sogand_Az 20 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر #پارت_۴۹ خواست ادامه قهوهاش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید. اما با جملهای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش متوقف شد! _ من عاشق شدم نفس! کیان این را گفت و مضطرب به او زل زد. وقتی نگاه گرد شده نفس را خیره به خود دید، با دستپاچگی سعی کرد توضیح بیشتری دهد تا نفس از آن حالت شوک خارج شود. خودش هم می دانست خیلی سریع و بدون مقدمه حرفش را زده است. اما میترسید آنقدر معطل کند که مانند دفعه قبل نتواند چیزی بگوید. در این صورت مطمئن بود که نفس دیگر به حرف او گوش نخواهد کرد. _ یعنی... منظورم اینه که... از یه دختری خوشم اومده... یه دختر هم سن و سال تو... نفس هنوز مبهوت بود. حرفی که کیان زده بود، آنقدر غیرمنتظره بود که نمیدانست چه باید بگوید یا اصلا چه واکنشی نشان دهد. کیان هیچگاه از وجود شخصی در زندگیاش صحبت نکرده بود. اصلا کی وقت کرده بود دختری را ببیند، بشناسد و در نهایت عاشق شود؟! شاید هم ماجرا برای خیلیوقت پیش بود و کیان چیزی به آنها نگفته بود. مطمئن بود که فرهاد و ملیکا هم با دانستن این موضوع شگفتزده خواهند شد. نگاه عجیب کیان را که به خود دید، دهان باز ماندهاش را بست و خودش را جمع و جور کرد. فنجانش را روی میز قرار داد و سعی کرد تعجب نگاهش را کم کند. _ من... راستش... خیلی شوکه شدم... چقدر یهویی... کیان تنها با لبخندی مضطرب پاسخش را داد. نفس مکثی کرد و سپس پرسید: _ حالا... من میشناسمش؟! کیان سرش را تکان داد: _ آره... میشناسیش! یک چیزی درست نبود. خورهای بر جان مغزش افتاده بود که اذیتش میکرد. کیان خیلی ناگهانی پرده از احساسش برداشته بود. اما چیزی که عجیب بود، اصرارش برای گفتن این حرف مهم به نفس بود! فکری در سرش جولان میداد که امیدوار بود درست نباشد. به چشمانش زل زد و جدی پرسید: _ کیه؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر #پارت_۵۰ کیان همچنان خیره نگاهش میکرد و همین بر شَکش دامن میزد. _ دختر یکی از دوستای بابام! نفس هنوز هم حیرتزده بود. منتظر بود کیان در پاسخ به سوالش یک "تو" جواب بدهد تا او هم کیفش را بردارد و برود و دیگر پایش را هم در آن شرکت نگذارد! هرچند پاسخ کیان دوپهلو بود و او هنوز به آن نگاه پرحرف شک داشت. _ دختر دوست باباتو... من میشناسم؟ کیان که حالا دیگر استرس اولیه را نداشت، خونسرد پاهایش را روی هم انداخت و دست به سینه کلمات را به بازی گرفت: _ پدرای ما از دوستای قدیمی هم هستن... پس قطعا رفیقاشونم مشترکه... تو که همه دوستای پدرتو میشناسی دیگه نه؟! نفس در پاسخ به حرف کیان تنها سرش را تکان داد. سعی کرد خونسرد و آرام باشد تا متوجه شود کیان دقیقا چه میخواهد. _ اسمش چیه؟ _ قبل از اینکه اسمشو بگم... میخوام برام یه کاری کنی... _ چیکار؟! _ میخوام به عنوان یه دوست بری بهش راجب من بگی... اصلا ببینی مزه دهنش چیه... _ من؟! نفس این سوال را درحالی پرسید که چشمانش دیگر جایی برای افزایش سایز نداشتند! _ آره... تو... سخته برات؟! نفس لبخندی مصنوعی بر لب آورد: _ نه خب... فقط... تعجب کردم... چرا به ثریا جون نمیگی؟ _ نفس... من هنوز نمیدونم نظر اون راجب من چیه... اگه از مادرم بخوام اقدامی بکنه همه چیز جنبه رسمی به خودش میگیره... من اول میخوام از خودش مطمئن شم بعد... _ خب مگه باهم آشنا نشدین؟ اصلا اون تو رو میشناسه؟! کیان سرش را تکان داد: _ میشناسه... ولی نمیدونه چه احساسی بهش دارم... حالا اینکارو برام انجام میدی؟ یعنی میری ازش بپرسی نظرش درمورد ازدواج با من چیه؟! نفس همان لبخند تصنعیاش را حفظ کرد: _ آخه کیان جان... من که هنوز دختره رو نمیشناسم... بعدشم اگه برم بهش بگم بگه اصلا تو چیکارهای... ته پیازی یا سر پیاز... من چی باید جواب بدم؟ کیان خندید: _ نترس... اینارو نمیگه... خیلی مهربونه... الان عکسشو نشونت میدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در پنجشنبه در 09:14 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:14 #پارت_۵۱ کمی جیب های کت و شلوارش را گشت. سپس رو به نفس گفت: _ فکر کنم گوشیم مونده تو اتاقم... صبر کن الان میام. نفس سرش را به نشانه " باشه " تکان داد. خروج کیان از اتاق همزمان شد با زنگ خوردن گوشی خودش! با تعجب به شماره ناشناس خیره شد و تماس را وصل کرد: _ بله؟ حیرتش وقتی بیشتر شد که صدای زنانهای نامش را پرسشگونه بازگو کرد: _ سلام... خانوم نفس شایان؟ _ سلام... بله خودم هستم. _ لطفا تشریف بیارید بیمارستانِ........ تنها همان کلمه بیمارستان کافی بود تا غول نگرانی به اعماق جانش نفوذ کند. غولی که با هر جمله بعدی، بزرگ و بزرگ تر می شد؛ تا جایی که وقتی تلفن را قطع و شروع به جمع کردن وسایلش کرد، تبدیل به هیولایی شده بود که تمام اعضای داخلی بدنش را از شدت ترس و استرس به جان هم انداخته بود! کیان وارد اتاق شد و صدایش کرد: _ نفس... بیا ببی... حرفش با بلند کردن سرش و دیدن نفسی که هراسان و شتابزده با دستانی که میلرزید، وسایلش را در کیفش قرار میداد، نصفه ماند. نگران به سمتش رفت: _ چی شده؟! نفس با لرزی که به جان تک تک تارهای صوتیاش افتاده بود، پاسخش را داد؛ درحالی که اصلا نمیدانست با آن حواسی که پرت مانده بود، به دنبال چه می گردد. _ کیان... بابام... بابام... کیان بازویش را گرفت: _ آروم باش نفس جان... آروم... بابات چی شده؟! نفس نگاهی که چیزی نمانده بود در اشک غرق شود را به کیان دوخت: _ بابام تصادف کرده کیان... باید برم... کیان دوباره سعی کرد آرامش کند: _ باشه... باشه عزیزم آروم باش... باهم میریم... نفس با سردرگمی دستانش را روی سرش قرار داد: _ نه... وای کیان... حس میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم... هرچی میگردم نیست! _ باشه ولش کن... فردا دوباره میای برمیداری... بیا بریم الان... نفس سرش را تکان داد. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کیان پشت سرش بود که ایستاد و به سمتش برگشت: _ لازم نیست تو بیای کیان... من خودم میرم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در پنجشنبه در 09:17 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:17 (ویرایش شده) #پارت_۵۲ کیان اخمی کرد: _ من تو رو با این حالت تنها نمیذارم... باهم میریم... تازه نگران حال عمو سلمانم هستم... نفس با نگرانی "باشهای" گفت و باهم از شرکت خارج شدند. کیان قبل از به حرکت درآوردن ماشین، پیامی برای فرهاد فرستاده و از دلیل رفتنشان آگاهش کرد. آنقدر تند حرکت کرده بودند که در عرض بیست دقیقه به بیمارستان موردنظر رسیدند. نفس به سرعت پیاده شده و به سمت ورودی بیمارستان دوید. کیان هم پس از چند دقیقه تاخیر به دنبالش روان شد. نفس کنار پیشخوان ایستاده و نگران رو به پرستار گفت: _ ببخشید خانوم... دنبال یه تصادفی به اسم سلمان شایان میگردم... پرستار مشغول پیدا کردن نام سلمان در سیستمش شد که صدای ناآشنایی توجه هر سه را به خود جلب کرد: _ سالم... خانوم نفس! نفس رویش را به سمت منبع آن صدای ناآشنا که حتی اسمش را میدانست برگرداند و با دیدن همان عصای سفید رنگ شگفتزده شد. او این جا چه کار می کرد؟ چرا نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی درحال افتادن است؟! آن مرد نابینا به سمتش میآمد و او برای اولین بار صدای بم و مردانهاش را شنیده بود! ....... امید آرام از اتاق خارج شد. همه کارکنان رفته بودند و او بلاخره در آن شرکت بزرگ، تنها مانده بود! ابتدا به سراغ دوربینهای داخلی شرکت رفت و تک به تک شروع به از کار انداختنشان کرد. کمی زمانبر بود اما باید حتما انجامش می داد. درحال خاموش کردن آخرین و مهمترین دوربین شرکت یعنی همان دوربین مربوط به اتاق شایان بود که پیچیدن ناگهانی صدای زنگ گوشی و پژواکش در فضای پر از سکوت شرکت، باعث وحشتش شد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود. استرس زیادی داشت و امیدوار بود همه چیز درست پیش برود. گوشی اش را از روی میز برداشت و تماس را وصل کرد. _ رسیدین؟... باشه... دارم میام. آخرین دوربین را هم از کار انداخت و از اتاق خارج شد. در هنگام پیاده شدن از آسانسور سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سری برای نگهبان که متعجب نگاهش می کرد، تکان داد. برای او هم یک فکری کرده بود و امیدوار بود زیاد پیله نباشد و حرفش را قبول کند. ویرایش شده پنجشنبه در 09:18 توسط sogand_Az لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در پنجشنبه در 09:22 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:22 (ویرایش شده) #پارت_۵۳ از دور حسن و دوستش را دید و دستی تکان داد. به سرعت از خط عبور کرده و خودش را به آن ها رساند. نگاهی به لباس های شخص ناشناس انداخت. کاملا مناسب یک تعمیرکار بود! _ سلام... آماده این دیگه... آقای...؟ مرد جوان نگاهی به حسمن و سپس امید انداخت: _ کوروشم... بله آمادم! امید سرش را تکان داد: _ خوبه... حسن... تو موتورتو یکم دورتر نگه دار... ممکنه بشناسنت... ما میریم سریع برمیگردیم... حسن که از همان اول مضطرب و نگران نگاهش میکرد، قبل از آنکه دور شوند سریع بازوی امید را گرفت: _ صبر کن... بابا امید چرا نگفتی طرف میان ساله؟! امید متعجب نگاهش کرد: _ چه فرقی میکنه؟! حسن چشمانش را گرد کرد: _ بابا... من فکر کردم یه جوون سی، سی و پنج سالست... اگه محکم میخورد بهشو دووم نمیاورد چی؟ اگه یهو از ترس سکته میکرد... اصلا اگه می مرد من چه گلی باید به سرم میگرفتم؟! _ چیزیش نشده حسن... حالش خوبه؛ سکته هم نکرده... نگران نباش... تو کارتو خوب انجام دادی! _ بابا... لازم بود حتما از این راه برین؟... خب یه جور دیگه دَکِش میکردین... حتما باید من با موتور میزدم به یارو؟! امید کلافه جواب داد: _ اینقدر بابا بابا نکن... حسن... این یارویی که میگی خیلی باهوشتر از این حرفاست... نگاه به سن و سالش نکن... تو این مدت حتی یه بارم ندیدم نیاد شرکت... حتی تو اوج مریضی و حال خرابی هم از شرکتش غافل نمیشه... همیشه هم صبر میکنه همه برن و خودش آخرین نفری باشه که از شرکت خارج میشه... ما هم وقت نداشتیم که بشینیم فکر کنیم چه راه بهتری برای دک کردنش وجود داره... بهترین راه همین بود... طرف نمرده که اینقدر ترسیدی... فقط قرار بود یه بهونهای پیش بیاد که نتونه امروز تو شرکت باشه... تو هم اون بهونه رو جور کردی... همین! حسن که کمی آرامتر شده بود، دوباره پرسید: _ واقعا حالش خوبه؟! ویرایش شده پنجشنبه در 09:22 توسط sogand_Az لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در پنجشنبه در 09:25 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:25 #پارت_۵۴ _ آره داداش خوبه... هیراد گفته حتی پاشم نشکسته... فقط از جا در رفته همین... اصلا اگه باور نمیکنی خودت بهش زنگ بزن... فقط بذار ما بریم... وقت نداریم حسن... حسن سرش را تکان داد و بازویش را رها کرد. امید و کوروش از خط عبور کردند و به سمت شرکت رفتند. امید در این فرصت کارهایی که باید انجام میداد را دوباره به او یادآوری کرد. _ باشه... حواسم هست. کوروش این را گفت و باهم وارد شرکت شدند. امید رو به نگهبانی که مشکوک به آنها خیره شده بود، به کوروش اشاره کرد و گفت: _ ایشون تعمیرکار هستن... سیستم گرمایشی شرکت مشکل پیدا کرده و چند روز دیگه هم هوا سرد میشه... قرار شده بود بیان یه نگاهی به شوفاژا بندازن با حضور مهندس... که متأسفانه اون اتفاق براشون افتاد... نگهبان چیزی نگفت؛ اما همچنان با شک و تردید به آنها خیره بود. امید بیحوصله دستش را تکان داد: _ اگه باور نمیکنید زنگ بزنید از خودشون بپرسید! از قبل درمورد این موضوع و حتی حضور تعمیرکار به شایان گفته بود تا اگر نگهبان به سرش زد و واقعا با شایان تماس گرفت، لو نروند! نگهبان سرش را تکان داد: _ نه لازم نیست... بفرمائید جناب مهندس... امید سری تکان داد و کوروش را به سمت آسانسور راهنمایی کرد. کمی بعد هردو در اتاق شایان حضور داشتند. کوروش نگاهی به اطراف انداخت: _ میگم... اینجا دوربین نداره که؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ میشه شرکت به این بزرگی دوربین نداشته باشه؟! کوروش مبهوت خیرهاش شد. چند لحظه مکث کرد؛ سپس کیفش را که روی میز گذاشته بود، برداشته و به سرعت به سمت در رفت که امید جلویش را گرفت. _ کجا میری؟! _ داداش جون جدت بیا بریم... من مریض دارم! _ یعنی چی بریم... چی میگی؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sogand_Az 20 ارسال شده در پنجشنبه در 09:29 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:29 #پارت_۵۵ _ بابا... الان دوربینای اینجا قیافههای منو تورو ثبت کردن... باز تو هیچی... اگه بلایی سر من بیاد کی از مریض من مراقبت کنه هان؟ میگم من مریض دارم داداش... مریض... _ خیلی خب بابا... مریض دارم مریض دارم... نترس دوربینای اینجا رو از کار انداختم... کوروش که تا آن لحظه با چشمانی نگران نگاهش می کرد، با شنیدن این حرف، به ناگاه اعضای صورتش از آن حالت اضطراب به چهرهای خونسرد تغییر پیدا کردند! _ خب میمردی اینو زودتر بگی؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ فکر نمیکردم حسن رفیقی به این ترسویی داشته باشه! _ کی گفته من ترسیدم؟ من فقط یکم هیجان خونم زد بالا... میدونی وقتی ضربان قلبت زیاد میشه... امید کلافه به میان حرفش پرید: _ خیلی خب حالا... اینقدر نطق نکن... بجنب وقت نداریم... کوروش پوکر نگاهش کرد: _ بیتربیت... دارم توضیح علمی میدم بهت... امید به سمتش آمد و بازویش را گرفت. درحالی که به سمت گاوصندوق کنج اتاق هلش میداد، گفت: _ زود باش آقای باتربیت... همین الانشم نگهبانه شک کرده بهمون... ممکنه هر لحظه به سرش بزنه بیاد بالا... کوروش معترض گفت: _ باشه داداش... دستو ول کن از جا کندیش... بیل و کلنگ نیست که اینقدر محکم گرفتی... میخوای زمینو شخم بزنی؟! امید که از پرحرفیهایش به ستوه آمده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کوروش همان طور که زیرلب غر میزد، به سمت گوشه دیوار رفت. نگاهی کوتاه به گاوصندوق فوق پیشرفته و رمز طولانیاش انداخت. _ اینکه خیلی سخته بابا... امید نگران نگاهش کرد: _ از پسش برنمیای؟ _ معلومه که برمیام... تو این دنیا رمزی نیست که من نتونم هکش کنم... فقط خیلی کار داره... زمان بره... امید سرش را تکان داد: _ خیلی خب... پس زود باش شروع کن... کوروش کیفش را باز کرد و لوازم مورد نیازش را برداشت. به سمت گاوصندوق رفت و درحالی که زیرلب آواز می خواند، مشغول کارش شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری