رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 "  به نام آغازگر "

نام رمان: سلطنت گرگ‌ها 

ژانر: فانتزی درام عاشقانه 

نویسنده : celin | کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه: گرگ‌ها با رحم شناخته نمی شوند، آن‌ها با عصیان و خشم زاده شدند؛ نمی توان رام کرد و برایشان تصمیم گرفت زیرا آنها خالقان دوم زمین هستند و برای اشراف زادگان و خان زاده ها تصمیم بقا می گیرند.

و شاید او برای فرمانروایی گله ی خود بیش از حد در قلب تاریکی غرق شده بود.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

58 دقیقه قبل، selin گفته است:

 

 

پارت اول 

 

فریاد کشید: همشون باید بمیرن، خاندان تو لیاقت ندارن جیمز !

جیمز با زانوهایی سست شده نزدیک شد، می دانست آرتور قدرت هر کاری را دارد و پودر کردن او و خاندانش برایش مثل یک شوخی بی مزه بود. 

_  التماس می کنم آرتور، از اشتباهشون بگذر.. یا مجازات کن اما بزاره زنده بمونن..

تنش می لرزید و این ترس و آشوب قلب سیاه آرتور را می خنداند. لبخند زد و با ظاهری ساختگی گفت: خب میتونی خواهرت رو برام بیاری جیمز.. منم از خانوادت میگذرم... !

چشم هایش خندید، می‌دانست جیمز چقدر خواهرش را دوست دارد، دختری با چشم‌هایی خمار که تمام زندگی خود را کنار انسان ها گذرانده بود .  به جیمز نگاه کرد؛ عجیب سکوت کرده و به زمین خیره شده بود. ادامه داد: اوه جیمز.. دوست قدیمی من، بخشش خاندانت میتونه با الماس کوچیکترم برابری کنه.. نه؟ اینطور فکر نمی‌کنی؟

بازگشت و بی توجه به چهره‌ی درمانده جیمز به سمت درب خروجی رفت، تصمیم خود را گرفته بود و حال برای خاندان موریس و فرزندانش نقشه ها می کشید. دوست داشت مرگ و نابودی آنها را با چشمان خود ببیند. 

- قبول می‌کنم آرتور

پاهایش قفل شد، باور نمی‌کرد جیمز همینقدر راحت از خواهرش دست بکشد. ارام و پرسوز خندید. بازگشت و به چشم‌های های پرتردد جیمز خیره شد، مطمئن بود جیمز از هیولای درون او خوب خبر دارد و تقدیم کردن خواهرش اصلا برایش خوب تمام نمی‌شد. سری تکان داد و پاسخ داد: یادت بمونه جیمز، قرار نیست خواهرت رو.. حتی یکبار ببینی و همینطور حقیقت ورود به قلمرو من رو نداری!

ارام و عمیق نفس‌ کشید، ادامه داد: اما اگه بخوای جون خودت و زندگی خواهرت رو نجات بدی، تو کار من و نابودی نسل و خاندانت دخالت نکن!

صدای ضربان قلب جیمز که با شدت بر سینه اش می کوبید، شنید. دهانش باز و بسته شدن و رو به آرتور گفت: هر چی شما امر کنید فرمانروا

-  سی دقیقه وقت داری اون رو بیاری، و زمانت از حالا شروع میشه جیمز !

 

 

منتظر ادامه رمان باشید :-)

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...