رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت۹۸

قطره اشکی از چشمام چکید و از با ناخن‌هام از پشت به دامون چنگ می‌زدم.

اون مرد هر قدم که نزدیک تر میشد چنگ زدن من هم بیشتر تا اینکه کاملا روبه‌روی هم وایسادن، دست‌های لرزونم رو روی دست‌های دامون گذاشتم و فشاری وارد کردم.

- دامون خواهش می‌کنم بیا بریم، ولش کن.

لبخندی به روم زد و سرش رو تموم داد.

- این بی غیرت باید مجازات بشه، مگه مرد هم به یه زن دست بلند می‌کنه؟ اما فقط به خاطر تو این پست فطرت رو همینجا ول میکنم و قبرش رو نمی‌کَنم.

با ترس سرم رو بالا پایین کردم، اون هم دست‌هام رو گرفت خواستیم از اون کوچه بریم که با صدای ناله دامون سریع سرم رو سمتش سوق دادم.

اما با دیدن خون روی شونه‌هاش و چهره‌ی جمع شدش و ناله های ریزش زنگ از رحم پردید.

و در همون حال مرد لات با سرعت فرار کرد.

- دام...ون؟!

روی پاشنه پاهام وایسادم و با دست‌های لرزونم رو، روی شونه دامون گذاشتم که دست‌هایم پر از خون شد.

خیلی خون ریزی داشت، در خالی که اشک‌هام با شتاب می‌بارید گفتم.

- مع...ذرت می‌خ...وام من نم...ی‌خواستم اینط...وری ب..شه، من که گف...تم نیا! دامون من مثل سم می‌مونم همه دور و وریام رو مسموم می‌کنم!

 با زدن این حرف هق هق کردم، این واقعیت بود، مامانم رو هم به خاطر این سمی بودنم از دست دادم.

کاش بهادر فقط از من انتقام می‌گرفت و مادرم ناهید رو نمی‌کشت.

دست‌هام رو گرفت و روی زمین خاکی نشست و من رو هم کنار خودش نشوند.

- تو سمی؟!

دست های مجروح شدش رو با آه و ناله به موهام نزدیک کرد و کنارشون زد.

- مگه سم به پادزهر نیازی نداره؟!

منظور از این حرفش چی بود؟ سوالی به چشم‌های رنگ چمنش زل زدم.

اما با درد چشم‌هاش رو بست و ناله مردونه سر داد.

- چیشد، حالت خوبه؟

با دست و کمک من از جاش بلند شد، خودش زو به من تکیه داد و با زور تا ماشین رسوندمش، 

- ماشینت رو چیکار کنیم؟

- بزار همینجا بمونه با ماشین تو بریم!

با هزار زور و زحمت سوار ماشینش کردم و خودم هم سوار شدم و شروع به رانندگی کردم و هر پنج دقیقه به چهره دامون زل می‌زدم اما با عرقی که کرده بود ترسم دوبرابر شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: منکوب « به معنی سختی کشیده» نام نویسنده: فاطمه آرمده ژانر: غمگین، عاشقانه  خلاصه: آنا توسط دشمن دیرینه‌ش مورد تهدید قرار میگیره اما نه از مقابل بلکه بهادر قصد دارد اینبار

#منکوب #Part1 روبه‌روی آینه سفید اتاقم وایسادم، با دیدن خودم لبخند زدم، خیلی وقت بود که خودم رو فراموش کرده بودم اما به لطف عشقم، تونسته بودم به خودم بیام. خیلی زیبا شده بودم، پوست سفید

#منکوب #part2  بعد از بیست دقیقه که بارون شدیدتر شد با کامیار به کافه نزدیک اون‌جا رفتیم. طبق معمول قبل از نگاه کردن به منو، یه آب‌ پرتغال‌ با کیک شکلاتی سفارش دادم، چون عاشقش بودم. 

#پارت۹۹

خیلی ترسیده بودم، دست‌هام از استرس گز-گز می‌کرد.

بعد کلی گاز دادن بالاخره به بیمارستان رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و در سمت دامون رو باز کردم و تکونش دادم.

- دامون، دامون، صدام رو می‌شنوی بلند شو! رسیدیم، ماشاالله من این هیکل گنده‌ات رو نمی‌تونم بغل کنم که.

وقتی این حرف رو زدم دو دقیقه صبر کردم اما صدایی ازش نشنیدم.

با ترس گوشم رو نزدیک دهن و بینیش کردم تا ببینم نفس می‌کشه! 

- می‌خوای از من بی‌حال سو استفاده کنی و بهم تع..ر..ض کنی و ماچم کنی؟

پسرک پرو، می‌گه می‌خوای ماچم کنی!

با حرفش و خوردن نفسش به لاله گوشم باعث مورمور شدن گوشم شد، سریع سرم رو چرخوندم، اما این وضعیت رو بدتر کرد و الان سرم مماس با سر دامون قرار گرفته بود. چشم‌های قهوه‌ای من روبه‌روی چشم‌های مشکی دامون بود و ل...ب های صورتی من روبه‌رو و نزدیک لب‌های دامون قرار گرفته بود.

هول شدم و سریع سرم رو بلند کردم اما از شانس من بخت برگشته، محکم سرم خورد به سقف ماشین.

با درد چشم‌هام رو بستم و سرم رو مالش دادم. که صدای لرزون دامون بلند شد.

- خدا نکن...ه یک...ی ج...ونش دست تو ب...اشه تو به ق...دری بی ع...رضه ه...ستی برای خ...ودت دردس...ری، تا من رو ب...رسونی هزار ب...ار کش...تیم دخت...ر!

راست می‌گفت، خاک به سرت آنای احمق انگار نه انگار خون ریزی داره.

با دیدن شونه‌های پرخون و ماشین خونین رنگ از رخم پرید. اگه اتفاقی براش بیفته من هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم.

از ناراحتی کل تنم یخ بسته بود، اگه یکم دیگه صبر می‌کردم هم خودم از ترس غش می‌کردم هم دامون رو به کشتن می‌دادم.

دست‌هام رو سمتش دراز کردم و دستش رو گرفتم و با زور از ماشین بیرونش آوردم.

 یک مردی با دیدن من که زورم نمی‌رسید به دامون کمک کنم، سمت ما اومد و به ترکی گفت:

- خانم محترم صبر کنید من کمکتون کنم.

من هم لبخندی زدم و به همون زبان جوابش رو دادم.

- خیلی متشکرم.

دامون با حرف من ابروهاش رو بالا داد، لبخندی زدم اما با گاز گرفتن لب‌هام خنده‌ام رو پنهون کردم.

از ادب من تعجب کرده؟ خنده ریزه میزه‌ام با ناله دامون به ترس تبدیل شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰۰

 نگاه‌ام رو فوری به سمتش چرخوندم.

- دامون یکمم تحمل کن لطفاً.

بالاخره با کمک اون مرد، دامون رو به تخت رسوندیم.

فضای تلخ بیمارستان برای من خیلی چیزها رو یادآور بود. صداهای ناله مریض‌ها، گریه همراه‌ها برای عزیز‌هاشون. من رو یاد جیغ و فریادهای دختری انداخت که همراه مادرش توی همون بیمارستان مُرد.

چرا بیمارستان دیوارهاش، فضاش، سفید بود؟ من اگه آینده معمار بشم، اولین کاری که می‌خوام بکنم اینِ که همه چیز بیمارستان رو سیاه کنم، چون سیاه رنگ ناامیدیِ و هرکس وارد بیمارستان بشه نه جونی داره نه امیدی.

حتی این برانکارد سفید، برای من عذاب‌آور بود و یادآور تخت خونین مادرم بود که نامردانه توسط جلاد زندگیم کشته شد.

با چشم‌های پر اشکم، گوشه به گوشه بیمارستان خیره شدم.

نفس عمیقی کشیدم تا این حال داغونم، دگرگون بشه.

نگاه تشکر آمیزی به مرد کردم و به نشانه احترام سرم رو تکون دادم و مرد با یک لبخند رو به ما کرد و گفت:

- دختر خانوم، این مرد خیلی دوست داره ها، قدر این مرد رو بدون، حتی بااین وضعیتش سعی می‌کنه خانومش رو بخندونه.

سپس رو کرد به سمت دامون و ادامه داد.

- می‌دونی چرا خندوندت؟ چون برای یک مرد عاشق، خنده معشوقش داروشه نه چیز دیگه‌ای و این مرد با خندیدن تو حالت مریضش بهبود پیدا کرد. این بیمارستان بهونه است.

این حرف رو زد و من و دامون رو هاج و واج رها کرد.

با خجالت سرم رو پایین انداختم.

- بیارش بالا!

سرم رو بالا آوردم و با چشم‌های سوال بهش خیره شدم.

- منظورم سرتِ، تو که کار اشتباهی نکردی، هیچ وقت به خاطر کاری که نکردی سرت رو پایین ننداز، تو باید قوی باشی و سرت رو همیشه بالا نگه داری، چون من اولین روز با آنای قوی آشنا شدم! فهمیدی دختر؟

 خواستم بهش جواب بدم که با اومدن پرستار حرفم رو قورت دادم.

یعنی دامون، آجرهای شکسته من رو می‌سازه و قویشون می‌کنه؟ یعنی این مرد بنایِ زندگی منِ؟

چی داری میگی آنا؟ دختر تو دیونه شدی، بهادر یادت رفته؟ بابات یادت رفته؟ تو برای قوی شدنت به هیچ مردی نیاز نداری، اگه به مرد تکیه کنی فقط بیشتر می‌شکنی.

ذهنم خیلی درگیر شده بود، درگیر افکار متضاد.

یک طرف ذهنم سفید بود و کارهای دامون رو برام مرور می‌کرد و یک طرفش سیاه بود و کارهای بهادر و مهم‌ترین مرد زندگیم، بابام رو یادآور بود.

و این دوتا افکار متضاد باهم جنگ می‌کردند.

اما این‌ها افکار مغزم بود.

قلبم از عذاب وجدان پر شده بود، می‌گفت «شاید دامون فرق داره، به خاطر تو چاقو خورد پس انصاف نیست که این خوبیش رو نادیده بگیری.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...