فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part49 یهو اون خوی پروییم که خیلی وقته گل نکرده بود، گل کرد و گفتم: - حالا که چیزی نشده یکم لباست کثیف شده! و بعد به ناخونام نگاه کردم. متعجب با چشمای اندازه توپ تنیس گفت: - یکم؟! مردد بهش خیره شدم و گفتم: - یکم از یکم بیشتر. آتیشی بهم خیره شد و گفت: - چقدر پرویی تو. پشت چشمی نازک کردم براش که سلین سریع گفت: - حالا اشکال نداره دامون جان، من الان میرم یه دست لباس تمیز برات تهیه میکنم میارم، تو فقط برو اتاق بالا تا من برات بیارم. و بعدش چشم غره توپی برام رفت که خودم و به کوچه علی چپ زدم. خواست بره که دامون گفت: - صبر کن... سلین برگشت و متعجب بهش خیره شد و گفت: - چی شده؟! نگاه خبیثی بهم کرد و گفت: - بده این دوستت، اسمش چی بود؟! آها آنا برام بیاره. آنا رو یه طوری گفت که میخواستم یه بادمجون بکارم زیر اون چشمای خوشگلش آما فقط به لبخند کوچیک اما حرص داری اکتفا کردم. سلین باشهای گفت و بهم اشاره کرد که دنبالش برم. نیشگونی از بازوم گرفت و گفت: - آنا آبروم رو بردی پیش دامون خدا نگم چیکارت کنه! خدا الان چطور تو روش نگاه کنم؟! پوفی کشيدم و عذرخواهی کردم. با این که ناراحت بودم، ولی این تولد روحیم رو عوض کرد، درسته باعث فراموشی اون راز نشد ولی حالم رو ترمیم کرد. بالاخره بعد کلی زور یه دست لباس مردونه پیدا کردم. البته فقط یه تک کت جیگری و یه تیشرت آبی چون شلوارش تمیز مونده بود. سلین لباس ها رو به سمتم گرفت که گفتم: - نمیشه من نبرم؟! باز نیشگونی از بازوم گرفت و دندون هاش رو روی هم سایید و گفت: - اعصابم همین جوریش خورده، خورد ترش نکن آنا. با تردید لباس ها رو گرفتم و به سمت پلهها رفتم. با تعجب به دور و بر نگاه کردم. چه خوشگل بود! به سمت همون اتاقی رفتم که سلین گفته بود. بدون در زدن وارد شدم که صدای از داخل سرویس تو اتاق اومد که میگفت: - علاوه بر دست و پا چلفتی و پرویی... صداش نزدیک شد و از داخل سرویس بیرون اومد که هینی کشيدم و لباس ها از دستم افتاد. - بدون اجازه به حریم دیگران هم وارد میشی؛ شاید من کاملا لخت مادر زاد بودم تو باید سر رو مثل... پوفی کشيد و گفت: - حالا عب نداره لباس ها رو بده. زیر چشمی به هیکلش نگاه کردم و متوجه حرفش نشدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part50 زود چشام رو درویش کردم و با پرویی فراوان که خیلی وقته ازش خبری نبود. دستم رو برای دادن کت جیگری و پیرهن آبی به سمتش دراز کردم. نگاهی به لباس ها انداخت و بعد از مکث کمی با لحن متعجبی گفت: - اینا رو چرا آوردی؟! من چجوری این لباسها رو با شلوار مشکی بپوشم؟!ا صلا استایلم بهم میخوره، برو یه دست لباس پیدا کن که به تیپ الانم بیاد. لبخندی از شدت حرص زدم و با لحن جیغ جیغویی رو بهش گفتم: _ به من چه، من همینا رو هم به زور پیدا کردم. خودت برو یه لباسی پیدا کن که استایلتون بهم نخوره جناب. هول کرده بود، این رو از چهرهاش میتونستم به خونم. - من الان از کجا لباس پیدا کنم. میدونستم من گند زدم به لباسش ولی این تقصیر من نبود، اگه اون مرد بهم برخورد نمیکرد، نوشیدنی نمیریخت. - به من چه؟! من اومدم مهمونی که خوش بگذرونم نه برای تو لباس انتخاب کنم! با حرص و عصبانیت گفت : - خوبه خودت لباس من و کثیف کردی بعد زبون درازی هم میکنی؟! بی صدا فقط مثل بز بهش زل زدم که باعث بیشتر عصبی شدنش شد و با صدای بلند گفت: - برو این و عوضش کن تا اون روی من بالا نیومده. به خاطر تن صدای بلندش یه متر از جا پریدم، پسره نفهم. لباس رو از دستش گرفتم رفتم به سمت رخت کن و یه تیشرت مشکی با کت نسکافه ای برداشتم رفتم بالا تا بهش بدم اما ایندفعه اول در زدم که صداش اومد: - بیا داخل. پام ک نذاشته بودم داخل که با خنده گفت: - اوه چه با ادب شدی. با حرص لباس ها رو به سمتش پرت کردم، بعدم از اتاق بیرون اومدم. همه درحال خوش و بش بودند عدهای حرف میزدن، عدهای میخندیدن و بعضی ها هم میرقصیدن، به سمت مبلی که سلین و تانیا نشسته بودن رفتم و کنارشون نشستم که سلین گفت: - چیکار کردی؟ الان دامون کجاست؟! - هیچی لباس براش بردم که آقا گفت به استایلش نمیخوره برای همین مجبور شدم دوباره به رخت کن برم و براش یه تیشرت مشکی با کت نسکافه ای پیدا کردم بهش دادم. - حقته وقتی کرم میریزی باید خودتم جمعش کنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part51 سرش رو برگردوند، نمیدونم چرا ولی احساس کردم سلین از اینکه من با دامون تنها بودم، ناراحت شده. برای همین با کنجکاوی ازش پرسیدم: - سلین تو نسبت به دامون حسی داری؟ یعنی روش کراشی؟ سلین بهت زده گفت: - نه، معلومه چی میگی؟ فقط دوستمه. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. صدای دست و جیغ مهمونها بالا رفت، نگاه کردم دیدم آقا دامون داره تشریف میاره. با قدمهای محکم رفت سمت مهمونها، که همون موقع آهنگ رو عوض کردن و ازش درخواست رقص کردن. بالاخره بعد از کلی اصرار قبول کرد، به سمت سلین اومد و گفت: - مادمازل سلین، با من میرقصی؟ سلین خندهی دلبری کرد و دست دامون رو گرفت به سمت من برگشتو با اشاره گفت: - نمیای بریم برقصیم؟ سرمرو با معنی منفی تکون دادم، اونم بدون جواب رفت و با دامون شروع به تانگو رقصیدن کرد، من دوباره تنها شدم، درست مثل همیشه، حتی تانیا هم با اینکه ناراحت بود، الان وسط درحال قر و شادیه... به کسایی که در حال رقصیدن بودن نگاه کردم که یاد رقصیدن مامان افتادم، شب تولد امسال که همراه بابا سوپرایزم کردن. مامان با خنده کیک رو از اپن برداشت و باخنده کیکرو رقصوند و بابا با عشق به رقصیدن مامان نگاه میکرد. مامان محکم کیک میچرخید، خونه پر ازخنده و شادی بود، بعد از کلی رقصوندن کیک، مامان دست من رو کشید تا همراهش برقصم... منم باهاش رقصیدم و کلی مسخره بازی در آوردم، بعد از کلی رقصیدن رفت و کیکرو روی میز گذاشت و به من اشاره کرد، گفت: - آنا جان بیا کیک تو ببر. خواستم کیک رو ببرم که کل کیک رو مالیدرو صورتم. با اعتراض به مامان گفتم: - عه مامان! کیکی کردیم، آخه تولد بدون کیک میشه؟ مامان با خنده صورت کیکی منرو نوازش کرد و گفت: - چرا بدون کیک؟ تو که کیکی شدی میخوریم، اتفاقا خوش مزهام میشه. چشم غرهای برای مامان رفتم مامان که فکر همهجا رو کرده بود، از یخچال کیکی که با دستهای مهربونش پخته بود، آورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #part52 الان دارم به چند ماه قبل فکر میکنم دارم میبینم چقدر ناشکر بودم ، وقتی یاد گذشته میافتم، وقتی یاد وقتی میافتم که با بدبختی به خونه خالی نگاه میکردم، میگفتم خونمون بیروحه، اما بازم قبلنا میدونستم مادری دارم که بالاخره از دانشگاه میاد خونه، بااینکه میدونستم مامانم برای اینکه خودش رو مشغول کنه، کار میکنه، اما با این حال قدرش رو ندونستم، وقتی که کنار من بود درست برعکس بابا، ازش تشکر نکردم، قدرش رو ندونستم بهجاش روزهایی که مجبور بود پیشم نباشه هعی سرش غر میزدم، شاید دارم تاوان ناشکریم رو پس میدم که دارم این همه عذاب میکشم. با صدای سلین که من و صدا میزد، به خودم اومدم، دوره یه میز جمع شده بودن. ولی من انقدر حالم بد بود که اصلا توجهی بهش نکردم و با چشمای اشکی به طبقه بالا رفتم که سلین دنبالم اومد و با لحن گنگی پرسید: - چیشده آنا؟! چشمات چرا قرمزه؟! با صدای گرفتهای دنبال سوییچ گشتم با دیدنش، سریع برش داشتم و روبه سلین گفتم: - سلین، من معذرت میخوام، دوست دارم تنها باشم، مجبورم ماشین و به برم، تو و تانیا با ماشین دامون بر گردین. به سمته خروجی دوییدم و سلین مدام اسمم رو صدا میزد، همه توجهشون به ما جلب شده بود تانیاهم با تعجب هی از سلین میپرسید چیشده. بدون توجه به اونا از این مهمونی کوفتی، که من و به یاد گذشته انداخته بود زدم بیرون و سوار ماشینم شدم، با یه تیکاف حرکت کردم. با دیده تار میروندم، تنها حاله من رو یه چیز میتونست خوب کنه اونم حرف زدن با خدایی بود که دلم خیلی ازش پر بود. دستم و به ظبط ماشین رسوندم و آهنگ (کاشکی میشد بهت بگم چقد صدات و دوست دارم) گذاشتم زیر لب زمزمهاش میکردم. چشم چرخوندم دیدم رسیدم به ساحله Heybeliada واقعا معرکه بود، صدای موجهاش روح آدم و نوازش میکرد ماشین و کنارم پارک کردم و روی شنها نشستم و سرم و رو پام گذاشتم. نفسی کشیدم و شروع کردم با صدای تقریبا بلندی با خدا حرف زدن: - میدونی چقد دلم ازت گرفته بیوفا، میدونی چند وقته دسته نوازش وار مادرم، عطر تنش و مهربونیهاش، از همشون محرومم کردی؟! خسته شدم دارم کم میارم، مگه یه آدم چقدر طاقت داره هوم؟! چقد تو ظاهر خودم و خوب و قوی نشون بدم؟! تو که از دل بندههات خبر داری از دله داغون و خسته منم خبر داری؟! همینجوری که اشکام سرازیر میشد دستی به صورتم کشیدم و به آسمون نگاه کردم رو به ستارهای که میدرخشید و چشمک میزد گفتم: - مامان! میدونی چقد دلم برات تنگ شده کاشکی الان پیشم بودی با حرفات با آغوش پر محبتت آرومم میکردی و میگفتی آنای من، دختر قویه، ولی نه مامان! قوی نیستم بریدم دیگه نمیتونم، طاقت ندارم، بیا من و ببر پیشه خودت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part53 هق هقم اوج گرفت، خوشحال بودم از اینکه بعد یه ماه از خونه بیرون اومدم، ولی ببین حالم درست مثل یه ماه پیشه، فقط یه چیزی تغییر کرده اون هم اینکه الان متظاهرم، خوشحالیم همش فیک، پرو بازیهام همش فیکه، تا به بقیه نشون بدم من قویم و حالم خیلی خوب شده. میگن جیغ زدن حال آدم رو خوب میکنه، با صدای محکم به اندازه دردهام، رنجهام محکم جیغ میزدم و اشک میریختم، شب بود هرکس من و میدید فکر میکرد که من دیونم. در حال جیغ کشیدن بودم که چشمم به مردی خورد با تعجب نگاه کردم، شبیهش بود، شبیه کابوس زندگیم، یعنی بهادره؟ اما اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟ حتی اینجاهم دست از سرم برنداشته کثافت، اون که یه ماه بود دیگه تهدیدم نمیکرد، من فکر میکردم ولم کرده پس چی شد؟ باترس به اطرافم نگاه کردم. خلوت خلوت بود، پرنده هم پرنمیزد. قلبم از ترس محکم به سینم میکوبید، مطمئن بودم... که خودشه. مگه چند تا مرد توی دنیا همچین مدل مویی رو دارن؟! چند نفر مثل اون پست فطرت لباس میپوشن؟ باید فرار میکردم یا میموندم اونجا و تقاص تموم بلاهایی که سرم آورده رو پس میگرفتم؟! گیج بودم! طی یک تصمیم آنی زود از جام بلند شدم و به سمتش با قدمهای آروم و لرزون راه افتادم، دستهام یخ کر ده بود و بدنم سرد بود قلبم محکم خودش رو به سینم میکوبید. سعی کردم قدمهام رو محکم کنم گارد دفاعی گرفتم و در کسری از ثانیه روی شونش زدم و چشمهام بستم تا چهرهای رو نبینم که، باعث بدبختی منه، آروم-آروم لایه چشمهام رو باز کردم و چشمهام طی کسری از ثانیه گردشد! اون... اون بهادرنبود! چطورممکنه؟ ازپشت خیلی شبیه به هم بودن و من فکر کردم این همون بهادره، یعنی اینقدر هراس دارم و هر مردی رو بهادر میبینم؟! آب دهنم رو قورت دادم و به مرد متعجب روبهروم زل زدم. یه مرد تقریبا چهل ساله که صورتش سرخ، سرخ بود و با تعجب خشم به منی که لال شده بودم زل زده بود. با گونههایی که از خجالت سرخ شده بودن لبم و گاز گرفتم و با صدای لرزون معذرت خواهی کردم. از یه طرف دلم میخواست گریه کنم به خاطر اینکه توی هیچ جا آرامش ندارم و از یه طرفم دلم میخواست بخندم، چه اوضاع تاسفناکی، درست مثل یه دیوونه که نمیدونه چیکار بکنه، بخنده یا گریه بکنه! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part54 همونطور که زیر نگاه خیره مرد بودم، خودم رو به بیخیالی زدم و اونجا رو ترک کردم. تصمیم گرفتم برم جایی که بهم یکم آرامش بده. وارد ورودی پارک شدم. نگاهم رو دور تا دور پارک چرخوندم. این وقت شب کی میاومد پارک؟ هه، خنده داره! روی سبزههای نسبتا بلند پارک نشستم و به درختها و وسایل بازیهای زنگ زده خیره شدم و توی فکر رفتم. افکارم حول اتفاقات این چند وقت پیچ و تاب میخوردن. کی اینقدر ضعیف شدم که بهخاطر چند لحظه آرامش، نصف زندگیم رو فدا میکردم؟ دلم میخواست از ته دلم داد بزنم؛ مثل چند دقیقه پیش! یهو اتفاق چند دقیقه پیش جلوی چشمم اومد. بهادر؛ عوضی تو با زندگیم چیکار کردی؟ چهطور یک آدم میتونه اینقدر پست باشه. گناه من چی بود؟ دروغ چرا؟ هنوز از اینکه پیدام کنه و کار نیمه تمومش رو تموم کنه، میترسیدم! من باید کجا برم که آرامش داشتم باشم؟ کجا باید برم که با خودم بگم اینجا دیگه امنه و بهادری نیست، کجا باید برم؟! تصمیم گرفتم به کامیار زنگ بزنم، دلم عجیب براش تنگ شده بود، برادری که تو همهی سختیا پشتم بود، الان تو وضعیت سختم کی قراره پشتم باشه؟ - الو؟ کامیار- آنا، تویی؟ - دلم واست تنگ شده! - من بیشتر دختر، رفتی اونجا دیگه ما رو فراموش کردی اره؟ خندیدم. - مگه میتونم شماها رو فراموش کنم؟ ها؟ بعد یکم حرف زدن با کامیار قطع کردم. به حرف زدن با این پسر نیاز داشتم. بعد حرف زدن با کامیار، آرامشی بهم القا شد که خیلی وقته ازش محرومم. زیر لب شروع کردم آهنگ خوندن؛ آهنگ اراده کن از آرتا رو میخوندم. کم-کم باهاش حس گرفتم. با پاهام ضرب گرفتم و بیخیال اطرافم زمزمه میکردم: - تو فقط اراده کن... یهو صدای خش-خش برگها بلند شد! مطمئن بودم یکی اونجاست؛ جوری نبود که فکر کنم صدای باد بوده باشه! با ترس از جام بلند شدم و خواستم از اونجا دورتر بشم. سایه کسی رو چند متر دور تر از خودم حس کردم. با حس ترس جدید از جام بلند شدم و با قدمهای تند از پارک بیرون زدم که یهو... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part55 دستم توسط کسی کشیده شد با ترس برگشتم که با دیدن مرد چهارشونهای که لبخند کریهش حالم رو بد میکرد لرزم گرفت! با صدای چندشی به منی که بهت زده بودم گفت: - خانم کوچولو چرا میلرزی من که کاریت ندارم! به خودم اومدم و هلش دادم که به خاطر نوشیدنی که خورده بود تتلو- تتلو خورد و به سمت عقب پرت شد عرق سردی رو کمرم نشست لعنت بهت بهادر اگه تو نبودی من تو این مخمصه نمیافتادم! یک لحظه غفلت نکردم و شروع کردم به دویدن، صدای قدمهاش رو حس میکردم صدبار به خودم رو به خاطر اینکه نصف شب اومدم بیرون لعنت کردم! نفس-نفس میزدم پیچیدم داخل یک کوچه و پشت مبل بزرگی که داخل کوچه ویلون بود قایم شدم! - اه دخترهی چموش! دستم رو روی دهنم گذاشتم که صدای نفسهام بیرون نره بغض کرده بودم آخه چرا انقدر من بدبختم؟ صدای قدمهای مرده که دور میشد رو شنیدم نفس راحتی کشیدم از پشت مبل بیرون اومدم دستم رو روی قفس سینم گذاشتم از استرس دستام عرق کرده بود! تصمیم گرفتم از این محله درندشت بیرون برم تا بلایی سرم نیومده! آروم-آروم با فکر اینکه ممکن بود چه بلایی سرم بیاد راه میرفتم و هرلحظه ابروهام بیشتر بهم گره میخورد! سرم رو بالا گرفتم و خودم رو داخل خیابون نا آشنا دیدم با استرس به دوروبرم نگاه کردم با ندیدن نشانهی آشنایی به بخت خودم لعنت فرستادم! برای منی که، تازه به ترکیه اومده بودم و کامل آنکارا رو نمیشناسم، خیلی بده. با ترس زیاد تصمیم گرفتم به پلیسی یا آتشنشانی زنگ بزنم تا از این مخمصه که گرفتار شدم خلاص بشم. باد میوزید و موهام و باد تکون میداد، جز ترس، سردمم بود. کیفی قرمزی که با خودم به تولد برده بودم و گشتم تا شاید گوشیم رو پیدا کنم. که یادم افتاد، تو که با کامیار حرف میزدم و گوشی دستم بود تو راه وقتی در حال دویدن بودم از دستم افتاد زمین. با فهمیدن اینکه گوشیم نیست، بادم خوابید به عبارت دیگه، ناامید شدم، اگه بخوام کلی حالم رو توصیف کنم، ترس، عصبی، ناامید. مگه میشه آدم همهی این حس ها رو باهم داشته باشه؟ کسی که همهی این حسها رو داشته باشه بدبخت، پس به جای شمردن حسهایی که الان دارم یه کلمه میتونم به خودم بگم اون اینه که من چقدر"بدبختم" روی لبه جدول که تو خیابون ناآشنا بود نشستم تا شاید کسی از اون جا رد بشه و من موبایلی ازشون بیگرم. صدای خمیازم بلند شد که نشون میداد کم-کم داره خوابم میاد که یهو با شنیدن صدایی... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part56 با شنیدن صدایی از خواب پریدم، از ترس اینکه اون همون مردی بود که نوشیدنی خورده یا بهادر سریع عقب برگشتم، جوری به عقب برگشتم که قلنج گردنم شکست، با دقت به صدا گوش دادم. صدا آشنا بود و این باعث شد که ترسم دو برابر بشه. چون قلنج گردم شکسته بود، گردنم حسابی درد میکرد با دستم آروم-آروم گردنم رو ماساژ دادم. از لبه جدول بلند شدم، از ترس اون مردی که بهم حمله کرد، دقیق محلهای که توش گمشده بودم رو وارثی نکردهم، پس بهتره یه نگاه دقیق ب هش بندازم شاید کمک کنه که بفهمم الان کجام. این محل قدیمی بود و سرتاسر محله خونههای خراب بود، فکر کنم اینجا فقیر فقرا زندگی میکنن، با ترس و نگرانی کاملا آشکار آروم-آروم به سمت صدایی رفتم که به خاطرش از خواب پریدم، کمی محتاط رفتار کردم چون این مرد ممکنه همون مرد یا آدمهای بهادر باشه، کمی که دقت کردم اون مرد با یه مرد دیگه در حال صحبت کردن بود، خواستم به سمتش برم تا موبایل ازش بگیرم که مرد برگشت و من با دیدن قیافه اون مرد تعجب کردم، امکان نداشت با گریه به بغل برادری پناه بردم که تا حالا واسم برادری نکرده. - آریا! دا... داش، تو اینجا چیکار میکنی؟! من و از بغلش بیرون کشید و با اخم و نگرانی پرسید: - در اصل تو اینجا چیکار میکنی؟! حرفهای من رو با اون مرد شنیدی؟! این حرف و با ترس زد، با زدن این حرف مشکوک تر شدم، من برای نجات به این محله پناه آوردم، داداشم برای چی اومده این محله؟ این محله تو پایین شهر بود و آدماش درست حسابی نیستن، معتادن یا حتی ممکنه قاتلهم باشن، با فکر به اینا که داداشم به اینا گرفتار شده مو به تنم سیخ شد شاید اون من و خواهرش نمیدونه ولی هرچیهم باشه آریا برادر منه! با لحن مشکوکی پرسیدم: - داداش، گتد بالا آوردی؟! این محله خرابست، اصلا ممکنه آدمهاش درست حسابی نباشن، اون وقت تو باهاشون صحبت میکنی؟! با عصبانیت ظاهری که خیلی آشکار بود. این عصبانیت فقط برای این بود که خودش و از سوالهای من نجات بده و لو نره گفت: - فکر کردی کی هستی؟ تو برای من همون آنای هستی که مامان همیشه به فکر اون بود، الانم جون حالت رو تو هواپیما پرسیدم پرو شدی؟ بهت گفته باشم من خواهری به اسم آنا ندارم، الانم به جای سوال و جواب کردن من بیا تا گرفتار شغالهای محله نشدی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part57 آروم-آروم با حالی که وصف نشدنی بود، دنبالش راه افتادم، حالم بد و آریا بدترش کرد، میگه مامان فقط به فکر تو بود، اگه بهش بگم، مامان اگه به فکر تو نبود به اجبار با کسی که بهش تعرض کرد یعنی بابا ازدواج نمیکرد در حالی که دیونهوار عاشق کس دیگهای بود، دوست داشتم بلند حرفهام رو بهش برنم، دوست داشتم از اون راز کزایی بهش بگم تا کمرش مثل من بشکنه، البته اون با فهمیدن این راز تنها کمرش نمیشکنه، بلکه فلج میشه. - الان داریم کجا میریم؟ نیم نگاه سردی بهم انداخت و به راهش ادامه داد، درحالی که سعی میکردم قدم هام و بلندتر و سریعتر بردارم، باز سکوت وحشتناک کوچه رو شکستم: - چرا جوابم رو نمیدی؟ بخدا اگه تو جواب سوالهام رو بدی منم هی نمیخوام ازت دوباره، یه چیز رو هزار دفعه سوال کنم که توهم آخر سر عصابت قرقاطی بشه و... با دادی که سرم کشید مو به تنم سیخ شد و قطره اشکی از گوشهی چشمم چکید، مگه من چیکارش کردم کخ همیشه باهام سرد مزاجه و حالم و نداره؟! - خفه شو، خفه شو، سرم و به درد آوردی، وقتی خودت میدونی که نه حال تو رو دارم نه میلی به جواب دادن به اراجیف گفتنهات، خب فقط مثل آدم پشت سرم راه بیوفت ببین کدوم قبرستونی میخوام برم. بعد زیر زبون طوری که من نشنوم گفت: - مثل چی پشیمونم بهت گفتم، من دوست دارم و نگرانتم ببخشید که داداش خوبی برات نبودم، کاش این حرفهارو تو هواپیما بهش نمیگفتم تا الان اینجوری پرو نمیشد. با شنیدن این حرف احساس کردم، یکی با چکش به قلبم ضربه زد. اشکهام پس از دیگری روی گونه هام فرود میومدن، اما این که چیز جدیدی نبود، حداقل من قبلا ایران بودم و ایت همه نمیتونست ناراحتم کنه اما الان... بین گریههام لبخند تلخی زدم، که همون موقع صدای تیکی به گوشم رسید، وقتی سرم و بلند کردم ماشینش رو دیدم، هه پس ماشینشم اینجاست! میتونست خیلی ساده بگه داریم میریم جایی ک ماشینم و پارک کردم. - یه تکون به اون تن لشت بده و سوار ماشین شو تا از اینی که هست عصبی تر نشدم. نگاه سردم و هوالهاش کردم، این نگاه از ترس نبود، این نگاه پر حرف بود، حرفهای ناگفته. آروم در ماشینش رو باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم. اونهم بعد از من سوار شد و استارت زد و به سمتی که نمیدونستم کجاست، حرکت کرد. چشمهام رو بستم، که در آنی تحقیرها، عصبانیتهای داداشهم تو مغزم نقش بست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #part58 چی میشد بهش بگم؟ این راز تو دلم سنگینی میکرد، دوست داشتم، خالی بشم، دوست داشتم از شر این راز خلاص بشم. اما میدونم با گفتن این راز داداشم افسرده میشه، من میتونم با گفتن این حرف انتقام این همه تحقیرهای که من رو کرد و بگیرم، اما من مثل همه بیرحم نیستم، تنها دلیلی که الان میخوام این راز و بگم اینه که دیگه طاقت نگه داشتنش رو ندارم، دوست دارم خالی بشم فقط همین، از یه جهت هم دیگه تحمل این همه سختی و زخم زبونهای داداشهام رو نداشتم، باز آریا، آرین که هیچ آدمم حساب نمیکنه. چی میشد منم یه داداش مهربون که حامیم باشه داشته باشم؟ من حتی پدرمم حامیم نیست، توقع دارم یه داداش داشته باشم که حامیم بشه؟! بالاخره بعد از دقایقی یکی به دو کردن با خودم تصمیمم رو گرفتم که بهش بگم. لبم و با زبونم تر کردم و با تردید به نیم رخش خیره شدم و لب باز کردم... - داداش... میخواستم درمورد یه چیز خیلی مهم باهات حرف بزنم. صدای ضبط رو کم کرد و شیشهی ماشین رو بست تا یکم سرمای درون ماشین کمتر بشه - امیدوارم چیزی باشه که ارزش شنیدن داشته باشه. موهام رو زیر گوشم هدایت کردم و برای هزارمین بار آب دهنم و قورت دادم. - خب... خب میخواستم بگم... نتونستم! این بغض لعنتی که تو گلوم لونه کرده بود نمیذاشت و سعی بر این داشت که سنگی این راز جز روح، جسم من رو هم بکشه، سرم رو پایین انداختم و دستم رو محکم روی گلوم، فشار دادم. چند تا نفس عمیق کشیدم و نگاهی به آریا کردم که هرزگاهی نگاهش رو بین من و جاده میچرخوند و منتظر شنیدن چیزی که من میخواستم بگم بود. پشت چراغ قرمز رسیدیم. دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - یه حقیقتی که... حرفم با خوردن تقهای به شیشهی پنجره ماشین ماسید. به ساعت نگاه کردم ساعت چهار صبح بود، من تا ساعت چهار آواره بودم؟ به طرف پنجره چرخیدم، نگاهی به دختر بچهی تقریبا هشت سالهایی که با صورت کثیف و لباسهای پاره پوره، دسته گلی رو به دستش گرفته بود کردم، یه دختر تو این سال تو این ساعت تو خیابون چیکار داره؟ شیشه رو پایین کشیدم که چیزی بگم ولی با دیدن آریا، لبخندی زد و چرخید و از پشت ماشین به طرف آریا رفت. آریا شیشه رو پایین کشید و اون دختر خانم با لحن مهربون و لرزش صداش به خاطر خجالتش بود و شروع به حرف زدن کرد: - آقا... آقا، یک شاخه گل بخر! آریا نیمنگاهی به من کرد و رو به دختر و با لحن جدی گفت: - من گل رو میخوام چیکار؟ لازمش ندارم. دختره نگاهی به من کرد و دوباره ناامیدیش رو از دست نداد و گفت: - خب برای خانومتون بخرین دیگه، تا از این بیحالی در بیاد و شاد بشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part59 یعنی اونقدر حالم بد بود که این دختر فهمید؟ یعنی اینقدر افسردم، قطره اشک سمجی رو پس زدم، پس یعنی آریا اینقدر از من متنفره، متوجه حال بدم نشد. آریا برگشت و نگاه سردی حوالم کرد، دوباره رو به دختر گفت: - خانومم نی... هنوز حرفش تموم نشده بود که چراغ سبز شد و بخاطر چند ثانیه تاخیر برای حرکت، صدای بوق ماشینهای پشت سرمون گوش فلک هم کر میکرد. آریا سریع حرکت کرد و اون دختر خانم هم از بین اون همه ماشین در اومد. فقط لحظهی آخر چهره غمگینش رو دیدم. رو کردم سمت آریا و گفتم: - برگرد، برگرد. شیشه رو بالا کشید و بیخیال گفت: - برای چی؟ پوفی کشیدم. - میخواماز اون دختر گل بخرم. پوزخندی زد. - چه دلسوز شدی! متقابلا پوزخندی زدم و گفتم: - همه مثل تو دلسنگ نیستن، حال من رو بد کردی، لاقل با نخریدن گل باعث ناراحتی یکی دیگه نمیشدی، البته چه توقع دارم، توقع دارم اون دختر بچه رو خوشحال کنی؟ از آدمی که باعث ناراحتی خواهرش میشه چه توقع. حرفم تموم شد که آریا با پشت دست محکم به صورتم زد به خاطر ضربه و انگشتر توی دستش لبم زخم شد، تحقیر، داد و هوار، اینا به کنار، اون روی من دست بلند کرد؟ کسی تا حالا روی من دست بلند نکرده بود، اونوقت برادری که برای من برادری نکرده، جرات میکنه روی من دست بلند کنه؟ برگشت و خشمگین نگاهم کرد. دوباره پوزخندی زدم، دیگه از گریه و زاری خسته شده بودم، ارزشش رو داشت؟ ارزشش رو داشت من که به خاطر برادری که در حقم بد کرده و برای من برادری نکرده گریه کنم؟ بی حرف روم رو ازش برگردوندم. دستم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و زیر چونم گذاشتم و به بیرون زل زدم. به ماشینها و مردمی نگاه کردم که شاد بودن و باهم شادی میکردن. شایدم اونا هم مثل من ظاهرشون شاده ولی از درون پوچ و توخالی، غمگین و مرده، درست مثل من. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد #منکوب #part60 بعد از نیم ساعت بالاخره به خونه رسیدم، خونهی درست مثل قصر، اما قصر تو خالی، بیحوصله وارد خونه شدم، ساعت پنج صبح بود و کل خونه تو خاموشی فرو رفته بود، به سمت طبقه دوم خونه رفتم که شامل اتاق من و داداشهام میشد، آروم-آروم از پلهها بالا رفتم که با شنیدن صدای پایی به عقب برگشتم، دیدم آریاست بیحرف به راهم ادامه دادم و وارد اتاقم شدم برق اتاقم رو روشن کردم، اتاقی با دکوراسیون کالبسی درست مثل اتاق باربی، آره، من باربی بودم، باربی داغون، حال اون باربی رو داشتم که نامادریش از سر حسادت موهای بلند دختر خوندهش رو کوتاه کرده، قطره اشکی از چشمهام پایین اومد که باعث ریزش بقیه اشکهام بشه، بیصدا گریه میکردم، بیصدا هق میزدم، من کلا بعد فهمیدن اون حقیقت کذایی بیصدا کشته شدم، منظورم اینه، بدون اینکه کسی رو از این راز باخبر کنم، بدون اینکه همه رو از این زهرماری خبر کنم تا اوناهم شریک راز بشن، فقط خودم بارش رو به دوش کشیدم و باعث شد که بیصدا بمیره، چشمهای اشکیم رو روی هم فشار دادم تا شاید اشکم بند بیاد، بد از فشار زیاد چشمهام رو باز و بسته کردم سرم رو گذاشتم روی بالش و با هزار جرخش به سمت چپ و راست بالاخره خوابم برد. *** با احساس سر درد شدیدی از ناحیه سرم چشمهام رو باز کردم کشی به بدنم دادم و به ساعت روبهروی تختم نگاه کردم، ساعت دوازده ظهر بود، از اون جایی که من ساعت شیش صبح خوابیدم، پس زیادم نخوابیده بودم از تخت پایین اومدم و دمپایی رو فرشیهام رو پوشیدم و رفتم به سمت wc رفتم به آینه نگاه کردم، بهخاطر جشن تولدی که رفته بودم موهای فرم رو اتو کشیده بودم، اما الان اتوی موهام از بین رفته و فقط الان موهای سرم به همه چی شبیه از جمله اسکاج، سیم ظرفشویی و.... جز مو، موهای فِرَم کُلک شده بود و رفته بودن توی هم، موهای منم که فر چطوری کُلکش رو باز کنم؟ واقعا شبیه جن شده بودم، با بسم الله کارم رو شروع کردم، شونه رو برای بار اول به موهام زدم که گیر کرد لای موهام با یه حرکت درآوردمش باعث شد تا استخون مغزم درد کنه. با هزار زحمت تونستم موهام رو شونه کنم، بعد کارهای مربوطه از wc زدم بیرون و دیدم تختم مرتبه، فهمیدم کار آسناتِ، بی حوصله خودم رو دوباره روی تخت انداختم گوشیم و درآورد و رفتم تو گپ، گپی که شامل دو کله پوک و کامیار میشد، چقدر بدون اونها احساس تنهایی میکردم، شاید سلین و تانیا رو داشتم حتی ممکنِ اونارو بیشتر از اینها دوست داشتم باشم، اما به یه چیزی متعقدم، هر کس جایی داره و الان جای اونها کنارم خالی و من حسابی دلتنگشونم و احساس تنهایی میکنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part61 بعد از نیم ساعت رفتم توی گوشی و چت کردن و رفع دلتنگی، گوشیم زنگ خورد با ترس گوشیم از دستم افتاد، نک... نه به... ادر باشه؟ با چشمهایی که ترس توش مهشود بود به شماره گوشی خیره شدم، با دیدن شماره سلین نفس عمیقی کشیدم، تا کی قرار بترسم؟ تاکی قرار با زنگ خوردن گوشیم از ترس بلرزم؟ تا کی قرار افسرده باشم؟ بهتر قوی باشم، بهتر زندگیم رو از نوع شروع کنم، زدم روی دکمه سبز که صدای سلین بلند شد. - سلام، عشقم، همدمم، آنا، میگم نظرت چیه امروز با ما بیای بیرون؟ میخوام با دوست پسرم آشنات کنم، راستی تصمیم گرفتم میونت رو با دامون رو درست کنم، دیشب زیاد اونجوری که میخاستم نشد. با یادآوری دیشب عرق سردی پشتم رو پوشوند و خجالت سرتاسر وجودم رو پر کرد. باید برای یه زندگی جدید توی ترکی آماده باشم دستم رو، روی صورتم کشیدم، من شاید به کمک تانیا و سلین به خودم بیام، شاید با وجود این دوتا همدم، برگردم به جلد آنای قوی، شاید منی که یه ماه دنبال دارویی هستم برای دردهام، رنجهام، تانیا و سلین بشن دارویی برای دردهام و باعث بهبودی زخم دلم بشن. راستی سلین گفت دوست پسر؟ من وقتی توی ایران بودم چیزی راجبش نگفته بود. - سلام، بهترین دوست من، اومدنش میام، ولی ازت دلخور شدم. صدای سرفه سلین به گوشم خورد و پشت سر سرفه، با صدای خش داری گفت: - آخ، خواهری دورت بگردم، چرا دلخور آخه؟ اشتباهی از من سر زده؟ داره میگه اشتباهی سر زده؟ آخه من به تو چی بگم سلین؟ من و سلین دوست بچگی و دخترعمه منه، اونوقت تازه درباره دوست پسرش بهم میگه. - تازه میگی اشتباهی سر زده؟ معلومه که زده، اگه من نمیاومدم ترکیه، قصد نداشتی راجب رلت چیزی بگی؟ - حالا اینبار رو ببخش لاو، ساعت پنج دم در ما باش، پنج قراره بریم. بعد کلی حرف زدن با سلین، دوباره جام رو، روی تخت بار کردم، این پسر خوش شانس کی میتونه باشه؟ کی تونسته دل سلین ما رو ببره؟ حسادت سرتاسر وجودم رو پرکرد، به این حسودی نکردم که من چرا رل ندارم ولی اون رل داره، به این حسودی کردم چون ممکنه چون رل زده، ازدواجم کنه، اون وقت کمتر با ما وقت میگذرونه، من ایران بودم، اما بیست و چهار ساعته با سلین و تانیا مسیج یا ویدیو کال میگرفتیم، تا حالا از حال هم بیخبر نبودیم، ولی واقعا ازش دلخور شدم، دوست پسر داشت؟ یعنی تانیا میدونه کیه؟ نه اونم نمیدونه و گرنه به من میگفت، با گفتن کلمه تانیا یاد حال دیشبش افتادم که میگفت من " عاشق کارنم" دست مریزاد اینم رل داشت و به من نگفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part62 امروز همه چی رو میفهمم، میفهمم که کی دوست پسر داره، کی نداره، امروز میفهمم که دوست پسر سلین کیه دوست پسر تانیا کیه؟ انقدر میگم امروز، واقعا امروز باهاشون برم بیرون؟ منی که اصلا حالم خوش نیست میتونه این بیرون رفتن حالم رو بهتر کنه؟ دوباره به ساعت نگاه کردم ساعت از دوازه روی دو سر خورده بود، من که تازه به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود، چه زود ساعت دو شد! بیحوصله از تخت دخترونه کالباسی بلند شدم و درِ حموم رو باز کردم و رفتم زیر دوش، تا کی باید درد و رنج رو تحمل کنم؟ من چرا باید از این ناراحت باشم که بابام متجاوزه؟ مگه من خواستم؟ مگه من خواستم که بابام آدم کثیفی باشه؟ مگه من با خواست خودم مامانم رو از دست دادم؟ آخه لعنتی گناه من چیه؟ من چه گناهی کردم که باید عذاب بکشم؟ من چقدر باید درد بیمادری رو تحمل کنم؟ آب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش آب سرد، حس آرامش و همزمان حس ترس بهم منتقل شد، آدم مگه میتونه همزمان دوتا حس رو که متضاد همن رو تجربه کنه؟ بد از شست و شوی کامل خودم، از حموم بیرون زدم حوله تن پوشم رو پوشیدم و به سمت رخت کن رفتم. بعد پوشیدن لباسهایی که آماده کرده بودم به سمت روشویی رفتم به آینه نگاه کردم اما آینه بخار داشت و چیزی نشون نمیداد. با دستم آینه رو پاک کردم، چهرهام نمایان شد به چشمهای قرمزم نگاه کردم که رنگ قرمزش بهخاطر گریهای بود که زیر دوش کردم، من زیر دوش گریه کردم تا آب جز چرک بدنم و صورتم، اشکهام، ضعفهام رو هم باخودش ببره، من تو این یک ماه داروی افسردگی خوردم، دربهدر دنبال دارویی بودم که حال بیقرار من رو آروم کنه، اما دارو که همش قرص و شربت نیست، شاید دارویی که دنبالشم تانیا و سلین هستن، شاید با وجود این دوتا حال من بهبود پیدا کنه. از حموم زدم بیرون، صندلی رو از زیر میز آرایشی بیرون کشیدم و روش نشستم. سشوار رو از کشوی میز بیرون آوردم و شروع به خشک کردن بعد کلی تلاش بالاخره موهام خشک شد، امروز تصمیم داشتم موهام رو گوجهای ببندم، موهام رو بستم. حالا نوبتی هم که باشه، نوبت آرایش صورتمه. صورت غمگین و پژمردهام با آرایش پوشیده شد آروم-آروم از صندلی بلند شدم نوبت انتخاب لباس بود، از توی کمد یه بالای ناف زرشکی آستین حلقهای با یعقه گرد و به همراه شلوار ستش که شلواری گشاد و زرشکی بود پوشیدم، از توی استند جواهراتم گردنبندی که از مامان برام یادگاری مونده بود بستم. از توی کشو، پرسینگ زنجیری نافم رو باهزار جور تقلا بستم. بالاخره تکمیل شدم لبخند فیکی زدم، سوئیچ رو از روی میز برداشتم و به امید اینکه یه روزی این لبخند از فیک بودن درمیاد و واقعی میشه از خونه بیرون زدم. ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part63 با سوئیچ، قفل ماشین رو زدم و بعد روشن کردن ماشین، آهنگی پلی کردم و به سمت خونهی سلین راهی شدم. بعد از یک ربع گاز دادن بالاخره رسیدم زنگ در خونشون رو زدم که در با تیکی باز شد. همین که پام رو داخل گذاشتم تو بغل یکی فرو رفتم، هی سعی میکردم نفس بکشم اما نمیشد. نفسهام کم کم کش دار شد، با هزار زور و فشار از بغلش بیرون اومدم با حالت عصبی و چندش به اون شخصی که من رو بغل کرده بود، خیره شدم با دیدن سلین اخمهام توهم رفت. قبل از اینکه بهم فرصت حرف زدن بده با صدایی که مملو از شادی بود، گفت: - عشقم، میدونستم میای! و دوباره بغلم کرد دوباره پسش زدم و با لحنی که چندشی ازش پیدا بود، گفتم: - ایش، به دوست پسر گرامیتم اینهمه میچسبی؟ و کنه بازی درمیاری؟ اینجوری که ازت سرد میشه. با گفتن کلمه دوست پسر چشم غرهای بهش رفتم که منظورم رو گرفت، با حالت شرمندگی و مثل دزدی که گیر پلیس افتاده موهاش رو فیک خاروند و با لحن آروم و با سری که تا یقهاش فرو رفته بود، گفت: - آنا عصبی نشو لطفاً! به خدا تو این سه سال قصد گفتن اینکه رابطه دارم رو داشتم، اما نمیدونم چرا دامون هی طفره میرفت و میگفت فعلا به هیچکس چیزی نگو، الآنم علت اینکه اجازه داده معرفیش کنم به خاطر اینه که به زودی نامزد میکنیم. با تعجب به تک تک حرفهاش گوش دادم. سه سال بود و رابطه داشت و به بهترین دوستهاش چیزی نگفته؟ ناراحت شدم لازم به دروغ گفتن نبود، اما خب یک جاهای هست که منطق از ناراحتی جلو میزنه. من در اصل نباید ناراحت بشم به هرحال دوست پسرش کسی که عاشقشه اون خواسته که سلین پنهون کنه پس نباید بی دلیل ناراحت بشم. با لحن مهربونی گفتم: - خواهری خوشحالم که توهم قاطی مرغها میشی، ناراحت نباش، عزیزم... بااینکه توی این دیالوگ پراز حرف بود، اما فقط تونستم این حرف رو بهش بزنم. دستم رو کشید و من دنبالش راه رفتم در اتاقش رو باز کرد. دیدم تانیا توی فکرِ! نزدیکش شدم و بیخ گوشش داد بلندی زدم که یه متر بالا پرید. - توی زمین دنبالت میگشتم تو آسمونها پیدات کردم[ منطور از آسمون تو فکر بودنشه] به قیافش نگاه کردم اما از این ناراحت نشد که سرش داد زدم. تنها جملهی که گفت این بود. - عه، بالاخره اومدی؟ با تعجب به تانیای که همیشه یه راست زر میزد اما الان فقط این حرف رو زد، نگاه کردم. - وا چته؟ چرا پکری؟ دستی روی موهاش کشید و بیحوصله لب زد. - هیچی امروز حال ندارم، بهت یادآوری کنم منم آدمم، فکر کردی من همیشه حالم خوبه؟ منم یه تایمهایی هست که ناراحتم خب! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part64 با ناراحتی به تانیا نگاه کردهام، راستش ازش دلخور نشدم، چون حق با اون بود. اون هم یه آدم بود، اون هم حق اینو که گاهی ناراحت بشه رو داره! - تانیا ببخشید اگه ناراحتت کردم، من..ظوری نداشتم، اما خب حداقل علت ناراحتیت رو بهم بگو تا آرومت کنم. با این حرفم چشمهاش پراز اشک شد، با دستای که به خاطر استرس یخ زده بود، من رو بغل کرد. - آنا! من خیلی-خیلی ناراحتم، دارم کم میارم، یادته اون موقع رفته بودیم تولد دامون؟ من قبل تولد گفتم کارن یادته؟ ناراحتیم مربوط به اونه. دستم رو بالا آوردم و موهای فر تانیا رو ناز کردم، دماغش رو بالا کشید و ادامه داد. - ، من خیلی عاشقم آنا، من عاشق کارنم، درست یک ماهه که دلم رو بهش باختم درست کوتاهه اما موندگار، چون تازه یک ماه باهم تو رابطهایم و تو این یک ماه تو حال روحی خوبی نداشتی بهت چیزی نگفتم. از اینکه تانیا رابطه داشت ناراحت نشدم. چون مطمئنم اگه رابطش مثل سلین طولانی بود، به من میگفت. حق با اون بود، من توی این یه ماه خیلی افسرده بودم، جوری که حال خودم رو نداشتم، بقیه که پیش کش. البته نمیتونم بگم حال داغونم کاملا خوب شده، الانم خیلی ناراحتم. اما با یک تفاوت، الان این ناراحتی رو توی خودم میریزم. با صدای آروم بیخ گوش تانیا گفتم: - نه بابا چه ناراحتی؟ فقط یک سوال دیگه این رابطه یه ماهت چیش به مشکل برخورده که تو داری گریه میکنی؟ خب خوبه که عاشق پسری هستی و باهاش رابطهام داری. لبهاش رو بهم فشرد و ادامه داد: - من چون خیلی عاشق کارن بودم، به پدرم معرفیش کردم، اما... اما بابام از رابطه من با اون پسر ناراضی بود. از بغلم زد بیرون، اشکهاش رو پاک کرد. کنجکاو شدم، عمو چرا باید از رابطه تانیا ناراضی باشه؟ همین سوال رو به زبون آوردم. - خب بابات چه مشکلی بااین پسر داره؟ چرا نمیزاره باهم رابطه داشته باشین؟ موهاش رو کنار زد و باصدای آروم گفت: - اونم تو کافه بهت میگم، بهخاطر اینکه مشکلم رو باهات درمیون گذاشتم خیلی آروم شدم، مرسی که هستی! دوباره بغلم کرد، این دفعه من هم بغلش کردم. با یادآوری این که میخوایم بریم بیرون، با حالت برق زده از تخت پریدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part65 به تانیا اشاره کردم، که اونم به عمق قضیه پی برد. از خونه سلین بیرون اومدیم و توی حیاط منتظر سلین وایسادیم که خانم، بالاخره تشریف آوردن. از حیاطم هم زدیم بیرون، تصمیم گرفتیم با ماشین من بریم، با سوئیچ قفل ماشین رو زدم، سوار ماشین شدم. سلین جلو و تانیا عقب نشست آهنگی رو پلی کردم و ماشین رو به حرکت درآوردم. یهو صدای سلین بلند شد که گفت:《 به پیچ سمت راست کافع اونجاست 》 فرمون و چرخوندم و وارد خیابون شدم، کافه خوشگلی بود و ریسه های اطراف تابلوش تو غروب خودنمایی میکرد و به زیباییش اضافه کرده بود. اما من خیلی به تهران عادت کرده بودم، کافه دنج من همون کافه ای که همیشه با کامیار، سارینا و مارینا میرفتیم، میمونه. نفس عمیقی کشیدم. شاید بهخاطر وجود این دوتا، ازاین به بعد این کافه رو هم دوست داشته باشم. اما... اما میشه بهشون اعتماد کرد؟ صدای درونم فریاد زد:《 خاک توی سرت آنا، به دوستهات اعتماد نکنی به کی بکنی؟ 》 شرمنده شدم، چرا نباید بهشون اعتماد کنم، بابت فکری که دربارشون کردم به خودم نهیب زدم. سلین از ماشین پیاده شد و ما مثل دم، سالانه- سالانه پشت سرش راه افتادیم. در کافه باز بود. داخل کافه شدیم، نگاه گذری به تانیا انداختم که دیدم حالش بهتره و داره لبخند میزنه، من هنوز کنجکاو سه چیز بودم. کسی که سلین باهاش سه سالِ رابطه داره، کیه؟ یه کنجکاوی دیگم اینه که پدر تانیا چرا مانع رابطش با کارن میشه و دوست پسر تانیا، کارن کیه؟ با تکون خوردن دستی جلوی چشمام از فکر بیرون اومدم. از میز و صندلی چوبی عبور کردیم و جای دنجی برای خودمون انتخاب کردیم. سرم رو بالا آوردم و با چشمهای سیاهی، چشم تو چشم شدم. این چشمها مطلق به دامون بود، بدون هیچ حرفی و خجالتی با جدیت کامل رو به دامون گفتم: - بابت دیشب عذر میخوام، بیاین از اول آشنا بشیم، مثلا که هم رو نمیشناسیم و تازه هم رو میبینم، متاسفانه مثل اینکه خیلی قراره شمارو ببین، پس بهتره اولین آشنایمون از یادمون بره. دامون دست به موهای پریشونش کشید و نفس عمیقی کشید و گفت: - راستش منهم از تو معذرت میخوام یکم تند مزاج بودم دیشب، با کمال میل بیا از اول آشنا بشیم. دستش رو به سمت من دراز کرد و ادامه داد: - سلام، من دامون.... هستم، شما چی؟ لبخندی زدم من هم دستم رو دراز کردم و با دامون دست دادم دوباره به چشمهاش خیره شدم و زمزمه کردم. - من هم، آنا فرهمند هستم، از آشنایی باشما خوشبختم، امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشیم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم. سلین کنار دامون نشسته بود و تانیا در کنار من، با اومدن گارسون سکوت توی جمع پیچید که تانیا باصدای بلند که باعث شد یک متر از جام بپرم، گفت: - خب، قرار بود ادامش رو بگم، بهت بگم که چرا بابام با رابطه من و کارن موافق نیست. تانیا به چشمهام نگاه کرد، با چشمهای پر سوال، بهش خیره شدم، که یهو از جاش بلند شد. - کارن دوست پسر من! با تعجب به تانیایی که به گارسون اشاره میکرد، خیره شدم. هم من، هم سلین، دهنمون از تعجب باز مونده بود. حرفی نداشتم بزنم، خوب اون عاشق بود، اصلا مگه گارسونی عیبه؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part66 گارسون بودن مگه چه عیبی داشت؟ منی که پدرم ثروتمنده آیا برای مامانم شوهر خوبی بود؟ با یادآوری مامان قطره اشکی ریختم، اما زودی اون اشک دم دمی مزاج رو پس زدم، من قول دادم، من به مامان مهربونم قول دادم که دیگه هرگز ناراحت نباشم. درسته من خیلی تغییر کردم؛ دیگه قهقهه نمیزنم، از ته دل نمیخندم، مثل قبلاً شاد نیستم، شوخی نمیکنم اما... اما... حداقل یه چیزم تغییر نکرده بود، عمل به قولم، من باید تلاش کنم، حداقل این صفت رو از بین نبرم، باید مثل گذشتهها سرقولم بمونم. قولی که به مامان دادم رو عملی میکنم و سعی میکنم، هیچ وقتِ هیچ وقت، ناراحت نشم. لبخندی رو به تانیا زدم، خواستم بهش چیزی بگم که صدای فریاد سلین، نه تنها گوش من، بلکه گوش فلک رو هم کر، کرد. - تانیا، تو دیوونه شدی؟ جدی، جدی این پسر دوست پسرته؟ تانیا با صورت عصبی، اخمهای درهم با دستش محکم روی میز کوبید! - چیشده؟ چون پول نداره آدم نیست؟! چون گارسون شایسته من نیست؟! سلین دِ لعنتی آخه مگه همه چی به پوله؟ باورم نمیشد دوستی ما سه تا، دوستی سرتاسر محبت و به دور از حسادت ما، این شکلی نبود، دوستی ما سرشار از محبت بود، ما از ته دل هم رو دوست داشتیم و باهم دو رو نبودیم برای هم خوبی میخواستیم. اینبار حق با تانیا بود، مگه پول توی عشق مهمه؟ تنها چیزی که تو عشق مهمه قلب! ناراحت شدم، بهخاطر من حداقل محیط رو آلوده نمیکردند. اونها متوجه این بودن که تازه داره حالم خوب میشه، میدونستن که پس از مدتها اومدم بیرون، چرا مراعاتم رو نمیکردن؟ ما سه تا بااینکه هم رو نمیدیدیم و از طریق مجاری ارتباط برقرار میکردیم، اما دوستی ما سرتاسر درک کردن بود. چیزی که تو رفاقت ما موج میزد فداکاری و منطق بود. دستم رو، روی گوشم گذاشتم و با صدای ضعیفی رو به هردو گفتم: - لطفا بس کنید، دیگه دارین شورش رو در میارین. تازه متوجه من شدن، تازه من رو دیدن، سلین با چشمهای لرزون، تانیا با غمگینی به من خیره شد. با دیدن من چشم بسته با حال خراب دعوای بینشون مختوم شد. - نمیبینین حالم رو؟ متوجه این هستین بهخاطر یه پسر افتادین به جون هم؟ متوجه این هستین تازه داشت حالم خوب میشد، اما ریدین بهش؟ به گارسونی که کنار میز ما وایساده بود و تازه متوجه شده بودم که دوست پسر تانیا خیره شدم و با لبخند بهش گفتم: - معذرت میخوام، برای شما دردسر درست کردیم، راستی از آشنایی باشما خوشبختم، چی صداتون کنم؟ آقا کارن یا شوهر خواهر. بعد زدن این حرف چشمکی به تانیا زدم که از خجالت مثل لبو قرمز شد، کارن خندیدن و گفت: - خواهش میکنم، من به سلین خانوم هم حق میدم شما ناراحت نباشید و اینکه هرجور راحتین میتونید صدام کنید، اسم شما چیه برای آشنایی؟ - اسم من آناست، بله خوشبختم. وقتی با کارن حرف زدم، طریقه حرف زدنش مودب آمیز بود، البته باحرف زدن نمیشه همه رو شناخت. من بااینکه از پوست و استخوان پدرمم تازه تواین بیست سال شناختمش. بازم پدرم یادم افتاد! کی میخواد این مرد از یاد من بره بیرون؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part67 با استرس به دستم چنگ زدم، من درمواقع استرس، ناراحتی دلخوری دستام و نابود میکنم، بهخاطر چنگی که به مچ دست و روی دستام زدم دستم خون اومد، با اکراه به سلین نگاه کردم که اونم بدون اینکه من حرفی بزنم، متوجه شد و یه دستمال به من داد. تانیا در حال حرف زدن با کارن بود، فکر کنم رئيس کارن صداش کرد و مانع حرف زدن تانیا و کارن شد چون تانیا با حالت عصبی سرجاش یعنی کنار من نشست، با حالت خنده بهش نگاه کرد اما باصدای که از میز کناری ما اومد نگاهم رو بهشون سوق دادم، کنار ما توی کافه چندتا دختر پسر وجود داشت که یکیشون تُنبک میزد و بقیشون آهنگ میخوندن، یاد اکیپ خودم توی تهران افتادم، اکیپی که به خاطر من این اواخر اوضای خوبی نداشت، دوستی قشنگمون که آجرهاش ریخت، یعنی الانم من میتونم با تانیا، سلین، کارن و دامون یه اکیپ بشیم؟ البته من نمیتونم که اونا رو فراموش کنم. با صدای سلین از فکر بیرون دراومدم. - حالا، وقتیم که باشه، وقت معرفی دوست پسر بنده است. همین که این حرف رو زد که گوشی دامون زنگ خورد، دامون به خاطر تماسی که دريافت کرد یکم با گوشی حرف زد اما مثل اینکه به،قسمت خصوصیش رسید( فضول خودتونین) چون یه ببخشیدی گفت و از کافه بیرون رفت، با هیجان منتظر بودم که سلین، خواهرم، همدمم، بختش و کسی رو که عاشقشه بهم معرفی کنه، اولش فکر کردم که منتظر دوست پسرشِ که بیاد بنابراین با لبخند به در نگاه کردم، یکم که گذشت صدای سلین بلند شد: - بچهها دامون خیلی وقت نیست رفته؟ بهتره برم بهش یه سر بزنم. با تعجب بهش خیره شدم خواستم بهش بگم: - آخه دوست پس... نزاشت باقی حرفم رو بگم و به بیرون رفت، من وتانیا مبهوت و مقهور بهم زل زدیم #دامون داشتم به حرفهای سلین و آنا گوش میدادم، پس بالاخره وقت معرفی بود، با صدای گوشیم از شنیدن حرفهای اونا دست برداشتم و به شماره نگاه کردم شماره ناشناس بود، زدم روی دکمه سبز و گوشی رو جواب دادم: - الو سلام. - سلام. با صدای مردونه ادامه دادم. - شما؟ - بله، بازم مثل همیشه من باید باوفا باشم، منم دوست بچگیت بهادر. با شنیدن کلمه بهادر یکم به مغزم فشار آوردم، یادم اومد،ناخودآگاه لبخند زدم، بهادر دوست بچگیم بود اما یهو ناپدید شد و بدون خبر از محله رفت. به سلین نگاه کردم و با یه ببخشید از کافه زدم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part68 وقتی از کافه بیرون اومدم، دوباره صدای بهادر بلند شد. - الو؟! چرا صدات نمیاد؟! تک خندهای زدم و با صدایی که تعجب ازش پیدا بود، گفتم: - بعد از سیزده سال زنگ زدی، میگی بی وفا؟ من بی وفا نیستم، اون تو بودی که ما رو ول کردی و رفتی، من پونزده سالم بود و دوست صمیمیم رو از دست دادم، بعد تو داری حرف از بیوفا بودن میزنی، راستی شمارهام رو از کجا آوردی؟ صدای قهقههاش شنیده شد. - مگه میشه شماره تورو نداشت؟ تو مدیر عامل شرکت .... هستی، حالا من یه سوال به پرسم؟ چرا باید بهادر راجع به من تحقیق کنه؟! عجیب نیست؟ شاید دلتنگ دوست بچگیش شده، بیحس و بیاعتنا با صدای مردانم، گفتم: -جانم دادش، بپرس. چند ثانیه سکوت کرد ولی باز ادامه داد: - چرا از کافه زدی بیرون؟ نمیخواستم مزاحمت بشم، میموندی خوش میگذروندی. تعجب کردم، بهادر استانبول بود، اونم جلوی کافهای که من اونجا بودم. با بهت به سرتاسر خیابون نگاه کردم. مثل دیوونهها سرم رو اینور اون میچرخوندم. - بهادر خان، من رو دیدی، میدونی کجام پس چرا توی کافه نیومدی؟ الان دقیقا کجایی؟ - اولا کسی توی کافه هست که زیاد از من خوشش نمیاد، دوما اینقدر نچرخ من رو نمیبینی، هدف من از زنگ زدن یه چیزی دیگه بود، من از تو یه درخواستی دارم. بازهم متحیرم کرد، دوست پچگیم بعد از سیزده سال بهم زنگ زد، راجع به من تحقیق کرده، الان میدونه من کجام، خودش رو نشون نمیده، تازه خواستهای هم از من داره؟ اصلا هدفش از گفتن [ کسی اونجا هست که زیاد از من خوشش نمیاد] چی بود؟ مگه کسی توی کافه بهادری رو که بااینکه دوست بچگیِ منِ، الان ببینمش نمیشنامش رو میشناسه؟ با صدایی که نشه ازش فهمید که تعجب کردم ادامه دادم. - بفرما، چه خواستهای؟ - آنا فرهمند میشناسیش؟ نگو نمیشناسیش که تعجب میکنم، اون جز دختر سیاوش فرهمند بودن، بهترین دوستِ، دوستت هم هست، حالا وقتشه خواستم رو بهت بگم، آنا فرهمند رو عاشق خودت کن. دیگه چیزی نشنیدم، درسته یه زمانی باهم دوست بودیم، اما الان برام ناشناسِ، بهادر داره بهم میگه کسی رو عاشق خودت بکن که فقط دو روز باهاش آشنا شدم. توان گفتن چیزی رو نداشتم. تازه اگه میشناختمش هم این بدی رو در حق هیچ دختری انجام نمیدم. با صدایی که مرموزی و ترسناکی ازش پیدا بود، ادامه داد: - این کارو در حق دوستت انجام میدی؟ جدی شدم، الان وقت تعجب نبود، حالا متوجه منظورش شدم، که میگفت[کسی از من توی کافه خوشش نمیاد] منظورش آنا بود، آنا چه خصومتی با بهادر داشت؟ الان وقت سکوت نبود، وقت جدی شدن بود. هم زمان دو حس بهم نفوذ کرد، یه حس تعجب یه حس مسخرگی، دوست داشتم بخندم، آره بخندم یهو یه مرد زنگ زده میگه فلان شخص رو عاشق خودت کن، خنده دار نیست؟ - داری چی میگی مرتیکه؟ من خودم عاشق یه زنیام و خیلی عاشق اونم، من دوست دختر دارم فهمیدی؟ اصلا گیرم که نداشتم، این چه درخواستیِ، بااون دختر چیکار داری؟ تو مرد نیستی، نامردی هر خصومتی داشته باشی ضربه زدن از قلب یکی تاوان داره... - نه تو از درخواست من ناراحت نشدی، از اینکه یکی پنج سال ازت کوچیکتره ولی بهت دستور میده ناراحت شدی! بهادر کی باشه که به من دستور بده؟ اونم همچین دستور وقیحانهای. میخواستم چیزی بگم که صدای سلین اومد، صدای دلبرم بود، صدای کسی که توی این چهار سال، جونم به جونش وصله، آره من دامون آریامهر، عاشق سلینم و اون کسی که سلین میخواست به دوستاش معرفی کنه، من بودم! بعد بهادرخان از من توقع داشت که دوست سلین، دوست کس که براش میمیرم رو عاشق خودم کنم؟ ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part69 صدای نافذش هوش از سرم برد، باصدای گیراش، باصدای دلبرش که با همین صدا چهار سال پیش دل من رو برد، گفت: - دامون. وقتی با صدای زیباش اسمم رو صدا کرد، عاشق اسمم شدم، سلین دختر تو با دل مغرور دامون چه کردی؟ یهو به خودم اومدم، من چطور به دلبرم بگم که دوست قدیمیم ازم در خواست کرده تا بهترین دوست که مثل خواهرته رو عاشق خودم کنم شرم آور نیست؟ دستش رو جلوی من تکون داد و ادامه داد: - عزیزم! یه ساعته بیرونی، قراره به دوستهام معرفیت کنم بیا دیگه. صدای سوت زدن از گوشی اومد، من هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم تا خواستم چیزی بگم، صدای بهادر از توی گوشی بلند شد. - دامون خان، حالا جمعمون جمعِ، دلبری که میگفتی این بود؟ بهخاطر این دختر درخواستم رو رد میکنی؟ بعد با صدای بلند قهقه زد، قهقهاش از جنس خنده نبود، ترسناک بود، من دامون آریامهر از بهادر دوست بچگیم خوف کردم، چش شده بود؟ قهقهی اون، نگاه مشکوک سلین با مردمک چشمای من که در حال لرزیدن بود قاطی شده بود، سلین نذاشت حرفی بزنم خودش دست به کار شد. - دامون، یه ساعته داری حرف میزنی، عجیبه میدونی که قراره تورو به آنا و تانیا معرفی کنم، بعدشم این دوست عزیز کیه که باعث شد وقتمون تلف بشه. با حالت پریشون دستی به صورتم کشیدم، بالاخره حرف زدم. - یکی یدونهام، دوست بچگیمه، اسمش بهادرِ بعد چند سال زنگ زده، به خاطر همون حرف زدنمون طول کشید. با چشمای کنجکاوی موهای مشکیش رو کنار زد و با لحن کنجکاو زمزمه کرد: - گفت درخواستی از تو داره، به خاطر من دست رد به درخواستش زدی، درخواستش چی بود. کلمه آخر رو آروم و با لحن کنجکاوتری بیان کرد و حال پریشون من رو آشفته تر کرده بود، الان اگه روی بهادر تلفن رو قطع میکردم بیشتر شک میکرد، چرا باید بهش دروغ بگم؟ چرا رابطه پاکمون رو که توی این چهار سال هیچ دروغی درش نبود آلوده به گناه کنم، بهتره راستش رو بگم خواستم لب باز کنم که صدای نحس بهادر بلند شد، آره برای من نحس بود، چون اون دوست بچگی نبود کسی بود که اون پیشنهاد مسخره رو به من داد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد #منکوب #part70 - سلین خانم، واقعا که عشقت رو هنوز به دوست عزیزت آنا معرفی نکردی؟ این که خیلی به نفع منِ. آب دهنم رو با صدا قورت دادم، چشمای سلین از تعجب گرد شد، خواست چیزی بگه که بهادر زودتر دست به کار شد. - میدونم میخوای بپرسی، از کجا آنا رو میشناسم، در حالی که نباید این رو بپرسی؛ سوال اصلی اینِ، ارتباط آنا و دامون بهم چیه؟! البته حق پرسیدن یه سوال دیگهام داری، درخواستی که من از دامون دارم، چه ارتباطی با آنا داره؟! کوچولو حق پرسیدن هیچ سوالی جز این دوتا رو نداری! این مرد چطور جرات میکرد با سلین من اینطور رفتار کنه، خودم رو جمع جور کردم الان وقت این بود که حق این مرد رو بزارم کف دستش، اما سلین که از عصبانیت قرمز شده بود، دادی کشید و قبل از اینکه من عصبانیتم رو بهش نشون بدم، گفت: - مرتیکه چطور جرات میکنی اینطوری بامن حرف بزنی؟ خودت رو چی فرض کردی؟ آنا دوست منه و دامون دوست پسر منه همه چی اونا به من مربوطه، اوکی؟! عاشق این اخلاق سلین بودم، همه دخترها دوست دارن سیندرلایی باشن که یه پسر اونا رو از وضعیتی که هستن نجات بده، اما سلین من قوی بود، خودش از پس خودش بر می اومد. لبتر کردم، دستهای سلین رو گرفتم دهنم باز شد تا حرفی بزنه که با حرف بعدی بهادر ترکیب شد. - خب حالا که شما سوالی نداری، من خودم جوابهای سوالهای اجباری رو میدم، من از اون خواستم تا آنا رو عاشق خودش بکنه، منظورم دوستِ عزیزته، اما دامون به خاطر وجود تو درخواست من رو رد کرد، گفت که عاشق سلینم، براش میمیرم و... هزار چرت و پرت دیگه! به چهرهی سلین نگاه کردم قرمز شده بود، لبهاش رو گاز میگرفت. یهو نفهمیدم چی شد، اما صدای قهقههاش بلند شد؛ پس این قرمزی و گاز گرفتن لبهاش نشانه عصبانیت نبود! سلین که قهقهاش شدت گرفته بود، با صدای مملوع از خنده گفت: - وای، دل... م، دام... مون، دوستت خ... خیلی شوخ طبع ح... تما با من آش...ناش کن. آقا به...ادر فق...ط یه سو...ال آن...ا رو از کج...ا میشن...اسی؟ بعد یه چیزی بهتون بگم شوخی که کردین خیلی خنده دار بود، اما زیاد شوخی جالبی نبود، شوخی چندشی بود. بهادر تک خندهای زد و گفت: - میدونم خنده دار بود، اما من شوخی نکردم! درخواست من بوی حقیقت نمیداد؟ خب بریم جواب سوالت رو بدم، البته قرار بود، اگه جز اون دوتا سوال، سوال دیگهای به پرسی جواب رو ندم، اما اونقدری آقا هستم که لطف کنم، جواب سوال بانوی زیبایی مثل شما رو بدم، میدونی من آنا رو که خیلی خوب میشناسم، اما اون من رو بهتر میشناسه چون من قاتل روح و روان اونم. قهقه ترسناکی زد، این خنده ترسناک، بوی نفرت و تهدید داشت؛ این حرفش بسنده نبود که با حرف آخرش تیر خلاص رو زد. - البته من فقط قاتل اینها نیستم، من قاتل مادرش هم هستم، من کسی هستم که زندگی آنا رو ویران کرد و ویرانتر خواهد کرد، حالا یه سوال من میپرسم حاظری قاتل روح کسی که مثل خواهرته و قاتل زن عموت رو ببینی؟ بعد تلفن رو قطع کرد که یه ثانیه نکشید که صدای پیامک گوشیم بلند شد. اما گوشی کاملا دست سلین بود و من متوجه پیامی که فرستاده بود نشدم. ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part71 من هنوز تو شوک بودم. اون مرد دیونه تمام عیار بود، از دیوونگی این حرف رو زد یا واقعا قاتل مادر آناست؟ این دیوونگی نیست روانی بودنه محض. سلین با چشمهایی که مردمکشون میلرزید به گوشی نگاه میکرد. با بهت نگاهی بهم انداخت و با چشمهای اشکی، گفت: - ای... ن چی داش...ت میگف...ت ؟ زن دایم. به قتل رس...یده؟ من توان گفتن چیزی رو نداشتم؛ مطمئنم بهادر این حرف رو الکی زده، آخه کدوم قاتلی خودش رو لو میده؟ با دوتا دستم صورت سلین رو گرفتم و گفتم: - عشقم! مگه چنین چیزی ممکنه؟! مگه آدم قاتل خودش رو لو میده؟ با یکی از دستهام اشکهای سلینم رو پاک کردم، کسی حق نداشت اشکهای عشقم من رو در بریزه. بهادر سخت تاوان این قطره اشک رو پس میده. سلین دست من رو پس زد و دماغش رو بالا کشید و داد زد: - خب اون رو دروغ میگه، منظورش از عاشق کردن و این چرت و پرتا چی بود؟ ها؟ اون به چه حقی از تو خواست آنا رو عاشق خودت بکنی؟ اینم دروغ بود؟ سرم رو پایین انداختم بهش چی میگفتم؟ سکوت کردم، سکوتم پر حرف بود وقتی سکوت من رو دید، گفت: - هه سکوت علامت رضاست، فهمیدم. دوباره چشمش رو به گوشیم سوق داد، اما دستهای من رو از توی دستش آزاد کرد و به خیابون نگاه کرد. از شانس بد یه تاکسی هم در حال گذر از خیابون بود. برای تاکسی دستش رو بلند کرد و سوار تاکسی شد و رفت و من مات و مبهوت به جای خالی سلین خیره شدم. انگار همه دست به دست هم داده بودن تا سلین از جلوی چشمم محو بشه. من که هنوز توی شوک بودم، به خودم اومدم. سلین کجا رفت؟ دوباره تو ذهنم صدای شوم بهادر که به سلین گفت« میخوای قاتل زن عموت رو ببینی» تکرار شد. پس صدای اون پیامک، آدرس بود؟ اگه بلایی سر سلینم بیاره چی؟! بهتره حداقل یه کار رو درست انجام بدم، با وقت تلف کردن باعث میشم آنا هم شک کنه. با بیزاری وارد کافه شدم که با چهارتا چشم به کنجکاو رو به رو شدم این چشم مطلق به آنا و تانیا بود، قبل اینکه حرفی بزنن فوری دست به کار شدم و دروغی تلنبار کردم. - دوست آنا تصادف کرد، سلین با عجله رفت و از من خواست به جای اون از شما معذرت خواهی کنم. اما آنا باهوشتر از این حرف ها بود. - خب آقا دامون آدرس بیمارستانی که رفت رو بگین تا سلین رو تنها نزاریم. با استرس کلافه دستی به موهام کشیدم الان سلین نیم ساعته رفته، یعنی آدرس نزدیک به کافه بود؟ یهو یادم افتاد که به سوال آنا جواب ندادم، اما قبل اینکه جوابی بهش بدم صدای پیامک گوشیم بلند شد، بدون اینکه جوابی به آنا بدم با معذرت خواهی اونجارو ترک کردم. پیام بهونه خوبی برای ترک کردن کافه بود، راستی بهم پیامک دادن، بهتر بود چک میکردم. با دیدن شماره بهادر اخمی کردم. پیامش رو باز کردم که دیدم فیلمی آپلود کرده، با ترس فیلم رو دانلود کردم و با دیدن فیلم چشمام از ترس تیره شد. ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part72 با دیدن فیلم, چشمام از ترس تیره شد. سلین من توی انباری بود و با چسب دهنش رو بسته بودن. سلین من نمیتونست از جاش تکون بخوره، چون دست و پاهاش با طناب بسته شده بود. موهای خوش حالت سلین من پریشون بود، ناخودآگاه قطره اشکی از چشمام چکید، سلین من تو قفس گیر کرده بود و من پیشش نبودم، سلین سعی میکرد فرار کنه اما دست و پاهاش با طناب به صندلی بسته شده بود، فریاد میزد اما به خاطر چسب روی دهنش صداش خفه میشد، از ترس و نگرانی کل صورتم عرق کرده بود، دستم رو مشت کردم و دوباره از اول فیلم رو پلی کردم، تا نفرتم نسبت به بهادر قوی تر بشه تا راحت تر بتونم ازش انتقام بگیرم. روی تصویر سلینم استپ زدم، دومین قطره اشک از چشمام رها شد و پشت سرش قطره سوم، چهارم و... و دیگه گریم قطره اشک نبود؛ نعره میزدم هق میزدم، میگن مرد نباید گریه کنه، اما مرد هم انسانه، گریه میکنه به خصوص که همه زندگیش، در حصار غریبهی آشناست. الان وقت گریه و ادای پشیمانی نبود وقت این بود که سلینم دوباره به آغوش من برگرده. به بهادر زنگ زدم، انگار منتظر تماسم بود به یه بوق نرسیده، جواب داد. - مشتاق شنیدن دوباره صدات، دامون. دستی به موهای عرق کردم، کشیدم و با صدای که از عصبانیت میلرزید گفتم: - سلین من کجاست مرتیکه؟ چه بلایی سر سلین آوردی؟ خدا شاهده اگه یه تار از موهای دلبر من کم بشه، کل موهات رو میکَنم، اگه زخمی شده باشه، میکشمت، اگه ترسیده باشه، کابوس شبانت میشم. میدونی که چیزی بدتر از مردی که عزیزش رو ازدست بده نیست؟! صدای قهقههاش از پشت تلفن شنیده شد. بعد از کلی قهقهه و بازی با روح و روانم سوت بلندی زد و به حالت آواز گفت: - میبینم که دل تنگ یارت شدی دلدار. و به حالت جدی ادامه داد: - مرتیکه، فعلا که من کابوس توام، میدونم تو گناهی نداری، هدف من آناست، اما من به خاطر هدفم، شده کابوس همه میشم، راستی جای معشوقت امنه، اما همینطوری امن نمیمونه، فقط به یه شرطی امن میمونه. نعره بلندی زدم و گفتم: - خدا لعنتتون کنه که آوار شدین تو زندگیمون، چی میخای از من لعنتی؟ از من چی میخوای؟ چه شرطی مرتیکه؟ تک سرفهای زد. - گوشهام کر شد، خب-خب بریم سراغ شرط، او...م شرط من چی بود؟ آها قراردادی واست توی شرکت پست کردم، قرارداد رو امضا کن، کل شرطی توش نوشته شده. با خنده ادامه داد: - موفق باشی رفیق قدیمی، ببخشید تو رو هم به دردسر انداختم. بعد این حرف تلفن رو قطع کرد و صدای بوق به گوشم خورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد #منکوب #part73 احساس خفگی میکردم و حالم داغون بود، با آشفتگی دستی به موهام کشیدم و سپس دستهام رو، روی صورتم سوق دادم. ناگهان چهره اسیر سلین که بدنش توی صندلی حصار شده بود یادم اومد و جیگرم سوخت. گفت قرار داد؟ راضیم همه چیم رو فدای سلینم کنم، سوار ماشین شدم بدون خداحافظی از بچههای کافه، با یه حرکت فرمون رو چرخوندم. از استرس تمام بدنم همراه عرق گز-گز میکرد، با عصبانیت به فرمون مشت میزدم، تواین حال همزمان چند حس بهم نفوذ کرده بود، استرس، ناراحتی و خشم و باعث واژگونی من شده بود. یعنی حال سلینم چطوره و در چه حالیه؟ بعد نیم ساعت گاز دادن بالاخره وارد شرکتم که از پدرم میراث برام مونده بود شدم، در سفید رو بی محابا باز کردم. و بدون توجه به صندلی ها و میزهای طوسی جلسه وارد اتاق خودم شدم که منشی سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد، خواست کتم رو بگیره اما با دست بهش اشاره کردم تا دنبال من نیاد، توی همین حین صدای گوشیم بلند شد. با فکر اینکه بهادره نگاه کردم اما با دیدن اسم خواهرم.... آهی از کلافگی کشیدم گوشیم رو خاموش کردم و به سمت اتاقم رفتم. روی صندلی نشستم و با دقت روی میز رو وارثی کردم، اما هرچی دقیقتر نگاه کردم کاغذ یا اون قرار داد زهرماری رو ندیدم با کلافگی دستام رو، روی هم قلاب کردم، که صدای در بلند شد، با صدای محکم گفتم: - بیا تو! خانم کروسی ( منشی) بود. به ترکی گفت: - آقای رادمنش، یه مرد که فکر کنم پستچی بود یه کاغذی آورد که خواست شخصا به شما بدم. با شنیدن کلمه کاغذ سراسیمه کاغذ رو از دستش بیرون کشیدم و اشاره کردم که از اتاقم بیرون بره. با نام و یاد خدا کاغذ رو باز کردم. توی کاغذ، ورقهی دیگهای بود که فکر کنم قرار داد داخل اونه. با دستهای لرزون ورقه رو باز کردم، چشمام کور شده بود و با فکر به از دست دادن سلین احساس دیوونگی میکردم. اطلاعات قرارداد حاوی این مطالب بود ( اگه میخوای یه بار دیگه سلینت رو ببینی باید این قرارداد رو امضا کنی وگرنه سلینت کشته میشه، حالا باخودت میگی قرار داد رو به پلیس نشون میدم و سلین رو نجات میدم اما زود تر جسد سلین رو پیدا میکنی تا من رو، امضا کردن این قرار داد به این معنیه که در صورتی که آنا رو عاشق خودت نکنی، همه ثروتت مال من میشه، اگه راضی نیستی دارایت رو از دست بدی آنا رو عاشق خودت کن، آنا رو عاشق خودت میکنی یا همزمان ثروت و سلینت رو از دست میدی) با نگاه سرتاسری فهمیدم که قرار داد عاشق کردن آنا بود، عمل نکردن به قرار داد مساوی با از دست دادن ثروتم و امضا نکردن قرار داد، مساوی با کشته شدن سلینم. گفتم که من برای نجات سلینم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم. خودکار آبی رو از روی میز برداشتم و قرار داد رو امضا کردم. من بین قراداد و سلینم، سلین رو انتخاب کردم، حالا بین ثروت و عاشق کردن بهترین دوستِ عشقم، یعنی آنا، کدوم رو انتخاب کنم؟ ---🦋💙--- لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری