم دست از مرور این خاطرات برداشتم، طعم شوری اشک کل دهانم را پر کرده بود. منی که حتی یک دقیقه نمی‌توانستم از او غافل شوم، جلوی چشمم او را خاک کردند و من اکنون یک سال است از او غافل بودم. پس منی که یک دقیقه بی او وجودم سراسر اندوه می‌شد، الان یک سال است چه بر سرم آمده؟ چه سوال مسخره‌ای، چه کسی مانند من دیوانه از خود سوال می‌کند. 

بعد از آب دادن به گل خواستگاریم، با اشک از گل‌ها جدا شدم. از دور به آن گل خیره شدم. او هم همانند من از نبود او رنجیده، زیرا آراستگی اول را ندارد. 

#دو روز بعد

دو روز بود که مادرم من را مجبور کرده بود استراحت کنم بعد از چند روز خوابیدن بالاخره از روی تخت برخواستم.

خیلی دلتنگ جانانم شده بودم.

با احساس دلتنگی به سمت کمد رفتم و لباس مشکیم را برداشتم. بهتر بود برم و به عشقم سر بزنم.

بعد از بستن دکمه‌های مانتوی مشکی، شال سیاهی به رنگ زندگی‌ام سر کردم. اگر دلداده‌ی من بود، این مشکی بد نبود زیرا رنگ به رنگ شب چشمانش بود. اما اکنون زندگی من تیره و تباه شده، درست به رنگ سیاه. از اتاق بیرون زدم و مادرم با چشمان سوالی به من خیره شد.

- مامان، من میرم سرخاک بیام.

با شنیدن کلمه "سر خاک" از جانب من، چشمانش غمگین شد، اما به روی من نیاورد. به نشانه‌ای تایید سرش را تکان داد. بعد از خداحافظی از مادرم، از خانه بیرون زدم.

هنگامی که به بیرون رسیدم، باد ملایمی صورتم را نوازش کرد. آهسته و بی‌جان قدم می‌زدم. با هر قدم احساس می‌کردم به محبوب نزدیک‌تر می‌شدم. رقمی در پاهایم نبود، فقط به زور کش می‌دادمشان. بعد از نیم ساعت به خانه جدید عشقم رسیدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۲

اطراف را وارسی کردم. عشقم، چرا اینجا را به آلونک عشقمان ترجیح دادی؟ سالانه‌سالانه بی‌جان‌تر از قبل به سمت مزار او حرکت کردم. با دیدن عکس بزرگش بغضم ترکید. بالاخره در قاب اصلی خودم بودم، بالاخره دست از وانمود به خوب بودن برداشتم. با زانو افتادم و دستانم را نوازش‌وار به عکسش کشیدم. خم شدم و از گونه‌هایش بوسیدم. سنگ قبرش سرد بود و این سرما به درونم نفوذ کرد. اما عکسش که دلتنگی‌ام را برطرف نمی‌کند، من دلم می‌خواهد او را ببینم و خود را در بغلش دار بزنم.

اشک‌هایم دانه به دانه به سنگ قبر برخورد می‌کرد. صدای ناله‌های دردمندم با اشک‌هایم تلفیق شد. باری دیگر حریصانه، با سراسر دلتنگی خم شدم و از پیشانی‌اش بوسیدم و به چشمانش رسیدم. او عاشق این بود که از چشمانش ببوسم. دست از بوسیدن برداشتم و به نوازشش ادامه دادم.

- شاهین، چرا ولم کردی؟ تو که از خاک بدت می‌اومد، پس چرا الان توی خاک خوابیدی؟

دماغم را کشیدم و به اشک‌هایم اختیار باریدن دادم. من فقط در کنار او خودم بودم و تظاهر نمی‌کردم. 

خم شدم و پیشانی‌ام را به عکس بزرگ شاهین نزدیک‌تر کردم.

- عکسی که این جاست اصلا جذاب نیست، چهره واقعی تو خیلی قشنگ تره!

در حالی که شانه‌هایم به واسطه گریه می‌لرزید، ادامه دادم.

- مگه دستم رو نگرفتی و خونه‌ی آینده‌مون رو نشون ندادی؟ پس چرا به جای اون‌جا، خونه‌ات اینجاست؟

گریه‌ام شدت گرفت. سرم را خم کردم و به سنگ سرد چسباندم.

- لعنتی، من خیلی دلم برات تنگ شده. من به شوخی می‌گفتم نباشم چیکار می‌کنی و تو عصبی می‌شدی، ولی الان تو نیستی.

فریادهایم رفته رفته بلندتر می‌شد. دوباره بلند شدم و به چشمانی که عکسی پیش نبود خیره شدم.

- برای من دلت نسوخت، حداقل دلت برای مامانت می‌سوخت.

هق هق کنان اشک‌هایم را پاک کردم، اما دوباره قطره‌ی بعدی چشمانم را خیس کرد.

- به خاطر خودم نمی‌گم، ولی ای کاش به خاطر مامانت که مرگ پسر جوون دیده، زنده بودی.

بااین حرفی که زدم، احساس کردم که گوش‌هایم سوت می‌کشد و زبان به نای‌ام جسبیده است.

زیرا توان گفتن کلمه‌ای را نداشتم. پس ترجیح دادم سکوت کنم و فقط به عکسش خیره شوم.

قلبم تکه تکه و روحم از بدنم خارج شده بود، من فقط جسم بی‌روحم را حمل می‌کنم. آدم مگر می‌تواند بدون کسی که همه‌ی زندگیش است، زندگی کند؟ با درد دست‌هایم را روی پاهایم کوبیدم. خدایا، چرا او را از من گرفتی؟ ای عشق دیرینه‌ی من، ای سنگ صبورم، ای کسی که باعث شدی احساس بااهمیت بودن بکنم، الان کجایی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۳

هق هق کنان از جایم برخواستم و دستانم را بی‌جان بالا آوردم.

- خداحافظ شاهینم، دوباره میام کنارت. فکر نکنی فراموش می‌کنم.

قدم در عقب کشیدم و لنگان لنگان از خانه کنونی عشقم دور شدم. دستانم را مشت کردم و روی قلبم کوباندم. قلب ویران شده‌ی من، به دیدن یارت آمدی، پس چرا دلتنگیت برطرف نشد؟ چرا اینگونه بی‌قراری؟ شاهین، ای کاش زنده بودی. من اینقدر خودخواه نیستم که بگویم به خاطر من، به خاطر مادری که در نبود پسرش افسرده شده. نمی‌گویم من بی تو حالم خوب است، این حرف دروغی بیش نیست. نمی‌گویم من به تو نیاز ندارم، زیرا این سخن کذب است. اما من دیگر مهم نیستم، اما مادرت، خواهرت به تو خیلی نیاز دارند.

با هر قدمی که جلو می‌گذاشتم، قبرستان بیشتر از من فاصله می‌گرفت. در حال قدم زدن بودم که با دیدن موتوری که لبالب من حرکت کرد و سبب شد نسیم خنکی صورتم را نوازش کند، یاد آن روز نحسی که قرار بود زیبا شود، افتادم.

کمد را باز کردم و از درونش یک شال برداشتم و با پوشیدن دم‌دستی‌ترین مانتو، در کمد را بستم. به آینه نگاه کردم. خاک تو سرت آتوسا، عشقت در حوالی است و قرار است بیاید و تو اینقدر بی‌روحی؟ فورا رنگ و لعابی به خود زدم. خواستم از اتاق بیرون بیایم که محکم دستی بر سرم کوبیدم. ای دختر سر به هوا، اصلا قصدش دیدن تو نیست که داری میری و اصل کاری رو فراموش کردی. دوباره به اتاق بازگشتم و با هزار زحمت شناسنامه‌ام را پیدا کردم. دوباره به آینه نگاه کردم و از شدت هیجان جیغ کشیدم.

باورم نمی‌شد، یعنی بالاخره زمان وصالمان رسید؟

البته ما جدا نبودیم، اما شاهین قرار بود به محضر برود و وقت بگیرد تا به طور رسمی مال هم شویم. شاهین به من قول داده بود امروز برود محضر، دوباره بازگردد و من را به آلونک عشقمان ببرد. باورش برایم خیلی سخت بود، یعنی من و شاهین و خانه‌ای که با محبت آبادش می‌کنیم.

آی دختر، باز دیر کردی! دویدم و با دو خودم را به در رساندم. بعد از باز کردن دروازه، اندام ورزیده و مردانه‌ای که با ژست خاصی روی موتور نشسته بود را دیدم. در دلم قربان صدقه‌اش رفتم.

- سلام عزیزم.

من دهان باز در حالی که از شادی و مات بردگی آب دهانم می‌رفت، خیره او شده بودم.

- عزیزم خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟

با تکان دادن دستش جلوی صورتم به خودم آمادم، من تمام مدت غرق تماشای او شده بودم.

- آتوسای من! کجا ماتت برده بود؟!

از این حرفش خجالت کشیدم، این مرد قرار بود همسرم شود، جدا از این‌ها ما سه سال در تب هم می‌سوختیم، پس چرا اینقدر خجالت میکشم. با عشق لبخندی زدم و دو دستی شناسنامه را تقدیم او کردم.

- آتوسا چه حسی داری؟ دارم میرم محضر تا نوبت رسیدن بهممون و بگیرم می‌دونی یعنی چی؟ یعنی من و تو قرار خوشبخت‌ترین زوج دنیا بشیم.

با حرفش اشک در چشمانم حلقه زد، با دیدن اشک‌هایم اخم‌هایش را درهم کشید او اصلا طاقت اشک‌های من را نداشت، با انگشت بر دماغم زد و لپم را کشید.

- عزیزم نبینم اشک‌هات رو! اشک‌های تو سیل میشه و کل زندگیم رو ویران می‌کنه می‌دونی یا نه؟

با سخنش اشک‌هایم به خنده تبدیل شد با صدای بلند خندیدم، دستم را بالا بردم و خداحافظی کردم او به موتورش استارت زد و گاز داد.

بیرون کوچه‌ی ما به خیابان می‌رسید شاهین موتورش را گاز داد و به خیابان رسید اما ناگهان ماشینی با سرت بر موتورش کوبید.

با دیدن صحنه رو‌به‌رویم جیغ بلندی کشیدم، با دو خودم را به پیکر غرق در خون شاهین رساندم، سرش را روی پاهایم گذاشتم و با فریاد از اهالی کمک خواستم، دستم را روی صورتی که اصلا زیبایش پیدا نبود و خون آلود بود، کشیدم دستان من هم پر از خون شد.

باورم نمیشد در آنی تمام آرزوها رویا ها و در آخر بهترین روزم به بدترین روز تبدیل شد، شاهین نمی‌توانست آتوسایش را رها کند، او مرد بد پیمانی نبود.

سرم را به صورت غرق خونش تکیه دادم و فریاد کشیدم.

- خدا.

با اشک از فکر آن روزشوم دست برداشتم، تو مگر به من نمی‌گفتی گریه تو زندگی من را همچون سیل ویران می‌کند، من یکسال است آه و بساط ندارم پس چرا مثل همیشه برای حال ویرانم مرهم نشدی؟!

من جلوی چشمانم، عشقم پرکشید و به آسمان پرسه زد و من ماندم و هزاران رویا و آرزوی سوخته!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت۱۴

 

با دستانم گلویم را چنگ زدم تا از این خفگی، از این باتلاقی از جنس عشق، خلاص شوم. چشم‌های زدوده از اشک‌هایم را بهم فشردم و خدایم را زیر لب صدا زدم و حال عشق دیرینه‌ام را که اکنون نزد اوست جویا شدم. با صدای زنگ گوشیم، با دستانی که از غم دوری عشق می‌لرزید، اشک‌هایم را پاک کردم و با همان دست گوشی را جواب دادم.

ـ سلام آتوسا، خوبی؟

کلمه خوب چه بود؟ من حالم معرکه است. حال پرنده‌ای را داشتم که در قفس به سر می‌برد؛ بیرون قفس پرنده‌ی دیگری بود. آن پرنده قفس در تلالم رسیدن به پرنده‌ی بیرون بود، اما قفس مانع وصال بود. من هم پر می‌زنم، تلاش می‌کنم اما یارم را نمی‌بینم.

ـ مرسی، تو خوبی؟

دست از راه رفتن برداشتم و به دیوار نوشته شده تکیه دادم. با دست مانع افتادنم شدم.

- هیچ خبری ازت نیست دختر، زنگ زدم ببینم به خودت اومدی یا نه.

حال خوب بعد مرگ شاهین، به خودم اومدن است؟ پروانه به دلیل عشقش به شمع سوخت اما دم نزد زیرا سوختن را لذیذ می‌دانست. من بعد نبود عشق اگر به قول این دیوانه‌ها به خودم بیایم، این بی‌خیالی من را می‌کشد. من از این درد و رنج لذت می‌برم، زیرا نمایان عشق من به شاهین است.

- خوبم مرسی، تو خوبی؟ راستی، آره به خودم اومدم.

از طرز حرف زدن من خوشش نیامد؛ از پشت گوشی به خوبی می‌توان آن را حس کرد. کاش مانند پادشاه جمشید جامی داشتم که دلبری تو را در آن دنیا می‌دیدم. مردم نامرد می‌گویند: "خیلی دلت شاهین را می‌خواهد." خب، تو هم برو پیش او.

خودکشی؟ اما این کنار من بودن را شاهین نمی‌پسندید.

- ببین آتوسا جان، ما تصمیم داریم دوباره اکیپی دور هم جمع شیم؛ از توام می‌خوایم بیای.

نبود او میان آن جمع آشنا چشمک می‌زند درست مانند ستاره‌ی دلم. آن پنج ستاره در نبود او که روشنایی ایجاد نمی‌کنند در دلی که فقط دلش او را می‌خواهد. چگونه به این راحتی با نبود او کنار آمدن؟ درست است که می‌گویند آدم‌ها بی وفا هستند؛ ای یار زیبا روی من، من را چگونه میان این بی‌معرفتان تنها گذاشتی؟

- نه، من خستم؛ ایشالا یه روز دیگه.

نفس بلندی کشید جوری که صدای نفس‌هایش پشت خط شنیده می‌شد.

- آتوسا، می‌شه به خودت بیای؟ فکر کردی گفتی خوبم باورم شد؟ می‌دونی که شاهین چقدر دوست داشت. به نظرت اون از این همه ناراحتی، افسردگی و داغونیت خوشحال می‌شد؟ لعنتی! تو با این کارت اونو تو گورش می‌لرزونی.

با این حرف، دستم رو روی بلندگوی گوشیم گذاشتم و آروم آروم از دیوار سر خوردم و نشستم. اشک ریختم و دستم را روی دهنم فشردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۵

 دندان‌هایم را به لب‌های هم فشردم و بی‌صدا اشک ریختم؛ طعم تلخ خون را چشیدم. در آن لحظه، همه‌چیز به یکباره تاریک و بی‌روح به نظر می‌رسید. 

- الو، صدام رو شنیدی؟ فهمیدی چی گفتم؟

با دستانم اشک‌هایم را پاک کردم، اما انگار هیچ چیز نمی‌توانست آن درد عمیق درونم را تسکین دهد.

- آره، فهمیدم چی گفتی شیوا! اومدنم به حالم بستگی داره.

هوفی کشید و گفت:

- اگه به حالت بستگی داره که نمیای.

راست می‌گفت، حال من که خوب نبود، روح و جسمم باهم یکی شده بودند و من را زیر خستگی و فشار روحی له کرده بودند.

بعد مرخص شدن از بیمارستان یک استراحت درست و حسابی نکرده بودم و خیلی خسته بودم، اما چاره‌ای جز رفتن نداشتم.

من که در هر جمعی وانمود می‌کردم، حالا هم در جمع دوستانه‌مان وانمود ‌می کنم که همه‌چیز خوب است.

- باشه میام!

بعد از خداحافظی، گوشی را قطع کردم و با حال زاری، به فکر ورود به جمعی افتادم که تا یک سال پیش خوشبخت‌ترین زوج آنجا بودند. موبایل را روشن کردم و شماره مادر را لمس کردم.

- سلام مامان جان، خوبی؟

با شنیدن صدایم، فورا با عجله‌ای گویی منتظر شنیدن حالم بود، گفت:

- دردت به جونم دخترم، حالت چطوره؟

مادرم خوب می‌دانست که دخترش را شناخته است. می‌دانست که با دیدن عکس بزرگ شاهین و یادآوری او، روحم هم به زیر خاک کشیده شده و تکه‌تکه شده است. آیا روح تکه‌تکه شده درد ندارد؟

- مرسی مامان، خوبم قربون قلب مهربونت برم.

- من قربون قلب شکستت برم دخترم.

با شنیدن حرف‌هایش بغض کردم؛ انگار چشم‌هایم منتظر تلنگری بودند تا ببارند. 

- خدانکنه، مامان! شیوا زنگ زد به من گفت دورهم جمعیم، به منم گفت برم. خواستم بهت خبر بدم.

با شنیدن این حرفم، گل از گلش شکفت. حق داشت که خوشحال باشد؛ بعد از یک سال داشتم می‌رفتم بیرون. فکر کرده بود حالم بهتر شده است، اما اگر می‌دانست دخترش دیگر خوب نمی‌شود و به سرنوشتی دچار شده که در قالب تظاهر در حال زندگی است، بیشتر از قبل داغون می‌شد. من داغون‌تر از قبل و پوسیده‌تر از دیروز شده بودم.

- دخترم خیلی خوشحالم کردی، برو برو عزیزم! ایشالا همیشه شاد باشی.

لبخند بی‌رمقی زدم و ناگهان قلبم فشرده شد. مادر بی‌نوایم گمان کرد حال دخترش خوب شده است. بعد از خداحافظی آرام، با قدم‌های بی‌جان به راه افتادم تا وارد کافه‌ای شوم که روزی با قهقهه و شادی دست در دست یار واردش می‌شدم. اما اکنون آن دختر شاد و خندان به یک دختر مأیوس تبدیل شده بود و قدم‌های استوارش لنگان گشته بود.

در حالی که خیابان‌ها را یکی یکی رد می‌کردم، هر قدمی که برمی‌داشتم، حس می‌کردم بار سنگینی بر دوشم هست. صدای خنده‌های گذشته در گوشم طنین‌انداز بود؛ یادآوری لحظاتی که با شاهین سپری کرده بودم، حالا فقط سایه‌هایی از خوشبختی بودند که در دل شب گم شده بودند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

 

با رسیدن به کافه دستگیریه، در را فشردم و در بی‌صدا باز شد. آرام و بی‌صدا به سمت جلو حرکت کردم. بعد از وارسی اطراف، چشمم به گوشه‌ترین جای کافه افتاد و بچه‌ها را دیدم. چرا حسی نداشتم؟ چرا احساس می‌کردم بعد از رفتن شاهین، این پنج نفر برای من غریبه‌اند؟

به محض رسیدن به بچه‌ها، زیر لب آرام سلامی کردم. شیوا، که گویی انتظار دیدن من را نداشت، فورا از جایش برخواست و مرا در آغوش کشید. اما من بدون هیچ عکس‌العملی فقط ایستادم؛ حتی دستانم را دورش حلقه نکردم.

- آتوسا، باورم نمی‌شه! با اومدنت خیلی خوشحالم کردی!

چرا یک ذره سراغ عاشق بی‌نوا که دلداده‌اش کشته شده بود را نگرفتی؟ چرا نیامدی مرهم شوی برای زخم دوستت؟ اگر دلتنگ بودی، اگر برایت عزیز بودم، حداقل کاری که می‌توانستی برایم بکنی این بود که حالم را بپرسی. اکنون بعد از یک سال زنگ زدی و دورهمی دعوتم کردی که شاهین نیست.

این‌ها حرف‌های ناگفته‌ای بود که در دل داشتم؛ سخنانی که بوی گله می‌دادند. شماها فقط در خوشی‌ها با ما بودید. اما بر خلاف میل، گفتم:

- ممنون، منم از دیدن شما خوشحال شدم.

از سردی کلامم تنش یخ کرد. از آغوشم بیرون آمد و متعجب شد، اما به رویم نیاورد. او خیال کرده بود من برای خوشگذرانی آمده‌ام، برای بهبود حالم. اما نمی‌داند امروز من نزد این پنج نفر آمده‌ام تا دوستی را که شاهین یادآور اوست تمام کنم. درست است که این رسم دوستی نیست، اما شیوا دختر خاله شاهین است. او نبود و من نمی‌توانستم با شیوا دوست شوم؛ حالا که نیست، پس این دوستی هم نیست.

لبخند تلخی زدم و بی‌حرف صندلی را کشیدم و نشستم. یکی یکی چهره‌شان را رصد کردم؛ چهره‌هایی که روزی پر از شادی و خنده بودند، حالا سایه‌هایی از آن خوشبختی را به یاد می‌آوردند. صدای امید بلند شد:

- خب بگو ببینم آتوسا خانم، چه خبر؟

لبخندی زدم تا چهره غمگین و پر از اشک را پشت این لبخند مخفی کنم.

- ممنون، شما خوبید؟!

- ممنون.

بعد از کمی صحبت کردن، شیوا دستانش را به هم کوبید و با شادی گفت:

- بچه‌ها! پایه جرات حقیقت هستید؟

جرات حقیقت! چه خوش بودند اینها!

من دختری بودم که هر چه بر زبانم می‌آمد می‌گفتم؛ از روی حرص دندان‌هایم را به هم فشردم.

- هر کی تو این بازی دروغ بگه، ایشالا خانوادش تصادف کنن!

از حرف من همه تعجب کردند؛ باورشان نمی‌شد که من این چنین جدی شدم.

همه سرشان را تکان دادند. امید بطری آب را وسط میز گذاشت و تکان داد. بعد چند دقیقه بازی بطری به طرف من و مسعود، دوست صمیمی شاهین افتاد.

- آقا مسعود! جرات یا حقیقت؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

 

دستی بر چشمانش کشید و دستانش را به هم قفل کرد.

- خب حقیقت.

بی‌احساس به چشمانش خیره شدم. از این کارم تعجب کرد؛ من در گذشته نمی‌توانستم به چشمانش نگاه کنم زیرا به شدت از دوستان شاهین خجالت می‌کشیدم. لبم را تر کردم و سوالی را پرسیدم.

- به کدوم یکی از دوستات یعنی بچه‌های اکیپ حسادت می‌کردی یا می‌کنی؟

با شنیدن سوالم حیرت‌زده شد.

- من چرا باید به دوست خودم حسادت کنم؟

چشمانم را به نشانه تایید تکان دادم و دیگر ادامه ندادم. تمام حرف‌هایش بوی دروغ می‌داد؛ من همیشه این سوال در ذهنم جا خوش کرده بود، که چرا مسعود این‌گونه به شاهین حس نفرت دارد.

من این حس او را درک نمی‌کردم، شاهین از دل شکسته اش و حس مسعود نسبت به او می‌گفت و من فقط شنونده بودم تا اینکه یک روز در جمع به قدری شاهین را خرد کرد که مرد من بغض کرد و حرف‌های شاهین راجع به حس مسعود بااین اتفاق مهر تاییدی خورد.

هنوز بطری را نچرخانده بودیم که گوشی مسعود زنگ خورد. دوباره عادت بدم فعال شد.

- سلام.

- ....

- شما؟

- .....

 

- چی!

با فریادی که زد، همه وحشت‌زده شدیم. رنگ از رخسارش پرید و گوشی را قطع کرد. با درد دستی بر صورتش کشید. جوری وحشت‌زده شده بود که رشته ترسناکش به ما هم سرایت کرد.

- آقا مسعود، چی شده؟

با درد مشتش را به میز کوبید.

- م...اما...نم، تصادف کرده!

با شنیدن این حرف، قلبم فرو ریخت. مامان مسعود خیلی زن مهربانی بود و سرشار از لطف. او تنها کسی بود که مسعود داشت و غمگین چشمانم را در هم فشردم. من از هر تصادفی بیزار بودم، به خصوص وقتی که عزیزان آدمی را می‌رباید؛ این احساس را کاملاً درک می‌کنم.

- مسعود، عب نداره، آروم باش، ان‌شاالله که چیزی جدی نیست.

مسعود با ترس و ناراحتی سریع بلند شد و کافه را ترک کرد.

به شیوا نگاه کردم که رنگ پوستش مثل گچ سفید شده بود.

- آتوس...ا باورم نمی‌شه.

منظور از این حرفش را نفهمیدم و سوالی سرم را تکان دادم.

- آتوسا تو توی بازی شرط گذاشتی و مسعود جواب نداده، شرط واقعی شد! انگار مسعود جواب دروغی داد و مامانش تصادف کرد. دختر، تو زبونت فال!

با شنیدن حرف‌های گیج‌کننده‌اش گیج شدم. زبان فال دیگر چیست؟ باز هم گیج و منگ به او خیره شدم تا سخنش را درک کنم.

- ببین، تو یه چیزی به زبونت آوردی بدون این‌که اطلاع داشته باشی. از اون چیز می‌دونی این یعنی چی؟

با این سخنش غرق فکر شدم. یادم است هنگامی که شش ساله بودم، به مادربزرگم با حالت بچگانه گفتم: «مامان بزرگ، تو و پدر بزرگ به جایی که آرزو دارین خواهید رفت یعنی کربلا.»

اما مادربزرگم سخن من را بچگانه پنداشت و نوازشم کرد و ناتوان زمزمه کرد: «نه بابا عزیزم، فکر نکنم قسمت بشه ما اون روز رو نمی‌بینیم، خیلی پیریم.»

اما من کودکی پیش نبودم؛ خندیدم و گفتم: «فقط کربلا نیست! شما جاهای دیگر هم خواهید رفت.»

قضیه جالب این بود که یک ماه بعد هم کربلا رفتند و به آن بسنده نشد؛ از سوریه هم دیدن کردند، آن هم به سبب یک لفظ از زبان من.

آن دو زوج سالمند به آرزویشان رسیدند و سوغات ویژه‌ای نسبت به بقیه نوه‌ها برای من آوردند.

من که اکنون بزرگ شده بودم، این حادثه در خاطرم نبود؛ این ماجرا را مادرم تعریف کرد و از زبان جادویم برایم می‌گفت و آن‌قدر با اطمینان می‌گفت که گویی دلیلش را خوب می‌دانست، اما من باورم نمی‌شد و فقط به سخنانش می‌خندیدم.

اما شیوا هم حرف‌های مادرم را تأیید کرد. حق با شیوا بود؛ من شرط بازی را تصادف خانواده گذاشته بودم و سوالی از مسعود پرسیده بودم و مطمئن شدم که پاسخ سر به هوایی داد، اما فورا شرط بازی واقعی شد.

- شیوا، الان وقت این حرف‌ها نیست! بهتره بریم پیش مسعود و تنهاش نزاریم.

حرف‌های شیوا همچنان در ذهنم می‌چرخید؛ آیا واقعاً زبان من قدرتی دارد؟ آیا می‌توانستم سرنوشت‌ها را تغییر دهم؟ در حالی که دلم پر از نگرانی برای مسعود بود، دست شیوا را گرفتم و با هم راهی شدیم تا در کنار دوستی باشیم که حالا بیشتر از همیشه نیازمند حمایت ما بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

 

شیوا به نشانه تایید سری تکان داد و با هم سوار ماشین شدیم. او با یک تماس متوجه شد که مادر مسعود در بیمارستان بستری است. بعد از رسیدن به بیمارستان، با دو خودمان را به مسعود رساندیم که سرش را به پاهایش تکیه داده بود. با دیدنش دلم به حالش سوخت. می‌دانستم او در منجلاب عمیقی گیر کرده است و منتظر است که دستی او را به سمت بالا بکشد؛ دستی که ممکن است تنها مادرش باشد. حال مسعود به حال مادرش بستگی دارد.

کنارش در نیمکت نشستم و با صدایی آرام گفتم:

- نگران نباش مسعود، خدا بزرگه، خدا خودش مادرت رو برات نگه می‌داره و حفظش می‌کنه.

من به زبان جادو اعتقادی نداشتم؛ چرا باید زبانم فال باشد و هر چه می‌گویم به واقعیت بپیوندد؟ اما اگر این واقعیت یک درصد حقیقی باشد، امیدوارم حرفی که اکنون به مسعود زدم، به واقعیت بپیوندد و او با شادی در کنار مادرش زندگی کند، زیرا او تنها کسی است که دارد.

با شنیدن حرف‌هایم، چشمانش را در هم کشید و گفت:

- بغض سنگی بین گلوم و دهنم گیر کرده؛ نه بالا میاد نه دفع میشه.

به نشانه درک و همدردی لبخندی زدم و گفتم:

- درکت می‌کنم. حتی این بغض سنگی نه بالا میاد نه پایین می‌ره و فقط منتظر زمانی که بترکه!

کلافه دستم را روی صورتم کشیدم و به رنگ آزاردهنده سفید محیط بیمارستان چشم دوختم.

- با خودت نگو مرد گریه نمی‌کنه. خودت رو خلاص کن از این بغض؛ نذار بترکه، بزار خودش با آرامش بالا بیاد. من آدمیم که نزاشتم بغض زهر ماری بالا بیاد و تاوانش افسردگی بود. من تو این مورد تجربه دیدم، لطفا به توصیه‌هام گوش بده.

برای اینکه در این درد مشایعتش کردم، لبخند بی‌رمقی زد.

ماندن را جایز ندانستم؛ بهتر بود در این آشوب راحتش بگذاریم تا فراغ‌تر به دردش بی‌اندیشد. از نیمکت برخواستم و رویم را به سمت بچه‌ها کردم.

- بچه‌ها، بهتره تنهاش بزاریم تا راحت‌تر خودش رو خالی کنه.

همه به نشانه تایید سرشان را تکان دادند و سوار ماشین شدیم.

در سرکوچه پیاده شدم و با پاهای بی‌جان خودم را به خانه رساندم. از کیف مشکیم کلید را بیرون آوردم و با یک حرکت در قفل چرخاندم که در با تیکی باز شد. در آهنی زنگ‌زده را باز کردم و وارد حیاط دلنشین خانه‌مان شدم؛ جایی که همیشه احساس آرامش می‌کردم، اما امروز سایه‌ای از غم بر آن سنگینی می‌کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

 

با هر قدمی که برمی‌داشتم، به باغچه مربع شکل وسط حیاط‌مان نزدیک‌تر می‌شدم. دستانم را دراز کردم و گل‌های شمعدانی قرمز و صورتی را که به دلیل فصل پاییز کمی پژمرده شده بودند، نوازش کردم. عطر ملایم این گل‌ها، یادآور روزهای گرم تابستان بود. دست از قدم زدن برداشتم، سرم را نزدیک گل‌ها کردم و بویشان را استشمام کردم. بعد از اینکه از عطر دل‌انگیزشان سیراب شدم، پاهایم را بالا بردم و از نرده‌هایی از جنس آهن عبور کردم تا به درون باغچه بروم.

با دیدن کف باغچه که پر از برگ‌های نارنجی و زرد بود، لذت بر کل وجودم چنگ انداخت. خاکی در زمین پیدا نبود و تنها رنگ‌های پاییزی بودند که می‌رقصیدند. با کفش‌های کهنه‌ام آرام آرام درخت آلوچه را دور زدم و برگ‌ها را با دقت زیر پا گذاشتم. صدای خش‌خش ناشی از شکستگی برگ‌ها؛ مانند موسیقی خوشایندی گوش‌هایم را پر کرد.

 چشمانم را بستم و در حس دلپذیری فرو رفتم که ناگهان صدای جیغی همه خوشی‌هایم را پرید.

- آتوسا، دخترک آتش‌پاره!

سرم را چرخاندم و با مادرم مواجه شدم که دست به سینه ایستاده و ابروهایش را در هم کشیده بود.

- مامان، مگه چیکار کردم که داد می‌زنی؟

او با قدم‌های محکم به سمت من آمد و طرز راه رفتنش باعث شد نتوانم خنده‌ام را کنترل کنم.

- می‌گه چیکار کردم؟ من تازه حیاط رو جارو کردم! باغچه گلی بیای بیرون گند میزنی به حیاط!

باز هم بعد از تمیزی، مادرم فعال شده بود.

- خب مامان، کاری نداره که دمپایی پلاستیکی‌ها رو بده تا من کفش‌هام رو عوض کنم؟ بعدشم کی پاییز حیاط جارو می‌کنه آخه دلبر؟

بار دیگر به ایوان بازگشت و دمپایی پلاستیکی آبی را برداشت و سمت من پرت کرد؛ دمپایی محکم بر سرم خورد.

- که پاییز حیاط نمیشورن، اره؟

با درد چشمانم را بستم.

- آخ، مامان چیکار می‌کنی؟

بدون توجه به من دردمند و عصبی به خانه رفت.

عجیب بود؛ مادرم امروز حال خوبی داشت. خوشحال بودم زیرا توقع داشتم به دلیل بحث با پدرم غمگین و مایوس باشد، اما او بسیار سرخوش بود و این باعث حال خوشم شد. به سبب مشاهده حال مادرم، درد ناشی از دمپایی را فراموش کردم. با دردی که گوشه‌ای از آن بهتر شده بود، کفش‌هایم را با دمپایی که تقریباً دو برابر پایم بود عوض کردم؛ این دمپایی بزرگ‌تر از آن بود که بتوانم راحت راه بروم، اما حس شادابی مادرم مرا بر آن داشت تا لبخند بزنم و روز را با کمی امید ادامه دهم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

وارد خانه شدم و خودم را به مادرم که در آشپزخانه مشغول بود، رساندم. حالش خوش بود و بی‌خیال در حال کار کردن بود از پشت کمرش گرفتم و با تعجب برگشت، اما با دیدن من آهی از نهادش بلند شد.

- مامان شیطون، فکر کردی بابامه؟

با دستان زبرش، ناشی از استفاده مکرر از شوینده‌های سمی بدون دستکش، بر دستان جوانم زد.

- ورپریده، یعنی اینقدر خنگم که تو رو بابات رو تشخیص ندم؟

مانند رباتی که به دور آشپزخانه کوچک و دنج قدم می‌زند، در گوشه کابینت ایستادم و با تبل آهنگ زدم.

- خب معلومه می‌تونی بشناسی آخه عشقته. آدم عشقش رو خیلی خوب می‌شناسه.

مگر انسان می‌تواند کسی را که دیوانه‌وار دوست دارد فراموش کند؟ مگر می‌شود نشانه‌ای از آن را از یاد ببرد؟ در اتاق خاموشی که هیچ چیزی پیدا نمی‌شود، من می‌توانم شاهین را بیابم. عطر تنش مانند روشنایی است که خانه تاریک را روشن می‌کرد؛ آن خانه قلب و آگاهی بود و عطر او مایع آگاهی و روشنایی قلبم. اکنون که او نیست، قلبم خاموش گشته و نادان شده‌ام.

وقتی دیدم مادرم از پاسخ به این پرسش اجتناب کرد، دوباره خودم را به او رساندم که کنار ظرفشویی بود.

- مامان، خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم خوشحالی، با بابا آشتی کردی!

با شنیدن کلمه "بابا" از جانب من، دست از ظرف شستن برداشت و روبه‌روی من ایستاد. به سینک تکیه داد، سرش را خم کرد و غمگین لبانش را فشرد. این حرکات خبر از این داشت که حالا با پدر آشتی نکرده است. پس دلیل شادابی مادرم چه بود؟ او بعد از ترخیص من حالتش آشوب بود زیرا فوبیای تک دخترش دوباره فعال شده بود. آتوسا در جلوی چشمانش در حال جان دادن بود و او توان هیچ کاری را نداشت. مهم‌تر از همه، دلیل پیدا شدن نشانه بدحالی دخترک خودش بود زیرا نامی که برای او هراس‌انگیز بود را زمزمه کرد و همسرش که در هر لحظه شریک دردهایش بود، عصبی شد و از او انتقاد کرد و اکنون تنها بود.

اما من مادرم را دلیل بدحالی‌ام نمی‌دانستم؛ او نه تنها درد نیست بلکه مرهمی برای دردهای درمان‌ناپذیرم است.

- دخترم دیدی که بابات چه حرفی بهم زد؟ انگار تو فقط دختر خودشی. من چطور اون حرفش رو هضم کنم و ببخشم؟ ول کن حرف آدم رو بزن.

با حرف آخر مادرم خندیدم.

- حالا اینجوری درباره‌اش بد می‌گی؟ حالا می‌خوایم ببینیم شب مثل لیلی و مجنون شدین!

با مشاهده خنده‌ی من گل از گلش شکفت و ناراحتی خود را فراموش کرد. اما من چگونه افسردگیم را بروز بدهم؟ زیرا با حال بد من مادری که حالش به حال من وصل است پژمرده می‌شود.

- دخترم تو همیشه بخند باشه؟ می‌دونی از کیه قهقهت رو نشنیدم؟ عزیزم آتوسا، بیرون بهت خوش گذشت، آره؟

اکنون متوجه حال خوبش شدم؛ پس به دلیل بیرون رفتن از قفس خودساخته‌ام خوشحال است؟ دیدن دوستانی که با دیدن حال خوبشان به بی‌وفایی روزگار پی بردم؟ با دیدن دوستان غریبه آشنا؟ تک‌تک آنها را شاهین با من آشنا ساخت؛ آن واسطه دیگر نبود. پس چگونه من به دوستی که سنجاق آن دیگر نیست وصل شوم؟

به مادرم چه بگویم؟ از حال واقعی‌ام هنگامی که آنجا وارد شدم، گویی در قعر جهنم گیر کرده بودم یا از نمک پاشیدن بر زخم‌هایم؟ 

اما هیچ یک از اینها را نمی‌توانستم بگویم.

زیرا همانطور که شاهین سنجاق من و دلیل حال خوش من بود، من آنقدر مغرور نیستم زیرا من هم دلیل حال خوب دیگری هستم. چرا ذوق مادر معصومم را کور کنم؟

- بعد از یه سال دیدنشون حالم رو خوش کرد! دلم براشون تنگ شده بود.

حرف‌هایم فقط دروغ بود؛ قلب من به اندازه کافی دردناک بود و ظرفیتی برای دیگری نداشت. دست مادرم را گرفتم و به سمت مبل شیری پذیرایی بردم تا حال ویرانی را که صبح باعثش بودم جبران کنم. او را در مبل نشانیدم و چهره‌ام را به سمتش سوق دادم.

- مامان، می‌دونی امروز چه اتفاقی افتاد؟

مادرم چشمانش برق زد؛ پس در اولین مرحله موفق شدم. من باید با دست خود حالی را که مسببش بودم درست کنم.

- امروز جرات و حقیقت بازی می‌کردیم. یهو ناخودآگاه اصلا نمی‌دونم چیشد، اما گفتم هرکس دروغ بگه ایشالا خانواده‌ش تصادف کنه.

مادرم اخم کرد و با خشم گفت:

- آتوسا! از تو بعیده! یه بازی ساده؛ مگه بچه‌ای که شرط احمقانه می‌زاری؟

راست می‌گفت؛ زشت بود همچین شرطی اما دست خودم نبود، ناخودآگاه همچین کلمه‌ای بر زبانم جاری شد.

- مامان نمی‌دونم چیشد که همچین حرف احمقانه‌ای زدم، اما وقتی بازی می‌کردیم وقتی نوبت مسعود رسید و جواب داد زنگ زدن گفتن مامانت تصادف کرده.

مادرم با ترس از جایش برخواست.

- عزیزم چی داری میگی؟ چطور می‌تونی از تصادف کردن یکی دیگه رو اینقدر راحت بیان کنی.

- مامان، نگو به راحتی منم خیلی ترسیدم می‌دونی شیوا بهم چی گفت؟

مادرم، با نگاهی عمیق و پرسشگر به چشمانم خیره شد.

- گفت که زبونت فال، شرطی که تو بازی گذاشتی واقعی شد. هنگامی که این حرف را میزدم تعجب کل وجودم را پر کرده بود، احساس می‌کردم که در دنیای عجیب و غریبی گرفتار شده‌ام، جایی که کلمات می‌توانند سرنوشت‌ها را رقم بزنند و رازها را فاش کنند.

ویرایش شده توسط فاطمه آرمده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

چرا مادرم همانند من تعجب نکرد؟ فقط دلش به حال مسعود بی‌نوا سوخت؟ چرا با شنیدن زبان فال هیچ واکنشی نشان نداد؟ چشمان عادی مادرم، که انگار از قبل از این ماجرا خبر داشت، تعجب کل وجودم را احاطه کرد.

- مامان، شنیدی چی گفتم؟

مادرم با دستانش بازی کرد و به نظر می‌رسید که ذهنش در جایی دیگر است. گویی در دنیای خود غرق شده و به افکارش مشغول است.

- مادر مسعود حالش چطور بود؟

دستانم را با عذاب بر صورتم کشیدم و احساس کردم که در یک دنیای موازی گیر کرده‌ام، جایی که هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند چه بر من می‌گذرد. احساس می‌کردم مانند یک مسافر گم‌شده در سرزمین غریبه‌ها هستم.

- بهت گفتم که رفتم بیمارستان. مامان، قصد من گفتن اینا نبود! زبونم فال شنیدی چی گفتم؟

مادرم که خیالش بابت مادر مسعود راحت شده بود، نفسش را به بیرون سپرد و با آرامش گفت:

- آه دختر دیوونه! خب زبونت فاله، چیه مگه!

این یعنی مادرم هم تایید کرد. زبانم را بیرون آوردم و مردمک چشمانم را به پایین سوق دادم. با هزار زور زحمت، سعی کردم لسان جادویی‌ام را ببینم، اما به جادویی بودن زبانم باور نداشتم. حس می‌کردم که این فقط یک توهم است.

- وای خاک عالم! دختر دیوونه شدی!

مادرم با دیدن من که زبانم را بیرون آورده و با چشمانم به آن خیره شده بودم، خندید. صدای خنده‌اش مانند موسیقی‌ای دلنشین در فضا پیچید و لحظه‌ای از تنش‌هایم کاست. خنده‌اش مانند نوری بود که تاریکی‌های ذهنم را روشن می‌کرد.

- چیشد مگه؟ چرا می‌خندی؟

در حالی که می‌خندید و نای صحبت کردن نداشت، انگشت اشاره‌اش را بالا آورد.

ـ یه لحظه صبر کن!

دستانش را بر جیب سرافون فسفری‌اش کرد و چیزی بیرون آورد. با دیدن موبایلش به چشمانش خیره شدم. با دست دیگرش دهانش را گرفت تا مانع خندیدنش شود و حرفش را درست بیان کند.

- حرکت قبلت رو تکرار کن تا عکس‌ها رو بندازم ببین به چی می‌خندیدم.

با حرف‌های مادرم اخمانم را در هم کشیدم. من به مادرم چه می‌گفتم و او به من چه تحویل داد؟

- از دست تو مامان! هرکس جای من بود عصبی می‌شد. من دارم حرف می‌زنم، اونوقت تو مسخره می‌کنی!

با مردمک چشمانی که در جنبش بود و گویی در تجزیه و تحلیل حرف‌های من جدی شده بود، احتمالا متوجه شد که حق با من است.

- خب دخترم، زبون فال کجاش عجیبه؟

به مرواریدهای بزرگی که حالت زشتی به مبل داده بود خیره شدم؛ البته از نظر من آن‌ها زشت بودند و حس ناخوشایندی به من می‌دادند. هر بار که به آن‌ها نگاه می‌کردم، یاد خاطرات تلخی می‌افتادم.

- مامان، یعنی تعجب نکردی؟ اصلا زبون فال چی هست که سارا به من گفت؟

بار دیگر مادرم در چشمانم غرق شد و با نگاهی عمیق گفت:

- دخترم، ببین، من از اولش می‌دونستم زبون تو فال داره. یادته که بچه بودیم بهت گفتم؟

به نشانه تأیید سر تکان دادم. نفسش را بیرون داد زیرا به خاطر صحبت کردن با من نفسش بند آمده بود.

- از قدیم شایع است که هرکس در حالی که حامله است بره قبرستون سر مزار یکی و گریه کنه، زبون بچه‌ش فال می‌شه. البته شرط داره؛ هرکس بره قبرستون زبون بچه‌ش جادویی نمی‌شه. باید مادر خیلی قلب پاکی داشته باشه تا خدا این لطف رو برای بچه‌ش بکنه. می‌دونی خودت دیگه برای یه مادرت عزیزتر از خودش بچشه.

با دقت در سخنان مادرم غرق شده بودم. لبانش مانند دریایی بودند و حرف‌های بیرون ریخته شده از آن آب؛ من غرق در آنها شده بودم و منتظر کشتی در سخنانش بودم تا مرا از حالت غرق شدگی بیرون آورد. احساس می‌کردم هر کلمه‌اش مانند موجی نرم است که مرا به سمت ساحل امید هدایت می‌کند.

ـ دخترم یادته چند سال پیش یکی مرده بود چی گفتی؟! یا خالت می‌رفت مسافرت بهش چی گفتی؟

یادم است چند سال پیش یک نفر مرده بود و من به مادر و پدرم گفتم که این مرده با خودش چند نفر را می‌برد و این حرفم اتفاق افتاد؛ بعد از مردن آن مرد چهار نفر دیگر هم مردند. این پیشگویی کودکانه هنوز هم در ذهنم باقی مانده بود؛ قدرت کلمات همیشه مرا شگفت زده کرده بود.

و همچنین به یاد دارم که خاله‌ام برای ماه عسل رفتن با همسرش ذوق داشت و چمدان بزرگی با خود آماده کرده بود. من هم بعد شیطنتی که داشتم گل کردم و به او گفتم:

- حالا این همه بار و بندیل کردی، میخوای مریض شی توی مسافرت و ضد حال بخوری!

این شوخی بی‌پروا باعث شد تا همه بخندند، اما حالا فکر می‌کنم آیا واقعاً کلمات ما قدرت دارند؟ آیا واقعاً ممکن است چیزهای ناخواسته‌ای را جذب کنیم؟ این سوالات همچنان ذهن مرا مشغول کرده بودند؛ کلماتی ساده اما پرمعنا که زندگی ما را شکل داده بودند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۲۲

 

ذهنم به شدت درگیر شده بود.

- و الان زبون تو فاله چون دختر کوچولوی من خیلی قلبش پاکه.

هضم این سخنان برایم سخت بود. لبخندی که هر کس با دیدنش متوجه ساختگی بودنش می‌شد، بر لبانم نشسته بود. از مبل برخاستم و قدم به اتاقم کشیدم. کمد را باز کردم و تعدادی عکس از درونش بیرون آوردم.

قاب عکس دور سفید را برداشتم، اما دو چشم خندان من را مجذوب خود کرد؛ چشمانی که روزی با عشق نظاره‌گر من بود. یاد آن روزها مرا به یاد خاطرات شیرین می‌انداخت، زمانی که با هم می‌خندیدیم و زندگی را به زیبایی تجربه می‌کردیم.

خدایا، اکنون این چشم‌ها در گورستان روی هم تندیده‌اند؟

عکس را به خودم نزدیک کردم و فشردمش. باری دیگر اشک‌هایم امانم را برید. آن عکس را از آغوشم بیرون آوردم و به لبانم نزدیک کردم و پیشانیش را آرام و ملایم بوسیدم. بعد از بوسیدنش، نگاهش کردم. چقدر یونیفرم سفید به او می‌آمد؛ نماد تلاش و فداکاری، نماد عشق او به علم و انسانیت.

با یادآوری عشقی که نسبت به شغلش داشت، آه از نهادم بلند شد. او داروساز و دانشمند بود، کسی که سخت در شغلش تلاش می‌کرد. قبل از تصادفش، با گروهی از همکارانش در حال ساخت دارویی بودند که بسیار اهمیت داشت. اما شاهین و همکارانش متوجه شدند که بین آن‌ها یک فرد نفوذی وجود دارد و قبل از هر اتفاقی او را اخراج کردند.

اما نمی‌دانستند که اخراج آن فرد شروع ماجرا بود؛ شروع یک دسیسه خطرناک. با اخراج آن فرد، گروهی که شخص ریاکار را نفوذ داده بودند، وارد میدان شدند و از شاهین و دوستانش خواستند که با آن‌ها همکاری کنند تا از آن دارو پول هنگفتی به جیب بزنند.

یاد بغض مردانه شاهین که این اتفاق را برای من تعریف می‌کرد افتادم و قلبم فشرده شد. زیرا آن گروه از شاهین و دوستانش خواسته بودند در ایران بیماری پخش کنند تا این دارو تنها راه درمانش باشد. آن‌ها از شاهین خواسته بودند که سر دارو را با آن‌ها در میان بگذارد تا مردم برای نجات خود مجبور شوند این دارو را تهیه کنند و به این بیماری مبتلا نشوند؛ در نتیجه پول هنگفتی نصیب این دو گروه شود.

شاهین با کمر شکسته دست من را در دستش گرفته بود و از این‌که چنین انسان‌های نامردی در دنیا وجود داشتند گله می‌کرد. او قلبی مهربان داشت و با این قلب رئوفش دل من را برد. او از این‌که عده‌ای به خاطر پول حاضرند چنین کاری انجام دهند و انسان‌های بی‌گناه را قربانی ثروت خود کنند، به شدت رنجید.

و سرانجام، این پیشنهاد کثیف همکاری، مرگ شاهین فداکار من شد؛ مرگی که نه تنها زندگی او، بلکه زندگی من را نیز دستخوش تغییرات عمیق کرد. اکنون تنها یادگار او همین عکس‌ها بودند؛ یادگارهایی از عشق پاکی که دیگر در کنارم نبود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۳

بعد از مرور اتفاقات اخیر با احساس خیسی در چشمانم.

دستانم روی روی اشک‌های جاری شده روی گونه‌‌ام کشیدم. با درد به زمین افتادم. با انگشتانم گلیم وسط اتاق را چنگ زدم. آه ای عشق بی‌نوای من، پرپر شدنت مبارک شهادتت، مبارک.

خدای من، شاهینم را پیش خودت بردی؛ او اکنون به پرنده‌ی عشقی تبدیل گشته و در بهشت تو به پرواز درآمده. خودت نگه‌دارش باش.

اشک‌هایم در گل‌های برجسته گلیم نسکافه‌ای می‌خورد و آن گل‌های زیبا را آبیاری می‌کرد. رجزگونه نالیدم و لب‌هایم را گاز گرفتم.

در این بهت، در این تلاطم، فقط اشک می‌ریختم و به حال مظلوم شاهین گریه کردم. سینه‌خیز و به دشواری با دستان لرزانم ناشی از غم مرگ عشقم، حالت زانو کش به تخت تکیه دادم. سرم را به پشت بردم و به سقف خانه خیره شدم و سوگواری کردم.

چشم‌های پر از اشکم سعی در جاری شدن داشتند، اما دندان‌هایم با ستم به لب‌هایم فرو می‌رفت تا مبادا از دهانم فریاد غم‌آلود سر زند. دستانم را بر گلویم گذاشتم و نفس کشیدم.

چشمانم را بستم و به سرشک اجازه باریدن و به لب‌هایم اجازه نفس کشیدن دادم. بعد از استنشاق کردن، لب‌های خونینم را به هم فشردم تا مبادا از اینکه اجازه نفس کشیدن به آن‌ها دادم، قسر در رود و فرصت را غنیمت شمرده و فریاد سر آورد و غم‌های خاک‌کشیده و نهفته در وجودش را به بیرون سر دهد.

با شنیدن صدای در، با عجله اشک‌هایم را پاک کردم و با دهانم بار دیگر دردهایم را قورت دادم. فوری خودم را روی تخت پرت کردم و خلاف جهت در دراز کشیدم تا مادرم چشمان قرمز و ورم کرده‌ام را نبیند و دوباره افسوس گذشته‌اش دامن‌گیر وجودش نشود.

بعد از زدن در، وقتی سخنی از جانب من به گوشش نرسید، در را باز کرد اما با من دراز کشیده مواجه شد. با خیال اینکه خوابیدم، من را در اتاقم به همراه هزاران ماتم و درد تنها گذاشت.

بعد از بسته شدن در، چشمان خیسم را بهم چسباندم و گردنبند قلب شیشه‌ای که خون شاهین در آن پر شده بود را در دست گرفتم. دوباره به شاهین پناه بردم؛ اما نه به خودش، چون خودش دیگر وجود نداشت. فقط به لوازم و آثار به جا مانده از او: عکس‌هایش، هدیه‌هایش.

چشمان ماتم‌دیده‌ام را باز کردم و به گردنبند خونین نگاه کردم. 

در این لحظه چشمانم خارش گرفت. با کشیدن دستم بر چشمانم، نفرت وجودم را پر کرد.

شاهین! یادت بود بر من می‌نواختی که زیباترین چشم‌ها صاحبش من هستم؟ من اکنون از چشمانم بیزارم زیرا دل‌خراش‌ترین صحنه زندگی‌ام را با این دو چشم بنا بر قول تو آهویی دیدم. چقدر دردناک است که زیبایی چشم‌هایم حالا تبدیل به یادآوری تلخی شده که هرگز فراموش نخواهد شد. این چشمان دیگر نمی‌توانند زیبایی عشق ما را ببینند؛ آن‌ها فقط می‌توانند رنجی بی‌پایان را تحمل کنند. دوباره دستم را به چشمانم کشیدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۲۴

این چشم‌ها دیگر برای من چشم آهویی نبودند؛ این چشم‌ها باید کور می‌شدند تا تلخ‌ترین حادثه‌ی زندگی‌ام را که باعث له شدن من زیر آوار شد، نمی‌دیدند.

با صدای قهقهه‌ی مادرم از اتاق بیرون آمدم. وقتی مادرم را دیدم که در آغوش پدرم حل شده بود، نیمچه لبخندی بر لبانم نشسته شد. پس آشتی کردند!

مادرم با دیدن من از آغوش امن پدر بیرون آمد و با دست‌های پر از گل سمت من آمد.

- دختر زبون فالم! آتوسا، ببین! بازم باور نمی‌کنی که زبونت فال؟ تو رو کردی به من و گفتی الان راجع به بابا بد و بیراه می‌گی! می‌خوام بینیم شب مثل لیلی و مجنونید! آخ شیطون، آشتی کردیم!

پدر هم به سمت تک دخترش آمد و مرا در آغوش پر محبتش گرفت. گفت:

- حالا به شیرینی زبون جادوییت، چون به لطف تو آشتی کردیم، می‌خوام شام خانواده‌ عزیزم رو به رستوران ببرم. پس آماده شید!

لبخندی زدم اما این بار دیگر مصنوعی نبود؛ لبخندم واقعاً از سرور بود زیرا از اینکه مادر و پدرم آشتی کردند بسیار خوشحال شدم. اما خیلی زود لبخندم از لبانم پرکشید و خشک شد.

- اما بابا جون، اگه این زبونم آشتی‌تون داد، من خودم باعث دعواتون شدم.

پدر با شنیدن حرف‌هایم ناراحت شد.

- دخترم، این حرف رو نزن! آماده شو که یه روز خوش با هم بسازیم.

اما بعد رفتن یار، خوشی، شادمانی برای من حرام شده بود. خدا شادمانی بعد رفتن عشق را برای من گناه کبیره شمرده و آن را برایم حرام اعلام کرده بود. 

اما برای اینکه باعث ناراحتی عزیزانم نشوم، بر خلاف میل باطنی‌ام سری تکان دادم و به قفس دنجم، قفسی که تنها آن از حال من آگاه است، رفتم تا برای آماده شدن تلاش کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...