رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

🌺🌺

رمان: دلفریبانه

به قلم: دریا اکبری

ژانر: عاشقانه، فانتزی، رازآلود، تخیلی، درام

🍃❤️

ای چشمِ تو دلفریب و جادو

در چشمِ تو خیره چشمِ آهو

🍃❤️

***

#بسم_الله_الرحمن_الرحیم

#خلاصه_دلفریبانه

دختری ساده و زیبا که وارد روابط پیچیده‌ای می‌شه و عشق رو تجربه می‌کنه، اما تو دل سختی‌ها می‌افته و متوجه می‌شه که توانایی ارتباط با نیروهای فراتر از آسمان‌ها رو داره، شاید انسان‌های خاص یا شاید ارواح...

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مقدمه 

از دســت دادہ‌ام  

 

      امـا بازهم ایســتاده‌امـ

 

زیرا که قـــدم‌هایم     

 

       بوی نــم امـید را مـیدهند

 

 ای عـــــــشق آتشین مـن    

 

                    تو را مـیخوانـمـت

 

 کزین حـوالــــــی     

 

     ســرد و کوهســتانــی قـــلــــــبمـ

 

بیا و دریچـــــه‌هایش را   

 

          با عـــــــطر گـل عـــــــشقـــت 

 

همـچـــــو آبی گـوارا      

 

               لــــــبریز ڪنــ

 

پـیر شدنــد عـــــــقـــربه‌هاے          

 

                ســاعـــــــت امـا گـویی

 

داشتنــد مـا را زیر نــظر        

 

           مـیگـرفتنــد و مـیخواندند

 

چـــــه بســا مـا کور بودیم       

 

                   و گـوش‌هایمـان 

 

کیپ شده بودنــد               

 

            شاید صلــــــاحـی در

 

کار بوده تا                    

 

      این نــجواے عـــــــشقـــ

 

زودتر از مـوعـــــــد            

 

                نــکنــد خبر مـا را

 

گـویی دلــــــفریبانــه            

 

             وارد زنــدگـے‌ات شدمـ

 

و تو را با خود              

 

          به بوســتان دلــــــبری

 

 خود برده‌ام               

 

           امـا تو چـــــمـوش‌تر 

 

از این حـرف‌ها بودی      

 

             و مـرا اســیر خویش

 

 کردے حـال که          

 

       چـــــشمـانــمـان به یکدیگـر 

 

غـلـــ و زنــجیر شده‌اند     

 

                 قـــدم مـیگـذاریم             

 

 در این راه که          

 

           نــامـش نــیســت 

 

چـــــیزی جز            

 

       جاده‌ی لَغزان عشق

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۱

#پارت_یک

#دلفریبانه

 

هفت سال قبل

 

در جانم زدی رخنه

رسوای جهانم کن

یادی از دل ما کن

ای مهربان یارم

 

دلربا...

با تعجب به دفتر خاطراتم نگاهی انداختم و به فکر فرو رفتم؛ چرا این‌قدر این نوشته‌ها برام ناآشناست؟ یعنی من این صفحه رو نوشتم؟ مطمئنم که من این صفحه رو ننوشتم. با اینکه دست‌خط خودمه ولی خیلی عجیبه پس چرا یادم نمیاد کِی این شعر رو تو این صفحه نوشتم؟

سعی کردم خودم رو به بی‌خیالی بزنم و سریع حاضر شم تا برم باشگاه چون دیرم شده بود ولی متاسفانه تمام فکر و ذکرم رو به خودش مشغول کرده بود. نمی‌فهمیدم اصلا دارم چیکار می‌کنم! با عجله از در زدم بیرون و کلافه از افکار مغشوشم، سرم رو تکون دادم و سوار تاکسی شدم.

***

خسته و کلافه، با ذهنی درگیر، برگشتم خونه، همون جوری با لباسِ بیرون و کوله‌ی روی دوشم خودم رو انداختم رو کاناپه و خمیازه‌ کشیدم؛ واقعا خسته شده بودم، با این مربی سختگیری که من داشتم، همیشه خستگی توی بندبند وجودم باقی می‌موند، همینجوری داشتم غرغر می‌کردم که مامانم از آشپزخونه اومد داخل پذیرایی؛ با لحن شوخ و خنده گفتم:

- سلام مامانی.

- سلام دختر گلم!

آروم کفش‌ آدیداس ساق بلندم رو از پام درآوردم، احساس بدی بهم دست داد، مثل اینکه باید با این کفش دوست‌داشتنی خداحافظی می‌کردم، خیلی داغون شده اصلا دلم نمی‌خواست که این کفشِ راحت رو از دست بدم؛ با وجود اینکه کفش‌های زیادی داشتم ولی دست از سر این یکی برنمی‌داشتم! مامانم اومد نزدیک و نگاهی با انزجار به کفش‌ داغون ولی همواره زیبام کرد و گفت:

- هنوز هم قصد نداری دور بندازیش؟

مامانم راست می‌گفت خندیدم، یه باشه زیرلبی‌ گفتم و بلند شدم رفتم اتاقم تا لباس‌هام رو عوض کنم.

اتاقم با کاغذ دیواری آبی و سفید رنگ پوشیده شده بود و نقش ستاره‌های آبی پر رنگ روش حک شده بود؛ رنگ آبی، رنگ مورد علاقه‌ام بود و مهم تر این بود که این رنگ آبی ملایم، اتاقم رو به مکانی برای آرامش ابدی‌ام تبدیل کرده بود، تو اتاقم احساس شادابی خاصی می‌کردم، نزدیک بیست متر بود و من با وسایل چوبی‌ام به رنگ قهوه‌ای سوخته به اونجا رنگ و لعاب داده بودم.

بعد از درآوردن لباس‌هام و پرت کردن اون‌ها به روی زمین وارد حمام شیشه‌ای نقلی‌ام شدم. حولهٔ آبی رنگم رو آویز چوب لباسی داخل حموم کردم و بعد از یک دوش حسابی و خشک کردن موهام جواب تماس گوشیم رو دادم؛ صداش که همراه با نگرانی بود توی گوشی پیچید.

- هیچ معلوم هست کجایی؟

تازه یادم افتاد که قرار بود با سامان بریم بیرون، واقعا دچار آلزایمر زود‌رس شده بودم، بدون حرف اضافه‌ای گفتم:

- همین الان پایینم.

گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت کمد لباس‌هام، یه پیراهن مشکی ساتن براق به همراه شلوار بگ لی و شال آبی کمرنگ پوشیدم؛ آرایش لایت و ملایمی هم روی صورتم کشیدم و گوشیم رو هم انداختم تو کیف دستی‌ام که از جنس لی بود، وقتی از اتاق خارج شدم، مامان داشت با سامان حرف می‌زد؛ داشت اصرار می‌کرد که بیاد تو ولی من اصلا حوصلهٔ موندن تو خونه رو نداشتم. دم در که رسیدم سامان گفت:

- زن دایی جان پس ما ممکنه کمی دیر برگردیم نگران دلربا نباشین.

حرصم گرفته بود که چرا اینقدر داره توضیح الکی میده. بعد از خداحافظی کردن به سامان که با لبخندی محو داشت من رو آنالیز می‌کرد نگاه کردم و گفتم:

- درسته دکتری ولی من الان مریض نیستم که اینقدر نگرانم بودی!

با اینکه داشتم با سامان حرف می‌زدم ولی هنوز اون چند خط از دفتر خاطرات از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- می‌دونی چقدر بهت زنگ زدم جواب ندادی؟ خودت رو کشتی با این تنیس، از صبح قرار بود باهام تماس بگیری ولی دریغ از حتی یک پیام، خب معلومه نگرانت می‌شم!

خندیدم و گفتم:

- باشه سامان ببخشید، می‌دونی که عاشق تنیسٓم.

زیر لب زمزمه‌وار گفت:

- ای کاش عاشق منم بودی!

از رفتار سامان با خبر بودم نمی‌خواستم باور کنم که حسی بهم داره پس برای همین خودم رو به نشنیدن زدم، بعد از اینکه سوار پژو دویست و هفت مشکی سامان شدم زیر زیرکی آنالیزش کردم. شلوار بگ پارچه‌ای مشکی با یک پیراهن گشاد آستین کوتاه سادهٔ آبی کمرنگ که شدیدا بهش می‌اومد پوشیده بود، موهای مشکی رنگ تقریبا تیره‌ای داشت و ته ریش گذاشته بود، چشم‌های قهوه‌ای رنگش هارمونی زیبایی با موهاش توی صورتش درست کرده بود، سامان پسر عمهٔ من بود و شش سال از من بزرگ‌تر بود و الان دانشجوی رشتهٔ دندون پزشکی بود.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۲

#پارت_دو

#دلفریبانه 

 

بالاخره بعد از گذشت دقایقی که برام تعجب آور بود، که چرا سامان بر عکس همیشه سکوت کرده دهن باز کرد و گفت:

- دلربا...

با لبخندی که سعی می‌کردم، نگرانی‌ام رو از لحن خاصی که تو صداش بود، پنهان کنم نگاهش کردم و گفتم:

- جان؟

- می‌خوام یه چیزی بهت بگم!

متعجب نگاهش کردم، تا همون لحظه نگاهش به رو به رو بود ولی وقتی نگاهم رو روی خودش حس کرد برگشت و به من خیره شد.

- بریم کافه درباره‌اش حرف می‌زنیم.

داشتم نگران می‌شدم، سامان هیچ وقت اینطوری نبود.

- باشه سامان اما نگران شدم چیزی شده؟

سرش رو تکون داد و گفت:

- نگران نباش دلربا چیزی نیست، حرف می‌زنیم.

یعنی چی می‌خواست بگه؟ ترکیبی از حس کنجکاوی و نگرانی به دلم چنگ می‌زد، این بار نمی‌تونستم از نگاه سامان پی به حالش ببرم، همیشه عادت داشت با چشم‌هاش احساساتش رو بهم می‌فهموند ولی این بار نمی‌تونستم بفهمم چی تو چشم‌هاش هست، بعد از اینکه ماشین رو پارک کرد سرش رو روی فرمون گذاشت، چشماش رو بسته بود حس می‌کردم سرش درد می‌کنه؛ داشتم بیش از حد نگران می‌شدم از این همه سکوت و دپرسی غیرقابل باور سامان. تاحالا هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش. چی می‌تونست حال اون رو تا این حد خراب کنه؟

داشتم از فضولی دیوونه می‌شدم و لحظه شماری می‌کردم که وارد کافه بشیم و حرفایی که می‌خواد بهم بزنه رو بشنوم. سرش رو بلند کرد و سعی کرد با لبخند نگاهم کنه؛ منم نگاهش کردم و گفتم:

- نمی‌خوای بریم داخل سامان؟ داری نگرانم می‌کنی‌ها چی شده آخه؟ چی اینقدر تو رو بهم ریخته؟

دست‌هام رو گرفت تو دست‌هاش و گفت:

- نگران نباش بریم کافه همه چی رو می‌فهمی!

- باشه.

بعدش خودش پیاده شد من هنوز هم خیره به رو به روم بودم و داشتم تو مغزم رو کنکاش می‌کردم تا بتونم دلیل قانع کننده‌ای برای حال سامان پیدا کنم. با صدای باز شدن در به خودم اومدم و با لبخند پیاده شدم، سامان دستم رو گرفت و به سمت کافه حرکت کردیم.

با باز شدن در و دیدن صحنه‌ی رو به روم شوکه شدم؛ دستم رو گذاشتم رو دهنم و با حیرت به رو به روم نگاه کردم، باورم نمی‌شد چی می‌دیدم!

مامان و بابام اینجا چیکار می‌کنن؟ مامانم مگه خونه نبود؟ بابام مگه سرکار نبود؟ حتی بقیه افراد خانواده‌ام رو که در حال دست و جیغ و هورا بودن اونجا دیدم! اینجا چه خبره؟ تولد من هم که نبود؟ پس؟ با خنده رو کردم سمت سامان که می‌دونستم تمام مدت درحال نقش بازی کردن بوده که حتی شک نکنم، گفتم:

- پس که اینطور می‌خوای با من حرف بزنی؟ داشتم سکته می‌کردم سامان.

همونطور که برام دست می‌زد و لبخند و نگاه شیطنت آمیزش رو روی من زوم کرده بود محکم بغلم کرد و گفت:

- دیگه خانم خوشگله خبر نداری ما همچین استعداد‌هایی داریم عزیزم اگه بهت میگفتم ک اسمش سوپرایز نبود؛ با اینکه پدرم دراومد تا بتونم فیلم بازی کنم برات ولی خب، موفق شدم، تولدت مبارک باشه خوشگله.

چشمام رو درشت کردم و گفتم:

- ولی سامان تولد من که هفته‌ی آینده است که...

مامان و بابام اومدن سمتم و مامانم محکم بغلم کرد و گفت:

- تولدت مبارک عزیزِ دلم.

بابام هم اومد جلو و من رو به آغوش کشید و گفت:

- تک دختر بابا، یکی یدونهٔ من، نفس بابا تولدت مبارک خوشگلم.

از شدت شوق و ذوق گریه‌ام گرفته بود، ما بین گریه‌ام بغضم ترکید و با صدای لرزون گفتم:

- مرسی مامان، مرسی بابا خیلی شوکه شدم اصلا فکرش رو نمی‌کردم؛ نمی‌دونم چی بگم واقعا.

سامان لبخندی زد و گفت:

- اِ دیوونه گریه نکن ببینم، امروز فقط باید بخندی.

همونطور که اشک‌هام رو پاک می‌کردم گفتم:

- حق با توئه، الان وقت گریه نیست!

بعدش دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به سمت جلو هدایت کرد و گفت:

- راستی به خاطر سفر کاری پدرت مجبور شدیم زودتر برات جشن بگیریم.

بعد جوابش، لبخندی تحویلش دادم و رفتم پیش بقیه تا سلام و احوال پرسی کنم.

***

همونطور که دستی به روی شکمم می‌کشیدم خنده کنان گفتم:

- سامان دارم می‌ترکم.

باخنده به شکمم نگاه کرد و گفت:

- دارم می‌بینم.

با آرنج کوبیدم به بازوش که کنارم نشسته بود و داشت به شکمم نگاه می‌کرد.

- وحشی چرا می‌زنی؟

- چون حقته، از بس که پررویی یه ساعته زل زدی به چی؟

- من زل زدم؟ تو فکر بودم حالا این شکم تو خیلی هم تحفه‌اس مثلا؛ جلو چشمم بود بابا.

با حرص نگاهش کردم می‌دونستم از عمد باهام اینطوری حرف می‌زنه تا اذیتم کنه.

خندید و گفت:

- جان مادرت دیگه نزنی، کبود میشه جاش.

بعدش هم پا شد رفت پیش مامانم، از دور می‌دیدم که داره چیزی بهش میگه مثل اینکه تنش برای اذیت کردنم بدجوری می‌خارید؛ منم گفتم بد نیست کمی تفریح کنم و اون رو به هدفش برسونم همونطور که با خنده بلند حرف می‌زدم گفتم:

- وای به حالت سامان.

 بلند خندید و گفت:

- ریز می‌بینمت.

دیگه داشت کفریم می‌کرد پسره‌ی خیره سر داد زدم و گفتم:

- سامان اگه گیرت نندازم...

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۳

#پارت_سه

#دلفریبانه 

 

همونطور که داشتم بین هدیه‌هایی که دیروز بهم دادن دست و پا می‌زدم مامانم نجاتم داد، داشتم توی کادو‌هام دنبال هدیه‌ی سامان می‌گشتم که صدای مامان من رو به خودم آورد.

- دلربا نمیای غذا بخوری؟

بلند داد زدم تا صدام به مامانم برسه، گفتم:

- باشه مامان الان میام.

در حالی که مسیر بین اتاق خواب و آشپزخونه رو طی می‌کردم گفتم:

- مامان راستی هدیهٔ سامان رو ندیدی کجا گذاشتم؟ می‌ترسم گمش کرده باشم دیشب یادمه با خودم آوردمش خونه ولی شب موقع خواب از گردنم درش آوردم.

- نمی‌دونم عزیزم منم آخرین بار تو گردنت دیدم، خیلی خوشگله واقعا سامان برات سنگ تموم گذاشته‌ها، گناه داره اون پسر، اینقدر اذیتش نکن یه ذره بهش توجه کن.

- نه مامان درسته خیلی باهم صمیمی هستیم ولی اونطوریم که میگی نیست‌.

- فکر می‌کنی مامان، تو هنوز بچه‌ای نمی‌فهمی اما من از نگاه و طرز رفتارش میفهمم دردش چیه.

- دردش چیه اون وقت؟

- بعدا یا می‌فهمی یا خودش بهت میگه.

بی توجه به حرف‌های مامان که تقریبا میدونستم درسته سرم رو تکون دادم و سعی کردم خودم رو به بی خیالی بزنم و احساس سامان رو نسبت به خودم ندید بگیرم. درواقع من نمی‌تونستم به غیر از حس برادرانه بهش حس دیگه‌ای داشته باشم، نمی‌دونستم اگه یه روزی بخواد عشقش رو بهم اعتراف کنه باید چه عکس العملی نشون بدم، از وابستگی، شدیدا می‌ترسیدم. با صدای زنگ در از افکار پوچ و سردرگمم خارج شدم و رو به مامان که می‌خواست از روی صندلی بلند شه و به سمت در بره گفتم:

- بشین مامان خودم میرم.

همونطور که به سمت در می‌رفتم برگشتم سمت مامان و گفتم:

- راستی مامان، بابا کی رفت؟ تا یه هفته نیست؟

- صبح زود رفت عزیزم تو خواب بودی مثل اینکه نزدیک یه هفته مأموریتش طول میکشه.

زیر لب با خودم گفتم پس چرا با من خداحافظی نکرد؟ باید بعدا بهش زنگ بزنم.

در رو باز کردم و با قیافهٔ بشاش و خندون سامان و شینا رو به رو شدم. خنده روی لبام اومد و قبل از سلام دادنم شینا خودش رو توی بغلم پرتاب کرد.

قهقه‌ای سر دادم و گفتم:

- دیوونه آروم تر کمرم خُرد شد. مگه چند وقته که من و ندیدی اینطوری رم کردی؟

- خفه شو دلربا هیچ وقت آدم نمیشی تو، یک ذره احساسات حالیت نیست دلم برای شوهر بدبختت می‌سوزه.

با این حرف متوجه شدم نگاه سامان سمت من برگشته، خنده روی لبام خشک شد. حالا این وسط شوهر کجا بود؟ من زندگی خودم رو نمی‌تونم جمع کنم چه برسه به زندگی یه مرد غریبه رو، پوزخندی زدم و همونطور که شینا رو از خودم جدا می‌کردم گفتم:

- زهی خیال باطل خانم حالا حالاها بیخ ریشتم.

سامان اومد جلو و با هم دیگه دست دادیم و بالبخند پیروزمندانه‌ای گفت:

- سلام علیکم، تو که خبر نداری کی عشق در خونه‌ات رو میزنه؟

قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم:

- و اگه من در رو باز نکنم؟

- دست توئه مگه؟

- پس دست کیه؟

- بماند!

این طرزِ حرف زدنش داشت عصبیم می‌کرد گفتم:

- سامان دلت میخواد شر به پا شه نه؟

- معلومه که می‌خواد.

چقدر این بشر پررو بود خدایا٬ همونطور که به سامان دهن کجی می‌کردم گفتم:

- این حرف آخر منه، من ازدواج بکن نیستم که نیستم حالا هی خودتون رو بکشید.

***

نزدیک دو ساعتی میشه که شینا و سامان اینجان، شینا دختر عمه‌ی من بود و یک سال ازم بزرگتر بود، نتونست دیروز بیاد تولدم برای همین امروز اومد دیدنم و برام هدیه گرفته بود. ازهمون اولی هم که اومده بود، داشتیم هی شوخی می‌کردیم و تو سر و کلهٔ هم می‌زدیم، منم هم زمان داشتم دنبال گردنبند سامان میگشتم ولی هیچی گیرم نمی‌اومد.

برگشتم سمت شینا و گفتم:

- شینا خسته شدم پس‌ چرا پیدا نمیشه؟

- منم موندم چی شده! نکنه یکی برداشتتش؟

- نه بابا ها.

همون موقع سامان رو کنار در اتاقم دیدم که گردنبندی که خودش برام خریده بود رو تو دستش گرفته بود.

- دنبال این میگردی؟

- وای سامان کجا بود؟

- افتاده بود زیر میز پذیرایی، منم یهویی چشمم بهش خورد.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:

- دستت درد نکنه سامان میدونی چند ساعته دارم دنبالش می‌گردم دیگه داشتم ناامید می‌شدم.

خندید و مسافت بینمون رو طی کرد و من رو برگردوند و گردنبند رو به گردنم انداخت و گفت:

- حالا قشنگ‌تر شدی خیلی بهت میاد.

دستم و روی گردنبندی که از نگین های ریز سفید پوشیده شده بود کشیدم و برگشتم سمتش و گفتم:

- آره واقعا خیلی خوشگله مرسی سامان خیلی زحمت کشیدی؛ بابت دیروز هم...

با لبخند نذاشت حرفم تموم بشه و گفت:

- صاحبش قابل داره، ما که این حرف‌ها رو نداریم دیوونه! تشکر نمی‌خواد.

***

سر میز شام، یه لحظه دوباره یاد اون شعر افتادم. دو روزه کلا ازش غافل شدم از بس که درگیر ماجرای تولدم شدم، کلا از یادم رفته بود؛ یعنی چی آخه من چرا یادم نمیاد کی اون شعر رو نوشتم؟

نکنه کسی دفتر خاطرات من رو خونده باشه؟

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۴

#پارت_چهار

#دلفریبانه

 

تا جایی که چشم کار می‌کرد غیر از کویر و خشکی و نور سوزانِ خورشید چیزی دیده نمیشد، نمی‌دونستم چند ساعته اینجا وایستادم حتی نمی‌دونم چرا اینجام خیره به اطرافم شدم تا شاید کسی رو گیر بیارم که بتونه کمکم کنه، هوا خیلی گرم بود حس می‌کردم دارم آتیش می‌گیرم به خودم یه نگاهی انداختم و خودم رو با یک شلوار سیاه رنگ و تاپ صورتی دیدم و متعجب شدم که با این لباس‌ها اینجا چیکار می‌کنم! شروع به راه رفتن کردم، هر چقدر راه می‌رفتم غیر از زمین‌های ترک خورده و تشنه‌ی آب، چیزی نمی‌دیدم، کف پاهام به شدت می‌سوختن حتی کفش پام نبود.

آخه چرا؟ کف پای راستم رو با دستم آوردم بالا و نگاهی بهش انداختم، داشت ازش خون می‌رفت، پوستش پاره پاره شده بود. با اینکه می‌دیدم چطور این آفتاب داره ذره ذره جونم رو می‌گیره و لب‌هام کلی چاک برداشته ولی درد آنچنانی نداشتم، حتی دلیلش رو هم نمی‌دونستم.

کلافه شده بودم توی همین فکرا پرسه می‌زدم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. دیدم شن‌های اطرافم دارن به سمت هوا پراکنده میشن و پرواز می‌کنن به پشت سرم. همزمان صدای مَهیبی از پشت سرم به گوشم رسید. برگشتم و با دیدن چیزی که مقابلم بود حس کردم قلبم از کار افتاده، نفسم برای چند لحظه بریده شد، این گردباده؟

گردبادی عظیم که به سرعت به سمتم در حال خزیدن بود، با اون بزرگی و اٌبهت که یک سرش به آسمون وصل بود و داشت ابرها رو از جا می‌کند و تهش به زمین‌های خاکی متصل بود و با خاک‌هایی که از زمین بلند می‌کرد، رنگ قهوه‌ای به خودش گرفته بود.

اونقدر شوکه شده بودم که حتی پاهام توان دویدن و دور شدن از اون مکان رو نداشتن، آخرش از ترس چشم‌هام رو بستم و نشستم زمین ولی همین که دست‌هام رو به زمین تکیه دادم، زمین زیرم خالی شد و من در دل سیاهی زمین فرو رفتم. تا جایی که میتونستم جیغ می‌زدم و معلق بودم تا به جایی سقوط کنم ولی دریغ از توقف! با صدای داد و فریاد یکی از خواب پریدم، عرق کرده بودم و به شدت تپش قلب داشتم و نفس نفس زدن، امونم رو بریده بود! چه خواب وحشتناکی! نزدیک به دو شبی میشد که از این خواب‌های مزخرف می‌دیدم ولی توی خوابم هیچ وقت متوجه نمیشم که دارم خواب می‌بینم، همش فکر می‌کنم که واقعی هستن انگار همه چیز رو با گوشت و پوست حس می‌کردم. سرم رو بلند کردم و با چشم‌های ترسیده‌ی مامانم رو به رو شدم.

خواب بود عزیزم، خواب بد دیدی؟ خوبی؟

به دست‌هام نگاه کردم دیدم در اثر اضطراب و نگرانی و ترس ناخن‌هام رو بدجور فشار دادم کف دستم، هم قرمز شده بود هم درد می‌کرد، ازم چک چک عرق می‌چکید، مثل اینکه جیغ زدم که مامانم رو از خواب بیدار کردم، ولی دارم روانی میشم دلیل این خواب‌های پی در پی و وحشتناکم چی هستن؟

دیگه واقعا توان فکر کردن نداشتم گونهٔ مامانم رو بوسیدم و گفتم:

مرسی که بیدارم کردی چیزی نیست خواب بد دیدم مامان برو بخواب، خوبم.

مامانم با نگرانی نگاهم کرد و شب بخیری گفت و رفت، بلند شدم برم دستشویی و آبی به دست و صورتم بزنم و برگردم که بخوابم اگر نشد لااقل کمی فکر کنم ببینم این مزخرفات چیه که جدیدا می‌بینم.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۵

#پارت_پنج

#دلفریبانه 

                                                    

کلافه خندیدم و رو به سامان گفتم:

- ول نمی‌کنی نه؟

سامان از وقتی که اومده اصرار داره که بیا یه چیزی نشونت بدم!

- دلربا بیا این و ببین! اذیت نکن دیگه اَه.

با پرش خودم رو انداختم رو تخت کنار سامان تا ببینم چی می‌خواد نشونم بده.

- چیه کو ببینم؟

سامان بلند خندید و گفت:

- آروم تر دختر انداختیم پایین از تخت، خب حالا بیا این فیلم رو ببین بعدش نظرت رو بهم بگو باشه؟

سری تکون دادم و فیلم رو پخش کرد.

- واو سامان این خودتی؟

- نه پس عمته.

هر دو همزمان به همدیگه نگاه کردیم و به حرفی که خودش فهمیده بود چی گفته خندیدیم.

- دلربا میخوام تو رو هم ببرم!

- نه سامان من خوشم نمیاد دیده شم.

می‌خواستم از روی تخت بلند شم که دستم رو از پشت کشید و نذاشت، برگشتم سمتش و موشکافانه نگاهش کردم.

- دلربا من بهت ایمان دارم. تو میتونی! بیا با هم وارد این عرصه شیم، چیزای خوبی انتظارت رو می‌کشه تو واقعا استعدادش رو داری!

- سامان من برای تو دعا میکنم و آرزوی موفقیت روز افزونت رو دارم. اما دور من رو خط بکش، من بدم میاد دیده شم میدونی چقدر دردسر داره چرا میخوای این ریسک رو انجام بدی؟ من دختری نیستم که محدود چهار تا آدم بشم، بهم بگن این و بخور این و نخور ازدواج بکن یا ازدواج نکن بچه دار بشی یا نه، هیکلت چه سایز و اندازه‌ای باشه سیگار بکشی یا نه و...

- تو که نمی‌خواستی ازدواج کنی؟

همونطور که دستم رو گرفته بود و چشماش رو ریز کرده بود متعجب نگاهش کردم خنده‌ی شیطنت آمیزی کردم و کمی رو به جلو خم شدم و مثل خودش با تعجب گفتم:

- کی خواست حالا ازدواج کنه؟

- خودت گفتی؟

- من گفتم فقط نمی‌خوام دیگران برام تصمیم بگیرن، ازدواج هم یکی از اون موردها بود، سعی نکن ازم سوژه بگیری سامان.

سامان خنده‌ی زیر لبی‌ای کرد و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:

- حالا می‌بینم تو هم می‌تونی یا نه؟

واقعا خودمم نمی‌دونستم چرا سامان می‌خواد این کار رو کنه! یعنی من استعدادش رو داشتم؟ داشته باشم هم این شغل به درد من نمیخوره.

تو فیلم سامان لباس‌های چند برند معروف رو پوشیده بود و داشت خیلی با اعتماد به نفس جلو دوربین قدم می‌زد و ژست عوض می‌کرد.

بیخیال از سامان روی صندلی کوچیک میز آرایشم نشستم و تو آینه به خودم خیره شدم و یه لحظه یاد اون خواب‌های لعنتی افتادم. دو شبی از دیدنشون می‌گذشت و من توی این دو شب هیچ خوابی ندیدم، یعنی دلیل دیدن این خواب‌ها چیه؟! هر چی که بود، فعلا نمی‌خواستم بیشتر از این بهش فکر کنم. از طرفی هم دو روز دیگه امتحاناتم تموم می‌شدن و می‌تونستم نفسی از سر آسودگی بکشم.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۶

#پارت_شش

#دلفریبانه

 

- اَه سامان یه ذره محکم‌تر نگه دار دیگه.

سامان همونطور که داشت از خنده ریسه می‌رفت خم شد و کف دست‌هاش رو روی زانوهاش عمود کرد و سرش رو بالا آورد و با لبخند به من خیره شد و گفت:

- راسته که میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، ماشاءالله برای خودت پهلونی هستی. این همه زور رو از کجا میاری؟ این کیسه بوکس بیچاره دیگه جون نداره تو هم مشتات محکمه سخته نگه داشتنش. زدی آش و لاشش کردی بدبخت و.

- برو بابا زورت نمیرسه نگهش داری الکی چرت و پرت تحویل من میدی، اگه راست میگی بیا دستکش‌هام رو دستت کن و تو مشت بزن من نگهش دارم.

بلند خندید و گفت:

- غلط کردم عزیزم کی خواست خودش رو با شما مقایسه کنه؛ مردی گفتن زنی گفتن زور شما کجا زور ما کجا،٬ بعدشم وقتی من اینجام چرا کیسه بکس؟

با تعجب به چشم‌هاش که داشت با شیطنت نگام می‌کرد خیره شدم؛ منظورش چی بود؟

- یعنی داری میگی تو رو بزنم؟

تی شرت آبی رنگش رو بالا زد و با چشم اشاره به شکمش کرد.

متعجب اَبروم رو دادم بالا و با شیطنت گفتم:

- پس می‌خوای به شکمت ضربه بزنم؟ محکم میزنم‌ها؟

- بزن ببینم چند مرده حلاجی.

خنده‌ای کردم و ضربهٔ اول رو سعی کردم آروم بزنم.

اصلا تکون نخورد باورم نمیشه! داشت با خنده و شیطنت نگاهم می‌کرد، باید محکم‌تر می‌زدم تا پوزه‌اش رو به خاک بمالم، ضربهٔ دوم رو محکم‌تر زدم که به اندازه یک سانت به عقب رفت ولی باز هم لجوج و محکم بود.

- همین؟ فقط همین بود زورت؟

- آخه اگه محکم بزنم که ناقص میشی بیچاره!

- شما بزن ناقص شدن با دست تو هم موهبتیه برای خودش آخه تو که نمی‌فهمی این رو.

- خیلی خب خودت خواستی.

برای رد گم کنی وقتی خواستم ضربهٔ سوم رو بزنم اول الکی به سمتش جهش برداشتم و دوباره به عقب رفتم اون هم خیلی سریع گارد گرفت ولی وقتی فهمید رکب خورده شروع به خندیدن کرد.

همون موقع ضربه سوم رو زدم و صدای داد سامان بلند شد.

- وای سامان چی شد؟ خوبی؟ چه غلطی کردم، سامان خیلی درد گرفت؟

چشم‌هاش رو بسته بود و دستش رو به دیوار تکیه داده بود همونطور که وایستاده بود ، چشم‌هاش رو ریز کرد و سرش رو بالا آورد و گفت:

- نامردی میزنی؟

دلم براش کباب شد راست می‌گفت من نامردی زدم خیلی هم محکم زدم، با دلشوره و پشیمونی گفتم:

- ببخشید سامان نمیدونستم اینجوری میشه راستش مطمئن بودم که تو کم نمیاری ولی خب...

پرید وسط حرف‌هام و گفت:

- ولی بازم دلت خواست من و شکست بدی؟

- اوهوم.

بلند زد زیر خنده و دستش رو دور گردنم انداخت.

- دلربای خودمی دیگه از بچگیت هم این شیطنت تو وجودت بود کلک، همیشه رکب میزدی.

- اِ سامان!

_ چیه دروغ میگم؟ هنوز هم همونی دیگه.

- شک نکن که هنوزم همونم، باز هم درد داری؟

شکلکی به چهره‌ی بامزه‌اش داد و گفت:

- آره درد دارم، دارم سَقَط میشم.

خندیدم و گارد مشت زدن به سمتش گرفتم و گفتم:

- نکنه دلت باز می‌خواد؟

- نه نه دمت گرم.

- خیلی خل و چلی٬ بیست و یک سالته ولی هنوزم مثل بچه‌هایی!

- دوست داری شبیه آدم بزرگ‌ها باشم؟ خشک و کسل کننده؟

بهش خیره شدم، راست می‌گفت من همین سامان رو دوست داشتم همیشه خوش خنده و شاد که باعث میشد همیشه به لطف اون، خنده مهمون لب‌های من باشه.

- من همینطوری دوستت دارم هیچ وقت عوض نشو.

چشمکی نثار من کرد و مشتش رو سمتم آورد و گفت:

- بزن قدش بعدش هم زود بپوش قراره امشب بریم خونه‌ی ما.

خنده کنان مشتم رو به دست مشت شده‌اش کوبیدم و گفتم:

- پس شما بفرما بیرون منم زود میام پایین.

سرش رو به علامت مثبت تکون داد و از اتاقم رفت بیرون.

ای خدا از دست این سامان بودنش برای زندگی من حیاتی بود. بودنش باعث آرامشم میشد ولی حسی غیر از حس برادرانه نمی‌تونستم بهش داشته باشم.

جای رامتین رو برام پر می‌کرد، با آوردن اسم رامتین قلبم تیر کشید.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۷

#پارت_هفت

#دلفریبانه

 

حسابی حوصله‌ام سر رفته بود، دو ساعتی میشد که خونه عمه‌ام اومده بودیم و همه مشغول گپ و خوش و بش بودند و منم مثل همیشه بیکار نشسته بودم روی یکی از گوشه‌‌ای‌ترین مبل‌های سورمه‌ای رنگ خونهٔ عمه‌ام و داشتم با ناخن‌های کوتاهم ور می‌رفتم و سعی می‌کردم که بیشتر از این از ته نخورمشون چون به گوشتم رسیده بودن و شدیدا می‌سوختن.

حتی سامان هم بیخیال من شده بود و با ساشا گرم گرفته بود، ساشا دختر عموم بود که دو سال از من بزرگ‌تر بود، دختر خوشگلی بود حداقل از من که خیلی خوشگل‌تر و جذاب‌تر بود.

همه جذبش می‌شدن واقعا گیرایی خاصی داشت. حتی بعید نیست سامان هم جذبش شده باشه! بالاخره کمتر کسی می‌تونست از کنار ساشا بی‌تفاوت رد بشه.

هر لحظه که چشمم بهشون می‌خورد چشم غره‌ای نثار ساشا می‌کردم خیلی دختر نچسبی بود. پشتش به من بود و رو به سامان نشسته بود و داشت با هیجان و عشوه براش چیزی تعریف می‌کرد.

ساشا چشم‌های درشت مشکی با مژه‌های پر و بلند با ابرو‌های کمند و پر مشکی‌ رنگی داشت، قد بلندی داشت که حسابی اون رو زیباتر جلوه میداد.

هیکل لاغری داشت مثل خودم.

از نظر قد هم باید بگم به درازی ایشون نمی‌رسیدم، همیشه عادت داشت آرایش می‌کرد برعکس من. رژ قرمز پر رنگ روی لبای گوشتی‌اش خودنمایی می‌کرد.

من نهایت آرایشم رژ قهوه‌ای بود و تمام.

لباس ماکسی مشکی رنگی که پوشیده بود با رنگ چشم و ابروش و موهاش ست شده بود و حسابی جلب توجه می‌کرد، برام عجیب بود که چرا سامان به ساشا دربارهٔ حرفهٔ مدلینگ چیزی نگفته؛ شاید هم گفته و من خبر ندارم! چون ساشا عاشق جلب توجه بود و زیباییش رو هم داشت می‌تونست خیلی زود تو این عرصه به جاهای بالایی برسه از من که بهتر بود.

خسته شده بودم از اینکه همش داشتم اون دختره‌ی اِکبیری رو با خودم مقایسه می‌کردم، با این کار هیچی جز حسرت نصیبم نمیشد، برام مهم نیست هرکی که می‌خواد باشه من خودم رو دوست داشتم‌،٬ کلافه از روی مبل بلند شدم و با حرص رفتم سمت اتاق سامان چون مانتو و روسری‌ام اونجا بود.

تصمیم گرفته بودم لباس بپوشم و برم توی خیابون کمی قدم بزنم بهتر از نشستن اینجا و دیدن اداهای مسخرهٔ سامان و ساشا بود.

همونطور که داشتم زیر لب غر می‌زدم و لباس می‌پوشیدم گفتم:

- معلوم نیست با اون قد صدوهشتادش چطوری از چهارچوب در رد میشه دختره‌ی عقب افتاده‌ی دراز...

- کی رو میگی دلربا؟

با تعجب برگشتم و به سامان خیره شدم، این داشت به حرف‌هام گوش می‌داد؟ همین رو کم داشتم، لبخند مصنوعی تحویلش دادم و یادم افتاد که باید به خاطر در نزدن برای ورودش موأخذه‌اش کنم.

- هی تو نمیگی من اینجا یک وقت لباس تنم نباشه! خجالت نمی‌کشی بدون اجازه میای تو؟

خنده‌ی جذابی گوشه‌ی لبش شکل گرفت و همونطور که دستگیرهٔ در، دستش بود در رو بست و بدون روشن کردن چراغ اتاق تکیه داد به در. نور محوی از پنجره می‌اومد و منم نیازی ندیدم موقع ورودم به اتاق چراغ رو روشن کنم.

- چه بهتر کاش نداشتی ولی حالا که داری!

- چی میگی؟

نفس عمیقی کشید و با لبخند محوی گفت:

- هیچی.

شوکه شدم از حرفش شاید باید خجالت می‌کشیدم ولی پر رو‌ تر از این حرف‌ها بودم.

- خیلی پر رویی سامان برو بیرون ببینم.

- کجا برم؟ اینجا اتاق منه معلومه که حق دارم بدون اجازه واردش شم.

- ولی فعلا که من تو اتاقتم پس برو بیرون.

خنده‌ی شیطنت آمیزی کرد و گفت:

- می‌خواستی بری یه اتاق دیگه، لباس‌هات رو بذاری! مشکل توئه که اومدی اینجا پس حرف نباشه.

حرصم گرفته بود و دلم می‌خواست یه بلایی سرش بیارم، مانتوی زرشکی رنگم رو که هنوز نپوشیده بودم محکم به سمتش پرت کردم ولی قبل از برخورد بهش رو هوا مهارش کرد و نزدیک صورتش برد.

- هوم... همون عطر همیشگیته، هنوزم دوستش دارم.»

سه قدمی که بینمون بود رو با شتاب طی کردم و نزدیک صورتش وایستادم.

- سامان امشب چت شده؟ تو که با ساشا گرم گرفته بودی؟ پس چی میگی اینجا؟

خودم هم متعجب شدم از حرف‌هایی که زدم. من داشتم حسادت می‌کردم؟ خب حق داشتم من با سامان صمیمی بودم، با شنیدن این حرفم با تعجب نگاهم کرد.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۸

#پارت_هشت

#دلفریبانه

 

آهسته دستم رو گرفت تو دستش و آورد پایین.

- دلت می‌خواد من رو بزنی حرصت خالی شه؟

- آره اگه لازم باشه.

- پس بزن.

می‌خواست کفریم کنه چون خودش هم میدونست واقعا نمی‌تونم بزنمش دلم نمی‌اومد برای همین داشت دور برمی‌داشت.

- حسودیت شده؟

- نه چه حسودی‌ای به کی؟ به تو و ساشا؟ چرا اون وقت؟ تو آزادی با هرکی که می‌خوای باشی‌.

خنده‌ای کرد و چند بار نفس عمیق کشید. داشت عطرم رو تو ریه‌هاش پر می‌کرد همیشه همین عطر رو استفاده می‌کردم اسمش جورجیو آرمانی سی بود می‌دونستم سامان عاشقشه‌.

- فکر می‌کنی از ساشا خوشم میاد؟

- چرا که نه؟ هم خوشگله هم جذاب هم باکلاس و پولدار‌!

- چرت و پرت نگو! هر خری که می‌خواد باشه به چشم من اصلا زیبایی نداره بعدش هم داشتیم باهم راجع به رشته‌ی دانشگاهش حرف می‌زدیم تازه وارد حقوق شده یه ذره گیج شده که ادامه بده یا نه می‌گفت شاید تغییر رشته بدم و برم رشتهٔ زبان انگلیسی.

- پس اون همه ذوق و شوق و عشوه اومدن با دست‌هاش و خنده‌هاش برای این بوده لابد!

خندید و گفت:

- واقعا همین بود فقط می‌شناسیش که کلا مدلشه اینطوری حرف میزنه باور نمیکنی؟

- چرا باور نکنم مسئله اینه که اصلا برام مهم نیست این موضوع حالا هرچی که بوده چرا توضیح میدی؟

پوزخندی زد و گفت:

- چون می‌دونم اصلا برات مهم نیست دارم بهت توضیح میدم!

خنده‌ی گوشه‌ی لبی کردم و رفتم سمت پنجرهٔ اتاق٬ صداش از پشت سرم اومد که گفت:

- به چشم من فقط یک نفر خوشگل و جذاب و همینطور باکلاس و پولداره.

همونطور که پشتم بهش بود خنده‌ای کردم و گفتم:

- اون وقت اون خانم بیچاره کی هستن که گیر همچین مردی افتادن؟ دوست دختر جدیدته؟ چرا زودتر بهم نگفتی!

خنده‌ای کرد و گفت:

- آخه خودش هم هنوز خبر نداره!

- یعنی هنوز بهش نگفتی دوستش داری؟

- نه متاسفانه هنوز اونقدر جسور نشدم.

همونجا به دیوار پنجره تکیه دادم و برگشتم سمتش و گفتم:

- نکنه دوستت نداره که بهش نمیگی؟

با این حرف اخمی کرد و برق نگاهش رفت.

- هنوز نمی‌دونم!

شوکه شده بودم یعنی اینقدر دوستش داشت که ناراحت شد؟ اولین بار بود می‌دیدم سامان به یک نفر اینقدر علاقه داره‌! شاید هم منظورش من بودم و خودم خبر نداشتم٬ هر چی که بود می‌ترسیدم سامان بره و نتونه باهام وقت بگذرونه چون درسته که بهش حسی نداشتم ولی اون مثل برادرم بود و تنها کسی بود که حس می‌کردم واقعا بهم اهمیت میده و قلبا دوستم داره اون وقت اگه می‌رفت من تنها می‌موندم٬ من ترس این رو داشتم که دوباره رامتین رو از دست بدم٬ بعد از سامان کسی نمی‌تونست برام مثل رامتین باشه٬ حتی خود سامان هم واقعا جای خالی رامتین رو پر نکرد فقط وجودش باعث میشه زودتر فراموشش کنم٬ به سمتش قدم برداشتم و بهش رسیدم و رو به روش وایستادم٬ خنده‌ی غمگینی کردم و مشتم و آروم کوبیدم به سینه‌اش.

- سامان غم باد نگیر پسر آخه مگه میشه کسی از تو خوشش نیاد؟

نفس عمیقی کشید و برق شادی دوباره توی چشم‌های قهوه‌ای رنگش موج زد.

اَبرو‌هام رو بالا انداختم و مانتوم رو از دستش کشیدم.

- جدی میگم سامان٬ کمتر کسی رو دیدم که جذبت نشه.

- خودت چی؟

برگشته بودم رو به دیوار که مانتوم رو بپوشم٬ پشتم بهش بود و داشتم دکمه‌های مانتوم رو می‌بستم٬ دستم از حرکت ایستاد چون مطمئن بودم بین ما چیزی نیست حداقل از طرف من٬ رو کردم سمتش و بهش گفتم:

- خودم که خیلی وقته جذبت شدم آقاهه٬ مگه نمی‌بینی؟ مگه میشه آدم پسر عمه‌‌شو دوست نداشته باشه؟ اونم تو که هیچ وقت برام کم نذاشتی و هر لحظه جای رامتین رو برام پر کردی...

باز هم با یادآوری رامتین حس خفگی بهم دست داد٬ ضربان قلبم کند شد٬ نفهمیدم کی اشک‌هام سرازیر شدن!

این اشک‌ها راحت راه خودشون رو پیدا نمی‌کردن مگر با یاد رامتین.

با حس اینکه در آغوشی فرو رفتم سرم رو بلند کردم و دستام رو دور بدن سامان حلقه کردم.

زیر لب گفتم:

- دلم خیلی براش تنگ شده سامان!

- گریه نکن عزیزم من همیشه پیشتم و هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم.

اشکام رو پاک کردم و به شوخی بهش گفتم:

- پس ازدواج چی؟ مگه نمی‌خوای ازدواج کنی؟ مگه عاشق یکی نشدی؟

- فعلا بیخیال ازدواج شو بابا تا وقتی تو به من احتیاج داری جایی نمیرم. کجا برم مثلا؟ حتی اگه ازدواج هم کنم باز هم کنارتم٬ این رو هرگز فراموش نکن حالا دستم رو بگیر میخوام از در آشپزخونه ببرمت بیرون تا کسی نبینتمون دلم نمی‌خواد اینجوری ببیننت گریه که می‌کنی رد اشک‌هات روی صورتت می‌مونه! پس نذار کسی بفهمه که گریه کردن بلدی‌.

شالم رو سرم کردم و نگاهش کردم٬ دستم رو با خودش کشید و من رو از اتاق بیرون برد.

- همین اخلاقته که منو تا الان سرپا نگه داشته.

- میدونم.

- بچه پرو.

- مثل خودتم.

راست می‌گفت مثل خودم پرو بود٬ بهترین پایه برای انجام هرکاری سامان بود.

- صبر کن اینجا ببینم کسی تو آشپزخونه هست یا نه!

- باشه.

بعد از اینکه سرک کشید با دستش اشاره کرد که برم سمتش.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۹

#پارت_نه

#دلفریبانه

 

- وای سامان گوشیم تو جا موند‌.

همونطور که دست‌هاش رو تو جیب‌های شلوارش می‌برد گفت:

- مهم نیست زود برمی‌گردیم٬ دستات رو بیار جلو.

متعجب نگاهش کردم می‌خواست چیکار کنه؟ دست راستم و سفت توی دست چپش قفل کرد.

- چه یخی؟

- من همیشه یخم.

- این یخی با همیشه فرق میکنه٬ فشارت افتاده.

از جیبش یه دونه کاکائو با روکش آلومینیوم در آورد و بازش کرد و به سمتم گرفت.

- بخور تا دوباره برگشتیم خونه بهت شربت بدم٬ نمیخوام بیفتی غش کنی بمونی رو دستمون.

بعدش خنده‌ٔ زیرزیرکی کرد و چشمکی بهم زد.

- خیال کردی٬ هرکی رو دست تو بمونه من نمی‌مونم همه سرو دست میشکنن برام.

بعدش شکلات رو از دستش گرفتم و ازش جلو زدم٬ از پشت با صدای بلندتری گفت:

- همه غلط کردن.

خندم گرفت از این همه لجاجت و حسادتش.

***

- سامان؟

- جانم؟

حرف توی گلوم موند٬ بغض اجازهٔ خروج کلمات رو از دهنم نمی‌داد با مِن مِن گفتم:

- بریم بهشت آجودانیه؟

نفسم رو محکم به بیرون دادم٬ قلبم شدید درد می‌کرد‌ نگاه غم انگیزش رو بهم دوخت اخمی کرد و گفت:

- اگه این کار آرومت می‌کنه باشه الآن میریم داخل من سوییچ ماشین رو برمی‌دارم تو هم برو گوشیت رو بردار لازم هم نیست به کسی توضیح بدی خودم حلش می‌کنم٬ باشه؟

سرم رو برای تایید حرف‌هاش تکون دادم و با هم برگشتیم داخل.

عمه با عجله اومد سمتم و گفت:

- کجا بودید عزیزم؟ یه ساعته دارم صداتون می‌کنم.

لبخند کم جونی بهش زدم و گفتم:

- عمه خیلی ممنون رفتم با سامان هوا بخورم.

سامان گفت:

- مامان!

هردو برگشتیم سمت سامان.

با دست به من اشاره کرد که یعنی برم و حاضر شم٬ بعدش اومد سمت ما تا با مامانش حرف بزنه.

سرم رو آوردم پایین و راه افتادم سمت پله٬ وقتی دستم به میله‌های آهنی سرد و یخ راه پله خونهٔ عمه‌ام خورد موهای تنم سیخ شد٬ سرمای داخل میله‌ها به تنم تزریق شد یک آن لرز به تمام اندامم نشست٬ اخمی کردم و دست‌هام رو دور بازوهام گرفتم و راه اتاق سامان رو طی کردم٬ گوشیم رو تختش بود.

وقتی خواستم گوشی رو از رو تخت خواب بردارم چیزی توجهم رو جلب کرد که از زیر بالشت سامان زده بود بیرون. دست بردم و از زیر بالشت درش آوردم.

اینکه عکس منه...

عجب٬ سامان دیوونه شده مثل اینکه.

صدای پاهای کسی رو شنیدم هول شدم و عکس رو پشتم انداختم، ضربان قلبم تند شده بود سریع گوشی رو از رو تخت قاپیدم و با سرعت رفتم سمت در که با یک چیز سفتی برخورد کردم.

- آخ بینی‌ام.

- آهای خانم کوچولو از چی فراری می‌کردی؟ بینی‌ات رو ببینم؟

خنده‌ی مصنوعی کردم و گفتم:

- چیزی نشد خوبم راستش میگم چیزه سامان خواستم زود بیام پیشت که دیر نشه می‌خوایم برگردیم شام بخوریم.

- خیلی خب باشه ماشین رو روشن کردم بیا بریم.

- اهان چیزه سامان تو برو من همین الآن میام.

با تعجب نگاهم کرد و چونه‌اش رو بالا انداخت و گفت:

- زود بیای‌ها!

لبخندی زدم و گفتم:

- باشه.

بعدش با سرعتی که از خودم سراغ نداشتم به پشتم جهش برداشتم و به دنبال عکس گشتم.

پیداش کردم و همونطوری گذاشتمش زیر بالشت٬ خاک فرضی روی دست‌هام رو تکوندم و به سمت ماشین سامان رفتم.

***

کل مسیر تو فکر بودم فکر رامتین مثل خوره‌ای داشت تمام وجودم رو می‌خورد و تمومم می‌کرد.

نیاز داشتم بهش٬ دلتنگش بودم، دلتنگ دست‌هاش، نوازش هاش٬ بوی تنش٬ قبلا میتونستم تو آغوشم بگیرمش ولی حالا باید برم قبرستون آجودانیه و سنگ قبرش رو بغل کنم.

قطرات اشک پشت سر هم روی گونه‌های بی روحم می‌رقصیدن٬ به کف دست‌هام نگاه کردم٬ بی رنگ و روح‌تر از همیشه٬ به صورتم از آینه بغل ماشین خیره شدم‌ رنگم پریده بود مضطرب بودم.

سامان سکوت کرده بود و اون هم مثل من توی فکر غوطه ور بود عادت داشت وقتی عصبی و تو فکر بود دستش رو بالای لبش بذاره.

اونقدر ساکت بود که فکر کردم حواسش به من نیست. خوشحال بودم که سامان و دلسوزی‌هاش رو برای خودم داشتم بهش احتیاج داشتم٬ سامان بی‌منت و عاشقانه من رو تیمار می‌کرد؛ با ترمز ماشین از دنیای افکار بی سر و ته‌ام بیرون اومدم و به سامان که انگار خیلی وقته بهم خیره شده نگاه کردم.

- رسیدیم.

- ببخشید حواسم نبود.

- پس چرا دوباره گریه کردی؟ کاش می‌تونستم کاری کنم که این همه به خاطرش گریه نکنی.

پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد٬ پیاده شدم و گفتم:

- به نظر خودت چرا؟

طبق عادت همیشگی‌اش دست‌هاش رو داخل جیب‌هاش فرو کرد و شونه‌هاش رو بالا انداخت و حالتی به لب‌هاش داد و گفت:

- نمیدونم شاید عاشقم شدی برای اونه.

خندهٔ بی صدایی کردم و چشم غره‌ای بهش رفتم و با بغضی که هنوز ته گلوم گیر کرده بود گفتم:

- بریم‌.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_۱۰

#پارت_ده

#دلفریبانه 

 

دلم می‌خواست تنها باشم٬ تک تک سلول‌هام رو غم و اندوه گرفته بود.

هر قدمی که به سمت قبرش بر می‌داشتم تپش قلبم بیشتر میشد.

جای سرسبزی هست و دار و درخت زیاد داره٬ انگار وسط پارک آجودانیه این قبرستون قدیمی جا خوش کرده.

هرچی سعی می‌کردم ذهنم رو از فکر رامتین منحرف کنم نمیشد.

چرا رفتی رامتین؟ چطور تونستی ترکم کنی؟

رسیدم٬ قبرش زیر انبوهی از خاک بود.

اسمش کمرنگ شده بود٬ رامتین نایابی.

بعد ازگفتن اسمش روی زانوهام افتادم و دست‌هام زو سپر کردم تا بالا تنه‌ی سنگین شده‌ام از غم به خاک نیفته‌.

بالای قبرش رو خوندم:

- پسر و برادر فداکار

رامتین چرا خواهرت رو با خودت نبردی؟ بهترین برادر دنیا از نظر من رامتین بود٬ درسته خیلی همدیگه رو اذیت می‌کردیم ولی هیچ وقت طاقت دوری هم رو نداشتیم.

بعد رامتین دلربا دیگه دلربای سابق نشد.

دیگه صداش توی‌ خونه نمی‌پیچید٬ خنده ی تلخی کردم٬ بعد رامتین تنها‌ی تنها شدم٬ چطور مرگ برادرم رو می‌پذیرفتم؟ ای کاش وابسته‌ات نمیشدم٬ رامتین دارم در نبودت میسوزم؛ نمیدونم چقدر گذشته احتمالا ده دقیقه‌ای هست اینجام تازه سرم رو بلند کردم و با چشمام دنبال سامان گشتم.

به کل اون رو فراموش کرده بودم.

مثل اینکه خودش فهمیده بود به تنهایی نیاز دارم.

قبل از اینکه بخوام بلند بشم از پشت دستی دور کمرم حلقه شد و دست دیگه‌ای دور بازوم چفت شد.

نگاهی به دست‌هاش کردم و از روی انگشتر فیرزهٔ نیشابوری خوش رنگش که توی دست راستش بود شناختمش.

لبخندی زدم و اجازه دادم کمکم کنه تا بلند شم.

به محض بلند شدن خودم رو توی آغوشش قایم کردم و یک دل سیر گریه کردم.

هیچی نمی‌گفت و فقط به آرومی پشتم رو نوازش می‌کرد٬ زیر لب زمزمه کردم.

- دو سال شد...

- هیس...دیگه بسه دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این خودت رو آزار بدی٬ همین هم زیادت بود چون دیدم خیلی بیقراری آوردمت حالا بیا اینجا روی این صندلی بشین تا من قبر رو بشورم.

بدون هیچ حرفی نشستم٬ ایستادن روی پاهام سخت ترین کار ممکن بود.

خاک روی لباس‌هام رو تکوند و بطری آب رو روی قبر خالی کرد و دست کشید زیر لب فاتحه‌ای زمزمه کرد و چند بار با بند دوم انگشت سبابه‌اش به سنگ قبر ضربه زد.

- فردا یه نفر رو میارم ترتیب بازنویسی نوشته‌های روی سنگ رو بده.

وقتایی که با سامان بودم کمتر نبودِ رامتین رو حس می‌کردم٬ سری تکون دادم زیر لب طوری‌ که خودم نشنیدم تشکرکردم.

خم شدم و با چشم‌های مه آلودم دستی به روی سنگ قبرش کشیدم و گفتم:

- رامتین برادر به خاک سپرده شده‌ام خداحافظت...

***

- کسی هست؟

هیچ صدایی نمی‌اومد شک کردم که اصلا اینجا کسی حضور داشته باشه٬ از تاریکی مطلق اینجا ترس عجیبی وجودم رو در بر گرفته بود٬ حس می‌کردم کسی غیر از من در اونجا حضور داره ولی نمی‌دیدمش٬ شاید چون تاریک بود٬ از راه رفتن خسته شدم و همون جا وایستادم ترسم لحظه به لحظه بیشتر میشد پشتم گرمایی سوزنده حس کردم٬ برگشتم و دیدم کورسوی نوری از بیرون داره به من میتابه که مقدارش زیاد نیست٬ خوشحال شدم از دیدن نور و سعی کردم در امتدادش راه برم٬ اما متاسفانه هیچ راهی نبود؛ نور از بالا و فقط یک قسمت بود که به اونجا تابیده میشد.

هرچی جام رو عوض می‌کردم نور رو از دست می‌دادم و باهاش فاصله می‌گرفتم٬ گویی داخل یک غار عمیق فرو رفته‌ام.

کلافه در پهنهٔ نور که روی سنگ زیر پاهام میتابید نشستم و دستام رو دور بازوهام حلقه کردم٬ صدای آشنایی به گوشم می‌خورد صدایی که اسمم رو به زبون میاورد ولی صاحب صدا دیده نمیشد و این ترس من رو دوچندان می‌کرد٬ اینجا چه خبره؟

داد زدم:

- تو کی هستی؟ من اینجا چی‌ کار می‌کنم؟ کمکم کن برم بیرون.

آهسته صدایی دم گوشم زمزمه‌وار گفت:

- افسون.

با شنیدن این صدا دم گوشم، موهای تنم سیخ شد و از ترس داشتم سکته می‌کردم. حس کردم بعد از شنیدن اون اسم چیزی به سرعت از کنارم عبور کرد ولی من ندیدمش، فکر اینکه چیزی از پشت بهم نزدیک شده و دم گوشم زمزمه کرده داشت روانیم می‌کرد.

بعدش هر چی صدا زدم جوابی نشنیدم، فقط فریادهای ممتد و بلند من بود که کمک می‌خواستم ولی فقط صدای خودم بود که بازتاب میشد و هیچ جوابی غیر از خودم داده نمیشد.

 

#به_قلم_دریااکبری

ویرایش شده توسط darya_akbary
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۱۱

#پارت_یازده

#دلفریبانه

 

لب‌هام حرکت می‌کردن تا چیزی ازشون خارج شه ولی از شدت ترس و شوک چیزی که می‌دیدم کلمات بی‌صدا و صداهای محوی از درون گلوم خارج میشد.

- اَ...اَ...

دست و پام به شدت می‌لرزید، تپش قلبم به شدت بالا رفته بود و نفس‌هام به شمار افتاده بودن. خیلی می‌ترسیدم هاله‌های سیاه رنگی از جلوی چشم‌هام به سرعت نور رد می‌شدند و بعدش محو می‌شدند نمی‌فهمیدم چی هستن آدم هستن یا حیوون فرقشون رو نمی‌تونستم درست تشخیص بدم. صدای خنده‌هاشون لرزه به اندامم می‌نداخت.

به سرعت می‌دویدند و جیغ می‌کشیدند انگار شاد بودن یا دارن با هم بازی می‌کنند.

با اینکه می‌ترسیدم ولی کنجکاو و سمج‌تر از این حرف‌ها بودم، بیشتر دقت کردم بهشون و متوجه شدم که انسان هستن.

به یکیشون زل زده بودم و با چشمم دنبالش می‌کردم ولی توی یک لحظه ایستاد و سمتم برگشت و با نگاه ترسناکش غافلگیرم کرد، با اینکه ازم فاصله داشت ولی همون لحظه جلوی صورتم ظاهر شد و بهم چشم دوخت و دستش رو آورد بالا و به پشت سرم با انگشت سبابه‌اش اشاره کرد.

جیغ بلندی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. فورا پاهام رو به سمت عقب برداشتم و شروع به دویدن کردم.

حین دویدن برگشتم و نگاهش کردم، دیدم هنوز دستش رو به سمتی که دارم می‌دوم نگه داشته، برگشتم و رو به روم رو نگاه کردم و گشتم دنبال چیزی که سعی داشت نشونم بده؛ سمت چپم شبیه یه دره و پرتگاه بود و اون زن دقیقا داشت به همونجا اشاره می‌کرد، حیرون متوقف شدم و آب دهنم رو قورت دادم و تغییر مسیر دادم و با ترس رفتم سمت دره، رو لبهٔ پرتگاه وایستادم و خم شدم و با احتیاط پایین رو نگاه کردم، با دیدن صحنهٔ رو به روم چشم‌هام داشت از حدقه می‌زد بیرون، با لکنت زبون و حیرت زده گفتم:

- این...اینا...که...ما...مامان...و...مامان و بابام هستن.

با دیدنشون قلبم فرو ریخت، اون پایین چیکار می‌کردن؟ چرا بدنشون غرق خونه؟ روی زمین بی‌حرکت افتاده بودن.

***

خواب آلود چشم‌هام رو مالیدم و خمیازه کنان و کشون کشون از تخت خواب راحتم دل کندم و سمت تلفن پاتند کردم، چرا حس می‌کنم خیلی خواب بد و آزار دهنده دیدم ولی چرا ازش چیزی یادم نمیاد؟ حس می‌کنم حالم تو خواب خیلی بد بود ولی پس چرا هیچی یادم نمیاد؟ لعنتی.

انگار هیچ کس حاضر نبود جواب این بی‌صاحاب مونده رو بده و صداش فقط داشت روی مخم راه می‌رفت.

دندون‌هام رو روی هم سابیدم و با حرص جواب دادم.

- بله؟

همونطور که تلفن رو توی دستم فشار میدادم بلندتر گفتم:

- نمی‌خوای حرف بزنی؟ با تو هستم‌ها...

- باشه باشه عصبی نشو!

متعجب چشم‌هام رو باز کردم، آب دهنم رو به زور قورت دادم، نفسم توی سینه‌ام حبس شده بود و دست‌هام شروع کردن به لرزیدن.

اینکه صدای...صدا دقیقا همون صدا بود...صدایی که دو سال بود آرزو داشتم فقط یک بار دیگه بشنوم!

- ر...ر...رام...رامتی...رامتین؟

 

#به_قلم_دریااکبری

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۱۲

#پارت_دوازده

#دلفریبانه 

 

تلفن رو بلند کردم و گرفتم جلو چشم‌هام، لب‌هام رو جمع کردم و تلفن رو محکم کوبوندمش به پیشونیم.

- آخ...آخ...لعنت بهت، دختره‌ی منگل، روانی شدم رفته رامتین که مرده چطوری زنگ بزنه؟ این توهم‌ها تو خواب و بیداری دست از سرم برنمی‌دارن! اونجا خط تلفن کشیدن؟ از فکر خودم خنده‌ام گرفت و دست‌هام رو رو به سقف سفید پذیرایی گرفتم و گفتم:

- خدایا من رو شفا بده، ببخشید که با رامتین که الآن اومده پیشت شوخی کردم منظوری نداشتم.

زیر لب ادامه دادم و گفتم:

- رامتین کجایی بیای ببینی پاک عقلم رو از دست دادم. اون از اون خواب‌های لعنتی و چرت و پرت اینم از تلفن که حتی شماره روش نیفتاده و صدای تو توش شنیده میشه. همش توهمی بیش نیستن اینقدر که خواب‌های بد دیدم پیش خودم گفتم لابد الآن هم دارم خواب می‌بینم؛ بی‌دریغ شروع کردم به نفرین کردن وضعیتم.

لعنتی لعنت بهت باز این توهم‌ها دامن‌گیرم شده بودن دیگه داشتن اعصابم رو بهم می‌ریختن.

از طرفی هم من صبح‌ها مثل سگ پاچه میگرفتم، همونطور که کف پاهای برهنه‌ام رو روی پارکت شیری رنگ خونه می‌کوبیدم داد زدم و گفتم:

- مامان؟ کجایی؟

هیچ صدایی نیومد، این نشون از این بود که هیچ‌کس خونه نیست و من تنهام. نگاهی به ساعت دیواری انداختم ولی چشم‌هام از این فاصله تار می‌دید.

عجیبه اولین باره دارم تار می‌بینم نکنه چشم‌هام ضعیف شدن؟

چشم‌هام رو مالیدم، ولی بی‌اثر بود مثل اینکه شیشه‌ی ساعت بخار کرده بود و نمیشد عقربه‌هاش رو درست دید.

با تعجب به سمت ساعت قدم برداشتم ولی در حین راه با برخورد انگشت کوچیکهٔ پای چپم با میز عسلیِ کنارِ مبل، دادم به هوا رفت.

- آخ لعنت بهت. امروز مثل اینکه تا نمیرم این بلاها و توهم‌ها دست از سرم برنمی‌دارن.

فحشی نثار میز کردم و ادامهٔ راهم رو طی کردم، روی نوک پنجه‌ی پاهام وایستادم و ساعت رو از روی دیوار برداشتم.

پیراهنم رو روی شیشه‌اش کشیدم ولی تاریش نرفت.

چشم‌هام رو ریز کردم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم.

کلافه نشستم رو مبل و تقلا کنان به جون شیشه‌ی ساعت افتادم تا درش بیارم. بعد از تلاش و زور زدن فراوون بالاخره شیشه دراومد، به پشت شیشه نگاهی انداختم.

خب حالا سوال اینه که چرا ساعت باید از داخل بخار کنه؟

خودم از سوال خودم تعجب کردم و سرم رو بالا آوردم و به رو به روم خیره شدم. هرچی دست کشیدم به ساعت و پاکش کردم نفهمیدم چرا باید از داخل عرق کرده باشه، مگه هوا رطوبت داره؟ خیلی عجیبه، خدایا دارم دیوونه میشم، نکنه باز دارم خواب می‌بینم؟ خدا کنه که باشم! سیلی محکمی به گونهٔ راستم زدم و دردم گرفت، متاسفانه فهمیدم که بیدارم.

دیگه توان فکر کردن به این چرندیات رو نداشتم. بیخیال شیشه‌ی ساعت شدم و برگشتم و به عقربه‌هاش خیره شدم.

ساعت پنج صبح رو نشون میداد.

ای وای امروز باید می‌رفتم مدرسه برای اطلاع بیشتر از سال آینده و درس‌هاش جلسه گذاشته بودن که باید ساعت هفت اونجا می‌بودم.

 

#به_قلم_دریااکبری

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۱۳

#پارت_سیزده

#دلفریبانه 

 

هر وقت که چشم‌هام رو می‌بستم تا بخوابم دوباره اون خواب‌های لعنتی جلوی چشم‌هام تداعی می‌شدن.

یعنی این توهم‌هایی که من می‌بینم، حتی قرص اِکس هم به تنهایی نمی‌تونه همچین چیزهایی ایجاد کنه. خب یعنی چی؟ چه معنی‌ای دارن این خواب‌ها؟

بلند شدم که برم هدفونم رو بردارم. مغزم دیگه کشش نداشت باید یه جوری خودم رو آروم می‌کردم. همیشه آهنگ مسکن دردهام بود، سریع هدفونم رو برداشتم و گذاشتم رو گوشم. دکمهٔ پخش رو فشردم و صدای خواننده توی گوشم پیچید.

تو آینه به خودم نگاه کردم، رنگم پریده بود؛ صورت گندمیم هم مثل گچ، سفید شده بود هنوز هم دست‌هام می‌لرزیدن. بعد از مسواک زدن و شستن دست و صورتم رفتم جلوی آینه نشستم و کرم پودرم رو برداشتم و به صورتم زدم تا حداقل کمی از اون سیاهی زیر چشمام در اثر بد خوابی و رنگ مثل گچ صورتم کم بشه. چند لحظه خودم رو توی آینه برانداز کردم و دیدم اگه بازم بمالم خیلی ضایع میشه برای همین بی‌خیالش شدم.

پوست لبم رو تکه‌تکه کرده بودم از بس که جویده بودمش. پیش خودم گفتم درمانش فقط برق لبه، در بالم لبم رو برداشتم و نزدیک آینه شدم همین که رو لبم گذاشتم تا روی لبم بکشم از آینه دیدم دستگیره در پشت سرم داره تکون میخوره.

متعجب به دستگیره در خیره شدم.

داشتم از ترس سکته می‌کردم، سریع برگشتم سمت در، چشم از دستگیره که در حال باز شدن بود برنمی‌داشتم. همهٔ اینا توی چند ثانیه اتفاق افتاد یک دفعه توی چهارچوب در نیلا رو دیدم.

 از سر آسودگی یه نفس عمیق کشیدم، هوف خیالم راحت شد.

- اَه تو اون روحت نیلا! بلد نیستی در بزنی؟ قبض روح شدم عوضی.

- ای بابا اول صبحی جلسه داریم اون وقت داری آرایش می‌کنی؟ می‌خوای بشین برات یه بندم بندازم؟

خندیدم و گفتم:

- نکبتِ چلمن، فرهنگ در زدن نداری من رو ترسوندی. داشتم شک می‌کردم که خودم رو خیس کردم یا نه!

خندید و گفت:

- چته اول صبحی رنگ نداشتت پریده؟

- اِ...اِ...خیلی معلومه؟

- نه، من چون دقت کردم فهمیدم.

نیلا دوستم بود خیلی با هم صمیمی بودیم. اصولا صبح‌ها می‌اومد خونمون تا با هم بریم مدرسه. کلید خونه رو هم بهش داده بودم برای روز مبادا که مشخص شد امروز به کارش اومده. نیلا مواقعی که نزدیک امتحانات میشد نمی‌اومد برای همین تعجب کردم که امروز برای یک جلسه‌ی دو ساعته اومده.

- چه عجب اینورا اومدی؟ امروز راه گم کردی؟

- نه عشقم رو گم کرده بودم اومدم دنبالش باهم بریم خبر از برگه‌های امتحانی بگیریم ببینم رنگ آمیزیمون چطور بوده!

هر دو زدیم زیر خنده و گفتم:

- اگه گفتی چه رنگی؟

همزمان با هم گفتیم:

- شکلاتی!

خیلی سریع لباس تنم کردم و رفتیم سر میز آشپزخونه نشستیم تا بساط صبحونه رو حاضر کنیم.

- مامانت اینا نیستن؟

- نه مثل اینکه صبح زود رفتن چون من ساعت پنج صبح بیدار شدم هیچ‌‌کس نبود احتمالا رفتن کوه. نامردا من رو نبردن!

نیلا خنده کنان گفت:

- بهتر بعد جلسه با هم بریم خوش گذرونی.

 

خندیدم و گفتم:

- آی آی کلک چی تو مخته؟

- هیچی بابا گفتم فقط بریم بیرون بگردیم نمونیم تو خونه بپوسیم تا ببرنمون تو موزه جزء آثار باستانی.

بلند خندیدم و چایی رو توی فنجون‌های آبیِ خوش رنگ و لعاب ریختم.

 

#به_قلم_دریااکبری

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۱۴

#پارت_چهارده     

#دلفریبانه

   

از مدرسه که بیرون اومدم، نیلا هنوز کنار آقای خانقاهی ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد، کلافه به نیلا نگاه کردم که داشت می‌اومد سمتم.

- اومدی! مزرعه زیر پام سبز شد نیلا.

- وای ببخشید این آقای خانقاهی (بابای مدرسه) ول نمی‌کرد که، داشتم دربارهٔ امتحانا ازش سوال میکردم.

- خب؟

- خب که خب؟

- خب نتیجه‌اش چی شد؟ اون مگه خبر داره ما چند شدیم؟

- هیچی بابا، گفتم شاید بتونم ازش بخوام کارنامه‌ی مارو زودتر نشونمون بده. آخر سر گفت فقط روز کارنامه‌ها بیاید.

- مسخره! خب معلومه که همچین کاری نمیکنه، اون باید مراقب مدرسه باشه نه که بدتر ازش دزدی کنه.

- آره راست میگی، حالا ولش بیا بریم یه ذره پاساژ گردی.

 

خندیدم و نگاهش کردم، دستش رو حلقه کرد دور بازوم و راهی پاساژ شدیم.

همونطور که قدم می‌زدیم، مغازه‌ها رو نگاه می‌کردیم.

- می‌خوای چیزی بخری دلربا؟

- نه فکر نکنم، چیز خاصی لازم داشته باشم.

- من که میگم بیا بریم دو جفت کفش ست بخریم با هم بپوشیم! پایه‌ای؟

خندیدم و گفتم:

- آره حالا که فکرش رو می‌کنم اتفاقا یه کتونی جدید لازم بود بخرم.

- دلربا اینو ببین! اون کتونی جردن سفید صورتیه خیلی خوشگله نه؟

نگاهی به دستش کردم و تو ویترین دنبال کتونی‌ای که گفت گشتم.

- آهان آره دیدمش، خیلی خوشگله؛ خوبه اتفاقا می‌تونیم جردن بگیریم!

- بریم پرو کنیم پس.

- بریم‌.

وقتی کتونی‌ها رو پرو کردیم نیلا گفت:

- دلربا؟

- جان؟

خندید و گفت:

- درد بگیری چرا همیشه همه چی به تو بیشتر میاد؟

یه دونه زدم تو سرش و گفتم:

- مسخره، به تو هم میاد اینجوری فکر نکن.

***

بعد از خرید رو کردم به نیلا و گفتم:

- بریم دلخسته؟

- مگه الان بازه؟

- آره بابا ساعت رو نگاه، دوازده شده!

چشمکی زد و سرش رو به نشونه‌ی موافقت تکون داد. همیشه عاشق اون کافهٔ نقلی و کوچیک بودم. جای دنج و رمانتیکی بود، یکدفعه به این فکر کردم که اگه یه روزی عاشق شدم با عشقم به این کافه بیام. از فکر مسخره‌ام خنده‌ام گرفت، زیر لب با خودم زمزمه کردم؛ من و عشق؟ اصلا امکان نداره.

سرم رو از افکارم خالی کردم و از فضای خیالی کافهٔ توی ذهنم اومدم بیرون. بعد از دقایقی وارد کافه شدیم، صاحب کافه با دیدنمون از پشت صندوق لبخند زد و بدون اینکه چیزی بپرسه، به سمت میز همیشگیمون اشاره کرد. بوی قهوه تمام فضا رو پر کرده بود و صدای آروم موسیقی از بلندگوها می‌اومد و حس آرامش عمیقی بهم می‌داد. من این بار آیس موکا سفارش دادم و نیلا هم آمریکانو سفارش داد.

وقتی سفارشمون رسید به نیلا نگاه کردم و گفتم:

- امروز غروب با عمه اینام می‌خوایم بریم شمال.

- واقعا؟ تفریحی؟

جرعه‌ای از آیس موکا خوردم و‌ گفتم:

- نه میریم واسه باستان شناسی اجرام کف دریا.

از خنده روده بر شد و گفت:

- عوضی...چند روز میرید حالا؟

- شاید دو هفته.

- چه خبره؟ دلم برات تنگ میشه که.

- چی بگم! مثل اینکه می‌خوان همه جای شمال رو بگردن‌.

حدود نیم ساعتی نشستیم و بعد مسیر خونه رو پیش گرفتیم.

بعد از خداحافظی با نیلا منم رسیدم دم در کلید رو از کیفم بیرون آوردم و در رو باز کردم ولی ماشین بابا هنوز هم تو پارکینگ نبود، ولی ماشین مامان تو پارکینگ بود، وارد خونه شدم، هنوز هم صدایی نمی‌اومد.

یعنی ممکنه برگشته باشن؟ یا فقط مامانم برگشته؟ احتمالا مامانم برگشته و خوابیده، پس بهتره سر و صدا نکنم. خسته خودم رو انداختم رو مبل و لم دادم.

به میز عسلی نگاه کردم، دفتر پارچه‌ای چهل تیکه‌ام روش خودنمایی می‌کرد، قلم رو از کنارش برداشتم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم.

پس بیخیال و بدون آگاهی از موضوعی که هنوز حتی بهش فکر نکرده‌ام نوشتم...

شبی با خیالت تا صبح سر کردم

شبی با خیالت جون دادم و زنده شدم

شبی با خیالت اشک‌هام روانه شد و شبی با خیالت دلتنگی را تجربه کردم.

(دوست دارت دلربا) رامتینم...

ورق زدم و چند صفحه قبل دفترم رو نگاه کردم.

هر از گاهی بخشی از خاطرات زندگیم رو نوشته بودم و قسمتی از دفترم هم با شعرهام پر شده بود.

خسته از ور رفتن با دفترم چشم‌هام و دفترم هر دو رو باهم بستم، دقایقی نگذشته بود که یاد اون شعری افتادم که من ننوشته بودم؛ سریع دفتر رو باز کردم و به دنبال صفحهٔ شعر گشتم، ولی نمی‌دونم چرا هر چی ورق می‌زدم نمی‌تونستم پیداش کنم! پس کجا رفته؟ چرا نیست؟ دوباره ضربان قلبم بالا رفت و استرس گرفتم، نمی‌دونم چرا ترس تمام تنم رو گرفت، نکنه واقعا کسی به دفتر من دست میزنه؟ حالا هم اومده اون صفحه رو کنده؟ فکر نکنم چون دفترم سیمی نیست و هیچ اثری از کندن ورق به جا نمونده، خیلی عجیبه تک به تک تمام صفحات دفتر رو ورق زدم ولی دیگه نبود! نکنه اون روز هم توهم زدم؟ احتمالا کلا دارم دیوونه میشم، هر چی این دفتر لعنتی رو زیر و رو کردم نبود که نبود!

 

#به_قلم_دریااکبری

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...