رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: مهره آخر 

نم نویسنده: جاستیرا | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانرها: معنایی، جنایی، درام

خلاصه:

در لندن، هیچ چیز به اندازه‌ی ظاهر آرام آدم‌ها خطرناک نیست.

اِما گری‌مونت، دختر بیست‌وسه‌ساله‌ای که بعد از سال‌ها درگیری با گذشته‌ای آشفته و خانواده‌ای از هم‌پاشیده، برای بقا به هر فرصتی چنگ می‌زند، شغلی ساده در هولدینگ قدرتمند اکسیس پیدا می‌کند. اما ورود او به این شرکت، خیلی زود فراتر از یک کار معمولی می‌رود.

چیزهای کوچکی شروع به تغییر می‌کنند؛ پرونده‌ای که نباید حذف می‌شد، پیامی که زودتر از موعد می‌رسد، جمله‌ای که نیمه‌کاره رها می‌شود و نگاه‌هایی که بیش از حد می‌دانند اما هیچ‌وقت چیزی نمی‌گویند.

هرچه اِما بیشتر تلاش می‌کند واقعیت را بفهمد، بیشتر در شبکه‌ای از سکوت، قدرت و بازی‌های روانی گرفتار می‌شود. در دنیایی که حقیقت مدام شکل عوض می‌کند، او باید بین آن‌چه درست به نظر می‌رسد و آنچه واقعا اتفاق افتاده، یکی را انتخاب کند.

اما بعضی انتخاب‌ها فقط اشتباه نیستند؛ بعضی انتخاب‌ها نابودت می‌کنند.

 

ویرایش شده توسط Justira
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1 — آخرین صدای در

 

سقف اتاق همان رنگ سفید و بی‌روح همیشگی را داشت؛ رنگی که اِما آن‌قدر به آن خیره شده بود که دیگر چیزی را در او بیدار نمی‌کرد. 

صدای فریادهای پدرش از طبقه‌ی پایین می‌آمد و در سکوت اتاق می‌پیچید، اما او بی‌حرکت روی تخت دراز کشیده بود و به نقطه‌ای نامعلوم روی سقف نگاه می‌کرد.

ـ تو مسئول همه‌چی هستی!

صدای پدرش دیگر آن خشم سابق را نداشت. بیشتر شبیه مردی بود که زیر آوار زندگی مانده و دنبال مقصر می‌گردد.

ـ تو باعث شدی همه‌چی رو از دست بدم، همه‌چی!

اِما چشم‌هایش را بست. زمانی پدرش قهرمان زندگی‌اش بود؛ مردی که جواب همه‌چیز را می‌دانست. حالا اما فقط سایه‌ای از آن آدم باقی مانده بود؛ سایه‌ای که توسط الکل و مواد درهم می‌شکست.

ترک تحصیلش هم از همین‌جا شروع شده بود. نه با یک تصمیم ناگهانی، بلکه آرام و بی‌صدا، درست مثل رنگی که کم‌کم از روی دیوار می‌ریزد. اوایل فکر می‌کرد می‌تواند همه‌چیز را با هم نگه دارد؛ مدرسه، خانه و پدری که هر روز بیشتر از روز قبل فرو می‌ریخت اما زندگی از آن بازی‌هایی نبود که همیشه بتوانی هر دو طرفش را ببری.

صدای محکم بسته شدن در خانه در فضا پیچید. پدرش باز هم رفته بود.

اِما به سقف خیره ماند. نمی‌دانست این بار چقدر طول می‌کشید، چند ساعت؟ چند روز؟

آرام از روی تخت بلند شد. اتاقش کوچک بود، اما تنها جایی محسوب می‌شد که هنوز احساس می‌کرد به خودش تعلق دارد. کنار پنجره، میز تحریر قدیمی‌اش قرار داشت؛ میزی که زمانی پر از دفتر و کتاب بود و حالا روی آن اسپری‌های شوینده، دستمال‌ها و وسایل نظافت چیده شده بود. همین‌ها خرج زندگی‌شان را می‌دادند.

آخرین باری که پدرش از خانه بیرون رفت، قبل از بستن در فقط یک جمله گفته بود:

ـ حداقل یه کاری کن خونه تمیز بمونه.

انگار تمیزی خانه می‌توانست چیزی را نجات بدهد.

بعد هم اضافه کرده بود:

ـ مجبوری از پس خودت بربیای.

و اِما این کار را یاد گرفته بود، اینکه از پس خودش بربیاید. برای خودش و برای مادری که مدت‌ها قبل رفته بود و هیچ توضیحی هم باقی نگذاشته بود.

 

چند روز بعد، اِما در خانه‌ی یکی از مشتری‌هایش مشغول به کار بود. خانه‌ای بزرگ در غرب لندن؛ پر از وسایل گران‌قیمت و سکوتی که بوی پول می‌داد. وقتی گردگیری قفسه‌ی کتاب‌ها را تمام می‌کرد، چشمش به برگه‌ای افتاد که لای یکی از طبقات چسبانده شده بود.

«هولدینگ اکسیس به تعدادی نیروی جوان و پرانرژی برای بخش اداری و خدماتی نیازمند است. سابقه‌ی کار الزامی نیست.»

پایین آگهی یک شماره تلفن نوشته شده بود. اِما چند لحظه به آن خیره ماند. اسم اکسیس را قبلا شنیده بود. شرکتی بزرگ که نامش گاهی از اخبار و رادیو به گوش می‌رسید. شاید این همان فرصتی بود که مدت‌ها منتظرش بود.

نه فقط پول، برای این‌که دوباره احساس کند بخشی از جهان بیرون است؛ جهانی که سال‌ها بود از آن فاصله گرفته بود.

فردای آن روز، بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش، شماره را گرفت. صدای مودب زنی پشت خط از او خواست هفته‌ی بعد برای مصاحبه به دفتر مرکزی شرکت مراجعه کند.

تماس کوتاه بود، اما بعد از قطع شدن گوشی، برای اولین بار در مدت‌ها چیزی شبیه امید در دلش روشن شد.

صبح روز مصاحبه، لندن زیر آسمانی خاکستری بیدار شده بود. باران ریزی می‌بارید و قطره‌ها روی شیشه‌ی پنجره سر می‌خوردند. اِما مقابل آینه‌ی کوچک اتاقش ایستاد. کت کهنه اما تمیزش را مرتب کرد و به تصویر خودش نگاه انداخت. چهره‌اش هنوز جوان بود، اما چشم‌هایش داستان دیگری تعریف می‌کردند؛ داستان سال‌هایی که زودتر از موعد از او گذشته بودند. لب‌هایش را روی هم فشرد.

ـ امروز فقط یه روز عادیه.

صدایش مطمئن نبود.

ـ برو، مصاحبه رو انجام بده و برگرد.

کیفش را برداشت و چند ثانیه دستش روی دستگیره‌ی در ماند. حس عجیبی داشت؛ انگار قرار بود چیزی را پشت سر بگذارد، هرچند هنوز نمی‌دانست چیست. بعد در را باز کرد و از خانه بیرون رفت، بی‌خبر از این‌که همین مصاحبه‌ی ساده، قرار است اولین حرکت یک بازی بسیار بزرگ‌تر باشد.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲ — میان سکوت و نگاه

ساختمان هولدینگ اکسیس از دور بیشتر شبیه یک تکه فلز عظیم بود تا یک محل کار. شیشه‌های بلندش آسمان خاکستری لندن را در خودشان منعکس می‌کردند و هیچ نشانی از گرما یا صمیمیت نداشتند. اِما چند لحظه مقابل ورودی ایستاد. آدم‌ها با قدم‌های سریع از کنارش عبور می‌کردند؛ زن‌ها و مردهایی با لباس‌های رسمی، کیف‌های چرمی و چهره‌هایی که انگار برای هر دقیقه از روزشان برنامه داشتند.

او بند کیفش را محکم‌تر گرفت.

ـ فقط یه مصاحبه‌ست.

این جمله را برای خودش تکرار کرد و وارد ساختمان شد.

لابی بزرگ و روشن بود. کف سنگی براق زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید و صدای برخورد کفش‌ها با زمین در فضا می‌پیچید. همه‌چیز بیش از حد تمیز و مرتب به نظر می‌رسید؛ انگار هیچ چیز اجازه نداشت خارج از جای تعیین‌شده‌اش قرار بگیرد. 

پشت میز پذیرش، زنی با ظاهری کاملاً آراسته مشغول کار بود. وقتی اِما نزدیک شد، زن نگاهی به او انداخت و گفت:

ـ اِما گری‌مونت؟

ـ بله.

ـ برای مصاحبه‌ی ساعت ده؟

ـ درسته.

زن چیزی را روی مانیتورش بررسی کرد و پوشه‌ای برداشت.

ـ طبقه‌ی هشتم. اتاق ۸۰۳.

اِما تشکر کوتاهی کرد و به سمت آسانسور رفت. درهای فلزی آسانسور بسته شدند و تصویرش در آینه‌ی مقابل ظاهر شد. برای لحظه‌ای به خودش نگاه کرد. در میان آن ساختمان شیک و بی‌نقص، بیشتر از همیشه احساس می‌کرد به اینجا تعلق ندارد. زنگ آسانسور به صدا درآمد.

در طبقه‌ی هشتم راهروها روشن و آرام بودند. روی دیوارها تابلوهای مینیمال نصب شده بود و هیچ صدایی جز زمزمه‌ی دور سیستم تهویه شنیده نمی‌شد. اتاق ۸۰۳ انتهای راهرو قرار داشت. وقتی وارد شد، سه نفر پشت میز نشسته بودند؛ دو مرد و یک زن. هیچ‌کدام لبخند نزدند. زن میانسال با اشاره‌ای کوتاه گفت:

ـ بفرمایید، بشینید.

اِما روی صندلی نشست.

مردی که عینک باریکی به چشم داشت، پرونده را باز کرد.

ـ اِما گری‌مونت، بیست‌وسه ساله. تحصیلات ناتمام. سابقه‌ی رسمی هم ندارید.

ـ نه، ولی چند ساله مستقل کار می‌کنم.

ـ چه کاری؟

ـ نظافت، رسیدگی به خانه‌ها و کارهای خدماتی.

مرد چیزی یادداشت کرد.

زن میانسال گفت:

ـ محیط اینجا ساده نیست. فشار کاری بالاست. مطمئنی از پسش برمیای؟

اِما بدون مکث جواب داد:

ـ بله.

مرد دوم که تا آن لحظه ساکت بود، برای اولین بار حرف زد.

ـ بر چه اساسی این‌قدر مطمئنی؟

اِما لحظه‌ای فکر کرد.

ـ چون گزینه‌ی دیگه‌ای ندارم.

برای اولین بار سکوت کوتاهی بین اعضای کمیته افتاد. سکوتی که برخلاف انتظار از روی کنجکاوی بود.

مرد عینکی دوباره نگاهش را به پرونده برگرداند.

ـ افراد دیگه‌ای هم برای این موقعیت درخواست دادن که رزومه‌ی قوی‌تری دارن.

ـ می‌دونم.

ـ پس چرا فکر می‌کنی باید تو رو انتخاب کنیم؟

اِما دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.

ـ چون هر کاری بهم بسپارید انجام میدم.

زن میانسال نگاه کوتاهی با همکارانش رد و بدل کرد.

مصاحبه چند سؤال دیگر هم داشت؛ کوتاه، رسمی و بی‌روح. وقتی تمام شد، زن پوشه را بست.

ـ نتیجه تا چند روز آینده اعلام میشه.

ـ ممنون.

اِما از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. 

در راهرو احساس سبکی نمی‌کرد. احساس شکست هم نمی‌کرد. بیشتر شبیه کسی بود که از قبل جواب را می‌دانست و حالا فقط تاییدش را شنیده بود. به سمت آسانسور حرکت کرد. چند نفر از یکی از راهروهای فرعی خارج شدند و از کنارش گذشتند.او سرش را پایین انداخت و دکمه‌ی آسانسور را فشرد. در همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید. صدایی که نه بلند بود و نه عجول، اما توجهش را جلب کرد. ناخواسته برگشت. مردی از انتهای راهرو نزدیک می‌شد. با قد بلند، کت‌وشلوار تیره و با حرکت‌هایی آرام و مطمئن؛ از آن آدم‌هایی که بدون تلاش کردن، توجه دیگران را به خودشان جلب می‌کنند. برای یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد. فقط یک لحظه. مرد بی‌تفاوت از کنارش گذشت و وارد راهروی دیگری شد. اما اِما تا چند ثانیه بعد همچنان به همان نقطه خیره مانده بود. انگار چیزی در آن نگاه کوتاه، بیش از حد آگاهانه بود. بعد درهای آسانسور باز شدند و رشته‌ی افکارش را بریدند.

بیرون ساختمان، هوا سردتر شده بود. ابرها پایین آمده بودند و خیابان زیر نور کم‌رنگ ظهر رنگی کدر پیدا کرده بود. اِما مسیر ایستگاه اتوبوس را در پیش گرفت. وقتی کنار پنجره نشست، شهر آرام‌آرام از مقابل چشمانش عبور کرد. سعی کرد به مصاحبه فکر نکند، سعی کرد آن مرد را هم فراموش کند. اما در هیچ‌کدام موفق نبود.

دو روز بعد، مشغول شستن ظرف‌ها بود که تلفنش زنگ خورد.

شماره ناشناس. چند ثانیه به صفحه خیره ماند، بعد تماس را پاسخ داد.

ـ الو؟

صدای آشنایی از آن طرف خط آمد.

ـ خانم گری‌مونت؟

ـ بله.

ـ از هولدینگ اکسیس تماس می‌گیرم.

قلبش یک ضربه محکم زد.

زن ادامه داد:

ـ خوشحالیم اعلام کنیم که برای موقعیت شغلی موردنظر پذیرفته شدید. لطفاً فردا ساعت هشت صبح برای تکمیل مدارک مراجعه کنید.

اِما حرفی نزد. چند ثانیه طول کشید تا معنی جمله را درک کند.

ـ ببخشید، من قبول شدم؟

ـ بله. تبریک میگم.

تماس پایان یافت. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. اِما آرام گوشی را پایین آورد. نگاهش روی سینک، ظرف‌های نیمه‌شسته و آشپزخانه‌ی کوچک خانه چرخید. همه‌چیز همان بود که قبل از تماس بود. اما خودش دیگر دقیقا همان آدم چند دقیقه‌ی قبل نبود. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، دری به رویش باز شده بود. اینکه پشت آن در چه چیزی انتظارش را می‌کشید، هنوز نمی‌دانست.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 3 — قواعد نانوشته

صبح زود، اکسیس از همیشه بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. اِما مقابل ساختمان ایستاد و کارت موقتی که روز قبل برایش صادر شده بود را در دست فشرد. باران شب گذشته رد براق خودش را روی خیابان‌ها جا گذاشته بود و برج شیشه‌ای شرکت، زیر آسمان خاکستری لندن مثل غولی خاموش سر به فلک کشیده بود. 

امروز دیگر برای مصاحبه نیامده بود. از امروز، اینجا محل کارش محسوب می‌شد. هرچند هنوز مطمئن نبود از این موضوع خوشحال باشد یا نه. بعد از عبور از گیت ورودی، زنی از بخش منابع انسانی او را تحویل گرفت و بدون اتلاف وقت در راهروهای مختلف ساختمان به حرکت افتاد.

در طول مسیر، اِما بیشتر تماشا می‌کرد تا گوش بدهد. میزهای مرتب، دیوارهای شیشه‌ای و کارمندانی که با چهره‌های خنثی از کنارشان عبور می‌کردند. همه‌چیز بیش از حد منظم بود. مثل ساعت بزرگی که هزاران چرخ‌دنده در آن مشغول کار بودند.

زن گفت:

ـ اینجا بخش خدماته. مسئولیتت حفظ نظم محیط، آماده‌سازی اتاق‌های جلسه و رسیدگی به درخواست‌های داخلیه.

اِما سر تکان داد.

زن ادامه داد:

ـ مهم‌ترین قانون اینجاست که مزاحم روند کار نشی.

ـ متوجه‌ام.

ـ خیلی‌خب.

بعد از چند راهرو و دو آسانسور دیگر، بالاخره به طبقه‌ی اصلی محل کارش رسیدند. فضا نسبت به طبقات قبلی خلوت‌تر بود. دیوارها روشن‌تر بودند و بیشتر درها با شیشه‌های مات پوشانده شده بودند؛ طوری که می‌شد حضور آدم‌ها را پشت آن‌ها حدس زد، اما نه بیشتر. زن مقابل یکی از میزها ایستاد.

ـ مینا، نیروی جدید.

زنی حدودا سی‌ساله سرش را از روی مانیتور بلند کرد. موهای تیره و مرتبی داشت و نگاهش از آن نگاه‌هایی بود که انگار هیچ‌چیز از زیر دستشان در نمی‌رفت.

ـ خوش اومدی.

برخلاف کلماتش، لحنش گرم نبود، فقط مودب بود. زن همراه اِما رفت و او را با مینا تنها گذاشت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. مینا پوشه‌ای را بست و از پشت میز بلند شد.

ـ بیا، محیط رو نشونت بدم.

در حالی که راه می‌رفتند، توضیح‌های کوتاه و دقیقش ادامه پیدا کرد.

ـ این اتاق جلساته،اون قسمت مربوط به مدیریت داخلیه، انبار وسایل انتهای راهروئه، درخواست‌های روزانه از طریق سیستم برات ارسال میشن.

اِما همه‌چیز را در ذهنش ثبت می‌کرد. بعد از چند دقیقه، مینا مقابل در چوبی بزرگی در انتهای راهرو ایستاد. برخلاف بیشتر درهای طبقه، این یکی شیشه نداشت. کاملا بسته و غیرقابل دیدن بود.

ـ اونجا چیه؟

مینا نگاه کوتاهی به در انداخت.

ـ بخشی که لازم نیست درباره‌ش چیزی بدونی.

جوابش آن‌قدر سریع بود که اِما دیگر چیزی نپرسید. اما کنجکاوی کوچکی در ذهنش شکل گرفت. مینا دوباره به راه افتاد.

ـ یه توصیه.

ـ بله؟

ـ اینجا آدم‌ها زیاد سوال نمی‌پرسن.

ـ چرا؟

مینا نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ چون معمولا جواب‌ها به دردشون نمی‌خوره.

و بعد موضوع را عوض کرد. انگار همان یک جمله کافی بود.

ساعت هنوز به نه نرسیده بود که صدای باز شدن در انتهای راهرو در فضا پیچید. نه بلند بود و نه غیرعادی اما توجه چند نفر را جلب کرد. اِما که مشغول مرتب کردن میز پذیرایی یکی از اتاق‌ها بود، ناخودآگاه سرش را بلند کرد. همان مرد، همان مردی که روز مصاحبه دیده بود. با کت‌وشلوار تیره و قدم‌های آرام و همان نگاه سنجیده‌ای که انگار هیچ‌چیز از چشمش پنهان نمی‌ماند. این بار فرصت بیشتری برای دیدنش داشت. او از کنار چند کارمند عبور کرد. بعضی‌ها با احترام سلام کردند. بعضی‌ها فقط سکوت کردند. اما همه متوجه حضورش بودند. مرد بدون عجله در طول راهرو حرکت کرد. وقتی از نزدیکی اِما گذشت، نگاهش برای لحظه‌ای روی او مکث کرد؛ یک ثانیه، شاید کمتر. این بار اِما مطمئن بود او را شناخته است با این حال چیزی نگفت. 

مرد از کنارشان عبور کرد و پشت یکی از درهای انتهایی ناپدید شد. فضا دوباره به حالت عادی برگشت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما برای اِما، آن لحظه بیش از حد حساب‌شده به نظر می‌رسید.

ساعتی بعد مشغول مرتب کردن یکی از اتاق‌های جلسه بود. فنجان‌های قهوه را جمع می‌کرد و صندلی‌ها را سر جایشان می‌گذاشت. همه‌چیز آرام بود تا اینکه متوجه برگه‌ای روی میز شد. برگه‌ای که احتمالا یکی از مدیران جا گذاشته بود. ناخواسته نگاهش روی چند خط نوشته سر خورد.

"پرونده بسته شد."

"دسترسی لغو شود."

"هیچ نسخه‌ای باقی نماند."

قبل از آنکه بتواند بیشتر بخواند، صدای قدم‌هایی نزدیک شد. اِما سریع برگه را سر جایش گذاشت و عقب رفت. چند ثانیه بعد مردی وارد اتاق شد، پوشه را برداشت و بدون اینکه حتی به او نگاه کند، خارج شد. اما همان چند کلمه کافی بود تا چیزی در ذهنش گیر کند.

پرونده‌ای که نباید باقی بماند؟ دسترسی‌ای که لغو شده بود شاید موضوعی کاملا عادی بود. شاید هم نه.

تا پایان شیفت، اِما چند بار دیگر از کنار همان راهروی انتهایی عبور کرد. هر بار نگاهش ناخواسته روی در چوبی مکث می‌کرد. در بسته بود. بی‌حرکت و خاموش؛ اما حس عجیبی داشت. مثل دری که پشتش چیزی پنهان شده باشد. چیزی که هنوز برای دیدنش زود بود.

وقتی عصر ساختمان را ترک می‌کرد، برای آخرین بار به طبقه نگاهی انداخت. صبح فکر می‌کرد وارد یک شرکت بزرگ شده است اما حالا مطمئن نبود. چیزی در اکسیس وجود داشت که با ظاهر مرتب و بی‌نقصش همخوانی نداشت. چیزی که هنوز نمی‌توانست اسمش را پیدا کند. اما آن را حس می‌کرد و همین کافی بود تا بداند از امروز، دیگر فقط یک محل کار ساده در زندگی‌اش نیست.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 4 — جرقه

 

هوا آن‌طور که باید سرد نبود، اما بوی باران در خودش داشت. همان بوی مبهمی که قبل از خیس شدن کامل شهر، در خیابان‌ها پخش می‌شود و انگار به آدم یادآوری می‌کند چیزی در راه است.

اِما از کوچه‌ای باریک عبور می‌کرد که چراغ‌های زرد و کم‌جانش روی آسفالت نیمه‌نم‌دار افتاده بودند و هر قدمش را در لکه‌ای از نور و سایه تکه‌تکه می‌کردند. دست‌هایش را در جیب کت فرو کرده بود و نگاهش مستقیم به ناکجا آباد بود چون حواسش مدام به چیزی برمی‌گشت که نمی‌خواست به آن فکر کند.

صدای قدم‌ها از چند دقیقه قبل با او همراه شده بودند. نه آن‌قدر نزدیک که بتواند به عقب برگردد و واکنش نشان دهد، نه آن‌قدر دور که بتواند نادیده‌شان بگیرد. فقط بودند؛ مثل یک حضور اضافه در پشت سرش که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. اِما آهسته نفسش را بیرون داد و پیچ کوچه را رد کرد، بعد ناگهان ایستاد.

سه نفر بودند. یکی‌شان جلوتر آمد، با آن لبخندی که بیشتر از اینکه اعتماد بدهد، هشدار می‌داد.

ـ این ساعت، تنهایی توی این کوچه‌ها راه رفتن برای دخترایی مثل تو خیلی خطرناکه.

اِما حتی ابرو هم بالا نداد. انگار نه تعجب کرده بود، نه ترسیده، نه حتی علاقه‌ای به ادامه‌ی این نمایش داشت. نگاهش آرام از صورت مرد عبور کرد و دوباره برگشت.

ـ توصیه‌ت رو نگه دار برای کسی که ازش استفاده کنه.

لبخند مرد کج‌تر شد.

ـ داری اشتباه می‌کنی. ما فقط نگرانیم.

اِما آرام سرش را کمی کج کرد؛ حرکتی کوچک، اما پر از بی‌حوصلگی.

ـ خیلی مهربونید ولی من به نگرانی شما نیاز ندارم.

مرد یک قدم جلوتر آمد. آن دو نفر دیگر هم، بی‌صدا، از دو طرف پخش شدند. فضا دیگر فقط یک گفت‌وگو نبود. بیشتر شبیه یک تصمیم بود. اما اِما هنوز همان‌جا ایستاده بود. مثل کسی که مدت‌هاست یاد گرفته ترس، چیزی نیست که به او کمک کند.

اولین نفر دستش را به سمت بازوی او دراز کرد. اِما مچش را گرفت و با تمام نیرو عقب کشید. مرد تعادلش را از دست داد و به نفر کناری برخورد کرد.

ـ لعنتی...

جمله‌اش کامل نشده بود که دومی جلو پرید و این بار مشت محکمی به شانه‌ی اِما زد. درد بدی در بدنش پیچید و عقب رفت. این دیگر دعوا نبود، آن‌ها سه نفر بودند و او فقط خودش بود. تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که راهی برای خارج شدن پیدا کند.

یکی از آن‌ها دوباره به سمتش حمله کرد. اِما ضربه‌ای به زانویش زد و خودش را کنار کشید. مرد خم شد.

فرصت کافی بود. اِما بدون فکر شروع به دویدن کرد. صدای فحش و قدم‌هایشان پشت سرش بلند شد. خیابان بعدی روشن‌تر بود چون چند مغازه هنوز باز بودند. همین باعث شد تعقیب‌کنندگانش سرعتشان را کم کنند و چند لحظه بعد، صدای قدم‌ها قطع شد. وقتی مطمئن شد دیگر کسی دنبالش نمی‌کند، کنار دیوار ایستاد و نفس‌نفس زد.

شانه‌اش درد می‌کرد و گوشه‌ی لبش طعم خون گرفته بود اما حداقل توانسته بود خودش را نجات دهد.

نگاهش به کفش‌هایش افتاد. بعد دوباره بالا آمد و همان لحظه صدای موتور از انتهای کوچه پیچید.

مردی چند متر دورتر کنار موتور تیره‌اش ایستاده بود. ژاکت اسپرت، حالت ایستادن بی‌تفاوت و نگاهی که انگار نه دخالت می‌کرد، نه بی‌خبر بود؛ فقط همه چیز را نگاه می‌کرد.

ـ مبارزه‌ی جالبی بود.

اِما لحظه‌ای با تعجب به او خیره شد. انگار مدتی بود آنجا حضور داشت. اِما اخم کرد.

ـ داشتی تماشا می‌کردی؟

ـ داشتم مطمئن می‌شدم اوضاع تحت کنترله.

ـ و اگر نبود؟

مرد شانه‌ای بالا انداخت.

ـ اون موقع احتمالا دخالت می‌کردم.

جوابش آن‌قدر خونسرد بود که اِما را بیشتر عصبانی کرد.

ـ چه لطف بزرگی.

ـ خواهش می‌کنم.

اِما چند ثانیه به او خیره ماند بعد فهمید مرد عمدا دارد اذیتش می‌کند.

ـ همیشه این‌قدر رو اعصاب حرف می‌زنی؟

ـ معمولا نه.

ـ پس امروز روز خاصیه؟

ـ شاید.

گوشه‌ی لب مرد تکان خورد. اولین نشانه‌ی یک لبخند. اِما نگاهش را از او گرفت. نمی‌دانست چرا هنوز آنجا ایستاده. شاید چون عجیب بود. شاید چون برخلاف بیشتر آدم‌ها، تلاش نمی‌کرد خودش را چیزی غیر از آنچه هست نشان دهد.

ـ زخمی شدی؟

سوال ناگهانی بود. اِما ناخودآگاه دستش را به گوشه‌ی لبش برد.

ـ چیز مهمی نیست.

ـ معلومه.

ـ چی معلومه؟

ـ اینکه از اون آدمایی هستی که حتی وقتی زخمی میشن، وانمود می‌کنن اتفاقی نیفتاده.

اِما پوزخند زد.

ـ و تو از اون آدمایی هستی که درباره‌ی بقیه زیادی نظر میدن.

ـ شغل منه.

ـ روانشناسی؟

ـ نه.

ـ پس چی؟

ـ حدس زدن.

برای اولین بار اِما خندید، خنده‌ای که کوتاه و بی‌اختیار بود. مرد انگار از این واکنش غافلگیر شد.

ـ بالاخره خندیدی.

ـ خوشحال نباش.

ـ دیر گفتی.

چند ثانیه سکوت میانشان نشست. باد خنکی از خیابان گذشت. مرد کلاه ایمنی‌اش را برداشت.

ـ اسم داری؟

ـ همه دارن.

اِما لحظه‌ای مکث کرد.

ـ اِما.

مرد سر تکان داد.

ـ اسم قشنگیه.

ـ حالا نوبت توئه.

ـ نیکلاوس.

ـ نیکلاوس چی؟

ـ فعلا همون نیکلاوس کافیه.

اِما چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ مرموز بازی درمیاری؟

ـ نه.

ـ پس؟

ـ فقط عجله‌ای برای شناخته شدن ندارم.

پاسخش عجیب بود. اما دروغ به نظر نمی‌رسید. چند لحظه بعد، نیکلاوس به ساعتش نگاه کرد و به سمت موتور برگشت.

ـ بهتره بری خونه.

ـ دستور میدی؟

ـ پیشنهاد میدم.

ـ فرقش چیه؟

ـ اینکه برای دومی حق انتخاب داری.

اِما ناخواسته لبخند کم‌رنگی زد. نیکلاوس موتور را روشن کرد. قبل از حرکت، نگاه کوتاهی به او انداخت. نه از آن نگاه‌هایی که آدم‌ها برای جلب توجه می‌کنند. بیشتر شبیه نگاه کسی بود کالای مورد علاقه‌اش را یافته و به ذهن می‌سپارد تا سری بعد حتما آن را بخرد.

ـ مراقب خودت باش، اِما.

بعد گاز موتور را چرخاند و در خیابان ناپدید شد. اِما تا چند ثانیه به مسیر خالی او خیره ماند. بعد به راهش ادامه داد. نمی‌دانست دوباره او را خواهد دید یا نه. اما یک چیز را می‌دانست. آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ذهنش فقط درگیر اکسیس نبود.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 5 _ دیر شد

 

صدای زنگ گوشی برای چندمین بار در اتاق پیچید. اِما با اخم دستش را روی تخت کشید تا گوشی را پیدا کند. هنوز چشم‌هایش کامل باز نشده بودند که بالاخره گوشی را پیدا کرد.

ساعت را دید و همان لحظه از جا پرید.

_ لعنتی!

چند ثانیه بعد وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد همزمان لباس بپوشد، کیفش را پیدا کند و یادش بیاید دیروز وسایلش را کجا پرت کرده است. 

لباس‌ها روی صندلی رها شده بود، کیف روی زمین غش کرده، نوشیدنی نیمه‌خورده‌ی دیشب روی میز دهن‌کجی می‌کرد و ذهن خودش هم از همه بدتر سر به سرش می‌گذاشت.

 قرار بود امروز حداقل یک روز عادی داشته باشد. اما ظاهرا زندگی با این ایده موافق نبود. 

با عجله لباسش را تنش کرد. موهایش را بدون دقت جمع کرد و یک لنگه جورابش را همان‌طور که راه می‌رفت پیدا کرد و دکمه‌ی مانتو را اشتباه بست، هرچند بعد دوباره بازش کرد. یک‌ نفس کیفش را برداشت و به سمت در دوید. کل خانه پشت سرش مانند خودش شلوغ و آشفته مانده بود. مثل صبح‌هایی که آدم ناگهان می‌فهمد از زمان عقب افتاده و دیگر فرصت ندارد شیک و مرتب باشد.

در خانه را باز کرد و تقریبا بیرون دوید. هوای صبح سرد بود. اِما هنوز مشغول مرتب کردن موهایش بود که صدای بوق کوتاهی از پایین کوچه آمد. سرش را بالا آورد و همان‌جا ایستاد.

ـ نه...

موتور مشکی کنار جدول پارک شده بود و نیکلاوس، با لیوان قهوه‌ای در دست، انگار از مدت‌ها قبل منتظر ایستاده بود. وقتی نگاهشان به هم افتاد، خیلی آرام گفت:

ـ صبح بخیر.

اِما با ناباوری خیره‌اش شد.

ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟

ـ منم خوشحالم می‌بینمت.

ـ نیکلاوس.

ـ اِما.

ـ جواب سوال من نبود.

ـ سوال قشنگی هم نبود.

اِما پلک زد.

ـ تو همیشه این‌قدر رو اعصابی؟

ـ هنوز صبح نشده، صبر کن بهتر هم میشم.

این بار واقعا اخم کرد.

ـ جدی میگم، اینجا چی کار می‌کنی؟

نیکلاوس جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

ـ داشتم رد می‌شدم.

ـ جلوی خونه‌ی من؟

ـ دنیا جای کوچیکیه.

ـ مزخرفه. 

ـ موافقم.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد. اِما دست به سینه ایستاد.

ـ تو منو تعقیب می‌کنی؟

ـ نه.

ـ مطمئنی؟

ـ صددرصد.

ـ پس از کجا فهمیدی من اینجام؟

ـ حدس زدم.

ـ آدرس خونه‌مو حدس زدی؟

ـ خب وقتی این‌طوری میگی، نه.

اِما آهی کشید.

ـ غیرممکنی.

ـ این تعریف بود؟

ـ نه.

ـ حیف شد.

نیکلاوس نگاه کوتاهی به ساعتش انداخت.

ـ راستی، دیر کردی.

اِما ناخودآگاه ساعت خودش را نگاه کرد و همان لحظه فهمید حق با اوست.

ـ لعنتی...

ـ دقیقا.

ـ ساکت شو.

ـ هنوز چیزی نگفتم.

ـ همینم اعصابمو خرد می‌کنه.

گوشه‌ی لب نیکلاوس بالا رفت.

ـ سوار شو.

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ چون نمی‌خوام.

ـ دلیل منطقی؟

ـ نمی‌خوام.

ـ قبول.

و دیگر چیزی نگفت. همین باعث شد اِما مکث کند. معمولا آدم‌ها بعد از شنیدن جواب منفی بحث را ادامه می‌دادند. اما او فقط همان‌جا ایستاده بود. کاملا آرام.

ـ همین؟

ـ همین.

ـ اصرار نمی‌کنی؟

ـ نه.

ـ عجیبه.

ـ می‌تونم شروع کنم اگر دوست داری.

ـ نه!

ـ پس همون بهتر.

اِما با حرص نگاهش کرد. نیکلاوس بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت.

ـ اتوبوس بعدی ده دقیقه دیگه میاد.

ـ خب؟

ـ و تو هفت دقیقه دیگه باید اونجا باشی.

ـ از کجا می‌دونی؟

ـ چون وقتی از خونه دویدی بیرون، معلوم بود دیرت شده. 

اِما چیزی نگفت. چون متأسفانه درست می‌گفت. نیکلاوس ادامه داد:

ـ پس یا سوار میشی، یا امروز اولین روزی میشه که دیر میرسی.

ـ از اعتماد به نفست متنفرم.

ـ خیلی‌ها متنفرن.

ـ و باز هم ادامه میدی.

ـ هنوز کسی جلوی منو نگرفته.

 نگاه اِما بین موتور، ساعت و بعد دوباره به او.

ـ فقط چون عجله دارم.

ـ حتما.

ـ برداشت اشتباه نکن.

ـ هرگز.

ـ و فکر نکن این یعنی بهت اعتماد دارم.

ـ اصلا.

ـ و...

ـ اِما.

ـ چی؟

ـ قبل از اینکه پنج تا شرط دیگه اضافه کنی، سوار شو.

برای چند لحظه فقط به هم خیره شدند. بعد اِما با بی‌میلی به سمت موتور رفت.

ـ از این تصمیم پشیمونم می‌کنی.

ـ احتمالا.

ـ حداقل صادقی.

ـ همیشه.

اِما پشت سرش نشست. اول فقط گوشه‌ی کت او را گرفت. موتور هنوز حرکت نکرده بود.

ـ آماده‌ای؟

ـ بله.

موتور روشن شد و چند متر بعد، وقتی سرعت بیشتر شد، اِما ناچار شد محکم‌تر او را بگیرد. همان لحظه صدای خنده‌ی کوتاه نیکلاوس را شنید.

ـ یه کلمه بگی، خودم پرتت می‌کنم پایین.

ـ نمی‌خواستم چیزی بگم.

ـ دروغگو.

موتور وارد خیابان اصلی شد. باد سرد صبحگاهی میان ساختمان‌ها می‌پیچید. برای چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد نیکلاوس گفت:

ـ راستی.

ـ چی؟

ـ فکر کنم امروز روز خوبی باشه.

ـ چرا؟

ـ چون بالاخره قبول کردی کمک بگیر.

اِما چشم‌هایش را بست.

ـ کاش پیاده می‌شدم.

خنده‌ی کوتاه نیکلاوس دوباره در باد گم شد و مسیر رفتن به محل کار آن‌قدرها هم طولانی به نظر نمی‌رسید.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6 — پشت شیشه‌ها

 

وقتی اِما از موتور پایین آمد، اولین چیزی که حس کرد آسودگی نبود؛ بلکه همان کلافگی آشنایی بود که هر بار بعد از حرف زدن با نیکلاوس سراغش می‌آمد. کلافگی عجیبی که دلیلش را خودش هم دقیق نمی‌دانست. شاید به خاطر این بود که آن مرد بیش از حد راحت رفتار می‌کرد، شاید هم چون هر بار حرفی می‌زد که دلش نمی‌خواست به آن فکر کند و بعد ناخواسته ساعت‌ها در ذهنش می‌ماند.

کلاه ایمنی را از سر برداشت و بدون اینکه نگاهش کند، آن را به سمتش گرفت.

ـ ممنون.

نیکلاوس کلاه را گرفت و با همان آرامش همیشگی گفت:

ـ خواهش می‌کنم.

ـ و فکر نکن این قرارِ هر روز اتفاق بیفته.

ـ کدوم؟

ـ اینکه منو برسونی!

ـ خب امیدوارم فردا دیر نکنی.

اِما اخمی کرد و خواست جواب تندی بدهد، اما وقتی ساعتش را نگاه کرد، فهمید هنوز هم برای بحث کردن وقت ندارد.

ـ خداحافظ.

ـ روز خوبی داشته باشی اِما.

و قبل از اینکه جوابی بشنود، موتور را روشن کرد و میان ماشین‌ها ناپدید شد. اِما چند لحظه به خیابانی که موتور در آن گم شده بود نگاه کرد، بعد سرش را تکان داد و از پله‌های ورودی بالا رفت.

درهای شیشه‌ای اکسیس مثل همیشه بی‌صدا باز شدند. هوای داخل ساختمان با بیرون فرق داشت؛ نه فقط به خاطر گرما یا سرمای کنترل‌شده‌ی سیستم تهویه، بلکه به خاطر حس عجیبی که همیشه در اینجا وجود داشت. همه‌چیز بیش از حد منظم بود. آدم‌ها با قدم‌های حساب‌شده راه می‌رفتند، مکالمه‌ها کوتاه و کنترل‌شده بودند و حتی سکوت هم انگار بخشی از قوانین نانوشته‌ی ساختمان محسوب می‌شد.

اما امروز چیزی فرق داشت. در نگاه اول نه، اگر کسی تازه وارد ساختمان می‌شد احتمالاً متوجه هیچ‌چیز نمی‌شد. ولی اِما از چند روز گذشته آن‌قدر در این طبقه‌ها رفت‌وآمد کرده بود که تغییرات کوچک را حس کند. چند نفر کنار دستگاه قهوه ایستاده بودند و آهسته‌تر از معمول حرف می‌زدند. منشی بخش مالی سه بار پشت سر هم به ساعتش نگاه کرد.

حتی مینا هم که معمولا چهره‌ای داشت که می‌توانست از سنگ ساخته شده باشد، از وقتی اِما وارد شده بود دو بار پوشه‌ای را از روی میز برداشته و دوباره سر جایش گذاشته بود. وقتی اِما نزدیکش شد تا برنامه‌ی روزانه را بگیرد، نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد.

ـ اتفاقی افتاده؟

مینا نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ نه.

اما لحنش آن‌قدر سریع بود که بیشتر شبیه بله به نظر می‌رسید. اِما ابرویی بالا انداخت.

ـ مطمئنی؟

مینا پوشه را بست و این بار آهسته‌تر گفت:

ـ فقط یه جلسه مهم داریم.

ـ جلسه مهم؟

ـ یکی از سهام‌دارها امروز میاد.

بعد انگار که بخواهد همان‌جا بحث را تمام کند، پوشه‌ای به دستش داد.

ـ اتاق کنفرانس طبقه دوازده رو آماده کن.

اِما سری تکان داد و راه افتاد، اما حس می‌کرد جوابش را کامل نگرفته است. 

طبقه دوازدهم همیشه خلوت‌تر از بقیه بود. نه به این خاطر که آدم‌های کمتری آنجا کار می‌کردند؛ برعکس، مهم‌ترین دفترهای ساختمان در همان طبقه قرار داشتند. اما رفت‌وآمدها کمتر و حساب‌شده‌تر بود. انگار هرکس آنجا حضور داشت، دلیل مشخصی برای حضورش داشت.

اِما بعد از مرتب کردن صندلی‌ها، بطری‌های آب را روی میز گذاشت و برای چندمین بار فاصله‌ی بین آن‌ها را تنظیم کرد. کار خسته‌کننده‌ای بود، اما مزیتش این بود که می‌توانست در سکوت فکر کند یا حداقل سعی کند فکر نکند که متأسفانه مغزش همکاری نمی‌کرد. هر بار که می‌خواست روی کارش تمرکز کند، تصویر نیکلاوس جلوی خانه‌اش ظاهر می‌شد بعد صدایش و بعد آن نگاه مطمئن و اعصاب‌خردکنش.

ـ واقعا احمقه...

جمله ناخواسته از دهانش بیرون آمد.

ـ امیدوارم منظورت من نباشم.

صدای مردانه باعث شد تقریبا بطری آب از دستش سر بخورد. اِما سریع برگشت. همان مردی بود که چند روز قبل در راهروی طبقه هشتم دیده بود؛ همان کت‌وشلوار مرتب، همان نگاه آرامی که هیچ عجله‌ای در آن دیده نمی‌شد. برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.

بعد اِما با کمی دستپاچگی گفت:

ـ نه....منظورم شما نبودید.

مرد نگاه کوتاهی به بطری‌های روی میز انداخت.

ـ خیالم راحت شد.

و برخلاف چیزی که انتظار می‌رفت، بدون آن‌که توضیح بیشتری بخواهد یا شوخی را ادامه دهد، به سمت میز رفت. چند برگه روی میز کنفرانس جا مانده بود. آن‌ها را برداشت و نگاهی گذرا بهشان انداخت. اِما دوباره مشغول مرتب کردن صندلی‌ها شد، اما حضور او باعث شده بود سکوت اتاق دیگر شبیه چند دقیقه قبل نباشد.

ـ جلسه مهمیه؟

این سوال را خودش هم نمی‌دانست چرا پرسید. شاید چون کنجکاوی از صبح مثل خاری کوچک زیر پوستش مانده بود. مرد نگاهش را از روی برگه‌ها برداشت.

ـ برای بعضیا آره.

ـ و برای شما؟ 

چند ثانیه سکوت کرد. انگار جواب را انتخاب می‌کرد.

ـ من از اون آدم‌هایی نیستم که از جلسه خوششون بیاد.

گوشه لب اِما تکان خورد.

ـ پس حداقل توی این مورد هم‌نظریم.

برای اولین بار لبخند کوتاهی و خیلی کمرنگی روی صورت مرد نشست. قبل از آنکه چیزی بگوید، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد، قدم‌هایی که نه بلند بودند و نه عجول، با این حال توجه هر دو را به سمت در کشاندند. چند نفر از کارکنان از مقابل اتاق رد شدند و ناگهان فضای بیرون تغییر کرد.

تغییری نامحسوس اما واضح که باعث شد پچ‌پچ‌ها قطع شوند. کسانی که کنار دیوار ایستاده بودند، صاف‌تر ایستادند.

حتی منشی جوانی که چند دقیقه قبل با تلفن صحبت می‌کرد، سریع تماسش را قطع کرد. 

اِما ناخودآگاه به راهرو نگاه کرد. مردی از انتهای سالن نزدیک می‌شد، قد بلند بود و کت تیره‌ای پوشیده بود و دست‌هایش در جیب‌هایش قرار داشتند، ظاهرش تفاوت چشمگیری با بقیه نداشت اما واکنش آدم‌ها به او متفاوت بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت و هیچ‌کس حتی مستقیم نگاهش نمی‌کرد انگار حضورش به تنهایی کافی بود. اِما دقیقا نمی‌توانست توضیح بدهد چه چیزی در او آزارش می‌داد. شاید نگاهش و شاید آرامش بیش از حدش، شاید این احساس عجیب که انگار همه‌چیز اطرافش را می‌دید، حتی وقتی به آن نگاه نمی‌کرد.

مرد از مقابل اتاق گذشت، فقط برای یک لحظه نگاهش به داخل افتاد. همان یک لحظه کافی بود تا چشم‌هایشان به هم برخورد کرد. نگاهی کوتاه که باعث شد اِما بی‌دلیل احساس کند چیزی درونش منقبض شده است. مرد عبور کرد و چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاق کنفرانس در انتهای راهرو پیچید. سکوتی کوتاه میان اِما و مرد ناشناس کنار میز افتاد.

بعد اِما آهسته پرسید:

ـ اون کی بود؟

مرد نگاهش را به راهرو دوخت.

ـ تامی وین.

اسم را خیلی عادی گفت. اما چیزی در لحنش باعث شد اِما حس کند موضوع به این سادگی نیست.

ـ همون سهام‌دار؟

ـ آره.

بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:

ـ آدم مهمیه.

اِما زیر لب گفت:

ـ بیشتر شبیه آدم خطرناکی بود که لباس گرون پوشیده.

مرد این بار خندید. خنده‌ای کوتاه که انگار ناخواسته از او بیرون آمده باشد.

ـ امیدوارم هیچ‌وقت اینو جلوی خودش نگی.

ـ چرا؟

ـ چون معمولا آدم‌ها وقتی تامی وین رو دست‌کم می‌گیرن، بعدا بابتش پشیمون می‌شن.

قبل از اینکه اِما بتواند سوال دیگری بپرسد، صدایی از بیرون آمد:

ـ آقای هاتورن؟

مرد سرش را بلند کرد.

ـ بله؟

ـ جلسه داره شروع میشه.

اِما ناگهان متوجه شد، هاتورن؟ پس این همان معاون شرکت بود. نگاهش ناخودآگاه دوباره روی او ثابت ماند اما آقای هاتورن انگار به این نگاه‌ها عادت داشت. فقط پوشه را از روی میز برداشت و به سمت در رفت. نزدیک خروجی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد رو به اِما گفت:

ـ خانم گری‌مونت؟

ـ بله؟

ـ اگه قراره درباره آدم‌های این ساختمون قضاوت کنی، حداقل چند روز صبر کن.

در نگاهش اثری از سرزنش نبود بیشتر شبیه توصیه‌ای دوستانه بود بعد بدون آن‌که منتظر جواب بماند، از اتاق خارج شد. اِما چند ثانیه همان‌جا ایستاد. نگاهش بین در بسته‌ی اتاق و صندلی‌های مرتب‌شده جابه‌جا می‌شد.

احساس می‌کرد از صبح وارد جایی شده که همه آدم‌هایش چیزی می‌دانند و فقط او از آن بی‌خبر است و عجیب‌تر از همه اینکه حس می‌کرد پشت لبخند آرام اِتان و نگاه سرد تامی، چیزی مشترک پنهان شده؛ چیزی که هنوز نمی‌توانست اسمش را حدس بزند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...