رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_۲۴

هلیا با لبخند نگاهش کرد:

_ نوش جان!

_ مامان چطوره؟ حالش خوبه؟

هلیا با اخم نگاهش کرد:

_ خوب؟! میدونی چقدر نگرانته؟ شبا که دیر میای خونه صبح‌ها هم زود میری... تو کل روز بیشتر از دو ساعت نمی‌بینتت... انتظار داری چطور باشه حالش؟

هیراد سرش را تکان داد:

_ این چند روز که بگذره سرم خلوت‌تر میشه زودتر برمی‌گردم...

_ بله... خبر دارم چیکار دارین میکنین...

اخم‌های هیراد درهم فرو رفتند:

_ پیش پروین که چیزی بروز ندادی؟

_ دیوونم مگه؟ به اندازه کافی غصه میخوره... اگه برم بهش بگم داری چیکار میکنی که دیگه ول کن نیست. از ترس اینکه بلایی سرت بیاد زبونم لال سکته میکنه...

سپس خودش را به هیراد نزدیک کرد و با نگرانی گفت:

_ هیراد جان... خودت میدونی که من بیشتر از هرکسی دلم میخواد اون مرد تقاص کارشو پس بده... ولی آدمی که همچین جنایتی ازش سر میزنه، خیلی خیلی خطرناکه... اگه تو این راه ذره‌ای حس کردی ممکنه جونت تو خطر بیوفته، قول بده همون لحظه بیخیال شی و دیگه ادامه ندی... باشه؟

هیراد با اخم و کلافگی پلک‌هایش را بست و سکوت کرد.

اما هلیا همچنان نگران و مصر به او زل زده بود تا پاسخش را بگیرد. می‌دانست هیراد هیچ وقت زیر قولش نمی‌زند اما این سکوت او را می ترساند.

امید که تا آن لحظه شنونده بود، به کمکش شتافت:

_ هلیا جان... آروم باش... قرار نیست اتفاق بدی بیوفته... اون مرد بی‌خطرتر از چیزیه که فکر می کنی.

هلیا با حیرت نگاهش کرد:

_ این چه حرفیه میزنی امید؟ چطور همچین آدمی می‌تونه بی‌خطر باشه؟ کسی که خیلی راحت...

_ هلیا...

با بغض به برادرش که پرخشم صدایش زده بود، خیره شد.

هیراد کمی آرام تر از قبل زمزمه کرد:

_ تمومش کن.

امید کلافه دستش را در موهایش فرو برد و هلیا با چشمان اشکی گفت:

_ پس خودتم میدونی چقدر کاری که داری انجام میدی خطرناکه و میخوای ادامه بدی... آدمی که اونقدر راحت قانون رو دور میزنه خیلی کار بلدتر از این حرفاست که تو بتونی باهاش در بیوفتی...

هیراد دستانش را مشت کرد و غرید:

_ اشتباه نکن هلیا... من این بار تا آخرش میرم... مطمئن باش نمیذارم این دفعه قصر در بره حتی اگه به قیمت جونم

تموم بشه.

مکثی کرد و با صدایی آرام‌تر ادامه داد:

_ پشیمونم نکن از اینکه گذاشتم همه چیزو بفهمی!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 56
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: سودای تقدیر نویسنده: سوگند عزیزی sogand_az | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سال‌هاست برای یک هدف ز

#پارت1  به نام خدا آخرین مهر را روی دفترچه کاشت و نگاهش را به دختربچه دوخت. با دیدن مردمک های درشتش که هراسان تکان می خوردند تا اطراف را واضح تر ببینند، دلش گرفت.  هنوز خیلی کوچک تر از

#پارت_۲ در ماشین نشسته و هردو درفکر بودند. از یک سو خوشحال بودند و از سوی دیگر از واکنشش می ترسیدند. کمی بعد پشت چراغ قرمز ایستاده بودند که هلیا پرسید: _ مامان... چطوری میخوای به هیراد بگی؟!

#پارت_۲۵

هلیا حیرت‌زده نگاهش کرد. میدانست برادرش مصمم‌تر از این حرف هاست که بتواند منصرفش کند. هرچند همچین قصدی هم نداشت.

خودش هم بسیار مشتاق بود که آن مرد تاوان بلایی که سر زندگی‌شان آورده بود را پس دهد.

اما این که با صراحت از زبان برادرش می شنید که به جانش ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد، او را می ترساند.

قطره اشکی که از چشمش پایین چکید، دل امید را به درد آورد. نمی‌دانست این خانواده تا کی باید زجر بکشند.

خودش هم نگران هیراد بود اما چون نمی‌توانست منصرفش کند، تصمیم گرفته بود کنارش باشد. حتی اگر جان خودش هم به خطر بیوفتد.

خواست چیزی بگوید که صدای بغض‌دار هلیا مانعش شد:

_ هیراد... من در طول هفته چندین بار دادگاه های تهران رو بالا پایین میکنم. پرونده هایی زیر دستم میان که اصلا نمی‌تونی باور کنی چه داستان هایی پشت سرشون هست. همیشه سعی میکنم از بی‌گناهی موکلم مطمئن بشم بعد کارش رو قبول کنم. چون پاش قسم خوردم. با این حال تا الان چندین بار تو کارم شکست خوردم و شرمنده موکلام شدم... میدونی چرا؟!

هیراد با اخم هایی درهم و امید با ناراحتی سکوت کرده بودند. هلیا پوزخندی زد:

_ چون اونایی که باهاشون طرف بودم خیلی کله گنده‌تر از این حرفا بودن که بشه گیرشون انداخت. با اینکه من تموم تلاشمو میکردم تا موفق بشم... اما اونا آدمایی بودن که با یه اشاره حتی قاضی رو هم می‌خریدن... ما داریم تو دنیایی زندگی میکنیم که هرکی پول و قدرت بیشتری داشته باشه حرف اولو میزنه... اونا براشون کاری نداره که آدم‌هایی مثل منو تو رو از میدون به در کنن...

مکثی کرد و ادامه داد:

_ اگرم میبینی من تا الان زندم فقط به خاطر اینه که منو حتی در حد یه تهدید هم برای خودشون نمیبینن که بخوان بلایی سرم بیارن... ولی یادت باشه به محض اینکه حس کنن یکی داره تو کارشون مشکل ایجاد میکنه یا میخواد کاسه کوزه‌شون رو به هم بزنه، سریع دست به کار میشن... اون آدمی که هیفده سال پیش زندگیمونو سیاه کرد و بدون اینکه پاش گیر بیوفته تا الان راحت به زندگیش ادامه داده، خیلی پرنفوذتر از این حرفاست که تو بتونی دستشو رو کنی... هر بلایی میتونه سرت بیاره بدون اینکه آب از آب

تکون بخوره...

امید به میان حرفش پرید:

_ این چه حرفیه میزنی هلیا... هنوز که هیچ اتفاقی نیوفتاده اینقدر نگرانی...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۶

هلیا نگاهش را به امید دوخت:

_ اگه بیوفته چی؟ امید من نمی‌خوام جلوتونو بگیرم چون خودم بیشتر از هرکسی دوست دارم نابودی اون آدمو ببینم؛ ولی از همین اول راه دارم بهتون هشدار میدم که باید خیلی مراقب باشین... نباید همه چیزو ساده بگیرین یا فکر کنین اون آدم دیگه نمی‌تونه خطری داشته باشه... چون هیچ وقت نمیاد بهتون بگه من فلان کارو کردم باید ازم بترسین... به وقتش خودشو نشون میده!

هیراد نیشخندی زد:

_ فعلا که اونقدر احمق هست که خیلی راحت قبول کرده امید بره تو شرکتش کار کنه...

امید با تعجب نگاهش کرد:

_ واقعا قبول کرده؟

هیراد سرش را تکان داد و هلیا پرسید:

_ شک نکرد که چرا امید میخواد تو شرکتش کار کنه وقتی تو شرکت تو همچین موقعیت خوبی داره؟

_ چرا... اتفاقا پرسید... ولی گفتیم که من خیلی دوست دارم از تجربه اون که مدت زیادیه شرکت تولیدی داره استفاده کنم تا خودمم بتونم یه شرکت تولیدی بزنم...

امید این را گفت و هیراد ادامه داد:

_ اونقدر تو شوق و ذوق قراردادهای جدیدش بود که بدون فکر همچین توجیه مسخره ای رو باور کرد و قبول کرد امید از فردا بره شرکتش...بوی پول مستش کرده بود!

هلیا با پوزخند گفت:

_ از کجا معلوم وقتی مستی از سرش پرید به اون توجیه احمقانتون شک نکنه و نخواد سر از کارتون دربیاره؟

_ تا اون بخواد از حال و هوای سود جدیدش بیرون بیاد ما کارمون تموم شده...

_ اصلا توی اون شرکت میخواین چیکار کنین؟ دنبال چی قراره بگردید؟

امید نگاهش را به هلیا دوخت:

_ دنبال یه سری مدارک... شاید از گذشته...

_ گذشته؟! واقعا فکر می‌کنید اون آدم چیزی که برعلیه خودش باشه رو تا حالا نگه داشته؟ اصلا چه مدرکی ممکنه از اون شب مونده باشه؟

امید کلافه دستش را در موهایش فرو کرد و بار دیگر به همشان ریخت:

_ نمیدونم هلیا... نمیدونم! به هرحال همچین آدمی نمیتونه تو این همه سال پاک و مطهر زندگی کرده باشه... حتما یه ریگی به کفشش هست...

ویرایش شده توسط sogand_Az
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۷

هلیا نگاهش را به هیراد دوخت که سکوت کرده بود.

کلافگی از سر و رویش می بارید. خودش هم می دانست که همه حرف‌های هلیا درست است.

می‌دانست که ممکن نیست شایان مدرکی از خود به جا گذاشته باشد. اما مطمئن بود در طی این سال ها حتما گناهان دیگری مرتکب شده که پشت آن قدرت پوشالی پنهان کرده است.

قطعا نمی توانست همه خلاف‌هایش را بپوشاند و یک روز گند کارهایش در می‌آمد. اما او باید سر از کار آن مردک درمی‌آورد و خودش رسوایش می‌کرد.

حتی اگر در آن شرکت کوفتی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی‌کردند و تمام زحماتشان به هدر می رفت. آن موقع یک فکر دیگر می‌کردند. فعلا تازه شروع کار بود.

هلیا با تمسخر گفت:

_ شماها حتی نمیدونین دنبال چی باید بگردین... اونم توی شرکت به اون بزرگی با اون همه امکانات... مطمئن باشید حتی اگه مدرکی هم وجود داشته باشه که گندکاری هاشو ثابت کنه هیچ وقت توی شرکتش نگه نمی‌داره!

هیراد خونسردتر از قبل و برای اینکه بحث را تمام کند، گفت:

_ کار از محکم کاری عیب نمیکنه... فعلا شرکتش در دسترس‌ترین جای ممکنه... برای بعدشم یه فکر دیگه می‌کنیم.

_ حتما اگه اونجا چیزی پیدا نکردین گزینه بعدی خونشه نه؟

سکوت هیراد نشان می داد حدسش درست است. کمی پلک‌هایش را روی هم فشار داد و در آخر گفت:

_ باشه... برای من مهم نیست که از چه راهی می‌خواید اون آدمو به دام بندازید یا پرونده چندسال پیشو باز کنید... مهم اینه که اون آدم تقاصشو پس بده... ولی هیراد... به جون مامان... به روح بابا قسم اگه فقط یه لحظه بفهمم جونت تو خطره، همه چیزو به مامان می‌گم... می‌دونی که مامانم عین خودته... اگه سر موضوع عمل چشمات تونستی حرف خودتو به کرسی بنشونی، سر این قضیه محاله بتونی مامانو راضی کنی... پروین سر جون تو کوتاه نمیاد... نگو نگفتی!

هیراد اخم عمیق‌تری کرد و چیزی نگفت. امید با دیدن سکوت آن دو، برای آن که جو را عوض کند با خنده گفت:

_ ول کنید اون شایانو بابا... بیاین ببینین زن عمو چه کرده... من که خیلی گشنمه!

هلیا کیفش را برداشت و با لبخند گفت:

_ نوش جونتون... من دیگه برم.

امید با تعجب نگاهش کرد:

 کجا؟ بیا ناهار بخور بعد برو!

_ نه دیگه ناهار میرم خونه مامان تنهاست... بعدشم باید برم دفتر... شب می بینمتون... فعلا.

امید زیرلب خداحافظی کرد و هیراد سرش را تکان داد. پس از چند لحظه صدای بسته شدن در، سکوت اتاق را شکست.

.......

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۸

در پاسخ به تک زنگ فرهاد، پیام "دارم میام" را سند کردم و با نگاهی به ساعت که سی دقیقه از قرارمان گذشته بود، به سرعت سوار ماشین شدم.

همیشه دقیقه نودی بودم و حساب ترافیک و فلان را نمی‌کردم. به همین دلیل همیشه هم دیر می رسیدم!

پوفی کشیدم و ماشین را به حرکت درآوردم. می‌دانستم ملیکا خرخره‌ام را می‌جود. هرچند همه به این دیر کردن‌های من عادت داشتند اما حالا که بعد از چهار ماه قرار بود همدیگر را ببینیم، قطعا برایشان خوشایند نبود.

به همین دلیل یک ربع بعد که در ترافیک سنگین تهران گیر افتاده بودم، با تماس‌های مکرر و پر از فحش و شکایتشان از خجالتم درآمدند!

درنهایت با یک ساعت تاخیر، به کافه مورد نظر رسیدم و ماشین را به زور در آن همه شلوغی پارک کردم.

سریع پیاده شدم و پس از قفل کردن درب های ماشین، به سمت کافه پا تند کردم.

از دور چهره حرصی ملیکا و اخم‌های مصنوعی کیان را که چپ چپ نگاهم می‌کردند، دیدم و خنده ام گرفت. حق داشتند عصبانی باشند.

فرهاد که از دیدن چهره سرخ شده همسرش خنده‌اش گرفته بود، دستی برایم تکان داد. لبخندی زدم و به سمتشان حرکت کردم.

با ملیکا در دبستان آشنا شده بودم. آن زمان که مادرم زنده بود، زیاد به خانه هم رفت و آمد داشتیم و حتی بعد از مرگ مادرم، این دیدار ها بیشتر شد.

ملیکا در تمام روزهای تلخ زندگی‌ام کنارم بود و من هم سعی کرده بودم درحد توانم جبران کنم مهربانی هایش را.

بعد از ازدواجش با فرهاد، با کیان که دوست صمیمی فرهاد بود، آشنا شدیم و این دوستی چهار نفره شد. هرچند که آشنایی من با کیان به مدت ها قبل برمی‌گشت. کیان پسر یکی از دوستان پدرم بود و تا حد کمی همدیگر را می‌شناختیم!

نزدیک میزشان شدم و با صدایی بلند و رسا سلام کردم. چند نفر از میز های نزدیک با کنجکاوی به این طرف نگاه

کردند.

ملیکا با یک لبخند حرصی از جایش بلند شد و به سمتم آمد. خیلی عادی درآغوشم گرفت:

_ خاک توسر آروم تر سلام کن آبرومونو بردی!

قبل از اینکه پاسخ دهم، پهلویم سوخت و " آخ " کوچکی از دهانم خارج شد. نیشگون ریز دیگری از بازویم گرفت و ادامه داد:

_ کجا بودی کثافت... می‌دونی از کی این جا منتظر توی گاویم؟!

خندیدم:

_ آره میدونم...

فرهاد خنده اش را خورد و من در کمال پرویی ادامه دادم:

_ فدا سرت عزیزم... بازم از این کارا بکن!

صدای خنده کیان و فرهاد بلند شد و ملیکا درحالی که با چشم هایش خط و نشان می کشید، از من جدا شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۹

می‌دانستم در این شلوغی دستش بسته است وگرنه ماجرا با دوتا نیشگون تمام نمی‌شد و کار به کتک کاری می‌رسید.

با کیان و فرهاد احوال پرسی مختصری کردم و روی صندلی نشستم. با نگاهی به فنجان‌های خالی روی میز که مطمئن بودم بیشترشان متعلق به ملیکا است، لبخندی زدم و یک فنجان قهوه سفارش دادم.

_ خب نفس خانوم... این دفعه چه بهونه ای داری واسه دیر کردنت؟

رو به فرهاد که این سوال را پرسیده بود، با چهره‌ای مظلوم شده گفتم:

_ والا جونم براتون بگه که پدر جان من همیشه در همچین مواقع ضروری و مهمی یه کاری برای منِ بخت برگشته دارن... این شد که تا برم شرکت و بیام، دیر شد!

ملیکا چشم غره‌ای نصیبم کرد:

_ خوبه حالا ساعت دستته و نمیتونی زمان رو تنظیم کنی... صد بار بهت گفتم عادت اینکه تو لحظه آخر همه کارها رو انجام بدی از سرت بنداز!

دستانم را به نشانه پوزش رو به رویم قرار دادم و گفتم:

_ باور کن یهویی شد...

پشت چشمی که نازک کرد با لبخندش همراه شده بود که نشان می‌داد دلخور نیست.

ادامه دادم:

_ تازه همین که پامو تو شرکت گذاشتم، چشمم به جمال نحس این رویای در به در روشن شد!

ملیکا چشم درشت کرد:

_ دیدتت؟!

سر بالا انداختم:

_ نه... نذاشتم ببینه منو... حوصله چرت و پرت هاشو نداشتم.

سپس زیر لب آرام زمزمه کردم:

_ هرچند به خاطرش یه گندی زدم که گفتن نداره!

بعد از تشکر برای قهوه‌ام، ظرف شیرینی‌هایم را درآوردم و تعارفشان کردم. کیان گز کوچکی برداشت و

پرسید:

_ حالا که برگشتی میری شرکت بابات؟

با تعجب نگاهش کردم و با یاد سوال مشابهی که همین چند روز پیش نرگس پشت تلفن پرسیده بود، گفتم:

_ چرا این روزا همه همین سوال رو میپرسن ازم؟! نه... قرار نیست اونجا کار کنم!

با لبخند سرش را تکان داد و گفت:

_ میدونستم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۰

_ اون وقت از کجا میدونستی؟ نکنه علم غیب داری؟ بعدشم اگه میدونی پس چرا می‌پرسی؟!

_ میخواستم مطمئن شم... تا حالا هم هزار بار گفته بودی که از پارتی خوشت نمیاد... من خیلی خوب می‌شناسمت دختر جون!

قبل از آنکه حرفی بزنم، ملیکا پاسخش را داد:

_ پارتی چیه بابا... این شاسکول از حرف مردم میترسه... فکر میکنه همین که به عنوان دختر رئیس پاشو بذاره تو شرکت باباش، مردم میان تو حلقش بهش میگن تو هیچی حالیت نیست... فقط با پول بابات اومدی بالا...!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_ مرسی که اینقدر با سخنان گوهربارت به من لطف داری!

_ قابلی نداشت!

کمی خیره‌تر به حرکاتش که درحال جدا کردن دانه‌های پسته از گز بود، خیره شدم تا شاید از رو برود. اما عین خیالش هم نبود.

این بشر تنها اعجوبه ای بود که پسته دوست نداشت و قطعا هم نمی‌توانست دومی داشته باشد!

با چشم غره نگاهم را از رویش برداشتم و به کیان و فرهاد که می‌خندیدند، دادم.

_ اولا اینکه نمیخوام واسه کار برم شرکت پدرم دلیلش پارتی نیست... اصلا ربطی نداره... زمانی که من از قدرت پدرم سوءاستفاده کنم و حق یکی رو بخورم اسمش میشه پارتی... ولی همون طور که ملیکا خانوم نطق کردن، در دهن مردم رو نمیشه بست... شاید این اشتباه منه که تا یه حدی برام مهمه که دیگران راجبم چی فکر میکنن... من زحمت کشیدم... درس خوندم و اگه قرار باشه بقیه تموم موفقیت هامو به پای استفاده از قدرت پدرم بنویسن، واقعا اذیت میشم... قطعا هرجا هم که بخوام برای مصاحبه کاری برم، مدرک تحصیلیم رو میبرم نه کارت شناساییم... که روش اسم پدرم نوشته و بقیه بخوان به واسطه اون بهم کار بدن... البته یه دلیل دیگش هم بحث استقلال خودمه!

ملیکا سرش را تکان داد و گفت:

_ واقعا سخنرانی بسی زیبا و کاربردی بود... فقط در پی اشتباه ریز سخنان گران بهاتون باید عرض کنم که شما هر جا بخوای واسه کار بری حتما باید کارت شناسایی تو ببری استاد!

خنده ام گرفت. به تلافی نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم:

_ حالا تو این وسط هی از من سوتی بگیر...

صدای فرهاد جلوی پاسخ ملیکا را گرفت:

_ خب نفس جان... جایی رفتی برای مصاحبه؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۱

جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم و گفتم:

_ یه چند جایی رفتم... ولی سابقه میخوان... آخه یکی نیست بگه بابا... من که نمیتونم یهو از آسمون یه سابقه کار واسه خودم جور کنم... باید توی همین شرکت های شما کار کنم که بره تو رِزومَم!

فرهاد لبخندی زد:

_ حالا اگه ما برات یه پیشنهاد داشته باشیم، قبول میکنی؟

با تعجب نگاهم را از او به کیان دادم که در سکوت و با لبخند خیره‌ام بود. دوباره به فرهاد نگاه کردم و پرسیدم:

_ پیشنهاد کار؟!

سرش را تکان داد و گفت:

_ آره... میخوایم بیای گرافیست شرکت خودمون بشی!

مکثی کردم و گفتم:

_ ولی... چرا اینقدر یهویی همچین تصمیمی گرفتین؟!

کیان به حرف آمد:

_ یهویی نیست... از قبل فکرشو کرده بودیم... ولی تو این یه ماه فرصت نشد ببینیمت و باهات حرف بزنیم... حالا چی میگی.... قبول میکنی یا نه؟

به ملیکا که همچنان در سکوت مشغول جدا کردن پسته‌های روی گزش بود، نیم نگاهی انداختم و گفتم:

_ آخه... مگه خودتون گرافیست ندارین؟ من نمیخوام کسی به خاطر من کارشو از دست بده!

_تو نگران اون نباش... قرار نیست کسی بیکار بشه...

صدای فرهاد بلند شد:

_ بلاخره قبول میکنی یا نه؟

با اینکه هنوز متعجب بودم، لبخندی زدم و گفتم:

_ چرا که نه... از خدامم هست بابا...

کیان لبخندی زد:

_ خوبه... پس از همین فردا با مدارکت بیا پیش من...

سرم را تکان دادم:

_ باشه.

کمی گذشت و بحث کار بالا گرفت. کیان و فرهاد درمورد مسئله‌ای که در شرکتشان پیش آمده بود صحبت میک‌ردند و حواسشان پیش ما نبود.

خواستم شیرینی کوچکی بردارم که ملیکا به صورت نامحسوس اما محکم به ران پایم کوبید.

صدای آخم را در گلو خفه کردم و با چشمانی گرد شده به چهره سرخ شده‌اش خیره شدم. قبل از آنکه اعتراضی بکنم، خودش را کمی به من نزدیک کرد و در گوشم گفت:

_ نفس... جون جدت یه کاری کن زودتر پاشیم بریم... من هلاک شدم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۲

با تعجب نگاهش کردم:

_ چته؟... حالت بده؟!

_ بابا تو این دوساعت پنج تا لیوان چایی خوردم... دارم میترکم!

با شنیدن حرفش خنده‌ام را خوردم و به فرهاد و کیان نگاه کردم که بی توجه به ما دنبال بحث خودشان بودند.

ملیکا با حرص نگاهم کرد:

_ آره... معلومه که باید بخندی... اگه تو اینقدر دیر نمیکردی من مجبور نمیشدم این همه چایی بخورم... به هر حال میزو اشغال کردیم... مال بابام نیست که تا هروقت بخوام بشینم اینجا...

_ خبه خبه... بیخود چایی خوردنتو گردن من ننداز! می‌تونستی یه چیز دیگه سفارش بدی... تو خودت عاشق چایی خوردنی به من چه هان؟ روز خواستگاریتو یادت رفته که...

ملیکا که معلوم بود واقعا سختش است و دارد به زور تحمل می کند، وسط حرفم پرید:

_ باشه بابا تو راست میگی... ول کن اونو!... الان یه کاری بکن...

می دانستم از کیان خجالت می کشد. وگرنه زودتر از این‌ها به فرهاد مشکلش را گفته بود و از آن جایی که کمی هم وسواس داشت، از سرویس های عمومی استفاده نمی کرد.

وسط بحث فرهاد و کیان پریدم:

_ بچه ها... بسه دیگه... ول کنید اون کار و شرکتو... پاشین بریم کلی کار داریم.

هردو متعجب نگاهم کردند و فرهاد پرسید:

_ چیکار داری خب؟! تو که تازه اومدی؟

قبل از من، ملیکا سعی کرد با چهره‌ای عادی پاسخش را بدهد:

_ عه فرهاد جان... من کلی کار نقاشی رو دستم مونده که باید به موقع تحویل بدم... نفسم پدرش تنهاست... نمیتونه همش ور دل ما باشه که! الان دوساعته این جاییم... کیان هم حتما کار داره!

کیان به ما دو نفر نگاه کرد:

_ نه... من امروز کار خاصی ندارم... ولی اگه شماها عجله دارید مسئله ای نیست.

در تائید حرف‌هایش گفتم:

_ آره... من یکم امروز کار دارم! حالا برای هفته بعد قرار میذاریم یه شب شام بریم بیرون...

فرهاد سرش را تکان داد:

_ خیلی خب...پس شما برید تا من حساب کنم.

قبل از اینکه تعارفی بکنم، ملیکا دستم را کشید و درحالی که سعی می کرد متعادل راه برود، از کافه بیرون رفتیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۳

واقعا نمی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم. خداروشکر کیان در کافه منتظر فرهاد مانده بود و وضعیت ما را نمی‌دید. وگرنه با دیدن چهره سرخ شده من و پیچ در پیچ راه رفتن ملیکا، حتما متوجه موضوع می شد.

ملیکا زیر لب به من که ریز ریز می‌خندیدم، بد و بیراه می‌گفت.

خودش هم خنده‌اش گرفته بود اما نمی‌توانست بخندد. یک فشار کوچک کافی بود تا در آن خیابان شلوغ کار دست خودش بدهد!

برای اینکه حواسش از آن شرایط پرت شود، مشتی به بازویم کوبید و گفت:

_ بیشعور... این مانتو رو کی خریدی که من ندیدمش؟ هان؟

بازویم را مالیدم و چپ چپ نگاهش کردم. تا امروز مرا کبود نمی‌کرد، دست برنمی‌داشت. پشت چشمی برایش نازک کردم:

_ حالا...

چشمانش گرد شد و خواست چیزی بگوید که صدای فرهاد بلند شد:

_ ملیکا جان... بیا بریم... سر راه کیانم می‌رسونیم...

به کیان نگاه کردم و پرسیدم:

_ مگه خودت ماشین نداری؟

_ مونده تعمیرگاه... چند روزه خراب شده با اسنپ میرم اینور و اونور...

سری تکان دادم و به چهره ماتم زده ملیکا خیره شدم. می‌دانستم واقعا به سختی دارد این شرایط را تحمل می کند و باید هرچه زودتر به خانه برسد. حتی ممکن بود کلیه‌هایش هم درد بگیرند و نمی توانست در این وضعیت معطل رساندن کیان هم بشود.

با اینکه خنده‌ام می گرفت ولی دلم نیامد بیشتر از این اذیت شود. به همین خاطر رو به فرهاد گفتم:

_ من خودم کیانو میرسونم... شماها برین...

کیان با تعجب نگاهم کرد.

_ آخه مسیرت نیست که... راهت دور میشه!

لبخندی زدم و با زدن فقل اشاره کردم سوار شود:

_ اشکالی نداره... اتفاقا میخوام خرید کنم همونجا... سر راه تورم میرسونم.

فرهاد دستی تکان داد و خداحافظی کرد. ملیکا هم از راه دور به صورت نامحسوس بوسه‌ای برایم فرستاد. با لبخند چشمکی زدم و او به زور سوار ماشین شد.

.........

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۴

نگاهی به آینه قدی اتاقش انداخت. کت و شلوار زیبای سرمه‌ای رنگ بر تنش خوش نشسته بود. عطر مورد علاقه‌اش را برداشت و رایحه لطیفش را به جایی در نزدیکی گریبان و گردنش تقدیم کرد.

شاید لبه‌های روسری‌اش که به شکل زیبایی روی سرش بسته شده بود هم کمی مهمان آن بوی خوش و مشام نواز شده بود.

به نظرش لباسش کاملا مناسب مهمانی بود. می‌دانست که در این ضیافت تقریبا تمام کارمندان شرکت حضور دارند و جو رسمی برقرار است. شاید اگر کمی اعضای جمع خودمانی‌تر بودند، آن روسری را بر سرش نمی انداخت.

هرچند مطمئن بود که خیلی‌ها با لباسی به مراتب بازتر و بدون پوششی بر سر حضور خواهند یافت.

وارد سالن که شد، تقریبا بیشتر مهمانان آمده بودند و پدرش درحال خوش و بش با چند مرد میان سال هم سن خود بود.

می‌دانست که به طور ویژه منتظر شخصی است. ظاهراً آن مهندس خوش آوازه که تعریفش را زیاد از پدر شنیده بود، هنوز افتخار نداده بود که تشریف بیاورد.

نگاهش را در سالن می گرداند و هر آشنایی را که می دید، احوال پرسی مختصری می‌کرد. از ملیکا هم خواسته بود به همراه فرهاد بیاید اما انگار کمی ناخوش بود که قبول نکرد.

از دور ثریا و بهرام را دید که وارد سالن شدند. لبخندی زد و به استقبالشان رفت.

_ سالم ثریا جون... سالم عمو... خوش اومدین.

ثریا با مهربانی در آغوشش گرفت و گونه‌اش را بوسید:

_ سلام عزیزدلم... خوبی؟

به گرمی تشکر کرد و از آغوشش بیرون آمد. بهرام نگاهش کرد و با محبت دستی به سرش کشید:

_ نفس خانوم یه سر به ما نمیزنی... دلمون تنگ شده برات...

نفس خنده‌ای کرد و بهانه همیشگی را آورد:

_ بخدا عمو کارا زیاده... تا چند روز پیش همش درگیره مصاحبه کاری بودم... هی از این شرکت به اون شرکت...

بهرام هم کوتاه خندید و گفت:

_ پس به کیان بگم از این به بعد کمتر از دخترمون کار بکشه که ما بتونیم بیشتر این بی‌معرفتو ببینیم!

_ وای عمو... تازه یه روزه استخدام شدم... کم کارم نکنید که رئیس شرکت اخراجم میکنه!

بهرام پدرانه دستی به سرش کشید و با خنده گفت:

_ غلط میکنه...

نفس لبخندی زد:

_ راستی... کیان کجاست؟

ثریا به بیرون اشاره کرد.

_ داره ماشینو پارک میکنه... الان میاد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۵

_ پس شما بفرمائید از خودتون پذیرایی کنید... بابا اونجاست!

و با دست به جایی که پدرش ایستاده بود، اشاره کرد. وقتی ثریا و بهرام از او دور شدند، به سمت در ورودی رفت که در همین لحظه کیان وارد سالن شد. با دیدنش لبخندی زد و گفت:

_سلام... کجایی بابا... داشتم میومدم دنبالت...

_سلام... جای پارک پیدا نمیشد... خیلی شلوغه... تا سر کوچه پر از ماشینه... به زور یه گوشه پارکش کردم!

_ آره امروز تقریبا همه اعضای شرکت هستند... طبیعیه خیلی شلوغ باشه... خب بهم رنگ میزدی میگفتم ماشینو بیاری تو پارکینگ...

کیان پاسخی به حرفش نداد و به جای آن به سرش اشاره کرد و گفت:

_ چه عجب... فکر کنم تا حالا به جز با شال ندیدمت!

دستی به روسری اش کشید:

_ گفتم امروز یکم متفاوت باشم...

کیان "هومی" کشید و با لبخند گفت:

_ چه خوب... بهت میاد!

تشکری کرد و باهم به سمت میز پذیرایی رفتند. در همین لحظه همهمه عجیبی شکل گرفت و نفس، پدرش را دید که به سمت ورودی می‌رفت.

کمی جمعیت در آن قسمت زیاد شده بود و نمی‌توانست ببیند چه کسی وارد شده است. اما حدس می زد همان مهندس معروف باشد.

نمی‌شناختش... اما اسمش را از صدقه سر پدرش به خوبی می دانست. مهندس هیراد پورمهر !

عجله زیادی برای دیدنش نداشت. به همین دلیل منتظر ماند تا بقیه خوش و بش هایشان تمام شود و راحتش بگذارند. با صدای کیان، حواسش به او جمع شد:

_ این کیه دیگه؟!

به سمت میز رفت و از کنار گیلاس‌هایی که در حال پر شدن بودند، شربتی برداشت. به روی دختر جوانی که آن‌ها را پر می کرد، لبخند زد.

پدرش مخالف سرسخت نوشیدنی‌های الکلی بود و این را همه می‌دانستند.

شربت را به سمت کیان گرفت و در همان حال پاسخش را داد:

_ همون که این مهمونی به خاطر اون برگزار شده...

کیان گیلاس را از دستش گرفت و متعجب پرسید:

_ مگه نگفتی جشن قرارداد جدید با شرکت آلمانیه؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۶

نفس سرش را تکان داد:

_ چرا... ولی بابا بیشتر میخواسته این مهندسو به بقیه معرفی کنه... هرچند همه میشناسنش... این همه رونق فروش و سود کلان هم به لطف این آقاست. نمی‌بینی همه شرکا دارن با دمشون گردو میشکنن!

کیان " آهانی" گفت و دیگر حرفی نزد. نفس کمی از شربت آلبالو چشید و به جمعیت نگاه کرد که در حال پراکنده شدن بودند.

پدرش را دید که دست شخصی را گرفته و به سمتش می‌آید. اما همین که نگاهش به او افتاد، شربت به گلویش پرید و به سرفه افتاد.

کیان متعجب نگاهش کرد و گفت:

_ چی شد؟ خوبی؟!

نفس اما با چشمانی گرد شده، خیره آن مرد نابینا بود و به آبروریزی روز قبلش فکر می کرد. بدشانسی بزرگتر از این که دقیقا همان مرد باید مهندس کاربلدی باشد که پدرش تعریفش را می کرد؟!

از دیروز بارها به خاطر آن کار احمقانه خودش را ملامت کرده بود... حالا انگار قرار بود شرمندگی‌اش بیشتر شود.

اگر آن مرد می فهمید دختر رئیس شرکت " نفس" همانی است که در آسانسور خفتش کرده بود...!

فقط امیدوار بود او را نشناسد!

کیان که پاسخی نگرفت، رد نگاه نفس را دنبال کرد و به سلمان و مردی نابینا رسید که عصایش را جلوتر از خودش حرکت می داد و با صالبت راه می رفت. در کنارش دختر جوانی را دید که با نگاهی سرد و جدی قدم برمی داشت.

شباهتشان به هم نشان می داد که خواهر و برادر یا فامیل نزدیک هستند. اما نمی‌فهمید چه چیزی نفس را این طور حیرت زده کرده است و فرصت پرسشش را هم نیافت. چرا که آن ها دیگر نزدیک شان رسیده بودند.

نفس سعی کرد کمی بر خود مسلط شود و چهره اش را عادی‌تر نشان دهد. اما از ته دل امیدوار بود هیراد او را نشناسد. صورتش را که ندیده بود اما صدایش را شنیده بود و از همه مهم تر که همین دیروز بود... زمان زیادی از آن اتفاق نگذشته بود که امیدوار باشد فراموش کرده است.

سلمان دستش را روی شانه هیراد گذاشت و گفت:

_ نفس جان... ایشون همون مهندسی هستند که تعریفشونو کرده بودم... آقای پورمهر که ما این موفقیت بزرگ رو مدیون ایشون هستیم... ایشونم خواهرشون هستند...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۷

نفس نگاهی به دختر زیبا اما نه چندان خوشروی رو به رویش انداخت و سلمان ادامه داد:

_ نفس دختر عزیزم و کیان جان پسر یکی از دوستانم هستند.

کیان سلامی کرد و هیراد در پاسخ سری برایش تکان داد.

نفس رو به دختری که اسمش را نمی‌دانست دستش را دراز کرد و لبخند زد:

_ سلام... خوش اومدین...

و سعی کرد به هیراد نگاه نکند و واکنشش را نبیند. هلیا کوتاه دستش را فشرد و به سردی ممنونمی زمزمه کرد.

سلمان آن ها را به سمت میز پذیرایی راهنمایی کرد و نفس لحظه آخر نگاهش به هیرادی افتاد که اخم‌هایش غلظت یافته بود.

مطمئن نبود که او را شناخته است یا نه؛ زیرا با شنیدن صدایش هم واکنشی نشان نداده و حرفی نزده بود. هرچند بعید می‌دانست که اگر او را بشناسد هم چیزی به رویش بیاورد.

آن طور که به نظر می رسید، آدم کم حرفی بود. با خودش فکر کرد این دومین بار بود که با این شخص برخورد می‌کرد اما حتی یک بار هم صدایش را نشنیده بود!

کمی که دورتر شدند، کیان نگاهش کرد و پرسید:

_ تو چت شد یهو؟چرا اینقدر تعجب کردی؟!

نفس که هنوز هم کمی استرس داشت، نفس عمیقی کشید و گفت:

_ وای کیان... دعا کن نفهمیده باشه!

_ چیو؟ میشناختیشون از قبل؟!

_ نمیدونم... شاید... وای فقط منو نشناخته باشه خدایا...

کیان که از حرف های نفس گیج شده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد.

کمی آن طرف‌تر هیراد و هلیا که بلاخره از دست پرچانگی‌های شایان آسوده شده بودند، در سکوت منتظر امیدی بودند که به خاطر تماس مادرش در حیاط مانده بود.

قرار بود او و هیراد تنها به خانه شایان بیایند. اما هلیا وقتی موضوع را فهمید، پایش را در یک کفش کرد و بلاخره موفق شد آن ها را راضی کند که همراهشان بیاید تا بتواند برای اولین بار آن مرد را ببیند.

کمی گذشت. اما انگار صحبت‌های امید بیشتر از این‌ها طول می کشید. هلیا دوباره از همان جا نگاهی به دختر ریزنقش رو به رویش انداخت.

کنار آن مرد جوان ایستاده و درحال صحبت بود. چشمان درشتش شاید تنها چیزی بود که از شایان به ارث برده بود.

آن دو گوی قیری رنگ که خورشیدی سیاه را در زیر سایه‌بان مژگانش نقاشی کرده بود. زیبا بود. بسیار نفس گیر بودند آن چشم ها... همچون سیاهچاله‌ای که می‌توانست هر مردی را در خود غرق کند اما...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۸

چقدر بدبخت بود آن دختر که چشمانش آنقدر شبیه شایان بود. بیچاره بود که دختر آن پدر بود. اصلا شاید از همان آغاز وجود، نطفه‌اش به دست روزگار سیاه بخت بسته شده بود که به عنوان دختر سلمان شایان متولد شده بود!

از همان ابتدا به خوبی متوجه شد که با دیدن هیراد یکه خورده است. شاید سخت بود باور آنکه یک مرد نابینا با آن سن کم بتواند در عرض یک ماه سود یک شرکت را چندین برابر کند و همه این بریز و به پاش ها به خاطر او باشد.

اما سخت تر از آن باور کردن بلایی بود که می‌توانست در آینده‌ای نزدیک بر سر زندگی و اعتبارشان بیاورد.

شاید شبیه همان اتفاقی که در یک شب تاریک و بارانی رخ داده بود. شبی که تنها یک نفر شاهد آن ظلم بود!

با نفرتی عمیق نگاهش را از دختر به سمت پدر سوق داد.

حالا بیشتر از هر وقتی دلش رسوایی و نابودی این مرد را که برای اولين بار دیده بودش، می خواست. دلش... دلش می‌خواست...

بدون آنکه دست خودش باشد، به سمت شایان راه افتاد. هیراد صدای قدم‌هایش را که دور می‌شد، شنید:

_ کجا؟... هلیا... کجا داری میری؟!

پاسخی به برادرش نداد. نمی‌توانست که پاسخ بدهد. خشم و نفرت همچون عفونتی عمیق در بدنش پخش شده و چرکش، گوش ها و چشم‌هایش را آلوده کرده بود که هیچ‌کس و هیچ صدایی را جز شایان وخنده‌های کریهش نمی دید و نمی شنید!

شاید پاهایش هم چرکی شده بودند که ناخواسته او را به سمت آن مرد می‌کشاندند.

ناگهان انگار چیزی جلوی چشمش آمد که با شوک ایستاد. پروین سیاه‌پوش را دید که بر سر مزار عزیزانش زار می‌زد و ناله می‌کرد.

دوباره پاهایش با عزمی قوی‌تر شروع به حرکت کردند. صدای هلیا گفتن هیراد را نمی‌شنید. تنها پسر ده ساله‌ای را دید که بعد از آن شب نه خندید و نه حتی گریه کرد!

شاید آن وحشت، پسرک بازیگوش را در یک لحظه کشت و صبح که سپیده زد، هیراد جدید متولد شده بود. پسر ده ساله‌ای که سنش خیلی کم بود برای دیدن آن جنایت!

پاهای هلیا سرعت گرفتند. خودش را در میان آن بلبشو گم کرده بود. خود دوازده ساله‌اش را وقتی که در آن صبح سرد روی سنگی ایستاده و به مادر گریان و برادر وحشت‌زده‌اش خیره شده بود!

موهای پریشانش که در دست باد رها شده و لباس گشادی که بر تنش زار می‌زد. آخر تا آن روز هیچ‌گاه لباس مشکی نپوشیده بود. مجبور شد لباس مادرش را تن کند!

پاهایش شروع به دویدن کرده بودند. تنها چند قدم مانده بود تا دستش به آن مردک برسد. در همین لحظه امید وارد سالن شد و با دیدن هیرادی که با وحشت نام هلیا را فریاد می‌زد و هلیایی که با خشم به سمت شایان می رفت، مات شد!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳۹

هلیا به شایان رسید. در یک لحظه یقه کتش را گرفت و به سمت خود کشید.

سلمان که انتظارش را نداشت، شوکه شده به صورت پرخشم هلیا خیره شد و لبخند روی لبش ماسید. هلیا می‌دانست که دارد همه چیز را خراب می کند اما نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد!

انگار همه چیز از اراده عقل و منطقش خارج شده و تحت فرمان کینه عمیق قلبش قرار گرفته بود. بدون آنکه چیزی بگوید و شایان را که درحال پس افتادن بود از دلیل این رفتارش آگاه کند، تنها با چهره‌ای سرخ شده به او زل زده بود و نگاه پر نفرتش را در چشمان او می‌کوبید!

سلمان حیرت‌زده به گریبان کتش که درحال چروکیده شدن زیر پنجه‌های دست هلیا بود نیم نگاهی انداخت و دوباره به صورت او زل زد. نترسیده بود اما به شدت جا خورده بود.

نمی‌دانست چه چیزی خواهر آن مهندس مغرور و خونسرد را ناراحت کرده که این چنین از کوره در رفته بود.

اخمی از رفتار بی‌ادبانه‌اش روی صورتش نشست و درحالی که سعی میکرد یقه کتش را از دست او رها کند، گفت:

_ این چه کاریه خانوم پورمهر... چیزی شده؟!

با شنیدن صدایش، در یک لحظه آتش خشم وجود هلیا در آخرین نقطه اوج خود زبانه کشید که جیغ بلندی زد و دستانش را به گلویش رساند.

_ من پورمهر نیستم عوضی... پورمهر نیسستممم... ولی امشب قاتل تو میشم... میکشمت کثافت...

و هرلحظه فشار دستانش بیشتر و بیشتر می‌شد. تعدادی از افراد نزدیک که در بهت آن کار عجیب هلیا قرار گرفته بودند، با شنیدن صدای جیغ نفس که به سمت پدرش می دوید تا از دست آن دختر دیوانه نجاتش دهد، به خود آمدند و سعی کردند جلوی هلیا را بگیرند.

آن طرف‌تر هیرادی ایستاده بود که تمام نقشه‌هایش، نقش بر آب شده بود و از عصبانیت می‌لرزید.

صدای جیغ و داد جمعیت و فریادهای دختر شایان که با فحش و بد و بیراه سعی داشت هلیا را از پدرش دور کند، نشان می‌داد اوضاع خیلی خراب است.

درست است که از دست هلیا که نتوانسته بود خودش را کنترل کند و همچین فاجعه‌ای را رقم زده بود خشمگین و دلخور بود. فاجعه‌ای که ندیده می‌توانست حس کند چه آشوبی به پا کرده است!

اما نمی‌توانست اجازه دهد که آن جمعیت خداع و محیل که همه از جنس همان مردک مکار بودند، آسیبی به خواهرش برسانند. حیف که چشمانش دست و بالش را بسته بود وگرنه خوب می دانست چه درسی به آن ها به خصوص آن دخترک طلبکار که صدای جیغ و توهین‌هایش را واضح می شنید، بدهد!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۰

عصبی و پی در پی نام امید را فریاد زد. صدای غرشش آنقدر بلند بود که درمیان آن همه سروصدا به گوش امیدی برسد که همراه بقیه سعی داشت هلیا را از شایان جدا کند.

نگاهی به هیراد که از شدت خشم و تعصب می لرزید، انداخت. نمی‌دانست به داد اویی برسد که رگ گردنش سرخ شده درحال ترکیدن بود یا هلیا را مهار کند که آن مردک را به کشتن نداده و قاتل نشود.

نمی توانست او را که درحال خود نبود، درمیان آن همه شلوغی تنها بگذارد. باید هرطور که شده آرامش کرده و از آنجا می رفتند. بدون آنکه پاسخی به هیراد که همچنان صدایش می کرد بدهد، دستان هلیا را محکم تر گرفت و خطاب قرارش داد:

_ هلیا جان... عزیزدلم ولش کن... خواهر قشنگم آروم باش... داری میکشیش... هلیا جان...

اما هلیا انگار در این دنیا نبود. اصلا آن جمعیت را نمی‌دید. تنها با صدایی بلند داد می زد:

_ من پورمهر نیستم... نیستممم... ولی تو رو میکشمت... تو... تو باید همین امشب نابود شی!

سلمان کبود شده بدون آنکه از حرف های عجیب و بی‌سروته هلیا سر دربیاورد، ناامید درپی رساندن ذره‌ای هوا به شش‌های منقبض شده‌اش تقلا می‌کرد و شگفت‌زده بود از اتفاقی که درحال رخ دادن بود. که آن همه جمعیت نمی‌توانستند از پس یک دختر بربیایند و از او جدایش کنند!

ناخن‌های تیزش خراش‌های عمیق و دردآلودی را بر روی گلویش به جا گذاشته بودند. باید در این لحظه‌ای که احساس می‌کرد همه چیز در حال تمام شدن است و نای پردردش زیر آن فشار سنگین به خس خس افتاده، اعتراف می‌کرد که زور آن دختر به شدت زیاد است!

شاید هم خشم و عصبانیتی که در وجودش شعله می‌کشید، بر قدرتش افزوده بود. به هرحال دیگر نمی‌توانست دوام بیاورد؛ کاش حداقل می‌دانست چرا این کار را می کند.

فشار دستش بر روی دستان دختر کمتر و کمتر شد و چشمانش سیاهی رفت!

نفس با دیدن وضعیت پدرش جیغ بلندی کشید و اشکی از گوشه چشمش چکید. آنقدر داد و فریاد کرده بود که گلویش خراش برداشته بود.

نمی‌دانست درد آن دخترک احمق چیست که این چنین بر جان پدرش افتاده و دم و بازدمش را به تاراج می برد.

هر کاری کرد، نتوانست دستانش را جدا کند. با حرص جیغ دیگری کشید و بی‌توجه به شال هلیا که زیر پاهای بقیه درحال له شدن بود، موهایش را گرفت و با تمام وجود کشید:

_ ولش کن دیوونه... کشتیش بابامو... به درک که پورمهر نیستی... ولش کن عوضی...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۱

امید و کیان که تا آن لحظه سعی داشتند شایان را نجات دهند، با بهت به نفس که با جیغ و داد به جان موهای هلیا افتاده بود، خیره شدند. نمی‌دانستند باید چه کار کنند و کدام را از دیگری جدا کنند.

پس از چند لحظه کیان به سمت نفس رفت تا مهارش کند و امید هم به همراه بقیه سعی کرد هلیا را از شایان دور کند. اما دیگر لازم نبود!

چرا که هلیا با احساس درد عمیقی که در ریشه تار به تار موهایش جان گرفته بود، دستانش را از دور گلوی شایان باز کرد و همراه با جیغ عمیق دیگری به سمت موهایش برد.

حالا جمعیت سعی داشتند نفس را که دیگر کوتاه نمی آمد از هلیا جدا کنند. هلیا که تازه به خودش آمده بود، فریاد می‌کشید و برادرش را صدا می کرد.

ناگهان نگاهش به امیدی افتاد که جلویش ایستاده و با خنده به او زل زده بود. خواست صدایش کند تا به کمکش بیاید. اما قبل از آنکه چیزی بگوید، امید به حرف آمد:

_ کجایی؟ هلیا... کجا سیر میکنی؟!

در یک لحظه انگار تمام آن سر و صداها و داد و فریادها از بین رفته و جمعیت شلوغی که اطرافش را فرا گرفته بودند، محو شدند و به جایش چشمان پرشیطنت و خندان امید جلوی رویش ظاهر شد.

چند ثانیه با حیرت به امید زل زد و پس از چند لحظه به خاطر آورد که تمام آن اتفاقات را در خیال خود مجسم کرده بود.

" وای " خفیفی از گلویش خارج شد و چشمانش را محکم بست. امید با خنده از او فاصله گرفت و گفت:

_ تو هپروت بودی‌ها... کاملا مشخص بود!

با نیم نگاهی به هیراد که با همان اخم‌های همیشگی‌اش در سکوت به آن‌ها گوش می‌کرد، ادامه داد:

_ حالا کجا سیر میکردی؟

هلیا درحالی که چشمانش را می‌فشرد، تک خنده‌ای کرد و گفت:

_ ولش کن امید... نزدیک بود همه نقشه‌هاتونو خراب کنم!

_ اوه اوه... انگار جدی جدی داشتی به چیزهای ترسناک فکر میکردیا...

_ خیلی... هرچند اگه دو دقیقه دیرتر حرف زده بودی خودمم کچل شده بودم!

امید با چشم‌های گرد شده خندید و گفت:

_ مگه تو چه خیالی بودی؟ دیدم که همون اول وارد شدیم چطوری شایان‌و با غضب نگاه میکردی... یکم مراعات کن دختر... طرف بو ببره همه چی خراب میشه...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۲

هلیا تنها سری تکان داد و بدون آنکه حواسش به امیدی باشد که شروع به حرف زدن با هیراد کرده بود، دوباره نگاهی به شایان انداخت.

هنوز هم داشت می‌خندید. یاد آن معرکه‌ای که تا چند لحظه پیش در خیال خود به راه انداخته بود، پریشانش می‌کرد. حس می‌کرد واقعا تمام آن کارها را انجام داده. آن خیال آنقدر واقعی به نظر می رسید که هنوز هم حس می‌کرد ریشه موهایش از درد گزگز می‌کند.

درست مانند زمانی که کابوس از دست دادن عزیزی را می‌بینی... وحشت‌زده از آن می‌پری و می‌فهمی تنها یک خواب بوده است اما با رد اشک‌های خشک شده روی گونه‌ات احساس می‌کنی تمامش را از نزدیک لمس کرده‌ای!

نگاهش روی نفسی که خندان به سمت پدرش می‌رفت ماند. با اینکه آن روی خشنش را برای خود مجسم کرده بود، اما هیچ احساس بدی نسبت به آن دختر نداشت.

می دانست هیچ تقصیری ندارد و نباید گناه پدر را به پای دخترک نوشت. شاید هم دلش برایش می‌سوخت که قرار بود در آینده حقیقتی را بفهمد که ضربه مهلکی به باورهایش خواهد زد. به هرحال هیچ حس نفرتی نسبت به او نداشت. تنها شاید... اندکی ترحم!

با خودش فکر کرد تمام آن نصیحت‌هایی که به هیراد کرده بود، اساساًباد هوا بوده و بس!

با آن فکر هایی که در سرش چرخ می‌خورد، وقتی خودش را نمی‌توانست کنترل کند، چه انتظاری از هیراد داشت که این مرد را از مدت‌ها پیش می‌شناخت؟

واقعا از خودش باید می ترسید. انگار او از هیراد هم خطرناک تر بود!

.......

 

با خستگی در را باز کرد و وارد خانه شد. کفش‌هایش را درآورد و همین که برگشت، ناگهان یک جسم کوچک مو

قهوه‌ای به آغوشش پرید. با خنده او را به خود فشرد:

_ سلام آنا خانوم... چطوری؟

آناهیتا از آغوشش بیرون نیامد و در همان حالت پاسخ داد:

_ داداش...

امید با شنیدن صدای لوس خواهر هشت ساله‌اش دلش غنج رفت و صورتش را بوسید:

_ جان داداش...

_ دلم برات تنگ شده بود...

_ منم دلم تنگ شده بود خوشگلم...

دخترک چشمان معصومش را به او دوخت و گفت:

_ برام چی خریدی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۳

امید خندید و بسته کوچک شکلات را نشانش داد. آناهیتا با دیدن خوراکی مورد علاقه‌اش، جیغی از روی هیجان کشید و گونه‌اش را بوسید.

سپس درحالی که بسته را باز می‌کرد، به سمت اتاقش رفت تا به خیال خودش آن را با عروسک‌هایش تقسیم کند.

امید با لبخند عمیقی نظاره‌گر او بود. خیلی کم به خانه پدری‌اش سر می زد؛ شاید تنها یک بار یا دو بار در هفته!

بیشترین دلیلش دیدن خواهرانش بود. مادرش را هم خیلی دوست داشت، اما هر بار که او را می‌دید، آنقدر درمورد هیراد و خانواده‌اش حرف می زد که کلافه‌اش می کرد.

فکر می‌کرد که آن ها پسرش را دزدیده‌اند و او هر کاری می‌کرد که این تصور اشتباه را از سر مادرش بیرون کند، موفق نمی شد!

شاید هم حق داشت. چون امید بیشتر اوقات را با هیراد می‌گذراند وخیلی کم به دیدار خانواده‌اش می‌آمد. اما با این وجود نمی‌توانست در این شرایط برادرش را تنها بگذارد.

چرا که واقعا به کمک او نیاز داشت. هرچند که هیراد خودش هیچ‌وقت از او خواهشی نکرده بود.

با صدای خواهر دیگرش، از فکر در آمد:

_ سلام داداش...

نگاهش کرد و لبخندی زد:

_ سلام مهرانه جان... خوبی؟

مهرانه موهای لختش را به پشت گوشش فرستاد و چشمان آبی‌اش را به او دوخت:

_ مرسی داداش... تو خوبی؟

امید دستانش را نوازش‌وار بر سر خواهرش کشید :

_ منم خوبم... مامان کجاست؟

قبل از آنکه مهرانه پاسخی بدهد، صدای شیرین را از آشپزخانه شنید:

_ اینجام مامان جان... الان میام.

امید سرکی به داخل آشپزخانه کشید و مادرش را کنار میز در حال درست کردن سالاد دید.

قبل از آنکه حرفی بزند، صدای آرام مهرانه را از نزدیک شنید:

_ زن عمو پروین و هلیا چطورن؟ هیراد خوبه؟

به چشمان زیبای خواهرش نگاه کرد. خیلی‌وقت بود که می‌دانست در دلش چه می‌گذرد اما منتظر بود خودش بیاید و بگوید.

به روی خودش نمی‌آورد اما از درون نگران خواهر هجده ساله‌اش بود که تازه اول راه جوانی بود. دلش نمی‌خواست با فکرهای پوچ و بیهوده ذهنش را مشغول کند.

سرش را تکان داد و گفت:

_ همه خوبن.

مهرانه دل دل می کرد که بیشتر از هیراد بپرسد؛ تا بیشتر بداند. می‌دانست که این " همه " شامل او هم می‌شود. اما چه کند که دلش تنگ بود و راضی نمی شد. با این حال چیز بیشتری نپرسید.

برادرش را می‌شناخت. ممکن بود مشکوک شود و همه‌چیز را بفهمد. آن وقت نمی‌دانست چطور از حسی بگوید که خودش هم نفهمید کی و چگونه در دلش جوانه زده بود!

مغموم لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و به سالن اشاره کرد:

_ بیا بریم بشین تا مامان بیاد... بابا اونجاست.

امید پس از چند لحظه، نگاه خیره‌اش را از او گرفت و به سمت نشیمن رفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۴

پدرش مثل همیشه درحال خواندن روزنامه بود. خبرنگار بازنشسته‌ای بود که خواندن اخبار حوادث دلخوشش می‌کرد و از تماشای شبکه خبر لذت می برد.

هرچند که شیرین بیشتر اوقات کلافه می‌شد و سعی می‌کرد کنترل تلویزیون را از دسترسش دور کند. اما هربار او بود که برنده می شد.

_ چطوری جمشید خان... حال و احوالت درسته؟

جمشید با دیدنش روزنامه را کناری گذاشت و عینکش را از روی چشمش برداشت.

_ کجایی پسر؟ مارو نمیبینی خوشی؟

امید دست پدرش را فشرد و کنارش روی یک مبل تک نفره نشست:

_ این چه حرفیه جمشید خان... مگه بدون شمام میشه زندگی کرد؟ کارم زیاده... با یه شرکت جدید قرارداد بستیم این مدت همش درگیر اونیم... سرمون خیلی شلوغه.

قبل از آن که جمشید پاسخی دهد، صدای شیرین بلند شد:

_ الهی بمیرم واست... توروخدا میبینی؟ پسر من روز و شب جون میکنه اون وقت بعضیا اصلا ککشونم نمیگزه... کارای خودشونم انداختن گردن پسر من!

امید کلافه نگاهش کرد و جمشید با اخم کمرنگی نامش را هشدارگونه صدا زد. شیرین پس از گذاشتن ظرف میوه روی میز، کنار مهرانه نشست و با حرص نگاهی به همسرش انداخت:

_ چیه هی شیرین شیرین... دروغ میگم مگه؟

امید با ناراحتی و برای بار هزارم توضیح داد:

_ مامان جانِ من... من دارم با هیراد کار میکنم... سودشم همیشه نصف نصف بوده... مجانی که نیست عزیز من...

شیرین درحالی که سیبی پوست می‌کند، اخم‌آلود نگاهش کرد:

_ خب باشه قبول... بعدش چی؟  تو ناسلامتی مهندسی... فوقش چند ساعت توی اون شرکت کار میکنی... بعدش چیکار داری که نمیتونی یه سر به خانوادت بزنی؟ والا دلمون خوش بود حالا که رفتی یه شرکت دیگه سرت خلوت تره... ولی بدتر شده که که بهتر نشده!

امید چشمانش را با کلافگی بست و چیزی نگفت. آنقدر خسته بود که تاب کنایه‌ها و اعتراض‌های مادرش را نداشت.

حدود سه هفته از استخدامش در شرکت شایان می گذشت و هنوز هیچ کاری نتوانسته بود انجام دهد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۵

تنها به بهانه آشنایی بیشتر کمی در سوراخ سنبه‌های شرکت سرک کشیده بود و چند باری هم همراه با شایان به کارخانه رفته بود تا خط تولید را از نزدیک ببیند.

اما بعید می‌دانست چیز مشکوکی در آن مکان‌ها پیدا شود. زیرا همیشه پر از رفت و آمد بودند. به خصوص آن کارخانه بزرگ که همیشه پر از کارگر بود.

به هیراد گفته بود این گونه فقط وقتشان را هدر می دهند و بهتر است به جای آن که نقطه به نقطه شرکت به آن بزرگی را بگردند، تنها به همان اتاق شایان بسنده کنند.

قطعا اگر چیز به درد بخوری هم وجود داشته باشد، در همان گاوصندوق کوچکی است که چند روز پیش متوجه وجود آن در کنج اتاق شایان شده بود. حالا فقط باید فرصتی مناسب پیدا می کرد تا بتواند اتاقش را خوب بگردد.

در این مدت آنقدر درگیر بود که نتوانسته بود به خانواده‌اش سر بزند. حالا هم به اصرار هیرادی آمده بود که در مقابل "لازم نیست" گفتن‌های او، تنها اخمی کرده و او را به زور روانه خانه پدری‌اش کرده بود تا از دلتنگی درآید. 

شیرین که هیچ پاسخی از امید دریافت نکرد، پوزخندی زد و خودش پاسخ خودش را داد:

_ معلومه که بعدش کجایی دیگه... ور دل آقا هیراد و پروین خانومی... تا هرچی لب تر کردن، سریع بری انجام بدی... خانوادتم که هیچی... اصلن مهم نیستن که بخوای بری دیدنشون شاید یه وقت دلشون برات تنگ شده باشه.

امید شقیقه‌اش را مالش داد و باز هم سکوت کرد. مهرانه دلخورانه به شیرین زل زده بود. از حرف‌هایی که مادرش پشت‌سر هیراد و خانواده‌اش می‌زد، ناراحت می شد. اما نمی‌توانست چیزی بگوید. با اخم از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.

جمشید که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با عصبانیت از رفتار غیرمنطقی شیرین، تشری به او زد:

_ بسه دیگه شیرین... نمیبینی این بچه چقدر خستس؟ تمومش کن دیگه.

شیرین با بغض نگاهش را به جمشید و سپس به امید دوخت. انگار که پسر و همسرش را سِحر کرده بودند که اینقدر سنگ آن خانواده را به سینه می‌زدند.

اما او نمی توانست بپذیرد پروین و خانواده‌اش از مهربانی پسرش سؤاستفاده کنند. هیچ‌کس نمی‌دانست که در دل او چه می‌گذرد. هیچ کس!

.......

فلش را روی میز منشی قرار داد و با لبخند نگاهش کرد:

_ مرضیه جون... میشه لطفا اینو بدی به مهندس بختیار؟ بهش بگو تمام طرح‌هایی که خواسته بود، تو فلش هست.

ویرایش شده توسط sogand_Az
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۶

مرضیه سرش را تکان داد:

_ حتما عزیزم...

_ ممنون...

خواست به سمت اتاقش برود که کیان از اتاقش خارج شد. برگه‌ای روی میز منشی قرار داد و بعد از دادن پاسخ سلام نفس، رو به مرضیه گفت:

_ خانوم مقیمی... لطفا اینو هرچه سریع‌تر فکس کنید... عجله دارم.

مرضیه چشمی گفت و برگه را گرفت. کیان نگاهش را به نفس دوخت:

_ وقت داری بریم کافه؟!

نفس کلافه و معترض به او خیره شد:

_ وااای کیان... کارم تموم نشده... تو هم که هیچ‌وقت حرف اصلیتو نمیزنی... بیخیال شو جون من!

کیان نگاهی به مرضیه که زیرچشمی به آن‌ها چشم دوخته بود، انداخت. بازوی نفس را گرفت و درحالی که از میز منشی دور می شدند، گفت:

_ باشه... فقط همین یک بار... قول میدم این دفعه دیگه بگم... بابا اون بارم که خودت دیدی یه کار فوری پیش اومد... مجبور شدم سریع برم...

_ باشه... دفعه قبلش چی... اونقدر دست دست کردی که آخر با تیپا پرتمون کردن بیرون...

نفس چشمانش را گرد کرد و دوباره یاد آن روز باعث حیرتش شد:

_ وای باورم نمیشه سه ساعت تمام منو تو اون کافه نگه داشتی... آخرم هیچی نگفتی!

کیان خنده‌اش را خورد:

_ باشه... حق با توئه... قول میدم این بار دیگه آخرین باره... اصلا میخوای بریم یه کافه دیگه...

نفس کلافه چشمانش را بست و پس از مکثی کوتاه باز کرد:

_ کیان... لطفا اگه حرفی داری همینجا بگو...

کیان به اطراف اشاره کرد:

_ اینجا؟!

_ آره... نه... یعنی اینجا که نه... میریم تو اتاق...

بدون آنکه به کیان اجازه حرف زدن و شاید مخالفت بدهد، دستش را کشید و وارد اتاق شدند. قبل از آنکه در را ببندد، از مرضیه دو فنجان قهوه درخواست کرد.

کیان روی کاناپه کنار دیوار و نفس رو‌به‌رویش نشست و گفت:

_ اینجا از کافه هم بهتره... میخواستی بریم اونجا بشینیم قهوه با کیک بخوریم؟ خب همین جا میخوریم... تازه قهوه‌های مش رحمت خوش طعم ترم هستن...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۷

کیان لبخندی زد و چیزی نگفت. اما نفس برای آنکه بلاخره قفل زبانش باز شود و حرفی که مدت‌هاست می‌خواهد بگوید را به زبان بیاورد، خودش ادامه داد:

_ تازه فرض کن ما مجبور بودیم چند ساعت بشینیم تو کافه تا تو تصمیم بگیری حرفتو بزنی یا نه... حداقل اینجا شرکت خودته... کسی نمیتونه بیرونمون کنه...

کیان خنده‌اش گرفت. یادش نرفته بود که چطور بعد از آن همه دست دست کردن و نگفتن حرف دلش، کافه‌چی عذرشان را خواسته بود.

_ چه دل پری داری از اون روز!

نفس خواست جوابش را بدهد که تقه‌ای به در خورد و مش رحمت با دو فنجان قهوه و مقداری بیسکوییت وارد اتاق شد. 

هردو منتظر ماندند تا فنجان ها بر روی میز قرار بگیرند. سپس تشکر کرده و مش رحمت با گفتن "با اجازه ای" از اتاق خارج شد.

_ از کارت راضی هستی؟

نفس بیسکویتی برداشت. از صبح به غیر از یک لیوان شیر چیزی نخورده بود و گرسنگی داد معده اش را درآورده بود. وقت ناهارش را پای طراحی کردن صفحه‌ای گذاشته بود که فرهاد از دو روز پیش خواسته بود تا امشب به دستش برساند.

صفحه‌ای از وبسایت‌های بسیار مهم شرکت که طراحی آن حداقل دو روز زمان میبرد؛ اما او آنقدر تنبلی کرده بود که یادش رفته بود و دقیقا ساعت شش صبح امروز به یادش افتاده بود.

ناچار مجبور شد چندین ساعت پشت سر هم کار کند تا فلش آماده را سر ساعت معین به مرضیه تحویل دهد که به دست فرهاد برساند.برساند.

اصلا دوست نداشت چون باهم آشنا و صمیمی هستند، بی‌نظمی را وارد کارش کند که فرهاد و کیان فکر کنند دارد از موقعیتش سوء استفاده می کند!

با گرسنگی گازی به بیسکوئیتش زد و در پاسخ به سوال کیان، خنده ای کرد:

_ والا اینو شما که رئیسی باید بگی... از کار کارمندت راضی هستی یا نه؟!

کیان با لبخند سرش را تکان داد:

_ به نظرت اگه راضی نبودم اصلا بهت میگفتم بیای شرکت ما؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴۸

نفس با تعجب نگاهش کرد:

_ تو که از قبل کار منو ندیده بودی!

_ شما واسه ما ثابت شده ای خانوم!

نفس خندید و بیسکوئیت دیگری برداشت. اما کیان بیخیال نشد:

_ خب... نگفتی...

_ چیو؟!

_ خودت از کار کردن تو این شرکت راضی هستی؟ شرایط و محیطش برات اوکیه؟

_ معلومه که اوکیه... همه چی عالیه... بابا وقتی دوتا پارتی به این بزرگی داشته باشی که یه اتاق جدا برات آماده میکنند... اونم منی که فقط یه گرافیست ساده ام! تو بگو چرا باید ناراضی باشم؟!

کیان طعنه زد:

_ تو که میگفتی از پارتی بازی خوشت نمیاد؟!

نفس به او که با لبخند کجی نگاهش می‌کرد، خیره شد.

نمی‌دانست این حرف اصلی‌اش است یا فقط دارد شوخی می‌کند.

_ من از حرف مردم میترسیدم کیان... اگه میرفتم شرکت بابام... مطمئنم هر روز پشت سرم کلی حرف در میاوردن... شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی حرف مردم مهم نیست... اما من واقعا اذیت میشم... اینجا حداقل بابام رئیس شرکت نیست!

_ باشه عزیزم... حرف اشتباهی زدم... معذرت می‌خوام...

نفس سرش را تکان داد:

_ نه اصلا... فقط خواستم بدونی اگه شما منو تو شرکتتون استخدام کردین... منم تمام تلاشم رو میکنم تا کارمند خوبی براتون باشم... یعنی موقعیت شغلیم تو این شرکتو با زحمت خودم حفظ میکنم نه صرفا به خاطر آشنا بودنم با شما...

_ قطعا همین‌طوره... من همه اینارو میدونم نفس... لازم به توضیح نیست.

نفس فنجانش را برداشت و جرعه‌ای از قهوه اش نوشید:

_ خب... حالا میخوای حرفتو بزنی یا نه؟

به وضوح دید که کیان مثل دفعه‌های قبل دستپاچه شده است:

_ خب... من... راستش... میخواستم بگم...

نفس بی‌حوصله چشمانش را در حدقه چرخاند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...