پری بانو 568 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و سوم شماره سامان رو آوردم و روی دکمه تماس، با شصتم ضربه زدم و به گوشم چسبوندمش. بعد چندتا بوق جواب داد. - سلام قربان. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: سلام، پیداش کردی؟ - بله قربان، شرکت تجارت بازرگانی ایوان. « نویسنده: خوانندگان عزیز، سپاس از حمایت گرانقدر شما. لطفا دقت نظر داشته باشید که اسم « شرکت تجارت بازرگانی ایوان » تنها یک اسم ساختگی و فرضی میباشد و هیچگونه، اعتبار ملی یا فرامللی ندارد. با ما همراه باشید » انگار که روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: خیلی خب آدرس رو برام اساماس کن. - بله حتما، فقط مطمئنید به ما احتیاج ندارید؟ - نه نیازی نیست. خودم میتونم از پسش بر بیام، میخوام جلوی همه نابودش کنم! چند لحظه صدایی ازش نیومد که ادامه دادم. - فردا بیا دم در خونه، قراره خواهرم رو برسونی یهجا. با تموم شدن حرفم سریع گفت: چشم قربان امر دیگهای نیست؟ به مبل تکیه دادم و گفتم: عرضی نیست، خدافظ. - خدانگهدارتون. و بعد تماس رو قطع کردم. میدونم باهات چیکار کنم، خوب میدونم! *** °امیر° با صداهای ریزی چشام رو نیمه باز کردم. نگاهی به اطراف انداختم. اتاق تاریک بود و با نور کم ماه که از پنجره میتابید، کمی میتونستم دور و برم رو ببینم. هنوز صداهای ریز از پایین میومد ولی واقعا حال نداشتم برم پایین. سرم رو کلافه چرخوندم؛ اما با دیدن جای خالی یسری ناجور توی ذوقم خورد. چشمهای خواب آلودم رو ماساژ دادم و از روی تخت پایین اومدم. توی تاریکی، با احتیاط و قدمهای آروم از پلهها پایین اومدم که صداها واضحتر میشد. وارد پذیرایی شدم. مامان بابا لباس بیرون پوشیده بودند و یسری هم کلافه داشت از یه کاری پشیمونشون میکرد. کنارشون ایستادم و گفتم: چی شده؟ چرا همه اینجاند؟ نگاهم رو به مامان هاله دوختم که داشت ریز ریز اشک میریخت. یسری بیخیال من، سمت آشپزخونه رفت تا آب بیاره. یه تای ابروم رو بالا انداختم که بابا گفت: هیچی پسرم. از ظهر تا الان داریم به خواهرت زنگ میزنیم ولی جواب نمیده. مامانت نگران شده میگه بیا بریم خونش ببینیم چی شده. با تموم شدن حرف بابا، مامان برگشت سمتش و با صدایی که بغض و گریه داخلش موج میزد گفت: این چیزی نیست رضا؟ اینکه از دخترت یه روزه خبر نداری چیزی نیست؟ یسری اومد و لیوان آب رو سمت مامان هاله گرفت ولی مامان لجبازتر گفت: شاید برای شما مهم نباشه، اما برای من مهمه که دخترم چش شده. همتون شاهد حال و احوال این روزهاش که بودید. بعد بیتوجه به همه کیفش رو از دست بابا گرفت و جلوتر رفت. بابا که حسابی کلافه شده بود خواست دنبالش بره که سریع، بدون اینکه فکر کنم گفتم: سایه رفته، از تهران. با حرفم جو توی سکوت بدی رفت. خب باید میگفتم، از اونور سایه خطش رو عوض کرده بود تا دیگه کسی نتونه باهاش تماس بگیره، هم بهتر بود تا اینکه از نبود یهویی سایه، دق کنند. به هر حال خبر نبودن بهتر از یه مدت طولانی چشم به در بستنه. بابا متعجب روبهروم ایستاد و گفت: منظورت چیه امیر، یعنی چی سایه رفته؟ دستی به صورتم کشیدم و گفتم: آخرین باری که دیدمش گفت میخواد از تهران بره، نگفت کجا؛ فقط نمیتونست دیگه تحمل کنه و از پیشبینیهاش میترسید. مامانت با عصبانیت پرسید: مگه چه پیشبینیای کرده بود؟اون که میخواست ازدواج کنه. کلافه گفتم: من چه میدونم آخه مادر من، نمیخواست کسی باخبر بشه! اشکهای مامان همینجوری میریخت. خب دوری از تک دخترش براش سخت بود، اینکه بیخبر هم باشه سختتر. همین سختیها باعث شد که به همه ما پشت کنه و با قدمهای سریع، از پلهها بالا بره و بعدش صدای در اتاق، به صورت بدی توی کل خونه پیچید. نگاهم رو به بابا رسوندم. اونم مثل اینکه عصبی بود؛ ولی اصلا به روی خودش نمیآورد. اگه بخوام حقیقت رو بگم، من از اون موقعی که چشم باز کردم تا همین حالا که عرق سرد روی پیشونیم جمع شده بود، یک بار هم عصبانیتش رو ندیدم. دکمههای اول لباسش رو باز کرد و اونم بعد از مامان از پلهها بالا رفت. الان دیگه فقط من و یسری مونده بودیم. چرخیدم سمتش که دیدم با چشمهای ریز شده داره نگاهم میکنه. آب دهنم رو قورت دارم و گفتم: تو دیگه چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نکنه خبطی ازم سر زده؟ موهاش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: سایه اومده به تو گفته میخواد بره! سری تکون دادم که ادامه داد. - بعد بهت نگفته کجا میخواد بره! دستی به کمر زدم و گفتم: گفتم دیگه عزیزم، نگفت میخواد کجا بره. لیوان آب رو داد دستم و لب زد. - برو خودت و خر کن! بعد با قدمهای آروم، بیتوجه بهم بالا رفت. دستی به صورتم کشیدم. رفتار این روزهای یسری رو درک نمیکردم. همه روزهامون با تیکه و طعنه رد میشد و انگار نه انگار که زن و شوهریم، انگار نه انگار که زمانی عاشق پیشه هم بودیم! *** °اشکان° با پارک کردن ماشین گوشهای پیاده شدم و قفلش رو زدم. نگاه گذرایی به شرکت روبهروم انداختم و داخل رفتم. اتاق مدیریت و ریاست طبقه سوم بود. سوار آسانسور شدم و روی عدد سه با شصتم محکم زدم. یادمه چندین سال پیش، شرکت داروسازی ما با این شرکت کارهای تجاری زیادی انجام داده بود؛ ولی سر اینکه ترکیه رفتم تا کارهای اون شعبه رو انجام بدم، قراردادهامون فسق شد. سرم رو از عصبانیت زیاد تکون دادم و با ایستادن آسانسور پیاده شدم. نگاه گذرایی انداختم. منشی که یه دختر عملی بود پشت میز روی صندلیش نشسته بود و با آرامش خاطر داشت دمنوشش رو میخورد. پوزخندی زدم. منشی هم منشیهای امروزی، فقط به فکر خوشگذرونی و خر کردن بقیه هستند. عصبی بیتوجه بهش که چپچپ نگاهم میکرد خواستم سمت اتاق کناریش برم که گفت: آقای عزیز، فکر کنم باید از قبل هماهنگ کرده باشید، اینطوری نیست که هر جذابی اومد بره داخل! سرم رو چرخوندم و چشمهای قرمز شدم رو بهش دوختم. نمیدونم چی تو چشمهام دید که یه لحظه ترسید و از سر جاش بلند شد. همیشه از اینجور دخترا بدم میومد. این دخترای سوسول و آویزون، سر و پا با سایه من فرق داشتند. سایه من مهربون بود، چشمش روی هر مرد نمینشست و مثل اینها نبود که به هر کدومشون لبخند بزنه. بیتوجه به چهره مات موندش بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم و وارد شدم. خودش بود، خود عوضی بیهمه چیزش بود که داشت با تلفن حرف میزد و با اومدن من به داخل، سرش رو بالا آورد. - آقای موسوی من بعدا باهاتون تماس میگیرم، خدانگهدارتون. و بعد تلفن رو گذاشت سر جاش. از روی صندلی بلند شد که دختره اومد داخل و گفت: خسته نباشید آقای سلطانی، ببخشید من بهشون گفتم که اول باید هماهنگ کنید. منتهی ایشون به حرفم گوش ندادند و سرخود اومدند داخل. سری تکون داد و کلافه گفت: خیلی خب خانم رستمی، میتونید برید. به آقای احمدی هم بگید دو لیوان قهوه بیارند. اون داشت هعی حرف میزد؛ ولی فقط به چهرهای که من رو یاد کامران مینداخت خیره بودم. چطور یه مرد میتونه اینکار رو کنه؟ چطور میتونه به خانواده خودش رحم نکنه؟ به کسی که از خونش بود! - بفرمایید آقا، بنشینید. با همون لحن عصبیم و صدایی که نمیخواستم بالت بره اولین جملاتی که فکر نمیکردم اونقدر مسئله رو بزرگ کنه به زبون آوردم. - وقتی با کامران رفیق بودم میگفت یه برادر دارم مَرده، میگفت شعور و شخصیت حالیشه، معنی ناموس میدونه چیه؛ ولی نمیدونستم همون برادری که مرد بود، الان دزد ناموس شده! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 17 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و چهارم با حرفهام گیج شده بود. انگار تو مغزش داشت پازلهارو کنار هم میگذاشت تا بفهمه کی به کیه و چی به چیه. چند دقیقه خیره نگاهم کرد که بعد، با چشمهای ریز، شوکه گفت: تو... پس اشکانی که کامران ازش تعریف میکرد تو بودی! اول قهقه بلندی زد و گفت: پس ببین زنداداش من اسیر چه آدم بیاعصابی شده. گفتی من بیشعورم؟ تو که عوضی و بیحیاتر از منی که زنِ رفیقت رو با یه بچه، ناموس خودت میدونی و به عنوان همسر آیندت میبینی! ببین آقا اشکان سایه... نمیدونم چم شد، دیگه مغزم درست کار نمیکرد؛ ولی وقتی به خودم اومدم کیوان روی زمین افتاده بود و دستهای مشت شده من گس گس میکرد. دیگه کنترلی روی خودم نداشتم... °امیر° - مشترک مورد نظر خاموش میباشد، لطفا بعدا تماس بگیرید... کلافه گوشه رو روی داشبرد پرت کردم. از صبح تا الان هعی دارم بهش زنگ میزنم؛ ولی امان از یکذره اهمیت! صبح رفتم در خونش اما خونه نبود، از کسی هم که قرار بود خواهرش رو برسونه خونه آدرسی گرفتم. آدرس شرکت کار کیوان بود. مثل اینکه واقعا دست بردار این قضیه نبود! با پارک کردن ماشین سریع پیاده شدم و وارد شرکت شدم. آسانسور به شدت شلوغ بود بخاطر همین مجبور بودم از پلهها بالا برم. دیگه جونی برام نمونده بود! سه طبقه رو با پای پیاده بالا رفته بودم و نفسم به تندی میزد. با رسیدنم خواستم دم و بازدمی بگیرم؛ ولی با دیدن افراد زیادی که دم در اتاق کیوان بودند همه کارهام یادم رفت. آب دهنم رو قورت دادم و بهتوجه به همهمه زیاد، از بینشون رد شدم. در اتاق قهوهای رنگ باز بود و کیوان و ... خودش بود! داشتند باهم شبیه خروس جنگیها میجنگیدند. چندتا مرد هم اومده بودند تا جدا کنند ولی اونها قاطی دعوا شدند. سریع جلوی اشکان رفتم و مانع شدم تا مشتی حواله صورت کیوان بکنه. از بازوهاش محکم گرفتم. چشمام رو به نگاه داغونش دوختم و از بین دندونهام گفتم: اشکان ول کن، بیشتر از این نمک این ماجرا رو زیاد نکن وگرنه برای همه بد میشه! با دیدنم چشمهایی که کاسه خون شده بودند رو از کیوان گرفت و دستش توی دستم خشک شد. شوکه گفت: امیر تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و سمت در بردمش و بیرون فرستادمش. حداقل از پلیس بودنم اینجا تونستم یه سودی ببرم که همه چیز رو صفر صفر تموم کنم، البته کیوان هم کم مقصر نبود که فک اشکان رو جابهجا کرده بود! رو بهش که با نفس نفس نگاهم میکرد چرخیدم، دلم میخواست تموم دق و دلی به همراه بلاهایی که سر خانوادم آورده بود رو همینجا سرش تلافی کنم. دستم رو بالا آوردم و گفتم: بخاطر تموم کارهایی که با خانوادم کردی میتونم تلافیش رو همین الان روت خالی کنم؛ اما باید یادم باشه تو برادر تنها رفیقم بودی! بعد بدون توجه به صورتی که اشکان زده بود داغونش کرده بود از اتاق بیرون اومدم. آره! من بهش گفتم برادر کامران بود؛ چون دیگه نیست. کامران رفیق بامَرام و با شخصیت من بود؛ اون هیچ وقت همچین برادری نمیخواست، برادری که همچین کاری با خانواده بکنه رو نمیخواست. با اشکان که گوشهای ایستاده بود از شرکت بیرون زدم و سمت ماشینم رفتم. در صندلی راننده رو باز کردم و نشستم. اونم دور زد و روی صندلی کنارم نشست، در رو محکم پشتش بست که یه لحظه واقعا ترسیدم. رو بهش با صدای نیمه بلندی گفتم: هوی چته تو؟ باز هار شدی؟ توقع داشتم برگرده سمتم و باز عربدهکشی کنه؛ ولی نه! برخلاف تصورم هیچی نگفت و به صندلی تکیه داد. پوف کلافهای کشیدم و سکوت رو ترجیح دادم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. معلوم نبود کجا میرم، شاید وسط راه تصمیم میگرفتم. میخواستم یه جا باشه که بشینم دو کلوم شبیه بچه آدم باهاش حرف بزنم. هوای توی ماشین خیلی گرم شده بود، با وجود اینکه وسط زمستون بودیم. شدت گرمای بخاری رو کمتر کردم و یکم پنجره رو پایینتر کشیدم. بهش نگاه گذرایی انداختم. چشمای مشکیش رو به نقطه نامعلومی دوخته بود و لام تا کام حرفی نمیزد، معلوم بود که ناجور توی خودشه. جعبه دستمال کاغذی روی داشبرد رو برداشتم سمتش گرفتم که یدونه ازش برداشت و جعبه رو روی داشبرد گذاشت. گوشه ابروش خراش کوچیکی برداشته بود و از بینی و دهنش خون میومد. رگهای باد کرده صورتش و پوست قرمزش نشون از عصبانی بودن زیادش میداد. در کل طوری بود که میشد لقب « مرد دارک » رو روش گذاشت. با رسیدن به پارک سرسبزی ماشین رو پارک کردم. چرخیدم سمتش و گفتم: پیاده شو بریم یه آبی به دست و صورتت بزن. به خدا من که سهله، هر انسان بزرگ و کوچیکی تو رو ببینه با یزید اشتباه میگیردت! خودم خندم گرفته بود؛ ولی اون بدون ذرهای واکنش از ماشین پیاده شد. بیخیال بیتوجه بازیهاش از ماشین پیاده شدم. قفلش رو زدم و پشتش رفتم. روی یه نیمکت چوبی توی پارک نشستم. اونم سمت سرویس بهداشتی رفت. دستهام رو توی هم قفل کردم و به روبهرو خیره شدم. مونده بودم کدوم قضیه رو زودتر از همه جمعش کنم و زودتر، نگران کدوم قضیه باشم. اون از سایه که با بچش گذاشت ناکجا آباد رفت، این از اشکان که از دوری سایه به مرز جنون و روانی بازی کشیده شده، اینم از زندگی خودم! لابد میگید زندگی تو دیگه کجاش بده؛ ولی نه! زندگی من بدتر از اینها نباشه بهتر هم نیست! فقط یه تلنگر کافیه تا از هم بپاشه و هر کدوممون سری از صحرا در بیاریم. و این منم؛ این منم که باز باید جلوی تلنگر، حتی کوچیکش رو بگیرم. چون عاشق بودم، عاشق کسی که تموم زندگیمه و بدونش بودن تو این دنیا رو نمیخوام. نمیخواستم از دستش بدم، حتی برای یک لحظه. - تو هم که توی خودتی! با صدای اشکان سمتش چرخیدم. حالا که صورتش رو تمیز کرده بود بهتر شده بود! کمی کنار رفتم و اونم کنارم نشست. - بالاخره هر کسی گرفتاریهای خودش رو داره دیگه. سرش رو بین دستهاش گرفت و روی پاهاش خم شد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اشکان چیکار میکنی با خودت؟ بیتوجه به این حرفم سرش رو بالا آورد و گفت: امیر من میخوام برم! - جملهای که گفتی آشنا بود، تو دیگه کجا میخوای بری؟ گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: اینجا برام خَفَست امیر، هرجا میرم سایه هست. تو هر جای این شهر، کوچه پس کوچهها، کافهها و رستورانها، همه جا یه خاطره از سایه هست. هر جای این شهر بوی سایه رو میده. پلکی زدم و گفتم: انگار کردستان بوی سایه رو نمیده! شوکه نگاهم کرد که پوزخندی زدم و گفتم: اینقدر گاگول نیستم که نفهمم مقصدت کجاست؛ ولی اشکان... برای مدتی دوری خوب نیست؟ این جمله بندی کوتاهم بس بود تا چشماش اشک پر بشه و شروع به گریه کردن بکنه. درست میدیدم؟ این اشکان بود که داشت برای سایه گریه میکرد؟ این گریهها و اشکها هم برام آشنا بود! - دقیقا چند سال پیش، وقتی که فهمیدیم سایه بارداره و حالش بد شده بود، کامران بود که شبیه ابر بهار گریه میکرد! الانم تو داری بخاطرش اینجوری گریه میکنی. تازه دارم میفهمم منظور سایه از یک روح در دوتن چیه! نگاهم رو به تیلههای مشکیش که گیج نگاهم میکردند و بیشباهت به مشکیهای کامران نبودند دوختم. لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم. - سایه هم قبل از رفتنش حرفهای تورو میزد. اصلا میدونی تنها و مهمترین دلیلش برای رفتن از تهران تو بودی؟ اون فقط نمیخواست به تو آسیبی برسه؛ چون یه بار عشقش رو از دست داده بود و تکرار بار اول نابودش میکرد. میگفت تو عین کامرانی، درست هم میگفت! توی سربازی همه تو و کامران رو برادر دوقلو میدونستند. اونجا یه سیب از وسط نصف شده بودید؛ ولی... پیش سایه یک روح در دوتن شدید. این همون دلیلی بود که بعد از کامران، سایه فقط تورو انتخاب کرد. ببینش اشکان؛ ولی بهش نزدیک نشو! از چند کیلومتریش فاصله بگیر. بذار یه مدت توی خودش باشه، به خودش بیاد و بفهمه چی به چی شده و کی و چی و از چه اتفاقهایی پای پیاده گذر کرده. بذار خودش رو پیدا کنه اشکان! نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. شاید به قول سایه... سکوت جواب خیلی چیزها باشه! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 18 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و پنجم شخص سوم نگاه تاسفبارش را به هر دوی آنها دوخت. - مطمئنید نظر جفتتون همینه؟ هیچ راه دیگهای نیست؟ زودتر از او، لب باز کرد و جواب داد. - خیر آقای قاضی، تصمیم آخر من و ایشون همینه؛ هر دوی ما میخوایم طلاق بگیریم. البته من و اون دیگه هیچوقت « ما » نمیشیم! تیلههایی که دیگر روشنی قبل را، با وجود تنها عشقش نداشت به صورت او نشاند. کی اینقدر بیرحم شده بود؟ چرا میخواست برخلاف میل او پیش برود؟ قرار آنها از اول زندگیشان این نبود! قاضی رو به او گفت: نظر شما هم همینه؟ نمیخواید جلوی این اتفاق رو بگیرید؟ اتفاقا میخواست؛ ولی نمیخواست، نمیخواست او عذاب بکشد. با کنار خود نگه داشتنش هم او عذاب بیشتری میکشید و هم خود پشیمانتر از قبل میشد. نفس عمیقی کشید و گفت: خیر جناب، هر چی گفتند، بهتره هیچکس عذاب نکشه. قاضی هم ناچار بود. وقتی خود آنها نمیخواستند هیچ فعلی انجام دهند، از دست او چه کاری ساخته بود؟ - خیلی خب! طبق خواسته هر جفتتون حکم طلاق جاری میشه و طبق حرفتون، حضانت فرزند به مادرش میرسه. هر دوتون بیاید و برگه طلاق نامه رو امضا کنید. هردوشان از روی صندلیهای چوبی خشک، بلند شدند و جلو رفتند. خودکار آبی را برداشتند و... خطهایی منحنی که یک روز، مهر خوشبختیشان بود را، روی برگه پیاده کردند؛ ولی این بار نه به منظورهی شادی و خوشحالی! این بار به معنای این که دیگر تمام شد، همه چیز! زندگیای که خودشان، با دستهای خود و دل پاکشان ساخته بودند، سر هیچ و پوش بر باد هوا رفت. حال فقط جدایی و تنهایی بود که ارمغانشان بود. تِـــنْــــگـْـ… - ختم جلسه! *** دوباره روی اسم « هناسم » کوبید و باز همان جمله تکراری! - مشترک مورد نظر خاموش میباشد، لطفاً بعداً تماس بگیرید... آرام برای خودش زمزمه کرد. - هناسم، چرا جواب نمیدی؟ ... چند روز از اینکه کنارم نیستی گذشته؛ پس چرا نیستی و باز با شوخیات بخندونیم؟ ... چی میشه الان بیام کنارم و باز برام بازی کنی؟ سر جایش نشست. اشکهایش را پاک کرد و پیک کوچکی برای خودش ریخت و یک نفس، بالا کشید. سیگارهای ریز و کوچک نشان از بیاعصابی بودنش میداد و... از بطریهای هزار زهرمار چه بگوید؟ - اشکان! متعجب و شوکه سرش را بالا آورد. خودش بود؟ چشمان سبز درخشانش، موهای خرمایی رنگ بلندش، همان لباس بود! همان لباس سبز خوش دوختی که خودش برایش خریده بود. او اینجا چه میکرد. آرام قدم برداشت و کنارش، روی مبلهای فیروزهای رنگ نشست. با اشاره به محتویات روی میز لب زد. - اشکان تو که باز از اینا خریدی. گفته بودم که اینا برات خوب نیست! هنوز باورش نمیشد. به راستی او خود سایه بود. چشمهای لرزانش میچرخید و جای جای صورتش را میکاوید. مثل اینکه او هم از این ارتباطی که حال، با دو چشم شروع شده بود خسته نبود. چشمهای آهویی زیبایش را به او دوخته بود و آن لبخند، نشان از خوب بودن حالش میداد. پس نگرانی دیگر جایی نداشت. او لبخند میزد و مهربان نگاهش میکرد! لحظهای بعد؛ لایهای از گیسوانش که بیرون آمده بود را به پشت گوشش فرستاد و گفت: - خیلی خب، حالا نمیخواد اونجوری نگاه کنی! نفسهایش تند بود، یک دو سه! نمیتوانست خوب نفس بکشد و قلبش تند میکوبید. لایه اشک مانع دیده شدن چهره زیبایش بود! ناباور، دستانش را جلو برد و لب زد. - نه! تو... تو سایه نیستی! بعد با صدای بلندی عربده کشید. - تو عشق من نیستی! لبخند کوچک محو شد. به جایش بغض جایش را گرفت. - تو هناسم نیستی. اگه تو سایه بودی اینجا چیکار میکردی؟ سایه من رفت. کسی که تموم زندگیم بود تنهام گذاشت... بغض ته گلو نگذاشت حرفش را کامل بزند. چشمهایش قرمز شده بود و این نشان از عصبانیتش میداد؛ میسوختند! دستهای نرم و ظریف او جلو آمد و روی بازوانش نشست. اشک از چشمانش سرازیر میشد ولی تمام سعیش در این بود که صدایش نلرزد. - اشکانم! من تنهات نگذاشتم، تو من رو هنوز داری! دستش آرم مقصد تغییر داد و روی قلب او، نشست. خنده کوچکی سر داد و ادامه داد: من هنوز توی قلبت هستم. نکنه میخوای بیخونم کنی؟ سرش بالا آمد و نگاهش به چشمانش قفل شد. او داشت کم کم محو میشد. چه اتفاقی میافتاد. چهرهاش به تاریکی میرفت و باز او عربده زد. - سایه نرو، نرو بهت گفتم! … دوباره تنهام نذار! ولی فایدهای نداشت. دیگر پاره کردن حنجره در این زمان کارگشا نبود و تنها چیزی که عایدش میشد، بیماری بود! او رفته بود و دیدن دوبارهی او در اینجا، خیالی بیش نبود. عصبی شده بود. بیتوجه به دستورات عقل، فریاد بلندی سر داد و همه وسایل روی میز را، با یک حرکت روی زمین انداخت. شکستن شیشهها و لیوانها، صدای بدی را در خانه انداخت. با قدمهای بلند سمت اتاق رفت و وارد شد. روبهروی آیینه ایستاد و با دیدن قامت خود پوزخندی زد. اشارهای به خود کرد و مجنون وارانه ادامه داد. - سایه چرا رفتی؟ مگه من چیم از کامران کمتر بود که نخواستیم و اینطور بیرحمانه ولم کردی. بابا رنگ چشمای منم شبیه کامرانه! به دور خودش چرخید و ادامه داد. - قد و هیکل منم شبیه کامرانه. پس چرا پسم زدی؟ دیگر خونش به جوش آماده بود. عصبی مشتش را به آیینه کوبید و صدای شکسته شدن شیشه با فریاد بیمحابا او برابر شد. - آخه لامصب من چیکار نکردم که باید میکردم؟ گناه من دوست داشتنت بود؟ اینکه زندگیم وصله به حال و هوات بود جرمه؟ ... شیشههای بزرگ و کوچکی که درون دستش فرو رفته بود درد طاقت فرسایی را به وجود آورده بودند. قطرههای خون از مچ دستش واژگون میشد و کف اتاق را پر کرده بود. اهمیتی نمیداد! اصلا انگار نه انگار که دستش نابود شده است و قطع به یقین اگر به دکتر برود، حکم شکستگی استخوان هارا میدهد. او اهمیتی نمیداد چون زخم دل بدتر از زخم بریدگی و استخوانشکنی است. دل او نابود شده بود و اثری دیگر از اشکان سابق نداشته بود. حال تنها چیزی که برای مانده بود، فقط مشتی خاطره و یادی از عشق مانده بود! *** هر محبتی که از دل بُرون رَوَد عشق نیست هر عشقی که از قلب، بیرون شود عاشقی نیست فرد، خیال باطل دارد که زود عاشق میشود شبیه گل سرخ شقایق میشود تو چه خواهی چه نخواهی دل را میبازی این قلب بیچاره است، که تو میبازی عشق، خون دل میکند جان را آدمی را به دگر تبدیل میکند این جان را گاه تا لب مرز میروی برمیگردی گاه تا لب احساس میروی برمیگردی ولی امان از جدایی دوری و باز گریه زاری تا سطح استخوان سوزان است زیبا؛ ولی کشتارگاه است آری جانان! هر عشقی مانعی دارد سنگ کوچک و بزرگ، زیاد دارد این تو هستی که باید پیدا کنی راه نجات خود را از کشتارگاه پیدا کنی *** رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 24 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و ششم ^ فلش بک به حال ^ سایه همراه گوشیم، روی مبل نشستم و با صدای نیمه بلنده گفتم: کامران… کجایی دیگه؟ الان دایی امیر زنگ میزنه. همون لحظه از پلهها پایین اومد و کنارم نشست. با اشاره به کلاه تولد روی سرش، متعجب پرسیدم: کامران این دیگه چیه؟ لبخند پررنگی زد و گفت: مامان جون امروز تولد داریم دیگه! سری برای شیطنتهاش تکون دادم که صدای گوشی بلند شد. همونطور که فکرش رو میکردم امیر زنگ زده بود. خوشحال گوشی رو برداشتم؛ چون تماس صوتی بود روی اسپیکر زدم و با جواب دادن روی میز گذاشتمش. - سلام سایه! لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که کامران زودتر، از گفت: سلام دایی، دایی نمیخوای نینی رو نشون بدی؟ با خنده دوباره روی مبل نشوندمش و و گوشی رو نزدیک لبم گرفتم. - سلام امیر، خوبی؟ با صدایی که خنده داخلش موج میزد گفت: سلام به خواهر و خواهر زاده عزیزم. چطورید؟ کامران باز اخمو نگاه کرد که گفتم: امیر هر دومون خوبیم. نجمه و بچه خوبند؟ چرا تصویری زنگ نزدی؟ لحظهای ازش صدا نیومد؛ ولی بعد گفت: سایه هر دوشون خوبند. یه پسر تپل مپل خوشگل! بعدش توی بیمارستان که بچه بود مامان بابا هم بودند! سری تکون دادم. میدونستم هنوز که هنوزه، هنوز که دو سال گذشته به کسی هیچ چیز نگفته. کامران، زودتر از من دهن باز کرد و گفت: دایی اسمش رو چی گذاشتی؟ - اسمش رو گذاشتیم جواد، هم اسم نجمه! اونم با خوشحالی جیغی زد و دستهاش رو به هم کوبید. سریع از پیشم رفت و از پلهها بالا رفت. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - امیر حال روحی یسری بهتر شده؟ تک سرفهای زد و گفت: سایه بعد از رفتن تو وضع زندگیمون خیلی بد شد. هر روزمون بحث و هر شبمون دعوا، اونقدری بود که حتی مامان بابا هم فهمیده بودند. نجمه هم زود به زود مریض میشد و سرما میخورد. این هم یه تلنگری بود که حتی کارمون به طلاق کشیده شده بود، خودت که میدونی سایه! من یسری رو بیشتر از جونم دوستش دارم. نبودنش رو کنارم نمیتونستم تحمل کنم؛ ولی خب اون... سر تصمیمش ایستاده بود. فردای اون روزی که میخواستیم طلاق بگیریم خبر اومد که خواهر تازه عروسش توی حمله طالبها کشته شده، سایه همون خواهر دوقلوش! همونجا بود که نابود شدنش رو دیدم؛ ولی هیچ کاری از دستم بر نمییومد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پیش خودم نگهش داشتم. با هم بلند شدیم رفتیم افغانستان. اینکه اونجا بود و دردش بیشتر بود ناجورم میکرد؛ ولی از یه طرف میتونست خودش رو خالی کنه. خلاصه کنم سایه؛ بعد از برگشتمون وضع روحیش بد بود… خیلی خیلی بد. فکر کردم وجود یه بچه بتونه حالش رو بهتر کنه… که خداروشکر درست فکر میکردم. الان که این کوچولو به جمعمون اضافه شده حال هممون خوبه. یسری پیش من موند، اینکه شادیش رو میبینم شادم! گفتن همه این حرفها از زبون امیر برای بار چندم، هم ناراحتم میکرد هم خوشحالم. فوت اونطوری خواهر یسری واقعا وحشتناک بود و حال خودش دردناک؛ ولی الان که یه بچه به خانوادمون اضافه شده حال همه رو یه جور دیگه کرده. همه خوشحالیم و همه با هم، میخندیم! با وجود همه فاصلهها. لبخندی زدم. پلک آرومی روی چشمهام نشوندم و پشتبند همه این حرفهاش گفتم: الان دیگه نیازی نیست ناراحت باشی امیر. - ناراحت نیستم؛ اما تو... نمیخوای برگردی؟ موهای جلوی صورتم رو پشت گوشم فرستادم و گفتم: زندگی من اینجا آرومه. از حال شما هم باخبرم، پس نگران چی باشم؟ - یعنی همه این فاصله هارو به ما ترجیح میدی؟ دلت تنگِ ما و اشک… از سر جام بلند شدم و محکم گفتم: دلتنگی همیشه هست، حتی وقتی کنار آدما هستی. خدافظ امیر! و بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم گوشی رو قطع کردم. چرا قلبم باز میتوپید؟ چرا یاد چند ماه پیش افتادم؟ بیخیال، بیخیال همه چیز! نمیخواستم باز یاد خاطرات بیفتم و اونا سر کوفت بزنند. نفس عمیقی کشیدم و قدمهام رو سمت آشپزخونه کج کردم. *** کیسههای خرید رو توی دستم جابهجا کردم و با خنده گفتم: یعنی تو خوشحال نیستی؟ اونم خیسی پیشونیش رو گرفت و گفت: چرا مامان خوشحالم؛ ولی الان که جواد پیش نجمه هست نجمه دیگه به من فکر نمیکنه. همه فکرش میشه جواد جواد جواد! دیگه به من فکر نمیکنه مامان جون مگه نه؟ خندم به لبخند تبدیل شد. تو این چند روز هعی همین فکرهارو میکنه که نجمه دیگه بهش فکر نمیکنه. با دیدن آقا عماد دم در خونش سر جام توقف کوتاهی کردم. مثل اینکه اونم فهمید و سرش رو بالا آورد و با لبخند بزرگی، کمکم سمتمون اومد. منم قدم برداشتم و جلو رفتم و همونطور جواب کامران رو دادم. - اشتباه فکر میکنی پسرم. تو دوستش و تنها پسر عمشی. اون هیچ وقت فراموشت نمیکنه مگر اینکه تو فراموشش کنی! کامل سمتم چرخید و با اخم گفت: مامان جون من هیچ وقت اون رو فراموش نمیکنم. میخوام شبیه تو و بابایی با هم زندگی کنیم! یه لحظه سر جام ایستادم و متعجب نگاهش کردم؛ ولی با صدای آقا عماد به خودم اومدم. - سلام سایه خانم. سرم رو کمی بالا آوردم و لب زدم. - سلام آقا عماد، خوب هستید؟ اونم با خنده مغروری گفت: قربان شما، خوبم. شما خوب هستید؟ آروم سری تکون دادم که کامران به حرف اومد. - سلام عمو عماد. کمی خم شد و کامران رو بلند کرد. تو بغلش نگهش داشت و گفت: سلام پسرم، خوبی؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و با گیجی گفت: خوبم عمو، آرشا خوبه؟ - اونم خوبه، میخوای بری باهاش بازی کنی؟ خونست. کامران تند تند سرش رو تکون داد که قدم برداشتم و جلوتر رفتم. ازش گرفتمش و با بغل کردنش گفتم: بله کامران دوست داره بیاد؛ ولی کلی کار داره تو خونه و مشقهاش رو ننوشته. نگاهی به کامران انداختم و گفتم: مگه نه کامران؟ با اخم گفت: آخه مامان، فقط یکم... ابرویی بالا انداختم و خیره به صورت مات مونده آقا عماد شدم. با اشاره به خونه گفتم: اجازه میدید؟ سری تکون داد و به خودش اومد. دوباره لبخندی زد و گفت: عذر میخوام. بفرمایید. - خدانگهدارتون. - خدافظ. دست کامران رو گرفتم و با انداختن کلید به در، داخل رفتم. همونطور که از حیاط میگذشتیم کامران لجباز گفت: مامان جون من که تکلیف پیش دبستانیم رو نوشتم، چرا گفتی نه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کامرانم، میشه نپرسی؟ - چشم مامان. راستش خودمم نمیدونستم. کامران و آرشا توی این دو سال رفیقهای جون جونی هم شده بودند؛ ولی نمیخواستم بیش از حد به هم نزدیک بشند. فکر میکردم این نزدیکی، برای هیچکس خوب نیست. - مامان جون. سمتش چرخیدم. - جان مامان! چندتا کیسه خرید رو از دستم گرفت و همونطور که میرفت بالا گفت: عمو عماد شبیه عمو اشکانه؛ ولی من عمو اشکان رو بیشتر دوست دارم! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 25 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و هفتم *** با استرس دستهام رو دوباره قفل هم کردم و باز کردم. استرس بدی توی وجودم رخنه انداخته بود و ول کنم نبود. با صدای زنگ در، سریع از روی مبل بلند شدم و سمت در رفتم. بازش کردم، با دیدن عمو رحیم و بیبی لایقه لبخند زدم. بیبی رو محکم بغل کردم و زمزمه کردم. - خیلی خوب شد که اومدی بیبی! از خودش جدام کرد و با خنده گفت: سلامِت کجا رفته دختر؟ با خجالت سرم رو زیر انداختم و گفتم: ببخشید، سلام. یه قدم جلوتر اومد و گفت: اشکالی نداره دخترم، سلام. با داخل اشاره کردم و گفتم: بفرمایید خواهش میکنم. سری تکون داد و داخل رفت. به عمو رحیم هم سلامی دادم و در رو بستم. حالا که بیبی و عمو بودند از استرس لعنتیم کمتر شده بود. وارد آشپزخونه شدم و چایی رو داخل لیوانها ریختم و بیرون رفتم. روی میز گذاشتم و کنار بیبی نشستم. سمتشون چرخیدم و گفتم: مرسی که اومدید، هم شما هم عمو. واقعا نمیدونستم اگه نبودید چیکار میکردم. بیبی لایقه دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: دختر جان این چه حرفیه که میزنی؟ ما هممون یه خانوادهایم. فقط یه خواستگاری ساده هست! عمو رحیم با خنده گفت: آخه خانم، از نظر ما یه خواستگاری سادست؛ ولی از نظر این جوونا سختترین انتخاب و روز زندگیشونه! برای تایید حرف عمو تند تند سری تکون دادم و گفتم: بله بله، اصلا روز خوبی نیست. بیبی چشم غرهای بهمون رفت و گفت: دارید سختش میکنید! خیره بهم شد و با لحن مهربون همیشگیش گفت: ببین سایه جان، چرا باید بترسی؟ آقا عماد با خانوادش میاند و حرفهاشون رو میزنند. فقط ازت یه جواب میخواند، بله یا نه. به حرف دلت گوش بده، ببین دلت چی میگه. آقا عماد پسر خوبیه، تجربه دیدست و شبیه خودت عزیزش رو از دست داده. تو که قرار نیست به یاد خاطرات و یه آدم، تا آخر عمرت تنهایی رو انتخاب کنی. پس زندگیت چی میشه؟ تو هنوز جوونی، دنیات چی میشه. الان کامران جان جوونه و بچست. یکم به فکر اون باش، اون به غیر از اینکه مادر خوب و خوشگلی مثل تو داشته باشه به یه پدر مهربون و خوش اخلاق نیاز داره. نکنه میخوای ازش این فرصت رو بگیری؟ نفس عمیقی کشید و ادامه داد. - دخترم من نمیگم باید بهش جواب بله بدی؛ ولی همه جوانب رو بسنج. ببین همون آدمی هست که میتونه آیندت رو تضمین کنه و تا آخر کنارت باشه یانه. به ندای دلت گوش بده! به نقطه نامعلومی خیره شدم و یکم فکر کردم. عماد مرد خوبی بود، همسرش رو از دست داده بود و به پسر همسن کامران داشت؛ ولی من چی؟ منم نصف ماجرا بودم. نمیتونستم فقط بر این اساس که مرد خوبیه تصمیم بگیرم. مثل اینکه دو سال پیش رو یادم رفته! منم عهد بسته بودم، قانون شکسته بودم و از همه بدتر! من هنوز وابسته بودم. همه چیز فقط خاطرات و یاد نیست، نه! قضیه دل یه نفر دیگه هم هست! اصلا هنوز بهم فکر میکنه؟ یا نه! فراموشم کرده و ازدواج کرده. شایدم الان بچش بغلشه! *** شخص سوم عصبیتر از هر لحظهای مشتش را به میز کوبید. صدای خشک؛ ولی عمیقی در همه جای اتاق طنین انداخت. ساعت نه شب بود ولی هنوز مهمانی پرشکوه درون خانه تمام نشده بود. مگر چقدر حرف درون دل دارند که میخواهند به هم بگویند؟ اصلا او چرا باید این مهمانی را میپذیرفت؟ نکند عهدی که بسته بود را فراموش کرده است. وحشی وارانه، پنجهای به موهایش کشید و کنار پنجره رفت. پرده کرمی رنگ را کمی کنار زد. نه، مثل اینکه واقعا روز خوبی برای آنها بود! چراغهای خانه، هنوز که هنوز است روشن بود. عربده بلندی کشید و پنجره باز را با سرعت بست. سوز سرمایی که میوزید واقعا سرد بود. نفس عمیقی برای فرار از فکرهایش کشید و با خاموش کردن لامپها، راهش را کج کرد و روی تختش دراز کشید. یادش افتاد که چقدر دلتنگش بود. دلتنگ آن خندهها! غریب به دو سال بود که مخفیانه او را می پایید و با نگاههای یواشکی به او، زندگی خود را رقم میزد. میدانست که بدون آن دو تیله جنگلی میمیرد! *** سایه با دیدن کامران کوچولوم که خسته و کوفته از در داخل شد لبخندی زدم. با چند قدم کوتاه جلوش زانو زدم و گفتم: سلام پسر کوچولوم، خسته نباشی پهلوون. اونم لبخند خستهای زد و کولش رو گوشهای گذاشت. - سلام مامان جون. کولش رو برداشتم و گفتم: به حاج آقا توی کارهای مسجد قشنگ کمک کردی؟ تند تند سری تکون داد و گفت: بله مامانی، همه کارهای تزئینی مسجد رو تنهایی خودم انجام دادم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: همه کارها؟ با لبخند کوچیکی دستش رو به سرش کشید و گفت: همش رو که نه... بوسهای روی گونش زدم و لب زدم. - الهی من قربون تو برم. تا تو بری لباست رو عوض کنی غذا رو کشیدم. سری تکون داد و قایمَکی گفت: یعنی غذای مورد علاقم؟ منم سرم رو بالا پایین تکون دادم و گفتم: آره، غذای مورد علاقت! بلند گفت: آخ جون! عاشقتم مامانی. بعد با قدمهای سریعی از پلهها بالا رفت. نفس عمیقی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم. نمیخواستم امشب کامران خونه باشه و از اتفاق افتاده باخبر بشه، بخاطر همین از حاج آقای مسجد خواستم تا برای چند ساعت پیش خودش نگهش داره و برای نیمه شعبان با بچههای محل مسجد رو تزئین کنند. موهام رو پشت گوشم فرستادم و مشغول کشیدن غذا براش شدم. اونم مثل پدرش، غذای مورد علاقش فسنجون بود. بشقاب غذا رو روی میز گذاشتم و لیوان نوشابه رو کنارش. همون لحظه اومد و با یه حرکت، روی صندلی پرید. به من خیره شد و گفت: مامان جون تو چرا نمیخوری؟ روبهروش نشستم و گفتم: من غذام رو خوردم کامی. باشهای زمزمه کرد و شروع به خوردن غذاش شد. راستش رو بگم اصلا اشتها غذا خوردن نداشتم. همش اتفاقهای امروز و حرفهای عماد توی گوشم طنین مینداخت. - مامان... مامان با توئم! به خودم اومدم و نگاهم رو به کامران دوختم. - جان مامان؟ - مامان چرا این لباس خوشگلت رو پوشیدی؟ من نبودم کسی اومده بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به لباسم انداختم. هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم. - کامرانم یعنی بقیه لباسهام قشنگ نبودند؟ نیم خیز شد و کمی به جلو خم شد. متعجب نگاهش کردم که دستانش رو بالا آورد و با صدای نیمه بلندی گفت: نه نه مامان جون همه لباسهات خوشگلند. اصلا این چه حرفیه تو هر چیز رو بپوشی خوشگلتر میشی. اخم ریزی کردم که چهار زانو روی صندلیش نشست و با گذاشتن دستش روی صورتش گفت: مامان جون تو همیشه خوشگلی! هر چی هم بپوشی قشنگی و بهت میاند! اول شوکه شده بودم، بعد خندهای زدم و گفتم: کامران اوکی فهمیدم. از بین انگشتهاش نگاهم کرد و گفت: مامان من حرف بدی زدم؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه عزیزم. حالا اگه شامت تموم شد برو بخواب که از وقت خوابت هم گذشته! سری تکون داد و از صندلی پایین پرید. اومد جلو و با زدن بوسهای به گونم گفت: شب بخیر مامانی. با دستم موهاش رو به هم زدم و گفتم: شب تو هم بخیر کوچولوم. بعد از آشپزخونه بیرون زد. ظرفها رو شستم و با خشک کردن دستهام از آشپزخونه بیرون اومدم. راهم رو سمت طبقه بالا کج کردم و از پلهها بالا رفتم. بخاطر اینکه کامران بیدار نشه قدمهام رو آروم برداشتم و در اتاقم رو یواش بار کردم. با دیدن دیزاین اتاق یه لحظه سردرد بیجونی که توی سرم بود، از بین رفت. ترکیب رنگ کرمی و شکلاتی این اتاق آرامش خاصی رو به هر کس میداد. بازم انتخاب کامران بود، بازم میدونست چی رو بیشتر از همه دوست دارم! خواستم برم سمت تختم ولی خودم رو توی آینه دیدم. این لباسم رو بیشتر از هر لباسی دوست داشتم. سرمهای رنگ بود و بلندیش تا پایین زانوم بود. آستینش کمی پف داشت و لبههای یقش با لبههای آستین و دامنش مرواریدهای سیاه دوخته شده بود. خلاصه بهم میومد و با موهای مشکیم تناسب زیبایی پیدا کرده بود. سمت تخت رفتم و خودم رو روش انداختم. حرفهایی که عماد میزد واقعا نگرانم میکرد. یاد حرفهای چند سال پیش افتادم. ^فلش بک به گذشته^ - سایه خانم. من نمیدونم توی گذشته شما چه اتفاقی افتاده، کی بوده چی شده؛ ولی برای من الان فقط یه چیز مهمه! اینکه دوستون دارم. هر دومون میتونیم هم رو درک کنیم. بچههامون باهم برادر میشند. باور کنید اگه شما موافق باشید خانوادم رو هم راضی میکنم. اگر هم راضی نشدند چهار نفره بلند میشیم میریم خارج از کشور. فقط کافیه شما قبول کنید، نمیذارم هیچکس دیگه اذیتتون کنه و دوباره بهتون زخم بزنه و رد بشه. با این کار، هیچکدوممون دیگه تنها نیستیم! ** بهمن ماه / سالگرد فوت کامران ** سوم شخص روبهروی آیینه ایستاد و به خودش نگاهی انداخت. لباس خوش دوخت مشکی به او میآمد و شلوار ذغالی رنگ، جذابیتش را بیشتر کرده بود. موهای مشکیش را بالا زده بود و عینک دودیای به چشم داشت. ساعت برندش را در دست کرد و دسته گل با رزهای سیاه را در دست گرفت. امروز بهترین فرصت برای همه چیز بود. دیگر اینقدر صبر کردن کافی بود. وقتش رسیده بود که برگردد، هم به آغوش او هم به خانهاش. سایه خمیازه کوچیکی کشیدم و بازم حلوا رو هم زدم. با صدای بلندی گفتم: کامران، بیا دیگه. صدای تقتق پاهاش روی پلهها نشون از اومدنش میداد. کنار ایستاد و گفت: سلام، صبحت بخیر مامان. نگاه خواب آلودم رو بهش انداختم و دوباره مشغول کارم شدم؛ ولی دوباره خیرش شدم. لباس دکمهای مشکی رنگی به همراه شلوار ذغالی رنگش پوشیده بود. - کا.. کامران... وسط حرفم پرید و گفت: بله مامان جون. امروز سالگرد فوت بابا کامرانه. مگه شما هم بخاطر همین حلوا درست نمیکنید؟ سرم رو خم کردم و دوباره حلوا رو هم زدم. - چ.. چرا... جلوتر اومد و گفت: مامان جون تو برو لباسهات رو عوض کن. من درستش میکنم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: تو که... پوفی کشید و گفت: مامان جون حلوای پارسال رو هم من درست کردم. با یادآوریش لبخندی زدم. پسر کوچولوی من خودش آشپزی شده بود! سمتش هم شدم و گفتم: نیازی نیست قشنگم. یهو آتیش سوزی میشه تو هم زبونم لال آسیب میبینی. بهجاش برو خلال پسته و گل محمدی رو از اون کشو در بیار روی میز بچین. منم تا اون موقع میام. شیطون سری تکون داد. لبخندی زدم، میدونستم یه وروجک بازیای در میاره ولی نمیدونستم چی. سمت کشو رفت که با خیال راهت بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. صبح زود حموم رفته بود بخاطر همین، در کمد لباسهام رو باز کردم. یه دست لباس مشکی ساده برداشتم و با لباسهای تنم عوض کردم. موهام رو شونه زدم و با کریبس مشکی رنگم بالا بستمشون. شال حریری مشکیم رو روی سرم انداختم. خواستم برگردم و برم؛ ولی با دیدن قاب عکس کامران سر جام ایستادم. لبخندی زدم و سمتش چرخیدم. با دستهام بلندش کردم و لب زدم. - سلام علیکم آقا کامران. چطوری؟ بوی سوختگی از بیرون میومد؛ به احتمال زیاد از بیرون بود. - مامان جون بیا. با صدای کامران رو به عکس چرخیدم و ادامه دادم: پسر کوچولوی صدام میزنه. میگه مامان ولی هیچ وقت نشنیدم ازش که صدا بزنه بابا جون. قطره اشکم آروم روی عکس چکید. - وایستا ببینم. کامران شیش سالشه. پس از نبود تو هم شیش سال میگذره آقا! اشکهام رو پاک کردم و قاب عکس رو هم برداشتم. بوی سوختگی از هر لحظه بیشتر شده بود. به سرفه افتاده بودم و درست نمیتونستم نفس بکشم. سمت در رفتم و خواستم بازش کنم؛ ولی اونقدر داغ بود که دستام سوخت. - مامان جون... مامان... دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چند قدم عقب رفتم. با سرعت جلو رفتم و خودم رو به در کوبیدم که باز شد. کل خونه رو دود برداشته بود و به خوبی دیده نمیشد. شالم رو جلوی بینی و دهنم گرفتم و با صدایی که میتونست از حنجرم خارج بشه داد زدم. - کامران… کامرانم کجایی؟ به پایین پلهها رسیدم که صدای بیجونش رو شنیدم. - ما… مامان… جو… نگاهم به روبهرو افتاد. همهجا آتیش گرفته بود و از طریق پردهها به سقف هم رسیده بود. چند قدم جلوتر رفتم و که یه چیزی عین تیکه بزرگی چوب از بالا افتاد. نمیتونستم درست نفس بکشم. نگاه لرزونم رو به دور تا دورم انداختم تا کامران رو پیدا کنم. با دیدنش که توی آشپزخونه، پشت کابینتها بود جیغ خفیفی کشیدم. چشمام میسوخت و قطرههای اشک ازش واژگون میشد. با داد اسمش رو صدا زدم و سمتش رفتم. کنارش زانو زدم صورتش از دود سیاه شده بود و شبیه ابر بهار گریه میکرد. با دیدنم محکم بغلم کرد و دم گوشم با صدای بیجونش گفت: ببخشید ما… مامان جون. تو… گفته بود نزدیک آتیش نشم… و… ولی خواستم حلوا رو درست کنم… از خودم جداش کردم و دستم رو قاب صورت داغش کردم. همون لحظه صدای فریادهای عماد با چند نفر دیگه هم از بیرون شنیده میشد. با نفس نفس شالم رو دور دهنش و بینیش پیچوندم و گفتم: کامران ا… الان وقت این حرف… ها نیست. به دورم نگاهی انداختم و با دیدن پنجره دلخوشیای به دلم پیدا شد. خواستم بلند بشم؛ ولی چیز داغی روی صورتم.... رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 26 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و هشتم افتاد که سوزش بدی گرفت. بیاهمیت بهش سر پاهام ایستادم. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و سرفه کوچیکی زدم. پنجره رو با هزار بدبختی باز کردم که صدای همسایهها بهتر شنیده شد. از همه واضحتر صدای عماد بود که میگفت از پنجره بیرون بیاید و رفتن سمت در خونه خطر داره. سرم رو کمی بیرون آوردم. با دیدن عماد که الان تو این وضعیت تنها دلخوشیم بود حالم یکم بهتر شد. - سایه خانم حالتون خوبه؟ نتونستم جوابش رو بدم و فقط سری تکون دادم. چهرش نشون از این میداد که خیلی ترسیده بود. دستاش رو بالا آورد و تاکید وارانه گفت: خیلی خب، ببینید اونجا طناب چیزی هست! اگه بود بندازیدش خودتون و کامران بیاد پایین؛ یا خودم بیام بالا. سریع برید نگاه کنید. با هوشیاریای که داشتم سرم رو چرخوندم و به آشپزخونه نگاه کردم. کابینت کنارم رو باز کردم و جعبه داخلش رو بیرون آوردم. هر چقدر گشتم اثری از طناب سفید رنگ نبود. حرصی چنگی به موهام کشیدم و خواستم از کامران بپرسم؛ ولی نگاهم به یه چیز رنگی افتاد. به امید اینکه به دردمون بخوره بیرونش آوردم. همون طناب سفید رنگ بود که با آب رنگ، رنگی رنگی شده بود. نگاهی به کامران انداختم که همونجوری نگاهم میکرد و مثلا من نفهمیدم کار خودشه. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره ایستادم. آتیش بیش از اندازه شده بود و فقط قسمت کوچیکی از آشپزخونه بود که نسوخته بود و ما اونجا بودیم. گوشهای از طناب رو به دستگیره پنجره گره زدم و مابقیش رو به بیرون انداختم. وقتی نگاهم به بیرون افتاد دیدم بیبی لایقه روی زمین افتاده و زار زار گریه میکنه، همه همسایهها دورش بودند و میخواستند آرومش کنند. آروم زمزمه کردم. - بیبی جون… ترو خدا گریه نکن…! بغض رو قورت دادم و اشکم رو سریع پاک کردم. عماد اون طرف طناب رو گرفت و خواست تا اول کامران رو بفرستم. سمت کامران خم شدم. هنوز داشت گریه میکرد و نمیگذاشت تا درست تمرکز کنم. روبهروش زانو زدم. - مامان جون چیکار میکنی؟ به طناب اشاره کردم و گفتم: ببین کامران، تو اول باید از پنجره به کمک طناب بری پایین. اونور عمو عماد ایستاده میگیردت. اشکهاش رو پاک کرد و گفت: پس خودت چی مامان؟ خیسی پیشونیم رو گرفتم و با چند سرفه گفتم: کامران تو برو، بعد من میام. تو خودش بیشتر جمع شد کمی از شالم که دور دهنش و بینیش بود رو پایین آورد: نه مامان جون، من… من بدون تو جایی نمیرم. لبخند کمرنگی برای اینکه مقاومت نکنه زدم و شالم رو بیشتر بالا کشیدم. - پسر قشنگم… بعد از تو من از طناب… پایین میام. نگران من نباش. - ولی مامان… از سر جاش بلندش کردم. دیگه به سختی میتونستم نفس بکشم، دیگه زوری برام نمونده بود! سمت پنجره رفتم و کامران رو بلند کردم. سمتم برگشت و با بغض گفت: مامانی، قول بده بیای. چشمام رو برای لحظهای روی هم گذاشتم و با باز کردنش گفتم: قول میدم. سری تکون داد و آروم از طناب پایین رفت. سر گیجه بدی سراغم اومده بود. دیگه نمیتونستم سر پا بایستم. نمیدونم چی شد؛ ولی چشمام لولو میزدند و آخرین چیزهایی که میفهمیدم یه صدا بود، صدای آشنا… اشکان ماشین رو توی خیابون بغلی پارک کردم. وقت پیاده شدن توی آینه نگاهی به خودم انداختم. با فکر اینکه سایه با دیدنم چه واکنشی نشون بده لبخندی زدم و دسته گل رو برداشتم. نفس عمیقی کشیدم و یقه لباسم رو مرتب کردم. با پیاده شدنم یه پسر تقریبا پونزده ساله بهم خورد. نگران سمتش رفتم و گفتم: پسر جون حالت خوبه؟ با نفی نفس موهای قهوهایش رو عقب فرستاد و گفت: نه… خونهی سا… یه خانم… آتیش گر… باید بب… رم! و بعد شبیه سرعت برق از جلوم دور شد. با چشمهای گرد شده تموم حرفهایی که میزد رو تجزیه کردم. نگاهم روی آدمهای کم و بیشی نشست که با عجله سمت خیابون بغلی میرفتند؛ ولی… اون دود چی بود؟ اون دودی که از خونه سایه بلند میشد دیگه چه زری میزد؟ قلبم تند میکوبید. فکرهایی که توی ذهنم رژه میرفتند داشت نابودم میکرد. نمیدونم چم شده بود؛ ولی وقتی به خودم اومدم دسته گل از دستم افتاده بود و داشتم با قدمهای سریع سمت خونه سایه میرفتم. توی راه همش به خودم میتوپیدم که چیزی نیست، برای سایه و کامران من هیچ اتفاقی نیفتاده. با رسیدن به خیابون و دیدن افرادی که هعی آب میبردند و گریه میکردند یه لحظه گنگ موندم. اون خونه سایه من بود که توی آتیش به اون بزرگی میسوخت و نابود میشد؟ پس خودش کجا بود؟ قدمهام سست شده بود و حدس میزدم که رنگ صورتم به سفیدی گچ شده. ناباور اسمش رو با داد صدا زدم که همین باعث شد همه بد و بدتر نگام کنند. بدرک! سایه من اون داخل بود و بدرک که همه اینجوری نگام کنند. با دیدن کامران کوچولو که کنار یه پیرزن بود سریع سمتش رفتم. روبهروی زانو زدم دستم رو قاب صورت اشک بارونش کردم. با دیدنم شوکه گفت: ع… عمو اشکان! نگاهم رو به تیلههاش دوختم و لب باز کردم. - کامران آروم باش. فقط بگو چی شده؛ مامان سایه کجاست؟ انگار باز یادش افتاده باشه که چی شده با بغض گفت: عمو اشکان خونمون آتیش گرفت، مامان من و از پنجره بیرون آورد ولی خودش نیومد، عمو توروخدا کمک کن، یه کاری کن مامانم بیاد بیرون… ولی گریههاش دیگه اجازه نداد حرفش رو کامل کنه. بوسهای به پیشونیش زدم و گفتم: نگران نباش عزیز عمو، مامان رو بیرون میارم! از سر جام بلند شدم و سمت پنجره رفتم. تو تمام این مدت حواسم به عماد بود که به در و دیوار میزد تا بره بالا. با اخم جلو رفتم و از بغل دیوار که میخواست بره بالا کنارش زدم. اونم اخمی کرد و گفت: معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟ اصلا تو دیگه از کجا پیدات شد؟ عصبی سمتش چرخیدم و گفتم: من نامزدشم، به تو هم هیچ ربطی نداره دارم چه غلطی میکنم. به خودم مربوطه! پوزخند عصبی زد و با بغل کردن دستاش گفت: آها، چجوری نامزدی هستی که دو سال ولش کردی به امون خدا؟ بهتره بری همون گوری که بودی. دیگه خونم به جوش اومده بود. با دوتا دستام هلش دادم و لب زدم. - یه بار گفتم به تو ربطی نداره! خوست سمت هجوم بیاره که یه پیر مرد جلوش ایستاد و گفت: بس کن عماد، سایه خانم اون داخل گیر افتاد بعد شما دارید در مورد اینکه چه نسبتی باهاش دارید بحث میکنید؟ سمتم چرخید و گفت: جوون، اگه واقعا نامزدشی و بهش محرمی برو کمکش کن بیاد بیرون! اینطوری پیش بره بنده خدا زبونم لال… دیگه نمیتونستم حرف بعدش رو بشنوم. بیاهمیت به همشون از طناب بالا رفتم و خودم رو داخل پرت کردم. بوی دود همه جارو برداشته بود و اجازه نمیداد درست نفس بکشم. تنها چیزی که می شد این داخل دید آتیش و دود بود. نگاهم رو هی چرخوندم و داد زدم. - سایه! سایه کجایی؟ یکم که حواسم رو جمع کردم صدای نالههاش رو شنیدم. اشک.هام رو پاک کردم و با دقت به همهجا نگاهی انداختم. با دیدنش که گوشه آشپزخونه بود یه امیدی پیدا کردم و سمتش رفتم. کنارش نشستم دستاش رو توی دستم گرفتم و زمزمه کردم. - سایه… خانمم! عزیزم بیداری. میشه… میشه چشمات رو باز کنی؟ صورت معصومش بخاطر دود سیاه شده بود و پلکهاش هعی نیمه باز و بسته میشد. لب های بیجونش رو تکون داد و آروم گفت: ا… اشکان، خو… خودتی؟ سرفهای زدم و با لبخند گفتم: آره عزیز دلم، خودمم. اشکانت اومده… چشمات رو باز کن سایه! کمی چشماش رو باز کرد و دستهام رو گرفت. - چرا… چرا اینقدر دی… دیر اومدی ا… اشکان؟ با تموم شدن حرفش سرفهای زد که باعث شد از دهنش خون سرازیر بشه. گوشه از از آستین لباسم رو پاره کردم و خون رو پاک کردم. - ببخشید سایه… الان میبرمت بیرون. فقط آروم باش عزیزم. صداش نفسهایش رو میتونستم بشنوم. دستش رو کمی تکون داد که بالا آوردمش و روی صورتم گذاشتم. - ا… اشکان من… من تا حالا ی… یه چیز رو به… بهت نگف… تم. ای… اینکه م… من… اشکم آرو روی دستش مقصد شد که نگاه جنگلیش رو بهم دوخت و لب زد: دو… دوست دارم ا… اشکانم… با تموم شدن حرفش چشماش بسته شد. یعنی چی؟ چرا اینجوری شد؟ چرا سایه من اینطوری میکرد. - سایه… سایه عزیزم چشمات رو باز کن… سایه! سرش رو بلند کردم و روی دستهام گذاشتمش. کامل بلندش کردم و با هزار بدبختی از خونه بیرون اومدم نگاه همه مردم روی ما نشسته بود. صدای همهمشون توی گوشم اذیتم میکرد. کامران زود سمتم اومد و گفت: عمو مامانم؟ مامانم چش شده؟ سری تکون دادم و گفتم: چیزی نیست عمو. دنبالم بیا. باهم به خونهای که آتیش گرفته بود و توی خودش سوخته بود پشت کردیم و خواستیم بریم که همون لحظه یه ماشین جلوم ایست کرد و امیر ازش پیاده شد. سریع جلوم اومد و گفت: اش… اشکان چی شده؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ نگاهش به سایه که بیجونش روی دستم بود افتاد. چشماش گرد شده بود و شبیه ماهی فقط لبهاش رو تکون میداد. یه قدم جلو رفتم و روبهروش ایستادم. - امیر الان وقت این حرفها نیست. ماشین رو روشن کن باید بریم بیمارستان. تند تند سری تکون داد و سوار ماشین شد. وقتی کامران صندلی عقب نشست با خیال کم و بیش راحت صندلی جلو نشستم. سایه رو محکم به خودم چسبوندم و اونم راه افتاد. نگاهم رو بهش انداختم. موهای خرماییش دورش ریخته شده بود و حالتش به هم خورده بود. تو دستم جابهجاش کردم و زمزمه کردم: سایه… بیدار شو دیگه. چرا چشمات رو باز نمیکنی؟ - عمو مامانم بیدار نمیشه؟! نگاه گذرایی بهش انداختم و زمزمه کردم. - بیدار میشه، باید بیدار بشه! - نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده؟ نگاهم رو سمت امیر چرخوندم. - نمیدونم امیر… واقعا گم شدم! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 27 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 آبان (ویرایش شده) ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و بیست و نهم با رسیدن به بیمارستان مهمون پیاده شدیم. زودتر از اونها وارد شدم. به پرستاری که دم راهم بود گفتم: خانم قاسمی، سریع برید دکتر خاتمی رو صدا بزنید بگید بیاد. اول نگاهش رو مات شده روم انداخت؛ ولی بعد با قدمهای سریع طبقه بالا رفت. سایه رو روی تخت خالی کنارم گذاشتم و سمت اتاق خالی انتهای سالن بردم. وارد شدم که همون لحظه امیر و کامران هم داخل اومدند. - اشکان الان چی میشه؟ به دکتر گفتی بیاد؟ فقط سری تکون دادم؛ ولی نگاهم هنوز قفل صورت سایه بود. - سلام آقا اشکان. با صداش سمتش چرخیدم. - سلام آقای دکتر مریضم… بالای سرش ایستاد و گفت: چه اتفاقی براش افتاده؟ - آتیش سوزی شده بود اونجا… سرش رو بالا آورد و باز وسط حرفم پرید: خیلی خب فهمیدم اشکان. شما برید بیرون به پرستارها هم بگو بیاند. باشهای لب زدم و با امیر و کامران بیرون اومدم. پرستارها بدو بدو داخل رفتند. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. این حال سایه… اینکه دیر رسیدم. روی صندلی نشستم که همون لحظه امیر هم کنارم نشست. - نگران نباش. خوب میشه! پوزخندی زدم و گفتم: همش تقصیر منه.، مگه نه؟ گنگ نگاهم کرد. به کامران که داخل حیاط کنار حوض نشسته بود خیره شدم و با بغض ادامه دادم. - اگه من زودتر رسیده بودم، اگه خودم رو زودتر به سایه نشون میدادم هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد! - دیوونه شدی اشکان؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: نه! حقیقته. اگه من پیشش بودم اون خونه آتیش نمیگرفت، سایه به این حال در نمیافتاد. - نگران حال سایهای؟ بهش خیره شدم. - نگران زندگیم نباشم؟ دستاش رو بغل کرد و گفت: سایه قویتر از حرفهاست. با چشمای پر از اشک گفتم: اگه… امیر اگه بلایی سرش بیاد من هیچ وقت خودم رو نمیبخشم… دستش رو روی شونم گذاشت و زمزمه کرد: اشکان! من به سایه ایمان دارم. اون سختتر از اینها رو گذرونده، مطمئن باشم سالم از اون در بیرون میاد، اونم با پای خودش! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب. الان تو خستهای کامران هم تو شوکه؛ طبقه بالا اتاق منه. میتونید برید اونجا استراحت کنید. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چی؟ اون وقت اتاق تو اینجا چیک… دستم رو بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم. - بعداً امیر، بعداً همه چیز رو میگم. پوفی کشید و گفت: تو خودت استراحت نمیکنی؟ به در اتاق سایه خیره شدم و لب زدم. - وقتی سایه من اونطور بیجون روی تخته استراحت به من نیومده. از سر جاش بلند شد و گفت: خیلی خب، پس حداقل یه آبی به دست و صورتت بزن و لباست رو عوض کن. هوا سرده، سرما میخوری! بدون هیچ واکنشی به در خیره شدم. اونقدر خیره که نفهمیدم که کامران اومد و با امیر بالا رفتند؛ اونقدر که نفهمیدم کی اذان گفتند و همه برای نماز خوندن به نمازخونه رفتند. اگه واقعا بلایی سر سایه بیفته چی؟ اگه دیگه نتونم چشمای جنگلیش رو ببینم چی؟ چندین و چندین بار طول و عرض این راهرو رو اندازه گرفتم. چندین و چندین بار به خودم لعنت فرستادم. تقریبا ساعتهای هفت شب بود که دکتر اومد و گفت میتونم برم پیش سایه. آروم در اتاقش رو باز کردم و داخل رفتم. دستگاههای مختلفی بهش وصل شده بودند و ماسک روی دهنش گذاشته بودند. کنارش روی صندلی نشستم. هنوز چشماش بسته بود، هنوز دستاش تکون نمیخورد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام قشنگم، حالت بهتره؟ درست روبهروش نشستم تا چهره کاملش رو ببینم. - سایه درسته تو تموم این دوسال دیدمت؛ ولی از نزدیک نه. الان میخوام به اندازه تموم این دو سال ببینمت. میخوام به اندازه تموم این مدت به صورتت خیره بشم؛ اما… به پلکها بستش نگاه کردم. بغض بدی به گلوم چنگ زده بود و نتونستم حرفم رو واضح بزنم. - سایه حالا که اومدم… نمیخوای جبران کنی؟ من از نزدیک چشماتو ندیدم. نمیخوای پرده پلکهات رو باز کنی تا تیلههای داخلش رو ببینم؟ اشکهام رو سریع پاک کردم و محکم گفتم: سایه من گریه نمیکنم. میدونم که بیدار میشی، تو اینطوری من و کامران رو ول نمیکنی. میدونی که دوست داریم… میدونی که زندگیمون وصله به حالته. بوسهای به دست ظریفش زدم و بیرون رفتم. اشتهای خودم کور شده بود؛ ولی امیر و کامران از صبح هنوز چیزی نخورده بودند. آب دهنم رو قورت دادم و از کمد ضروریم، لباسهام رو عوض کردم. تو آینه به خودم خیره شدم و سیوشرتم رو بالا کشیدم. گوشیم رو برداشتم و از بیمارستان بیرون زدم. دلم یکم قدم زدن میخواست، توی زمستون، توی خیابون خلوت کردستان. قدمهای رو سمت رستوران نزدیک راهم کج کردم. برف میبارید و روی درختها، ماشینها و هرجای دیگه الا زمین نشسته بود. دستهام رو داخل جیبم بردم و وارد رستوران شدم. سمت میز سفارشات رفتم و دو پرس چلو کباب گرفتم. بعد از حساب کردنشون خواستم بیرون بیام ولی حرفهای دوتا مرد که اونوتر بودند توجهم رو جلب کرد. - امروز فهمیدی خونه سایه خانم آتیش گرفت؟ + آره بابا، خداروشکر سریع خود سایه خانم رو رسوندن بیمارستان. - والا همسایهها میگفتند یه مرده که ادعا داشته نامزدشه آورددش بیرون. تا اونجایی که من میدونم سایه خانم نامزد نداشته و کل این دوسال فقط خودش و پسرش بوده. جدیدا هم آقا عماد رفت خواستگاریش. + وا، مگه میشه؟ اونجا کلی آدم بوده. فکر نکنم نامزدش باشه. اونطوری نامحرم بوده بهش و آورددش بیرون؟ بابا حیا نداره؟ از عصبیت دندونهام رو به هم ساییدم. دستهام رو خیلی کنترل کردم تا روی صورتشون فرود نیاد! برگشتم سمتشون و چند قدم بهشون نزدیکتر شدم. رو به جفتشون که متعجب نگام میکردند گفتم: آقایون، خوبه اون آقا حداقل مردونگی حالیش بود و بدون اینکه محرم نامحرم حالیش بشه رفت کمکش کرد. اگه اون کار رو نمیکرد یه مشت آدم که از دار دنیا فقط بلدن از دین بگند و عقل ندارند مینشستند و فقط تماشا میکردند، اونوقت سایه خانمتون هم تو آتیش از دست میرفت، فقط بخاطر حجب حیا الکی شماها! بعد بدون اینکه به چهرههای عصبی و مات مونده کل رستوران محل بدم سریع بیرون اومدم. سرعت قدمهام رو بیشتر کردم تا زودتر به بیمارستان برسم. با رسیدنم اول از پنجره نگاهی به سایه انداختم. هنوز چشماش بسته بود بیدار نشده بود. نفس عمیقی کشیدم و از پلهها بالا رفتم. با تقتق وارد اتاق شدم که دیدم کامران روی تخت خوابش برده و امیر سرگرم گوشیشه. با دیدنم سرش رو بالا آورد و گفت: شرمنده داداش، تو هم از زندگیت موندی. لبخند دلگیری زدم و گفتم: چندبار بگم امیر؟ زندگی من روی تخته! من تا الان پیش زندگیم بودم. سری تکون داد و زمزمه کرد: باشه بابا فهمیدم دوسش داری! پلکی زدم و با بالا آوردن کیسه غذا گفتم: براتون شام گرفتم. پتو رو روی کامران بالا کشید و گفت: من که اشتها ندارم، کامران هم خوابه. اشکان میخوام باهات حرف بزنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و کیسه دستم رو روی میز کنارم گذاشتم. به کامران که خوابیده بود نگاه گذرایی انداختم و گفتم: بریم بیرون؟ باشه ای زمزمه کرد و به صورت کامران بوسهای زد. باهم از اتاق بیرون اومدیم و وارد محوطه باز بیمارستان شدیم. باهم سمت نیمکت قهوهای رنگ روبهروی حوض رفتیم و روش نشستیم. - خب. یه تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کردم. - که خب! کلافه گفت: حال سایه چطوره؟ زیپ سیوشرتم رو یکم پایین کشیدم و لب زدم. - دکترش گفت حالش بهتره. فقط برای مدتی بیهوشه. سری تکون داد و سکوت کرد. صدای گربههایی که تقریبا الان وقت خوردن غذاشون بود پیچید که امیر دوباره لب باز کرد. - اشکان نگفتی؛ قضیه بیمارستان و این آشنایی و اتاق چیه؟ دستام رو بغل کردم و خیره به نوک کفش هام گفتم: - وقتی که سایه اینجا اومدم چند روز بعدش منم اومدم. قطعا که نمیتونستم کنارش باشم بخاطر همین یا اتاق نزدیک خونش اجاره کردم. تقریبا یکی دو ماه میگذشت که فهمیدم بیمارستان از اینجا خیلی دوره، اون موقعها کرونا تازه اومده بود. خب باید یه بیمارستان کوچیک اینجا میبود و منم عاشق پزشکی! از همون وقت با کمک چندتا خیر دیگه اینجا رو ساختیم و دکترهای خوب رو به اینجا دعوت کردیم. منم طبقه بالاش یه اتاق برای خودم زدم و بعضی شبها اینجا میومدم. با تموم شدن حرفم نگاهم رو بهش دوختم. لبخنده به چهرش زدم و گفتم: امیر من تو تموم این سالها کنار سایه بودم؛ ولی سایه من رو ندید. حتی یکم مونده بود به خواستگارش جواب بله رو بگه. شوکه گفت: اشکان خل شدی؟ سایه تو رو دوست داره؛ امکان نداره به یکی دیگه جواب بله بده. دستم رو کلافه بین موهام کشیدم و گفتم: اون روز همسایشون براش خواستگاری رفته بود. تا ساعت ده شب چه معنیای میده خونشون باشه؟ سری تکون داد و دستش رو روی شونم گذاشت. - سایه تورو انتخاب کرده بود، من خواهرم رو میشناسم. اگه الآنم بحث بحث انتخاب باشه بازم تصمیمش تویی و تردیدی داخلش نمیکنه. لبخند کمرنگی زدم و سری تکون دادم. امیدوارم همینجوری باشه. امیدوارم شبیه حرف امروزش، هنوز دوستم داشته باشه *** با قدمهای سریع داخل شدم. توی راهرو فقط صدای پاهام بود که روی مخ همه رژه میرفت. با نفس نفس خواستم داخل اتاق بشم که همون لحظه دکتر سد راهم شد و گفت: کجا میرید آقا اشکان؟ چشمام رو روی هم گذاشتم و با باز کردنشون گفتم: آقای… آقای دکتر… می… خوان برم د… داخل. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: نخیر نمیشه، تازه بهوش اومده، همینجوری نیست که برید داخل. باید صبر کنید. اخمی بین ابروهام جا دادم که با پرستارها داخل رفتند. کنار پنجره ایستادم. سایه نگاه نیمه باز و گیجش رو هعی به اینور و اونور مینداخت و پرستارها بالا سرش بودند و هعی دستگاهها رو بررسی میکردند. خوشحال بودم، خوشحال بودم که سایه پرده پلکهاش رو باز کرده بود. نگاهش رو سمتم چرخوند که اشک شوقی یهویی از چشمام چکید. دستم رو آروم بالا آوردم و روی شیشه گذاشتم. همونطور که اشکهام میریخت زمزمه کردم. - خداروشکر عزیزم… که بیدار شدی. الان… الان میام پیشت. لبخندی زدم و خلاف میلم که نمیخواستم دل از اون تیلههای معصومش بگیرم، با قدمهای سریع از پلهها بالا رفتم. در اتاق رو بدون اینکه بزنم باز کردم و گفتم: امیر، کامران؛ سایه بهوش اومده. هنوز مات مونده بودند که از روبهروی در کنار رفتم تا پایین برند. سریع جلوی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم. از خوشحالی توی خودم نمیگنجیدم! یقه لباسم رو درست کردم و بهش دستی کشیدم. نفس عمیقی برای آرامش خودم کشیدم و بیرون رفتم. نه! الان نباید میرفتم ببینمش. از بیمارستان بیرون اومدم و شروع به دویدن سمت گل فروشی کردم. با نفس نفس داخل رفتم و بیتوجه به چهره متعجب فروشنده گفتم: یه شاخه گل میخواستم، گل رز قرمز. مات برده، همونطور خیره بهم سمت گلهای رز رفت که با دست محکم به پیشونیم کوبیدم. - نه آقا، یه دسته گل بده! یه دسته گل بزرگ از رز قرمز! *** خوشحال داخل بخش رفتم. - بله سایه خانم، آقا اشکان رو نشناختی! سرم رو بالا بردم ولی با امیر روبهرو شدم که کلافه و بغضآلود با دکتر صحبت میکرد. ذوقم پرید با گریههای کامران. اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سریع سمت دکتر و امیر دویدم که امیر اشکهاش هعی میریخت و ازمون دور شد. آب دهنم رو قورت دادم و رو به دکتر گفتم: دکتر… چ… چه اتفاقی افتاده؟ دستش رو بین موهاش کشید و لب زدم. - آقا اشکان. مریضتون بهوش اومد؛ ولی بدنش خیلی ضعیف شده بود، همش بخاطر این بود که مدت زیادی توی محل آتیش سوزی بود. نمیدونم واقعا چی بگم. ایشون نتونستن بودن اون همه دود و آتیش رو تحمل کنند و… متاسفم، ما همه تلاشمون رو کردیم… . . . . بیمارتون… بیمارتون فوت کردند… ویرایش شده 29 آبان توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 29 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سیام عصبی یقه لباسش رو چنگ زدم و با صدای بلندی گفتم: معلوم هست چی میگی؟ سایه من زندست… امیر اومد و من رو از ازش جدا کرد. - اشکان آروم باش. بیتوجه بهش همونطور که اشکهام بیاختیار میریخت، با تن صدای قبلیم گفتم: سایه من اینطوری من رو ول نمیکنه… اون زندست لعنتی! زندگی من هنوز داره نفس میکشه…! *** پس چرا نمیآیی تا من نگاهت کنم و تو دستهای بینشانم را بگیری و باز لبخند بزنی؟ پس چرا نمیآیی تا به سمفونی عشق، دعوتت کنم و تو نگاه از توت فرنگی میان کیک بگیری و بوسه بر عاشقانههایم بکاری؟ تو که نمیآیی؛ ولی فقط تا اطلاع ثانوی اجازهی دوست داشتنت رابه من بده! گرچه میدانم الان در آن کافه سنتی دست زیر چانه گذاشتهای و به بیرون خیریای… کاش یاد من باشی! *** اشکان دکمههای لباس سفید رنگم رو بستم و دستی بهشون کشیدم. عطری که بوش رو خیلی دوست داشت به خودم زدم. شونهای به موهام زدم و وقتی کارم تموم شد نگاه کلیای به خودم انداختم. همه چیزم عالی بود. دسته گل رو از روی میز کنارم برداشتم و با قدمهای آروم از اتاق و بعد، از طبقه پایین رفتم. خواستم وارد اتاق بشم که امیر سریع دستم رو گرفت. متعجب نگاهش کردم که با تردید گفت: اشکان… مطمئنی؟ الان وقتشه؟ اخم ریزی بین ابروهام جا دادم و گفتم: من تا الان چند بار گفتم اشکان، زندگی من الان رو تخته، اون منتظرمه! لبخند دلگیری زد و آروم، دستم رو ول کرد. بیاهمیت بهش پشت کردم و وارد اتاق شدم. سریع پشتم در رو بستم و قفل کردم. با کار بچگونم خندم گرفته بود. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و خندم رو قورت دادم. صاف ایستادم و سمت تخت قدم برداشتم. بوی عطرم همه جای اتاق رو گرفته بود. نگاهی بهش انداختم که دوباره ملحفه روی صورتش بود. با اخم گفتم: سایه جان من چند بار بگم؟ دوست ندارم ملحفه رو روی خودت بکشی. اصلا هوا سرده. من تا پتو رو میارم این رو از روی خودت کنار بزن، باشه؟ جوابی ازش نشنیدم. سری به عنوان تاسف تکون دادم و همونطور که سمت کمد میرفتم ادامه دادم. - ما همه خوبیم نیازی نیست بپرسی! پتو رو بیرون آوردم و کنار تخت رفتم. نچ؛ مثل اینکه لجبازیش باز گل کرده بود. خندهای زدم و گفتم: سایه خانم، اینقدر اذیتم نکن. ولی باز چیزی نمیگفت. با این کارهاش بغض بدی به گلوم چنگ زد، طوری که اشکمم در اومده بود. این همه انتظار کشیدن بس نبود؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: سکوتت اذیتم میکنه سایه، باهام حرف بزن! بدون اینکه تکون بخوره زمزمه کرد. - دارم کتاب میخونم اشکان. به یک آن، ملحفه رو از صورتش کنار زد و گفت: چرا اینقدر وراجی میکنی؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: میدونی تموم این مدتها، چقدر دوست داشتم دوباره کنارم باشی و بهم بگی وراج؟ نگاهش رو دوباره به کتاب دوخت و گفت: نمیدونم. بدون اینکه نگاهم رو ازش بردارم، کتابش رو از دستش گرفتم و کنار خودم گذاشتم.تیلههای جنگلیش رو قفل چشمام کرد. - میدونی چقدر دلم برای این نگاهها تنگ شده بود؟ برای دیدنشون حاضر بودم سگ دو بزنم؟ اخمی کرد و گفت: فکر میکردم زن داری و الان داری بچت رو بزرگ میکنی! چشمام رو ریز کردم و گفتم: چی میگی سایه؟ کدوم زن کدوم بچه؟ شناسنامه من هنوز سفیده سفیده! آخه من به غیر از تو کی رو میتونم دوست داشته باشم؟ چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به دیوار سفید رنگ جلوش دوخت، اونم با اخم. بیخیال ملحفه، پتوی طوسی رنگ رو باز کردم و روش انداختم. گلدون شیشهای رو از آب پر کردم و دسته گل رو داخلش گذاشتم، بعد روی میز کنارش گذاشتم. روی صندلی کنارش نشستم. - سایه این مدت… - هیچی نگو اشکان. همه چیز رو میدونم. انگار تو تمام این مدت که بیهوش بودم یکی همه چیز رو برام تعریف کرده. لبخندی زدم و زمزمه کردم. - دست اون به نفر درد نکنه! اون سکوت کرد، منم یکم فرصت میخواستم تا مقدمه بچینم و جملههام رو کنار هم بذارم. در آخر، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سایه این دوسال دوری کافی بود. همهمون به اندازه و سهم خودمون ناراحت شدیم و عذاب کشیدیم. الان وقتشه برگردیم، وقتشه برگردیم و زندگیمون رو شروع کنیم. صدای قورت دادن آب دهنش به گوشم رسید. نگاه جدیش رو بهم دوخت. این یعنی حرف جدیای داشت. یکی نیست بیاد بگه بابا بیخیال این جدی بازیها شو؛ یکم به دل من اهمیت بده! دلی که هر روز با از دور دیدنت سوخت و شکست؛ ولی باز سر پا شد تا به الان برسه. به دیدن اون چهره معصومت، به دیدن اون چشمای زیبا! سر جاش یکم تکون خورد که به خودم اومدم. از پارچ کنارم، آب رو داخل لیوان خالی کردم و نزدیک لبش رسوندم؛ ولی با پشت دست پسش زد. سایه چش شده بود؟ چرا اینقدر نسبت بهم بیتفاوت شده بود؟ اصلا از اینکه من رو میبینه خوشحاله؟ کمی خودش رو بالا کشید و گفت: ببین اشکان، هر چی بین من و تو بوده برای دوسال پیشه. الان عوض شده، دوسال گذشته. من… من دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم. با حرفهاش یه لحظه نفسم رفت. میدونستم همش دروغه! میدونستم هیچ کدوم از حرفهای حقیقت نداره. - این دروغه! محکم گفت: ولی اشکان من حقیقت رو گفتم! بهتر بود اینجا سوءاستفاده کنم، از دوست داشتنش، برای نگه داشتنش! چشمام رو ریز کردم و لب زدم. - آها، پس دوستم نداری. سایه خانم کی بود اون روز وسط آتیش سوزی، تو بغلم افتاده بود گفت اشکان دوست دارم؟ کی صحنه رو هندی کرده بود؟ تو نبودی نه؟ با چشمای گرد شده و شوکه گفت: ا… اما اشکان… ابرویی بالا انداختم و با پوزخند عصبیای گفتم: نمیخوای بیای؟ نکنه میخوای ازدواج کنی. اسمش چی بود؟ آباد، عثمان، عماد؟ آره آره عماد! نکنه میخوای با اون مرتیکه ازدواج کنی؟ انگار از لحن حرفهام خوشش نیومده بود. - اشکان این چه حرفهاییه که میزنی؟ نفس عمیقی کشیدم و شبیه بچهها، توی خودم جمع شدم. لب و لوچم رو بیرون فرستادم و مظلوم گفتم: سایه خانم، من تو تمام این مدت میدیدم چقدر خوب باهاش حرف میزدی. با پسرش شبیه کامران خودت رفتار میکردی! سرم رو بالا آوردم و با اشکی که برای خودنمایی ریخته بودم گفتم: سایه من دیدم که تو اون رو بیشتر از من دوست داری. پس من چی؟ تو به دل من اهمیت دادی؟ تویی که میگفتی دوستت دارم و برای من هر کاری میکنی، حالا درخواست اینکه بخوام پیش من باشی، خانم خونم باشی و زندگیم رو بسازی خیلی زیاده؟ هنوز چشماش متعجب بود. چندتا پلک زد و گفت: اشکان این حرفها واقعا حرفهای توئه؟ *** عماد با قدمهای آروم وارد بیمارستان شدم. سمت قسمت پذیرش رفتم و روبهروی خانمی که پشت کامپیوتر بود وایستادم. رو بهش گفتم: ببخشید خانم، اتاق سایه میرزایی کجاست؟ دختر جوون و خودشیفتهای به نظر میرسید، سرش رو بالا آورد. با اخم ریزی لب زد. - همون خانمی رو میگید که هعی آقای خوشگل میاد بهش سر میزنه؟ مستقیم برید، سمت چپ اتاق صد و بیست. از حرفهاش دندونهام رو به هم ساییدم. عصبی راهرو رو طی کردم. با چرخیدن سمت چپ، دیدم که یکی دوتا از همسایهها دم در اتاقش بودند همراه دو مرد جوون. یکم که دقت کردم یکی از اون دوتا همون مردی بود که اومد و سایه رو نجات داد. ازش متنفر بودم! دسته گل رو توی دستم جابهجا کردم و جلوتر رفتم. با دقت بیشتر فهمیدم که اون یکی مرده امیر، همون برادر سایه بود. باهاش سلام و احوال پرسی کردم. همون لحظه اون یکی که همه اشکان صداش میزدند سمتمون اومد. - تو اینجا چیکار میکنی؟ صورتم رو شتابون سمتش چرخوندم. - اشکان چرا اینجوری حرف میزنی؟ نگاه گذرایی به امیر انداخت و خیره بهم گفت: نه، میخوام بدونم ایشون چرا اومده اینجا! کامل سمتش چرخیدم و با پوزخند عصبیای گفتم: نمیدونم چرا باید به تو جواب پس بدم! ابرویی بالا انداخت و با اشاره به خودش گفت: چرا من؟ یه بار گفتم، نامزدشم. نمیدونم چرا، ولی احساس میکردم اشکان از من بیشتر به سایه نزدیکه. همین بود که حالم رو بد میکرد. گلها رو توی دستم مشت کردم و از لای دندونهای قفل شدم، صدام رو بیرون فرستادم. - اومدم سایه رو ببینم! خندهای زد و گفت: گلم که براش گرفتی! توجهی به حرفش نکردم که دوباره دهن باز کرد. - سایه نه و خانم. اول باید ازش اجازه بگیرم. اگه گفت بله که تشریف میبری و میبینیش. اگرم گفته نه که بیخیال میشی و میری. بعد پشت کرد و سمت اتاق سایه رفت. از دستش ناجور حرصی شده بودم. نمیتونستم دیگه تحملش کنم و اگه این بیمارستان رو سرش پایین نمیآوردم اعصابم آروم نمیشد. - نمیخواد اعصابت رو خورد کنی. اشکان شاید اینجوری رفتار کنه ولی تو دلش هیچی نیست! سری تکون دادم و بیخیال اشکان و مشکان شدم. چند دقیقه گذشته بود که از در با اخم بیرون اومد و رو بهم گفت: بفرما، میتونی بری تو. تا دم در رفتم و وقتی خواستم وارد بشم تنهای بهش زدم. با دیدن سایه لبخندی زدم. خواست سر جاش بشینه که یه قدم جلوتر رفتم و گفتم: نمیخواد بلند بشی. سری تکون داد و متقابلا لبخندی زد. کنارش ایستادم و زمزمه کردم: خوبی؟ دوباره دراز کشید و گفت: من خوبم. تو خودت، آرشا، خوبید؟ آروم سری تکون دادم. از اومدنم به اتاق، به دقیقه نکشیده بود که اشکان اومد داخل. نگاه هر دومون بهش بود که گفت: نکنه میخواستید برم بیرون تنهاتون بذارم؟! پوف کلافهای کشیدم. اومد و دسته گل رو ازم گرف و رو به سایه با خنده گفت: عزیزم ببین آقا عماد چه گلهای قشنگی گرفته! آقا عماد دستتون درد نکنه راضی به زحمت نبودیم. چشم غزهای رفتم و دستم رو مشت کردم. اونم گل رو توی به گلدون گذاشت و روی میز قرارش داد. اونطرف تخت ایستاد و چیزی نگفت. چند دقیقه توی سکوت سپری شد که طاقت نیاورد و گفت: اومدید چیزی نگید؟ خب حرف بزنید دیگه راحت باشید. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - اشکان لطفا برو بیرون. اول شوکه برگشت سمتم، بعد خندهای زد و گفت: جانم؟ دوباره بگو! خواستم دوباره جملم رو تکرار کنم که ایندفعه سایه پیش دستی کرد. - اشکان میشه بری بیرون؟ - ولی سایه… - خواهش میکنم. با اخم به هر دومون خیره شد. در آخر آروم سری تکون داد و بیرون رفت. روبه سایه کردم. دوست نداشتم توی این موقعیت ببینمش، اینکه به سرم و دستگاه وصل شده باشه! - نگران نباش، حال من خوب میشه. - واقعا نامزدته؟ گیج پرسید: چی؟ به تیلههاش خیره شدم و لب زدم. - میگه نامزدته، راسته؟ با کلی من من گفت: چیزها… آخه اون… اوممم… اشکان… دستهام رو بالا آوردم و گفتم: خیلی خب، فهمیدم. آروم گفت: تو هیچی نمیدونی! لبخند محوی زدم و گفتم: همه چیز برام واضحه. اینکه اون دوستت داشته و داره. این من منهای تو یعنی دوسش داری. وقتی شما دوتا هم رو دوست دارید من هیچم، علاقه من به تو هیچه! سر جاش با بدبختی نشست و گفت: عماد، اونطور نیست که فکر میکنی. تو همیشه برام قابل احترام بودی، میخواستم تو به سان برادر کنارم باشی. پشت بهش کردم و لب زدم، از دردهام، از اینکه این دل قفل دل مهربون و معصومش شده بود. - آره سایه خانم، گفته بودی تو جای برادرمی؛ ولی من باختم. من این زندگی رو به تو باختم! چه بخوای چه نخوای من دوست دارم و این تصمیمم بر نمیگرده، تو هم… زندگیت دست خودته و کسی جز خودت مختارش نیستی. نفس عمیقی کشیدم حرف آخرم رو زدم. - میخوای اینجا بمونی و با من باشی، میخوای با اشکان باشی و برگردی. گرچه از همین الان میدونم کدوم گزینه رو انتخاب میکنی. پس؛ به پای هم خوشبخت بشید! بغض رو با بدبختی قورت دادم و بدون توجه به صدا زدنهاش، از اتاق بیرون رفتم. حس حقارت میکردم. یه حس بد! انگار همه غرورم زیر پاهای خودم خورد شده بود، اونوقت جلوی همه! از اتاق بیرون اومدم و خواستم برم که اشکان از اونور همونطور که میومد سمتم گفت: خب آقا عماد حرفهاتون خداروشکر تموم شد؟ میموندید حالا! خندهای برای حفظ ظاهر زدم و گفتم: چیه، ترسیدی بدت رو پیشش بگم؟ نترس! هر کس بد ما به خلق گوید ما ز غم چهره نخراشیم، ما خوبی او به خلق گویم تا هر دو دروغ گفته باشیم! بعد بدون توجه به چهرهی مات موندش با امیر خداحافظی کردم و بیرون زدم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 30 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و یکم ** یک ماه بعد ** سایه دستی به لباس صورتی کمرنگم کشیدم. آستینهای کمی پف دار داشت و لبههاش چین دار بود. بلندیش تا پایین زانوم بود و روش طور همرنگش رو داشت که گلهای کوچیک صورتی رنگ خودنمایی میکرد. نفس عمیقی کشیدم و شال سفید رنگ که باهاش تناسب زیبایی داشت رو روی موهای خرماییم انداختم. عطر سرد خوشبوم رو به خودم زدم. کمی خم شدم که گردنبند ماه شکل خودنمایی کرد. همون گردنبندی که حدود شیش سال پیش اشکان برام خریده بود. هنوز توی گردنم بود و زیباییش رو به همه جا میکشید. ساعت و دستبندم رو دستم کردم که همون لحظه در یهو باز شد و کامران دوون دوون اومد داخل. لبخندی زدم و خم شدم. روبهروم ایستاد و گفت: مامان جون چقدر خوشگل شدی! یقه لباس سفیدش رو مرتب کردم و گفتم: به خوشتیپی شما که نمیرسم آقا کامی! - مامان جون زن عمو سهیلا و کامیار هم اومدند، نمیای؟ پلکهام رو روی هم گذاشتم و گفتم: باشه عزیزم. تو برو با بچهها بازی کن منم میام. خواست بره که دوباره صداش زدم. متعجب نگاهم کرد که دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: کامران تو راضیای؟ به جون خودم اگه تو نخوای منم قبول نمیکنم. موهای بیرون ریختم رو داخل فرستاد و با لبخند گفت: مامان جون من عمو اشکان رو دوست دارم، بابای خوبیه! چشمام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. اونم سری تکون داد و سریع از اتاق بیرون رفت. منم خوشحال از اینکه سهیلا دعوتم رو قبول کرده بلند شدم. خواستم از اتاق بیرون برم؛ ولی با دیدن چهره توی آینه یه لحظه ماتم برد. چشمام دیگه توانی برای پلک زدن نداشت. میدونستم خیالی بیش نیست، بخاطر همین نمیخواستم برگردم و پشتم رو ببینم. چند قدم جلوتر رفتم و دستم رو جلو بردم. اشک شوقی یهو از صورتم سرازیر شد. آروم زمزمه کردم: کام… کامرانم! ولی اون فقط لبخند زده بود. به لباسش نگاهی انداختم. همون، همون لباسی بود که روز خواستگاری پوشیده بود. اشکهام دونه دونه روی گونم میریخت. با خنده دستهاش رو قفل هم کرد و گفت: خوشگل کردیها، برای من دیگه؟ یاد همون روز افتادم. دونه به دونه حرفهاش یادم مونده. آخه چطور میتونم فراموش کنم؟ - چیه سایه ماتت برده؟! بهت گفته بودم که تا تهش هستم، نکنه باور نکردی؟ با گردنبند توی گردنم نگاه گذرایی انداخت و با لبخند دلگیری گفت: نگران نباش سایه، تصمیمت درسته! بچمون راضیه. دیگه طاقت نیاوردم و صورتم رو چرخوندم؛ ولی نبود. دوباره به آینه نگاه کردم، بازم نبود. خنده پر بعضی زدم و با تکیه به دیوار، گفتم: آره، باز رفتی. باز اومدی و زود رفتی. مثل قبلاً… مثل همیشه! اشکهام رو پاک کردم و با درست کردن شالم از اتاق خارج شدم. به محض پایین اومدنم با سهیلا رو در رو شدم که میخواست ظرفهای میوه رو ببره. چقدر دلم براش تنگ شده بود. انگار چندین سال بود که ندیدمش. ظرفها رو روی میز کنارش گذاشت و شبیه بچگیها سمتم دوید. محکم بغلش کردم و دستام رو دورش قفل کردم. اونم زمزمه وار گفت: میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود نامرد؟! خنده کوتاهی زدم و گفتم: منم دوست دارم. از خودش جدام کرد. چشماش از اشک پر بود و فقط کافیه یه پلک بزنه تا همش سرازیر بشه. - فکر کردم دیگه بر نمیگردی! به خودم اشاره کردم و گفتم: الان که اینجام. به دور و اطراف نگاهی انداختم؛ ولی کیوان و کامیار رو ندیدم. ابرویی بالا انداختم و پرسیدم. - پس کیوان و کامیار کجاند. سریع اشک.هاش رو پاک کرد و بدون توجه به نصف حرفم گفت: کامیار با نجمه و کامران بازی میکنه. بیا بریم داخل که الان شازده دوماد میاد! لبخند کمرنگی زدم و وارد سالن شدم. همه بودند. مامان، بابا، امیر، یسری، سهیلا… کنار یسری و سهیلا نشستم و مشغول حرف زدن شدیم تا خانواده اشکانشون برسند. درک نمیکردم، سهیلا چرا هر بار وسط حرفهاش میخواست کیوان رو مخفی کنه. حدسش رو میزدم که نیاد؛ ولی چرا ازش حرفی نمیزد؟ با صدای زنگ در هممون به خودمون اومدیم. بقیه جلوتر رفتند و در در رو باز کردند. منم آخرین نفر پشت یسری قدم برداشتم. آقا احمد که توی بغلش صدف بود روبهروم اومد و با لبخند گفت: سلام دخترم. متقابلا لبخندی زدم و گفتم: سلام آقا احمد، خوش اومدید. همون لحظه صدف با خنده که نشون از خوشحالی زیادش میداد گفت: سلام خاله سایه خوبی؟ چشمام رو روی هم گذاشتم و با باز کردنشون گفتم: سلام عشق من، خودت خوبی؟ تند تند سری تکون داد که باهم وارد پذیرایی شدند. بعد از اونها شیرین خانم محکم بغلم کرد و با خوشحالی گفت: سلام عروس خوشگلم. خب شیرین خانم مادر واقعی اشکان نبود؛ ولی اشکان جای مادر واقعیش دوسش داشت و منم باید بهشون احترام میگذاشتم. لبخندی زدم و از خودش جدام کرد. - سلام شیرین خانم، خودش اومدید. نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی دوست داشتم سلیقه اشکان رو از نزدیک ببینم. ماهی قشنگم. چیزی نگفتم و به همون لبخند، اکتفا کردم. اونم داخل رفت. که پشتی همه وارد پذیرایی شدند. متعجب سرم رو بالا آوردم که دیدم روبه رومه. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. انگار اتفاقهای ده سال پیش باز داشت مرور میشد. منی که تا حالا از رو نمیرفتم، باز برای بار دوم خجالت میکشیدم، از اینکه دوباره خیره بشم. زیر لب زمزمه کردم: سلام. ولی اون برخلاف حرفم گفت: چقدر خوشگل شدی، برای من خوشگل کردی دیگه؟ چیزی نگفتم و همچنان سرم پایین بود. میدونستم لپهام سرخ شده و اگه سرم رو بالا بیارم آبروم میره. دسته گل با شیرینی رو جلو آورد و با خنده گفت: خجالتت رو هم قبول داریم خانم! بعد با قدمهای آروم وارد پذیرایی شد. چرا اینقدر حرفهای برام آشنا بود؟! آخه چطور میشه دو نفر اینقدر به هم شبیه باشند. نگاهی به دسته گل انداختم. گلهای رز قرمزی بود که مابینش گلهای سفید خودنمایی میکرد. لبخندی زدم و وارد آشپزخونه شدم. استرس بدی داشتم، یجوری تو دلم غوغا بود! دقیقا شبیه ده سال پیش. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. چاییهای لب سوز رو توی لیوانهای چای خوری خالی کردم و توس سینی چیدم. نفس عمیقی کشیدم و برداشتن سینی از آشپزخونه خارج شدم و وارد پذیرایی شدم. چاییها رو به همه تعارف زدم و خودم، روی صندلی تکنفره کنار مامان هاله نشستم. همه بچهها اونورتر نشسته بودند و با هم بازی میکردند. نگاه زیر چشمیای به اشکان انداختم. چشماش قفل شده بود روم و برداشته نمیشد. تک سرفهای زد و طوری که کسی نفهمه به موهام اشاره کرد که داخل بفرستمشون. همونطور که سعی داشتم جلوی خندم رو بگیرم، لایهای از موهام که بیرون اومده بود رو داخل فرستادم. دیگه اتفاقی نیفتاد و هممون به حرفهای آقا احمد گوش سپردیم. - خب آقا رضا، این اولین باره که ما هم رو میبینیم و خانوادهها باهم آشنا میشند؛ ولی سایه خانم و آقا اشکان ما چند ساله که هم رو میشناسند. ما تو زندگی این جوونها نیستیم و نمیتونیم براشون تعیین تکلیف کنیم، صاحب دل اونها هم ما نیستیم که بگیم این رو دوست داشته باش اون رو نه! حالا این دوتا جوون از هم خوششون اومده و میخواند باهم ازدواج کنند. نگاهی به بابا انداختم. انگار حرف داشت، نگاههاش نشون میداد که حرفهاش خیلی مهمه؛ خیلی خیلی مهم! با تموم شدن حرف آقا احمد، بابا یکم توی جاش جابهجا شد و لب زد. - بله آقا احمد، این اولین دیدار ما هست. ما از بچگیِ سایه جان به تصمیماتش احترام میگذاشتیم و براش ارزش قائل بودیم. به هر حال تک دختر من و هاله خانم بود و هست. الانم که خودش برای خودش خانمی هست و یه پسر کوچولو هم داره نور چشممونه، اینکه این تصمیم رو حتی با ما در میون بذاره کار بزرگیه. از این حرفهای بابا احساس امنیت میکردم. میدونستم که اگه هر کاری بکنم این خانواده مثل کوه پشتمه، اگرچه اشتباه باشه! رو به اشکان کرد و گفت: آقا اشکان. شما حتما میدونید که سایه جان یکبار ازدواج کرده و شوهرشون فوت کرده. از شوهرش هم یه پسر گل به یادگار مونده. دختر من بعد از فوت شوهرش ضربه محکمی خورده. آیا شما میتونید با این کنار بیاید؟ میتونید جای زخمهاش رو ببندید و و درمانشون کنید؟ برای پسرش چی؟ میتونید شبیه پدر واقعی خودش، بهش عشق بورزید و دوستش داشته باشید؟ حرفهای بابا رضا کاری کرده بود که همه سکوت کنند. میدونستم بابا نگرانمه، میدونستم دلواپسمه؛ ولی فکرش رو نمیکردم بخواد این حرفها رو بگه. نگاه همه روی اشکان مونده بود؛ اما اشکان همچنان به بابا نگاه میکرد. نمیتونستم تردید کنم، چون میدونستم اشکان میتونست مسئولیت همه چیزهایی که بابا گفت رو بپذیره. اما چرا حرفی نمیزد؟ چرا فقط به بابا خیره بود و چیزی نمیگفت؟ سرم یکم درد گرفته بود، عرق سردی از کمرم پایین رفت. انگار همه با حرفهای بابا موافق بودند. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 31 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و دوم جَو توی سکوت بدی بود که با حرفهای اشکان شکسته شد. - آقا رضا؛ من اگه الان اینجام، اگه الان اینجا نشستم و میخوام با دخترتون ازدواج کنم همه چیز رو در نظر گرفتم. من سایه خانم رو همینطوری، همین جوری که هست انتخاب کردم و میخوام همسرم بشه. برای کامران کوچولو هم… اون رو روی چشمام میذارم. من کم زمان منتظر سایه نموندم که بخوام اینجوری از دستش بدم! اگر هم بخواید مخالفت کنید… اشکال نداره! آب دهنم رو قورت دادم خیره بهش شدم تا جمله بعدیش رو بگه. یه نگاه گذرون مهربون بهم انداخت و طوری که سعی داشت خندش رو پنهون کنه گفت: اینقدر میرم میام که از دستم خسته بشید و دخترتون رو بهم بدید. با تیکه آخر حرفش همه زدیم زیر خنده. میدونستم جوابی میده که نه سیخ بسوزه نه کباب! امیر جواد رو توی بغلش جابهجا کرد و با ته مونده خندش گفت: خب با این تهدیدهای آقا اشکان مجبور شدیم سایه رو بهش بدیم. بیا اشکان… بیا ببرش! لبخندی زدم و نگاهی به امیر انداختم. اونم نگاهم کرد و این خیرگی چشمهام یعنی بعدا به حسابت میسم؛ اینجا جاش نیست! شیرین خانم با خوشحالی بلند شد و گفت: خب، حالا که سایه خانم هم قبول میکنه بهتره یه نشون بذاریم که دیگه عروس دوست داشتنی خودمون به حساب بیاد! نگاهی به مامان بابا انداخت و زمزمه کرد: با اجازه. سمتم قدم برداشت و کنارم نشست. از داخل باکس کوچولو قرمز رنگ، انگشتری در آورد و داخل انگشتم کرد. صدای دست و کلکل بلند شد و همه هم رو بغل کردند. نگاهی به انگشتر توی دستم که حکم دوست داشتن اشکان بود انداختم. با دیدنش باورم نمیشد. همون انگشتر تکنگینی بود که دوسال پیش بهم داده بود؛ ولی باز بهش پس دادم. اشک شوقی توی چشمام جمع شده بود. شبیه بچهها ذوق کرده بودم، من و باش که فکر میکردم تو تمام این دو سال اشکان فراموشم کرده و ازدواج کرده. سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم. همه مشغول حرف زدن باهم بودند که سرم رو بالا آوردم خیره به چشمهایی که هر کسی رو میتونست دیوونه کنه شدم. اون لبخند میزد و چیزی نمیگفت؛ این یعنی فهمیدم که تو سرت چی میگذره، فهمیدم که خوشحالی و باورت نمیشه. ولی همینه که هست؛ من دوست دارم، تو هم باید دوسم داشته باشی! *** چشمام رو بستم و روی سازی که از هندزفری پخش میشد بیشتر تمرکز کردم. یه ساز آروم و دوست داشتنی! نزدیک سال نو بود و هنوز سوز سرما میوزید. برف روی درختها ریخته بود و برگهای سبز کوچیک، داشتند به رشدشون ادامه میدادند. با شنیدن صدای اشکان به خودم اومدم. چشمام رو باز کردم که لیوان آب هویج بستنی رو سمتم گرفت. با تشکر کوچیکی ازش گرفتم و اونم کنارم، روی تکیهگاه صندلی نشست. یه طرف هندزفری رو بیمقدمه از گوشم در آورد و توی گوش خودش گذاشت. چیزی نگفت و یکم از آب هویجم رو خوردم. جند دقیقه بعد، هم از گوش خودش هم از گوش من برداشتش. - توقع نداشتم از اینجور چیزا گوش بدی. یه پاک رو توی خودش جمع کردم و سمتش چرخیدم. - خب نباید توقع داشته باشی، انتظار داشتن و توقع داشتن یه چیز بده! شیطون گفت: ولی سایه من یه توقع کوچیک ازت دارم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کردم: چی؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: توقع دارم تا همیشه دوسم داشته باشی و یذره هم از عشقت به من کم نشه، با وجود هر چیزی! - غیر از این نیست اشکان، مطمئن باش! سری تکون داد و چیزی نگفت. با اشاره به انگشتر توی دستم گفتم: انتظار نداشتم تا الان نگهش داشته باش… سریع حرفم رو قطع کرد و گفت: انتظار داشتن بده! چند لحظه شوکه به هم خیره شدیم، بعدش هر دومون زدیم زیر خنده. نفس عمیقی کشید و گفت: آخه چطور میتونم نگهش ندارم؟ به این انگشتر دست تو خورده، این مهر بودن تو پیش من بود و اینکه دوستم داری؛ ولی… دیگه ادامه نداد، میدونستم ادامهی حرفش چیه و میخواد در مورد کی حرف بزنه. - ازش خبر نداری؟ همونطور که سرم پایین بود زمزمه کردن. - نه! حرف دیگهای بینمون رد و بدل نشد. مثل اینکه هر دومون به گذشته برگشتیم. همون موقعی که اون باعث شد خانواده از هم بپاشه و من و اشکانم از هم جدا بشیم؛ ولی دیگه اون موقعها برام مهم نیست! الان من برگشته بودم و الان مهم بود، که اشکان پیشمه و هم رو دوست داریم. یه نگاه گذرا بهش انداختم. به شیشه گوشیش خیره بود و داشت موهاش رو درست میکرد. خواستم برگردم؛ ولی دیدن دستش که پشتش قایم کرده بود توجهم رو جلب کرد. ابرویی بالا انداختم و گفتم: اشکان اون چیه؟ بدون اینکه دستش رو تکون بده صورتش رو چرخوند و گفت: چی چیه؟ به دستی که پشتش بود اشاره کردم و کنجکاو گفتم: اون. آهانی زمزمه کرد و دستش رو بیرون آورد. یه شاخه گل رز بود. جلوم گرفت که از دستش گرفتم و با لبخند ریزی گفتم: این رو از کجا آوردی؟ از سر جاش بلند شد و گفت: از جوی روبهروی در خونمون. نزدیک ببینیم بردم و بوییدمش. یکی از دلایلی که عاشق رز قرمز بودم همین بوی خویش بود. منم از سر جام بلند شدم و گفتم: گلهای توی جوی روبهروی خونتون چه بوی خوبی میدند! با خندی سرش رو زیر انداخت و راه رفت. یه حرفی تو دلم بود که خیلی وقته میخواستم بهش بگم. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و اسمش رو زمزمه کردم. - جانم؟ بیخیال کلنجارهای ذهنیم لب زدم. - اشکان چیزها… اوممم… در مورد خونه کردستان، اونجا چیش… وسط حرفم پرید و محکم گفت: اونجا همه چیزش سوخته بود، خودت که دیدی! دادم دوباره درستش کنند… همونجور که دوستش داری؛ چون میدونم برات خیلی مهمه! سایه میشه در مورد گذشته و آدمهاش دیگه حرف نزنی؟ آب پایینم رو داخل دهنم بردم. یجوری خیالم راحت شد که اونجا دوباره درست میشه؛ ولی مگه میشه در مورد گذشته چیزی نگفت. - ممنونم اشکان. اما اگه میخوای در مورد گذشته حرف نزنم… باشه، با تو حرف نمیزنم! کلمه تو رو محکم گفتم، طوری که برگشت و متعجب نگاهم کرد. - الحق که شبیه همون برادرت غد و یه دندهای! بیتوجه به حرفش لیوان خالی دستم رو توی سطل آشغال انداختم و باهاش هم قدم شدم. - الان کجا میریم؟ به ساعت مچیش نگاهی انداخت و نفس عمیقی کشید. - الان بریم مجتمع برای خرید عقد، سایه نظرت چیه عقد و عروسی رو یه جا بگیریم؟ با خنده گفتم: خل شدی اشکان؟! یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: از وقتی تو رو دیدم… آره! حالا چرا؟ با ته مونده خندم گفتم: کی عروسی خواست؟ من به همین عقدی که گفتید به زور راضی شدم! داشتم راه میرفتم که دیدم اشکان سر جاش با اخم ایستاده. دوباره قدم به عقب برداشتم. - چرا وایستادی؟ دستاش رو بغل کرد و گفت: ولی من میخوام برات عروسی بگیرم. چشمام رو توی حدقه چرخوندم و لب زدم. - اشکان من بیست و نه سالمه! - خب منم سی و دو سالمه! پوف کلافهای کشیدم و گفتم: اشکان جونم، من الان دختر جوون نوزده ساله نیستم که عروسی بخوام. یه عقد ساده هم خوبه! اخمش رو پر رنگتر کرد و طلبکار گفت: دلیل نمیشه چون برای تو یه بار عروسی گرفتند و بزرگ شدی دوباره این رو با من تجربه نکنی، بعد من و از این مراسم محروم کنی! آب دهنم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. راستش رو بگم این حرفش ناجور زد تو ذوقم! من فقط بخاطر… دستم رو گرفت و باهم دوباره راهی شدیم. - من اشتباه گفتم، میدونم. خوبه؛ داره جالب میشه! میدونه اشتباه گفته و یه معذرت خواهی ساده هم نمیکنه! - هر جور که تو دوست داری؛ باشه اصلا عروسی نمیگیریم. ولی به جاش عقد اونطوری باشه که من میگم! چیزی نگفتم. این یعنی از حرفت ناراحت شدم، اونقدر که حتی نمیخوام جواب شیرین بازیهات رو بدم! سرش رو جلوی صورت اخموم آورد و اعتراضی گفت: سایه اگه باز کردن اخمهات وصله به ببخشید منه، ببخشید اشتباه گفتم. سرم رو بالا آوردم و گفتم: نه اشکان. فکر نکن همه چیز با یه ببخشید حل میشه. این حرف رو هم فقط بخاطر اینجور چیزا نمیگم. بعضی وقتها حرفها آدمهارو نابود میکنه، با یه ببخشید هم حل نمیشه؛ چون زخم میره و خوب میشه، ولی جاش میمونه! باز دستم رو کشید و گفت: خیلی خب، جبران میکنم. خواستم ازش بپرسم منظور حرفش چیه، ولی اصلا نمیخواستم به بحث ادامه بدم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 3 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و سوم ** 9 فـــرورـدیـــــــــنــ ** نفس عمیقی کشیدم وارد سالن شدم. همه جا تاریک بود و فقط چراغهای آشپزخونه روشن بودند. واردش شدم که دیدم مامان و بابا روی صندلی نشستند و داشتند حرف میزدند. با اومدنم حرفشون قطع شد و سمتم چرخیدند. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: مزاحم شدم؟! بابا لبخند زنون سمتم اومد و گفت: این چه حرفیه عروس خانم، شما مراحمید. خنده ریزی زدم و تشکر کوچیکی کردم. رو به مامان گفتم: مامان جون بچهها کجاند؟ از جاش بلند شد و همونطور که چاییهارو توی لیوانها خالی میکرد گفت: دخترم توی اتاق نجمه سه نفرشان بازی میکنند. تو چرا اومدی؟ روی صندلی نشستم و زمزمه کردم. - همینجوری! سری تکون داد و جلوم نشست. از کابینت آشپزخپنه جعبهای بیرون آورد و با دادن بهم گفت: تولدت مبارک باشه دخترم، میدونم زوده؛ ولی من و بابات تصمیم گرفتیم همین امشب که وقت مناسبی هست بهت بدیم. تولدت مبارک! نمیدونم چرا ولی با همین چیز کوچولو کلی ذوق کرده بودم. برای اینکه جلوی اشکهام رو بگیرم، چندتا پلک زدم و گفتم: مرسی مامان جون. نفس عمیقی کشید و گفت: کاری نکردیم که دختر. بعد از سر جاش بلند شد. منم کنجکاو جعبه کادو پیچ شده رو گرفتم و بازش کردم. داخلش یه کیف خوشگل سبز رنگ بود. از بچگی تا الان، هر کادویی که مامان بابا میگرفتند رنگش جز سبز نبود… همرنگ چشمام! - مامان جون این خیلی قشنگه! مهربون گفت: قابلی نداره عزیزم. همون لحظه سینی رو که توش چایی و شیرینی بود روبهروم گذاشت و گفت: بیا دخترم، برو با سهیلا و یسری جان بخورید. بلند شدم و با زدن بوسهای روی گونش، از آشپزخونه خارج شدم و از پلهها بالا رفتم. چقدر دلم برای خونه خودمون تنگ شده بود، گرچه از وقتی برگشته بودم تهران تا الان همینجا بودم. لبخندی زدم و وارد اتاقم شدم. کیفی که کادو گرفتم رو روی میزم گذاشتم و کنار یسری سهیلا، روی تخت نشستم. یسری با شیطنت سینی رو از دستم گرفت و گفت: عروس خانم شما چرا زحمت کشیدید؟ حالا که اینطوره با اجازه بزرگترها بله! با حرفش هممون زیر خنده زدیم. سهیلا خندش رو به سختی قورت داد و گفت: حالا حال آقا دوماد چطوره؟ اون در حد تو استرس نداره؟ ابرویی بالا انداختم و لب باز کردم تا حرفی بزنم؛ ولی همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد. برداشتمش و با دیدن اسمش گفتم: خود آقا دوماد زنگ زد حالش رو بگه. - ببین حلال زاده همین الان حرفش بود. کلا خودمون قطع نمیشد و مثل اینکه امشب، صدای خنده ما بلندتر از مال بچهها بود! گوشیم رو برداشتم و سمت تراس کوچیکی که گوشه اتاقم بود رفتم. درش رو باز کردم و وارد شدم. انگشتم رو روی پاسخ زدم و به گوشم نزدیک کردم. - به به سلام؛ زندگیم! لبخند کمرنگی زدم، دقیقا بخاطر همین یه سلام کوتاهش که به دلم نشست! - سلام اشکان، خوبی؟ سوز سرما که هنوز از اسفند ماه به جا مونده بود وزید. دستام رو بغل کردم که گفت: من وقتی که خوب بودن تو رو، اون لبخند قشنگت که میدونم همین الان کنج لبت نشسته رو ببینم، عالی میشم نه خوب! گوشه لبم رو دندون گرفتم. نمیتونستم شیرین زبونیهاش رو ببینم و قلبم نلرزه! - چرا زنگ زدی اشکان؟ فردا صبح میبینیم! میدونستم الان اخم کرده و باز میخواد جوابم رو با پررویی تمام بده. - چرا مگه بده؟ اینکه میخوام صدات رو هر دقیقه بشنوم خوب نیست؟ سایه نمیتونم الان نبودت رو تحمل کنم، میشه بیام هم رو ببینیم؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - چرا فکر میکنی من میتونم تحمل کنم؟ ولی الان نه، فردا وقتی حلقههای توی انگشتمون بره مال خودت میشم و اون وقت خیالت راحت باشه که هر دقیقه میتونی ببینیم. شیطون خندید و گفت: بله بله حتما! فردا وقتی حلقههای توی انگشتمون بره خیالم راحته که میتونم درست تلافی کنم! یه تای ابروم رو بالا انداختم و خیره به چراغ خونه روبهرو که روشن بود زمزمه کردم. - چه تلافیای؟ - تلافی اون دو سالی که ولم کردی و رفتی، تلافی اون خوش خوشونی که با آقا عماد داشتی، همون شبی که من داشتم میسوختند و نابود میشدم؛ تو میخندیدی و به خواستگارت جواب میدادی. سایه خانم تلافی همه رو بعد از عقد پس میدم. وقتی که همه چیز تموم شد مییم خونه، بعد وارد اتاق میشیم و من و توئیم و شیطون! آب دهنم رو قورت دادم. یه لحظه واقعا ازش ترسیدم. اصلا فکرش رو نمیکردم حرفهای چندین سال پیش کامران رو بزنه! - اشکان! - جانم دورت بگردم. حرفی نزدم و شاید هنوز تو شوک بودم. - نگردم یا بعدا بگردم؟! چندتا نفس پشت سر هم کشیدم و لب زدم. - فکر کنم از ازدواج با تو پشیمون شدم. لحظهای ازش صدا نیومد. فقط نفسهاش بود که از پشت گوشی پخش میشد. - سایه دیگه از این حرفا نزن. گفتم که نمیتونم نبودن رو تحمل کنم. سخته دختر! اینکه روزا بلند بشم و تو نباشی، صدات نباشه سخته و نمیذاره آب خوش از گلوم پایین بره. به من اعتماد نداری؛ یا به قلبم که برای وجود تو میتپه؟ نفس عمیقی کشیدم. یه لحظه ایست کردم بابت همهچیز، چی شده بود؟ من به اشکان اعتماد نداشتم؟ پس توی همه تون روزهای سخت که خودم رو گم کرده بودم کی بهم کمکم کرد؟! به قلبش اعتماد نداشتم. پس چرا هنوز که هنوزه، اون شب که ازم جلوی اون همه آدم… زانو زد و خواستگاری کرد رو یادمه؟ کی دو سال تموم باز با تموم مشکلات، صبر کرد و باز… کنارم بود؟! به اشکان اعتماد داشتم، بیشتر از چشمام… به اندازه امیر! - تو برای من اثبات شدهای اشکان، نه برای الان… نه برای دیروز و نه برای یه هفته پیش! من بهت اعتماد کردم از همون روز اول. همون روزایی که پا به پام، شونه به شونم دردِ دردام رو کشیدی! - خوبه، اینکه این چیزها رو میگی حالم خوبه، تو حالت خوبه؟ خنده کوچیکی زدم و گفتم: اینکه از نظر تو همه چیز خوبه… برای منم خوبه! - سایه عزیزم برو بخواب که فردا سر سفره عقد موقع گفتن بله خوابت نره یه وقت مال من نشی. من همین فردا میخوامت، نه یه دقیقه بیشتر نه یه دقیقه کمتر. موهای بیرون ریختم رو پشت گوشم فرستادم. - خیلی خب آقا، شبت بخیر. - شب تو هم بخیر ماه من! تلفن قطع شد؛ ولی نگاه من ناخداگاه روی ماه آسمون نشست. حلال ماه به زیباترین شکل ممکن، مهتابش رو به آسمون میتابوند. لبخند کمرنگی کنج لبم دل خوش کرد که سرم رو چرخوندم و خواستم برم؛ اما نگاهم روی یه جفت چشم مشکی آشنا نشست. ابرویی بالا انداختم و چند قدم جلوتر رفتم؛ ولی دیگه اثری ازش نمونده بود. چقدر برام آشنا بودند، انگار خیلی خیلی قبلها یه جا دیده بودمش، اما نمیدونم کجا! صددرصد نمیشه که چشم سفید شده رنگ شبشون که زندگیم بود برگرده. پوزخندی به خودم زدم و… مثل اینکه باز خیالاتی شدم! از تراس بیرون اومدم و درش رو بستم. قدم برداشتم و کنار سهیلا که تنها روی تخت نشسته بود نشستم. خیره به نقطه نامعلومی گفت: چقدر طولش دادی! پاهام رو توی خودم جمع کردم و گفتم: همش چند دقیقه بود، سهیلا یسری کجا رفت؟ - رفت ببینه آقا امیر تونسته جواد رو بخوابونه یا نه. سری تکون دادم و لیوان چاییم رو برداشتم. - سایه هنوزم مطمئنی میخوای با اشکان ازدواج کنی؟ به موهایی که جلوی صورتم ریخته شده بودند خیره شدم و لب زدم. - صیغه محرمیتمون فقط برای یه ماه بود، همین امروز تموم شد. میگی فردا سر سفره عقد شبیه این فیلما یهو بگم نه؟! همه چیز به هم بزنم؟! نزدیکتر اومد و دقیقا کنارم نشست. از حرکاتش واقعا متعجب بودم، اگرچه ده سال پیش باز هم همین حال رو داشت. دستهام رو توی دستهای گرمش گرفت و گفت: سایه من نمیخوام آیندت نابود بشه، اگه… اگه اشکان اذیتت کنه، اگه دوستت نداشته باشه و همه چیز نقشه باشه چی؟ بازم حرفم رو شوخی میگیری؟ با خنده سمتش برگشتم و گفتم: آخه سهیلا مگه فیلم هندیه که نقشه داشته باشه؟ من مطمئنم… اشکان دوستم داره به اندازه کامران! بهت گفتم… یک روح در دو بدنند! نفس عمیقی کشید و خودش رو توی بغلم انداخت. لبخند کمرنگی زدم و منم دستهام رو دورش بستم. - خیلی دوست دارم آبجی، طوری که بخاطرت حاضرم از همه چیز زندگیم بگذرم! بعد چیزی نگفت، منم سکوت رو ترجیح دادم. نمیدونم ولی این حرفش بوی خطر میداد. یعنی چه اتفاقی افتاده که بخاطر من، از چیز باارزش زندگیش گذشته؟! با اومدن یسری به داخل، ازم جدا شد و اشکهای رو پاک کرد. بیخیال کلنجاریهای ذهنیم، یدونه شیرینی برداشتم و توی دهنم چپوندمش. آخ که شیرینی خونگیهای مامان هاله یه چیز دیگست! نگاهی به یسری و سهیلا انداختم. هر دوشون مشکوک به نظر می.رسیدند و با چشم و ابرو، با هم حرف میزدند. با دیدن دستهای هر دوشون که پشتشون بود اعتراضی گفتم: هعی شما چرا اینقدر مشکوک میزنید؟ اصلا دستتون رو چرا پشتتون قایم کردید. شوکه نگاهم کردند. شیرینی توی دهنم رو قورت دادم که خندیدند و باکسهای کادو شده رو جلوم گذاشتند. متعجب، ابرویی بالا انداختم و گفتم: اینا برای چیند؟ یسری لبخندی زد و گفت: سایه ما تصمیم گرفتیم کادوهامون رو همین امشب بهت بدیم، شاید از دست سر شلوغی همه نشه فردا برات یه جشن بگیریم و بهت تبریک بگیم. از همین الان بهت میگم، تولدت مبارک! نگاهی به سهیلا انداختم، اونم خندید و چشمکی زد. امشب شب خوبی بود. نه برای کادو؛ نه برای این کارها... همش بخاطر اینکه هیچکی یادش نرفته، بعد بیست و نه سال بازم تولدم یاد آدمهایی که از جونم باارزشترند هست. دستهام رو باز کردم و با ذوق گفتم: یه بغل بزرگ…! *** مانتو سفید رنگ به همراه شلوار ذغالی رنگ رو با لباس های تنم عوض کردم. نگاهی توی آینه به خودم انداختم و موهام رو یکم به سمت بیرون کشوندم! شال ذغالی رنگم رو روی سرم انداختم و ساعت نقرهای رنگم رو دستم کردم. سمت کامران که روی تختم خوابش برده بود قدم برداشتم. کنارش نشستم و پتو رو کمی روش بالا کشیدم. سمتم چرخید و خواب آلود پرسید: مامان جون تویی؟ دستش رو توی دستم گرفتم و لب زدم. - آره عزیز مامان، بیدار شدی؟ چشمهاش رو نیمه باز کرد و گفت: مامان کجا میری؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: میخوام برم آرایشگاه، تو باز میخوابی؟ پتو رو بیشتر دور خودش کشید و گفت: آره مامان، خوابم میاد. تو هم مواظب خودت باش. پلکی زدم و با زدن بوسهای روی گونش، بلند شدم. کیفم رو به همراه گوشیم و لباس عقد برداشتم و در آخر، نگاهی به کامران انداختم و با خیال راحت بیرون اومدم. با طبقههای چوبی طرحدار، پایین اومدم و وارد پذیرایی شدم. صدای ریز نشون از این میداد که همه بیدار شدند و توی آشپزخونند. سمت آشپزخونه رفتم و داخل شدم. حدسم درست بود! ساعت هشت صبح بود و همه بیدار بودند. نیز صبحونه چیده شده بود و بوی نون تازه، اشتهای آدم رو باز میکرد. - به به خواهر ما بالاخره بیدار شد. نگاهم رو سمت امیر که این حرف رو زد چرخوندم. همونطور که سمت صندلی خالی کنار سهیلا قدم بر میداشتم به همه سلام دادم. رو به امیر گفتم: امیر یه لیوان چایی برام میریزی؟ ابرویی بالا انداخت و همونطور که لقمه مربا برای خودش میگرفت گفت: نخیر، تا اونجایی که من رسم و رسوم رو میدونم عروس خانمها چایی میریزند. تازه نه برای خودشون، بلکه برای همه. درسته مامان؟ مامان چیزی نگفت و فقط خندید. با چشمهای ریز خیره بهش شدم که چاقو رو توی ظرف گذاشت و با نگاه بیخیالی بهم گفت: حالا دفعه قبل من نبودم؛ ولی این بار مشرف شدم و هستم. دفعه قبل شاید چشم پوشی شد ولی ایندفعه من چشم پوشی نمیکنم. باید مجازات بشی! نگاه گذرایی به همه که با خنده به بحثمون نگاه میکردند انداختم. دستهام رو بغل کردم و گفتم: تو میخوای منو مجازات کنی؟ چه مجازاتی؟! تو یه حرکت، گوشیم رو از کنارم برداشت و ریلکس گفت: این پیش من میمونه تا آقا اشکانتون فکر کنه شما خوابید. نچ نچ؛ چه حس بدیه بفهمه روز مهم زندگیش خانمش خوابه! با اخم گفتم: امیر گوشیم رو بده اینقدر وراجی نکن! بابا با خنده گفت: آخه این چه کاریه پسر؟ حداقل به مجازات که ربط داشته باشه بگو. چپ چپ به بابا خیره شدم و گفتم: بابا یعنی چی؟ امیر دوباره با دهن پر گفت: یعنی همین دختر خوب، از اینجا تا دم در آرایشگاه باید پیاده بری. خواستم چیزی بگم ولی یسری گوشی رو از دست امیر برداشتم و سمتم سر داد. رو به امیر که مات مونده نگاهش میکرد با یه خنده مصنوعی، ولی زیبا گفت: امیر جان شما بهتره توی زندگی بقیه دخالت نکنی! با حرفش یه لحظه جو توی سکوت رفت. همون دقیقه صدای گریههای جواد بلند شد. یسری با اجازهای زیر لب زمزمه کرد و از آشپزخونه بیرون رفت. امیر هم کلافه پشتش بیرون زد. پوفی کشیدم و با برداشتن گوشیم، بیرون اومدم. سریع جلوی امیر رفتم و صداش زدم. ناجور کلافه بود و این رو از چشمهاش میشد خوند. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: امیر باز اتفاقی افتاده بین تو و یسری؟ دستی به موهای قهوه ایش کشید و گفت: نه… یعنی آره… نمیدونم سایه! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه، از دست من کاری بر میاد. کلافه گفت: من خودم تا الان که الانه نتونستم کاری کنم تو چیکار میخوای کنی؟ بعد بدون خداحافظی از طبقات بالا رفت. دستی به صورتم کشیدم و لباسم رو توی دستم جابهجا کردم. لحظهای نگذشته بود که پیام اشکان اومد. « سایه جان من دم درم. » با دست سمت راستم توی پیامش رفتم و نوشتم. « منم الان میام. » نگاه آخرم رو به طبقه بالا انداختم و از خونه بیرون زدم. قرار شده بود من الان برم و چند ساعت بعد، یسری و سهیلا بیاند. هنوز که هنوزه متعجبم… چرا یسری با امیر آشتی نکرده و هر وقت میبیندش، اون لبخند قشنگش پاک میشه؟ چرا سهیلا حرفی از کیوان نمیزنه؟ مگه چه اتفاقی برای رابطشون افتاده؟ از اومدنم یک ماه گذشته و دونفر که شبیه خواهر خودم میمونند، دیگه زندگیشون شبیه قبل نیست و شیرینیش رو از دست داده. سری تکون دادم و در رو پشتم بستم. یهو یاد اون دو جفت چشم مشکی آشنا دیشب افتادم. ماشین اشکان بوق زد. همونطور که نگاهم بین بوتهها و درختهای روبهروی تراسم بود سمت ماشین قدم برداشتم. وقتی که فهمیدم کسی نبود، در کمکم راننده رو باز کردم و نشستم. - سلام خانم. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام، صبحت بخیر. چطوری؟ از آویز لباس گرفت و به چوب لباسی صندلی عقب آویزون کرد. - صبح شما هم بخیر باشه، منم خوبم. به چی فکر میکردی؟ شالم رو درست کردم و گفتم: عامم، هیچی! راه نمیافتی؟ سری تکون داد و با گذاشتن موسیقیای، راه افتاد. به صندلی تکیه زدم که چند دقیقه بعد، اشکان لب باز کرد. - سایه یه خبر خیلی خوب دارم، خبری که اگه بشنوی خیلی خوشحال میشی! لبخند کمرنگی زدم و بدون جدا کردن سرم از صندلی، سمتش چرخیدم و گفتم: مهم نیست که خبرت چی باشه، همین که تو حرف بزنی عالی برام ترقی میشه. با خوشحالی، برگهای از روی داشبرد برداشت و سمتم گرفت. از دستش گرفتم و نگاهی بهش انداختم. برگه آزمایش خونی بود که یه هفته قبل دادیم. کلافه گفتم: خب چی اشکان؟ میدونی من از این دکتری و اینا سر در نمیارم. خندید و نگاه گذرایی بهم انداخت. - سایه یادته چند سال پیش گفته بودند اگه بیماریت پیشرفت کنه زبونم لال سرطان خون میگیری؟ لب هام رو غنچه کردم و سری تکون دادم. با دستش به پیشونیش کوبید و گفت: چقدر من احمقم که نفهمیدم، خاک تو سر من! سر جام جابهجا شدم و دستش رو پایین آوردم. - اشکان داری چیکار میکنی؟ بگو خب چی شده؟! دستم رو که باید دستش بود، بالا آورد و به آبهای سردش چسبوند. روی زانوش گذاشت و گفت: الهی قربونت برم من، تموم شد! دیگه لازم نیست اینقدر بخاطرش عذاب بکشی، همه چیزِ همه چیز تموم شد! پوفی کشیدم و گفتم: من هنوزم نمیفهمم چی میگی! دوباره نگاهی بهم انداخت و گفت: اشکال نداره منم وقتی فهمیدم خنگ شدم. ببین سایه بیماریت رو هیچ کس نمیتونست تشخیص بده کیه و از کجا اومده، خودت گفتی حتی از بچگی همراهت بوده؛ ولی از بین رفته. اون یه عده خونی بوده که با بزرگ شدنش احتمال داشت به غده سرطانی تبدیل بشه. خود خدا رو شکر میکنم که از بین رفت. با حرفهای شوکه شده بودم. یعنی… واقعیت بود؟ این حرفهایی که من همین حالا از زبونش میشنیدم واقعیت بود؟ چطور ممکنه مگه؟ اشکهام دونه دونه روی گونم میلغزید، ایندفعه نه از روی غم و غصه، نه از روی اجبار بلکه برای خوشحالیای که اشکان بهم هدیه داده بود. نمیدونم ولی یهو تمرکزم رو از دست دادم و اشکان رو توی بغل خودم فشردم. بخاطر حرکت ناگهانیم فرمون از دستش در رفت؛ اما تونست متمرکز بشه و با یه حرکت، گوشهای پارک کرد. - چیکار میکنی سایه الانه میخواستی هر جفتمون رو بفرستی ته دره! چشمام رو بستم، روی همه قانون شکنیها! قطرههای اشکم هعی از چشمام سر میخوردند. دستم رو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو روی شونش گذاشتم. فکر کنم حالم رو فهمیده بود که دستاش رو آروم روی کمرم گذاشت و نوازشگونه روش کشید. - میدونم خوشحالی سایه، حاضرم دنیا نباشه و این خوشحالیهات باشه؛ ولی خواهش میکنم اشک نریز، حتی از خوشحالی! نمیدونی اون قطرهها چقدر اذیتم میکنند! از بغلش بیرون اومدم و روی صندلیش نشستم. با پشت دستم اشکهام رو پاک کردم. سرش رو جلو آورد که خیره بهش شدم. نگاههامون قفل هم شده بود. برای من به قول خودش جنگلی و برای اون، شب تار بود. چشمهایی که آدم رو میتونست توی خودش غرق کنه و با استفاده از اون مشکیهای داخلش، میتونه شبیه سیاه چاله به داخلش ببره. یهو سرش رو عقب بود و با کشیدن دستی به صورتش، زمزمه کرد. - نگاه کن آدم رو مجبور به چه کارهایی میکنه! سری تکون داد و با روشن کردن ماشین راه افتاد. تقریبا یه ساعت توی راه بودیم. اشکان گفت که وقتی کارم تموم شد بهش زنگ بزنم، شاید هم دور و بر ساعتهای سه یا چهار بیاد دنبالم. با خداحافظی کوچیکی ازش، از ماشین پیاده شدم و وارد آرایشگاه شدم. با راهنمایی یکی از کارآموزها گفتند که اول لباسم رو عوض کنم. لباس عقد رو تنم کردم و روی صندلی نشستم. آرایشگری که مربوط به کار من میشد اومد و مشغول درست کردن موهام شد و بعد از اون، میکاپ صورتم. *** نزدیک ساعتهای سه بود که کار من تموم شد. نگاهی به خودم توی آینه انداختم. انگار خودم رو نمیشناختم! یه آرایش ملیح و خوشگل بود، موهام به خواسته خودم، فر حلقهای شده بود و باز بودند. لباسم به رنگ سفید بود، بالا تنش مروارید و نگین کار شده بود و پایینش چین داشت. آستینهای آستین بازی داشت که گشادیش تا پایین کمرم بود و روش گلهای سفید رنگی بود. تل سفید مرواریدی شکلی هم روی سرم بود که زیبایی حالت موهام رو چند برابر کرده بود. لباس تنم سلیقه اشکان بود؛ ساده ولی خاص! سمت یسری و سهیلا برگشتم. اونها هم لباس قشنگ مشکی رنگی پوشیده بودند که باهم ست بود. یسری کنارم ایستاد و مهربون گفت: سایه چقدر توی این لباس خوشگل شدی! لبخندی زدم و گفتم: تو هم قشنگ شدی یسری! به سهیلا که تا الان ساکت بود نگاهی انداختم، ناجور توی خودش بود. چند قدم جلو رفتم و کنارش ایستادم. دستش رو توی دستهای گرفتم و لب زدم. - سهیلا خوبی؟ با دیدنم به خودش اومد و با لبخندی گفت: آره آره خوبم، عین ماه شدی سایه! نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم. یسری به امیر زنگ زد و اونم گفت که تا کمتر از یه ساعت دیگه خودش رو میرسونه. ما هم که با آرایشگر رفیق شده بودیم، سعی کردیم این یه ساعت رو با حرف زدن بگذرونیم. منم به اشکان زنگ میزدم؛ ولی جوابی نمیداد! یه ساعت به سرعت برق و باد گذشت! امیر دم در منتظر سهیلا و یسری بود؛ اما من هر چقدر به اشکان زنگ میزدم جوابی نمیداد. دلم براش شور میزد. اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟ یسری چند قدم جلو اومد که از فکر بیرون اومدم. گوشیش رو سمتم گرفت و گفت: سایه جان امیر کارت داره، بگیر ببین چی میگه! سری تکون دادم و گوشی رو گرفتم. نزدیک دهنم بردم و لب زدم. - سلام امیر. - سلام آبجی خوبی؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: عالیم، اصلا بهتر از این نمیشه. صدای خندش پخش شد و پشت بندش گفت: اینقدر حرص نخور جوش میزنی. اخم ریزی کردم و گفتم: این چرت و پرتها چیه میگی امیر؟ تو از اشکان خبر نداری؟ - نه به من چیزی نگفته، ببین سایه من الان دم درم نیومدم داخل زنگ زدم. میخوای با ما بیای؟ چینی به ببینیم دادم و گفتم: خوبی امیر؟ نه تو واقعا حالت خوبه؟ - آها یادم رفته بود عروس حتما باید با داماد بیاد. خیلی خب تو همونجا بمون نیا، منم بهش زنگ میزنم ببینم چی شده! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه، فعلا. - فعلا آبجی. یادت باشه نمیخواد نگران باشی، پیداش میشه! چیزی نگفتم که صدای بوقهای متوالی پخش شد. پیش سهیلا و یسری رفتم. گوشی رو سمت یسری گرفتم که با گرفتنش گفت: سایه یه ساعت منتظرشیم، نمیخوای با ما بیای؟ لبخند دلگیری زد و گفتم: من دوسال منتظرش موندم، چند ساعت که چیزی نیست! سری تکون داد. با اونها هم خداحافظی کردم و رفتند. روی صندلی نشستم که پرستو «آرایشگر»، کنارم ایستاد و گفت: ازش هنوز خبری نشده عزیزم؟ نه آرومی زمزمه کردم که گفت: نگران نباش قشنگم، هر جا باشه مطمئنم خودش رو بهت میرسونه! بعد ازم دور شد و رفت. نمیدونم چرا ولی بغض بدی به گلوم چنگ زده بود. نگران؟! آره من نگرانم. کجاست چرا نمیاد؟ چرا جواب تلفن نمیده؟ ساعتها گذشت. الان دقیقا هفت شب بود ولی باز هم ازش خبری نبود. زنگ میزدم فقط یه جمله شنیده میشد. «مشترک مورد نظر پاسخگو نمیباشد…» مامان، بابا، آقا احمد، شیرین خانم و همه و همه… نفری هزار بار زنگ زده بودند ولی جواب نمیدادم، آخه بهشون چی بگم؟ چه جوابی دارم که بهشون بدم؟ اشکهام کم کم روی گونم سر میخورد. طوری که به همهی آرایشم گند زده بود. لبم رو با زبونتر کردم و سمت دستشویی آرایشگاه رفتم. شیر آب رو بار کردم و آب رو مشت مشت به صورتم زدم… رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 5 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و چهارم صورتم رو با حوله کوچیکی خشک کردم و بیرون اومدم. ساعت هفت شب بود. پرستو سمتم اومد و گفت: سایه جان خوبی؟ چرا آرایشت رو پاک کردی؟ لبخند کمرنگی زدم و با صدای گرفتهای گفتم: نه اتفاقی نیفتاده. به صندلی اشاره کردم و گفتم: همنوز نیومده، میتونم بازم منتظر بمونم؟! دستم رو گرفت و گفت: حتما عزیزم! اگه کار دیگهای که از من برمیاد بگو. سری تکون دادم که رفتش. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و روی صندلی نشستم. شماره امیر نزدیک سی بار افتاده بود روی گوشیم ولی جوابی بهشون ندادم. بغض بدی تو گلوم بود. گور بابای آرایش و گور بابای اینکه محضر دیر شده، اشکان معلوم نیست کجاست و نمیدونم حالش خوبه یانه! اشکم مثل یه مردارید روی صورتم فرود اومد. صدای زنگ گوشیم بلند شد که صورتم رو سمتش چرخوندم. از به شماره ناشناس زنگ میخورد. بینیم رو بالا کشیدم و جواب دادم. - الو، بله؟ - سلام سایه جان خوبی؟! با شنیدن صداش سر جام ایستادم. - ا… اشکان خودتی؟ صدای بوق ماشین و موتور ها نمیگذاشت که صداش درست شنیده بشه. - سایه ببین نمیخواد نگران باشی، یه مشکل پیش اومده بود من الان نزدیک آرایشگاهم میرسم، باشه؟! اشکم رو پاک کردم و لب زدم: باشه کامران، فعلا. - فعلا. بعد صدای بوقهای متوالی بود که پشت گوشی شنیده میشد. حالا حالم بهتر بود. اینکه از خوب بودن حالش مطمئن شدم حالم رو خوب کرد. گوشیم رو به همرام کیف پولم برداشتم و جلوی آینه ایستادم. کلاه سفیدم رو روی سرم گذاشتم و تورش رو جلوی صورتم انداختم. پرستو کنارم ایستاد و گفت: خوشحالی عروس خانم، خبری شد؟! لبخند کمرنگی زدم و سمتش چرخیدم. - آره خداروشکر، یه مشکل براش پیش اومده بود الان خودش رو میرسونه. مرسی بابت مهربونیت پرستو جون. اونم با خوشحالیای که از صورتش معلوم بود گفت: خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه، خدانگهدارت. ایشالا زندگی قشنگی باهاش داشته باشی. هم رو بغل کردیم و با خداحافظی کوچیکی بیرون اومدم. در رو پشت خودم بستم که دیدم اشکان کنار در منتظرم بود. روبهروی ایستادم و گفتم: معلوم هست کجایی اشکان؟ سرش رو بالا آورد و با دیدنم لبخندی زد. از اون لبخندهاش که آدم رو دیوونه میکرد. اهمیتی به نگرانیم نداد و فقط به چشمهای خیره بود. - چقدر خوشگل شدی! با دستم به بازوش زدم و با اخم گفتم: من چی میگم تو چی میگی؟ خندهای زد و دسته گلم رو دستم داد. همونطور که دستم رو روی گلهاش میکشیدم نگاه زیر چشمیای بهش انداختم. اونم با اون کت و شلوار مشکی و کروات سرمهای خوشتیپ شده بود! زیر لب زمزمه کردم: تو هم خوشگل شدی! اخم ریزی کرد و متعجب گفت: سایه تو… تو مگه آرایشگاه برای میکاپ نیومده بود؟! میدونستم میخواد در مورد آرایش پاک شدم حرفی بزنه. سری تکون دادم و چشم از چشمهاش برداشتم. - بله! - پس چرا روی صورتت نیست؟ سایه تو گریه کردی؟! چیزی نگفتم و باز سر تکون دادم. دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد. مثل اینکه از این بازی هسته شده بود! - وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن. نگرانم شده بودی؟ لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: مگه بار اوله؟ چشمات رو باز کن و ببین من قبلاً هم نگرانت شدم. دستش رو پایین آورد و پرسید. - اگه حقیقت رو میگی، بگو اولین بار کی نگرانم شدی؟ آب دهنم رو قورت دادم و جسور گفتم: خب معلومه، اولین بار… باز بدون فکر کردن حرف زدم. چرا یادم نمیومد که اولین بار کی نگران اشکان شدم؟ خندهای زد و دستش رو داخل جیبش برد. - تو هیچ وقت نگران من نشدی. الان، یعنی همین امروز، اولین بار تو کل زندگیمونه که تو نگران من شدی! سرم رو زیر انداختم. مثل اینکه امروز اشکان فقط میخواست از خجالتم در بیاره. ولی حقیقت رو به زبون میآورد. من تا حالا، هیچ وقت نگران اشکان نشده بودم، با اینکه شیش سال میشناختمش و جزو افراد مهم زندگیم بود. منتظر موند تا چند نفر از کارمون رد بشند. دستم رو محکم گرفت و گفت: نمیخواد سرخ بشی، اگه قرار به این کارهاست، پشت گوشی بهجای اینکه صدام بزنی اشکان، کامران صدا زدی! نفس عمیقی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم. بذار تا آخر شب ازم اشکال بگیره و منم بیخیال، به فکر دوست داشتنشم. سمت خیابون چرخیدم که با نگاه گذرایی به ماشینها گفتم: اشکان کدوم ماشین توئه که بریم؟! - اون. ابرویی بالا انداختم و گفتم: انگشت نشون بده، کدوم؟! چند قدم جلو رفت و با اشاره به موتور سفید رنگی که یه صندلی همراه کنارش داشت گفت: با این عروسک قراره بریم. متعجب چند قدم جلو رفتم و گفتم: اشکان پس ماشینت کجاست؟ این موتور رو از کجا آوردی؟! دستی به کمر زد و گفت: فکر کردی چرا دیر اومدم؟ تقریبا یک ماهه که دوست داشتم اینجوری سوپرایزت کنم. الانم سریع سوار شو که خیلی دیر کردیم. عاقد چهار پنج تا فحش بهمون میده و میره! لبخندی زدم و دیر ماشین کوچولو کنارش رو باز کردم. همین موتور خفن، به خوشگلترین شکل ممکن تزیین شده بود! اشکان هم سوار موتور شد و روشنش کرد. سمتم برگشت و گفت: مطمئنی نمیترسی؟ چشمام رو روی هم گذاشتم و با اعتماد به نفس گفتم: تا وقتی تو کنارمی، دقیقا تا زمانی که کنارم نفس میکشی من از هیچ چیز نمیترسم، حتی اگه اون یه هیولای بزرگ باشه! لبخندی زد و سری تکون داد. دسته رو چرخوند و با یه گاز، موتور رو به حرکت درآورد. واقعا حس معرکهای بود. موتور با سرعت رونده میشد و باد از لای تور رد میشد و به صورتم برخورد میکرد. موهام از پشت مثل یه شلاق به کمرم میخورد و یکم قلقلکم میداد. یه لحظه چشمام رو بستم و فکر کردم که چی شد به اینجا رسیدیم؟! چی شد که دنیام یهو رنگی شد؟ الان دوست داشتن اشکان بخشی از وجودم شده و تا ته ته دلم رفته. صادقانه هم رو دوست داریم، بیریا و خالص! یه نگاه ریز بهش انداختم. لبخندی زده بود و با خوشحالیای که از دلش و چهرش معلوم بود موتور رو میروند. آره؛ درسته! من دلش رو میتونستم بخونم، کلمه به کلمه که الان خوشحاله از کنار هم بودنمون. اون روزهایی یادم میومد که تا مرز فروپاشی رفتم، توی سیاهی محض دست و پا میزدم ولی هر بار اشکان بود که به کمکم رسید. چقدر خوبه که الان پیشمه و باهم قراره مهُر خوشبختیمون رو روی کاغذ پیاده کنیم. بابا بیخیال کاغذ بازیا! من و اون خیلی وقت بود که دل هم رو با حرفهامون امضا زده بودیم… با رسیدن به دم محضر پیاده شد و سمتم اومد. در کوچیک رو باز کرد. با لبخند گفت: بفرمایید بانو! دستم رو روی دستش که جلوم آورده بود گذاشتم و پیاده شدم. با هم سمت در رفتیم که امیر کلافه و عصبی، با همون کت و شلوارش بیرون اومد. با دیدنمون روبهرومون ایستاد و گفت: معلومه شما کجا هستید؟ همه قبض روح شدند! به اشکان نگاهی انداختم که اونم نگاهم کرد. دستش رو روی شونه امیر گذاشت و گفت: رفته بودیم نیناینای. خب یه مشکل پیش اومده بود دیگه. امیر، دستی به صورتش کشید و گفت: الحق که خدا در و تخته رو کنار هم گذاشته، هر دوتون خل و چلی اون یکیتون رو تکمیل میکنه! سریع برید بالا الان عاقد چهار پنج تا فحش حوالمون میکنه. با حرفش هر سهمون زدیم زیر خنده و بالا رفتیم. اشکان هعی دامن لباسم رو بالا میگرفت تا یه وقت به زمین نخوره و کثیف بشه. تو تمام این مدتها مدیون مهربونی بیمنتش بودم! خواستم داخل برم که امیر دستم رو کشید و گفت: یه لحظه وایستا. هم من هم اشکان، متعجب سمتش چرخیدیم. اشکان دست امیر رو پس زد و گفت: چته بابا؟ چی شده؟ با حرکت اشکان، امیر چشم غرهای رفت و گفت: باشه بابا نمیخوام بخورمش مال خودت! رو کرد سمت من و گفت: سایه چیزه… اوم… چجوری بگم… یه قدم جلو رفتم و گفتم: امیر آروم باش بگو چی شده؟! دستش رو توی جیب شلوارش برد و گفت: سایه به غیر از خودمون، مهمون داریم. دوتا مهمون مهم! چشمام رو ریز کردم و گفتم: چه مهمونی امیر؟ کی هستند مگه؟ به در اشاره کرد و گفت: بری داخل میفهمی! بعد خودش داخل رفت. آب دهنم رو قورت دادم. مگه کی بودند که امیر اینقدر بیتاب بود؟ اشکان دستم رو گرفت و زمزمه کرد. - نگران نباش سایه، الان میریم ببینیم کیند! سری تکون دادم و باهم داخل رفتیم. از چهره مامان هاله و سیرین خانم معلوم بود که چقدر نگران بودند. سلام علیکی کردیم و چند قدم برگشتم تا بفهمم مهمونهایی که امیر ازش حرف میزد کی هستند. با اشکان برگشتیم؛ ولی با دیدنشون… رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 7 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و پنجم جلوتر از اشکان قدم برداشتم و جلوتر رفتم. - مامان لیلا. برعکس اینکه فکر میکردم ازم دلخوری زیادی داشته باشه، لبخندی زد و دستم رو توی دستای گرمش نگه داشت. - سلام عروس خوشگلم! چقدر عوض شده بود! انگار این چند سال دوری روی همه تاثیر گذاشته بود. از صورتش دیگه شوخ بودن معلوم نبود، جاش رو درد پر کرده بود. دیگه طاقت نیاوردم. اشکهام روی گونم سر خوردند که دستهام رو باز کردم و لیلاخانم رو بغل کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. مهم نیست که ازم دلگیره، مهم نیست که دوسال پیش دلش رو شکستم، الان مهم اینه که دوباره هم رو میبینیم و خوشحالیم از کنار هم بودن. خودش رو ازم جدا کرد و با لبخندی گفت: دخترم اجازه هست امروز و پیش هم باشیم؟! سری تکون دادم گفتم: این چه حرفیه مادر جون، شما روی چشمای ما جا دارید. چشماش رو روی هم گذاشت و سری تکون داد. سمت آقا دیاکو رفتم و جلوش ایستادم. اونم چهرش تغییر کرده بود. - سلام پدر جون! دستش رو پشت سرم گذاشت جلو برد. بوسهای به پیشونیم زد و گفت: سلام دخترم، حالت چطوره؟ لبخندی زدم و گفتم: مرسی پدر جون. خوش اومدید! نفس عمیقی کشیدم و وقتی فهمیدم اشکان هم سلام علیکش تموم شده سمت جایگاه خودمون رفتیم. بوی عود و گلهای نرگس همه جارو پر کرده بود. روی دیوارههایی که رنگش سفید بود و خطهای موازی طلایی رنگی داشت، گلدونهای پر از گلهای مریم بود. نگاهم از همشون گرفته شد و روی سفره سر خورد. یه سفره طوسی رنگ زیبا که همه وسایل قشنگش توی ظرفهای نقرهای رنگ چیده شده بود. همه توی اتاق سفید رنگ که گلهای سفید و صورتی گوشه گوشش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگ چیده شده بود! شمعهای بلند طرحدار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینهی قدی، تلاشش رو برای تابودن این نورهای بیجون بیشتر میکرد. اتاق بوی گلهای سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه میتونست آدم رو وارد یه دنیای دیگه بکنه. وقتی چشمم بهشون میافتاد که بین برگهای سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی میافتادم که میدرخشیدند. نور ملایم کریستالهای لوستر، روی میز میلغزید و به حلقهها میخورد و باعث میشد تا حلقهها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظهای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پردههای توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا میکرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشهای از اون به دست اشکان افتاد. از آینه روبهروم بهش خیره شدم. لبخند میزد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعیای که تو چشماش موج میزد رو میتونستم ببینم. میخندید و میدونست زندگیم وصله به همین کشش لبهاش هست، وصله به خوشحالیش هست! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت. بابا رضا با لبخند نگاهش رو ازمون گرفت و رو به عاقد گفت: شروع کنید حاج آقا. عاقد که دیگه کلش کچل شده بود شروع به حرف زدن کرد. حرف و چیزهایی که به من و اشکان مهر خوشبختی میزد. - دوشیزه مکرمه، سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی؛ آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید، ده شاخه نبات و ده سکه تمام بهای آزادی به عقد دائم و همیشگی جناب آقا اشکان مهرآرا در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ یسری که یه طرف پارچه سفید رنگ رو گرفته بود با خنده گفت: فعلا نه! عروس خانم وقت میخواد تا کامل تو دل آقا دوماد بره. با حرفش همه خندیدم، از خوشحالی، از جنس شادی! عاقد لبخندی زد و گفت: باشه وقت میدیم. برای بار دوم عرض میکنم، وکیلم؟! سهیلا که یه طرف دیگه پارچه رو گرفته بود گفت: الانم نه! عروس سرش شلوغه رفته گل بچینه! لبخند کمرنگی زدم و به اشکان خیره شدم. دستی به دور دهنش کشید تا جلوی خندش رو بگیره. آروم در گوشش زمزمه کردم. - نیازی نیست جلوی خندت رو بگیری. اگه الان نخندی و خندت رو نبینم، پس کی میخوای ببینم؟ نگاهی بهم انداخت و دستش رو پایین آورد. - عروس خانم برای بار سوم عرض میکنم، آیا بنده وکیلم؟ سهیلا باز خواست حرف بزنه که پریدم وسط حرفش و لب زدم. - ایندفعه نه میخوام گل بچینم نه تو دل کسی برم. برای زندگیای که با لبخندش شروع میشه و با ناز اون نگاه چشماش ادامه پیدا میکنه؛ با اجازه بزرگترها بله! صدای کلکل و سوت و دست بلند شد. اول نگاه ریزی به کامران انداختم. با شوق و خوشحالی نگاهمون میکرد. لبخندی روی لبهام نشوندم و چشمکی بهش زدم. اشکان سرش رو سمت گوشم آورد و گفت: اینقدر قشنگ حرف میزنی فکر کردی من بلند نیستم؟ صبر کن و ببین! بعد ساعتش رو یکم توی دستش جابهجا کرد و صبر کرد تا عاقد برای اون بخونه. - جناب آقای اشکان مهرآرا، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و همیشگی سرکار خانم سایه میرزایی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ امیر با خنده جواد رو توی بغلش جابهجا کرد و گفت: داداش تو نمیخوای از این جملهها من برات بگم؟ این زنا فقط برای خودشون میگند! اشکان با خنده سری تکون داد و گفت: نه امیر نه! اینبار میخوام به احترام بلهای که خواهرت داد. سایه خانم، برای اولین بار و آخرین بار، از ته ته ته قلبم… بله! خب راست میگفت. اونم بلد بود با کلمات بازی کنه و دلم رو بدست بیاره، کار هر کسی هم نبود! همه بلند شدیم که به هم تبریک بگیم. مامان، بابا، آقا احمد و شیرین خانم، آقا دیاکو و مامان لیلا، بعد هم یسری و سهیلا. امیر کنارم ایستاد و گفت:خواهر خوشبخت بشی! با چشماش بهم نگاه نمیکرد. فقط سرش رو زیر انداخته بود. لبخندی زدم و گفتم: امیر چرا اینطوری حرف میزنی، سرت چرا پایینه؟ سرش رو بالا نیاورد. نگاهم رو بین همه چرخوندم. همه گوشه رفته بودند و با دوربین میخواستند فیلم بگیرند. متعجب دوباره به امیر خیره شدم که از جیب کتش، یه ربان بلند قرمز رنگ بیرون آورد و نزدیکم آورد. از پشتم ردش کرد و جلوم خواست ببنددش؛ ولی دوباره بازش کرد و این حرکت رو چند بار انجام داد. یه بغض بدی به گلوم چنگ زده بود که پایین نمییومد. تصمیم گرفتم به اشک تبدیل بشه. گولههای اشک از چشمام پایین نمییومد و مقصدشون گونم میشد! امیر برای من همه چیزم بود! هم برادر، هم خواهر. درسته باهم بزرگ نشدیم و قد نکشیدیم؛ ولی تو همین مدت که پیداش کردم تموم دار و ندارم شد. در آخر، ربان رو جلوم بست و سرش رو بالا آورد. از چشماش اشک پایین مییومد و قرمز شده بودند. سرم رو کمی کج کردم و گفتم: امیر تو… تو خودتی؟ با اینکه ناراحتی تو صورتش داد میزد؛ ولی با شیطنت گفت: نه؛ روحم داره باهات حرف میزنه. یه لحظه کنترل از دست دادم و خندم گرفت. نگاهی به همه انداختم که داشتند باهم حرف میزدند و دیگه بیخیال ما بودند. دوباره صورتم رو سمت امیر چرخوندم که تور کلاهم رو با دوتا دستش بالا زد و گفت: مبارک باشه آبجی کوچولو. لبخند محوی زدم و گفتم: مرسی امیر، نه فقط برای الان… برای همه موقعهایی که کمکم کردی! نفس عمیقی کشید و لب زد. - سایه نمیشد حالا ازدواج نکنی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: یعنی دوست نداری خوشبختی خواهرت رو ببینی؟ فکر میکردم آرزوی همه برادرها این باشه. بهم خیره شد و گفت: من دوست دارم خوشبختیت رو ببینم؛ ولی بیشتر از اون دوست دارم پیش خودمون باشی. من، بابا، مان و یسری. - امیر با ازدواجم قرار نیست من رو از دست بدی یا اشکان نذاره دیگه من رو ببینی! خواست حرفی بزنه که یسری صداش زد. - بهتره بری پیش یسری. امیر، مراقب رفتارهات با یسری باش. یه زن روحیش لطیفه و با کوچکترین چیز ناراحت میشه. ناراحتش نکن! پوفی کشید و گفت: تو نگران نباش. من شده بمیرم نمیذارم زندگیم از دستم بره. سری تکون دادم که کم کم ازم دور شد و سمت زنش رفت. - داشتید چی پچ پچ میکردید؟! نگاه گذرایی به اشکان که کنارم ایستاده بود انداختم. به کامران کوچولوم که با کامیار داشت میرقصید انداختم. با لبخندی گفتم: خودت داری میگی پچ پچ، اگه میخواستم همه بفهمند که جار میزدم! روبهروم ایستاد و مانع دیده شدن کامران شد. با اخم نگاهش کردم که برخلاف تصورم با خنده گفت: سایه بیا بریم برقصیم! دستم رو بالا آوردم و با اشاره به انگشتم گفتم: هنوز حلقه توی آسمون نرفته و از نظر بقیه به هم کامل محرم نشدیم. کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: سایه توروخدا حرف محرم نبودن یا بودن رو بذار کنار. من و تو خیلی وقته به هم محرمیم! گوشیم رو درآوردم و همونطور که از کامیار و کامران در حال رقصیدن فیلم میگرفتم گفتم: آها؛ تازه یادم اومد. ما چند سال پیش باهم یه دور رقصیدیم. فکر میکردم همون کافیه! دستهاش رو بغل کرد و گفت: خودت داری میگی اون موقعها، اونم به دور فقط، چیزی نبود که! سایه اذیت نکن قرار بود عقد اونطوری که من میخوام پیش بره، درسته که عقد ولی یه عروسی کوچیکم هست. بیا یه دور بریم!! لبخندی زدم و گفتم: باشه؛ ولی بعد رفتن حلقه توی دوستامون! اشکان هم عجول بود. سریع پچ پچهای همه رو قطع کرد و سمت صندلی رفتیم. دستم رو توی دستای بزرگ مردونش گرفت و حلقه اول رو برداشت. حلقههای سادهای بودند؛ ولی خیلی دوستشون داشتم و شاید دلیلش حکم بودن اشکان کنار من بود! با رفتن حلقه توی انگشتم صدای کلکل و دست بلند شد. به اشکان خیره شدم که دستم رو جلوی لبش برد و بوسهای بهش زد. چه لحظههای قشنگی جلوی چشمهام ورق میخورد. بودن اشکان کنارم، رد شدن از همه اتفاقهای بد زندگیم باهاش و خیلی چیزهای دیگه که مهمترینش همین الانه. همین حالا که بغلم نشسته و با چشماش میگه که دختر، دوست دارم و این دوست داشتن از همه چیز برام با ارزشتره! بودن این آدمها تو زندگی به قدری لذت بخشه که نمیتونی حرف از رفتن و مردن بزنی. خدا رو باید شاکر باشی که همچین کسایی خودش یه نعمت بزرگه! حلقهای که مربوط به حکم دل من بود رو توی انگشتش فرو بردم و بازم صدای دست و سوت… عکاس اومد و چندتا عکس رو یادگار انداخت، آخرین عکس هم اونی بود که همه و همه تو یه ردیف ایستادیم و… چیلیک! عکس گرفته شد. اشکان هم بعد چند دقیقه به آرزوش رسید. آهنگ قشنگی که خودم سفارشش رو کردم گذاشته شد و ماهم وسط رفتیم. یک… دو… سه… تو نگام کنی بخندم هعی دور چشات بگردم ناز و ادات و قربون، تویی دوای دردم آره عین یه تیکه ماهــی، به به عجب چشایـی این قده خوبی جز عشق، نمونده دیگه راهــــــی اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگـــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالــــــاشـــــو اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگــــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالـــــــاشـــــو « سرش رو نزدیک سرم آورد به از فرصت سوءاستفاده کردم و با صدایی که فقط خودمون بشنویم لب زدم. - شاید من قبلاً یه انتخاب دیگه کردم و شاید قبلاً قلبم برای یه نفر دیگه بوده؛ ولی قلبی که الان میتپه و خودت دوباره سر پاش کردی برای توئه، قبلاً هم گفتم؛ هر دوی شما برای من یک روح در دو تنید! اونم لبخندی زد و گفت: تو هم شبیه مامان شادی منی، مامان من الان دوباره کنارمه، با این فرق که تو حالا شریک زندگیمی و ملکه قلبم. هر دوتون برای من یک روح در دو تنید! یه بغض خوشحالی توی گلوم بود و حالم غیر قابل توصیف؛ شاید برای همین صفتهای قشنگ بود. یک روح در دو تن!» من جونم بره باز، دوست دارم همه عمرم تویی باز، دوست دارم این و یادت نره مــن، دیوونم توی هر حالی باز، دوست دارم، آره دوست دارم اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگـــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالــــــاشـــــو اینقده ناز نکن ناز نکن دلبریـــاشــــــــــو اینقده ناز نکن ناز نکن طرز نگــــاشـــــــو اون صورت ماهشـــو اون خندیدناشــو اون قد و بالـــــــاشـــــو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 10 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و ششم دست هم رو گرفتیم و از تالار بیرون رفتیم. با بیرون رفتنمون ترقههای فوارهای روشن و شد و باعث شد تا صحنه قشنگی به وجود بیاد. با هم قدم برداشتیم و جلوتر رفتیم. روبه اشکان چرخیدم و گفتم: اشکان قراره با موتور برگردیم. گوشیش رو از جیب شلوارش درآورد و با خنده گفت: بله، مگه چیز دیگهای میخواستی؟ به اون صندلی همراه موتور تکیه دادم و گفتم: انتظار داشتم بنز بیاری! سرش رو توش گوشی برد و با لبخندی گفت: اونم ای به چشم. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. همون لحظه بقیه هم بیرون اومدند. کامران بدو بدو سمتم اومد. با خنده یه قدم جلوتر رفتم و بلندش کردم. - پسر کوچولوی من چطوره؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: خوبم مامان جون. پاپیون قرمز زیر گلوش رو درست کردم و گفتم: میدونی امروز بغلم نکردی و بوسم نکردی؟ با لبخند خستهای، بوسهای روی گونم کاشت و دستاش رو دور گردنم گره کرد. توی بغلم یکم جابهجا کردمش و با دست چپم، سرش رو روی شونم گذاشتم. چقدر من این آقا کوچولو رو دوست داشتم. دروغ نمیگند که بچه آدم یه تیکه از وجودشه و اگه یه تار مو از سرش کم بشه دنیا برای مامان باباش خراب میشه! کامران کوچولو برای من تموم زندگیم بود و نمیتونستم یه خراش کوچیک روس دست ظریفش رو ببینم. بودنش همه بودن من بود! نگاهم سر خورد و روی کامیار که آروم مظلوم دست سهیلا رو گرفته بود و با نجمه حرف میزد افتاد. چرا اینقدر آرو شده بود؟ یواش لب زدم. - کامرانم. - بله مامان. آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم. - میدونی کامیار چرا اینقدر توی خودشه. سرش رو بالا آورد و گفت: مامان خاله سهیلا و عمو کیوان باهم دعوا کردند. کامیار ناراحته. نفس عمیقی کشیدم. معنی این کارهای سهیلا هم شاید همین باشه. حتما باید باهاش صحبت کنم! نگاهم به اشکان سر خورد که با حسادت نگاه میکرد و میخواست کامران رو زمین بذارم. با خنده ریزی کامران رو به بغل خودش سپردم که اونم خندید و سمت کامران چرخید. دستش رو بین موهای فرش کشید و گفت: به به، سلام آقا کامران. حالت چطوره؟ کامران سرش رو زیر انداخت و گفت: سلام… خوبم… ابرویی بالا انداختم و به اشکان نگاهی انداختم. مثل اینکه هر دومون میدونستیم درد کامران از چیه! اشکان باز لبخندی زد و گفت: اصلا معلومه کجایی پسر؟ از وقتی دوستات و اینا رو دیدی دیگه من و فراموش کردی! دستام رو بغل کردم و گفتم: اشکان پسرمو اذیت نکن! اخمی کرد و سمتم چرخید. - سایه خانم من و پسرتون باهم دوستیم! میدونستم حسادت میکنه؛ ولی من دوست داشتم حرصش رو در بیارم، باز هم… از دوباره! کامران هم هنوز سرش زیر بود و حرفی نمیزد. اشکان آروم گفت: کامران نمیدونی چی صدام بزنی؟ خجالتی سری تکون داد. کامران شبیه پدرش هیچ وقت از رو نمیرفت و خجالت نمیکشید، حالا از چیز به این کوچیکی خجالت میکشید. البته شاید برای ما چیز کوچیکی باشه؛ ولی برای اون مهمترین چیز بود، اینکه با آیندش چطور کنار بیاد براش سخت بود. اشکان دوباره لبخندی زد و گفت: چرا بهم نمیگی بابا یا… بابا اشکان؟ کامران یهو سرش رو بالا آورد. اشکان دستش رو آروم روی دست کامران گذاشت و گفت: آروم و دونه دونه بگو. با، با، اشکان… بابا اشکان! نگاه گذرایی بهم انداخت و با اشکان همراه شد. - با… با. اشکان همونطور با خنده دوست کامران رو تشویق میکرد. - با با… اش… کان. - ایول گل پسر، حالا باهم بگو. بینیش رو بالا کشید و گفت: بابا… اشکان. بابا اشکان! صورتش رو نزدیک برد و بوسه محکی به صورت کامران زد. - آخ من قربون پسر خوشگلم برم. کامران کوچولوی خودمی دیگه جوجه! لبخندی زدم و بهشون خیره شدم. صفت « پدر پسری » چقدر به این دوتا مرد که همزمان با هم بچه میشدند مییومد! انگاری هر دوی اینها یه اکیپ خفن میتونستند بسازند. نگاهم رو ازشون برداشتم. چند لحظه بعد وقتی همه بیرون اومدند سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم. کامران هم تصمیم گرفت با ماشین امیر و یسری بره. باد خنکی به صورتم میخورد حس خوبی میگرفتم. با خنده دست گلم رو بلند کردم و توی هوا تکون دادم. آهنگ قشنگی از یه ماشین که فکر کنم برای امیرشون بود پخش شده بود و صدای بوق، حتی یه لحظه هم قطع نمیشد. اشکان با اینکه با موتور میروند، سعی داشت سرعتش رو با سرعت ماشینها هماهنگ کنه. خوشحال بودم! خوشحال از اینکه این روز ساخته شده بود؛ برای من، اشکان و خوشحالی کامران! باید مدیون خدا باشم و حتما شکرش رو بهجا بیارم! نیم نگاهی به مردی که همین یه ساعت پیش، با گفتن بله زندگیمون رو به هم قفل کرد انداختم. همه سعیش توی این بود تا با دلبریهاش دل آدم رو بدست بیاره. چقدر خوبه که الان کنارمه با هم لبخند میزنیم. خوشحالیم و این خوشحالی از ته دل رو نمیشه هیچجا پیدا کرد. چشمام رو آروم باز کردم که اشکان سرعت گرفت و از ماشینها جلو زد. میشه گفت دیگه کسی دورمون نبود و فقط موتور ما بود که توی خیابون خلوت بوق میزد و میدرخشید. یادم میاد که خونه اشکان از اینور نبود و کلا مسیر تغییر کرده! یه تای ابروم رو بالا انداختم و با صدایی که سعی میکردم بهش برسه لب زدم. - اشکان کجا داری میری؟ خونه که از اینور نیست. اونم با صدای بلندی گفت: میریم خونه جدید! حالا دیگه هر دو ابروهام بود که بالا رفته بودند. منظور از خونه جدید دیگه چی بود؟ - اشکان یعنی چی خونه جدید؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره به روبهرو خیره شد. - بعدا بهت میگم! دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و منم ترجیح دادم ادامه ندم. تقریبا یه ربع دیگه به خونهای که حرفش رو میزد رسیدیم. یه آپارتمان سفید خوشگل بود که چراغهای سفید روشنایی و قشنگیش رو چند برابر کرده بود. نگاهی به اطراف انداختم و روبه اشکان گفتم: پس مامان بابا کجاند؟ بقیه چی؟ ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرد و با درآوردن کلاه کاسکتش گفت: نمیاند، رفتند. با صدای کنترل شدهای گفتم: چـــــی؟ کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: سایه همیشه باید یه حرف رو دوبار تکرار کرد؟ خب نیومدند دیگه، رفتند خونه خودشون! به معنی فهمیدم، سری تکون دادم و چیزی نگفتم. باهم رفتیم و سوار آسانسور شدیم. ناجور خسته بودم و این صندلهای پاشنه بلند، پاهام رو اذیت میکردند. اشکان سرش رو سمتم چرخوند و زمزمه کرد. - اذیتت میکنند؟ با ادا اصولهام معلوم بود که فهمیده بود. لب و لوچم رو آویزون کردم و گفتم: اهوم، خیلی! یکم خم شد و گفت: پس درشون بیار، بغلت میکنم! خنده ریزی زدم و گفتم: نمیخواد، یکی میبینه زشته. چشم غرهای رفت و گفت: بابا تو چیکار به بقیه داری؟ اصلا من میخوام بغلت کنم. خواست بلندم کنه که یه قدم عقب رفتم و عجول گفتم: اشکان گفتم بیخیال دیگه! خودم میام. شونهای بالا انداخت و با ایستادنش زمزمه کرد. - باشه هر جور راحتی، از من گفتن بود! لبخند کمرنگی زدم و چیزی نگفتم. کلاهم رو یکم روی سرم جابهجا کردم و با ایستادن آسانسور، دوتایی پیاده شدیم. اشکان خواست کلید رو داخل قفل ببره که دستم رو روی دستش گذاشتم و رو بهش گفتم: اشکان، اول باید توضیح بدی! با چشمای ریز شده گفتم: چیو توضیح بدم؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بگو چرا اینجا؟ منظور از خونه جدید این بود، پس با خونه خودت چیکار کردی؟ دستم رو بلند کرد و بوسهای بهش زد. - دیگه نشنوم بگی این برای توئه این خونهی توئه. از این الان به بعد هر چیزی که برای من هست برای تو هم هست. بعدشم، من اون خونه رو فروختم… اونم دوسال پیش! اخم ریزی کردم و گفتم: برای چی؟ در رو باز کرد و داخل رفت. نفس عمیقی کشیدم و آروم، قدم برداشتم. کنارم ایستاد و گفت: سایه وقتی اون موقع وقتی تو رفتی دیگه دلیلی برای موندن تهران نمیدیدم. خونه اینجا رو هم فروختم و اومدم کردستان. همین! بعدشم اگه اون موقع این کار رو نمیکردم الان این کار رو میکردم. اون خونه کوچیک بود و برای ما مناسب نبود. سایه من بهترین چیز رو برات میخوام! دستام رو پشتم قفل کردم و زمزمه کردم. - من هیچ وقت بهترین چیز رو نخواستم و نمیخوام. من قشنگترین و مناسبترین رو میخوام. اشکان کنار تو برای من همه چیز قشنگه، حتی خونه اجارهای! به خونه نگاهی انداخت و گفت: سایه اگه همینکه کنارت باشم برای تو همه چیزه، خوشحال بودن تو برای من همه چیزه؛ من میخوام آرامش و راحتیت، و بهترین رو برات میخوام. سری تکون دادم و زمزمه کردم. - میدونم! سرم رو چرخوندم و به خونه نگاهی انداختم. میشه گفت تقریبا اندازه خونه من و کامران بود. توی سالن، تلویزیون بزرگی بود و روبهروش کاناپههای آلبالویی رنگ و سفید خودنمایی میکرد. پردههای سفید با خطهای قرمز رنگ منحنی خیلی به این دکوراسیون میومد. از اونور که سالن پذیرایی بود مبلهای سلطنتی طلایی و شیری با میز ستش چیده شده بود. لوستریهای قشنگی که از سقف آویزون بود نور سفیدشون رو به همهجا میتابوند و همه جارو روشن کرده بود. آشپزخونه هم بینقص بود و میشد توش یه آشپز حرفهای شد! از همین پایین، طبقه بالا دیده میشد که با پلههای طرحدار چوبی به طبقه پایین وصل میشد. لبخندی زدم و شبیه بچهها، وسط سالن یه چرخی زدم و گفتم: اشکان اینجا خیلی قشنگه، عین خونهی رویاهاست. هوم؟! اونم با خندی سری تکون داد و گفت: به خوشگلی تو که نمیرسه عزیزم! خواستم سمت طبقه بالا برم که ساز آرومی پخش شد. متعجب سمت اشکان چرخیدم؛ ولی کار اون نبود. ابرویی بالا انداختم و به دور بر نگاهی انداختم. - اشکان غیر از ما کس دیگهای توی این خونه هست؟ اونم متعجب سری تکون داد و گفت: نمیدونم؛ ولی فکر کنم صدا از آشپزخونه میاد! آروم قدم برداشتم و سمت آشپزخونه رفتم. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد و بیشتر میفهمیدم که از آشپزخونه هست. داخل آشپزخونه شدم ولی با دیدن صحنه روبهروی چشمام برق زد. بادکنکی بالای سرم ترکید و برف شادی از بالا پخش شد. هنوز توی شوک بودم. روی اُپن آشپزخونه چندتا شمع سفید بزرگ و کوچیک روشن چیده شده بود و کیک شکلاتی اون وسط، نشون از این میداد هنوز یادشه. بعد تموم این مدت که گذشته هنوز روزی که به دنیا اومدم رو یادشده و این برای من از همه چیز مهمتره! آروم سمتش چرخیدم. اشک توی چشمام، بغض توی گلوم، همه و همشون دسته به یکی کردند که نذارند حرف بزنم؛ اما لبخند اون همه چیز رو فاش میکرد. اینکه میدونسته و همش نقشه خود کلکشه! برف شادی رو دوباره به بالا زد و گفت: تولدت مبارک باشه خانوم! به دیوار تکیه دادم و زمزمه کردم. - هنوز یادته؟ روبهروم ایستاد، دقیقا تو چند نفسیم. - مگه میتونم روزی که زندگیم متولد شد رو یادم بره؟! با پررویی جلوتر رفتم و خیره به چشماش که الان قشنگتر معلوم میشد گفتم: خب چرا یادت نره؟ تو که کم گرفتاری توی زندگیت نداری. تور سفید رنگ که جلوم بود و به احتمال، دید صورتم رو تار کرده بود رو بالا کلاهم فرستاد و نگاهش روی لبهام موند. آروم چشماش رو بالا آورد و سرش رو نزدیکتر آورد. الان دیگه نفسهای داغ و آتیشیش بود که به صورتم میخورد. با هر بار نزدیک شدن صورتش، نفسم انگار بند مییومد و اجازه تنفس ازم گرفته میشد. - میدونی که تنها گرفتاری من توی دنیا تویی! سرم رو زیر انداختم که دوباره گفت: خوشحالی؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: خوشحال که هستم؛ ولی حسش میکنم. اینکه الان تو کنارمی رو این لبخند کوچیک رو حس میکنم! لباش رو جلو آورد و تقریبا یه جایی، نزدیک لبم رو بوسید. هر بار… هر دقیقه و دقیقا، هر ثانیه این مرد بهم میفهموند که چقدر دوسم داره و قرار این دوست داشتنش کل زندگیمون رو برداره. سرش رو عقب برد؛ ولی هنوز حس اون بوسه داغ کنج لبم جا خوش کرده بود، هنوز نفسش توی چند نفسیم به صورتم میخورد و هنوز هم، اون چشماش میتونست آدم رو مست خودش بکنه. لبخند کمرنگی زد و همونطور که کل صورتم رو از نظر گذروند، دستی که مخالف گرمای صورتش سرد بود رو روی صورتم، چشمام، گونم و لبم کشید. خمار نگاهم میکرد، این رفتارهاش طبیعی بود؟ بالاخره بعد از سکوت مرگبارش، روزش رو شکست و زمزمه کرد. - چقدر بدون آرایش خوشگلی، حتی خوشگلتر از هر موقعی. لب باز کردم و خواستم چیزی بگم؛ اما دستش رو روی لبم گذاشت و خودش جای من حرف زد. - هیـس! هیچی نگو. وگرنه هم یه بلایی دست خودم هم یه بلایی سر خودت میارم! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: اول میرم لباسم رو عوض کنم… میام! سری تکون داد که پشت کردم و از آشپزخونه بیرون رفتم. سمت پلهها قدم برداشتم و با کمک نردههای طرح دار چوبی، بالا رفتم. چندین اتاق بود؛ ولی اتاقی که رنگ درش با همه فرق میکرد و کرمی رنگ بود، نشون از این میداد که اتاق مشترکه من و اشکانه. در اتاق رو باز کردم؛ ولی دکورش اینقدر قشنگ بود که نمیشد چشم برداشت. تخت دو نفره سفید رنگی که پتو بزرگ قرمز رنگ روش بود. میز آرایش با صندلی ستش گوشه اتاق بود و آینه بزرگی روش بود. سمت چپ اتاق هم یه کمد بزرگ لباس سفید رنگی هم بود. چند قدم به جلو برداشتم که قفسههای کتاب هم کنار کمد خودنمایی میکرد. چند دقیقه روی تخت نشستم و کلاهم رو درآوردم. صندلهایی که پاشنههاشون بلند بود رو، با بالا آوردن پاهام گوشهای پرتشون کردم. آخ که چقدر گردنم درد میکرد. سمت کمد لباسها رفتم و در سفیدش رو باز کردم. یه لباس بلند خنک سفید برداشتم و وارد حموم شدم. لباس هام رو از تنم درآوردم و دوش آب سرد رو باز کردم. هر قطرش که روس صورتم میریخت احساس میکردم کیلو کیلو از خستگیم در میرفت. نفس عمیقی کشیدم و با پیچوندن حوله کرمی رنگ دور موهام لباسم رو تنم کردم. یه لباس نازک سفید بود که بلندیش تا پایین زانوهام بود. همون لحظه در باز شد و اشکان داخل اتاق اومد. با دیدنم لبخندی زد و کنارم ایستاد. دستاش رو دور حلقه کرد و چونش رو روی شونم گذاشت. برخورد ته ریشش به شونم پوستم رو قلقلک میداد؛ ولش اهمیت داد و چونش رو شبیه بچهها، صورتش و بینیش رو از شونم تا گردنم و از گردنم، تا شونم میکشید. دستم رو روی قفسه سینه گذاشتم؛ ولی تپش زود به زود قلبش باعث شد دستم مشت بشه. آروم به جلو هلش دادم که فاصله کوچیکی بینمون افتاد. - چیکار میکنی اشکان؟ شبیه بچهها چشماش رو به بالا دوخت و گفت: بچه بازی، سایه چقدر این لباس بهش مییاد. حوله رو از بین موهام باز کردم. فری موهام دیگه از بین رفته بود. سشوار رو به برق وصل کردم و گفتم: ساده ولی شیک، خیلی خوشحالم که خوشت اومد! در آخر، بوسهای به موهام زد و زمزمه کرد. - تا حالا بهت نگفته بودم؛ ولی بوی موهات بهترین عطر دو عالمه! لبخندی زدم و اونم تیشرت شلواری برداشت و وارد حموم شد. سشوار رو جلوی موهام گرفتم و وقتی خشک شد، با یه کش موی ساده بستمشون. خواستم برگردم؛ ولی با دیدن قاب عکسهای کوچیک روس میز آرایش نگاهم ثابت موند. از هر لحظه اون دوران که پیش هم بودیم یه عکس بود. روزی که تولدم رو توی کافه جشن گرفتیم، اون روز که با کامران و صدف پارک رفتیم و کل روز توی شهربازی باهم بازی کردیم و همه و همه اون دوران. لبخندی زدم و سمت تراسی که گوشه اتاق بود رفتم. پرده سفید رنگ که شبیه پردهی توی سالن بود رو کنار زدم و درش رو باز کردم. توی بالاترین طبقه این آپارتمان بودیم و این تراس خیلی جاها و میتونست نشون بوده. چند قدم جلوتر رفتم و دستم رو روی نرده طرحدار مشکیش گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم، از اون نفس های آسودهای که خیلیها نیازمندش بودند؛ ولی من بعد مدتها تونستم بدست بیارم قیمتش بودن کنار اشکان بود. چشمام رو باز کردم؛ ولی چشمام قفل دوتا تیله مشکی رنگ شدند. همون دوتا تیله آشنا که حاضر بودم براشون جون بدم. جیغ خفیفی کشیدم و چند قدم عقبتر رفتم که پام به گوشه در گیر کرد و… رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 12 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و هفتم پام به گوشه در گیر کرد. خواستم از در برای متمرکز کردن خودم استفاده کنم؛ ولی صورتم پیش داور شد و به دستگیرش کشیده شد و باعث شد خراش کوچیکی روی گونم بیفته. جیغ خفیفی کشیدم که با کمر زمین خوردم. از درد پای راستم توی خودم جمع شدم. به پرده چنگ زده بودم و اونم روی پاهام افتاده بود. آروم؛ ولی با ناله خودم رو گوشه در کشیدم که همون لحظه اشکان بدون پیرهن و فقط با شلوار ورزشیش از حموم بیرون اومد و سمتم دوید. جلوم نشست و با نگاه کلیای بهم نگران لب زد. - سایه چی شده؟ چرا داد زدی؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم تا صدای داد بعدیم بالا نره. لایه اشک چشمام رو پوشونده بود و اجازه نمیداد تا دور و برم رو درست ببینم. دست لرزونم رو روی پام گذاشتم و یواش زمزمه کردم. - ا… اشکان پام… پام درد میکنه. به پام نگاهی انداخت و دوباره خیره به صورتم گفت: آخه چت شده تو؟ صورتت رو دیدی؟ آروم دستی به صورتم کشیدم که سوزش بدی گرفت. جلوی صورتم آوردم، روی هر انگشتم خون جمع شده بود و قطره قطره پایین میرفت. پس زخم کوچیکی نبود! توی خودم بودم که یکم جلوتر اومد و یه دستش رو زیر پاهام گذاشت و اون یکی دستش رو روی کمرم. آروم بلندم کرد و روی تخت گذاشت. وقتی که به بدن عضلهایش دقت کردم، متوجه زخمهای عمیق و بزرگ قدیمی روی تنش شدم. بینیم رو بالا کشیدم و زمزمه کردم. - ا… اشکان این زخمها چیه دیگه؟ بیتوجه به حرفم پاهام رو صاف گذاشت. - چیشد که افتادی؟ با یادآوریش دوباره اشک توی چشمام جمع شد. - اشکان اون… اون بیرون یکی بود. این دومین باریه که دیدمش، همش داره کشیک میده! سری تکون داد و با بلند شدن از سر جاش، سمت کمد لباسها رفت و گفت: نگران نباش خانم، الان میرم یه سر میزنم! تیشرت کرمی رنگش رو تن کرد و با برداشتن سیوشرتش، از اتاق بیرون زد. خواستم لبه شلوارم رو کمی بالا بزنم که ببینم زخم شده یا نه؛ ولی درد فجیعی گرفت که بیخیال شدم. با نفس عمیقی خودم رو به تاج تخت تکیه دادم و پتو رو روی خودم کشیدم. اون کیه؟ کیه که همش دنبالمونه و تعقیبمون میکنه؟ اون چشمها چرا برام اینقدر آشناست؟ چرا اینقدر من رو یاد کامران مینداخت؟ اشک روی گونم رو با درد پاک کردم و منتظر موندم تا اشکان بیاد. تقریبا یه ساعت گذشت؛ ولی ازش خبری نبود. دیگه واقعا نگرانش شده بودم. پتو رو کنار زدم و آروم پاهام رو روی زمین گذاشتم. خواستم بلند بشم که در باز شد و داخل اومد. نگاهم رو بهش دوختم که سر به خود سیوشرتش رو گوشهای انداخت و روی تخت، خودش رو روی پاهاش خم کرد. اینکه با دستاش سرش رو محکم گرفته بود بیشتر نگرانم میکرد. روی تخت خودم رو سمت کشوندم و زمزمه کردم. - اشکان، خوبی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ سرش رو با سرعت سمتم چرخوند. اونم آروم و بیمقدمه گفت: سایه تو من رو دوست داری؟ سر جام دوباره نشستم و متعجب گفتم: خب معلومه! اگه نداشتم که الان اینج… دستش رو بالا آورد و به معنی ادامه نده نگه داشت. چشمای قرمز شدش نشون از عصبانیتش میداد. عصبانیتر از هر موقعی! دستش رو چند بار به سرش کوبید و گفت: نه… نه! تو هیچ وقت من رو دوست نداشتی! هیچ وقت! از حرکاتش میترسیدم، چرا اشکان این کار رو میکرد؟ اون بیرون چه اتفاقی افتاده بود؟ دستش رو توی هوا گرفتم و گفتم: اشکان این کار رو نکن، من تو رو دوست داشتم و دارم که الان اینجام. پوزخندی زد و مثل دیوونهها با صدای بلندی گفت: نه سایه خانم، شما هیچ وقت من و دوست نداشتی. فقط بخاطر این من رو انتخاب کردی که رفیق کامران بودم و شبیهش. و حرف بعدیش رو با بغض گفت. - تو فقط به فکر خودت بودی، فقط میخواستی کامران دوباره کنارت باشه و باهاش زندگی کنی! اشکم دونه دونه و قطره قطره روی گونم میچکید. اشکان چش شده بود؟ علاقهای که من به اشکان داشتم واقعی و از ته دل بود! لایهای از موهام جلوی یه چشمم سر خورد و مانع دیدن اشکم برای اشکان شد. - اشکان این چرت و پرتها چیه که میگی؟ تو چه مرگت شده؟ ابرویی بالا انداخت و با خنده، صورتش رو بیشتر نزدیک صورتم آورد. - اگه کامران نمرده باشه و زنده باشه، تو اون رو انتخاب میکنی یا من رو؟ بغضم رو قورت دادم؟ معنی حرفهاش چی بود؟ چیو میخواست اثبات کنه؟ - اشکان خب… خب من… خبیث نگاهم کرد و لب زد. - اشتباه میگی! اگه کامران باز زنده بشه و تو هم باز ببینیش، بدون اینکه به من اهمیت بدی اون رو انتخاب میکنی! *** نفس عمیقی کشیدم و دوباره بهش خیره شدم. امروز چش شده بود؟ یعنی اون چشمها کی بودند که با دیدنشون اینطور اعصابش رو به هم ریخت؟ اصلا… اصلا چرا باید بحث کامران رو وسط میکشید و به عشق من شک کرده بود؟ الان چشماش رو بسته بود و خوابیده بود. با صدای زنگ در به خودم اومدم. هعی خدا خدا میکردم که بیدار نشه. به سختی دستش رو کنار زدم و خودم رو از حصار دستهاش بیرون کشیدم. با کمک دستهام، پاهام رو روی زمین گذاشتم و روی پاهام ایستادم. سمتش چرخیدم و پتو رو روش بالا کشیدم تا یه وقت سرما نخوره! قدم اول رو برداشتم، خواستم قدم دوم رو بردارم که یکم مونده بود دوباره زمین بخورم؛ ولی شانس داشتم و سریع دستم رو روی میز گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و با کمک دیوار، تا دم اتاق رفتم. نگاه آخرم رو بهش انداختم. وقتی که از خواب بودنش اطمینان پیدا کردم، از اتاق بیرون زدم. از نردههای طرحدار که به پذیرایی وصل میشدند کمک گرفتم و پایین رفتم. دوباره نگاهی به در اتاق انداختم و نفسی گرفتم. با پای چپ قدم برمیداشتم و مجبور بودم پای راستم رو بکشم. از آیفون به بیرون خیره شدم. با دیدن امیر که بچهها رو آورده بود، لبخندی زدم و در رو باز کردم. به دستگیره تکیه دادم و منتظر موندم. صدای خنده و پاهاشون نشون از اومدنشون میداد. تک سرفهای زدم و صاف ایستادم. امیر لبخندی زد و خواست سلام بده؛ ولی اخم جای خندش رو گرفت. کامران که با صدف اومده بود با اخم گفت: مامان چرا گونت خون داره؟ لبخندی زدم و گفتم: هیچی! بچهها بدویید برید اتاقتون رو ببینید قشنگه؟ من که خیلی دوستشون داشتم. هردوشون سری تکون دادند و وارد خونه شدند. نگاهم به امیر که اخم و شیطنتش باهم قاطی شده بود ایست کرد. - به این زودی سایه؟ نچ نچ از تو انتظار نداشتم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و زمزمه کردم. - اونطور که فکر میکنی نیست. به لباس چروک شدم که بخاطر افتادنم روی زمین بود همراه گونم اشاره کرد و گفت: دختر خودت داری لو میدی. اوخ نکنه من و بچهها مزاحم شدیم؟ نمیدونم ولی یاد حرفهاش افتادم و بغض بدی به گلوم چنگ زد. یه قدم جلوتر اومد و گفت: سایه، آبجی چه اتفاقی افتاده؟ چرا بغض کردی؟ با همون بغض، لبخندی زدم و گفتم: چیزی نیست امیر. صورتم به کابینت خورده و لباسم خب چروک گرفته چون درست روی چوب لباسی وصل نبوده. ابرویی بالا انداخت و لب زد. - سایه مطمئنی همین بوده؟ نکنه اشکان اذیتت کرده؟ لبخندم رو پر رنگتر کردم. لب گزیدم و نگفتم که چی شده. نگفتم که این اخلاق گندی که یهو اومد سراغش بخاطر دیدنش با اون کسی بود که چند روزه داره کشیکمون رو میده! - مطمئن باش داداش، شبت بخیر. سری تکون داد و گفت: خیلی خب. مواظب خودت باش، شبت بخیر! با رفتنش در رو بستم. به در تکیه زدم دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هق هق گریم بالا نره. چرا باید اینجوری میشد؟ به خودم مسلت شدم و قدمهام رو سمت آشپزخونه چرخوندم. هنوز شمعهای خاموش و کیک روی میز بود. نفس عمیقی کشیدم آستینهام رو بالا زدم. شمعها رو دونه دونه برداشتم و یه گوشه توی کابینت گذاشتم. کیک رو هم داخل یخچال گذاشتم و با دستمال، همه جارو تمیز کردم. ساعت تقریبا یک شب بود. دستمال رو داخل سطل آشغال انداختم و خواستم برگردم که یه چیزی توی سطل آشغال توجهم رو جلب کرد. دوباره برگشتم که دیدم یه باکس قرمز رنگه. ابرویی بالا انداختم و مشکوک برداشتمش. در مشکی رنگش رو باز کردم؛ ولی با دیدن گردنبند داخلش یه لحظه نفسم رفت. همون… همون گردنبند پروانهای شکل بود که توی دوران بارداریم، کامران بهم داده بود. دقیقا همون روزی که بخاطر بیحواسیش به زندگی باهم بحثمون شده بود و بعد، با گردنبند و یه شام و دلبرونه بازیش از دلم درآورد. این اینجا چیکار میکردی؟ آخرین بار دوسال پیش بود که توی خونه خودم روی طاقچه تو همین باکس بود؛ ولی حالا، اینجا، اونم توی سطل آشغال این خونه چیکار میکرد؟ از داخل باکس برداشتمش که یه نامه ازش افتاد. سعی کردم بدون فشار آوردن به پام بَرِش دارم. خم شدم روی زمین و برداشتمش. یه نامه که سوخته بود و خیلی خیلی کوچیک شده بود. چشمام رو ریز کردم و سعی کردم کلمات رو کنار هم بذارم و بخونم. «... سایه مال تو نیس ...» اشک روی گونم رو پاک کردم و سعی کردم بیشتر دقت کنم برای خوندنش؛ ولی دیگه هیچ چیزی ازش معلوم نبود. این حرف چی بود؟ من برای کی نبودم؟ مغزم دیگه برای فهم این اتفاقها کشش نمیداد. دلم میخواست زمین دهن باز کنه و داخلش برم ولی دیگه نمیتونستم؛ دیگه نمیتونستم ادامه بدم. چرا فکر میکردم دوران بدی زندگیم تموم شده؟ چرا فکر میکردم دوباره خوشحالم و میخندم؟ بلند شدم و سر پاهام ایستادم. نامه ریز رو داخل باکس گذاشتم و از آشپزخونه بیرون زدم. از پلهها باز هم با کمک نردهها بالا رفتم و بیصدا، وارد اتاق شدم. باکس رو زیر تخت گذاشتم، جایی که اشکان میتونه پیداش کنه و دستش بهش برسه. باید میفهمیدم قضیه از چه قراره! باید میفهمیدم اشکان چرا این کارها رو از خودش نشون داد! سوم شخص وقتی که اطمینان پیدا کرد که اشکان از خانه بیرون رفت، از کوچه تنگ و تاریک بیرون آمد و سمت در قهوهای رنگ خانه رفت. جعبه کادویی که برای برادرزاده کوچکش گرفته بود را به همراه گلهای رز درون دستش جابهجا کرد. استرس بدی در جانش رخنه کرده و بود و به گمانم، قصد رها کردنش را نداشت. در حقش بد کرده بود و چطور میخواست درخواستش را بگوید؟ نفس عمیقی کشید و انگشت اشارهاش را روی زنگ برد و فشار داد. انگار قلبش به هزار تکه تقسیم شده بود، بزرگ و کوچک… صدای معصوم و ظریفش از پشت آیفون طنین انداخت. - شما؟ صورتش را کمی چرخاند؛ ولی رویش را نداشت تا کامل بچرخد و… همین اندازه کافی بود! همین اندازه کافی بود تا زن برادرش ببیند و از همان نیم چهره بشناسدش. - ک… کیوان. کیوان خودتی؟ لبخند کمرنگی روی لب نشاند و گفت: سلام زن داداش، خودمم! او هم همانند کیوان استرس داشت. همه کارهای او را به خاطر سپرده بود و چطور میتوانست فراموش کند. اما کمی صبر و کمی فکر. قبل از اینکه هر اشتباهی از او رخ بدهد او برادر کامران بود. کسی که قبل از امیر، برادر خود میدانستدش و برادری را، در حقش تمام کرده بود. - بیا بالا کیوان. و در را باز کرد. آب گلویش را پایین فرستاد و در خانه را باز کرد. صبر کرد تا بیاید. صدای قدمهایی که هر لحظه بلندتر و بلندتر میشد نشان از آمدنش میداد. شال سبز رنگش را روی سرش مرتب کرد و با لبخندی، به استقبالش رفت. - سلام کیوان. نفس عمیقی کشید و روبهرویش ایستاد. - سلام زن داداش. خیره خیره نگاهش کرد. چقدر عوض شده بود! در این دوسال به اندازهی چندین سال پیر شده بود. موهایی که حالا باید از سیاهی بدرخشد، از این فاصله لایههای سفید درونش پیدا بود. ته ریشش سفید شده بود و چطور شد که اینطور شد؟ با خستگی، دستی به موهایش کشید و گفت: آها… ببخشید! تو دیگه زن داداش من نیستی. بیتوجه به تیکهای که انداخت از روبهروی در کنار آمد و گفت: بیا داخل. سری تکان داد و با درآوردن کفشش، داخل آمد دسته گل را به دستش سپرد و چند قدم جلوتر رفت؛ اما نگاهش روی قاب عکس بزرگ نصب شده روی دیوار پذیرایی ثابت ماند. سایه و اشکان. همان روز عروسی! یادش میآمد که چندین سال پیش، همینگونه عکس درون خانه سایه و کامران بود و میدرخشید؛ ولی حالا سایه کنار مرد دیگری جز برادرش بود. اشک روی گونهاش رو سریع پاک کرد و سمت سایه که به او خیره بود چرخید. - زن داداش خوشبختی باهاش؟! در را بست و همانطور که سمت آشپزخانه میرفت گفت: تو چطور میخوای؟ میخوای زن داداشت خوشبخت باشه یا بدبخت؟ چیزی نگفت و این را به حساب همان تیکه خودش گذاشت. روی مبل آلبالویی رنگ نشست و منتظر ماند تا بیاید. کامران، برادرزادهی کوچکش نبود. چطور میتوانست درون چشمهای او خیره شود و بگوید عمو کیوان آمده؟ دستی به صورتش کشید و منتظر سایه ماند. با سینی چایی و شیرینی وارد پذیرایی شد. لیوان چایی خوشرنگ را روی میز گذاشت و ظرف شیرینی را کنارش. سینی را کنار خودش گذاشت و روی مبل نشست. دو سکه تمام بهایی که خریده بود را روی میز گذاشت و لب زد. - پیوندتون مبارک زن داداش، به پای هم پیر بشید. لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنونم کیوان. دستی به موهایش کشید و گفت: ولی من هنوز هم موندم زن داداش. تو کامران رو دوست داشتی، عاشقش بودی و عشقتون آوازه شهر شده بود. چطور شد که اینکار رو کردی؟ زندگی ال… دستش را بالا آورد و گفت: کیوان، من قبلاً بهت توضیح دادم. کامران شوهر من بوده و منم از صمیم قلب دوسش داشتم… خواست حرفهای دو سال پیشش را دوباره تکرار کند و به کیوان بفهماند که اشتباه میکند؛ ولی همان لحظه با باز شدن در… رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 12 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و هشتم با باز شدن در اتاق که صدایش از سمت بالا میآمد به خودشان آمدند. سکوت بدی درون اتاق بود؛ ولی قدمهای کوتاه کامران همه چیز را میشکست. آرام آرام سمت پذیرایی آمد و بدون اینکه کیوان را ببیند خوابآلود گفت: سلام مامان جون، صبحت بخیر. موهای فرفری ریزش، پریشان بود و دستش را روی چشمانش میکشید تا خوابش بپرد. کیوان که خندهای گرفت بود و هم بغض داشت، بلند شد و سمتش رفت. جلویش زانو زد. - سلام کامران کوچولوی به عمو. یک تای ابرویش را بالا انداخت و سمتش چرخید. - ع… عمو کِی… کیوان! انتظارش را نداشت؛ ولی کامران دستش را باز کرد و دور گردن کیوان حلقه کرد. در دنیای بچگی او، چیزی به نام انتقام و کینه و دوست نداشتم معنایی نداشت! همینکه کسانی را که دوستش داشت کنارش باشند همه چیز بود. - سلام عمو جون! نگاهی به سایه که با لبخند و اشک خیره به او بود گفت: ببخشید کامرانم. از خودش جدایش کرد و ادامه داد. - عمو رو میبخشی کامران؟ کامران که همه چیز را از همان روز فراموش کرده بود لبخندی زد و گفت: بیخیال عمو جون! ناگهان خندهای روی لبان همه نشست. دستش را دراز کرد و جعبه آبی رنگی را که برایش گرفته بود، سمتش گرفت و لب زد. - اینم برای تو، یه هدیه ناقابل از طرف عمو. کامران هم لبخندی زد و از او گرفت و با قدمهای سریع از پلهها بالا رفت. اشکهایش را پاک کرد و روی مبل نشست. سایه که موضوع سهیلا و او را به یاد آورد دهان باز کرد. - کیوان قضیه تو و سهیلا… حرفش را برید و همه چیز را تعریف کرد. از همان جایی که به خاطر بچهبازیش، او را رها کرد و رفت. - راستش زن داداش، دو سال پیش وقتی که اون اتفاق افتاد سهیلا از دستم ناجور عاصی شد. خیلی سعی کردم آرومش کنم، خیلی سعی کردم که کنار خودم نگهش دارم؛ ول نشد. من براش دیگه تموم شده بود و میخواست از زندگیش حرفم کنه. میگفت دیگه ازم متنفره و نمیتونه خودش رو کنارم ببینه. منم نمیخواستم بیش از حد اذیتش کنم، دوست نداشتم ناراحتی و غمش رو ببینم. خواست از هم طلاق بگیریم و جدا بشیم. پشیمون هم نشد، پا به پاش قدم برداشتم و تا پای محضر رفتم. اونجا هم ساز زد که حضانت کامیار رو به اون بدم. خواستم مخالفت کنم که حتی اگه شده به خاطر کامیار نره؛ ولی از دوست داشتم سوءاستفاده کرد. میگفت اگه این کار رو نکنه یا خودش رو میکشه یا کامیار رو. بازم قبول کردم. هر دومون دیگه دیوونه شده بودیم. طلاق گرفتیم و الان دو سال میگذره. نگذاشت حتی هفتهای یه بار بچه رو ببینم، وگرنه به قول خودش بچه رو هوایی میکردم. باورش نمیشد، باورش نمیشد که تمام این کارها را سهیلا انجام داده است. پس بگو، به خاطر همین دلیل بود که سهیلا از حرف زدن در موردش اینقدر فراری بود. مات مانده با نقطه نامعلومی خیره شده بود. - باورم نمیشه کیوان، سهیلا چطور این کار رو کرد؟ اشکش را پاک کرد و لب زد. - نمیدونم. زن داداش الان فقط تویی، فقط تو رمز دل سهیلا رو میدونی. کمکم کن! نفس عمیقی کشید و خیره به او گفت: چیکار کنم کیوان؟ او هم آب گلویش را قورت داد و کمی جلوتر خم شد. *** سایه در قابلمه رو روش گذاشتم و زیر اجاق گاز رو خاموش کردم. اینم از شام. انگشت اشارم رو روی لبم گذاشتم و به کامران و صدف که داشتند باهم بازی میکردند نگاهی انداختم. کیوان ازم میخواست که با سهیلا حرف بزنم و راضیش کنم که برگرده. حتی اگه کیوان هم این رو نمیگفت بازم باید باهاش حرف میزدم. سری تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم. از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. وضع پام بهتر شده بود و میتونستم درست راه برم؛ ولی جای کبودیش درد میکرد. روبهروی آینه ایستادم. زخم صورتم قشنگ هوا گرفته بود. چسب زخم رو از توی کشو بیرون آوردم و با کندن برچسبهاش، روی گونم زدم. سمت کمد لباس هام قدم برداشتم و مانتو سفید رنگ که تا بالای زانوهام بود رو به همرام شلوار بگ ذغالیم برداشتم. با لباس های تنم عوض کردم و روبهروی آینه ایستادم. شونهای به موهام زدم و شال ذغالیم رو روی سرم انداختم. کیف سفید رنگ رو روی دوشم انداختم و با برداشتن گوشیم و سوئیچ ماشینم، از اتاق بیرون زدم. از پلهها پایین اومدم و کنار بچهها ایستادم. صدف متعجب پرسید. - خاله سایه کجا میری؟ کنارش روی مبل نشستم و گفتم: صدف دیگه به من نگو خاله. میشه بهم بگی مامان؟ مامان سایه؟! نگاهی به کامران انداخت و گفت: یعنی منم شبیه کامران بگم مامان سایه؟ سری تکون دادم که خندون گفت: باشه. مامان سایه، کجا میرید؟ به هر دوشون نگاهی انداختم و گفتم: بچهها من با یکی قرار گذاشتم ببینمش. شما همینجا بشینید بازی کنید به هیچ چیز هم دست نزنید باشه؟ باشهای گفتند که به بینیشون زدم و ادامه دادم. - سمت اجاق گاز هم نرید خطرناکه. اگر هم بچه خوبی باشید براتون بستنی سه قلو میخرم. نظرتون. آخ جون بلندی گفتند که لبخندی زدم و خداحافظی کردم. بلند شدم و خواستم برم که کامران صدام زد. - مامان جون. سمتش چرخیدم و زمزمه کردم. - جان مامان! جورچینش رو برداشت و گفت: مواظب خودت باش. نفس عمیقی کشیدم و بوسهای براش فرستادم و بیرون زدم. از آسانسور بیرون اومدم و وارد پارکینگ شدم. اشکان گفته بود که از اون ماشین قلبم استفاده نکنم و بهجاش یه ماشین دویست شیش سفید رنگ بهم داده بود! با پیدا کردنش، قفلش رو باز کردم و سوار شدم. در رو بستم و کیفم رو روی صندلی کنارم گذاشتم. گوشیم رو برداشتم و شماره سهیلا رو آوردم. روش کلیک کردم و منتظر موندم تا جواب بده. + سلام آبجی. لبخند کمرنگی زدم و لب زدم. - سلام سهیلا خوبی؟ + خوبم تو چطوری؟ - منم خوبم. سهیلا باید ببینمت. صدای نفسش توی گوشی پخش شد و ادامه داد. + اوکیه خواهر. آدرس رو پیامک کن. - باشه، خدافظ. + قربونت خدافظ. موهای مزاحمم رو پشت گوشم فرستادم و آدرس کافهای که میخواستم برم رو براش پیامک زدم. *** صدای ساز آرومی که پخش شده بود آرامش خاصی داشت. فضای داخلی کافه سنتی شکل بود و عاشق همچین جایی بودم. یه فضای آروم و دلنشین! با دیدن سهیلا که دنبالم میگشت، دستی تکون دادم که دید و سمتم اومد. بلند شدم و اونم روبهروی ایستاد. - سلام سایه. چیکار داشتی؟ به صندلی اشاره کردم و لب زدم. - سلام سهیلا، بشین میگم. سری تکون داد و نشست.گارسون سمتمون اومد و گفت: سلام، چه چیزی سفارش میدید؟ یکم فکر کردم و در آخر گفتم: برای من یه قهوه تلخ. رو کرد سمت سهیلا که اونم گفت: منم قهوه با کیک شکلاتی. انتخابش رو پیش بینی میکردم. از دوران دانشجویی تا همین الان، اولین انتخابش توی هرجا قهوه و کیک شکلاتی بود. با رفتن گارسون سمتم خم شد. - نمیخوای بگی چی شده؟ به دور و بر نگاهی انداختم و یا قفل کردن دستهام گفتم: اینجا رو خیلی دوست دارم. اون موقعها که با کامران تازه آشنا شده بودم بعد از دانشگاه اینجا باهم قرار میذاشتیم. سری تکون داد و گفت: هم قشنگه، هم یادمه. چی شده که یاده این حرفها افتادی؟ به دستهام نگاهی انداختم و گفتم: قصدی ندارم. فقط میخوام بگم هیچ چیز و هیچ کسی مثل اولین بار و اولین کس نمیشه! همون لحظه گارسون با سفارشها اومد. روی میز چیدشون و بعد گفت: امر دیگهای نیست؟ - عرضی نیست! سمت سهیلا چرخیدم قهوهش رو دست گرفت گفت: آها، لابد از ازدواج با اشکان پشیمون شدی! بدون اینکه تکون بخورم نگاهم رو بهش دوختم. - چرا بهم نگفتی؟ قهوش رو مزه مزه کرد و گفت: چیو؟ منم سمتش خم شدم و بدون اینکه لقمه رو دور سرم بچرخونم گفتم: چرا بهم نگفتی از کیوان طلاق گرفتی؟ و همین شد که قهوه توی گلوش پرید و شروع به سرفه زدن کرد. با دستمال، لبش رو تمیز کرد و گفت: پس پیش تو هم اومده! دستم رو با صدای آرومی روی میز کوبیدم و با حرص گفتم: سهیلا چرا همچین کاری کردی؟ چرا بخاطر من زندگی خودت رو نابود کردی؟ با صدای آرومتری گفتم: پس بگو، همین اتفاقها بود که روز قبل از عقد بغلم کردی و گفتی حاضری به خاطرم از همه چیز زندگیت بگذری! سرش رو زیر انداخت و بیخیال قهوه و شیرینی شد. - سایه… دستم رو جلو بردم و زیر چونش گذاشتم. سرش رو بالا آوردم زمزمه کردم. - سرت بالا باشه وقتی باهام حرف میزنی. سری تکون داد که دستم رو عقب آوردم. چشمای میشی رنگش رو بهم دوخت و ادامه داد. - سایه من فقط به خاطر تو این کار رو نکردم. دیگه نمیتونستم، نمیتونستم با کسی که که خواهرم رو ازم روند و با برادر زادش همچین کاری کرد زیر یه سقف زندگی کنم و بذارم پسرم رو بزرگ کنه. نمیتونستم لقب پدر رو برای بچم داشته باشه و شوهر برای من. اون با تو همچین کاری کرد؛ ولی روح من رو شکست. سایه اون دیوونه شده بود! دیگه نمیشد باهاش حتی حرف زد. باورت بشه یا نه شبا مست میکرد و هزارتا زهرماری میخورد و میومد خونه. میدونستی هر شب من به یه مشت یاوه گویی و کتک رد میشد؟ اشک توی چشماش حدقه زده بود؟ چه اتفاقهایی افتاده بود؟ من با اون کارم چه بلایی سر این خونواده آوردم؟ بعضی رو قورت داد و گفت: آره آبجی حق داری ازش دفاع کنی؛ ولی من تصمیم رو خیلی وقته گرفتم و عملیش کردم. به جلو خم شدم و گفتم: سهیلا اون پشیمونه، میخواد همه چیز رو جبران کنه! چشماش رو ریز کرد و گفت: چیو جبران کنه؟ اون کتکها؟ اون گریههای کامیار و شب نخوابیهاش؟ یا وجدان خودش رو؟ عصبی چشمهام رو روی هم گذاشتم و گفتم: بس کن سهیلا! خیره نگاهم کرد که جدی گفتم: سهیلا گذشته رو فراموش کن، عین من! گذشته همونجا دفن شده، الان رو نگاه کن! مهم اینه که الان کیوان پشیمونه و مهمه که الان دوست داره! کیفم رو برداشتم و بدون توجه به چهره مات موندش بعد از حساب کردن، از کافه بیرون زدم. *** ظرفهای خالی بستنی رو از جلوشون برداشتم و گفتم: خوشمزه بود؟ کامران که روی زمین ولو شده بود گفت: بله مامانی، مرسی! به صدف نگاهی انداختم که لبخندی زد و گفت: دستت درد نکنه مامان سایه! خواهش میکنمی زیر لب زمزمه کردم و وارد آشپزخونه شدم. نمیخواستم از قضیه اینکه کیوان اومده بود اشکان باخبر بشه. نیازی هم نبود برای رفتنم پیش سهیلا توضیح بدم. نفس عمیقی کشیدم. با صدای زنگ در یه لحظه نفسم رفت. ساعت هفت شب بود و اشکان برگشته بود. هنوز مونده بودم چطور رودررو بشم. صبح بدون اینکه من رو بیدار کنه خودش رفته بود سرکار، بیخبر از اینکه من بیدار بودم. - مامان جون صدای دره! دستی به صورتم کشیدم و از آشپزخونه بیرون زدم. از پذیرایی گذشتم و جلوی در ایستادم. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و آروم، پایین کشیدم. در با صدای تقی باز شد و اشکان، جلوی در نقش بست. - چرا با ناز در رو باز میکنی؟ چند قدم عقب رفتم که داخل شد. سرم رو زیر انداختم و دستهام رو قفل کردم. - سلام، خسته نباشی. کتش رو درآورد و روی چوب لباسی انداخت. - سلام، چطوری؟ لبخند کمرنگی زدم و زمزمه کردم. - خوبم. خواستم عقب گرد کنم و برگردم که صدام زد. آب دهنم رو برای بار دوم قورت دادم و سمتش چرخیدم. - بله؟ دستم رو کشید و به دیوار چسبونددم. شوکه از کارهاش خیره نگاهش کردم که گفت: هنوز از دستم ناراحتی؟ نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی قفسه سینش گذاشتم و کمی به عقب هولش دادم. - برو اونور الان بچهها میبینند زشته! خودش رو بیشتر نزدیک کرد و گفت: اصلا ببینند، مگه چی میشه؟ از اینکه بچهها ببینند واقعاً نگران بودم. هعی سعی میکردم به عقب هولش بدم؛ ولی امان از ذرهای تکون خوردن. - اشکان توروخدا برو اونور! دست روی سینش رو توی دستش گرفت و گفت: اول بگو از دستم دلخور نیستی! اخم ریزی کردم و گفتم: چه توقعی داری اشکان؟ میخوای با تموم حرفهای دیشبت ببخشمت؟ دستش رو بالا آورد و بوسهای به دستم زد. - نه سایه، حرفهای من خیلی بد بود قبول دارم! ازت هم عذر میخوام؛ ولی باور کن از ته دل نبود. بذار به پای اخلاق گندم! - کی میخوای تغییر کنی؟ ابرویی بالا انداخت و زمزمه کرد. - چی؟! قطره اشکی از روی گونم سر خورد که گفتم: کی میخوای تغییر کنی و قبول کنی من همسرتم، نه کسی که هر موقع دلت خواست باهاش خوب باشی و هر موقع دلت خواست عصبانیتت رو روش خالی کنی؟ چشماش رو بست و سرش رو کج کرد. - سایه خواهش میکنم اشکهات رو پاک کن. نمیخوام ببینم! بینیم رو بالا کشیدم و با دست راستم اشکهام رو پاک کردم که لایهای از موهام به جلو افتاد. صورتش رو سمتم چرخوند و با حالت بچگونهای گفت: بخشیدی؟ نچی زمزمه کردم که گفت: ولی تو باز به حرفم گوش دادی و اشکت رو پاک کردی. نمیدونم چرا؛ ولی با حرفش و حالت گفتنش خندم گرفت. - آخ من قربون اون خندهی قشنگت برم. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. دستی که پشتش قایم کرده بود رو جلو آورد. گل رز! دست داد و گفت: اینم تقدیم به خانم قشنگم. از دستش گرفتم و گفتم: مرسی اشکان، این خیلی قشنگه! بدون اینکه باز بخنده، دستش رو جلو آورد و لایهی موهام رو پشت گوشم فرستاد که باعث شد زخمم معلوم بشه. - خودت چسب زخم زدی؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: تو که صبح بیدارم نکردی چسب بزنی! طلبکار گفت: ببخشید خانم خانما؛ ولی وقتی بلند شدی خون هنوز روی گونت بود؟ هنوز صورتت خون برداشته بود؟ با یادآوری صبح که فقط چسب زخم زدم و خونی دور و برش نبود سریع سمتم رو بالا آوردم. - ا… اشکان ت… تو… بوسهای به موهام زد و گفت: بله خانم، درسته. حالا درد نمیکنه؟ - نچ! دستش رو دور کمرم گذاشت و گفت: خیلی خب. حالا بریم که صدای شکمم تا هفت آبادی اونورتر میره! اخم ریزی کردم و گفتم: اشکان هنوز که هنوزه نشناختمت. نکنه تو از اوناش هستی که اگه شام نخوری شهر رو آتیش میزنه؟ دستی به ته ریشش کشید و گفت: قبلاً آره؛ ولی الان نه. الان یکی تو این شهر هست که اگه شهر رو آتیش بزنم اونم آتیش میگیره، من نمیخوام از دستش بدم، حتی به قیمت جونم. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. اشکان مشغول سلام علیک با کامران و صدف شد که وارد آشپزخونه شدم. ظرف سالاد رو برداشتم و منم، مشغول درست کردن سالاد شدم. بعد درست کردنش از آشپزخونه بیرون زدم. صدای اشکان و کامران کل خونه رو برداشته بود که سر تلویزیون داشتند دعوا میکردند. اشکان کانترول رو از دست کامران گرفت و شبکه رو عوض کرد. اخمی کردم و رو بهش گفتم: اشکان، از هیکلت خجالت بکش! بده بچه داشت کارتونی میدید. از حسادت، ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت: تو نمیخواد نگران بچه باشی. من و کامران باهم حلش میکنیم، مگه نه کامران؟ کامران با خنده سری تکون داد و گفت: بله مامان جون من باهم فیلم میبینیم. با خندی باشهای گفتم و سرم رو چرخوندم. هر چقدر دنبال صدف گشتم ولی پیداش نکردم. رو به کامران گفتم: کامران پس صدف کجاست؟ اخمی کرد و گفت: باز رفت موهاش رو ببافه. از حالتش ابرویی بالا انداختم که اشکان گفت: ناراحت نشو سایه. صدف روی اینجور چیزها حساسه، قبلاً وقتی پیشم بود بیش از هزار بار موهاش رو بافت میزد! پوف کلافهای کشیدم و از پلهها بالا رفتم. دستم رو دوبار به در کوبیدم و گفتم: اجازه هست صدف خانم؟ سمتم برگشت و لبخندی زد. - بله مامان جون بیا داخل. سری تکون دادم و داخل شدم. از اینکه مامان بهم میگفت حس خوبی داشتم. نیم نگاهی بهش انداختم که موهای طلایی و خوشرنگش رو شونه میزد. تک سرفهای زدم و گفتم: صدف میخوای من موهات رو ببافم؟ با خندی سری تکون داد و شونه کوچیکیش رو دستم داد. اول دستی به موهاش کشیدم و بعد، شونه رو آروم بین موهام میکشیدم. - صدف! ـ بله مامان جون؟ همونطور که شروع به بافتن موهاش کردم گفتم: کامران کاری کرده؟ کمی من من کرد و گفت: اومم… چیزه، نه! با تموم شدن بافتش، کش موی قرمز رنگ که با لباسش ست بود رو به موهاش زدم. سمت خودم چرخوندمش و گفتم: شما دوتا تا حالا اینقدر زیاد باهم وقت نگذروندید. میشه اگه کامران رفتار بد یا حرف بدی زد بهم بگی؟ اونوقت منم تنبیهش میکنم! آروم سری تکون داد؛ ولی میدونستم باهم دعواشون شده! لبخندی زدم و با بلند شدنم گفتم: حالا من میخوام برم شام رو بکشم. میشه کمکم کنی؟ با خنده گفت: آخ جون! من عاشق این کارم. همیشه تو خونه به مامان شیرین کمک میکردم. یعنی منم میتونم اینجا کمک کنم؟ سری تکون دادم. خوشحالی از همه جای صورتش معلوم بود. دستش رو گرفتم و باهم پایین رفتیم. با کمک هم شام رو توی ظرفها کشیدیم و میز شام رو چیدیم. صدف روی صندلی نشست. سمت در آشپزخونه رفتم و با صدای بلندی گفتم: اشکان… کامران، بیاید شام آمادست. بعد چند دقیقه، کامران بدو بدو اومد و کنار صدف نشست. منتظر موندم تا اشکان بیاد. روبهروم ایستاد. خواستم برم که گفت: سایه. برگشتم و گفتم: جانم؟! نگاهی به کامران و صدف که باهم حرف میزدند انداخت و گفت: میشه دیگه اسم من و کامران رو یه جا نیاری؟ آخه… دستم رو بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم. - میدونم، نیازی نیست توضیح بدی! باشه دیگه نمیگم. شیطون گفت: اهوم. مثلا بگو عزیزم… کامران، یا چمیدونم. اینجور چیزا! چشمام رو لحظهای بستم و با باز کردنشون گفتم: باشه. بریم شام که سرد میشه! سری تکون داد و باهم داخل رفتیم. هر دومون روی صندلی کنار هم نشستیم. میدونم اشکان برای این نمیخواست اینطور صداش بزنند چون یاد کامران خدابیامرز میافتاد. به خاطر همین میخواست حداقل یکیمون لقب داشته باشیم و خودش پیشنهاد داد روی خودش لقب دلبرانه بذارم. بشقاب غذای هر سهمون رو برداشت و توشون غذا کشید. وسط غذا خوردن بودیم که کامران بیمقدمه گفت: راستی بابا اشکان. امروز عمو کیوان اومده بود خونمون. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در چهارشنبه در 13:19 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 13:19 ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و سی و نهم با حرفش غذا تو گلوی اشکان پرید و شروع به سرفه کردن کرد. لیوان دوغ رو دستش دادم که یکم ازش خورد و روی میز گذاشتش. سرم رو چرخوندم و به کامران که با صدف پچ پچ میکرد خیره شدم. الحق که تخم لق خانواده بود! آب دهنش رو قورت داد که اشکان گفت: - بچهها، نظرتون چیه شامتون رو ببرید جلوی تلویزیون بخورید؟ هوم؟ اونطوری کارتونتون رو هم میبینید. هر دوشون دوباره آخ جونی گفتند و با برداشتن بشقاب و لیوان دوغشون از آشپزخونه بیرون زدند. به جای خالیشون خیره شدم که به صندلیش تکیه داد و دستاش رو بغل کرد. پوفی کشیدم و مثل خودش به صندلی تکیه زدم و دستام رو بغل کردم. به نگاهش خیره شدم و به جای اون، من طلبکار گفتم: - چیه چرا اونجوری نگاه میکنی؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: - سایه تو طلبکاری؟ ببخشید عزیزم شما پنهون کردید! چیزی نگفتم که چند دقیقه بعد گفت: - الانم نمیخوای بگی؟ منتظری کامران بیاد بگه؟ دستی به صورتم کشیدم و… یعنی کامران من چی به تو بگم؟ - ببین اشکان، صبح کیوان اومده بود اینجا. اصلا قضیه اونطور که فکر میکنی نیست! دستی به موهاش کشید و گفت: - سایه جان عزیزم، میشه بگی قضیه دقیقاً چیه؟ دستام رو روی میز گذاشتم و خیره به چشمای مشکیش گفتم: - کیوان نیومده بود تا باز حرف دو سال پیش رو وسط بکشه. اومد عذر خواهی کرد و کادوی ازدواجمون رو داد، همین! - همین؟! سری تکون دادم و گفتم: - بله همین! صندلیش رو جلوتر کشید و صندلی من رو دقیقاً روبهروش جابهجا کرد. - هم من هم تو میدونیم که همه ماجرا این نیست، پس درست توضیح بده، خواهش میکنم! نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم، از روی مجبوری! - اون از همه کارهاش پشیمونه اشکان. سهیلا رو که میشناسی؟ اون همسرشه و هم بابای کامیار. منم تازه فهمیدم که این دوتا از هم طلاق گرفتند همون دو سال پیش. اون موقع کیوان همه عصبیتش از من و تو رو روی سهیلا پیاده کرده! اخمی کرد و بلند شد. شوکه نگاهش کردم که با صدای بلندی گفت: - غلط کرده مرتیکه مفنگی! مگه دست اونه؟ به کامران و صدف نگاه گذرایی انداختم و آستینش رو کشیدم تا بشینه. آروم گفتم: - اشکان چیکار میکنی؟ مگه دسته توئه؟ اون زنش بوده! نگاهش رو بهم دوخت و گفت: - زنش باشه درست، حق داری همچین غلطی کنه؟ سایه اونوقت تو چیکار کردی؟ یکم عقب رفتم و ادامه دادم. - میخواست که با سهیلا حرف بزنم برگرده. کیوان هنوز دوستش داشته و سهیلا طلاق گرفته، حتی حضانت کامیار رو از کیوان گرفته چون یه شرایط بدی گذاشته بود. الا کیوان پشیمونه و میخواد برگرده، یعنی نرفته بود که بخواد برگرده؛ ولی سهیلا نمیخواد. اون میخواست من باهاش حرف بزنم و کاری کنم کوتاه بیاد. - حرف زدی؟ سری تکون دادم. پوفی کشید و گفت: - سایه آخه چرا اینکار رو کردی؟ اون توی گذشته… با صدای بلندی حرفش رو قطع کردم. - اشکان! با چشمای گرد شده نگاهم کرد. - کجا داد میزنی! خنده ریزی کردم و گفتم: - ببخشید، خب عصبیم میکنی! یکم آب خوردم تا گلوم باز بشه، خشک شد بدبخت! - اشکان گذشته توی گذشته مونده. ما الان تو حال زندگی میکنیم. هم من هم تو نمیخوایم گذشته دوباره تکرار بشه، مگر اتفاقهای خوب. کیوان میگفت من رمز دل کیوان رو بلدم. خب میدونم که هنوز هم سهیلا کیوان رو دوست داره. کامیار هنوز کوچیکه و بچست. زندگی بدون پدر براش سخته. نفس عمیقی کشید و درست نشست. قاشق چنگالش رو برداشت و گفت: - خیلی خب، حالا بگیر شامت رو بخور. ناسلامتی اولین شام زندگیمون بود کوفت شد بهمون! لبخندی زدم و همراهش، شروع به خوردن دست پخت خوبم شدم! *** در صندلی عقب رو بستم و خودم پشت فرمون نشستم. با بستن در، کمربندم رو بستم و توی آینه به بچهها که داشتند بازی میکردند خیره شدم. - آمادهاید بچهها؟ سری تکون دادند. ماشین رو روشن کردم و گفتم: - صدف نظرت چیه اول تو رو برسونم بعد کامران رو؟ عروسکش رو بغل کرد و گفت: - بله مامان جون، خوبه! لبخندی زدم که کامران با اخم پرسید. - مامان جون پس چرا از من نپرسیدی؟ نظر من مهم نیست؟ در پارکینگ رو با ز کردم و گفتم: - چرا کامران، نظرته اول صدف رو برسونیم؟ دستی به موهاش کشید و خندون گفته: - اوکیه مامان جون! نظرت نظرم. سری تکون دادم و از پارکینگ بیرون زدم. طبق آدرسی که اشکان داده بود، ماشین رو روندم تا صدف رو به خونه آقا احمد و شیرین خانم برسونم. همونطور که حواسم به خیابون بود پنجره رو پایین دادم. ماه اول بهار بود؛ ولی گرما هر روز داشت بیشتر و بیشتر میشد. والا منم تو حکمتش موندم! دستی به پیشونیم کشیدم و نگاه گذرایی به بچهها انداختم. صدف با شوق داشت یه خاطره رو برای کامران تعریف میکرد. میفهمیدم خسته شده ولی به خاطر اینکه صدف ناراحت نشه هر از گاهی به حرفاش واکنش نشون میداد. خوشحال بودم، بیشتر از اینکه کامران ارتباطش رو با صدف به خوبی حفظ میکنه و بلده دل نشکنه! یا رسیدن به خونه، از ماشین پیاده شدم. اون دوتا هم از هم خداحافظی کردند. دست صدف رو گرفتم و سمت در کرمی رنگ بزرگ قدم برداشتم. با یادآوری اینکه از اشکان نپرسیدم کدوم واحد هستند، دستم رو پیشونیم زدم. آخه آدم اینقدر بیحواس؟ نگاهم رو به صدف دوختم و یکم خودم رو هم کردم. - صدف جونم! سمتم چرخید و لب زد. - بله مامان جون؟ به در اشاره کردم و گفتم: - من یادم رفت از اشکان بپرسم کدوم واحدید. تو میدونی؟ سری تکون داد و با دستاش عدد پنج رو نشون داد. بوسهای روی گونش زدم و زنگ پنج رو زدم. چند دقیقه بعد صدای شیرین خانم از آیفون پخش شد. - سلام سایه جان خوبی؟ لبخندی زدم و گفتم: - سلام شیرین خانم. من خوبم شما خوبید؟ صدف رو آوردم. - خیلی خب سایه خانم. الان میام. خواستم چیزی بگم که صدای آیفون قطع شد. نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم. چند لحظه بعد در باز شد و شیرین خانم اومد. یه قدم جلو اومد و محکم بغلم کرد. لبخندی زدم و چشمام رو بستم. همیشه عاشق این بغلهای گرم و پر محبت بودم. از خودش جدام کرد و گفت: - سلام عروس گلم، چطوری؟ لبخندی زدم و گفتم: - سلام شیرین جون. خوبم، چقدر تو این لباس سبز رنگ خوشگل شدید! خنده کوتاهی زد و گفت: - بسه دیگه دختر این شوخیا به من نیومده. صدف بدو بدو جلو رفت و توی بغل شیرین جون خودش رو انداخت. با هم سلام علیک کوتاهی کردند که صدف داخل رفت. چند قدم جلوتر رفتم و کارآگاهی پرسیدم. - شیرین جون تقلب نمیرسونید؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: - چرا که نه دخترم. بعد با صدای آرومتری گفت: - اشکان عاشق فسنجونه، حتی حاضره براش هر کاری کنه. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - هر کاری؟ دوباره به حالت قبلیش برگشت و متفکر گفت: - حالا هرکار هرکاری هم که دیگه نه! اون تو رو بیشتر دوست داره، مطمئن باش. سری تکون دادم و خندون گفتم: - یادم میمونه، پس فعلا خدافظ. روسریش رو درست کرد و گفت: - خداحافظ عزیز دلم. دستی تکون دادم و سمت ماشین رفتم. سوار شدم و خواستم سرم رو سمت صندلی عقب بچرخونم که دیدم کامران کنارم نشسته. متعجب گفتم: - کامی تو اینجا چیکار میکنی؟ عینک دودیش رو بالای سرش، روی موهاش گذاشت و گفت: - اینجا جای منه. اون چند دقیقه پیش هم فقط به خاطر صدف اونجا نشستم. از مغروریتش یه حالی شدم. لبخندی زدم و با ابروهای بالا رفته گفتم: - حالا این چه فازیه که گرفتی؟ دستاش رو بغل کرد و گفت: - مامان صدف خیلی حرف میزنه! کمربند رو براش بستم و همونطور که میخواستم ماشین رو روشن کنم گفتم: ازت ممنونم کامران، مرسی که باهاش خوب رفتار میکنی. درسته سنتون اصلا به رابطه فامیل بودنتون نمیخوره؛ ولی خیلی خوشحالم که متعادل رفتار میکنی. دستاش رو بالا آورد و گفت: - مامان جون؛ با اینکه نفهمیدم چی گفتی، ولی خواهش میکنم! خنده کوتاهی زدم و صدای آهنگ رو بیشتر کردم. « … همه چیز باهم شد خود به خود جور گفتم دوست دارم با اینکه یه خورده زود بود، یه خورده زود بود… از اون به بعد شدیم همه چیز هم حسمون به هم کم نمیشه نه شدم دیوونت دیوونه کنارش میمونم میدونم میمونهــ از اون به بعد شدیم همه چیز هم حسمون به هم کم نمیشه نه شدم دیوونت دیوونه کنارش میمونم میدونم میمونهــ…» *** دستی برای کامران تکون دادم که بوسهای از دور فرستاد و داخل رفت. خواستم سمت ماشین برم که امیر صدام زد. - سایه! متعجب سمتش چرخیدم و زمزمه کردم. - جانم؟ روبهروم ایستاد و با نفس نفس گفت: - بگو. ابروم رو بالا انداختم و گفتم: - چیو؟ صاف ایستاد و با زدن دستی به کمر ادامه داد. - اون شب، همون شب عقد چه اتفاقی افتاده بود؟ میدونم یه چیزی رو میخوای برام توضیح بدی. به کاپوت ماشین تکیه دادم و گفتم: - همیشه همینطوری بودی، قبل از اینکه چیزی بگم خودت میفهمیدی. به این حس چی میگند؟ در سمت صندلی کمک راننده رو باز کرد و گفت: - شاید برادر خواهری. سوار شو. سری تکون دادم و ماشین رو دور زدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - امیر یسری خوبه؟ صورتش رو سمتم چرخوند و گفت: - اهوم، رفته مدرسه. - الان؟ دستاش رو بغل کرد و گفت: - آره، مدرسهها تا چند روز دیگه باز میشند، رفت به چندتا از کارهاش برسه. قربونش برم داره تلاش میکنه استاد دانشگاه بشه! با خنده گفتم: - خب پس، شیرینیش فراموش نشه داداش. با خوشحالی گفت: - این چه حرفیه؟ بذار استاد بشه من محله رو شیرینی میدم! لبخندی زدم که ادامه داد: - پس قراره شام دو نفرتون رو امشب میل کنید درسته؟ به خاطر همین بچههارو پاس دادید به ما؟ دستم رو به فرمون تکیه دادم و گفتم: - این حرف رو نزن امیر. ما با بودن بچهها توی زندگیمون مشکلی نداریم. فقط امشب… - چقدر دلم برای اولین شب زندگیم با یسری تنگ شده! هیچ وقت یادم نمیره بخاطر درست کردن شام هزار جای دستش رو سوزونده بود؛ ولی در عوضش یه قابلی پلو خوشمزه درست کرده بود که انگشتهاش رو باهاش میخوردی، آخ فداش بشم من. میدونستم امیر چقدر یسری رو دوست داره، میدونستم حاضره براش جونش رو بده! تو فکر بودم که کامل سمتم چرخید و گفت: - خب، از اول تا آخرش رو بگو. چه اتفاقی افتاده؟ - چیو بگم؟ دستش رو به صورتش کوبید و گفت: - سایه به خدا از دستت سرم رو میکوبم به دیوار! اون شب چی شده بود؟ آهان کوچیکی زمزمه کردم و با تر کردن زبونم، همه چیز رو براش تعریف کردم. از اون غریبه و چشمای آشناش، از حرفهای یهویی اشکان، بعد هم اون گردنبند و نامه. خم شدم و باکس قرمز رنگ رو از داشبرد بیرون آوردم. در مشکی رنگش رو باز کردم و با یه لبخند ریز که نشون دهنده یادآوری اون روز بود، گردنبند با آویز پروانه رو بیرون آوردم. - امیر این همون گردنبنده، اشکان توی سطل آشغال انداخته بودش. آروم از دستم گرفت و نگاهش کرد. برگه کوچیک رو از توی باکس بیرون آوردم. «… سایه مال تو نیست …» همون جمله کوتاه کافی بود تا دوباره ذهنم درگیرش بشه. چقدر سخت بود بود اینکه اشکان بدونه چه خبره و من که نزدیکترین بهشم، ندونم. بدون اینکه چیزی بگم به امیر دادمش. - امیر از حقیقت میترسم، اینکه بفهمم نتیجه همه این رفتارها و کارها چی بوده ترس به جونم میندازه. به نامه خیره شد و همونطور گفت: - میخوای پِیِش برم؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نظر خودت چیه؟ اخم ریزی کرد و گفت: - دوست ندارم کسی اذیتت کنه یا برای خانوادم مزاحمت ایجاد کنه، دنبالش میرم ببینم چه خبره. گردنبند و نامه رو داخل باکس گذاشت و با اشاره بهش گفت: این رو هم میبرم، امانت! از ماشین پیاده شد. خواست بره که صداش زدم. دوباره برگشت و از پشت شیشه بهم خیره شد. - بله؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - اشکان مواظب اون امانتی که گفتی باش، اون همه چیز منه! پوزخندی زد و گفت: - پس چرا گذاشتی همه چیز زندگیت با همه چیزت بازی کنه؟ ابرویی بالا انداختم و خواستم چیزی بگم که راهش رو کج کرد و رفت. منظورش از این حرف چی بود؟ پوفی کشیدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. باید میرفتم مواد غذایی مربوط به شام امشب رو میخریدم. خیابون رو دور زدم و با دیدن اولین فروشگاه پارک کردم. کل زمان خریدم چهل دقیقه شد. واقعا نمیدونم زیاد بود یا کم! دستام پر شده بود و بعد از حساب کردن بیرون اومدم و صندق عقب ماشین رو بالا زدم. هر کسی از کنارم رد میشد خیره خیره نگاهم میکرد، انگاری قرار بود جنگ بشه! خنده ریزی زدم و خریدها رو داخلش گذاشتم. با بستن صندوق ماشین رو دور زدم و سوار شدم. *** در قابلمه رو بستم و نفسی گرفتم. سمت میز رفتم و نگاه کلیای بهش انداختم. بشقابها گذاشته شده بودند و قاشق و چنگالها کنارشون چیده شده بودند. گلهای رز قرمز و سفید توی گلدون شیشهای همراه شمعهای کوتاه و بلند هم روی میز، هم دور و برش زیبایی میز رو چند برابر کرده بود. دستی به لباسم کشیدم. یه لباس سبز چمنی رنگ که ساده بود، بهخاطر همین تعریف خاصی نداشت. با صدای زنگ در به خودم اومدم. آب دهنم رو قورت دادم و سمت در رفتم. آروم بازش کردم که با چهره خسته اشکان روبهرو شدم. موهام رو پشت گوشم فرستادم و از در فاصله گرفتم. - سلام، خسته نباشی. نفس عمیقی کشید و داخل اومد. کتش رو به همراه شاخه گل دستم داد و گفت: - سلام به روی ماهت. خوشتیپ کردی! سری تکون دادم و همونطور که بوی خوب گل رز رو وارد ریههام میکردم، زمزمه کردم. - دیگه دیگه. کتش رو به چوب لباسی وصل کردم که وارد پذیرایی شد. - سایه! کنارش ایستادم و لب زدم. - جانم؟ با چهرهای که به خوره ترس داخلش موج میزد گفت: - سایه نکنه مناسبتی هست و من فراموش کردم؟ سرم رو به نشونه نه تکون دادم و ادامه دادم. - نچ، اگه من برای شوهرم یه شام خوشمزه بپزم باید دلیل یا مناسبتی باشه؟ با خنده گفت: - نه، تا تو شام رو بکشی منم میرم لباسم رو عوض میکنم میام. - باشه. قدم کج کرد و سمت پلهها رفت. منم وارد آشپزخونه شدم. برنج رو توی دیس کشیدم و روی میز گذاشتم. خورشت رو هم توی ظرف مخصوصش ریختم. همون لحظه اشکان داخل اومد. کنارم به کابینت تکیه داد و گفت: - سایه صدف کجاست؟ در قابلمه رو بستم و گفتم: - خونه آقا احمد و شیرین جون. - و کامران؟ ظرف رو روی میز گذاشتم و گفتم: - اونم پیش خونه امیره. خندهای زد و با بغل کردن دستاش گفت: - پس بهخاطر امشب همه بچهها رو دَک کردی نه؟! نوشابه رو از یخچال در آوردم و چند لحظه خیره موندم. نباید اشکان این رو میگفت، الان از خجالت آب میشدم. بهترین راه این بود که ادامه ندم! پارچ رو از کشور بالایی بیرون آوردم و نوشابه رو داخلش خالی کردم که متوجه نگاههای خیره اشکان شدم. وقتی کارم تموم شد پوفی کشیدم و کامل سمتش چرخیدم. - چرا اونجوری نگاه میکنی؟ اگه تمرکزم به هم میخورد همه چیز از دستم در میرفت روی پاهام میافتاد چی؟ بیخیال حرفم دستی به موهام کشید و گفت: - میدونستی موهای فرت رو بیشتر از موهای لَختت دوست دارم، بهخاطر همین فر کردی؟ نگاهم رو دزدیدم. - میدونستم. امروز رفتم آرایشگاه همشون رو فر کردم. حالا قشنگ شده؟! بوسهای بهشون زد و گفت: - قشنگتر شدی، با اینکه بودی! لبخندی زدم و پارچ رو دستش دادم. هر دومون رفتیم و روی صندلیها نشستیم. دستی به موهاش کشید و گفت: - حالا ببینم این شاهکار چقدر خوبه. صندلیم رو جلوتر کشیدم و راحت روش نشستم. - من مطمئنم نمره بیست رو میگیرم. لبخندی زد و سری تکون داد. شاخه گلی که برام گرفته بود رو داخل گلدون شیشهای، کنار بقیه شاخه گلها گذاشتم. اول بشقاب من رو گرفت و غذا کشید بعد، بشقاب خودش رو. قاشق پر رو داخل دهنش گذاشت با لبخندی محوی روی صورتش، طعم غذا رو میچشید. موهام رو پشت گوشم فرستادم و گفتم: - نظرت چیه؟! با دهن پر، خوشحال گفت: - عالیه سایه نمرت بیست و پنجه! نگاهم رو ازش برداشتم و مشغول خوردن غذام شدم. راستش رو بگم، دروغ چرا؟ اصلا اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم. هی حرف امیر توی سرم راه میرفت. «- پس چرا گذاشتی همه چیز زندگیت با همه چیزت بازی کنه؟» سری برای فراموش کردن حرفها ذهنم تکون دادم و با یادآوری سهیلا و کیوان، رو به اشکان لب زدم. - اشکان پس فردا قرار شد سهیلا و کیوان برند باهم حرف بزنند. روی صندلیش جابهجا شد و زمزمه کرد. - خب! دستم رو روی میز گذاشتم و گفتم: - سهیلا میخواد من و تو با امیر و یسری هم باشیم. قاشقش رو دوباره از غذا پر کرد و با یکم فکر کردن گفت: - اوکیه مشکلی نیست. به هر حال سهیلا رفیقته و جای خواهرته. این کوچیکترین کاریه که میتونیم براش انجام بدیم! باشهای زمزمه کردم و دیگه چیزی نگفتم. با قاشق هی با غذام ور میرفتم؛ ولی اشکان بر خلاف من با اشتها غذا میخورد. بهتر بود بهش یادآوری کنم. دقیقاً همون حرفهایی که روز عقد، قول ازدواجمون شد رو باید بهش یادآوری میکردم. بینیم رو بالا کشیدم و همونطور که با برنج توی بشقابم ور میرفتم گفتم: - اشکان! کم از نوشابهاش رو بالا کشید و دست از غذا خوردن برداشت. - بله؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - قولی که پای سفره عقد بهم دادی رو یادته دیگه مگه نه؟ دستش رو زیر چونش زد و با اخم ریزی که نشون از فکر کردنش میداد، بعد لحظهای گفت: - منظورت کدوم قوله؟ مگه ما قول دادیم؟ نیشخندی زدم و قاشقم رو کنار بشقابم گذاشتم. واقعاً یادش رفته بود؟ یا داشت اذیت میکرد؟! - به این زودی یادت رفت؟ همش دو روز میگذره! اعتراضی گفت: - خب سایه جان یه کمکی بکن تا یادم بیاد، به خدا اینجور چیزها یادم نمیمونه! انگار صدای شکستن قلبم به گوشم رسید، صدای خورد شدن تیکه به تیکهش. منی که اینقدر برای زندگیمون تلاش میکنم، بعد اون همچنین قولی که شرط کنار هم بودنمون بود جزو کارهای روزمرهش گذاشته؟ آروم نگاهم رو از گلدون گرفتم و بدون پلک زدن، به چشمهای رنگ شبش رسوندم. نفسی گرفتم و گفتم: - قول داده بودیم هیچ چیز رو از هم مخفی نکنیم، هیچ وقت به هم دروغ نگیم. دستاش رو بغل کرد و گفت: - آها اون رو میگی، آره یادم اومد. که چی؟! به صندلی تکیه دادم و گفتم: مطمئنی عمل کردی؟ - بله، من هیچ چیزی رو از تو مخفی… حرفش رو خورد. این یعنی چیزی هست؟ این یعنی میخواد قضیه اون شب رو بهم بگه؟ امیدوارم سرم رو بالا آوردم که ادامه داد: - سایه من یه چیزی رو بهت نگفتم، یعنی دروغ گفتم… دروغ مصلحتی! یکم به جلو خم شدم. - چی رو؟ چی رو بهم نگفتی اشکان؟ چشماش رو برای چند دقیقه روی هم گذاشت، نفسی گرفت و گفت: - سایه من بهت دروغ گفتم که رنگ سیاه رو دوست دارم! متعجب و شوکه از حرفی که برخلاف خواسته من بود چینی به بینیم دادم. - هان؟ اونم مثل من، جلوتر اومد و گفت: - سایه من قبلا بهت الکی گفتم که رنگ سیاه رو دوست دارم. اون موقعها تو همیشه سیاه میپوشیدی منم دو دوست داشتم باهات هم دردی کنم. بهخاطر همین گفتم رنگ سیاه رو دوست دارم و پا به پات سیاه میپوشیدی. اگه بخوام الان حقیقت رو بهت بگم از رنگ سیاه بینهایت متنفرم. من سبز رو بیشتر از همه رنگها دوست دارم. با دستش به دوتا چشم هام که انگار جادو کرده باشند اشاره کرد و ادامه داد. - رنگ سبز رو دوست دارم. دقیقا رنگ اون تیلههای کشندهات. نفس عمیقی کشیدم و به لبخند کوچیکی اکتفا کردم. اون چیزی که میخوام نشد! شاید میدونست چی میگم و خودش رو به جاده خاکی میزد، شاید هم واقعا منظور حرفهام رو نمیدونست. چرا راستش رو نمیگی اشکان؟ چرا همه چیز رو نمیگی تا ته ماجرا برای من روشن بشه؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و چهلم ٬٬اشکان٬٬ با اخم دوباره به خودم توی آینه نگاه کردم. من چِم شده بود؟ چرا داشتم از سایه پنهون میکردم؟ اون حق داشت بفهمه، حقش بود که خیلی چیزها رو بدونه! ولی من داشتم ازش میدزدیدم. دزدیدن فقط برداشتم بیاجازه پول و وسایل بقیه نیست، من با پنهون کردن و دروغ گفتن بهش یه حقیقت رو ازش دزدی میکردم! - اشکان کجایی، پس چرا نمیای؟ با صدای سایه به خودم اومدم. عصبی دوباره آب رو باز کردم و مشت مشت به صورتم زدم. از خودم متنفر بودم، از این راز متنفر بودم! حاضر بودم برای بودن سایه کنارم هر کاری کنم، حتی اگه اون کار کشتن آدم باشه! صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم. توی آینه قدی به خودم نگاه کردم و یقهام رو مرتب کردم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم، از پلهها پایین رفتم و کنار سایه ایستادم. سرش رو بالا آورد و گفت: - پس کجایی؟ دو ساعته منتظرتم! نگاهم رو ازش دزدیدم و لب زدم. - طرف برای عشقش چندین سال صبر میکنه، دو ساعت که چیزی نیست. بیتوجه به تیکهای که انداختم چرخی زد و گفت: - اشکان خوشگل شدم؟ نگاهم رو بهش دوختم. مانتو صورتی کمرنگی پوشیده بود و شال سفید رنگی روی موهاش انداخته بود که رنگش با شلوارش ست بود. جلوتر رفتم و توی چند قدمیش ایستادم. چرا این چشمای سبز رنگش که روشنتر از قبل بودند قصد جونم رو کرده بودند؟ شالش رو کمی عقب بردم تا موهای فر خرماییش بیشتر معلوم بشه! لبخندی کنج لبم نشوندم و گفتم: - حالا خوشگلتر شدی! به ساعت مچیم نگاهی انداختم و گفتم: - الان باید کجا بریم؟ بقیه کجاند؟ گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: - قرار شد بریم پل طبیعت، اونجا قرار گذاشتیم. سری تکون دادم و با هم، از خونه بیرون زدیم و با سوار شدن توی ماشین، سمت همون پل طبیعت راه افتادیم. *** ٬٬امیر٬٬ دستی به آستین لباسم کشیدم و دوباره نیم نگاهش بهش انداختم. بدون اینکه حرفی بزنه همونطور که به اطراف نگاهی میانداخت راه میرفت. نفس عمیقی کشیدم و کنارش قدم برداشتم. سکوت اسفباری که بینمون بود واقعا اذیتم میکرد! نمیخواستم این بیصداییها ادامه پیدا کنه، بهخاطر همین لب باز کردم و گفتم: - یسری جان هوا یکم گرمه، نظرت چیه برم دوتا آب زرشک خنک بگیرم؟ سمتم چرخید، خواست مخالفت کنه که دستی براش تکون دادم و سمت بوفه کوچیکی که اون ورتر بود قدم برداشتم. رو به پسر جوونی که اونجا کار میکرد گفتم: آقا پسر، دوتا لیوان آب زرشک میخوام. نگاهی بهم انداخت و گفت: - چشم آقا الان میارم. سری تکون دادم که رفت تا آماده کنه. سرم رو چرخوندم و به یسری خیره شدم. راهش رو سمت یه نیمکت چوبی تغییر داده بود و روش نشسته بود. امروز بهترین فرصت برام بود، میتونستم همه اتفاقهای این چند سال رو از دلش در بیارم، شاید میتونستم دلخوریش نسبت به خودم رو برطرف کنم. لبخندی روی لب نشوندم. با آماده شدن سفارشم و حساب کردنشون قدم برداشتم و خواستم سمت یسری برم، ولی دختر کوچیک گلفروشی که یه گوشه نشسته بود نظرم رو جلب کرد. قطعاً نمیتونستم دست خالی اینکار رو کنم! آروم سمتش رفتم و با لبخندی گفتم: - سلام خوشگل خانم، خوبی؟ فقط سری تکون داد. بیخیال این کارش به یسری اشاره کردم و گفتم: - دختر کوچولو اون خانمی که اونجا هست رو میبینی؟ موهای مشکی لختش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: - بله. خوشحال از اینکه جوابم رو داد، ادامه دادم. - اون زنمه، ازم خیلی ناراحته. به نظرت چه گلی براش بگیرم تا از دلش در بیارم؟ به گلهای رز صورتی و قرمز اشاره کرد و گفت: - دخترا همیشه رنگ قرمز و صورتی دوست دارند، از اینا براش بگیر! ابرویی بالا انداختم و با شیطنتی که از من بعید بود گفتم: - پس جادوشون کن. خودت یجوری دسته گل درستشون کن که باهام آشتی کنه! با خنده سری تکون داد و شروع به درست کردنشون کرد. با رضایت به کارش خیره شدم. نیم نگاهی بهش که بیخیال ما بود و داشت با گوشیش ور میرفت انداختم. زیر لب زمزمه کردم. - خواهش میکنم کوتاه بیا یسری، میدونی که با این کارهات دیوونم میکنی! دلگیر سرم رو چرخوندم. دسته گل به خوشگلی درست شده بود و کاغذ قهوهای رنگی که با لباس یسری ست بود دور پیچیده شده بود. اون رو هم حساب کردم و توی دست آزادم گرفتم و سمتش قدم برداشتم. کنارش نشستم و آب زرشک رو سمتش گرفتم. - بفرما عزیزم. تشکر کوچیکی کرد و روی نیمکت گذاشتشون. آب دهنم رو قورت دادم و دسته گل رو سمتش گرفتم. - این هم تقدیم به خانم قشنگم! مات مونده از دستم گرفتم و متعجب نگاهم کرد. - امیر مناسبت گل خریدن چیه؟ ذوقم کور نشد؛ چون باید محکمتر از هرباری ادامه میدادم. بدون اینکه به چشمای جادوگرش خیره بشم لب باز کردم. - یسری به خدا میدونم، اشتباه کردم. میدونم که بهخاطر شغلم از زندگیم زدم؛ ولی تو همیشه توی قلب من جای مهمش بودی، جایی که هیچکس نمیتونه توش باشه. قول میدم دیگه غافل نشم، نه از تو نه از بچههامون. دوباره بهم فرصت بده، همه چیز رو دوباره از نو میسازیم. پوزخندی زد. آب دهنم رو قورت دادم و خیره بهش شدم. - تو هیچ وقتِ هیچ وقت، قرار نیست بفهمی چرا این همه مدت ازت دلخور بودم. دستام رو بالا آوردم و گفتم: - باشه عزیزم، خودت که میدونی من نفهمم. اصلا مگه خودت نگفتی چون خل و چل بودی زنت شدم؟! میدونستم میخواد بخنده، یکم صورتم رو جلوتر بردم که دیدم یواش داره میخنده. لبخندی زدم و گفتم: این یعنی آشتی؟ ای ناقلا حداقل بذار اون کِشِش لبهات رو ببینم، دلم براشون یه ذره شده! موهاش رو به داخل فرستاد و گفت: بهتره از خودت بپرسی چیکار کردی که اینطور شده، چیکار کردی که لبخند و از روی لبهام پاک کردی. دست ظریف سفیدش رو توی دستهام گرفتم و همونطور که باهاشون بازی میکردم گفتم: بهت قول میدم دیگه نمیذارم اون لبخندهای قشنگ از روی صورتت برداشته بشه، قول شرف! *** ٬٬کیوان٬٬ نفس عمیقی کشیدم. نیم ساعت میشد که روبهروم نشسته بود ولی حرفی نمیزد و فقط به بیرون خیره بود. نمیدونم اون بیرون کوفتی چی داشت که نگاه ازم میدزدید. صندلیم رو یکم جلوتر کشیدم و صداش زدم. - سهیلا! ولی چیزی نگفت، شایدم چیزی برای گفتن نداشت! دلم میخواست سرم رو همین الان بکوبم به دیوار کرمی رنگ کنارم. از همه بهتر این بود که آروم باهاش حرف بزنم. دهن باز کردم که حرفی بزنم؛ ولی گارسون اومد و گفت: - آقا چیزی میل ندارید؟ با صدای بلندی گفتم: - آقای محترم این صدمین باریه که اومدید گفتید، میل نداریم آقا بفرمایید لطفا! صدام خیلی بلند بود، طوری که باعث شد همهی مشتریها بد و بدتر نگاهمون کنند. گارسون رفت. عصبی بیخیال بقیه سرم رو چرخوندم که دیدم سهیلا با چشمهای گرد شده نگاهم میکنه. با نگاهش به لحظه آروم گرفتم. چقدر دلم برای اون چشمای میشی رنگ تنگ شده بود. خیره به هم بودیم که اول، اون به خودش اومد و با تکون داد سرش گفت: - آقا کیوان قطعاً اینجا نیومدید که دعوت راه بندازید. برید سر اصل مطلب! پوزخندی زدم. - سهیلا چرا اینجوری صدام میزنی؟ از عزیزم و آقای دلبر چند سال پیش رسیدی به آقا کیوان؟ این بود رسم دوست داشتن؟ عصبی دندون قروچهای کرد. مثل اینکه حرفهام باز ناخواسته و بدون فکر کردن از زبونم خارج شدند. - ببین کی داره از رسم عاشقی حرف میزنه! تو داری اینارو میگی؟ خودت کدومشون رو عملی کردی آقای دلبر؟ دوباره گفت؛ ولی اینبار نه از روی عشقش بهم، اینبار از روی نفرتش گفت. سرم رو انداختم پایین و لب زدم. - سهیلا من میدونم، در حقت بد کردم؛ اما الان برگشتم. اومدم تا جبران کنم! دستی به صورتش کشید. حرفهام چرت بود براش، یعنی دیگه ارزشی نداشت. - کیوان ترو خدا بس کن دیگه از این حرفها نزن. من و کامیار رو ول کن! بلند شد خواست بره. قبل از اینکه راهش رو عوض کنه لیوان قهوهام رو روی میز جابهجا کردم و گفتم: - مگه اعضای یه خانواده هم دیگه رو ول میکنند؟ مثل اینکه موفق شده بودم تا سرجاش نگهش دارم. آروم سمتم برگشت. از جام بلند شدم و روبهروش ایستادم. همه آدمهای توی کافه بهمون خیره بودند و متعجب به حرفهامون گوش میدادند. بیتوجه به همشون خیره به صورت مات موندش گفتم: - سهیلا خودت اینارو شب اول زندگیمون گفتی. گفتی افراد به خانواده هیچ وقت همرو ترک نمیکنند. حالا خودت میخوای برای بار دوم بری؟ بابا چیکا کنم که بفهمی اشتباه کردم؟ یه بغض بدی توی گلوم بود و نمیگذاشت درست حرف بزنم. آخرین جملم که فکر نمیکردم بغضم رو به چکیدن اشکهام تبدیل کنه به زبون آوردم. - میخوای به پات بیفتم؟ میخوای التماست کنم که برگردی؟… اگه اینطور میخوای… باشه، همین کار رو میکنم! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 568 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) ﴿ یک روح در دو تن ﴾ #پارت_صد و چهل و یکم به صورتش نگاهی نکردم که بتونه اشکهام رو ببینه. بذار با دلش بازی کنم، همونطور که اون با دلم بازی کرد و رفت. پاهام رو کمی خم کردم؛ ولی قبل از اینکه بخوام کنترل از دست دادند و روبهروی به زمین خوردم. زانوهام به سرامیک های سرد سفیدرنگ خوردند که همزمان باهاشون، قطره اشکم از چشمم سر خورد روی گونم سرازیر شد. دستام سرد و بیحس شده بودند. غرور؟! همون زمانی که علاقش نسبت بهم سرد شد از دستش دادم. همون موقعی که امضا جداییم از اون رو روی برگه نشوندم و تاییدش کردم از دستش دادم. من غرورم رو خیلی وقت بود که از دست دادم. الآنم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. - کیوان چیکار میکنی؟ گذاشتم اشکم بریزه و گذاشتم غرورم برای بار چندم بشکنه، درست مثل قلبم که تیکه تیکه شده بود. - سهیلا خواهش میکنم برگرد، التماست میکنم. دوباره بهم فرصت بده بذار دوباره کنارت باشم. بابا به همون خدایی که میپرستی دیگه نمیتونم نبود تو و بچمون رو تحمل کنم دیگه تا ته پر شدم. سخته زندگی بدونت سخته. خواهش میکنم برگرد سهیلا… بهخاطر بچمون! *** ٬٬سایه٬٬ - سایه! شالم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم: - جانم؟ دستش رو داخل جیب شلوار مشکیش برد و گفت: - تو واقعا دوستم داری؟ بدون اینکه مکث و تردید کنم گفتم: - مگه شک داری؟ یکم فکر کرد و گفت: - نه، فقط فکر میکنم که از پیشم میری. دستم رو دور دستهای مردونش حلقه کردم و با خنده گفتم: - اشکان چرا اینقدر فکر میکنی من میخوام برم؟ بابا من تا ابد آویزون خودتم پیش خودتم. هیچجا هم نمیرم اصلا قول! انگشت کوچیکم رو به نشونه قول بالا آوردم که با خنده، انگشت کوچیک و مردونش رو دورش حلقه کرد. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو پایین آوردم. با اشاره با امیر و یسری که اونورتر نشسته بودند گفتم: - بیا بریم پیش بقیه. سری تکون داد و با هم سمتشون رفتیم. هر دوشون شاد و خوشحال بودند، مثل اینکه با هم آشتی کرده بودند! کنار یسری هم قدم شدم و لب زدم. - یسری خوشحالم که با امیر آشتی کردی، امیر واقعا دوست داره. دسته گل رو توی دستش جابهجا کرد و گفت: - همهاش یه اتفاق بود. لبخندی زدم و گفتم: - یسری دوست داشتن هیچ وقت به اتفاق ساده نیست. اون دوستت داره، میدونم تو هم از ته دل دوستش داری! دیگه چیزی نگفت. تو فکر رفته بود و اینکه آدم به عشقش فکر کنه به نظرم کار قشنگیه. چند دقیقه به پیادهرویمون ادامه دادیم که دیدیم کیوان و سهیلا از دور دارند میاند. کاشکی حال اونها هم خوب باشه! قبل از اینکه بهشون برسیم اشکان رو صدا زدم. برگشت سمتم و سرش رو به معنی چی میگی تکون داد. - میشه یه لحظه بیای؟ باهات کار دارم! نگاه گذرایی به امیر انداخت و کنار اومد، اونها هم سمت کیوان و سهیلا رفتند. - جانم؟ کیفم رو روی دوشم جابهجا کردم و گفتم: - اشکان میشه به کیوان چیزی نگی؟ یعنی بحث گذشته رو باز وسط نکشی؟ اخم ریزی بین ابروهاش نشوند و با بغل کردن دستهاش گفت: - نکنه میخوای ازش تشکر کنم بگم خیلی ممنون که دو سال پیش زنم رو ازم جدا کردی؟ با چشمای گرد شده حرصی گفتم: - اشکان! ما در مورد این چیزها با هم حرف زده بودیم! کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: - خب عصبیم میکنی دختر! نگران نباش؛ من چیزی نمیگم! لبخند رضایت بخشی زدم و با هم سمت بقیه رفتیم. کیوان لبخند کمرنگی روی لب داشت و به این معنی بود قضیه بِینِش با سهیلا، کم و بیش خوب پیش رفته! داشتم با سهیلا و یسری حرف میزدم که کیوان، اشکان رو صدا زد. جمع توی سکوت بدی رفته بود. یه ترسی توی دلم بود که انگار اتفاق بدی قرار بود بیفته. آب دهنم رو قورت دادم و به کیوان خیره شدم؛ اما بر خلاف تصورم، با لحن پشیمونی گفت: - داداش من دو سال پیش کار بدی کردم. باعث شدم چند خانواده از هم بپاشند و از همه مهمتر، تو و سایه از هم جدا بشید. نمیدونم چطور میتونم این کار رو جبران کنم ولی من واقعاً پشیمونم و ازتون عذر میخوام، ببخشید! همه نگاهمون کشیده شد و روی اشکان نشست. اونم لبخندی روی لب نشوند و با نگاه گذرایی بهم، لب زد. - کیوان آدم با تقدیر خودش نمیتونه بجنگه. سرنوشت اینطور چید که من و سایه رو از هم جدا کنه تا بیشتر قدر هم رو بدونیم. امیر پرید وسط و با لبخند گشادی گفت: - خب حالا که همه کارهاتون رو گردن تقدیر انداختید هم رو بغل کنید تا بفهمیم دیگه آشتیه آشتیاید! با حرفی که زد همه زدیم زیر خنده. کیوان چند قدم جلوتر رفت و دستاش رو دور اشکان حلقه کرد. اشکان هم لبخندی از روی رضایت زد و کیوان رو بغل کرد. چند دقیقه دیگه که با هم حرف زدیم شروع به راه رفتن کردیم و از روی پل گذشتیم. واقعا هوای خوبی بود. آفتاب از یه سمت میتابید و باعث روشنی شده بود. توی همون حال و هوا باد خنکی هم میوزید که باعث میشد موهام رو به بازی خودش بگیره. سهیلا تعریف میکرد که میخواد دوباره به کیوان فرصت بده و منم از این تصمیمش خوشحال بودم. حال همه خوب بود. من، اشکان، امیر و یسری، همینطور کیوان و سهیلا. همه لبخند روی لب داشتند و مشغول صحبت با هم بودند. کمی جلوتر رفتیم که دیدیم بچهها پیش مامان بابا بودند و برامون دست تکون میدادند. کنار اشکان هم قدم شدم که امیر گفت: نگاه کنید، بچههامون از اون دور برامون دست تکون میدند. چند سال دیگه جای همه عوض میشه! چند سال دیگه، بچههامون اینجا جای ما دارند قدم بر میدارند و ما که ریشمون و موهامون سفید شده کنار نوههامون نشستیم، در حالی که نوههامون برای بچههامون دست تکون میدند! *** مقصدی نیــسـت، بیـا فلسفه بافـی نکنیم، هر کسی کار بدی کرد، تلافی نکنیم، ما چه باشیم و نباشیم، جهان در گذر اسـت کاش باور بکنـی فرصتمان مختــصر است شاید این چـای ك از عطر خوشــش مدهـوشی آخرین چــای تو باشد که از آن مینوشـی! شاید امروز شما ختم به فردا نشود شاید این جـسم بخوابد و دگر پا نشود… *** ** دو ســــال بعــــد** آب دهنم رو قورت دادم و دکمه لباس های سفیدم رو بستم. یک هفته پیش خودم فهمیدم و توی همین یه هفته از اشکان پنهون کردم. بالاخره کی چی؟ باید بهش میگفتم! آروم؛ ولی پر استرس دستم رو روی شکمم کشیدم. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. سرم رو یکم خم کردم که باعث شد لایهای از موهام به جلو بیفته. - نگران نباش کوچولو. من خیلی دوستت دارم، مطمئنم بابایی هم عاشقت میشه! آروم سرم رو بالا آوردم و توی آینه به خودم خیره شدم. رنگ صورتم به سفیدی گچ شده بود. نفس عمیقی کشیدم که صدای تق تق در اومد و بعد، اشکان داخل شد. کنارم ایستاد و گفت: - سایه جان حالت بهتره؟ قدمهام رو سمت تخت کج کردم و روش نشستم. اونم روبهروم نشست. - بهترم. با کلی ذوق دستاش رو به هم کوبید و گفت: - خب خب امروز یه روز مهمه، بگو که فراموش نکردی! سرم رو به چپ و راست تکون دادم. از پشتش یه باکس قرمز رنگ در آورد و روبهروی گذاشت. - تولدت مبارک! جعبه قهوهای رنگ رو کنارش گذاشتم و گفتم: - و سالگرد ازدواجمون! دوباره از پشتش یه باکس سفید رنگ بیرون آورد و کنار بقیه کادوها گذاشت. - و مادر شدنت! شوکه از حرفش، یه تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کردم. - چی؟ کامل روی تخت نشست و گفت: - سایه خانم داری از کسی که رشته تجربی خونده و چند سال دکتر بوده مخفی میکنی؟ من نصف عمرم پزشک بودم، فکر کردی من نفهمیدم ضربان قلب به کوچولویی به هفتهاس با ضربان قلب همه زندگیم یکی شده؟ نگاهم رو ازش برداشتم و به نقطه نامعلومی دوختم. - اشکان من… من… دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد. - وقتی داری حرف میزنی به من نگاه کن، میدونم تو دلت چی میگذره. طبق گفتش، به چشمای رنگ شبش خیره شدم و گفتم: - اشکان من با این بچه کلی اختلاف سنی دارم. اصلا میدونی بقیه چی فکر میکنند؟ چطور تو چشماش نگاه کنم؟ میترسم؛ بیشتر از همه اینکه تو ناراحت بشی! اخمی بین ابروهاش نشوند و گفت: - سایه خانم شما چیکار به حرف مردم داری؟ ناراحتی من؟ به اون جوجه کوچولو بگو باباش خیلی خیلی دوستش داره. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: - خیالت راحت باشه، این جوجه همه چیز رو میدونه! جلوتر اومد و دستش رو بین موهام کشید و بویید. - میدونه تموم زندگیم تویی؟ سرم رو به معنی بله تکون دادم. سرش رو پایین آورد و خیره به چشمام گفت: - پس میدونی همه کَس من تویی؟ نگاهم رو بهش دوختم، دقیقا به همون دوتا تیله مشکی که مثل خودش، تموم دار و ندارم شده بودند. ما نه داستان لیلی و مجنون رو بازی کردیم، نه نقش خسرو و شیرین رو داشتیم. ما داستان خودمون رو داشتیم، داستان ما! چقدر ساده به هم دل بستیم و عاشق هم شدیم؛ ولی در کنارش چه سخت به هم رسیدیم. کی فکرش رو میکرد من و اشکان کنار هم، یه عشق متفاوت رو تجربه کنیم؟ دوست داشتن ما اونقدر عمیق بود که هیچ چیز نمیتونست از هم جداش کنه! کی فکرش رو میکرد من با اشکان خوشبختترین آدم روی زمین بشم؟ *** دو تیلهی مشکی تو، دریای بیکران است هر گوشه از نگاهت، آغازِ یک جهان است چشمان تو که خندد، شب غرقِ نور گردد انگار در سیاهی، صد ماه آسمان است هر بار چشم در چشم، با تو دلم بلرزد این دل که پیشِ چشمت، بیاختیار ویران است در عمق آن دو تیله، گم میشوم همیشه هر کس که عاشق توست، این حال را بداند من از نگاه چشمت، آرامشی گرفتم گویی دو چشم مشکی، داروی این روان است ای کاش تا همیشه، نزدیک من بمانی بی تو تمام دنیا، چیزی شبیه زندان است وقتی نگاه کردی، قلبم دوباره لرزید این عشقِ بیقراری، تقصیرِ آن دو چشمان است من شعرِ چشمهایت را تا آخرش نوشتم هر واژه در غزلها، مدیونِ آن دو چشمان است تیلههای مشکیات، داراییِ دل من چون در سیاهیِ آن، یک آسمان نهان است تا آخرین نفس هم، چشم از تو برنگیرم زیرا تمام عشق من، در چشم تو عیان است *** ** هفـــت ســال بعــــد** دستی به لباس گلبهی رنگ کشیدم. رو به اشکان چرخیدم و گفتم: - اشکان نظرت چیه؟ خوشگل شدم؟ با خنده، دستی به ته ریشش کشید و گفت: - هنوزم عین نه سال پیش، بله عزیزم عین ماه شدی! خوشحالی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - پسرمون توی رشته مورد علاقش قبول شده، نباشم؟! دستش رو روی کمرم گذاشت و گفت: - چرا عزیزم. بهتره بریم دیگه! سری تکون دادم و با هم از اتاق بیرون زدیم. همون لحظه، شادی از اتاقش پرید بیرون با خوشحالی گفت: - مامان جون، بابا جون نظرتون چیه؟ اشکان با خنده بلندش کرد و گفت: - عسل من، شبیه مامانت ماه شدی. کنارش ایستادم و دستی به موهای مشکیش کشیدم. - خیلی قشنگ شدی دخترم! کامران کجاست؟ متفکر انگشتش رو روی لبش گذاشت و گفت: - مامان جون داداش خوشتیپ وحشیم رو میگی؟ ابرویی بالا انداختم و با چشمای گرد شده گفتم: - شادی! این چه حرفیه؟ با اخم دستاش رو بغل کرد و گفت: - خب مامان راست میگم. کامران هر سال بزرگتر میشه وحشیتر میشه، مگه یادت رفته چند ماه پیش چجوری دستم رو گاز گرفت؟ تازه همین چند دقیقه پیش میخواست بیاد بزندم که فرار کردم اومدم پیش شما. با حرفهایی که شادی زد زبونم بند اومده بود. این چیزهایی که میگفت حقیقت داشت؟ یعنی کامران در این حد زیادهروی کرده؟ اشکان لُپش رو کشید و گفت: - خب دخترم تو هم یکم داداشی رو درک کن. میدونی که همه تلاشش رو داره میکنه تا نمره بالایی بگیره، تو هم یکم کمکش کن بهجای شیطونی قربونت برم. موهاش رو با ناز پشت گوشش فرستاد و گفت: چشم بابایی. از بغلش پایین اومد که اشکان راه کج کرد و سمت اتاق کامران رفت. نفسی گرفتم و جلوی شادی خم شدم. - عزیز مامان تو که الکی نگفتی؟ فقط سرش رو به چپ و راست تکون داد. بوسهای روی گونش زدم و خواستم برم که گفت: - مامان جون! یقه لباس آبیرنگ خوش دوختش رو مرتب کردم و لب زدم. - جان مامان. نیم نگاهی به جای خالی اشکان انداخت و بعد، با ناز دستاش رو پشتش گره کرد و گفت: - مامان امروز جواد هم میاد؟ لبخندی روی لب نشوندم و گفتم: - بله دخترم، اونم با نجمه میاد. آخ جونی زیر لب گفت و از پلهها پایین رفت. چند دقیقه بعد اشکان همراه کامران از اتاق بیرون اومدند. باورم نمیشد، کامران کوچولویی که فقط شیش سال داشت، الان پونزده سالش شده و برای خودش مردیه. کمی جلوتر رفتم و با خنده گفتم: - پسر من چطوری؟ خوشتیپ شدیها! دستش رو بین موهای فِرِش کشید و اعتراضی گفت: - مامان حالا اجبار بود مهمونی بگیری؟ دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: - کامی این مهمونی برای توئه، چرا اخم کردی؟! پوفی کشید و گفت: - دیگه از شلوغی متنفرم! بعد بدون اینکه اجازه حرفی به کسی بده پایین رفت. هی سعی میکردم درکش کنم ولی واقعاً نمیشد. هر روز سرتقتر از روز قبل. - سایه اون الان تو بلوغ فکریه. مطمئنم میتونه به این حالش غلبه کنه! گوشه لبم رو بالا کشیدم که با هم پایین رفتیم. با صدای زنگ در به خودم اومدم و سمتش رفتم. در رو باز کردم که دیدم همه پشت در با لبخند ایستادند. باز هم خانوادهای که توی هر مشکلی پشتم بودند توی این شادی کوچیک هم کنارم هستند. شاید این منحنی خندم که نشون از خوشحالیم بود رو مدیون این خانواده پر جمعیت بودم. لذت بودن کنار این آدمها رو هیچجا نمیشد پیدا کرد. *** من اون سالها مجبور شدم اشکان رو ترک کنم و برم؛ چون مجبور بودم. سر کامرانم یه بلا اومد، نمیتونستم ببینم سر اشکان که تموم زندگیم شده بود همین بلا یا بدتر سرش بیاد. ازش دور شدم ولی نمیدونستم تو تمام اون سالهها اشکان کنارم بود و جایی که نفس میکشیدم، رد نفسش رو جا میگذاشت. خودش میگفت کار تقدیر هست و حرف دیگهای نمیگذاشت. همه ما با هم زندگی خوبی داشتیم، بدون کینه و غم از گذشته. لیلا خانم و آقا دیاکو اشکان رو جای پسر واقعی خودشون میدونستند و دوستش داشتند. حتی کیوان هم دیگه به گذشته اهمیت نمیداد. چند ماه بعد اون گردش توی پل طبیعت با سهیلا ازدواج کرد و الان پسرشون، کامیار رو بزرگ میکنند. امیر و یسری زندگی بهتری دارند و باز عشق قبل، توی زندگیشون موج انداخته. الان بیست و یک سال از ازدواج من و اشکان میگذره. دو سال بعد از ازدواجمون دخترمون به دنیا اومد. با اشکان تصمیم گرفتیم به یاد مامان شادی، اسمش رو بذاریم شادی. میگفت چهره ناز و معصومش بیشباهت به مادرش نیست. با اینکه بیست و یک سال از ازدواجمون میگذره؛ ولی اشکان هنوز که هنوزه راز اون شب رو نگفته. خب که خب… بیخیال! همیشه نباید پایان همه چیز کامل باشه! مثل اینکه تا لحظه مرگ نباید بفهمم چی بوده. امیر پی تحقیقش رفته بود ولی با اینکه فهمیده بود، هی میپیچوند و به بهانههای مختلف سردرگمم میکرد. هنوز که هنوزه نفهمیدم چه چیزی پشت اون لنزه. خلاصه تموم شد. دوران بدی های زندگیم تموم شد، گروه هنوز از آینده خبری ندارم. حس میکنم بخش زیادی از دردهای زندگیم رو یکجا، قورت دادم. کامران، شوهری که هنوز هم با دیدن چهره اشکان یادش میافتم آرزو داشت پسرش پلیس بشه، برخلاف خواسته من! ولی با یک دنده بازیهاش و کمک امیر، تونست پلیس بشه و به خواسته قلبیش برسه. دختر کوچولومون هم شادی، دفتر کنار دست باباش و مدیر عامل شرکت شد. و اما زندگی خودم! هنوز که هنوزه، با دیدن آسمون شب چشمهای اشکان آرام میشم. هنوزم یه قسمت بزرگ قلبم برای اونه. با هم بحث میکنیم، دعوا حرفهای منطقی… ولی وقتی دستش روی موهام میشینه تموم دلخوریهام ازش یادم میره. هنوز هم، من برای اون اولین و آخرین عشق زندگیشم. هنوز هم میگم: - اون بود که به من امید زنده بودن داد. اون بود که نفس زندگی رو بهم هدیه داد. زندگیم رو از اون تلخیای که کم از نداشت، به شیرینی عسل رسوند. آره؛ اون اشکانه که شبیه کامران منه. کارهاش شبیه اونه. شبیه اون میخنده، حرف میزنه و از همه مهمتر… شبیه اون من رو دوست داره! درست یک روح در دو تن! ﴿پایان جلد اول با خوشی♥﴾ یه حرف کوچیک از طرف نویسنده یعنی من، برای خوانندههای گلمون: خب، رمان یک روح در دوتن هم به پایان رسید. رمانی که توی مشکلات بزرگی نوشته شد، غم و از دست دادن رو دید، با خوبی و خوشی تموم شد. خواستم حسم رو بهتون بگم؛ اینکه با هر کلمه از این رمان اشک ریختم و با هر کلمهاش خندیدیم. امیدوارم اونقدر ارزشش رو داشته باشه که وقتتون رو براش گذاشتید. اومدم بگم یه تشکر بزرگ دارم از همه عزیزهایی که تو این مسیر بهم کمک کردند و روحیه دادند، حمایت کردند و باعث شدند محکم، این رمان رو تموم کنم. از همهتون یه دنیا تشکر میکنم، حتی اگه این رمان رو دانلود کردید ولی نخوندید. منتظر جلد دوم این رمان با اسم ﴿ مجنونتر از من ﴾ باشید. خدانگهدارتون قشنگای من! این رمان رو تقدیم میکنم به همه کسایی که یه زخم بزرگ توی زندگیشون بوده؛ ولی باز قوی برگشتند و ادامه دادند. بالاخره تو پایان هر بدی یه خوبی هست دیگه >.< شروع: 4 مرداد 1404 پایان: 28 شهریور 1405 به قلم پری بانو ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری