فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 9 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد ### پارت ۱ روی صندلی نشسته و سرم را روی میز گذاشته بودم. خستگی تمام وجودم را فراگرفته بود و حتی توان برخاستن و رفتن به سمت تخت را نداشتم. چرا انقدر خسته بودم؟ نه سر کار میرفتم و نه در خانه مشغول به کار بودم. پس چرا همیشه خوابآلود بودم؟ گویی در دنیای خوابهایم منتظر رویایی بودم، رویایی از جنس او! صدای قطرات باران، مثل نغمهای آشنا، مرا از افکار پریشانم بیرون کشید. تنبلیام مانع میشد، اما باران نقطه ضعف من بود. عاشق باران بودم؛ خواب نتوانست در جدال با تنبلی پیروز شود و مرا به سمت تخت بکشاند، اما صدای باران پیروز این نبرد شد و مرا به سوی پنجره کشید. بالای تخت من، پنجرهای بزرگ بود. پرده حریری که مادربزرگم برایم دوخته بود را کنار زدم تا بهترین صحنه زندگیام، یعنی باران را ببینم. با باز کردن پنجره، شلاقی از باد بر صورتم خورد. باران بیقرار بر زمین میکوبید و زمین پوشیده از آب شده بود. نفسی عمیق کشیدم تا بوی خاک بارانخورده را استشمام کنم؛ اما وجدان درونم به من گفت: خوشبوترین چیز دنیا، بوی عطر تن او و بعد بوی خاک نمدار بود. عطری که یکسال بود از آن محروم بودم. چقدر دلم میخواست دوباره در آغوشش پناه بگیرم، جایی که میتوانستم تمام غمهایم را فراموش کنم. با دیدن بارش باران چشمانم پراز اشک شد. به این دلیل باران را دوست دارم؛ زیرا او نیز همانند من عاشق است. با بلند شدن صدای وحشتناک رعد و برق از فکر به عشق دست برداشتم. گویی ابر از اینکه من باران را عاشق پنداشتم، خشمگین شد و فریاد برآورد. قطرههای اشکم دانه دانه پایین میچکیدند. دستانم را به سمت چشمانم بردم و اشکهای دیرینهام را پاک کردم. پنجره را بستم و از تخت برخاستم و دوباره به سمت میز رفتم. خواستم بنشینم که چشمم به آینه بالای میز افتاد. تصویر خسته و محزون خود را در آن دیدم؛ چشمان قهوهایم غروب آفتاب را در خود حمل میکرد زیرا از شدت گریه فراوان قرمز شده بود. لبهای نازکم را که به شدت خشک بود را با زبانم تر کردم. باید خواب و خستگی را کنار میگذاشتم. از میز قهوهای دور شدم و چارقد سرخابیام را برداشتم و سرم کردم. بعد از بستن چارقد، به سوی حیاط قدم گذاشتم، اما با دیدن مادرم که با ابروهای کشیده و نگران به من زل زده بود، یک قدم عقب رفتم. اکنون من بودم که با سوال به او خیره شدم. - تو این هوا کجا شال و کلاه کردی داری میری؟ اونم با این لباس! به مادرم نگاهی انداختم، او که در سختترین روزهای زندگیام پشتم بود. دستی به صورت تپل و سفیدش کشیدم و احساس گرمی و محبتش را در دلم حس کردم. چهرهاش مانند آفتاب در روزهای سرد زمستان، گرما و نور را به وجودم میبخشید. - مامان جون، دارم میرم هوا بخورم. دستان گرم و کمی چروکش بر دستانم که روی صورتش جا خوش کرده بود، زد. - من بهت چی بگم؟ چیزی هم بگم گوش نمیدی که! دخترم برو اما سرما بخوری من دیونه میشم، میدونی دیگه؟ چهره مادرم برایم تداعیگر خیلی چیزها بود؛ حرفهای مردم که من را ناسزا مینامیدند، اما مادرم مثل همیشه قهرمان زندگیم شد و با تمام وجودش در برابر آنها ایستاد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری