فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part74 کلافه پوفی کشیدم و شماره بهادر رو از لیست تماسهام پیدا کردم و بهش زنگ زدم که به دو بوق نرسیده جواب داد، قبل اینکه بهش فرصت جواب دادن بدم. با صدایی بلندی که باعث شد کل اتاق بلرزه، گفتم: - مرتیکه روانی! قرار داد رو امضا کردم، سلین کجاست؟ - خوشحالم که در ازای آزادی عشقت، کل ثروتت رو در معرض خطر قرار دادیی، یه آدرس بهت پیامک میکنم، بهتره تنها بیای وگرنه جلوی چشمات سلینت میمیره، قرارداد و با سلین مبادله میکنیم. بی حرف گوشی رو، روش قطع کردم و بلافاصله صدای پیامک بلند شد، به آدرس نگاه کردم بی حرف از شرکت زدم بیرون و سوار ماشینم شدم. بعد چهل دقیقه به محل مورد نظر رسیدم، اونجا یه دشت پرعلف بود. دشت خلوت خلوت بود. از ماشین بیرون اومدم. علفها بلند بودن جوری که نصف قد من و پوشونده بودن، بعد پنج دقیقه صبر کردن، این پنج دقیقه برای من اندازه یه عمر طولانی شد، مگه میشد نباشه؟ سلین من از دست اون عوضی نجات پیدا میکنه بالاخره میتونم سلینم رو توی بغلم بگیرمش و محکم به خودم فشار بدمش تا توی بغلم حل بشه. بعد پنج دقیقه صبر کردن، بنز سیاهی روبهروی من پارک شد. مردی درشت هیکل با سر تاس از ماشین خارج شد، این بهادر بود؟ با خروج اون از ماشین منهم قرارداد رو از داشبورد بیرون آوردم. - بهادر، سلین کو؟ اول سلین بعد قرارداد. بعد قرار داد رو جلوی چشماش تکون دادم. بهادر شروع کرد به زر زدن و دندونهای زرد و چرکینش نمایان شد. - من بهادر نیستم، من سگ بهادر خان هستم، رئیس دستور دادن باهم مبادله کنیم[ یعنی همزمان ما قرارداد رو به اون بدیم و سلینم رو از اون بگیریم ] سگ؟ اینقدر خوار و خفیفه که خودش رو سگ بهادر خطاب میکنه، با خودم فکر میکنم من هم اندازه این مرد بیعرضهام که نتونستم سلین رو پیدا کنم و مجبور شدم تن به خواستهاش بدم. مرد در پشت ماشین رو باز کرد و سلین من پاره تن من رو از پشت ماشین بیرون آورد، سلینم پریشون بود، موهای سیاهش کلک شده بود و پراکنده بود. دستش رو با طناب بسته بودن و به خاطر گریهای که کرده بود دور چشماش سیاه و داخل چشماش قرمز بود، چرا موهای سلین من پریشون بود، نکنه موهای سلین من رو اون عوضی کشیده بود؟ نزدیک اون مرد شدم و قرارداد داد رو روبهروش قرار دادم و از دست سلین نگه داشتم، همزمان اون قرار داد رو گرفت و من سلینم رو. وقتی اون قرارداد رو گرفت بلافاصله سوار ماشین شد و از ما فاصله گرفت. من دست سلین رو باز کردم، دستش قرمز و زخم شده بود، این نشون از تلاشی بود که برای آزادی انجام میداد. سلین به خاطر آزادی تلاش کرده بود و زخمی شده بود، لبم رو به زخم دستش نزدیک کردم و آروم زخم روی دستش رو بوسیدم، سپس لبهام روی پیشونیش نشست و آروم پیشونیش رو هم بوسیدم. سلینم رو توی آغوشم گرفتم، برای یه لحظه زمان متوقف شد. انگار برای اولین بار بود، سلین رو به آغوش میکشم، این بغل از بغل کردنهای دیگه لذت بخش تر بود. با به آغوش کشیدن سلین متوجه شدم چقدر دلتنگش بودم، این دو ساعت برای من چند حکم چند سال رو داشت. چشمهام بسته بود انگار خارج از دنیا بودم. سرم رو به سرش نزدیک کردم و عطر موهاش رو استشمام کردم با عطش موهاش رو بو میکشیدم چقدر دلم برای عطر موهای سلینم تنگ شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) #منکوب #part75 احساس کردم، لباسم خیس شده، سلین رو از بغلم رها کردم ديدم داره بی صدا گریه میکنه با دستم اشکاش رو پاک کردم و سر سلینم رو به سینم تکیه دادم. سلین من داشت گریه میکرد، شاید الان از من سوژه داری اما زمین گرده، هیچ وقت یادم نمیره که عشق من رو به گریه انداختی. تاوان این کارت رو سخت پس میدی. سلین از بغلم بیرون اومد و سپس فین و فین کرد و با لحن مظلومی که باعث شد از خودم متنفر بشم که چرا نتونستم از عشقم مراقب کنم، گفت: - دامون، دامون، اون زن دایی من رو کشته، دامون من خیلی ترسیدم، اگه من هم میکشت. انگشتام رو به لبش نزدیک کردم و گفتم - هیش، هرگز همچین حرفی نزن، مگه میزارم آسیبی به یک یدونم برسه، اگه اتفاقی برای تو میافتاد، این رو خوب میدونی که من نابود میشدم. دوباره منو بغل کرد و گفت: - دامون، خیلی دلم برات تنگ شده بود، خیلی. حلقه دستم رو تنگ تر کردم و بیخ گوشش زمزمه کردم " من هم دلم برات تنگ شده بود" از هم جدا شدیم، دست هم رو گرفتیم و به سمت ماشین رفتیم، سوار ماشین شدم سلین هم جلو نشست. رو بهش گفتم: - اون عوضی کاری باهات نکرد که؟ کتک اینا نزد که! سریع چشماش رو از من دزدید و به پنجره ماشین نگاه کرد. - نه بابا فقط زندانی کرد! این حرفش دروغ بود، موقع اضطراب و دروغ همیشه نگاهش رو از من میدزدید. محکم از فرمون ماشین زدم و فریاد کشیدم: - د لعنتی راستش رو بگو، من تو رو از خودم بیشتر میشناسم، چرا پس نگاهت رو از من گرفتی؟ لعنتی بگو، چیکارت کرد؟ چه بلایی سرت آورد و من بی غیرت نتونستم نجاتت بدم! دستم روی دنده ماشین بود، دستم رو نوازش کرد و گفت: - باشه عشقم آروم باش، تو بی غیرت نیستی عشق یدونه منی، به لطف توعه من الان نجات پیدا کردم، هرگز این حرف رو نزن. سپس خم شد و روی دستم رو بوسید و با صدای لرزونی ادامه داد: - خب، راستش همین که باهاش قرار گذاشتم، شروع کردم به داد و بی داد و فحش دادن، منو که میشناسی، بعد یه سیلی به صورتم خوابوند، بعد دستمالی به دهنم گذاشت و بیهوشم کرد. اما اینا مهم نیست دامون، به من از لحاظ روحی آسیب زد، اون مرد قاتل زن دایی هست که من عاشقش بودم. فشار دستم رو روی فرمون بیشتر کردم جوری که رگهام متورم شده بود، از عصبانیت به قرمزی میزدم. دوباره سرش رو برگردوند و گفت: - حالا من یه سوال دیگه بپرسم، تو چطوری من رو نجات دادی؟! ویرایش شده 22 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part76 با گفتن این حرف به فکر فرو رفتم، سلین اینقدر ترسیده بود که متوجه کاغذ سفیدی که به اون مرد دادم نشد. به دلبرم چی بگم؟ از کجا شروع کنم، بهش بگم چه قراردادی رو امضا کردم؟! اگه آنا رو عاشق خودم نکنم، آینده فقیر میشیم؟ دستی به موهام کشیدم و آروم گفتم: - خب راستش بهادر بعد دزدین تو یه فیلمی برام آپلود کرد و پشت سرش فوری بهم زنگ زد، گفت اگه میخوای عشقت دوباره به آغوشت برگرده قراردادی رو که شرکتت فرستادم رو امضا کن، من به خاطر تو راضی بودم بمیرم، امضا کردن قرارداد که چیزی نبود! فشارم رو، روی فرمون بیشتر کردم، با کنجکاوی به سمتم برگشت و گفت: - موضوع قرار داد چی بود؟ تو اون قرار داد از تو چی خواست؟ از این سوالش میترسیدم، آخ به سلینم چی بگم؟ شاید بتونه بهم امید بده، شاید یه راه چارهای داشته باشه. - اون قرار داد از من خواسته بود که برای آزادی تو آنا رو کسی که مثل خواهر توعه رو عاشق خودم کنم، اگه عاشق خودم نکنمش تمام داراییم رو از دست میدم، خونه ماشین و... خلاصه فقیر میشم. با گفتن این حرف سلین با تعجب بهم نگاه کرد، انگار که به خودش اومد با صدای لرزون زمزمه کرد: - چ... طور تونس... تی قرارداد رو ام... مضا کنی؟ میدون...ی آنا دوس... تمه، خواه...رمه از همه مهم تر دختر دای... یمه، چطور تونستی همچنین کاری باهاش بکنی، بهترین دوستم قراره عاشق دوست پسر من بشه؟! اگه متوجه قضیه بشه میدونی چی میشه؟ نابود میشه، نابود! سپس قطره اشکی از چشماش جاری شد. موقع دزدیدنش حالش اینقدر دگرگون نبود که حال الانش اینقدر افتضاح بود. یعنی اینقدر آنا رو دوست داشت؟ سپس جیغی کشید و با زجه ادامه داد: - آنا، دوست بدشانس من، مامانش به قتل رسیده تو اوج جوونی و بیست سالگی مامانش مرد و این کافی نیست از عشقم شانس نیاره؟ آخه بهادر چرا آوار زندگی هممون شدی؟ کشتن زندایی( مامان آنا) کافی نبود، لامصب از خواهر من چی میخوای؟! ماشین و با سرعت ترمز کردم، به خاطر ناگهانی بودن کارم لاستیک صدای ناهنجاری داد. سلین رو بغل کردم و توی گوشش آروم گفتم: - هیش! آروم باش عشق خوشگل من، من که هنوز آنا رو عاشق خودم نکردم، اگه آنا برای تو این همه با ارزشه، برای منم باارزشه، حالا سلین یه سوال از تو بپرسم؟ آیا دامون فقیر رو به همسری می پذیری؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part77 سلین درحالی که اشک میریخت و فین فین میکرد، جواب سوالم رو نداد و سکوت رو ترجیح داد. سوال سختی بود؟ سکوت علامت رضاست؟ یا از این سکوتش باید بترسم؟ آخه به تانیا که عاشق گارسون کافه شده بود توهین کرد. حالا اگه من ثروتم رو از دست بدم و به اجبار گارسونی کار کنم، به منم توهین میکنه؟ دست من رو گرفت و با چشمهای اشکی به من خیره شد. - دامون من تو رو خیلی دوست دارم و هیچ چیز این رو تغییر نمیده، چیزی که الان من به خاطرش سکوت کردم، ثروت یا دارایی نبود، من اونا رو دوست ندارم، چیزی که به خاطرش سکوت کردم؛ خودم بودم، اگه طبق قرارداد پیش نری و آنا بهترین دوست من رو عاشق خودت نکنی، اگه جز ثروت، من و از دست بدی چی؟! اره من خود خواهم، خودم و بیشتر از هرکسی دوست دارم، ولی یادت باشه، اگه کسی یکی و کشته باشه، مطمئن باش بازم میتونه، دامون من نمیخوام کشته بشم، نمیخوام سرنوشتم مثل زن دایی بشه. سپس شدت گریهاش بیشتر شد، گریهاش دل عاشق من رو می رنجوند. از من چی میخواست؟! از من میخواست دختری رو عاشق خودم کنم که بهترین دوست خودشه؟! از من میخواست به خاطر جون خودش، به خاطر این که کشته نشه، خواهرش رو عاشق خودم کنم؟! داشت به خاطر خودش، بهترین دوستش رو فدا میکرد! درسته من توان از دست دادن سلین رو نداشتم، اگه اون و از دست بدم، خودمم از دست میرم، اما من اینجا متوجه یک چیزی شدم، خود خواهی، من به خاطر اینکه سلینم چیزیش نشه تا نابود نشم و سلینم به خاطر جون خودش، راضیه آنا دختر منکوب ( سختی کشیده ) رو عاشق خودم کنم! دستم رو از حصار دستش بیرون آوردم. از این کارم شوکه شد. تن صدام رو بالا بردم و با صدای لرزون گفتم: - یعنی میگی آنا رو عاشق خودم کنم؟ درحالی که عاشق بهترین دوستشم؟ اگه عاشقم بشه و بفهمه من به سلین دختر دایش حس دارم، چیکار کنه؟ دیوونه! نابود نمیشه؟! تو میگی برای اینکه خودم و تو نابود نشیم، آنا رو نابود کنیم، این خود خواهی نیست؟ البته منم خود خواهم که به خاطر اینکه تو رو داشته باشم هر کاری میکنم، حالا تویی که بهترین دوستت رو فدا میکنی، آنا مگه چیه من میشه؟ اون تویی که عشق منی و به حرفت گوش میدم. سلین چشماش رو از من گرفت، ناراحت بود. درسته سلین من خودخواه بود، اما بالاخره هر چیم باشه، آنا بهترین دوستش بود و از اینکه قرار بود، اون رو قربانی کنه ناراحت بود. با صدای گرفته زمزمه کرد. - به نظر تو، من ناراحت نیستم؟ کی دوست داره بهترین دوستش، دختر داییش، کسی که مثل خواهرشه رو قربانی کنه؟ اونم به خاطر خودش، اما من مجبورم، آره من خودخواهم و فکر کنم این خود خواهی یه روز من رو نابود کنه، اما باید خودت رو دوست داشته باشی تا بتونی دیگران و هم دوست داشته باشی، میگی آنا ناراحت میشه، خب فوقش دو روز گریه میکنه، بعدشم آنا عشق و به خودش ممنوع کرده، این قدر مغرور نشو مرد، شاید نتونی اون رو عاشق خودت کنی! ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part78 ماشین رو پارک کردم. نفسم و بی صدا بیرون فوت کردم، شاید حق داشت، شاید هرکسی جای سلین بود، این انتخاب رو میکرد، ممکنه همه جون خودشون رو بیشتر از دیگران دوست داشته باشن، شاید آنا هم بود، جون خودش به دوست صمیمیش ترجیح میداد، اما من محکوم شدم، محکوم به جدا کردن دو دوست، اگه آنا رو عاشق خودم کنم بعدها متوجه خواهد شد که من عاشق سلینم، عاشق بهترین دوستش، اون وقت بین سلین و آنا دشمنی عمیقی شکل میگیرفت. میگن بین دوست داشتن و نفرت فقط و فقط به اندازه یک تار مو فاصله هست، حالا من اگه آنا رو عاشق خودم کنم دوستی اونا به دشمنی تبدیل میشه. سلین گفت اگه آنا رو عاشق خودت بکنی اگه متوجه بشه از روی اجبار باهاش بودی، فوقش دو روز گریه میکنه، مگه عشق شوخی برداره که فقط با دوروز گریه تموم بشه، داریم درمورد ضربه زدن به قلب یکی صحبت میکنیم. به سلین میگم خودخواه در حالی که من خودم خودخواه ترم، بازم به خودم فکر میکنم و میگم، اگه آنا رو عاشق خودم کنم آیا عشق من و سلین خوشبختی ما رابطمون مثل قبل میشه؟ یا نفرت و نفرین آنا زندگی ما رو ویران میکنه؟ باز به فکر خودمم و رابطهی که با خوشی شروع شد با خودم میگم آیا این رابطه با خوشی ادامه پیدا میکنه؟ سلین بهم میگه مغرور نشو شاید نتونی اون رو عاشق خودت کنی، اما من که مغرور نشدم فقط میخوام برای اینکه سلینم آسیب نبینه سعیم رو کنم. سلین دوباره ادامه داد. - همونطور که گفتم مغرور نشو، اون عشق و به خودش ممنوع کرده، اما خب منم تو این راه کمکت میکنم، کمکت میکنم که آنا دوست صمیمیم عاشق، عشقم بشه، شاید این کارم، کار پستی باشه، اما برای نجات جون خودم. خودت و ثروتت مجبورم! من به خاطر تو دنیا رو به آتیش میکشم، میدونی که چقدر دوستت دارم! با کلمه دوستت دارمش، آرامش دوباره بهم القاشد. خواستم جواب این حرف رو بدم اما لب...اش رو روی لب...م گذاشت و باعث شد صدام خفه بشه. چشمام بسته شد، دستم رو به لای موهاش بردم و موهاش رو نوازش کردم. بالاخره از هم سیر شدیم، چشمام رو باز کردم و لبامون از هم جدا شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part79 وقتی از هم جدا شدیم، چشمهای خمارم رو به چشمهای خمار سلین دوختم که ناشی از بوسه بود. روبهش کردم و با صدای گرفته زمزمه کردم: - یعنی میگی آنا رو عاشق خودم کنم؟ من زاده شدم تا حرف تو رو، عشقم رو گوش بدم، من گوش به فرمان توام! چشمش رو از چشمام به بیرون سوق داد و باز هم سکوت کرد. صدای گرفته یه دقیقه پیشم به خاطر بوسه بود، اما الان بهتر شد، چند تا سرفه کردم، این دفعه با صدای جدی گفتم: - سلین! سکوتت رو پای چی بزارم؟ رضایت؟ تو گفتی آنا حصاری دور خودش کشیده، حصاری از جنس عشق ممنوع، پس توی این راه به کمکت احتیاج دارم، حالا تو سوال اول سکوت کردی و با سکوت جواب دادی، حالا این سوالم رو جواب بده، حاضری به من تو راه عاشق کردن دختر دایت، دوستت، خواهرت کمک کنی؟! حاضری به من تو راه عاشق کردن کسی که عشق و به خودش ممنوع کرده کمک کنی؟! این بار سلینم عزم خودش رو جمع کرد و بی رحمانهترین جواب رو داد. - تو با گفتن کلمه دختر دایی، دوست، خواهرم، میخوای نشون بدی چقدر بدم و بی رحم؟ حالا جواب سوالت آره من حاضرم در ازای نجات جون خودم و ثروت تو، به قول تو دوستم، خواهرم، دخترداییم رو قربانی کنم و توی این راه به تو کمک میکنم که اون و عاشق خودت کنی، اما این قربانی نشانه بی رحم بودن نیست دامون باور کن، من توی این راه بی رحم نبودم، فقط از خود گذشتگی انجام ندادم، اما باز من تنها کسیم که عشقم و سراغ دوستم میفرستم و ریسک میکنم، من تنها کسیم که باخودش نمیگه اگه دامون عاشق دوستت شه چی؟! فکر میکنی بی رحمم؟ منم حالم بده، کجا دنیا نوشتن اگه از خود گذشتگی نکنی یعنی بی رحمی؟ منم فقط توی این راه از خود گذشتگی نکردم! جمله آخر رو با جیغ زد و تلنباری شد برای باریدن اشک چشمهاش. آنا حق داره، حصار بکشه دور خودش اونم از جنس عشق ممنوع، دورش پر گرگ هست که میخوان این بره یعنی آنا رو شکار کنن، اون هم از قلب و فقط به خاطر پول و ثروت! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part80 پس آنا قرار عاشق بشه، عشقی پر از تعفن و تلخی، البته ببینیم این اناغ خانم چقدر نسبت به عشق حساسه، آیا عاشق دامون رادمنش میشه؟ فقط من تویه این بازی کثیف نسبت به یه چیزی خیلی کنجکاوم، این بازی کی به پایان میرسه؟! آیا این بازی پایان خوشی خواهد داشت؟! دوباره ماشین رو روشن کردم و فرمون ماشین رو با یه حرکت به سمت چپ حرکت دادم، به خاطر یهویی بودن کارم سلین به سمت من پرتاب شد و در آغوش من فرو رفت. شاید تو این اوضاع فکر کردن به این چیزا مسخره یا خودخواهانه باشه، اما سلین در آغوشم، بهترین لحظه رو برام رقم زده بود. سلین خواست از بغلم بلند بشه که با دست مانع شدم. بعد پنج دقیقه که توی بغلم بود گوشیش زنگ خورد! سلین گوشی رو جواب داد. - سلام خوبی - ... - اره حالش خوبه، نه نگران نباش، تو راهیم داریم میایم. - ... -باشه، باشه خداحافظ. با حالت سوالی به سلین خیره شدم، از نگاهم متوجه کنجکاویم شد و گفت: - آنا بود، نگران شده بود، میگفت که کجا موندیم و این حرفها! آهانی گفتم و به جلوم خیره شدم، بعد بیست دقیقه دوباره به کافهای که دوستای سلین یعنی آنا و تانیا اونجا بودن رسیدیم. اصلا اینا رو یادم نبود، یادم نبود که اینا تو کافه منتظر ما هستن. سریع ماشین و پارک کردم و با سلین همزمان از ماشین پیاده شدیم. وارد کافه شدیم، با ورود ما آنا و تانیا هم همزمان از صندلی بلند شدن و با عجله به سمت ما اومدن. به چشمهای قهوهای آنا خیره شدم، با چه رویی به چشمهای این دختر نگاه کردم، دختری که قراره به خاطر وجود من بدترین ضربه زندگیش رو بخوره، اگه عاشق من بشه، ضربهی از بهترین دوست و عشقش میخوره، اما اگه عاشق من نشه این ضربه رو فقط از بهترین دوستش میخوره! البته شاید این کار ضربه نیست، اجبار و تهدیده که دامن گیر من و سلین شده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #parr81 #آنا با وارد شدن سلین و دامون به کافه، بی توجه به بقیه از صندلی بلند شدیم، به خاطر یهویی بودن کارم صندلی صدای وحشتناک و دلخراشی داد. نزدیک سلین و دامون شدیم با حالت سوالی به هردو خیره شدم، من بعد ماهها خودم و از حبس کردن خارج کردم و با سلین اینا قرار گذاشتم، اونا هم بدون اینکه به ما بگن از کافه رفتن، تازه قرارمون هم خراب کردن. من با چشمهای سوالی به سلین خیره شدم، اما با احساس سنگینی نگاهی چشمهای پر سوالم رو به اون نگاه دوختم و با چشم غرق شب دامون چشم توی چشم شدم. بی توجه به بقیه غرق نگاهه هم شده بودیم. اون به چشمهای قهوهای من و من به چشمهای مشکی اون. پنج دقیقه بود که من و دامون به هم خیره شده بودیم، انگار من و دامون باهم توی مکانی گیر کرده بودیم که فقط دوتامون وجود داشتیم نه کس دیگه ای! نگاه اون رنگ تمنا و ترحم، نگاه من پر از سوال! معنی این نگاهش رو نفهمیدم، چرا با حالت دلسوزی به من نگاه میکنه؟ این نگاهش رو باید پایهی چی بزارم؟ با صدای مکرر سلین که هعی صدا میکرد: - آنا، آنا، آنا، آنا! به خودم اومدم و از غرق شدن به چشمهای تاریک مرد مقابلم دست برداشتم و روبه سلین کردم و گفتم: - چه خبرته؟ همش آنا آنا میکنی، آنا و زهر، اول سلام بعدا کلام. سلین چشم غرهای رفت و با لحن بی حوصله گفت: - ایش! سلام، خانم آنا فرهمند تو که تو خودت نبودی محو دامون خان شده بودی، مجبور شدم اینجوری صدات کنم. و بعد رو کرد سمت دامون و گفت: - گفته بودن چشمهات سگ داره اما نمیدونستم این چشمهات یه روزی پاچهی آنا رو هم بگیره. کسل به سلین خیره شدم و با عصبانیت گفتم: - هیچ چشمی نمیتونه پاچه من رو بگیره، حتی زیباترین چشم دنیا، به جای این حرفها بگو کجا رفتی رفیق نیمه راه؟! قرارمون به خاطر تو بهم ریخت، مثلا حالم خوب نبود خواستم بیام آب و هوام عوض بشه که به لطف تو ریده شد توش و تازه قرار بود دوست پسر مخفیت رو به ما معرفی کنی! ایندفعه نوبت عصبانیت سلین بود، اون هم با صدای عصبی گفت: - ببخشید دیگه، توروخدا ببخش[ این حرفش لحن مسخره با چاشنی عصبی بود] مگه من میدونستم که حال دوست پسرم بد میشه میره بیمارستان، منم چون حالم بد شد بدون خبر دادن رفتم بیمارستان پیش دوست پسرم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد . #منکوب #part82 غمگین به سلین خیره شدم، از کی اینقدر خودخواه شده بودم که به خاطر اینکه حال خودم خوب بشه حال کسی برام مهم نبود. اما من این خودخواهی و دوست ندارم. البته این حس خودخواهی هیچ، من در کنار خودخواهی دلسوز بودم، البته من قبل از به قتل رسیدن مادرم خود خواه نبودم تازه به ویژگیهام اضافه شده. من آنا دختری دلسوز بودم، که گاهی به خاطر دلسوزیم، از این ویژگی استفاده میکردن و از پشت بهم خنجر میزدن. - سلین جدی معذرت میخوام، ببخشید من خیلی خودخواه بودم که فقط به خودم فکر کردم، تازه دامون به من نگفت حال دوست پسرت بده، به من گفت حال دوستت بده. سلین شاکی به من خیره شد. - انا، از کی اینقدر خودخواه شدی؟ بگو از کی؟ چه دوست پسرم باشه چه دوستم، هردوی اینا آدمن، درسته توام دوستمی، اما اگه دوستم میرفت بیمارستان به خاطر اون تو رو ول میکردم ناراحت میشدی؟ چون بین شما دوتا اون و انتخاب کردم؟ تو خیلی خودخواهی فقط به فکر خودتی و دوست داری که تو انتخاب همه اولویت باشی، دوست داری همه تو رو انتخاب کنن. با این حرفش آخرین خنجر رو به قلبم و تن نحیفم زد، مگه من چیکار کرده بودم؟ انای مغرور چشمهاش لبریز از اشک شد، انای مغرور قطره اشکش پیش همه ریخت تانیا و سلین که دوستش بودن منظور از همه دامون بود که قطره اشک من رو دید. یعنی الان غرور آنا فرهمند شکست؟ سلین حال بدم رو بدتر کرد، اما من که اون رو تیمار دردهام و بهبود دهنده زخمهام میدونستم، اما اون که زخمی که تو وجودم بود رو گسترش داد و نمک روش پاشید. یا هم که مشکل سلین نبود من واقعا بعد اون اتفاق کذایی لوس شدم و با هر حرفی ناراحت میشم، اما میگن که آدم با هر شکست تو زندگیش و ناراحتی و غمگین تو زندگیش محکم تر میشه، پس چرا من لوس شدم؟ یا شاید این مشکل منه که خودم و مشکل هر چیزی میدونم، الانم خودم و مشکل دونستم به خودم گفتم لوس، در حالی که حرف سلین تلخ بود و شکست قلب شکسته شده من رو. یعنی حق با سلینِ من خود خواه شدم؟ توی دلم به این سوالم خندیدم از کی اعتماد به نفسم سقوط کرده بود که حق و به همه الا به خودم میدادم. با چشمهای که داشت از اشک میبارید به سلین خیره شدم و گفتم: - اما سلین من منظوری... نذاشت ادامه حرفم رو بزنم و بیرحمانه با دامون اونجارو ترک کرد، من موندم و حال بدم و تانیایی که وسط بین من و سلین مونده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part83 تانیا سمت من اومد و سعی در آروم کردن من داشت، اما من گوشهام کر و لبهام لال شده بود. من خودخواه نبودم، من فقط دنبال کسی بودم که من رو درک کنه، هه من احمق دنبال محبتم، این کبود محبتی منو به جاهای کج نبره؟ راه کجی که از ورودش لرز و از اون ترس دارم. بهتره گوشهای کرم رو باز کنم. تانیا من رو به آغوش گرفته و داشت با حرفهاش آرومم میکرد. از بغل تانیا رو بیرون اومدم و رو بهش باصدای آمیخته به لرزش، به خاطر گریه گفتم: - تان... یا! من خودخواه... م؟ فقط به خ.. .ودم فکر میکنم؟ تانیا دوباره منو به آغوش گرفت و موهای صافم رو نوازش کرد. - آنا، معلومه که خودخواه نیستی، شاید از دور همه به خاطر ثروتت یا از قیافت به تو تهمت خودخواهی بزنن، اما من دوستتم، من از نزدیک قلبت رو میبینم، من متوجه هستم چقدر قلب کوچیکت مهربونه، حتی سلینم متوجه این هست، این حرفش به خاطر تو نبود، اون ناراحتیش رو سر تو خالی کرد، اون به خاطرعشق مریضش ناراحت بود و نفهمید چیکار کنه، سرتو خالی کرد! با این حرف تانیا کمی آروم شدم، راست میگفت، نه من مقصر بودم نه سلین. اون به خاطر ناراحتیش با من اینجوری رفتار کرد. خواستم بشینم که سرم گیج رفت از دسته صندلی کافه نگه داشتم، تا مانع افتادنم بشه که در همین حین دامون وارد کافه شد، نزدیک من اومد، به چشمهاش خیره شدم. راه کجی که من از اون ترس و لرز دارم و بهخاطر کمبود محبت، میترسم دچار اون بشم، این راه کجی که برای خودم ممنوعش کردم، اسمش عشقه! دامون نزدیکتر اومد، من رو به آغوش گرفت، دستاش رو دورم حلقه کرد، اما من تعجب کرده بودم و توان انجام هیچ کاری رو نداشتم. اون منو بغل کرده بود و من همینطوری مات و متعجب دستهام آویزون بود و نتونستم عکس العملی نشون بدم. خب حق داشتم، جز کامیار اولین پسری بود من رو آغوش میگرفت، این پسر از قصد اینکار رو بامنی که دنبال محبتم و کمبود محبت دارم و دنبال دواییم برای دردهام میکرد؟ صدای دامون من و از فکر کردن به این چیزها بیرون آورد، بیخ گوشم آروم پچ زد: - من به جای سلین و از طرف خودم، از تو معذرت میخوام، سلین نتونست از تو معذرت خواهی کنه چون حالش واقعا بده خب عشق چهار سالش مریضه و اما منم از تو معذرت خواهی میکنم که حرف و اشتباهی زدم و به جای عشقش که مریضه گفتم، دوستش! صدای هرم نفسهاش که به لالهی گوشم میخورد باعث شد بدنم بیز-بیز بشه! الان نباید کمبود محبت و ناراحتیم رو پیشش بروز بدم. غرورم که یه بار پیشش شکست اما الان حداقل بابد ازش حفظ کنم. از بغلش بیرون اومدم و با لبخند مصنوعی رو بهش گفتم: - خب آقای دامون بخشیدمت! سپس با دستم به آرنجش ضربه زدم و گفتم: - من اگه از کسی که باهاش صمیمیم ناراحت بشم و از من معذرت خواهی کنه، میبخشمش و اینجوری با زدن روی آرنجش بروز میدم که بخشیدمش! سپس لبخندم رو غلیظتر و با معنیتز کردم و ادامه دادم: - آخه تو که من رو بغل کردی فکر کنم باهم صمیمی شدیم! منظور این حرفم و خوب فهمید، این حرفم بوی این رو میداد که من و تو صمیمی نیستیم، تو فرصت طلب، دنبال این بودی که من رو بغل کنی. شاید دقیق این حرف و بهش نزدم اما با این حرفم، متوجه معنی دار بودن حرفم شد و تیکه رو گرفت. البته تنها دامون نه بلکه تانیاهم معنی این حرفم رو فهمید، چون با کوبیدن آرنجش به پهلوم این و نشون میداد. دامون لبخند مصنوعی زد و گفت: - البته، ایشالا که صمیمی بشیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #part84 «دامون» سلین بعد اینکه به آنا گفت خودخواه، بدون توجه به حرف نصفه آنا که گفت: - اما سلین من منظوری نداشتم.. کافه رو ترک کرد، من هم دنبال سلین راه افتادم چش شده بود؟ سلین که اینقدر تند مزاج نبود. اون همیشه شیرین بود و با همین شیرینش دل و قلب دامون مغرور رو آب کرد و عاشق خودش کرد، اون اصلا بلد نبود کسی رو به گریه بندازه و برنجونه، اون همیشه همه رو شاد میکرد! - سلین، متوجه کارهات؟ رفتارهات؟ عکس العملهات هستی؟ سلین من اینقدر تند مزاج نبود، تو چته؟ گروگان گرفتن تو، تهدید من، به اجبار امضا کردن قرارداد، هیچ کدوم از اینا تقصیر آنا نیست، چرا اینقدر یهو عوض شدی، یعنی چی باعث شد تو این همه عوض بشی؟ سلین من کو؟! سلین نیشخندی زد و دست به سینه گفت: - همه این اتفاقها تقصیر آنا نبود؟ پس تقصیر کی بود لامصب؟ این آنا بود که دشمنش و قاتل مامانش رو انداخت تو زندگی ما، من مگه بهادر رو میشناختم؟ اما به لطف وجود آنا شناختم و کم مونده بود به خاطرش بمیرم. سرم رو بالا آوردم و به چشمهای سلین زل زدم و با داد گفتم: - دِ لامذهب، این آنایی که میگی دوستته، اره بهادر دشمن آناست، اما مگه آنا خبر داره که دشمنش، بهترین دوستش رو گروگان گرفته، مگه خبر داره، اشتباه نکن سلین، پشیمون میشی! سلین نزدیکتر شد و با دستش به سینهام ضربه زد که به خاطر ناگهانی کارش به پشت رفتم. دوباره و دوباره کارش رو تکرار کرد. و با صدای لرزون گفت: - لعنتی متوجهای من چی کشیدم، متوجهای؟ اما هنوز داری از آنا طرفداری میکنی، خوبه دوروز بیشتر نیست آنا رو شناختی، لعنتی من دوست دختر توام، من! من از آنا متنفر شدم متوجهای؟! مات و مبهوت به سلین خیره شدم، آدم مگه میشه کسی رو که دوست داره، فوری ازش متنفر بشه؟! آره شنیدم میگن بین نفرت و عشق به اندازه یه تار مو فاصله هست، شنیده بودم، اما باورم نمیشد. الان متوجه شدم که سلین از بهترین دوستش آنا متنفرِ، تنها یک سوال توی سرم هست، علت نفرتش چیه؟ شاید بهادر دشمن آناست، اما اون که تو گروگان گیری سلین دست نداشته و گناهی نداره! سپس سلین اشکهاش رو پاک کرد و دوباره نیشخندی زد و ادامه داد: - تازه خودت از من برای عاشق کردن آنا کمک خواستی، الان من و آنا دعوا کردیم، از این موقعیت استفاده کن دامون! اون به محبت نیاز داره، برو پیشش آرومش کن و از طرف خودت و من معذرت خواهی کن تا بذر محبت تو وجود آنا کاشته بشه، حالا اگه من از آنا متنفر نبودم، دعوا راه نمینداختم تو میتونستی بری پیشش و محبت تو دلش کاشته شه؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part85 از چیزی که شنیدم گوشهام سوت کشید، سلین فقط و فقط به خاطر اون بازی مسخره دل آنا رو شکست؟ فقط به خاطر اون با بهترین دوستش دعوا کرد. هر چند دیگه اسمش رو بهترین دوست نمیتونم بزارم، سلین جوری داره به آنا پشت میکنه که بهترین دوستش حتی به دشمنشم تبدیل نشده یعنی آنا برای سلین از دشمن کمتره. حتی به خاطر این بی ارزش فرض کردن انا منم تویه این بازی راه داد. بازی به شرط تهدید. شاید هنوزم سلین آنا رو دوست داره و فقط به خاطر گروگان گیری آنا رو مقصر میدونه. آخه من و سلین وسیله بودیم تا بهادر کثیف به هدفش برسه. هدفی که قرار بود نشونهاش قلب آنا رو هدف بگیره. خسته شدم من، کی قرارِ خلاص بشم؟ خسته ام از اینکه رابطمون پر شده از گفتن اسم آنا، این ور میریم بحث آناست اون ور میریم بحث آناست. شاید منم که باید بس کنم. شاید منم که چیزی نمیدونم. سلین فقط برای نجات جونش وارد این بازی شد، از روی حسادت که نبود. شاید هرکس به جاش بود اینکار رو میکردم. شاید سلین آنا رو بی ارزش نمیدونه، فقط خودش رو با ارزش تر از آنا میدونه، آنا رو دوست داره ولی خودش بیشتر شاید منم که فکر میکنم باید دوست دخترم امام باشه. سلین منم آدمه. از این همه شاید گفتن خسته شدم. من سلین و دوست دارم و باید توی این بازی کاری و انجام بدم که به نفع هر دوی ماست. اصلا من مشکلم چیه؟ چرا خود درگیری دارم؟ یا دلم برای آنا میسوزه در برابر عشقم سلین از آنا یهترین دوست دوست دخترم دفاع میکنم یا به خاطر عشق و علاقه ای که به سلین دارم سعی میکنم با گفتن اینکه سلین حق داره و... خودم قانع کنم. دستم و دو طرفه صورته سلین گذاشتم. بی قرار، عصبی، با کلی درد و خسته زمزمه کردم. - منظورت از این حرفا چیه سلین؟ منظورت از اینکه تویه این بازی از من کمک خواستی چیه؟ یعنی چی محبت تو دلش کاشته بشه. حرف و آخر رو بلند و با داد گفتم. سلین دستم و پس زد. پشتش رو بهم کرد. - اره درست فهمیدی، من دعوایی که راه انداختم همش بازی بود تا بری پیش آنا و بهش دلداری بدی تا عاشقت بشه، اون الان بیشتر از هر زمان به محبت نیاز داره و اولین دستی که روش بلند بشه رو میگیره. هوا بادی بود، باد موهای سلین و این طرف و اون طرف میکرد. ابر هم با ما دعوا داشت و میگفت اینکار رو با آنای دل شکسته و بی مادر نکنید و فریاد ابر مثل بادی بود که به صورتمون شلاغ میزد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد در ۱۴۰۵/۳/۱ در 09:02، فاطمه آرمده گفته است: #منکوب #part86 سردرگم بودم، از یه جهت دلم برای آنا میسوخت از یه جهت هم فکر اینکه سلینم دوباره شکار بهادر بشه و بهادر دوباره اونو گروگان بگیره بدنم میلرزید، چرا دروغ بگم؟ ته دلمم میگفت دامون تو بدون ثروتت و شهرتت هیچی نیستی و بدون پول دووم نمیاری، پس توعه خودخواه بهانه الکی نیار و به خاطر اینکه الکی خودتو خوب نشون بدی، آدم خودخواهی که هسی حداقل سعی کن سلینت رو از دست ندی. دستی موهای پریشونم کشیدم. تیک عصبی داشتم، هنگام سردرگمی، ناراحتی استرس و اضطراب موهام و بالا میزدم. فکر کنم تو این مدت، تا پایان این قرار داد شوم مویی برام نمونه. با یادآوری چیزهایی که قرارداد از من خواسته شده بود به خودم لرزیدم. یک آن کل نگرانی بر من هجوم آورد. من نصف قرار داد رو نخونده امضا کردم و فقط آخر قرار داد رو خوندم. یعنی اولای قرار داد از من چی خواسته بود؟ خاک توسرم بااین حماقت بزرگی که کردم. اما یهو گوشه قرار داد که به صورت پررنگ نوشته شده بود" اگه آنا رو عاشق خودت نکنی هم ثروت و هم دوباره سلینت رو گروگان میگرم و ایندفعه میکشمش " از ذهنم عبور کرد. اصلا یادم نبود، فکر میکردم اگه آنا رو عاشق خودم نکنم فقط ثروتم رو از دست میدم اما مثل اینکه قلبم یعنی سلینم رو از دست میدم. پس سلین به خاطر این موضوع بی قرار و سعی داشت به آنا خیانت کنه. درحالی که قطره اشکش رو پس میزد از پشتش گرفتم و سمت خودم هولش دادم و لبهامو ناگهان به لبهاش چسبوندم، وحشیانه میبوسیدمش، لذت بخش اما ترسناک، ترس از دست دادنش، لذت بخش اما پر از عذاب وجدان، عذاب وجدانی که آنا رو در پی داشت. از هم جدا شدیم، هردو به خاطر بی قراری در این بوسه حتی نفس نمیکشیدم به خاطر همین بعد جدا شدن هردو نفس نفس میزدیم. ازش جدا شدم و گفتم: - تو دعوا راه انداختی باانا، حق باتوعه الان بیشتر به محبت نیاز داره و دنبال دستیه که اونو بلند کنه. سرم و برگردوندم و فقط لحظه اخر قیافه تعجب زده سلین و دیدم. داخل کافه رفتم دیدم آنا از دسته صندلی گرفته، سریع نگاهمو ازش گرفتم. که از گوشه چشمم حواسم بهش بود که دیدم بهم خیره شده، حالا نوبت من بود که بهش خیره بشم، بهش خیره شدم و راه افتادم و نزدیک آنا شدم. ناگهان از قصد اون رو به آغوش کشیدم. درحالی که اون رو به آغوش کشیده بودم دستام مشت شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد #منکوب #part86 سردرگم بودم، از یه جهت دلم برای آنا میسوخت از یه جهت هم فکر اینکه سلینم دوباره شکار بهادر بشه و بهادر دوباره اونو گروگان بگیره بدنم میلرزید، چرا دروغ بگم؟ ته دلمم میگفت دامون تو بدون ثروتت و شهرتت هیچی نیستی و بدون پول دووم نمیاری، پس توعه خودخواه بهانه الکی نیار و به خاطر اینکه الکی خودتو خوب نشون بدی، آدم خودخواهی که هسی حداقل سعی کن سلینت رو از دست ندی. دستی موهای پریشونم کشیدم. تیک عصبی داشتم، هنگام سردرگمی، ناراحتی استرس و اضطراب موهام و بالا میزدم. فکر کنم تو این مدت، تا پایان این قرار داد شوم مویی برام نمونه. با یادآوری چیزهایی که قرارداد از من خواسته شده بود به خودم لرزیدم. یک آن کل نگرانی بر من هجوم آورد. من نصف قرار داد رو نخونده امضا کردم و فقط آخر قرار داد رو خوندم. یعنی اولای قرار داد از من چی خواسته بود؟ خاک توسرم بااین حماقت بزرگی که کردم. اما یهو گوشه قرار داد که به صورت پررنگ نوشته شده بود" اگه آنا رو عاشق خودت نکنی هم ثروت و هم دوباره سلینت رو گروگان میگرم و ایندفعه میکشمش " از ذهنم عبور کرد. اصلا یادم نبود، فکر میکردم اگه آنا رو عاشق خودم نکنم فقط ثروتم رو از دست میدم اما مثل اینکه قلبم یعنی سلینم رو از دست میدم. پس سلین به خاطر این موضوع بی قرار و سعی داشت به آنا خیانت کنه. درحالی که قطره اشکش رو پس میزد از پشتش گرفتم و سمت خودم هولش دادم و لبهامو ناگهان به لبهاش چسبوندم، وحشیانه میبوسیدمش، لذت بخش اما ترسناک، ترس از دست دادنش، لذت بخش اما پر از عذاب وجدان، عذاب وجدانی که آنا رو در پی داشت. از هم جدا شدیم، هردو به خاطر بی قراری در این بوسه حتی نفس نمیکشیدم به خاطر همین بعد جدا شدن هردو نفس نفس میزدیم. ازش جدا شدم و گفتم: - تو دعوا راه انداختی باانا، حق باتوعه الان بیشتر به محبت نیاز داره و دنبال دستیه که اونو بلند کنه. سرم و برگردوندم و فقط لحظه اخر قیافه تعجب زده سلین و دیدم. داخل کافه رفتم دیدم آنا از دسته صندلی گرفته، سریع نگاهمو ازش گرفتم. که از گوشه چشمم حواسم بهش بود که دیدم بهم خیره شده، حالا نوبت من بود که بهش خیره بشم، بهش خیره شدم و راه افتادم و نزدیک آنا شدم. ناگهان از قصد اون رو به آغوش کشیدم. درحالی که اون رو به آغوش کشیده بودم دستام مشت شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد منکوب #part87 معلوم بود از اینکه بغلش کردم هنگ کرده چون من بغلش کرده بودم اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد. من فقط دستام و از کمرش آویزون کرده بودم اون دستاش و درم حلقه نکرده بود. خیلی معذب بودم، اسم این آغوش، آغوش بازی کثیف بود، کثیفی پر از لک، لکی که سیاه کرده بود قلب من رو، لکی که قرار بود نابود کنه دختری رو که الان تو آغوش من بود. درحالی که دستمو پشتش مشت کرده بودم فشار دادم و زیر گوشش لب زدم. - من به جای سلین و از طرف خودم از تو معذرت میخوام، سلین نتونست از تو معذرت خواهی کنه چون حالش واقعا بده خب عشق چهار سالش مریضه و اما منم از تو معذرت خواهی میکنم که حرف و اشتباهی زدم و به جای عشقش که مریضه گفتم دوستش. از بغلم بیرون اومد لبخندی زد، این لبخندش مثل مشتی بود که به من خورد. - خب آقای دامون بخشیدمت! درحالی که جسم اینجا آمل روحم درحال جنبش فرار بود ضربه ای که به دستم خورد منو به خودم آورد. صدای آنا بلند شد: - من اگه از کسی که باهاش صمیمیم ناراحت بشم و از من معذرت خواهی کنه، میبخشمش و اینجوری با زدن به ارنجش بروز میدم که بخشیدمش، اگه درد کرد ببخش. سپس لبخندی کخ زده بود و غلیظ تر کرد و ادامه داد: - اخه تو که منو بغل کردی، فکر کردم صمیمی شدیم. منظور این حرفشو خوب فهمیدم، این تیکهای بود که از اینکه بغلش کردم به من انداخت، لبخندی مصنوعی زدم. تانیا درحالی که کنار ما بود بار آرنج به شکم آنا زد فکر کنم اونم منظور از این حرف آنا رو فهمید. درحالی که لبخند مصنوعی زده بودم گفتم: - البته، ایشالا که صمیمی بشیم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد #منکوب #پارت۸۸ آنا بعد از این که این حرف و زدم بدون توجه به بقیه به سمت میز رفتم تا روی صندلی بشینم چیه توقع داشتن دورهمی کنسل کنم؟ چرا؟ من بعد دوماه خودم از قفس طلایی بیرون آوردم من بعد چند وقت تونستم جسم تو کما رفتم و زنده کنم و اومدم کافه پیش دوتا دوست چون فکر میکردم جسمم و با تلاش زنده میکنم، تا حداقل مزاری بشه برای روح مردم. تا جسمم قبری بشه تا روحم رو حمل کنه تا وقتی که دستی سمتم دراز بشه و من رو از این منجلاب نجات بده، تا روح کشته شدم رو زنده کنه و برای روح زخمیم مرهم بشه من فکر میکردم سلین و تانیان که قراره گل های خشکیده روحم و دوباره سرسبز کنن. من خود خواه نیستم فقط میخوام معالجه بشم فقط میخوام عذابی که بهادر بهم داد و با یه خاطره خوش پر کنم. من فقط یه دستی میخواستم که سمتم دراز بشه و من رو از گودال نجات بده. با دراز شدن دستی روبه روم از فکر بیرون اومدم با تعجب به صاحب دست خیره شدم. دست متعلق به دامون بود نکنه دوباره تخیلاتم رو به زبون اوردم، نکنه این حرف های رو که با خودم داشتم میزدم و بلند بازگوش کردم چون من تو فکر خودم دستی میخواستم که من و نجات بده و سمتم دراز بشه اون وقت همون لحظه دست های دامون به سمت دراز شد، چطور ممکنه؟! به خاطر اینکه خیلی تعجب کرده بودم زبونم بند اومده بود که حرفی بزنم، به قدری تعجب کرده بودم که چشمام هم اندازه و هم شکل کاسه گرد شده بود از قیافم حدس زد که از تعجب زبونم بند اومده پس خودش پیش قدم شد. - چرا اینقدر تعجب کردین خانم؟ تاحالا بهتون پیشنهاد رقص داده نشده؟ این حرفش کفرم و درآورد اتفاقا تو ایران همه برای رقص با من لهله میزدن مردک پفیوز اما خب مثل همیشه این حرفی بود که تو دلم زدم یاد ادامه حرفش افتادم من و به رقص دعوت کرد، به اطراف نگاه کردم اما این جا که کافه بود مگه تو کافه هم میرقصن؟ تو دلم لعنتی به ندید بدیدی خودم زدم، بیخیال لابد تو کافه اینجا میرقصن که پیشنهاد داد دیگ، لبخند زدم همانطور که اون اول کفریم کرد بهتره منم اول کفریش کنم. - چرا رسمی حرف میزنی، یکم قبل که بهت گفتم، چون بغلم کردی فکر میکنم که دوست نزدیکی شدیم و برای پیشنهاد رقصم اوم، چون دوست خوبم شدی همراهیت میکنم! دوست خوب رو با غلظت گفتم که اخماش رفت تو هم اما به ناچار اخماش رو باز کرد، چرا جوری اخماش رو باز کرد که انگار مجبوره، اوف بیخیال آنا ببین به چی فکر میکنی. بعد زدن حرفم دستام و تو دستش گذاشتم و از جام پاشدم با هم همقدم شدیم تا پست رقص به خاطر اختلاف قدی که داشتیم خم شد و زیر گوشم آروم لب زد. - به خاطر یه بغل خجالتم دادی آنا خانم و با کلمه دوست آزارم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد #منکوب #آنا #پارت۸۹ به قدری لباش نزدیک گوشم بود وقتی حرف میزد و لباش باز و بسته میشد به گوشم میخورد انگار داره گوشم رو میبوسه. به خاطر آرومی صداش نفسش به گوشم میخورد باعث می شد مور مور بشم، نفساش سرد بود و باعث خنکی گوشم شد، نمیدونم چطور تونستم حرفش رو گوش کنم، آنا داری به چی فکر میکنی به خودت بیا دخترت اگه با یه نفس از خود بی خود شی کی جمعت کنه؟ بهتره از فکر کارش بیام بیرون. بیخیال اینا! خواستم برگردم و جوابش رو بدم چون اون تو همون حالت مونده بود و قدش رو هم قد من کرده بود و منم چون چرخیدم باعث شد لب و چشاموم مماس و مقابل هم قرار بگیره بی اختیار اول به لبای مماس به همه مون مون نگاه گردم اگه دست خودم بود هیچ وقت به لباش نگاه نمیکردم سریع عزمم و جزم کردم به چشم هاش خیره شدم، وقتی به چشماش نکاه کردم بیشتر از قبل غرق چشمای سبزش شدم، نمیتونستم نگاه از چشماش بردارم چشمای شفافش انگار سگ داشت و نمیزاشت نگاهم و ازش بگیرم اما حرفی تو سرم اکو شد « زنجیر ممنوعت رو پاره نکن، تو نباید عاشق بشی» این حرف اکو شده تو مغزم مصادف شد با پلک زدن دامون. خدایا همهی اینا نشونه دوری کردن منه؟ سریع نگاه ازش گرفتم و سرم و چرخوندم و برای پیچوندن کارام و گناه کار نشون دادن دامون گفتم: - یه ساعته تو پاهات خم شدی تا هم قد من بشی، پاهات درد نگرفت؟ زود بیا بریم برقصیم تا رقص و از دست نداده. با گفتن اینکه رقص و از دست ندیم فشار دستم ر و که دست دامون رو گرفته بود، بیشتر کردم. با این حرفی که زدم تیکه رو خوب گرفت سریع پاهاش و صاف کرد و هل شد از سرفهی مصنوعی که کرد این رو فهمیدم برای جمع کردن خجالتش کراواتش و سفت کرد مثل تموم مردها! دوباره باهم هم قدم شدیم و به پست رقص رسیدیم، آهنگ شروع شد. من بایه دست شونه دامون رو گرفتم و با دست دیگه دستش رو و دامونم با یه دست ز کمرم گرفت و دست دیگش دستامو قفل کرده بود آروم برای خودمون میرقصیدم من تو جایگاه رقص بودم اما ذهنم پرواز میکرد چون فکر و ذهنم درگیر یه حرفش بود که به من زد چرا کلمه دوست آزارش میده چرا همچین حرفی زد؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد #منکوب #پارت۹۰ بیخیال بهتره که ذهنم و درگیر چیز های بیخود نکنم، به اندازه کافی فکر و خیال کردم. دستامون و از دست هم بیرون آوردیم و حالا دست من روی شونه اون و دست اون کمر منو گرفته بود سرم و بالا آوردم و به چشم های به رنگ چمنش خیره شدم چشمای سبزش بدجوری منو غرق خودش میکرد علتش رو نمیدونم. ریتم آهنگ تند شد و همون لحظه دامون منو بغل کرد و چرخوند از ترس سفت تر از قبل بغلش کردم به از ترس اینکه نیافتم خودم و بهش چسبوندم حالا چشامون دقیقا مقابل هم قرار داشت و پیشونیمون بهم چسبیده بود. چشمهای من و دامون درست مثل قسمت مخالف آهن ربا بودیم من قسمت قرمز و دامون قسمت آبی رنگ آهن ربا بود چون چشامون جذب هم شده بود و جدا نمیشد. من غرق چشمای سبز اون و اون جذب چشمای بادامی سیاه من شده بود. وقتی آهنگ به ریتم ملایمش برگشت دامونم از چرخوندن من دست کشید و همچنان به رقصمون ادامه دادیم. بعد تموم شدن آهنگ من و دامون دست تو دست پست رقص و ترک کردیم و به سمت میز رفتیم. وقتی به نیز رسیدم تانیا رو دیدم که سرش و گذاشته رو میز. اسمش و صدا زدم که کسل سرش و بالا آورد. - او...م آنا چی...شده! نشستم پیشش دستی رو موهاش کشیدم. - تانیا تو چت شده چرا اینقدر مایوسی. تانیا دستم و پس زد سرش و مخالف سمت من چرخوند. - تانیا شاد، تانیا خوشحاله، همیشه میخنده، اما یادت باشه آنا تاینا هم آدمه! با شنیدن این حرفش ناراحت شدم، پس این دختر شاد و شیطون کوله باری غم نهفته داشت و ظاهرش شاد و سرخوش بود. - تانیا متاسفم حق باتوعه نمیخواستم ناراحتت کنم. تانیا دوباره با شنیدن این حرفم سرش و به سمتم چرخوند و دستش و دراز کرد و با انگشت اشارش به پسری که مشغول گارسونی بود و یه ساعت پیش من متوجه شدم که دوست پسر تانیاست، اشاره کرد. - میدونی کی عامل ناراحتی تانیاست، این پسر که دیوانه وار عاشقشم، چرا باید عشق من بااین ممنوع باشه؟ با شنیدن این حرف کلافه شدم مگه چه اشکالی داره که تک دختر آدم پولدار که سرگرمیش بازی با پولِ عاشق یه گارسون ساده بشه؟ این چه مشکلی داره. این پسر شاید گارسون باشه اما ممکنه از خیلی مردهای پولدار مرد تر باشه درست مثل بابام پولداره اما نمیشه بهش صفت مرد داد، یا بهادر که به راحتی آدم کشت و قاچاق دختر براش آب خوردن. این پسر گارسون که چند دقیقه پیش فهمیدم اسمش کارن درآمدش با گارسونیش خیلی بهتر از کار هزار تا مرد دیگست. تو این فکر ها بودم که با خوردن دستی به شونم برگشتم اما دیدن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد منکوب #پارت۹۱ اما با دیدن سلین اخمام رفت توهم، روبه روی من نشست و باحالت ناراحتی، گفت: - من واقعا معذرت میخوام آنا، خیلی ناراحت بودم، دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکردم، قلبم درد میکرد، خب عشق چهار سالم بستری بود، معذرت میخوام که حرصم و سر تو خالی کردم، آخه تو مثل خواهرمی اخلاق من و که میدونی! خجالتیم، منزویم، فقط سر کسایی میتونم داد بزنم که باهاشون راحتم. با زدن این حرف سرش و انداخت پایین با دست از چونه اش گرفتم و سرش و بالا بردم، عمیق به چشمای پراز حرفش خیره شدم، تا ببینم این معذرت خواهی از ته دل اما با چکیدن قطره اشکی از چشمای سلین ناراحت شدم، دوست نداشتم خواهرم به خاطر من ناراحت باشه و اشک بریزه لبخندی زدم و اشکاش رو پاک کردم. - سلینم هرچیم شد هر خطایی ام کردی سرتو خم نکن، تو باید قوی باشی و اینکه جواب معذرت خواهیت اومم بخشیدمت! « اگر آنا میدانست روزی این نصیحت شامل او میشود هیچ وقت به او گوش زد نمیکرد که سرت راخم نکن و سلین گستاخانه از نصیحت اون درس بیاموزد و در جبران خطایش گستاخانه به چشمان آنا خیره شود و سرش را در مقابل بدیهایش بالا بگیرد این سخن روزگار تلخ آنا بود» در میون اشکهای چشماش، صدای خندش بلند شد خنده لبهاش با گریه چشمهاش متضاد عمیقی ایجاد کرده بود؛ تا اینکه اشکهاش ناپدید شد و فقط رد خندش باقی موند. - خیلی بیشوری قشنگ میگه بخشدمت، توروخدا نبخش، خجالت بکش دوسال ازت بزرگ ترم دارم معذرت خواهی میکنم. با زدن این حرف اخمام رفت تو هم، چه ربطی داشت مگه فقط کوچیکترها معذرت خواهی میکنن؟ اون اشتباه کرد و تاوانش معذرت خواستن بود، - سلین یدونه معذرت خواهی کردی از دیوار راست بالا نرفتی که، بعدشم معذرت خواهی به کوچک و بزرگ ربطی نداره، اشتباه کردی و الآنم از من معذرت خواهی کردی. پشت چشمی براش نازک کردم و ادامه دادم. - راستی میدونی هر کس بود نمیبخشیدت؟ تو من رو جلوی یه پسری که دو روز میشناسمش خورد کردی، متوجه ای. با شنیدن این حرفم از خجالت سرخ شد و گونه های مثل سیب قابل خوردن بود. - خب دیگه بخشیدمت نمیخواد قرمز بشی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #منکوب #پارت۹۲ تو همین حال و هوا بودم که یادم افتاد تانیا خیلی ناراحته، خاک تو سرم! با سلین حرف زدم و به کل تانیا رو فراموش کردم، سرم رو چرخوندم اما با ندیدن تانیا رنگ از رخم پرید، این دختر کجا غیبش زد؟ بی خبر از میز بلند شدم، از کافه زدم بیرون و سرم و به اطراف چرخوندم تا شاید نشانهای از تانیا پیدا کنم. اما دریغ از یه نشونه، اصلا انگار تانیا ناپدید شده بود، دلهرهی بدی تو وجودم نقش بست. اون الان تو کافه بود الان داشت با من حرف میزد یهو کجا غیبش زد؟ با دستای که از ترس و لرز میلرزید شماره تانیا رو لمس کردم. یه بوق، دو بوق... که ناگهان صدای تانیا از پشت گوشی شنیده شد. - آلو آنا! با شنیدن صدای تانیا نفسی از آسودگی کشیدم. - دختر معلومه کجا غیبت زد؟ از نگرانی مردم، نمیگی نگران میشن؟ عرق ناشی از استرسی که روی پیشونیم جاری شده بود رو پاک کردم. - آنا چرا باید نگران بشی؟ نمیدونستم هرجا میرم باید خبر بدم ببخشید، دستشوییم آنا، دستشویی! دستی به صورتم کشیدم و نفسی از روی آسودگی به بیرون فوت کردم، خیالم راحت شد، بیخودی نگران شده بودم. اما حالش بد بود بهتره برم یه سر بهش بزنم، ای خدا من که اصلا نمیدونم دستشویی کجاست، کلافه آروم آروم به سمت مردی که وایساده بود و کار حساب کتاب رو ردیف میکرد رفتم، وقتی به اون مرد رسیدم پشت میز و مرد اتاقی وجود داشت که نیم باز بود از روی کنجکاوی نگاهی به اون اتاق انداختم کاوه رو دیدم احتمالا شیفت کاریش تموم میشد با دست زدم تو سرم مگه پرستاره که شیفتی کار کنه چه ربطی داره مگه فقط پرستار شیفتی به خودم و این کارم که با خودم درگیر بودم و یه حرف و میزدم بعد با خودم دعوا میکردم لعنت فرستادم، آنا تو به کی رفتی اینقدر اسکول دراومدی؟ با شنیدن صدای کاوه که داشت با گوشی حرف میزد از کلنجار باخودم دست برداشتم. - بسه، بسه میگم خودم اوکیش میکنم، میدونم. با بی خیالی موهام رو خاروندم و به خودم تشر زدم آنا اسکول بودنت به هرکی رفته فضولی هم ازش به ارث بردی گوشام رو تیز تر کردم تا ببینم کاوه به شخص پشت تلفن چی میگه - صدات رو برام بالا نبر، گفتی پول احتیاج داریم منم با یه دختر پولدار قرار میزارم و ازش پول میدزدم، تو شیوهی پول درآوردن و بیخیال شو، مهم پول که میخوای بهت میدم. با شنیدن این حرف ازش سرم صوت کشید، اضطراب شدیدی وجودم رو گرفت، پسرک عوضی به خاطر پول با تانیا قرار میزاره، خدایا چیکار کنم، من راضی نیستم تانیا یه قطره اشک از چشماش به باره چطوری بهش بگم. قطره اشکی از چشمام به پایین ریخت، ما سه تا که خیلی خوش بودیم چه بلایی سرمون اومد که اینقدر بدبخت شدیم. خدایا چه بلایی سرمون اومد حالم خیلی بعد بود من تو این دنیا چه کسی رو دارم، به کی تکیه کنم؟به بابام تکیه کنم؟ به بالای پاکی و مهربونی که دارم. مامانم مرده بود من بعد مامانم به تانیا و سلین تکیه کردم اگه تانیا فرو بپاشه چی؟ از استرسی که وجودم و بلعیده بود تیک عصبیم فعال شد و شروع کردم با ناخنام به دستم چنگ زدن دستم حسابی زخمی شده بود اما مگه این مهم بود لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #منکوب #پارت۹۳ نفس کشیدن برام سخت بود، حیف یه پسر بی ارزش که تانیا به خاطرش چشاش اشکی بشه. دوباره به نفرتی که به پسرها داشتم بیشتر شد و بیشتر عشق رو به خودم ممنوع کردم باحساس تنگی نفس دستام رو، روی گلوم گذاشتم، چشمام رو بستم و مثل ماهی که از آب خارج شده دهنم رو باز و بسته میکردم اما دریغ از یک جریان نفس با کمک دیوار قدم زنان خودم رو به بیرون کافه رسوندن تا شاید هوام عوض بشه بتونم نفس بکشم، چند قدم از کافه دور تر شده بودم که یه موتوری نزدیکم شد و محکم هولم داد و کیف رو از دستم کشید، به خاطر کارش وام پیچ خورد و محکم افتادم با درد چشمام و بستم دستم رو از این زمین برداشتم ، دستم سوز عجیبی داشت خرده سنگ هایی که رفته بود تو دستم رو درآوردم و به رد خراشی نگاه کردم ازش خون می اومد بزور پام رو که زیرم مونده بود درآوردم قطره اشکی از چشمام بارید عوضیها کیف میخوان بدزدن چرا آدم و هول میدن؟ چرا اینقدر مردم عوضین میون گربهها لبخندی زدم مثل دیوانه، تو این مدت من دیونه شدم بودم خدا از باعث و بانیش نگذره! خندم و لبخند ملیحم برای این بود، دنبال آنای لوس میگشتم، دختر بابایی، یه دختر نق نق و که با یه خراش گریه و زاری میکرد اما الان چرا اون دختر لوس نیستم؟ چرا دیگه باافتادنم با گریه دنبال بابام نمیکشتم که نوازشم کنه و از زخمم ببوسه؟ من الان دختری شدم که دیگر بابایی نیستم، لوس و سرتق هم نیستم من الان افتادم زمین ولی دیگه گریه و زاری نکردم خودم خودم بلند کردم، خدا ازتون نگذره که من رو از یه دختر شاد به یه دختر منزوی و تنها تبدیل کردین، خدا لعننتون کنه! اما یه رازی تو درونم هست اونم اینه که آنا خیلی دلتنگ روزهای قبلیشه اما همه فکر میکنن که مغروره پس این یه رازه که فقط من و خدام میدونم. با سنگینی نگاهی سرم رو بلند کردم با دو خودش رو بهم رسوند و دستش رو به سمتم دراز کرد، با دیدن این کارش یاد سکانسی از زندگیم افتادم. - آیی بابایی من افتادم. به دختر مو طلایی که داشت فرار میکرد نگاه کردم و بهش اشاره کردم. - اون دختره تک دخترت رو هول داد. بابا با مهربونی دستام رو گرفت و بلندم کرد. با قطره اشک دست از فکر کردن برداشتم، تو زندگی من هرکس دستش رو سمت من دراز کرد بهم ضربه زد، با کمک دستام از زمین بلند شدم، دامون با دیدن این حرکت من اخماش رو تو هم کشید و و دستش رو که به سمت من دراز شده بود برگردوند. - هعی دخترک باز چه دسته گلی به آب دادی. نیم نگاهی بهش انداختم دستام رو بهم کوبیدم و کرد و خاکش رو تکوندم و کل قضیه رو بهش گفتم، اخماش تشدید شد و فحشی زیر لب داد، دستام رو جلوش تکون دادم. - هعی بلندتر حرفت رو بزن. - هیچی گفتم چقدر یه مرد میتونه بی غیرت باشه تن دزدی به یه زن هم رحم نکنه. بعد زدن این حرف دستای من رو گرفت و شروع به نوازش دستم کرد و من فقط متن کارش شده بودم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #منکوب #پارت۹۴ با دستهاش رد خراشی رو نوازش کرد، دستم رو بالا برد و به لبهاش نزدیک کرد، با فهمیدن هدف شومش با دستم که نزدیک لبهاش بود محکم به دهنش کوبیدم. - چطور جرات میکنی؟ از حدت نگذر. خنثی نگاهم کرد، خیلی بی تفاوت بود، هیچ احساسی رو نمیتونستم از نگاهش بخونم انگار سعی در پنهون کردن احساساتش داشت. - نمیدونستم همدردی و محبت به دوست اینقدر کار وحشتناکیه، اگه از حدم فراتر رفتم، عذر میخوام! با شنیدن کلمه عذر میخوام ابروهام بالا رفت، الان من چه نتیجهای بگیرم؟ لاشی بازی چند دقیقه پیشش یا رفتار مردنه و عذر خواهی کردنش رو. این مرد کدومش بود؟ لاشی بود یا مرد؟ فقط یه چیزی معلوم بود، اون هم این بود که این مرد قابل شناخت نبود و حسابی اخلاقش متفاوت بود. بی حس و جوری که انگار هیچی برام مهم نیست رد نگاهم رو عوض کردم، همیشه که نباید هر حرفی جواب داشته باشه! بدون اینکه حرفی بهش بزنم اون رو هنگ زده بیرون کافه ول کردم و خودم وارد کافه شدم نزدیک حسابدار کافه شدم، من به هیچ کس احتیاج ندارم، به هیچ کس! به مرد روبه رویم نگاه کردم و بدون هیچ حرفی وارد اصل مطلب شدم. - دوربین کافهتون؟ مرد در آنی رنگ عوض کرد و درست مثل لبو شد. - لازم نیست قرمز بشی، یه حرف زدم، دوربیناتون؟ از این همه گساخیم دیگ قرمزی پوستش به کبودی میزد، توقع نداشت باهاش اینطوری بی ادبانه صحبت کنم. حق داشت یکم از حدم فراتر رفتم و انگار حرصم رو سر مرد از هیچی بیخبر خالی کردم. - دخترک چشم سفید چطور به خودت اجازه میدی با من اینطور صحبت کنی. مردمک چشمام رو تو حدقه چرخوندم و برای عوض شدن حالم نفس عمیقی کشیدم. - میدونم یکم زیاده روی کردم، اما یه مرده کیفم و زد و هولم داد، میخوام پلاکش رو پیدا کنم، فقط همین. دو تا دستاش رو روی میز کوبید. - و حالا چطوری نتیجه گرفتی که من دوربین رو نشون میدم؟ الان دیگه چش بود؟ لحن حرفم رو که عوض کردم، نخیر با بعضیها همون بهترِ بد حرف بزنی! - نشون میدی چون من میگم، این کارت مشتری پرونیِ، در واقع اون موتوری به من آسیب زد و نشون ندی و حالا این رفتار بی ادبانه تون باعث میشه دیگه پام رو تو کافهتون نزارم. به محض شنیدن این حرف من قه قهش بلند شد. - فکر کردی برام مهمه که نیای کافه؟ تو یه دختری هستی که دوهزار نمیارزی با این حرفش حسابی ضایعم کرده بود و با کلمه دوهزار نمیارزی انگار اب جوش ریخت از رو سرم پایین. این مرد واقعا من رو نشناخته بود. به نزدیک ترین میز رفتم و آبی که روش بود رو برداشتم و به دو دختری که صاحب میز بودن چشمکی زدم و آب رو، روی مرد خالی کردم با ریختن آب روی اون مرد انگار اب روی من ریخت و از سوختگی من کم کرد. - هعی پسر موش آب کشیده شدی. حالا من بودم که دستم رو روی میز کوبیدم. - میدونی با کی اینجوری حرف زدی اصلا میدونی من کیم؟ مرد با شنیدن این حرفی که زدم و آبی که ریختم روش گوشاش سوت کشید اما من بعد این حرفی که زدم سکوت کردم، من کی بودم؟ پز کی رو بدم؟ بابای متجاوزم رو؟ من بدون بابام هیچ کس نبودم، هیچ ارزشی نداشتم، از خودم و اون حرفی که زدم حالم بهم خورد. دست مرد رو به رو بالا رفت تا به صورتم سیلی بزنه، هیچ کاری نمیتونستم بکنم ماتم برده بود، شاید برای این بود که این سیلی رو حق خودم میدونستم با نزدیک شدن دستاش به صورتم چشمام بسته شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #منکوب #پارت۹۰ چشمها گم بسته بود و منتظر بودم سیلی از جنس حقت بود به صورتم برخورد کنه هر چقدر منتظر موندم که دستاش به صورتم فرود بیاد، خبری نشد. با فشار چشمهام رو باز کردم. با دیدن دستاش که هوا توسط دستی قفل شده بود تعجب کردم به صاحب دست نگاه کردم تا ببینم ناجی من کیه؟ با دیدن دامون ابروهام رو بالا دادم، جز اون کی میتونست باشه؟ چرا از محبتهای این مرد نسبت به خودم خوشم نمیاد؟ البته از درون چرا پنهان کنم؟ خوشحالم یکی به فکر منه اما طرف دیگه قلبم استرس زده میشه. مردی که چند دقیقه قبل باهاش بحث کردم و قصد داشت بهم سیلی بزنده دستاش را از دست دامون بیرون کشید و رو بهش گفت. - دامون، تو چرا دخالت میکنی؟ دامون آستین دستهاش رو درست کرد و با اخم وحشتناک ترسناکی کرد و دستاش رو به میز کوبید. - عرفان خجالت نمیکشی دست روی زن بلند میکنی؟ به حرمت دوستیمون مشتم رو روی صورتت خالی نمیکنم. من بی حرف فقط به دامون و پسری که الان متوجه شدم عرفان خیره شدم. عرفان پوزخندی به دامون زد. - شما دوتاتونم تو زدن مشت به میز مهارت دارین. این مردک داشت من رو میگفت که دستم رو کوبیدم به میز، عرفان به سر و صورتش اشاره کرد و گفت. - ببین این دختری که میگی چیکار کرد با من. داشت به خیسی لباسش اشاره میکرد، دامون انگار تازه چشمش به لباس خیس آبش افتاده چون با دیدن وضع دوستش پتکی خندید و با حالت خنده گفت - وای م...رد م...وش آب کش...یده شدی، اما بازم قرار نیست دس...تت رو روی خانوم محترم بل...ند کنی. با گفتن خانوم محترم با حالت لوندی به من نگاه کرد. - خب این دفعه محترمانه درخواست میکنم، دامون میشه به دوستت بگی دوربینش رو به من نشون بده؟ دامون چشمکی به عرفان زد و با سر به من اشاره کرد. - شنیدی که خانوم چی گفت؟ - آخه! - آخه ماخه نداریم. عرفان ناچار با دست به من و دامون اشاره کرد، تا دنبالش راه افتادیم در قهواهای رو باز کرد، وقتی وارد اتاق سدیم با سر اطراف رو نگاه کردم، با دیدن مانیتور بزرگ با دو خودم رو به اون رسوندم دامون هم پشت سر من راه افتاد، کنار عرفان نشستم به مانیتور اشاره کردم و گفتم. - میخوام فیلم ده دقیقه پیش رو ببینم. با شنیدن حرف من مانیتور رو دستکاری کرد تا اینکه عکس من نمایان شد که با خالی داغون و تنگی نفس بیرون زدم، با دیدن عکس خودم یاد چند دقیقه پیش و حرفهای کارن یادم افتاد پسرک کثافت، چطور تونست با تانیا این کار رو بکنه؟ با انزجار چشمهایم رو فشار دادم که صدای دامون من رو به خودم آورد. - خواستی فیلمهای دوربین رو ببینی، اما تو خودت نیستی! راست میگفت با دقت به پلاک موتور نگاه کردم، گوشیم رو از کیفم بیرون در آوردم و عکس انداختم. - دمت گرم پسر، بایت اینکه موش آب کشیده شدی عذر میخوام. بعد چشمکی به سمتش پرتاب کردم. با دیدن حرکت من دامون لبخندی زد. بی حرف اون اتاق رو ترک کردم خواستم از کافه بزنم بیرون که با تانیا روبه رو شدم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #پارت۹۶ با دیدن تانیا بغض کردم، انگار کسی قلبم رو به دست گرفته و داره فشار میده، هر لحظه انگار فشاری که به قلبم میدادن بیشتر میشد تانیا لبخندی زد و بالبخندش قلب له شدم رو زخمی کرد. من چطور به بهترین دوستم بگم دوست پسرت دوست نداره؟ من نیومده اینجا باید با وی سر و کله بزنم! تانیا دختری بود که تو هر شرایطی لبخند داشت من چطور لبخند رو ازش بگیرم؟ تانیا دو قدم سمت من برداشت. - تانیا کارن رو دیدی دنبالشم! و با حرفش روی قلب فشرده و زخم شده ام نمک پاشید. دامون که تا این لحظه فقط نظارهگر بود از چشمام، اظطرابم رو خوند چون پیش قدم شد. - آنا خانوم قرار بود بریم دزد و پلیس بازی! با این حرفش به خودم اومدم اما قبل از اینکه من چیزی بگم تانیا حرف قبلیش رو یادش رفت و مشکوک چشماش رو درویش کرد. - دزد و پلیس؟ کل ماجرای امروز رو براش تعریف کردم و اون فقط با چشمای گرد به من زل زده بود دامون بالاخره منو از رودررو کردن با تانیا، با حرفش نجات داد. - اگه همینجوری پیش بره و شما حرفتون رو ادامه بدین قول نمیدم بتونیم گیر بیاریمش! دیگه آفتاب داشت کورم میکرد دستم رو بالا آوردم و حالت سایه بان به سمت پیشتونیم گذاشتم و رو کردم به سمت دامون. - به اندازه کافی مزاحم تو شدم دامون بقیش با من! با حرف هام اخمهاش رو کشید تو هم. - توقع داری تنهایی یه دختر رو بفرستم سراغ دوتا مرد تازه اونم دزد. کلافه پوفی کشیدم. - دامون تو منو نشناختی من میتونم از خودم دفاع کنم، تا همینجا هم زحمت کشیدی. این حرفم از ته دلم بود. لبخندی زدم بی حرف و بدون منتظر جوابی ماشین و باز کردم و سوارش شدم، امیدوارم زیاد دور نشده باشن. هر چقدر گاز میدادم خبری از اونا نبود، آخ دختره ای احمق توقع داری بعد از یه ساعت گپ زدن مچ اونا رو بگیری؟ تقریبا نزدیک بیست دقیقه بود که همینطوری پام رو روی گاز فشار میدادم و مستقیم حرکت میکردم تا اینکه سر کوچه بالاخره یه موتور دیدم، با شک به عکس تو گوشیم نگاه کردم دوباره یه نگاهی به اون موتور سر کوچه! خودش بود، عوضی! منم ماشینم و سرکوچه پارک کردم و داخل کوچه شدم. البته اینجا خرابه بود تا کوچه، محیط اطراف به مزاقم خوش نیومد و اخمام رفت تو هم با خوردن دستی به شونم برگشتم با دیدن یه مردی با ریشهایی که تقریبا زیر گلوش بود و با سر کچل و با دستی که جز خالکوبی چیز دیده نمیشد فهمیدم طرف مقابلم یه لات دوهزاری! مرد لاتی شونه هاشو رو جلو داد و نزدیک تر شد. کیفم رو دور دستش چرخوند و گفت. - دنبال کیفت اومدی موش کوچولو. نیشخندی زدم بدون توجه به محیط به شخص روبهروم که یه لات بود، با تموم توانم یه کشیده محکم در گوشش خوابوندم. زیر زیونش ترکی یه فروش ناسزا داد قبل از اینکه وارد عمل بشه. گفتم: - مردک تا حالا از یه زن کتک خوردی؟ با آرنج پاهام از وسط پاهاش زدم و قبل اینکه به خودش بیاد کیفم رو قاپیدم و دویدم، نفس نفس میزدم هرچقدرم که کلاس دفاع شخصی رفته باشم طرفم مرد بود. اما هنوز به ماشین نرسیده بودم که موهام از پشت اسیر شد. یعنی سرنوشتم به دست یه لات رقم خورده؟ یعنی به دست این مرد میمیرم؟ موهام و کشید و منو سمت خودش کشوند جیغ زدم، موهام جلوی چشمام رو گرفته بود و نمیتونستم چیزی ببینم دستم رو دراز کردم و شروع کردم به چنگ زدن، زنجیر گردنش رو پاره کردم. با شنیدن صدای پایی برگشتم چهره اش رو نمیتونستم ببینم چون موهام پخش صورتم شده بود اما از کفشاش تونستم تشخیص بدم که یک مرده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد #پارت۹۷ اما وقتی صداش بلند شد تونستم حدس بزنم که ناجیم کیه! - اینقدر بی غیرتی که رویه خانم دست بلند میکنی؟ دامون بود، اره خودِ خودش بود، این دومین باری بود که نجاتم داده بود. مرد دست از کشیدن موهام برداشت و موهام رو کنار زدم و به ناجیم خیره شدم تا ببینم در تشخصیش اشتباه نکردم که اما با دیدن دامون فهمیدم درست گفتم. با دو خودم رو به دامون رسوندم و مثل بچه هایی که خرابکاری کردن و پشت مامانشون قایم میشن پشت دامون وایسادم، با اینکه قدم بلند بود اما چون پشت دامون بودم هیچی از من معلوم نبود. - تو دیگه از کجا پیدات شد؟ به تو ربطی نداره دختر رو بده و راحت رو بکش و برو. چون پشت دامون بودم نمیتونستم ریکشنش رو ببینم اما تونستم پوزخندش رو حس کنم. #دامون - دامون تو منو نشناختی من میتونم از خودم دفاع کنم، تا همینجا هم زحمت کشیدی. این و گفت و در آنی از جلو چشمم محو شد، چه اعتماد به نفسی چطوری میخواد از خودش دفاع کنه آخه دخترک احمق، تو همین فکرها بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناس بود، اخمام و کشیدم تو هم و کلید سبز رو فشار دادم. - دامون وایساده چه غلطی میکنی، خودت که عرضه عاشق کردن دختر رو نداری، استخون آماده رو هم نیندازم جلوت برنمیداریش برو دنبال دختره. این و گفت و قطع کرد، عوضی، پس بهادر اون دزد ها رو اجیر کرده تا من رو قهرمان زندگی آنا کنه؟ یعنی آنا اینقدر تو زندگیش بدبخت که حتی کمک کنندهی زندگیش هم از رویه سناریوی؟ دوباره شماره ش رو گرفتم، خیال میکردم که فوری خط رو سوزنده اما جواب داد. - گفتم که بازی بود، به اون دوتا دستور دادم که وایسن چون میدونستم که آنا میره دنبالش، یکم دیگه وقت رو تلف کنی فکر نمیکنم که قسمت بشه عاشق تو بشه و به دست اون کشته میشه. مردک بدون اینکه منتظر حرفی از من باشه قطع کرد، هه میگه دختره میمیره، این دختر بیچاره اینقدر بدبخت که اگه قراره آیندهتش تباه بشه که خودشم رازی بمیره. با عصبانیت سوار ماشین شدم و تمام عصبانیتم رو روی گاز خالی کردم. من که اصلا این دختر رو نمیشناسم چطوری آینده اش به من گره خورد، گره ای که از جنس طناب دار بود و در آینده خفش میکرد. تو دلم یه امید هست که میگه عاشقم نمیشه، اما عاشقم شد چی، چطوری بهش بگم همه چی بازی من تهدید شدم تا تو رو عاشق خودم کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری