رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: سودای تقدیر

نویسنده: سوگند عزیزی sogand_az | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی

خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سال‌هاست برای یک هدف زندگی می‌کند: گرفتن حقش از شخصی پنهان زیر نقاب شهرت. اما این عدالت است؟ یا انتقام؟

ویرایش شده توسط sogand_Az
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 56
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: سودای تقدیر نویسنده: سوگند عزیزی sogand_az | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سال‌هاست برای یک هدف ز

#پارت1  به نام خدا آخرین مهر را روی دفترچه کاشت و نگاهش را به دختربچه دوخت. با دیدن مردمک های درشتش که هراسان تکان می خوردند تا اطراف را واضح تر ببینند، دلش گرفت.  هنوز خیلی کوچک تر از

#پارت_۲ در ماشین نشسته و هردو درفکر بودند. از یک سو خوشحال بودند و از سوی دیگر از واکنشش می ترسیدند. کمی بعد پشت چراغ قرمز ایستاده بودند که هلیا پرسید: _ مامان... چطوری میخوای به هیراد بگی؟!

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1 

به نام خدا

آخرین مهر را روی دفترچه کاشت و نگاهش را به دختربچه دوخت. با دیدن مردمک های درشتش که هراسان تکان می خوردند تا اطراف را واضح تر ببینند، دلش گرفت. 

هنوز خیلی کوچک تر از آن بود که درگیر تاریکی های این دنیا شود. 

پدرانه دستی به سرش کشید و با مهربانی گفت: 

_ نگران نباش کوچولو... زود خوب میشی. 

لحن کودکانه اش، لبخندش را عمیق تر کرد: 

_ زوِد زود؟! 

_ زوِد زود... بهت قول میدم!

برقی که در چشمان کم سویش جهید، حالش را بهتر کرد. دخترک خیلی زود امیدوار می شد. 

در که پشت سرشان بسته شد، با کلافگی عینکش را روی میز انداخت. امروز به نسبت روزهای دیگر مدت کمتری را در مطب مانده بود؛ اما حسابی انرژی اش تحلیل رفته بود.

 با فکر به ادامه روز و مشغله زیادی که به همراه داشت، خستگی اش شدت یافت. 

بی حوصله روپوشش را درآورد و کتش را پوشید. درحال جمع کردن وسایلش بود که تقه ای به در خورد: 

_ بفرمائید؟! 

خانم فاطمی منشی مطب وارد اتاق شد. قبل از آنکه چیزی بپرسد، خودش شروع کرد به صحبت کردن: 

_اقای دکتر، ببخشید میدونم که گفتید امروز زودتر می‌رید؛ ولی... راستش خانوم پورمهر تشریف آوردن، من بهشون گفتم وقت قبلی ندارنو نمیشه ولی ایشون... 

با یادآوری تماس دیروز، حرف منشی را قطع کرد: 

_ عیبی نداره خانوم فاطمی... دعوتشون کن بیان داخل. 

منشی " بله؛ چشمی " زیر لب زمزمه کرد و در را بست. سپس به سمت میزش رفت و با لبخند به چهره مضطرب زن و دختر شیک پوش رو به رویش که از روی صندلی بلند شده بودند، خیره شد: 

_ بفرمائید داخل. 

زن مسن به امید شنیدن خبری جدید و امیدوارکننده، بدون گفتن کلمه ای با عجله به سمت اتاق رفت و به جایش دختر جوان با تشکر زیرلبی به دنبال مادرش روان شد. 

.......

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

در ماشین نشسته و هردو درفکر بودند. از یک سو خوشحال بودند و از سوی دیگر از واکنشش می ترسیدند. کمی بعد پشت چراغ قرمز ایستاده بودند که هلیا پرسید:

_ مامان... چطوری میخوای به هیراد بگی؟!

پروین نگاهی به چهره مضطرب دخترش انداخت و گفت:

_ هنوز نمیدونم...ولی هرجوری هست باید راضیش کنیم... حرفای دکتر مثل همیشه نبود. 

صدای مطمئن دکتر در گوشش می پیچید:

_ ببینید خانوم پورمهر... مشکل پسر شما مشکل کوچیکی نیست و طبیعتا عملش هم ریسک بالایی داره؛ قبلا هم بهتون گفته بودم امکان بهبودی پسر شما خیلی کمه... اما شما گفتید که حتی اگه کوچیکترین امیدی هم پیدا شد، شمارو در جریان بذارم.

با مکث دکتر که منتظر تایید حرف هایش بود، پروین سری تکان داد و با ناراحتی گفت:

_ درسته... اما دلم نمیخواد مثل دفعه های قبل امیدم ناامید بشه... حالا این دکتری که معرفی کردید میتونه صد درصد بینایی پسرمو بهش برگردونه؟!

_خانوم تو کار ما هیچ وقت صد در صد وجود نداره... حتی تو آسون ترین عمل ها هم ممکنه تو یه لحظه ورق برگرده و همه چیز عوض بشه... ولی میتونم بهتون اطمینان بدم که ایشون یکی از بهترین پزشکای ایرانه... من درمورد پسر شما و ضربه ای که به پشت سرش وارد شده باهاشون صحبت کردم و عکساشم نشونش دادم...  اما گفتن که باید از نزدیک پسرتونو ملاقات کنن... فعلا ایشون ایران نیستن اما تا چند وقت دیگه برمی‌گردن... بهتره هرچه زودتر پسرتون رو درجریان بذارید.

با شنیدن صدای بوق ماشین ها از فکر درآمد. نیم نگاهی به چراغ سبز شده انداخت و ماشین را به حرکت درآورد. 

مشکل دقیقا همان بود که دکتر گفته بود. سخت ترین قسمت ماجرا جمله آخر دکتر بود. پسری یکدنده و لجباز که به همین راحتی ها نمی پذیرفت دوباره زیر تیغ جراحی برود. 

یاد آن تصادف وحشتناک همه را پریشان میکرد. تصادفی که دست سرنوشت را به روزهای سیاه گذشته گره زد و طعم تلخ مصیبت را بار دیگر به آنها چشاند. 

باز هم این هلیا بود که سکوت را می شکست:

_ میترسم مامان، اگه راضی نشه...

_ مگه دست خودشه؟ باهاش حرف میزنم... من دلم روشنه که خوب میشه...

هلیا سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت؛ اما زمزمه زیرلبی مادرش را می شنید:

_ باید خوب بشه...

***

درحال نوشتن چیزی بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. منشی بود که خبر آمدن کسی را می داد.

اجازه ورود داد و به ناچار پرونده پیش رویش را بست و آن را به زمان دیگری موکول کرد.

 با باز شدن در، از جایش بلند شد تا به مرد جوان خوشامد بگوید؛ اما عصای سفید رنگی که زود تر از خودش وارد اتاق شد، او را شگفت زده کرد. 

چند لحظه بعد با چشمانی گرد شده از فرط تعجب، به شخص رو به رویش خیره شده بود.

زمانی که به توصیه یکی از دوستانش دعوت همکاری چنین شرکت بزرگ و به نامی را پذیرفته بود، هیچ گاه فکر نمیکرد که رئیس آن، جوان خوش چهره و البته نابینای مقابلش باشد. 

با صدای سلامش به خود آمد. تک خنده ای زد و سعی کرد سکوت عجیبش را توجیه کند:

_ ااا... سلام... ببخشید راستش من...اصلا فکر نمیکردم که... یعنی...

_ فکر نمیکردین که نابینا باشم؟

سلمان از صراحت کلام او جا خورد و سکوت کرد. اما هیراد ادامه داد:

_شما تنها کسی نیستین که همچین واکنشی نشون میدید... منم تعجب نکردم!

سلمان به مردمک های بی حرکت او خیره شد. سری تکان داد و گفت:

_ بله... راستش من یکم شوکه شدم... فرمائید بشینید... درست سمت راستتون یه کاناپه قرار داره.

هیراد دستانش را کمی در هوا تکان داد تا سرانجام نرمی کاناپه را لمس کرد و روی آن نشست.

_ چای میخورید یا قهوه؟

_ قهوه... ممنون.

سلمان سفارش دو فنجان قهوه داد. سپس رو به هیراد کرد و گفت:

_ من درخدمتم!

_ قبل از هرچیزی ازتون تشکر میکنم که فرصتی دادید تا با شما ملاقات کنیم...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، sogand_Az گفته است:

#پارت_۲

در ماشین نشسته و هردو درفکر بودند. از یک سو خوشحال بودند و از سوی دیگر از واکنشش می ترسیدند. کمی بعد پشت چراغ قرمز ایستاده بودند که هلیا پرسید:

_ مامان... چطوری میخوای به هیراد بگی؟!

پروین نگاهی به چهره مضطرب دخترش انداخت و گفت:

_ هنوز نمیدونم...ولی هرجوری هست باید راضیش کنیم... حرفای دکتر مثل همیشه نبود. 

صدای مطمئن دکتر در گوشش می پیچید:

_ ببینید خانوم پورمهر... مشکل پسر شما مشکل کوچیکی نیست و طبیعتا عملش هم ریسک بالایی داره؛ قبلا هم بهتون گفته بودم امکان بهبودی پسر شما خیلی کمه... اما شما گفتید که حتی اگه کوچیکترین امیدی هم پیدا شد، شمارو در جریان بذارم.

با مکث دکتر که منتظر تایید حرف هایش بود، پروین سری تکان داد و با ناراحتی گفت:

_ درسته... اما دلم نمیخواد مثل دفعه های قبل امیدم ناامید بشه... حالا این دکتری که معرفی کردید میتونه صد درصد بینایی پسرمو بهش برگردونه؟!

_خانوم تو کار ما هیچ وقت صد در صد وجود نداره... حتی تو آسون ترین عمل ها هم ممکنه تو یه لحظه ورق برگرده و همه چیز عوض بشه... ولی میتونم بهتون اطمینان بدم که ایشون یکی از بهترین پزشکای ایرانه... من درمورد پسر شما و ضربه ای که به پشت سرش وارد شده باهاشون صحبت کردم و عکساشم نشونش دادم...  اما گفتن که باید از نزدیک پسرتونو ملاقات کنن... فعلا ایشون ایران نیستن اما تا چند وقت دیگه برمی‌گردن... بهتره هرچه زودتر پسرتون رو درجریان بذارید.

با شنیدن صدای بوق ماشین ها از فکر درآمد. نیم نگاهی به چراغ سبز شده انداخت و ماشین را به حرکت درآورد. 

مشکل دقیقا همان بود که دکتر گفته بود. سخت ترین قسمت ماجرا جمله آخر دکتر بود. پسری یکدنده و لجباز که به همین راحتی ها نمی پذیرفت دوباره زیر تیغ جراحی برود. 

یاد آن تصادف وحشتناک همه را پریشان میکرد. تصادفی که دست سرنوشت را به روزهای سیاه گذشته گره زد و طعم تلخ مصیبت را بار دیگر به آنها چشاند. 

باز هم این هلیا بود که سکوت را می شکست:

_ میترسم مامان، اگه راضی نشه...

_ مگه دست خودشه؟ باهاش حرف میزنم... من دلم روشنه که خوب میشه...

هلیا سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت؛ اما زمزمه زیرلبی مادرش را می شنید:

_ باید خوب بشه...

....... 

 

درحال نوشتن چیزی بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. منشی بود که خبر آمدن کسی را می داد.

اجازه ورود داد و به ناچار پرونده پیش رویش را بست و آن را به زمان دیگری موکول کرد.

 با باز شدن در، از جایش بلند شد تا به مرد جوان خوشامد بگوید؛ اما عصای سفید رنگی که زود تر از خودش وارد اتاق شد، او را شگفت زده کرد. 

چند لحظه بعد با چشمانی گرد شده از فرط تعجب، به شخص رو به رویش خیره شده بود.

زمانی که به توصیه یکی از دوستانش دعوت همکاری چنین شرکت بزرگ و به نامی را پذیرفته بود، هیچ گاه فکر نمیکرد که رئیس آن، جوان خوش چهره و البته نابینای مقابلش باشد. 

با صدای سلامش به خود آمد. تک خنده ای زد و سعی کرد سکوت عجیبش را توجیه کند:

_ ااا... سلام... ببخشید راستش من...اصلا فکر نمیکردم که... یعنی...

_ فکر نمیکردین که نابینا باشم؟

سلمان از صراحت کلام او جا خورد و سکوت کرد. اما هیراد ادامه داد:

_شما تنها کسی نیستین که همچین واکنشی نشون میدید... منم تعجب نکردم!

سلمان به مردمک های بی حرکت او خیره شد. سری تکان داد و گفت:

_ بله... راستش من یکم شوکه شدم... فرمائید بشینید... درست سمت راستتون یه کاناپه قرار داره.

هیراد دستانش را کمی در هوا تکان داد تا سرانجام نرمی کاناپه را لمس کرد و روی آن نشست.

_ چای میخورید یا قهوه؟

_ قهوه... ممنون.

سلمان سفارش دو فنجان قهوه داد. سپس رو به هیراد کرد و گفت:

_ من درخدمتم!

_ قبل از هرچیزی ازتون تشکر میکنم که فرصتی دادید تا با شما ملاقات کنیم...

#پارت_۳

 

_ این حرفو نزنید... شرکت " آمین " واقعا شرکت معتبریه و من خوشحال میشم که باهاتون همکاری داشته باشم.

_ ممنون... راستش من به عنوان مدیر پروژه و همین طور رئیس شرکت تبلیغاتی" آمین " خدمتتون رسیدم تا درمورد مزایای همکاری دو شرکت صحبت کنیم.

سپس پرونده ای را روی میز مقابلش که از قبل به کمک برخورد پاهایش به پایه آن، متوجه حضور آن شده بود، گذاشت و ادامه داد:

_ این هم نمونه هایی از طرح های پیشنهادی شرکت ماست که امیدوارم سر فرصت مشاهده کنید.

در همین لحظه تقه ای به در خورد و پیرمردی سینی به دست وارد اتاق شد. اولین فنجان قهوه را رو به روی هیراد گذاشت و گفت:

_ بفرمائید آقا.

هیراد بدون آنکه رویش را برگرداند، به سردی تشکر کرد. مردمک هایش حتی میلی متری تکان نخورد و همین پیرمرد را متعجب کرد. اما چیزی نگفت و به سمت میز رئیسش رفت. 

هیراد با شنیدن صدای سلمان کمی سرش را به سمت او چرخاند اما همچنان مردمک هایش ثابت سر جای خود مانده بودند:

_ من شنیده بودم که شما بیشتر برای فضای مجازی کار میکنید... درسته؟

پس از گفتن این حرف لبخندی به پیرمرد زد و بابت قهوه تشکر کرد. هیراد در پاسخ سرش را تکان داد و گفت:

_بله... خب تبلیغات در تلویزیون ایران یه سری محدودیت هایی داره؛ ازطرفی هم فضای مجازی مخاطب بیشتری داره و قطعا تاثیر پذیریش بالاتره... مدل های ما در تلگرام و اینستاگرام و همین طور سایت های مختلف فعالیت میکنند... از اونجایی هم که شما تولیدی کیف و کفش دارید، قطعا فضای مجازی براش مناسبتره...

سلمان درحالی که سرش را تکان میداد، پرسید:

_ خب ایدتون چیه؟

لبخند کج هیراد، نگاهش را درگیر خود کرد:

_ ما هیچ وقت ایدمونو لو نمیدیم جناب شایان... شما محصولاتتونو به ما بسپارید... قول میدم که پشیمون نمیشید!

سلمان فنجانش را برداشت و لبخند زد:

_ حتما همین طوره... قهوتون سرد نشه.

هیراد سری تکان داد و چیزی نگفت.

همچون پرنده ای که از قفس رها شده باشد، از شرکت بیرون زد. با نفس عمیقی هوای پر دود تهران را به ریه اش کشید. ماندن در آن جهنم حالش را بد کرده بود. لحظه به لحظه هوای آنجا مسموم تر می شد و به دنبال آن احساس خفگی او بیشتر... 

بوی نفس های گند آن مردک به مشامش می خورد و او را منزجرتر میکرد. دلش میخواست با دستان خودش سرش را از بدن جدا کند... و چه بد که نمیتوانست! 

چه بد که همه چیز خراب می شد اگر او در همان لحظه نفسش را می برید و اجازه نمی داد بازدم های کثیفش این دنیا را آلوده تر کند. 

برخلاف وجود پر ار خشم و کینه اش، ظاهر خونسردش را خوب حفظ کرده بود. مردک بی همه چیز اورا نشناخته بود و این به نفعش بود.

با صدای امید دست از افکار نابه سامانش کشید اما اخم غلیظش همچنان پابرجا بود:

_ اومدی؟ ... ببخشید دیر شد... جا پارک پیدا نمیکردم... خیلی وقته اینجا ایستادی؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

با همان چهره سخت و خشمگین سری بالا انداخت. امید حال بدش را فهمید و دیگر چیزی نپرسید. راهنمایی اش کرد که از کدام سمت برود تا به ماشین برسند.

می دانست که هیراد از اینکه به کسی متکی باشد بیزار است. این را بارها به او گفته بود. به همین دلیل حتی دستش را نگرفت؛ تنها مراقب بود که به جایی برخورد نکند و آسیبی نبیند. 

کمی بعد سوار ماشین شدند و به سمت خانه راه افتادند.

.......

هلیا از پنجره به بیرون نگاه کرد. با دیدن هیوندای مشکی که وارد حیاط می شد، بلافاصله‌ پرده را انداخت:

_ اومدن مامان...

استرس از سر و رویش می بارید. پیش بینی واکنش هیراد کار سختی نبود و همین هم بر نگرانی اش دامن می زد. 

اما پروین آرام تر بود. نگاهی به دخترش انداخت:

_ خیلی خب... بیا میزو بچینیم.

هلیا نگاه آخر را به پنجره انداخت و به سمت مادرش رفت.

 پروین دیس برنج را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت:

_ این امید بیچاره هم دوساله زابه راه ما شده...

هلیا به او خیره شد. می دانست مادرش از چه ناراحت است. از دوسال پیش که آن تصادف شوم اتفاق افتاد تا به الان، امید حتی یک روز هم هیراد را تنها نگذاشته بود. در تمام آن روزهای سخت کنارش بود و کمکش کرده بود. 

از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند و از برادر نزدیک تر بودند. امید جانش را برای هیراد فدا می کرد و درمقابل آن هیراد هم!

اما برادر سرد و غیر قابل نفوذش که دست بی رحم سرنوشت نقابی از جنس سنگ بر چهره اش نهاده بود، هیچ گاه احساساتش را بروز نمی داد. با این حال عشق برادرانه اش به امید غیر قابل انکار بود. 

آن زمان که تصمیم گرفت بعد از آن فاجعه دوباره به شرکت برگردد، گفته بود هیچ راننده ای را نمی پذیرد. 

پروین اصرار کرده بود که با آن چشمان نابینا، او حتما به یک راننده احتیاج دارد و هیراد نام امید را بر زبان رانده بود.

 در مقابل بی قراری های مادرش هم گفته بود تنها به امید اعتماد دارد و حاضر است حتی تنهایی به شرکت برود اما راننده ای نگیرد. 

امید با جان و دل پذیرفته بود. حالا تنها مشکلی که وجود داشت، زن عموی ناراضی اش بود که مدام به آن ها نیش و کنایه می زد. 

از نظر پروین او حق داشت. در این دوسال امید بیشتر شب هارا کنار آن ها غذا می خورد و حتی در خانه آن ها می خوابید و مادرش حق داشت شکایت داشته باشد. اما امید قسمش داده بود چیزی به هیراد نگوید. 

می دانست که اگر هیراد ذره ای بو ببرد مادرش با این کار مخالف است، حسابی به غرورش برمی خورد و دیگر اجازه نمی دهد امید همه جا همراهش باشد. 

امید گفته بود که حتی قبل از آن هم خیلی وقت بود که به خانه پدرش نمی رفت و بیشتر اوقات را در خانه کوچک خودش می گذراند. 

گفته بود خودش با مادرش اتمام حجت کرده است که حق ندارد جلوی هیراد ذره ای اعتراض کند. اما پروین باز هم نگران بود. 

پارچ دوغ را روی میز قرار داد:

_ من نمیدونم این پسر چرا همیشه ساز خودشو می زنه...

هلیا بشقاب هارا چید و در همان حال گفت:

_ خب چه اشکالی داره مامان... امید که خودش راضیه؛ عمو هم حرفی نداره...

کمی صدایش را پایین تر آورد:

_ بعدشم... خودت میدونی که بعد از اون اتفاق دیگه به هیچکس اعتماد نمیکنه!

غم در چشمان پروین بیداد می کرد. غمی که یادگار روزهای دور بود. روز های شیرینی که در یک شب بارانی از بین رفته بود. 

زلزله هزار ریشتری که آن شب کاخ خوشبختی شان را ویران کرد، چنان وجودشان را لرزاند که هنوز هم خرابه های آن بر جان و روحشان باقی مانده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

 

حالا از آن دختر سی و دو ساله ای که با دو بچه بیوه شده بود، یک زن مقاوم چهل و نه ساله باقی مانده بود. زنی که تلاش کرده بود بعد از آن اتفاق شوم دوباره زندگی کند و زندگی کردن را به فرزندانش یاد بدهد. هرچند سخت ولی بلاخره گذشته بود. 

حالا این زندگی را داشتند. این خانه بزرگ و شرکت و آن همه اعتبار را... 

اما هنوز هم آن داغ باقی است. هنوز هم زنی شب ها تا صبح گریه می کند و صدای ناله های ضعیفش را تنها خدا می شنود! 

هلیا اخرین ظرف را روی میز گذاشت و پروین با تعجب گفت:

_ چرا نیومدن؟ مگه چقدر راهه از حیاط تا اینجا؟!

هلیا به سمت در ورودی رفت تا علت دیر کردنشان را جویا شود. هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که در باز شد و هردو وارد خانه شدند. 

امید دستش را دور گردن هیراد انداخته بود و پر سروصدا می خندید. اما هیراد تنها لبخند کجی بر لب داشت. 

پروین و هلیا با تعجب به آن ها خیره شده بودند. انتظار داشتند که هیراد به امید تکیه داده باشد. اما از قرار معلوم همه چیز برعکس شده بود.

لباس خاکی امید، توجه هلیا را جلب کرد:

_ وا امید... چته؟... واسه چی میخندی؟... لباسات چرا خاکیه؟!

امید با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده داشت، پاسخ داد:

_ هیچی بابا... تو حیاط با کله خوردم زمین!

پروین به صورتش زد و با نگرانی به سمت شان رفت:

_ چرا؟... چیزیت که نشد؟!

_ نه زن عمو... نگران نشو... حیاط به خاطر بارون لیز شده...واسه همین افتادم. چیزیمم نشده فقط پام یکم گرفته...

پروین که حالا آرام تر شده بود، به هیراد نگاه کرد:

_ تو خوبی هیراد؟!

قبل از آن که هیراد پاسخی دهد، خود امید دوباره به حرف آمد:

_ زن عمو این از منم سالم تره... تازه میخواست کولم بگیره من نذاشتم!

هلیا خنده بی صدایی کرد و پروین لبخند زد. هیراد با همان لبخند یک‌ وری اش، گفت:

_ نترس مامان... من خوبم.

_ خیلی خب دیگه... بیاین تو.

با صدای هلیا، امید و هیراد وارد خانه شدند و پروین در را بست. شام را امید با اصرار های پروین، درکنارشان خورد. 

آخر شب بود و هیراد در اتاق روی تخت دراز کشیده بود. به بهانه خستگی زیاد بلافاصله پس از صرف شام به اتاقش رفته بود. 

اگر دست خودش بود که شام هم نمی خورد و از همان اول راهی اتاقش می شد. اما نمی خواست مادرش را ناراحت کند. 

یک دستش را سقف پیشانی اش کرده بود و مردمک های بی نورش ناکجا آباد را نشانه گرفته بودند.

 به روز سختی که گذرانده بود، فکر می کرد. روزی که اولین گام را برای هدفش با موفقیت برداشته بود. هنوز هم نمی داند چطور آن یک ساعت کذایی را در شرکت آن مرد گذرانده بود و از شدت خشم و کینه خفه نشده بود. 

دوسال پیش که بعد از مدت ها اورا دیده بود، در همان نگاه اول چهره کریه و نحسش را شناخته بود. 

در مهمانی بزرگی که سلیمانی ترتیب داده بود و تمام رقیبانش را دعوت کرده بود. مهمانی که همه به ظاهر دست دوستی می دادند اما در دل شاید حتی نقشه قتل هم را می کشیدند! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

آن زمان هنوز شرکت نوپایش اول راه بود و اعتبار الان را نداشت. اما موفقیت های پی در پی ای که کسب کرده بود، حسابی سروصدا به پا کرد و برای اولین بار در آن مهمانی دعوت شد. 

ضیافتی که در آن همه کله گنده های این عرصه حضور داشتند و می دانست که دعوتش به آن مهمانی یک جور اعلام جنگ بود که از جانب او با آن سن کمش احساس خطر کرده بودند.

" رویا سلیمانی" کسی که آن مهمانی را ترتیب داده بود، تنها زنی بود که درمیان آن همه مرد به قدرت رسیده بود و شهرت و موفقیت شرکت به نامش بر کسی پوشیده نبود. 

اما جالب تر آن بود که او با آن مردک بی شرف آشنایی دیرینه داشت و این همان رازی بود که باید از آن سر در می آورد. چرا باید رویا با شایان که از رقبای سرسخت هم بودند، تا این حد صمیمی باشد که حتی به پیشرفت همدیگر هم کمک کنند؟! 

" سلمان شایان " مردی که تا پای جان قسم خورده بود نابودش کند و آن عظمت و آبروی با شکوهش را درهم بشکند.

 آن شب در آن مهمانی اورا نشناخته بود. اما هیراد همه چیز را به خاطر داشت!

 چهره اش را... چشمان سیاهش که در گذشته تنها یک بار به او خیره شده بود... و آن صدای لعنتی اش که همچون ناقوس مرگ در گوشش می پیچید و می پیچید!

آن شب با دیدن آن مرد چنان حالش وخیم شده بود که اگر چند لحظه دیگر در آن مهمانی مانده بود، هیچ کس نمی‌توانست جلوی خرد شدن استخوان های کُهتَر و بی مایه اش را زیر دستان پرقدرت هیراد بگیرد!

به همین دلیل به سرعت از آن مهمانی بیرون زده بود و برخلاف نقشه اش نتوانسته بود خودی به او نشان دهد. همان جا بود که آرزو کرده بود کاش هیچ وقت دیگر چهره آن مرد را نبیند و خدا چه زود آرزویش را برآورده کرده بود! 

درست یک ساعت بعد تصادف شدیدی کرد و این فاجعه برایش رقم خورد و مجبور شد تمام نقشه هایش را دو سال دیگر عقب بیاندازد. 

بعد از آن تصادف، چشمانش را باز کرده بود و فروغ تابنده مردمک هایش را نیافته بود. به هوش آمده بود و زنده نشده بود. تنها دوباره مرده بود!

 آن لحظه یک اعجاز رخ داده بود در تاریخی که از گذشته تا کنون با او سر جنگ داشت... مرده ای دوباره مرده بود و مردی باز هم شکست خورده بود! 

از آن لحظه به بعد، خودش را در اتاق حبس کرده و به هیچ کس اجازه ورود نداده بود. شرکت که سهل است... حتی زندگی را تعطیل کرده بود.

دنیای تاریک شده چشمانش و دست و پایی که در گچ مانده بود، جهنم را در وجودش شعله ور تر کرده بود. جهنمی که از ده سالگی اش به پا شده بود و هرلحظه سوزان تر می شد. 

درست سه روز بود که لب به غذا نزده بود و گریه ها و اعتراض های پروین و هلیا هم کاری از پیش نبرده بود. 

آن روز امید به زور وارد اتاقش شده بود و هرچه از دهانش درآمده بود، به او گفته بود. برای اولین بار بر سر برادرش داد زده بود. از غصه های هلیا و موهای سپید شده ی پروین گفته بود. از خودش گفته بود که همچون بیماران سرطانی درد می کشد وقتی او را درآن حال می بیند. 

گفته بود فکر نمی کردم هیرادی که پانزده سال در تمام سختی ها و مشکلات محکم ایستاده و از خواهر و مادرش مراقبت کرده بود، آنقدر ضعیف باشد. هیرادی که از همان ده سالگی کار می کرد و درس می خواند! 

آنقدر گفت و گفت که سرانجام خودش خسته شد و بی جان گوشه ای افتاد. کمی در سکوت گذشت که ناگهان صدای هق هقی در فضای اتاق پیچید. صدایی که برای اولین بار در آن سه روز تلنگری به او زد و حتی مردمک های بی فروغش را لرزاند.

شنیدن آوای گریه ی امید در آن لحظه، آنقدر سخت بود که حاضر بود تمام دارایی هایش را فدا کند تا دیگر اشکی در چشمان برادرش ننشیند. 

اما چه حیف بود که نمی توانست مثل کودکی هایشان برادرش را به آغوش بکشد. چقدر حیف بود که نه جایی را می دید و نه حتی دست و پای سالمی داشت برای رفتن به سمتش و در بر گرفتنش! 

خوب به یاد داشت آخرین حرف امید را قبل از رفتنش:

_ هیراد... به روح عمو قسم اگه بخوای به این وضع ادامه بدی دیگه حتی صدامم نمیشنوی! به جون مادرم... به جون خودت که عزیزترین کسمی میرم دیگه پامم تو این اتاق نمیذارم. تا فردا گوش به زنگ میمونم تا صدای شاد زن عمو رو بشنوم که به خودت اومدی و شروع کردی به غذا خوردن... وَاِلا...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

دیگر چیزی نگفته بود و کمی بعد هیراد صدای بسته شدن در را شنیده بود.

آن روز تا شب فکر کرده و فکر کرده بود. به گذشته ای که امید دوباره به یادش انداخته بود.

به پسری که روزها مدرسه می رفت و عصرها بنایی می کرد. شب ها را تا نیمه بیدار می ماند و درس می خواند و بعد هم از فرط خستگی روی کتاب هایش بیهوش می شد.

پسر ده ساله ای که زیر بار مشکالت نفس کم آورده بود اما کمر خم نمی کرد تا مادر و خواهر بزرگترش در آسایش باشند.

پروین آن زمان هم خیاطی می کرد و هم نویسندگی. حتی قبل تر ها که پدرش و هامون زنده بودند هم، به نویسندگی علاقه داشت اما بعد از مرگ آن ها به صورت یک شغل جدی دنبالش می کرد.

هیراد دوست نداشت مادرش کار کند. با آن سن کمش، به غرور و غیرتش برخورده بود که مادرش روزها بدوزد و شب ها بنویسد.

اما پروین با مهربانی دستی به سرش می‌کشید و قربان صدقه اش می رفت. بعد هم به کار خودش ادامه می داد!

امید آن روزها هم تنهایش نگذاشته بود و حتی بدون آنکه مادرش بداند، بعضی از روزها همراهش می شد و در بنایی کمکش می کرد.

آن شب هیراد با خود فکر کرده بود نمی‌تواند بمیرد قبل از آنکه آن موجود کثیف را به سزای عملش نرساند. به همین دلیل دوباره به زندگی روی آورده بود. با همان چشمانی که دیگر نمی دید.

دو ماه گذشت تا توانست دوباره به شرکت خود برگردد و کارش را از سر بگیرد. امید دست راستش بود. تمام تصمیماتش را با او درمیان می گذاشت و او هم اجرا می‌کرد.

با آن چشمان خموش و بی سو، همه چیز و حتی زندگی سخت تر شده بود. خیلی سخت تر… اما باز هم شدنی بود. و او با این حیات صعب و غامض بیگانه نبود! خو گرفته بود با آن… از خیلی وقت پیش!

در آن دوسال، سه بار زیر تیغ جراحی رفته بود تا شاید باز هم بتواند ببیند. اما هربار که چشمانش را باز کرده بود، تاریکی نصیبش شده و نا امید تر گشته بود. طوری که بعد از آخرین جراحی، خیلی محکم گفته بود دیگر نمی‌خواهد تا آخر عمر ببیند و پروین بعد از این سراغ درمانش نرود.

صدای تقه ای که به در خورد، از اعماق افکار نا به سامانش بیرون کشیده شد. با صدایی سرد پاسخ داد:

بیا تو...

امید در اتاق را باز کرد و داخل شد. هیراد سکوت و خیرگی اش را حس کرد و فهمید چه در افکارش می گذرد:

_ بگو!

امید پس از مکثی بی مقدمه پرسید:

_ از کاری که میخوای بکنی مطمئنی؟

_ کدوم کار؟

_هیراد…

_…

_ داداش… من نگرانم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

هیراد پوزخند بی صدایی زد:_

نگران چی؟

_ نگران خودت... نگران کاری که شروع کردی... تو این آدمو خوب می‌شناسی؛ اگه بشناستت...

_ نترس... اونقدر حافظش قوی نیست...

امید کلافه صدایش کرد.

_ هیراد... هیفده سال گذشته!

_ آره هیفده سال گذشت... سختم گذشت. یک سال تموم نشستم نقشه کشیدمو برنامه ریختم تا برسم به این نقطه شروع... که تهش بفهمم چرا؟ چرا اون اتفاق افتاد؟ چرا زندگیمون تباه شد؟ خودت میدونی اگه اون تصادف لعنتی نبود، الان به هدفم رسیده بودم... کور شدم ولی هیچ وقت پا پس نمیکشم... اون پرونده لعنتی رو دوباره خودم باز می‌کنم و این دفعه تا تهش میرم... حتی اگه به قیمت جونم تموم شه!

امید آهی کشید و به او خیره شد. می‌دانست که نمی تواند جلویش را بگیرد اما قسم خورده بود همیشه همراه و مراقبش باشد. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

_ این انتقام ممکنه خودتم بسوزونه!

هیراد پوزخندی زد:

_ مشکل تو اینه که فکر میکنی من دنبال انتقامم... نه داداش... من فقط میخوام حق خودمو خونوادمو پس بگیرم!

امید بازدمش را بیرون داد و از روی تخت بلند شد.

خواست به سمت در برود که هیراد صدایش کرد. به سمتش برگشت و منتظر ماند.

_ پروین چیزی درمورد شایان نمیدونه...

امید سرش را تکان داد:

_ حواسم هست...

از اتاق خارج شد.

کمی بعد صدای اصرار های پروین برای ماندنش بلند شده بود و امید که قصد داشت شب را در خانه پدری اش بخوابد، دلتنگی و بی قراری مادرش را بهانه کرد و با خداحافظی کوتاهی از خانه بیرون رفت.

سرش را به کاناپه تکیه داده و چشمانش را بسته بود. جمعه بود و کاری در شرکت نداشت. فقط منتظر تماس شایان بود.

می دانست به زودی این اتفاق خواهد افتاد و شایان برای همکاری تماس خواهد گرفت. آن مار خوش خط و خال خیلی زود طعمه را گرفته و در دام او می افتاد!

طرح هایی که به عنوان نمونه نشانش داده بود، چیز کمی نبودند. نتیجه دوسال تلاش سرسختانه خودش و کارکنان شرکتش بودند و آنقدر اعتبار داشتند که هر کسی نمی‌توانست دست رد به آن ها بزند. 

هرچند که اگر آن طرح ها هم نبودند، "آمینِ" خنیده نام کار خودش را می کرد. در عرصه تبلیغات کسی نبود که آوازه بلند شرکتش را نشنیده باشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۹

اما شایان اگر تنها یک درصد آن طرح ها را رد می کرد، یک احمق به تمام معنا بود و البته اگر آن طرح ها را هم می‌پذیرفت، احمق تر به نظر می رسید؛ چرا که سند همکاری که نه، بلکه سند نابودی تمام داشته هایش و شاید حتی مرگ خودش را امضا می کرد!

هلیا نگاهی به چشمان بسته برادرش انداخت و سپس به مادرش اشاره کرد تا حرفی بزند. پروین با کمی نگرانی سرش را تکان داد و به هیراد نگاه کرد:

_ هیراد جان... چیزی میخوری برات بیارم؟

هیراد چشمانش را باز نکرد و تنها سرش را بالا انداخت.

_ از بس این روزا غذا کم میخوری شدی پوست استخون... صبحونه هم که درست و حسابی نخوردی... بذار برم یه چیزی بیارم...

هیراد حرفش را قطع کرد:

_ میل ندارم پروین... ممنون!

هروقت کلافه بود اسم کوچکش را بر زبان می آورد.

پروین این را می دانست اما مصمم بود امروز هرطور شده با او صحبت کند.

نیم نگاهی به هلیای مضطرب انداخت و سعی کرد از راه دیگری وارد شود:

_ راستی امروز میرم بیرون... اگه چیزی میخوای، بگو بگیرم.

هیراد چشمانش را باز کرد. سکوت هلیا و صدای نگران پروین نشان می داد کاسه ای زیر نیم کاسه است. به خصوص که تلاش پروین برای آن که او را به حرف وا

دارد، کمی عجیب بود.

_ حرف اصلیتو بزن پروین!

هلیا دستانش را با استرس به هم پیچید و پروین لبش را گزید. نمی خواست به این زودی اصل مطلب را بگوید.

تنها میخواست آماده اش کند تا در چند روز آینده حرف عملش را پیش بکشد. اما هیراد باهوش تر از آن بود که بتواند چیزی را از او پنهان کند. پوفی کشید و جدی گفت:

_ هیراد...ما... یعنی تو... دوباره باید بری پیش دکتر!

چند کلمه آخر جمله اش را آنقدر سریع گفت که شک داشت هیراد کامل شنیده باشد. اما هیراد شنیده بود. فقط معنی اش را نفهمیده بود!

_ چی؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۰

صدای سرد و خونسردش نگران ترشان کرد. هیراد همین بود. عصبانی که می شد، هیچ گاه بانگ نمی کرد؛ فقط آنقدر خونسرد و محکم حرفش را می زد که هیچ کس نمی‌توانست مخالفت کند.

پروین این را می دانست اما مصمم بود هرطور که شده حرفش را به کرسی بنشاند:

_ گفتم... دوباره باید بری دکتر تا معاینت کنه...

هیراد سکوت کرده بود. اما از صدای نفس های سنگینی که می کشید و اخمی که غلیظ تر شده بود، می شد فهمید پاسخش چیست.

پروین دوباره با جدیت گفت:

_ من جدی ام هیراد... باید بری پیش دکتر... باید...

مکثی کرد و هیراد پوزخند بی صدایی زد:

_ باید چی؟

پروین چشمانش را بست. قبل از آن که پاسخ دهد، هلیا سکوتش را شکست:

_ باید دوباره عمل شی هیراد...

هیراد واژه " عمل " را زیر لب زمزمه کرد و این بار پوزخندش بلندتر بود.

پروین کلافه نگاهش کرد و حرفی نزد. منتظر بود هیراد مخالفتش را اعلام کند تا او هم نشان دهد چقدر در این موضوع جدی و مصر است. اما هیراد هیچ نمی‌گفت. چند لحظه بعد، از آن چهره پرتمسخر تنها صورتی سرد و سنگی با اخمی غلیظ به جا مانده بود.

هیراد نمی خواست حرفی بزند که مادرش را برنجاند. به همین دلیل بدون گفتن کلمه ای بلند شد و راه اتاقش را در

پیش گرفت.

اما چند قدمی که برداشت، پروین هم بلند شد و مقابلش ایستاد. هیراد باید می‌فهمید که مادرش کوتاه نمی آید:

_ هیراد... لجبازی نکن...

_ مامان جان...

_ تو میتونی خوب شی...

_ مامان...

اشکی که از گوشه چشم پروین چکید، نشانگر فشار زیادی بود که این زن محتمل می شد. او سال های طولانی شکیبایی را مشق کرده بود و تمام رنجش را تنها از راه آن قطره های درشت بیرون می ریخت!

بغض سنگینی در گلوی هلیا نشست.

_ میتونی ببینی هیراد... من... من میتونم دوباره چشمای قشنگ پسرمو ببینم که داره نگام میکنه...من...

_ پروین!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۱

تحکم صدایش و خشمی که در آن پنهان شده بود، پروین را به سکوت وا داشت. هق هق گریه امانش نمی داد. وگرنه می توانست بیشتر اصرار کند... بیشتر و بیشتر...

آنقدر اصرار کند تا بلاخره هیراد از خر شیطان پایین بیاید و حسرت دل او را بفهمد.

بفهمد و بداند که مادرش تا چه حد مشتاق است دوباره آن چشمان طوسی رنگ را خیره به خود ببیند. چشمانی که در گذشته هروقت به او خیره می شدند، می توانست رگه هایی از عشق و محبت فرزندش را به خود ببیند. با وجود سرمای همیشگی شان...!

هلیا مادرش را درآغوش گرفت و هیراد دیگر نماند که صدای غمگین این مادر زجر کشیده را بیشتر بشنود.

به خاطر خودشان بود که مخالفت می‌کرد. می دانست که نتیجه ای نگرفته و بینا نخواهد شد.

آن وقت بیشتر از خودش، این مادر و خواهرش بودند که زجر می کشیدند و غصه می‌خوردند. دوست نداشت که بیخودی امیدوار شوند.

درحالی که دستش را به نرده ها گرفته بود، پله ها را دوتا یکی بالا می رفت. چند بار سکندری خورد.

اما آنقدر عصبانی بود که اهمیتی نداد. چند لحظه بعد صدای دری که کوبیده شد، پروین و هلیا را از جا پراند.

........

_ نفس...

این سومین باری بود که صدایش می کرد و نفس واکنش نشان نمی داد. می‌دانست که خوابش سنگین است و بیدار کردنش کار حضرت فیل!

اما متاسفانه از آنجایی که نرگس سحرخیز تر بود، همیشه این کار خطیر به گردن او می افتاد.

به یاد اولین باری که می خواست نفس را بیدار کند، می‌افتد و لبخندی می زند.

آن روز دانشگاهشان حسابی دیر شده بود و او چند بار نفس را صدا زده و پاسخی نگرفته بود. استرسش برای کلاسی که دیگر شروع شده بود، از یک سو و نگرانی اش برای نفسی که بیدار نمی شد، از سوی دیگر باعث شده بود نفهمد چه می کند.

آنقدر هول شده بود که بی اراده یک پارچ آب را بر سرش خالی کرده و نفس را با وحشت از خواب پرانده بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۲

با یاد چهره برزخی نفس، خنده اش وسعت می گیرد و کمی بلندتر صدایش می کند و با دست تکانش می دهد:

_ نفس... پاشو...

پلک های نفس می لرزند و"هوم" ضعیفی از دهانش خارج می‌شود.

_ پاشو دیگه... مگه نمی خواستی بریم بازار؟

صدای غر زدن های زیر لبی نفس را می‌شنود و اهمیتی نمی‌دهد. به سمت میز صبحانه می‌رود و چای می‌ریزد:

_ پاشو نفس... چند ساعت دیگه پروازه؛ جا میمونی ها...

نفس همان‌طور غرغر کنان از روی تخت بلند می شود و به سمت سرویس می‌رود.

یک ربع بعد هردو پشت میز نشسته و درحال خوردن صبحانه‌اند. نفس جرعه‌ای از چایش را می‌نوشد و به دور تا دور خانه نگاه می کند.

یاد چهار سال پیش در ذهنش زنده می‌شود که چطور با کلی تلاش توانستند خانه‌ای در نزدیکی دانشگاه اجاره کنند. باورش نمی شد که به همین زودی چهار سال گذشت و امروز، آخرین روز ماندنشان در این خانه است. تا چند ساعت دیگر آن را با تمام خاطراتش تحویل می دادند و هرکس راهی شهر خود می شد.

دوباره نگاهش را دورتادور خانه کوچک چرخاند و از همین حالا دلتنگ شد. نرگس حواسش به او جمع شد:

_ بخور دیگه نفس، دیر میشه...

نفس نمی‌خواست نرگس بغض صدایش را بشنود. جوابی نداد. چایش را تمام کرد و از روی صندلی بلند شد:

_ من ظرفارو می‌شورم... تو برو حاضر شو.

نرگس با تعجب نگاهش کرد که پشت به او مشغول شستن ظرف‌ها شده بود. اما چیزی نگفت. گرفتگی صدایش را به پای کسلی ناشی از خواب آلودگی‌اش گذاشت و به سمت اتاق رفت.

نفس ظرف ها را شست و دستانش را خشک کرد. گوشی‌اش را از روی میز برداشت و ساعت را چک کرد. در همین لحظه نرگس حاضر و آماده از اتاق بیرون آمد و صدایش کرد:

_ نفس... من میرم پایین تا تو حاضر شی به گل‌ها آب بدم...

آهی کشید و با حسرت ادامه داد:

_ حیف که دیگه نمی‌بینمشون!

نفس خندید:

_ خب اگه دلت میخواد یکی از شاخه هاشو بردار با خودت ببر.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

_ نه بابا... این گلا کنار همدیگه قشنگن!

سری تکان داد و چیزی نگفت. از کودکی به گل مریم علاقه داشت. باغچه خانه‌شان تنها به خاطر او، پر از گل‌های مریم بود.

از همان روز اولی که به اصفهان آمده بود، در یکی از گل فروشی های شهر چندین شاخه گل مریم دیده و دوباره دلش بهانه گرفته بود.

به سختی نرگس را راضی کرده و چند پیازچه کوچک مریم را در یک گلدان زیبا کاشته بود. نرگس می گفت در طول ترم آنقدر درگیر درس و دانشگاه می شوند که دیگر وقت سرخاراندن ندارند.

حتما گل ها را فراموش خواهند کرد و ممکن است پژمرده شوند. البته که این حرف ها، بهانه ای بیش نبود. نرگس آن چنان در قید و بند گل و گیاه نبود.

به هر حال نفس کار خودش را کرده بود و در این چهار سال حتی نرگس هم به آن گل ها علاقه مند شده بود. طوری که حالا غصه جدایی از آن ها را می خورد.

نفس قصد داشت گل ها را با خود به تهران ببرد. دل جدایی از آن ها را نداشت. شاید عجیب بود علاقه زیاد این دختر به آن گل ها... اما حس مادری را داشت که نمی توانست فرزندانش را از خود دور کند.

گل ها همیشه پاک بودند. نفس می‌کشیدند و نفس می‌بخشیدند و او همیشه قدردان آرامش معطری بود که هر روز صبح از آن گل های خوش عطر و بو هدیه می‌گرفت. نفس دیوانه گل ها بود و نرگس را هم دیوانه کرده بود!

سریع آماده شد و با نرگس به راه افتادند. قرار بود امروز کمی سوغاتی بخرد و به تهران ببرد.

نرگس نیازی به سوغاتی نداشت. چرا که خودش اهل اصفهان بود اما به خاطر دور بودن شهرش از دانشگاه، مجبور شده بود با نفس هم خانه شود.

کمی با پای پیاده در خیابان ها قدم زدند. چله مرداد بود و هوا به شدت گرم... اما باز هم دلش می خواست در این آخرین روز، کل شهر را قدم زنان زیرپا بگذارد. می‌دانست دلش برای این شهر زیبا و مردم مهربانش تنگ می‌شود.

کاش می توانست بار دیگر برود سی و سه پل را با آن چهارباغ زیبایش ببیند و برای هزارمین بار حظ کند از تماشای آن هنر شگفت انگیز باستانی... دلش می‌خواست باز هم به میدان نقش جهان برود و صدباره درودی بفرستد بر روح آن معمار خوش ذوق با اثر ماندگاری که تا ابد آیندگان را به تحسین وا می داشت!

اما حیف که وقت تنگ بود و فرصتی نداشت. کمی بعد علاوه بر گز و پولکی، مقداری شیرینی برنجی خریده بود و به سمت صنایع دستی می رفت.

 

ویرایش شده توسط sogand_Az
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴

پارچه ای قلمکاری شده از جنس کتان خرید و سپس برای پدرش یک شیشه عطر و یک پیراهن چهارخانه هدیه گرفت. در این میان نرگس هم برای خانواده اش چیزهایی خریده بود.

باهم به یک رستوران در همان نزدیکی رفتند و بعد از ناهار به سمت خانه راه افتادند. ساعت سه با صاحب خانه قرار گذاشته بودند و او ساعت پنج پرواز داشت.

سریع وسایلشان را جمع کردند. نفس سوغاتی هایش را در چمدان قرار داد و گلدان سفالی محبوبش را که به زیبایی میناکاری شده بود، در دست گرفت. نفس عمیقی کشید و عطر خوش گل های مریم را با سخاوت به ریه‌هایش بخشید. در همان لحظه صدای در بلند شد که خبر از آمدن صاحب خانه می داد.

سر کوچه ایستادند و با بغض سنگینی همدیگر را در آغوش کشیدند. معلوم نبود دوباره کی می توانستند همدیگر را ببینند و از همین حالا دلتنگ هم شده بودند.

در این چهار سال همیشه باهم بودند. باهم درس می‌خواندند و همه جا کنار هم بودند. در غم و شادی ها شریک هم بودند و حالا این جدایی بسیار سخت بود.

نرگس همان طور که نفس را درآغوش داشت، آرام ضربه‌ای به شانه اش زد و گفت:

_ نفس... قول بده دفعه بعد که اومدی اصفهان، حتما یه سر به کاشان بزنی... یادت نرفته که قراره عروس امیرمون

بشی!

نفس خندید و هم زمان اشکی از گوشه چشمش چکید. امیر برادر شش ساله نرگس بود و چند باری که نرگس تصویری با خانواده اش صحبت می کرد، او را دیده بود.

پسری خجالتی اما بسیار خوش سر و زبان بود و نفس آنقدر قربان صدقه اش رفته بود که بلاخره خجالتش ریخته

بود.

طوری با نفس صمیمی شده بود که او را همسر آینده اش خطاب می کرد و با جدیت گفته بود وقتی بزرگ شدم با هم ازدواج می کنیم!

لحجه شیرین اصفهانی اش با آن ژست مغرورانه ای که می‌گرفت، باعث خنده‌شان می شد و نفس هم قول می‌داد که در آینده حتما زنش خواهد شد.

در همان حالت سرش را تکان داد:

_ باشه... تو هم قول بده هر وقت که اومدی تهران منو بی‌خبر نذاری...

_ مگه میشه بی خبر بذارمت؟... اصلا اگه بیام واسه دیدن تو میام!

پس از چند دقیقه از هم جدا شدند. مسیرشان باهم متفاوت بود. یکی به فرودگاه می رفت و دیگری ترمینال... به همین دلیل دو ماشین گرفته بودند.

_ زنگ میزنم بهت...

نرگس چشمانش را به نشانه تایید باز و بسته کرد و نفس دستی تکان داد و سوار ماشین شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۵

دو ساعت بعد در هواپیما نشسته بود و بی صبرانه برای دیدار با پدر و دوستانش لحظه شماری می کرد. از آخرین باری که سلمان را دیده بود، سه ماه می گذشت و این دلتنگی چیز عجیبی نبود!

.......

چند پاف از عطر تلخ محبوبش را به گردنش زد و مقابل آینه ایستاد.

پوزخند خشک شده روی لبش، ترسناک بود؛ دردناک بود. انعکاس مرد بیست و هفت ساله را در آینه نمی دید!

نه فروغی بود... نه بازتابی... نه چشمان بینایی؛ تنها یک مرد نابینا جلوی آینه ایستاده بود اما... باز هم می توانست ببیند!

در پستوی ذهنش مردی سیاهپوش را می‌دید که با چهره ای سخت و سرد آمده بود تا حقش را پس بگیرد.

دو سال که سهل است. او هفده سال بود که غرق تاریکی شده بود... هفده سال بود که مردمک هایش در جفای سردخانه‌ای که آن را روزگار می‌نامیدند، یخ زده و مرده بود!

بعد از آن شب شوم بارانی، یخبندان در چشمانش لانه کرده بود. شاید هم آن تیله‌های طوسی رنگ، در یخ واره هایی از جنس اشک فسیل شده بودند!

هیراد آن پسر ده ساله را بعد از آن شب به یاد داشت. چشمانش از همان شب بی فروغ شده بودند و آن تصادف سهمگین تنها کمی بیشتر او را به سمت تاریکی‌های عمیق این دنیا سوق داده بود. اما...

مانعی نبود. او باز هم به مسیرش ادامه می داد و قطعا به هدفش می رسید.

"انتقام" واژه مضحکی بود. او حقش را می‌گرفت!

وقتی شایان یک ماه پیش با او تماس گرفته و خواسته بود برای امضای قرارداد به شرکتش برود، هیچ حسی نداشت. حتی پوزخندی هم لبانش را کج نکرد. انتظارش را داشت و می دانست اعتبارش آنقدر دهان پر کن هست که شایان با پای خودش به سمتش بیاید.

اما صدای سرخوشش در آن شب، روی اعصابش رژه رفته بود. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که مرد آرامی که آن روز دیده بود، اینقدر خوشحال به نظر می رسد.

چرا که پشت هر جمله ای که می گفت، یک خنده ناقابل تقدیمش می‌کرد و هیراد هر لحظه منزجر تر می شد. اما با فکر اینکه این خنده‌ها پایدار نیست و به زودی طعم مرگ به خود می گیرند، خونسردی اش را حفظ کرده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۶

سعی کرده بود قدم هایش را آرام آرام بردارد. باید برای مدت کوتاهی واقعا با شایان همکاری می کرد و تمام تلاشش را برای پیشرفت محصولات شرکتش، به کار می‌برد تا اعتمادش را جلب کند.

کمی کسل کننده به نظر می رسید اما مسیری بود که باید طی می کرد تا پس از آن بازی اصلی را شروع کند و حالا وقتش بود!

یک ماه تمام به خودش و کارکنان شرکتش سخت گرفته بود تا امروز صدای شاد و پر حیرت شایان در گوشش بپیچد وقتی که از آن حجم سود کلان درون حسابش و اسم و رسمی که فراتر از مرزها رفته بود، شگفت زده است و تقدیر و سپاس پرطمع‌اش را چپ و راست به نافش می‌بندد!

حالا که شایان درگیر قراردادهای جدیدش و فروش چند برابری محصولاتش بود، امید باید وارد میدان می شد!

با شنیدن صدای بوق ماشین، عصایش را برداشت و از اتاق خارج شد. با طمانینه و به کمک نرده ها از پله‌ها پایین آمد. خواست به سمت در ورودی برود که صدای پروین در گوشش پیچید:

_ چه عجب بالاخره از اون مخفیگاهت بیرون اومدی...

هیراد بغض فروخورده اش را حس کرد و پلک هایش را محکم بست. صدایش بوی دلخوری عمیقی می داد که هیراد چاره‌ای برای از بین بردنش نداشت و همین درمانده‌ترش می کرد.

در این مدت پنج بار دیگر بحث آن جراحی کوفتی را پیش کشیده و هر دفعه با یک " نه " قاطع و محکم رو به رو شده بود.

هیراد سعی می کرد به مادرش بفهماند که مشکلی با این وضعیت ندارد و اصلا دیگر دلش نمی خواهد ببیند؛ اما قلب پروین بی‌تاب‌تر از این حرف‌ها بود و دست برنمی‌داشت.

طوری که در آخرین بحثی که داشتند هیراد تهدید کرده بود اگر بخواهد این ماجرا را ادامه دهد، حتما مانند امید یک خانه دیگر می گیرد و از آن‌ها جدا می شود.

آنقدر جدی و قاطع این حرف را زده بود که پروین نتوانست دیگر چیزی بگوید و سرخورده و غمگین راه کم محلی را در پیش گرفته بود.

بعد از آن هیراد آنقدر درگیر کارهای شرکت و نقشه اش برای شایان شده بود که به ندرت در خانه پیدایش می شد و بیشتر اوقاتش را هم در اتاقش می‌گذراند. طاقت بی مهریه‌ای مادرش را نداشت اما چاره‌ای هم برای تغییر آن وضعیت پیدا نمی‌کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷

پروین خبری از برنامه های هیراد نداشت و رفتار این مدتش را به پای خشمش از آخرین بحث شان گذاشته بود که حالا کنایه اش را به او می زد.

بدون آن که پاسخی به اعتراض مادرش بدهد، با یک دست او را درآغوش گرفت و بوسه‌ای دلجویانه روی سرش کاشت.

می دانست پروین دلشکسته تر از آن است که به همین زودی او را ببخشد. بدون هیچ حرفی در را باز کرد و از خانه بیرون رفت.

همان لحظه پروین زیر لب دعایی خواند و پشت سرش فوت کرد. هنوز هم از بینا شدنش ناامید نشده بود؛ اما فعلا دست نگه داشته بود تا هیراد کمی آرام شود.

.......

شال زرشکی‌اش را سر کرده و موهایش را با یک تل ساده در زیر آن جمع کرد. یقه مانتویش را که کج شده بود، روی گردنش درست کرد و با ذوق چرخی رو به روی آینه قدی اتاق زد.

از اصفهان خریده بودتش و اولین بار بود که آن را می‌پوشید. می دانست وقتی ملیکا ببیند، عاشقش می شود. چرا که هم مدل زیبایی داشت و هم رنگ مورد علاقه‌اش را... آبی آسمانی!

کیفش را برداشت و ظرفی را که پر از گز و شیرینی کرده بود، در آن قرار داد. بیشتر از یک ماه از برگشتنش می‌گذشت و نتوانسته بود در این مدت به دیدار دوستانش برود.

آنقدر درگیر کارهای عقب مانده‌اش در تهران شده بود که وقت سر خاراندن نداشت. در کنارش گشتن به دنبال کار معتبری که پیدا نمی شد و از همه بیشتر قانع کردن پدرش که با اصرار سعی داشت او را وارد شرکت خود کند، کلافه‌اش کرده بود.

حالا بالاخره کمی وقتش آزاد شده بود و قرار بود همدیگر را ببینند. قراری که از همین حالا مطمئن بود به موقع به آن نخواهد رسید. آخر همه می دانستند که دیر کردن از خصوصیات بارز نفس محسوب می شود!

از خانه خارج شد. نگاهی به دویست و شش سفید رنگ قدیمی‌اش انداخت و با لبخند دستی به رویش کشید.

این دویست و شش، خودروی محبوب مادرش بود و او هیچ وقت دلش به فروشش نرفته بود. در مقابل اصرار های پدرش برای خرید یک ماشین بهتر هم تنها گفته بود همین را می‌خواهد و با آن حس بهتری دارد.

سال‌ها بود که در گوشه ای از حیاط خانه خاک خورده بود تا اینکه بعد از گرفتن گواهینامه اش، بلافاصله به سراغش

رفته بود.

سوار ماشین شد و آن را روشن کرد. صدای زنگ گوشی‌اش که بلند شد، نگاهی به نام روی آن انداخت و در حالی که ماشین را به حرکت در می آورد، پاسخ داد:

_ سلام بابا...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۸

صدای ناواضح پدرش را درمیان حجم انبوهی از شلوغی‌های شرکت شنید:

_ سلام دخترم... کج...

_ چی میگید بابا... نمی‌شنوم!

سلمان صدایش را بالاتر برد:

_ میگم الان کجایی؟

ناخودآگاه صدای خودش هم بلندتر شد تا در آن شلوغی به گوش پدرش برسد:

_ دارم میرم بیرون...

_ صب... ک... قبل از اینکه...بر... کا...دا... باهات!

اخم‌هایش در هم فرو رفت و ماشین را گوشه ای نگه داشت:

_ چییییییی؟!

_ یه لحظه...

کمی بعد صدای بستن دری آمد و انگار سر و صداها کمتر شد.

_ نفس جان... قبل از اینکه بری باید بیای شرکت... یکی از پرونده هارو جا گذاشتم... امروز جلسه دارم.

معترض صدایش کرد:

_ بابا... من کار دارم... با بچه ها قرار گذاشتیم...

_ خب بابا جان مگه ساعت پنج قرار نذاشتی باهاشون؟ هنوز وقت داری... زود باش عزیزم دیر میشه.

نفس لپش را باد کرد و بازدمش را با صدا بیرون داد. برخلاف گفته پدرش چیزی به پنج نمانده بود و مطمئن بود ملیکا کله‌اش را می کند!

پوفی کشید و گفت:

_ باشه... فقط بگید کجاست؟

ماشین را جایی کنار شرکت پارک کرد و پرونده آبی رنگ را برداشت. پیاده شد و درحالی که از پله ها بالا می رفت، قفل آن را زد.

خواست از در شرکت وارد شود، که ناگهان مردی با عجله تنه‌ای به او زد و باعث شد پرونده از دستش به زمین

بیافتد.

قبل از آنکه اعتراضی بکند، مرد خم شد و پرونده را که خوشبختانه هیچ کدام از محتویاتش به بیرون نریخته بود، برداشت و به دستش داد:

_ ببخشید خانوم... معذرت میخوام.

و قبل از آنکه پاسخی دهد، به سرعت از او دور شد. نفس نگاهی به پرونده درون دستش انداخت و با بالا انداختن شانه‌اش، وارد شرکت شد.

نگهبان قدیمی شرکت با دیدنش به نشانه احترام از جایش بلند شد و با دستی بر سینه‌اش، سلامی زمزمه کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۹

نفس لبخند زد و سری تکان داد. سپس به سمت مخالفش راه افتاد که ناگهان با دیدن شخص رو به رویش چشمانش در دم گرد شدند.

ماری که از پونه بدش می آید و در لانه‌اش سبز می شود، مصداق او بود. نمی دانست چرا باید به محض پا گذاشتن در شرکت پدرش، با این زن رو به رو شود!

واقعا حوصله نداشت به چاپلوسی های پر اغراق رویا سلیمانی گوش دهد و تظاهر کند از دیدنش بسیار خوشحال است.

سرش پایین بود و مطمئن بود که هنوز او را ندیده است. به طرف آسانسور پا تند کرد.

وقتی به دو قدمی آسانسور رسید، رویا سرش را بلند کرد و در همان لحظه مرد جوانی قصد خروج از آسانسور را داشت. نفس به هیچ وجه دلش نمی خواست در دیدرس رویا قرار بگیرد.

به همین دلیل قبل از آنکه چشمانش به روی او بچرخد، مجبور شد مرد جوان را که هنوز از آسانسور خارج نشده بود، محکم به داخل هول دهد و دکمه طبقه پنجم را بزند!

وقتی در آسانسور بسته شد، چشمانش را بست و نفس راحتی کشید. خوشحال بود که با آن زن مرموز و از خود راضی رو به رو نشده بود.

هیچ توجیهی برای آن حجم از انرژی منفی که از رویا می‌گرفت، نداشت. اما مطمئن بود این حس نامطلوب میان هردویشان دوسویه است.

هنوز چشمانش بسته بود که گوش‌هایش صدای نفس‌های عصبی کسی را کنار خود، شکار کرد.

تازه به یاد آن بدبختی افتاد که بدون هیچ توضیحی آن گونه هواش داد و وادارش کرد خارج نشده، دوباره همراهش سوار آسانسور بشود.

سریع چشمانش را باز کرد و محکم لبش را گزید. اگر آن مرد از فکر اینکه به یک دیوانه زنجیری برخورد کرده تا آن لحظه سکوت کرده بود، حق داشت.

تازه باید ممنونش می شد با آن حرکتی که کرده بود، هنوز صدای فریاد و ناسزایش بلند نشده بود.

محتاطانه رویش را به سمتش برگرداند. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، عصای سفید رنگ درون دستانش بود.

کت و شلوار اسپرت مشکی‌اش را به همراه پیراهن سبز تیره‌ای که پوشیده بود، از نظر گذراند و به چشمان طوسی رنگی رسید که تیله‌هایش غرق در رگه های سرخ خون، شناور بودند. انگار از آنچه فکر می کرد، خشمگین‌تر بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۰

با نگاه کوتاه دیگری به وضعیتش و اینکه در اوج عصبانیت، حتی نیم نگاهی به سمت او نمی انداخت، فهمید نابینا است و از کار مسخره‌اش بیشتر شرمنده شد. واقعا آن چه کاری بود؟!

مثلاً اگر رویا او را می دید چه اتفاق سهمگینی قرار بود رخ دهد؟ فوقش تظاهر می کرد که او را ندیده است. یا

اصلا...

پلک هایش را از شدت تاسف و خجالت محکم بست. همیشه عجولانه رفتار می‌کرد و درلحظه پشیمان می شد.

حس بدی که از چشمان مرموز رویا با حرف‌های تظاهر گونه و پرکنایه‌اش می‌گرفت، باعث شد همچین کار بچگانه‌ای از او سر بزند و آن مرد حق داشت که عصبانی باشد. فقط نمی‌دانست چرا آنقدر عجیب است که حتی ذره‌ای اعتراض نمی کند!

لبانش را تر کرد و سعی کرد چیز مناسبی بگوید تا از خشمش بکاهد:

_ عه... ببخشید من... من واقعا نمیدونم چی بگم... راستش من... مجبور شدم این کار رو بکنم... یعنی... حقیقتش اینه که...

خودش از مدل حرف زدنش کلافه شد و نفسش را پر سر و صدا بیرون داد:

_ من واقعا معذرت می‌خوام... کارم احمقانه بود میدونم... ولی... متاسفم که وقتتونو گرفتم...

دیگر نمی دانست چه بگوید. نگاهی به چهره جدی مرد انداخت که حالا بعد از حرف هایی که زده بود، اخمش غلیظ‌تر شده و فکش را سخت تر می‌فشرد.

_ من... من طبقه پنجم پیاده میشم... بعدش براتون دکمه هم کف رو میزنم... نگران نباشید... میخواستید هم کف پیاده شید دیگه؟

عجیب بود که مرد بدون هیچ واکنشی همان طور محکم ایستاده و مردمک‌های نابینایش را به رو به رو دوخته بود.

حتی سرش را تکان نمی داد که او بفهمد حرفش را شنیده است.

با خود فکر کرد شاید ناشنوا هم باشد. اما با کمی فکر، بلافاصله این فرضیه در ذهنش خط خورد.

قطعا اگر هم نمی شنید و هم نمی دید، واکنشش در اوج عصبانیت آنقدر خونسرد نبود وقتی که یک موجود ناشناخته ناگهان به او می چسبد و هولش می دهد؛ حتما داد و بیداد کرده بود!

اما آن فک سفت شده از خشم و دستی که با رگ‌های برآمده عصایش را محکم می فشرد، نشان می داد همه حرف‌هایش را شنیده است اما آنقدر عصبانی است که حتی او را لایق پاسخ دادن نمی بیند.

با این فکر اخم‌هایش در هم فرو رفت و پشت چشمی برایش نازک کرد. دیگر چیزی نگفت و تا رسیدن به طبقه مورد نظر سکوت کرد.

وقتی در آسانسور گشوده شد، دکمه طبقه هم کف را فشرد و قبل از آنکه خارج شود، بار دیگر عذرخواهی کرد.

_ ببخشید آقا... بازم معذرت میخوام ازتون...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۱

 قبل از بسته شدن درب های آسانسور، صدای دور شدن پاشنه‌های کفشش طنین انداز شد.

هیراد نفسش را با خشم و کلافگی بیرون داد و منتظر ماند. از ته دل امیدوار بود دوباره کسی هوس نکند از این آسانسور استفاده کند تا هرچه زودتر از آن فضای پر از خفقان رها شود.

امید چند دقیقه زودتر رفته بود تا ماشین را از پارکینگ شرکت بیرون بیاورد و او مجبور شد به تنهایی وارد آسانسور شود.

از آنجایی که در این مدت بارها سوار آن شده بود، مکان تقریبی دکمه موردنظرش را می دانست و همان را فشرد.

اما در این بین آسانسور دو بار در طبقات مختلف ایستاده بود و اشخاصی سوار شده و سپس پیاده شده بودند. جالب آن جا بود که مقصد هیچکدامشان هم طبقه هم کف نبود!

درنهایت وقتی که آسانسور در طبقه مورد نظرش ایستاد، خواست پیاده شود که ناگهان دستان ظریفی روی سینه‌اش نشسته و او را با شدت به عقب هل داد. آن لحظه اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت و با آن لمس ناگهانی واقعا شوکه شد.

پس از آن در شدت عصبانیت، خودش را کنترل کرده بود تا چیزی به آن دخترک احمق نگوید و وجهِه خودش را خراب نکند.

به خصوص که فهمیده بود با طبقه پنجم کار دارد و نمی‌توانست بیگدار به آب بزند. وگرنه می دانست چه درسی به آن دخترک بدهد تا این بچه بازی‌ها از سرش بپرد.

با شنیدن صدای نازکی که طبقه هم کف را اعلام می کرد و باز شدن درب آسانسور، بلافاصله پیاده شد. قدم های

محکمش را با شتاب بیشتری برداشت و از شرکت خارج شد.

امروز از آن روزهایی بود که باید از درست پیش رفتن نقشه‌هایش خوشحال باشد؛ اما نبود!

در بی حسی مطلق به سر می برد و شاید هم کمی خشم و انزجار چاشنی وجودش شده بود.

هنگامی که روی آن کاناپه های چرم نفرت انگیز نشسته و به تحسین هایی که شایان از شدت خوشحالی بر زبان می‌آورد گوش سپرده بود، تنها به آینده فکر می کرد.

آینده ای که در آن یک نفس راحت وجود داشت و یک خیال خوش... و شاید هم هدفی که به آن رسیده بود.

اما تا رسیدن به آن نقطه، زمان زیادی باقی بود و یک مسیر طولانی که باید طی می شد؛ مسیری که شکیبایی می‌طلبید... و او در آن همه سال خوب یاد گرفته بود صبور بودن را...تنها وقتی که به هدف‌اش می رسید... آخ که اگر می رسید...!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۲

با شنیدن صدای امید از فکر درآمد و به سمتش رفت.

سکوت عمیق بین شان را تنها صدای بوق ماشین ها و گاهی هم داد و بیداد راننده های بی اعصابی که می‌خواستند هرچه سریع تر از آن ترافیک کسل کننده تهران رهایی یابند و به مقصد برسند، می‌شکست.

از نیمه های شهریور گذشته بود اما خورشید همچنان گرمای طاقت فرسایش را به در و دیوار و زمین و آسمان می‌کوبید. انگار هوا قصد نداشت حتی نظری به سوی خنکای پائیز بیاندازد و تابستان همچنان حکومت می کرد.

امید کلافه از آن حجم ترافیک، دستان عرق کرده اش را جلوی دریچه کولر گرفت و به هیراد نگاه کرد که با ابروهایی درهم تنیده، به فکر فرو رفته بود.

سکوتش برایش عجیب نبود. هیراد سال‌ها با این سکوت خو گرفته بود و هیچ گاه تا مجبور نمی‌شد، سخنی بر زبان نمی‌راند.

اما نمی دانست چرا بعد از آن جلسه این گونه عمیق به فکر فرو رفته بود. از نظرش حالا که همه چیز درست و همان‌طور که او می‌خواست پیش رفته بود، باید چهره‌ای شاداب تر از او می‌دید. هرچند که هیچ کس نمی توانست غم و شادی‌اش را از آن صورت خونسرد، تشخیص دهد.

_ هیراد جان... تو فکری... حالت خوبه؟!

هیراد که چرت افکارش پاره شده بود، به سردی گفت:

_ چرا باید بد باشم؟

امید کمی در سکوت نگاهش کرد. سپس پرسید:_

چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟!

_ غم جزء جدایی ناپذیر زندگی منه امید... تو که باید بهتر از هرکسی بدونی!

تلخی کلامش در جان خودش نشست و زهرش وجودش را فرا گرفت.

امید با غصه نگاهش را به رو به رو داد. از رنج بی پایان برادرش آگاه بود و از این که کاری از دستش بر نمی آمد، غمگین!

_ شایان چیزی گفته؟

سکوت هیراد باعث شد دوباره نگاهش را به او بدوزد:

_ بعد از اینکه من رفتم... حرف خاصی زده؟!

باز هم چیزی نگفت و امید هم با کلافگی پوفی کشید و سکوت را انتخاب کرد. مدتی بعد از آن ترافیک طاقت‌فرسا رها شده و به سرعت به سمت شرکت حرکت می‌کردند.

امید ماشین را در پارکینگ شرکت پارک و کمربندش را باز کرد که صدای هیراد بلند شد:

_ فرداشب باید بریم خونه ی شایان...

با تعجب نگاهش کرد:

_ برای چی؟

پوزخند هیراد صدادار بود:

_ قراره بابت قراردادهایی که بسته و سود کالنی که اومده تو حسابش شیرینی بده!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۳

امید لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید:

_ میخوای بری؟

هیراد سرش را تکان داد و درحالی که در ماشین را باز می‌کرد، گفت:

_ می‌ریم... البته بدون خانواده!

پیاده شد و پای سومش را همچون راهنمایی جلوی خود تکان داد. امید قفل ماشین را زد و باعجله به دنبالش رفت.

هیراد دکمه آسانسور را زد و امید پرسید:

_ مگه خانواده رو هم دعوت کرده؟

هیراد تنها سری تکان داد و وارد آسانسور شد. یک لحظه به یاد آن دخترک احمق و کاری که کرده بود، افتاد و خلقش تنگ‌تر شد.

بعد از چند لحظه هر دو از آسانسور پیاده شدند و به سمت اتاق راه افتادند. منشی شرکت که مرد مسنی بود، با دیدنشان از جا بلند شد و به آرامی سلام کرد. امید لبخندی زد و هیراد تنها سری تکان داد.

اما ظاهرا منشی حرف دیگری هم غیر از سلام کردن داشت که هم زمان با باز شدن در اتاق به دست هیراد، دوباره صدایش بلند شد:

_ راستی جناب مهندس...

هیراد می خواست وارد اتاق شود که با صدای منشی ایستاد:

_ چیه آقای کریمی؟ چیزی شده؟

قبل از اینکه کریمی پاسخی بدهد، امید با دیدن شخصی که در اتاق بود، لبخندی زد و گفت:

_ چیزی نشده هیراد... به کارتون برسید آقای کریمی.

کریمی سری تکان داد و نشست. امید شانه های هیراد را که اخمش شدت یافته بود فشرد و به سمت داخل هدایت کرد. صدای بسته شدن در با صدای سلام کردن کسی آمیخته شد.

_ سلام خانوم وکیل... چه عجب از این طرفا...

هلیا لبخندی به لحن گرم امید زد و گفت:

_ مامان قیمه درست کرده... براتون فرستاده بیارم...

سپس چپ چپ به هیراد نگاه کرد:

_ آخه میدونه هیراد خان اونقدر سرش شلوغه که وقت نمیکنه ناهار بخوره... چون کارای واجب تری داره!

امید خندید و ظرف غذا را از او گرفت. هیراد کمی از اخمش کاست و آرام و با احتیاط به سمت میزش رفت:

_ خوبی؟

هلیا به چپ چپ نگاه کردنش ادامه داد و گفت:

_ از احوال پرسیای شما...

لبخند محوی زد و با دستش آرام صندلی را لمس کرد تا جای مناسب را پیدا کرده و بنشیند. صدای امید بلند شد:

_به به چه رنگ و بویی داره... به زن عمو بگو دستش درد نکنه.. خیلی وقت بود قیمه نخورده بودم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...