رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_۴۹

خواست ادامه قهوه‌اش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید.

اما با جمله‌ای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش متوقف شد!

_ من عاشق شدم نفس!

کیان این را گفت و مضطرب به او زل زد. وقتی نگاه گرد شده نفس را خیره به خود دید، با دستپاچگی سعی کرد توضیح بیشتری دهد تا نفس از آن حالت شوک خارج شود.

خودش هم می دانست خیلی سریع و بدون مقدمه حرفش را زده است. اما می‌ترسید آنقدر معطل کند که مانند دفعه قبل نتواند چیزی بگوید. در این صورت مطمئن بود که نفس دیگر به حرف او گوش نخواهد کرد.

_ یعنی... منظورم اینه که... از یه دختری خوشم اومده... یه دختر هم سن و سال تو...

نفس هنوز مبهوت بود. حرفی که کیان زده بود، آنقدر غیرمنتظره بود که نمی‌دانست چه باید بگوید یا اصلا چه واکنشی نشان دهد.

کیان هیچ‌گاه از وجود شخصی در زندگی‌اش صحبت نکرده بود. اصلا کی وقت کرده بود دختری را ببیند، بشناسد و در نهایت عاشق شود؟!

شاید هم ماجرا برای خیلی‌وقت پیش بود و کیان چیزی به آن‌ها نگفته بود. مطمئن بود که فرهاد و ملیکا هم با دانستن این موضوع شگفت‌زده خواهند شد.

نگاه عجیب کیان را که به خود دید، دهان باز مانده‌اش را بست و خودش را جمع و جور کرد. فنجانش را روی میز قرار داد و سعی کرد تعجب نگاهش را کم کند.

_ من... راستش... خیلی شوکه شدم... چقدر یهویی...

کیان تنها با لبخندی مضطرب پاسخش را داد. نفس مکثی کرد و سپس پرسید:

_ حالا... من می‌شناسمش؟!

کیان سرش را تکان داد:

_ آره... می‌شناسیش!

یک چیزی درست نبود. خوره‌ای بر جان مغزش افتاده بود که اذیتش می‌کرد. کیان خیلی ناگهانی پرده از احساسش برداشته بود. اما چیزی که عجیب بود، اصرارش برای گفتن این حرف مهم به نفس بود!

فکری در سرش جولان می‌داد که امیدوار بود درست نباشد. به چشمانش زل زد و جدی پرسید:

_ کیه؟!

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

#پارت_۵۹ کوروش که درحال جمع کردن وسایلش بود، با شنیدن زمزمه آرام امید به سمتش برگشت: _ نشنیدم داداش... چیزی گفتی؟! امید صدایش را بالاتر برد: _ این تو هیچی نیست کوروش... هیچی نیست!

#پارت_۶۰ شنیدن صدای غریبه‌ای در اتاق، هر‌دو را در شوک عمیقی فرو برده بود. حتی نمی‌توانستند برگردند و ببینند چه کسی وارد اتاق شده است؛ آن هم بدون اینکه آن‌ها متوجه شوند. هردو رو به روی گاوصندوق و

#پارت_۴۹ خواست ادامه قهوه‌اش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید. اما با جمله‌ای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش

#پارت_۵۰

کیان همچنان خیره نگاهش می‌کرد و همین بر شَکش دامن می‌زد.

_ دختر یکی از دوستای بابام!

نفس هنوز هم حیرت‌زده بود. منتظر بود کیان در پاسخ به سوالش یک "تو" جواب بدهد تا او هم کیفش را بردارد و برود و دیگر پایش را هم در آن شرکت نگذارد!

هرچند پاسخ کیان دوپهلو بود و او هنوز به آن نگاه پرحرف شک داشت.

_ دختر دوست باباتو... من میشناسم؟

کیان که حالا دیگر استرس اولیه را نداشت، خونسرد پاهایش را روی هم انداخت و دست به سینه کلمات را به بازی گرفت:

_ پدرای ما از دوستای قدیمی هم هستن... پس قطعا رفیقاشونم مشترکه... تو که همه دوستای پدرتو می‌شناسی دیگه نه؟!

نفس در پاسخ به حرف کیان تنها سرش را تکان داد. سعی کرد خونسرد و آرام باشد تا متوجه شود کیان دقیقا چه می‌خواهد.

_ اسمش چیه؟

_ قبل از اینکه اسمشو بگم... میخوام برام یه کاری کنی...

_ چیکار؟!

_ میخوام به عنوان یه دوست بری بهش راجب من بگی... اصلا ببینی مزه دهنش چیه...

_ من؟!

نفس این سوال را درحالی پرسید که چشمانش دیگر جایی برای افزایش سایز نداشتند!

_ آره... تو... سخته برات؟!

نفس لبخندی مصنوعی بر لب آورد:

_ نه خب... فقط... تعجب کردم... چرا به ثریا جون نمیگی؟

_ نفس... من هنوز نمیدونم نظر اون راجب من چیه... اگه از مادرم بخوام اقدامی بکنه همه چیز جنبه رسمی به خودش میگیره... من اول میخوام از خودش مطمئن شم بعد...

_ خب مگه باهم آشنا نشدین؟ اصلا اون تو رو می‌شناسه؟!

کیان سرش را تکان داد:

_ می‌شناسه... ولی نمیدونه چه احساسی بهش دارم... حالا اینکارو برام انجام میدی؟ یعنی میری ازش بپرسی نظرش درمورد ازدواج با من چیه؟!

نفس همان لبخند تصنعی‌اش را حفظ کرد:

_ آخه کیان جان... من که هنوز دختره رو نمی‌شناسم... بعدشم اگه برم بهش بگم بگه اصلا تو چیکاره‌ای... ته پیازی یا سر پیاز... من چی باید جواب بدم؟

کیان خندید:

_ نترس... اینارو نمیگه... خیلی مهربونه... الان عکسشو نشونت میدم.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۱

کمی جیب های کت و شلوارش را گشت. سپس رو به نفس گفت:

_ فکر کنم گوشیم مونده تو اتاقم... صبر کن الان میام.

نفس سرش را به نشانه " باشه " تکان داد. خروج کیان از اتاق هم‌زمان شد با زنگ خوردن گوشی خودش!

با تعجب به شماره ناشناس خیره شد و تماس را وصل کرد:

_ بله؟

حیرتش وقتی بیشتر شد که صدای زنانه‌ای نامش را پرسش‌گونه بازگو کرد:

_ سلام... خانوم نفس شایان؟

_ سلام... بله خودم هستم.

_ لطفا تشریف بیارید بیمارستانِ........

تنها همان کلمه بیمارستان کافی بود تا غول نگرانی به اعماق جانش نفوذ کند. غولی که با هر جمله بعدی، بزرگ و بزرگ تر می شد؛ تا جایی که وقتی تلفن را قطع و شروع به جمع کردن وسایلش کرد، تبدیل به هیولایی شده بود که تمام اعضای داخلی بدنش را از شدت ترس و استرس به جان هم انداخته بود!

کیان وارد اتاق شد و صدایش کرد:

_ نفس... بیا ببی...

حرفش با بلند کردن سرش و دیدن نفسی که هراسان و شتاب‌زده با دستانی که می‌لرزید، وسایلش را در کیفش قرار می‌داد، نصفه ماند.

نگران به سمتش رفت:

_ چی شده؟!

نفس با لرزی که به جان تک تک تارهای صوتی‌اش افتاده بود، پاسخش را داد؛ درحالی که اصلا نمی‌دانست با آن حواسی که پرت مانده بود، به دنبال چه می گردد.

_ کیان... بابام... بابام...

کیان بازویش را گرفت:

_ آروم باش نفس جان... آروم... بابات چی شده؟!

نفس نگاهی که چیزی نمانده بود در اشک غرق شود را به کیان دوخت:

_ بابام تصادف کرده کیان... باید برم...

کیان دوباره سعی کرد آرامش کند:

_ باشه... باشه عزیزم آروم باش... باهم میریم...

نفس با سردرگمی دستانش را روی سرش قرار داد:

_ نه... وای کیان... حس میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم... هرچی میگردم نیست!

_ باشه ولش کن... فردا دوباره میای برمیداری... بیا بریم الان...

نفس سرش را تکان داد. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کیان پشت سرش بود که ایستاد و به سمتش برگشت:

_ لازم نیست تو بیای کیان... من خودم میرم...

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_۵۲

کیان اخمی کرد:

_ من تو رو با این حالت تنها نمیذارم... باهم میریم... تازه نگران حال عمو سلمانم هستم...

نفس با نگرانی "باشه‌ای" گفت و باهم از شرکت خارج شدند. کیان قبل از به حرکت درآوردن ماشین، پیامی برای فرهاد فرستاده و از دلیل رفتنشان آگاهش کرد.

آنقدر تند حرکت کرده بودند که در عرض بیست دقیقه به بیمارستان موردنظر رسیدند. نفس به سرعت پیاده شده و به سمت ورودی بیمارستان دوید. کیان هم پس از چند دقیقه تاخیر به دنبالش روان شد.

نفس کنار پیشخوان ایستاده و نگران رو به پرستار گفت:

_ ببخشید خانوم... دنبال یه تصادفی به اسم سلمان شایان میگردم...

پرستار مشغول پیدا کردن نام سلمان در سیستمش شد که صدای ناآشنایی توجه هر سه را به خود جلب کرد:

_ سالم... خانوم نفس!

نفس رویش را به سمت منبع آن صدای ناآشنا که حتی اسمش را می‌دانست برگرداند و با دیدن همان عصای سفید رنگ شگفت‌زده شد. او این جا چه کار می کرد؟ چرا نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی درحال افتادن است؟!

آن مرد نابینا به سمتش می‌آمد و او برای اولین بار صدای بم و مردانه‌اش را شنیده بود!

.......

امید آرام از اتاق خارج شد. همه کارکنان رفته بودند و او بلاخره در آن شرکت بزرگ، تنها مانده بود! 

ابتدا به سراغ دوربین‌های داخلی شرکت رفت و تک به تک شروع به از کار انداختنشان کرد. کمی زمان‌بر بود اما باید حتما انجامش می داد. درحال خاموش کردن آخرین و مهم‌ترین دوربین شرکت یعنی همان دوربین مربوط به اتاق شایان بود که پیچیدن ناگهانی صدای زنگ گوشی و پژواکش در فضای پر از سکوت شرکت، باعث وحشتش شد.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود. استرس زیادی داشت و امیدوار بود همه چیز درست پیش برود. 

گوشی اش را از روی میز برداشت و تماس را وصل کرد.

_ رسیدین؟... باشه... دارم میام.

آخرین دوربین را هم از کار انداخت و از اتاق خارج شد.

در هنگام پیاده شدن از آسانسور سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سری برای نگهبان که متعجب نگاهش می کرد، تکان داد.

برای او هم یک فکری کرده بود و امیدوار بود زیاد پیله نباشد و حرفش را قبول کند. 

ویرایش شده توسط sogand_Az
  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_۵۳

از دور حسن و دوستش را دید و دستی تکان داد. به سرعت از خط عبور کرده و خودش را به آن ها رساند.

نگاهی به لباس های شخص ناشناس انداخت. کاملا مناسب یک تعمیرکار بود!

_ سلام... آماده این دیگه... آقای...؟

مرد جوان نگاهی به حسمن و سپس امید انداخت:

_ کوروشم... بله آمادم!

امید سرش را تکان داد:

_ خوبه... حسن... تو موتورتو یکم دورتر نگه دار... ممکنه بشناسنت... ما میریم سریع برمیگردیم...

حسن که از همان اول مضطرب و نگران نگاهش می‌کرد، قبل از آنکه دور شوند سریع بازوی امید را گرفت:

_ صبر کن... بابا امید چرا نگفتی طرف میان ساله؟!

امید متعجب نگاهش کرد:

_ چه فرقی میکنه؟!

حسن چشمانش را گرد کرد:

_ بابا... من فکر کردم یه جوون سی، سی و پنج سالست... اگه محکم میخورد بهشو دووم نمیاورد چی؟ اگه یهو از ترس سکته میکرد... اصلا اگه می مرد من چه گلی باید به سرم میگرفتم؟!

_ چیزیش نشده حسن... حالش خوبه؛ سکته هم نکرده... نگران نباش... تو کارتو خوب انجام دادی!

_ بابا... لازم بود حتما از این راه برین؟... خب یه جور دیگه دَکِش میکردین... حتما باید من با موتور میزدم به یارو؟!

امید کلافه جواب داد:

_ اینقدر بابا بابا نکن... حسن... این یارویی که میگی خیلی باهوش‌تر از این حرفاست... نگاه به سن و سالش نکن... تو این مدت حتی یه بارم ندیدم نیاد شرکت... حتی تو اوج مریضی و حال خرابی هم از شرکتش غافل نمیشه... همیشه هم صبر میکنه همه برن و خودش آخرین نفری باشه که از شرکت خارج میشه... ما هم وقت نداشتیم که بشینیم فکر کنیم چه راه بهتری برای دک کردنش وجود داره... بهترین راه همین بود... طرف نمرده که اینقدر ترسیدی... فقط قرار بود یه بهونه‌ای پیش بیاد که نتونه امروز تو شرکت باشه... تو هم اون بهونه رو جور کردی... همین!

حسن که کمی آرام‌تر شده بود، دوباره پرسید:

_ واقعا حالش خوبه؟!

ویرایش شده توسط sogand_Az
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۴

_ آره داداش خوبه... هیراد گفته حتی پاشم نشکسته... فقط از جا در رفته همین... اصلا اگه باور نمیکنی خودت بهش زنگ بزن... فقط بذار ما بریم... وقت نداریم حسن... 

حسن سرش را تکان داد و بازویش را رها کرد. امید و کوروش از خط عبور کردند و به سمت شرکت رفتند. امید در این فرصت کارهایی که باید انجام می‌داد را دوباره به او یادآوری کرد.

_ باشه... حواسم هست.

کوروش این را گفت و باهم وارد شرکت شدند. امید رو به نگهبانی که مشکوک به آن‌ها خیره شده بود، به کوروش اشاره کرد و گفت:

_ ایشون تعمیرکار هستن... سیستم گرمایشی شرکت مشکل پیدا کرده و چند روز دیگه هم هوا سرد میشه...

قرار شده بود بیان یه نگاهی به شوفاژا بندازن با حضور مهندس... که متأسفانه اون اتفاق براشون افتاد...

نگهبان چیزی نگفت؛ اما همچنان با شک و تردید به آن‌ها خیره بود. امید بی‌حوصله دستش را تکان داد:

_ اگه باور نمیکنید زنگ بزنید از خودشون بپرسید!

از قبل درمورد این موضوع و حتی حضور تعمیرکار به شایان گفته بود تا اگر نگهبان به سرش زد و واقعا با شایان تماس گرفت، لو نروند!

نگهبان سرش را تکان داد:

_ نه لازم نیست... بفرمائید جناب مهندس...

امید سری تکان داد و کوروش را به سمت آسانسور راهنمایی کرد. کمی بعد هردو در اتاق شایان حضور داشتند.

کوروش نگاهی به اطراف انداخت:

_ میگم... اینجا دوربین نداره که؟

امید چپ چپ نگاهش کرد:

_ میشه شرکت به این بزرگی دوربین نداشته باشه؟!

کوروش مبهوت خیره‌اش شد. چند لحظه مکث کرد؛ سپس کیفش را که روی میز گذاشته بود، برداشته و به سرعت به سمت در رفت که امید جلویش را گرفت.

_ کجا میری؟!

_ داداش جون جدت بیا بریم... من مریض دارم!

_ یعنی چی بریم... چی میگی؟!

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۵

_ بابا... الان دوربینای اینجا قیافه‌های منو تورو ثبت کردن... باز تو هیچی... اگه بلایی سر من بیاد کی از مریض من مراقبت کنه هان؟ میگم من مریض دارم داداش... مریض...

_ خیلی خب بابا... مریض دارم مریض دارم... نترس دوربینای اینجا رو از کار انداختم...

کوروش که تا آن لحظه با چشمانی نگران نگاهش می کرد، با شنیدن این حرف، به ناگاه اعضای صورتش از آن حالت اضطراب به چهره‌ای خونسرد تغییر پیدا کردند!

_ خب میمردی اینو زودتر بگی؟

امید چپ چپ نگاهش کرد:

_ فکر نمیکردم حسن رفیقی به این ترسویی داشته باشه!

_ کی گفته من ترسیدم؟ من فقط یکم هیجان خونم زد بالا... میدونی وقتی ضربان قلبت زیاد میشه...

امید کلافه به میان حرفش پرید:

_ خیلی خب حالا... اینقدر نطق نکن... بجنب وقت نداریم...

کوروش پوکر نگاهش کرد:

_ بی‌تربیت... دارم توضیح علمی میدم بهت...

امید به سمتش آمد و بازویش را گرفت. درحالی که به سمت گاوصندوق کنج اتاق هلش می‌داد، گفت:

_ زود باش آقای باتربیت... همین الانشم نگهبانه شک کرده بهمون... ممکنه هر لحظه به سرش بزنه بیاد بالا...

کوروش معترض گفت:

_ باشه داداش... دستو ول کن از جا کندیش... بیل و کلنگ نیست که اینقدر محکم گرفتی... میخوای زمینو شخم بزنی؟!

امید که از پرحرفی‌هایش به ستوه آمده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کوروش همان طور که زیرلب غر می‌زد، به سمت گوشه دیوار رفت. نگاهی کوتاه به گاوصندوق فوق پیشرفته و رمز طولانی‌اش انداخت.

_ اینکه خیلی سخته بابا...

امید نگران نگاهش کرد:

_ از پسش برنمیای؟

_ معلومه که برمیام... تو این دنیا رمزی نیست که من نتونم هکش کنم... فقط خیلی کار داره... زمان بره...

امید سرش را تکان داد:

_ خیلی خب... پس زود باش شروع کن...

کوروش کیفش را باز کرد و لوازم مورد نیازش را برداشت. به سمت گاوصندوق رفت و درحالی که زیرلب آواز می خواند، مشغول کارش شد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۶

امید نیز نگران و مضطرب، خیره به او و کاری که انجام می‌داد، منتظر ماند.

همان لحظه و در چند طبقه پایین تر از آن‌ها، نگهبان مشکوک و نگران مانده بود و نمی‌دانست چه کار باید بکند.

نه می‌توانست به طبقه پنجم برود و سر و گوشی آب دهد و نه می‌توانست با شایان تماس گرفته و موضوع حضور تعمیرکار در شرکت را آن هم بعد از اتمام ساعت کاری از او بپرسد.

 امید مدیر داخلی شرکت بود و اگر می‌فهمید که او حرفش را باور نکرده است و آمده تا از کارشان سر در بیاورد، برایش خیلی بد می‌شد.

از طرفی می‌دانست که شایان اکنون در بیمارستان به سر می‌برد و شاید حتی گوشی‌اش را جواب ندهد.

کمی این پا و آن پا کرد؛ بلاخره طاقت نیاورد و شماره شخصی را گرفت تا حداقل حضور آن‌ها تا آن موقع از شب در شرکت را اطلاع دهد.

کمی منتظر ماند و وقتی صدای " بله " گفتن مخاطب را شنید، سلامی کرد و موضوع را تمام و کمال شرح داد.

درنهایت وقتی شخص مورد نظر اطمینان داد که خودش شخصا به آن جا آمده و موضوع را بررسی می‌کند، تشکری کرد و تلفن را قطع کرد. سپس با خیال راحت یک چای لیوانی برای خود آماده کرده و رو به تلویزیون کوچکش با لبخند، مشغول تماشای فوتبال شد!

بیشتر از یک ساعت گذشته بود اما کوروش همچنان در تلاش برای باز کردن در گاوصندوق بود. دیگر حتی آواز هم نمی‌خواند. انگار خودش هم نگران شده بود که شاید نتواند و تمام زحماتشان را بر باد دهد!

امید کمی آن طرف‌تر روی کاناپه نشسته و با نگرانی موهایش را می‌‌فشرد. دلشوره بدی گرفته بود که با گذر زمان رابطه‌ای مستقیم داشت!

هر ثانیه که می‌گذشت، نگران‌تر می‌شد و فکر اینکه کوروش نتواند کارش را درست انجام دهد، بر شور دلش دامن می‌زد!

در این مدت هیراد سه بار تماس گرفته و شرایط را پرسیده بود و امید تنها از او شکیبایی طلب کرده بود!

می‌دانست که او هنوز در بیمارستان است. ظاهرا دختر شایان قانع نشده بود که مشکل تنها یک ضرب دیدگی ساده باشد و پایش را در یک کفش کرده بود که حتما پدرش چکاب کامل شده و به ویژه از ناحیه سر عکس برداری شود تا آرام گرفته و خیالش راحت شود. به همین دلیل تا الان در بیمارستان مانده بودند! 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۷

نگاهی به ساعت انداخت. عقربه کوچک از هشت گذشته بود و تنها پانزده دقیقه تا ساعت بیست و یک فاصله داشتند.

دیگر خیلی دیر کرده بودند و مطمئن بود که نگهبان کاملا به آن‌ها مشکوک شده و هر لحظه ممکن است سر برسد!

نگاهی نگران به کوروش که سخت درگیر کارش بود انداخت:

_ چی شد بلاخره... میتونی بازش کنی یا نه؟

کوروش کلافه از پرسش تکراری امید سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد:

_ داداش یه مین دندون رو اون جیگر لامذهب بذار... ای بابا... بذار من کارمو انجام بدم... دِهَه...

_ خیلی طول کشیده کوروش... زیاد وقت نداریم...

_ نچ... داداش من قلق داره قلق... صندوقچه قدیمی ننه بزرگم نیست که راحت درش وا شه... گاو صندوق اصل

دیجیتاله‌ها!

امید کلافه از روی کاناپه بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و هر دو دقیقه نگاهی به کوروش و آن گاوصندوق لعنتی می‌انداخت.

به همین راحتی آن پانزده دقیقه باقی مانده هم تمام شد و عقربه‌های ساعت بر روی عددهای نه و دوازده ایستادند!

امید منتظر چهارمین تماس هیراد بود و نمی‌دانست این دفعه چه بهانه‌ای بیاورد. مطمئن بود که اگر هیراد می‌فهمید آن ها هنوز نتوانستند در گاوصندوق را باز کنند، آنقدر عصبانی می شد که ممکن بود خودش به شرکت آمده و کوروش را زیر مشت و لگد بگیرد. شاید هم می‌رفت حسن را کتک می‌زد که به جای یک آدم حرفه‌ای همچین کسی را معرفی کرده بود!

الکی که نبود. آن همه نقشه کشیده و برنامه ریخته بودند که امشب حتما کار را تمام کنند.

آن وقت بعد از آن همه زحمت و تلاش اگر به اصلی‌ترین مقصودشان یعنی باز کردن در گاوصندوق و برداشتن یک چیزی که شاید به دردشان بخورد نرسیده و دست از پا درازتر برمی‌گشتند، چه می شد؟!

تازه اگر می‌توانستند بی‌دردسر از شرکت خارج شوند و آن نگهبان تا حالا با پلیس تماس نگرفته باشد!

امید همچنان با اضطراب به این طرف و آن طرف می‌رفت و به دنبال پیدا کردن بهانه‌ای برای هیراد بود که با بلند شدن صدای شاد کوروش، سر جایش متوقف شد:

_ باز شد... باز شد... بلاخره بازش کردم!

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۸

سرش را به سمت امید برگرداند:

_ دیدی گفتم داش کوروشو دست کم نگیر... بفرما... اینم نتیجش...

امید بی‌توجه به حرف‌های او به سمتش حرکت کرد. چند قدم بلند برداشت و... ناگهان در جای خود ایستاد!

گوش‌هایش را تیز کرد و به کوروش که هنوز با صدای بلند درحال تعریف از خود بود، اشاره کرد:

_ هیس... یه لحظه ساکت باش...

کوروش که دهانش را برای تعریف دیگری باز کرده بود، با شنیدن زمزمه آرام امید، با تعجب به او خیره شد. چند لحظه در سکوت گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد!

_ چی شده؟!

امید بانگرانی نگاهش کرد:

_ حس کردم یه صدایی شنیدم... انگار یکی داره میاد اینجا...

کوروش بیخیال به سمت گاوصندوق برگشت:

_ نه بابا... حتما صدای پای خودت بوده...

امید کمی دیگر مکث کرد. سکوت تنها آوازی بود که شنیده می‌شد. با حدس اینکه شاید حق با کوروش بوده و او اشتباه کرده است، دوباره به سمتش حرکت کرد.

کوروش با دیدن نزدیک شدن او، از جلوی گاوصندوق کنار رفت و با نگاهی پیروز گفت:

_ بفرما داداش... خدایی کَفِت نبرید؟!

امید نگاهی به در باز شده‌اش انداخت:

_ باشه بابا... تو که ما رو دق دادی تا بازش کنی!

کوروش ضربه‌ای بر روی گاوصندوق زد و معترض گفت:

_ بابا گاوِاصل آخرین مدله‌ها... الکی که نیست... یه اوستای کاربلد میخواست... مطمئن باش هیچ‌کس دیگه تو این شهر نمیتونست بازش کنه... خودم فقط علاج کارت بودم...

_ خیلی خب... برو کنار وقت نداریم...

امید این را گفت و فورا در سنگین گاو صندوق را به سمت خود کشید. نگاهی به داخلش انداخت و مات و مبهوت در جای خود ماند!

به ثانیه نکشید که آن احساس اضطراب و هیجان جای خود را به بهتی عمیق بخشید و صدایی مزاحم چون وز وز مگس در گوشش پیچید و پیچید!

صدایی که می گفت شکست خورده‌ای و تمام زحماتت بر باد رفته است!

به سختی لبان خشک شده‌اش را از هم باز کرد:

_ هیچی نیست...

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵۹

کوروش که درحال جمع کردن وسایلش بود، با شنیدن زمزمه آرام امید به سمتش برگشت:

_ نشنیدم داداش... چیزی گفتی؟!

امید صدایش را بالاتر برد:

_ این تو هیچی نیست کوروش... هیچی نیست!

کوروش لحظه‌ای حیرت‌زده نگاهش کرد. نگران به سمتش رفت و گفت:

_ یعنی چی هیچی نیست... گرفتی ما رو...

با کنار زدن امید و نگاه کردن به درون گاوصندوق، حرفش را نصفه رها کرد. چند بار به طبقات بالا و پایین گاوصندوق دست کشید و دقیق نگاهش کرد. اما خالیِ خالی بود!

_ یعنی چی... مگه میشه... بابا من پدرم در اومد تا اینو باز کنم... آخه کدوم احمقی گاوِ به این گرونی میذاره تو اتاقش... بعدم خالی نگهش میداره... تو بگو جون داداش میشه همچین چیزی؟!

امید بی‌توجه به حرف کوروش، موهایش را با شدت کشید:

_ وای خدا... بدبخت شدیم... جواب هیراد و چی بدم من... همه برنامه‌هامون به هم ریخت...

کوروش نگاهش کرد و در پاسخ به حرفش گفت:

_ باشه داداش... حالا تو موهاتو ول کن... کچل میکنی خودتو... بیا تا قبل از اینکه بریم بقیه قسمت های اتاقشو بگردیم... شاید اون چیزی که تو دنبالشی رو یه جای دیگه گذاشته باشه... هوم؟!

جوابی که از امید دریافت نکرد، نگاهش را از او گرفت و به اطراف اتاق دوخت:

_ جدی میگم... کار که از محکم‌کاری عیب نمیکنه... تازه اگر هم پیداش نکردیم، حداقل مطمئن میشی چیزی که میخوای اینجا نیست... باید یه جا دیگه پِیِش بگردی... اصلا بگو دقیقا دنبال چی هستی؟ تو فشارت افتاده من خودم میرم میگردم!

_ لازم نیست!

بانگی که در اتاق پیچید و پژواکی که در فضای آن شرکت خاموش و سوت و کور به خوبی منعکس شد، به هیچ کدامشان تعلق نداشت!

سکوتی طولانی بعد از آن یک جمله کوتاه در اتاق فرمانروا شد. کوروش که صدایش برای بیان جمله بعدی در دم خفه مانده بود، مبهوت به امید زل زد. امیدی که دیگر حتی تکان هم نمی خورد!

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶۰

شنیدن صدای غریبه‌ای در اتاق، هر‌دو را در شوک عمیقی فرو برده بود. حتی نمی‌توانستند برگردند و ببینند چه کسی وارد اتاق شده است؛ آن هم بدون اینکه آن‌ها متوجه شوند. هردو رو به روی گاوصندوق و پشت به شخص مجهول نشسته بودند.

امید اما با چشمانی گشاد شده، خیره به فضای خالی درون گاوصندوق، خشک مانده بود. همه چیز خراب شده بود.

تمام برنامه‌های هیراد را با سهل‌انگاری به هم ریخته بود.

می‌دانست که آن نگهبان مزاحم بلاخره کار خود را می‌کند. با تمام فرصتی که پای باز کردن آن جعبه کوچکِ سیاه رنگِ پیچیدهِ منحوس تلف کرده بودند، چیزی

نصیبشان نشده بود و حالا اگر به احتمال یک درصد شخص پشت سرشان یک پلیس می‌بود، کارشان تمام شده

بود!

ناگهان کوروش ضربه‌ای محکم به بازوی امید زد و با صدای بلند خندید:

_ ای ناکس... لبات که تکون نمیخوره... از کجات صدای زن درآوردی بابا...

امید با همان چشمان گرد شده به کوروش نگاه کرد. چهره پر از دلهره‌اش به همراه نگاهی که نگرانی را در آغوش گرفته بود، هرگز با آن خنده مصنوعی هم‌خوانی نداشتند!

صدای پوزخند زن بلند شد:

_ من پشت سرتم آقا پسر...

کوروش آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد و خیره به چشمان متعجب و نگران امید لب زد:

_ امیدوارم گوشام آب روغن قاطی کرده باشه... حاجی فکر کنم گاومون شوصون قلو زائید!

امید اصلا در شرایطی نبود که به حرف کوروش بخندد. آشفته و پریشان به دنبال راهی برای رها شدن از آن مخمصه بود. اما با آن شرایطی که در آن گرفتار شده بودند، هرچه بیشتر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می‌رسید!

هنوز تکان نخورده بودند که صدای پاشنه‌های زن در اتاق طنین‌نداز شد:

_ چرا برنمیگردین؟ نترسین بابا... مگه لولو خورخوره‌ام!

کوروش همان‌طور آرام و درحالی که سعی می‌کرد صدایش به گوش زن نرسد، زیرلب گفت:

_ لولو که هیچی... تو حتی اگه هلو هم باشی الان واسه من فرقی با عزرائیل نداری!

امید بی‌توجه به حرف او نفس عمیقی کشید. نمی‌توانستند همان‌طور بنشینند و به امید پیدا شدن فرجی، دست روی دست بگذارند.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶۱

حداقل فرضیه پلیس بودن آن شخص به طور کامل خط خورده بود.

مکثی کرد تا کمی از آن اضطراب اولیه دور شود. به سمت زن برگشت و با دیدن شخص رو به رویش بار دیگر شگفتی به جانش رسوخ کرد!

زن وقتی نگاه امید را دید، لبخندی زد:

_ سلام...

لحن مرموزش با آن ابروهای بالا رفته و نگاهی مچ گیرانه به لبخندی عجیب مزین شده بود.

امید سعی کرد بر خودش مسلط شود. خونسرد به او نگاه کرد و کوروش را خطاب قرار داد:

_ برگرد کوروش...

کوروش با عجز نگاهش کرد:

_ جون مادرت بیخیال من شو...

_ برگرد... نترس...

_ مگه میشه... آقا من اصلا غلط کردم گفتم نمی‌ترسم... من مثل خر میترسم!

صدای زن دوباره بلند شد:

_ برگرد آقا پسر... قرار نیست اتفاقی بیوفته...

کوروش پوفی کشید. چشمانش را بست و با هزار سلام و صلوات چرخید:

_ بسم‌الله ... الحمدالله ... الهی العف... یا حنان و یا منان... یا هزار و پنج تن... یا ابوالفضل العباس...

امید کلافه صدایش کرد:

_ کوروش... بس کن...

کوروش بالاخره ساکت شد و چشمانش را باز کرد. نگاه زن را که به خود دید، ناگهان جدی شد و با خونسردی پرسید:

_ خب... حالا رُختو دیدیم... میخوای چی کار کنی مثال؟!

زن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و کوروش پس از مکثی کوتاه، دوباره به حرف آمد:

_ببین من نمیدونم تو کی هستی یا اینجا چیکار میکنی... ولی حداقل مطمئنم رئیس این شرکت نیستی... پس اگه قراره لومون بدی بگو تا تکلیف خودمونو بدونیم!

زن نگاه خونسردش را بین آن دو چرخاند و گفت:

_ قرار نیست لوتون بدم!

هردو متعجب نگاهش کردند و کوروش با شک و تردید پرسید:

_ چی؟!

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶۲

زن سرش را تکان داد و به سمت کاناپه رفت و رویش نشست:

_ درست شنیدی... من نیومدم اینجا که مثلاً مچتونو بگیرم یا پلیسو خبر کنم... سلمان هم قرار نیست از اینکه دوتا موش کوچولو یواشکی اومدن سراغ گاوصندوق با ارزشش، چیزی بفهمه...

نیشخندی زد و به گاوصندوق خالی اشاره کرد:

_ این طور که بوش میاد چیزی هم کاسب نشدین...

امید اخمی کرد و منتظر ادامه حرفش شد. زن نگاه سردش را به آن‌ها دوخت و لبخند مرموزی لبان سرخ شده‌اش را به بازی گرفت:

_ درعوض... یه شرطی دارم!

امید هنوز گیج و مبهوت بود. با اخم‌هایی درهم نگاهش کرد و جدی پرسید:

_ چی میخوای؟!

هردو متعجب و نگران به نگاه خیره زن چشم دوخته و منتظر بودند خواسته‌اش را بر زبان بیاورد. شاید بتوانند بین بد و بدتر، انتخابی داشته باشند و جلوی اتفاق ناگواری که ممکن بود رخ دهد را بگیرند!

.......

پرستار نگاهی به سرم خالی انداخت و انژوکت را از دستانش درآورد. لبخندی به تشکرم زد و از اتاق خارج شد. 

_ این کارا لازم نبود نفس جان... آخه تو چرا اینقدر یه دنده‌ای؟!

_ باباجون دکتر گفته بود فشارتون افتاده... حالام که سرمتون تموم شده... یکم صبر کنید جواب آزمایشاتون بیاد دکتر ببینه... بعد میریم.

_ آخه اصلا احتیاجی نبود... من فقط پام در رفته بود که اونم دکتر جا انداخت... همین...

_ خیلی خب... کار که از محکم کاری عیب نمیکنه... جواب آزمایشا بیاد... مطمئن شیم... خیالمونم راحت میشه...

_ آخه دختر... من خودم که بهتر حال خودمو میفهمم... اصلا لازم نبود واسه آزمایشا معطل شیم...

چشمانم را در حدقه چرخاندم و کلافه گفتم:

_ پدرجان من... دو دقیقه صبر کنی رفتیم...

پدر معذب به آن مهندس خوش پوش اشاره کرد:

_ آخه مهندس پورمهر از عصر تا الان الاف ما شده...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...