فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد 💥پاررت ویژه💥 #منکوب #part24 کلمه" تعرض" تو سرم اکو شد. نه! این امکان نداشت. پدر من همچین آدمی نیست، این پسر چطور میتونه به پدر من تهمت بزنه؟ با چه رویی؟ یه قاتل این حقرو نداره که به پدر من که قلبش مثل گنجشک کوچیکِ اَنگ کثافت و متعرضی بزنه. خواستم دهن باز کنم که چسبی که زمین افتاده بود رو کند و به دهنم چسبوند تا حرفی نزنم. با حالت عصبی گفت: - حالا جای اصلیش مونده، گوش بده. وقتی سیاوش به ناهید تعرض کرد، ناهید نابود شد و همینطور بابام. بابام وقتی این قضیه رو فهمید دشمنیش با سیاوش بیشتر شد. قسمت اصلی ماجرا اینجاست که مامانت از بابات موقع تعرض، داداشهای دوقلوت آریا و آرین رو باردار میشه و چون مادر بوده دلش نمیاد سقطشون کنه. میاد به بابام میگه و بابام دو برابر نابود میشه. ناهید برای سقط نکردن پسراش و از روی اجبار با سیاوش ازدواج میکنه، در حالی که عاشق بابام بوده، از بابام جدا میشه و رابطه رو بهم میزنه. بعد از چند سال دشمنیِ سخت، بابای منم ازدواج میکنه، ولی نه از روی عشق، ازدواج میکنه تا جای خالی ناهیدرو پر کنه با مامانم ازدواج میکنه. مامانم قضیه ناهیدرو میدونست ولی چون پیش از حد عاشق بابام بود سکوت میکرد. بعد از مدتی من به دنیا اومدم، بابام دیگه به فکر شرکتش نبود چون به معنای واقعی کلمه نابود شده بود. سیاوش عشقش رو ازش گرفته بود، یک روز رفت به شرکت سر بزنه دید داره ورشکست میشه. تنها چیزی که براش مونده بود شرکتش بود ولی اونم داشت از دست میداد. بهش خبر دادن یه مزایده وجود داره که شرکتت رو نجات میده. بابام تصمیم گرفته بود عشق ناهیدرو دور کنه و به فکر زندگی خودش باشه، پس توی این مزایده شرکت کرد. امتیازی گذاشت که مطمئن بود این مزایدهرو میبره ولی سیاوش کور شده بود، از این که ناهید هنوز عاشق بابامه عصبی شد و اونهم توی اون مزایده شرکت کرد، با کمی تحقیق فهمید که اگه بابام این مزایده برنده نشه کارش تمومه، چند نفر اجیر کرد تا برن شرکت بابام و ببینه چقدر واسه این مزایده سرمایه گزاری کرده تا دو برابرش کنه و بابام نابود بشه، به خواستهاش هم رسید، بابام نابود شد. وقتی دید شرکتش، عشقش، سرمایش همه چی رو از دست داد میخواست خودکشی کنه، حتی فکر به پسر دو ساله و زنی که عاشقش بود هم نکرد، وقتی خواست با اسلحه خودکشی کنه، مادرم رفت تا مانع بشه، ولی تیر به مامانم خورد و مامانم مرد. وقتی صدای تیر رو شنیدم سریع رفتم با اینکه پچه بودم، ولی متوجه بعضی چیزا میشدم. وقتی مادرم رو غرق در خون دیدم رفتم سمتش که دیدم بابام زیر لب گفت پسرم منرو ببخش و تیر رو گزاشت رو سرش و جلوی پسر خودش، جلوی یک پسر بچه دو ساله خودشرو کشت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد پارت هیجانی👹 #منکوب #part25 - میدونی چه حالی میشه آدم عزیزاشرو جلوی چشمهاش از دست بده؟ میفهمی؟! صدای فریادش اکو شد: - میفهمی؟ دارم میگم بابام، ناخواسته مامانم رو کشت، چه حالی میشی بفهمی پدرت قاتل مادرته؟ تازه بس نبود بابام جلوی من خودکشیم کرد، مسبب این همه بلا کیه؟ خب لامصب بابای تو! ناباور به این پسر خیره شدم، همین طوری که اشک میریختم به فکر فرو رفتم؛ یعنی این پسر راست میگفت؟ یعنی این همه کینه بهخاطر این بود؟ نه. پدر من نمیتونه باعث نابودی زندگی چند نفر شده باشه. نمیتونه باعث نابودی، این پسر، مامانم، بابای این پسر و مامانش بشه، بابای من حیوون نیست! یاد چهرهی مامانم افتادم، پس همیشه ناراحتی که تو چشمهاش بود دلیلش این بوده؟ یعنی هیچ موقع بابام رو دوست نداشت؟ من چی دارم میگم؟ دارم حرفهای قاتل مامانمرو باور میکنم؟ معلومه که دروغ میگه. دهنم رو با چسب بسته بود، سعی میکردم حرف بزنم... تشنهم بود، از تشنگی زیاد گلوم میسوخت، اما این سوزش از سوزش قلبم بدتر نبود، قلبم از درد و رنج زیاد تاول زده بود. درد یعنی غم داشته باشی و غمخوار خودت باشی. اون پسر که حالا فهمیده بودم اسمش بهادره اومد سمت من و چسبرو از دهنم در آورد. با صدای ضعیفی گفتم آب. یک نفر رو به اسم سکینه صدا زد و گفت آب بیاره. خانمی مسن وارد شد و آبرو گرفت به سمت بهادر و گفت: - بفرمایید آقا. بهادر به سمتم اومد و دو قطره آب تو دهنم ریخت، یه آدم چقدر میتونه نامرد باشه؟ داشت میدید... داشت میدید دارم جون میدم. آره من آروم- آروم درحال مرگم، این مرد قطره- قطره در حال گرفتن جون منه، از تشنگی داشتم میمردم، اونوقت این مرد پست چطور دلش اومد فقط دوقطره آب به من بده؟ رو کردم به سمتش و با صدای لرزونی گفتم: - چرا باید به کسی که مامانم رو کشته اعتماد کنم؟ - من اینها رو به خاطر اعتمادت نگفتم، خواستم بدونی که چقدر حقیری و بابات چه آدمیه. - راجعبه بابای من درست صحبت کن! اگه راست میگی که بابام اینقدر پسته، خواهش میکنم بهم ثابت کن! - من نیاز ندارم چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط میخوام تو نابود شی، بابات باعث نابودی من شد، نابودی بابام شد، تنها راه نابودی سیاوش تویی و همینطور زن خدا بیامرزش! بعد باصدای بلند خندید، حالم از این حیوون بهم میخورد، این مرد واقعا تهوع آورد بود. - اگه واقعا بابام اینقدر پسته و با نابودیه من نابود میشه، راضیام نابود بشم، فقط باید به فهمم این واقعیته. دست کرد داخل جیبش و نامطمئن گوشیشرو درآورد و به سمتم گرفت، باورم نمیشد... این مامان من بود با خوشحالی بغل مردی بود که فکر میکنم بابای بهادر بود، رفت عکس بعدی که مامان من، با عشق به همون مرد خیره شده بود و از چشمهاش شادی میبارید. راست میگفت... من تا حالا ندیده بودم که اینقدر با عشق به بابام خیره بشه یا ندیده بودم در این حد خوشحال باشه. میخواست بزنه بعدی که گوشیرو بالا گرفت و گفت: - این دفعه عکس نیست، فیلمه. اگه این فیلمرو ببینی نابود میشی! این پسر دلرحمم بود؟ این فیلم چی بود؟ یعنی این فیلم اونقدر وحشتناک بود حال وصف نشدنی من رو بدتر میکرد؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) #منکوب #part26 باصدای لرزون، گفتم: - میخوام ببینمش! گوشی رو نزدیک سرم آورد و فیلم رو پلی کر د. مامانم بود، خودِ خودش بود. من چقدر دلم هوای مامانم رو کرده بود. مامانم رفته بود سر خاک و بالای سر یه قبر داشت گریه میکرد. دقیقتر نگاه کردم. دیدم روی سنگ قبر نوشته کمال. فهمیدم سنگ قبر مال کسی نیست جز بابای بهادر. به حرفهای مامانم داخل فیلم گوش دادم که گریه میکرد و میگفت: - کمال من و تو نتونستیم خوشبخت باشیم، البته نذاشتن… یادته قبل از اینکه مجبور بشم با سیاوش ازدواج کنم بهم چی گفتی؟ گفتی ناراحت نباش، سعی کن شاد باشی! حتی اون لحظه هم به فکر من بودی، منم الان مردم کمال، من فقط به خاطر بچههام زندم من همون شبی که سیاوش اون کار رو با من کرد مردم... و فیلم تموم شد. بادیدن فیلم خون به مغزم نرسید. سرم گیج رفت، خون به جای اینکه به مغزم برسه به چشمهام هجوم آورد و باعث قرمزی چشمم شد، چشمهای قرمزم پر آب شد و در کنار اشک میسوخت. یعنی بابای من یه موجود کثیفه؟ بابای من با این قاتل چه فرقی داره؟ بابای من فقط یه فرق با این مرد کثیف داره که بابای من کثیفتره. صدای زجهها و گریههام بیشتر شد. صدای زجههام گوش فلک رو کر میکرد. بهادر اومد سمتم و دستش رو بالا آورد و شروع کرد به نوازش کردنم. سعی میکردم ازش فاصله بگیرم سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت: - بابات علاوه بر زندگی مامانت، مامانم، بابام و زندگی توهم نابود کرد. و بعد گونهم رو بوسید. از این نزدیکی حالم داشت بهم میخورد؛ فقط احساس تهوع رو کم داشتم که اون هم به حال دگرگونم اضافه شد. تا حالا هیچ پسری به من نزدیک نشده بود بعد این پسر داشت نابودم میکرد. حق با این بود بابام زندگی من رو هم نابود کرد. بهادر دوباره ادامه داد: - راستی، شنیدی که مامانت گفت از وقتی که سیاوش با من اونکار رو کرد نابود شدم؟ پس من مامانترو نکشتم، من فقط نجاتش دادم چون دلم به حال مامانت میسوخت. قاتل واقعی مامانت باباته، راستی میدونی چطوری میخوام تو رو نابود کنم؟ حق با اون بود بابام قاتل اصلی مامانم بود، این پسر همون بلایی که سر خودش اومده بود سر من آورد، شاید بابام در ظاهر مامانم رو نکشته اما اگه به جای اصلیش نگاه کنی باعث و بانی همه این اتفاقات بابام بود. ولی این پسر هم مثل بابام کثیفه. هر چی باشه بازم یک قاتله و من این رو هیچوقت یادم نمیره که این موجود پست مامانم رو ازم گرفت، جگر گوشهام رو ازم گرفت. بهم گفت قراره نابودم کنه، خب با من الان چیکار کرد؟ من وقتی فهمیدم مامانم چقدر سختی کشیده و بابام چه کثافتیه، نابود شدم. دیگه چقدر نابودی؟ حق من این نبود. با صدای بغضداری گفتم: - میخوای با من چیکار کنی؟ فکر میکنی نابود نشدم با فهمیدن این حقیقت؟ خنده هیستریکی کرد که باعث شد مو به تنم سیخ بشه و لرز عمیقی توی بدنم ایجاد بشه. با لحن ترسناک و موزی گفت: - فکر کردی میخوام تو برای خودت نابود بشی؟ میخوام جوری نابودت کنم که باباتم نابود بشه، دو چیز که با هر کدوم یه جور نابود میشی، تو دوست داری چه جوری نابود بشی؟ چشمکی زد و بعد دوباره به اون خنده ترسناکش ادامه داد. این پسر واقعا روانی بود... ویرایش شده 13 مرداد توسط فاطمه آرمده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد #part27 - چی میخوای از من لعنتی؟ توروخدا ولم کن! - خب اولین بیشنهاد نابودی، باید با من باشی یا میفروشمت به عربها. کدوم؟ ناباور به این مرد سنگدل خیره شدم، این مرد نمیتونست با من اینکار رو بکنه! بعد بدون گفتن چیزی پشتش رو بهم کرد و عدد پنج رو نشون داد. نشون دادن این عدد یعنی پنج دقیقه فرصت فکر کردن دارم، چه فکر کردنی؟ چرا گفت انتخاب کنم؟ من که با هردو پیشنهاد میمیرم. آدم چطوری میتونه مدل مرگش رو خودش تعیین کنه؟ اون مرد پست بدون توجه به من اونجا رو ترک کرد. خدا همتون رو لعنت کنه، خدا از هیچکدومتون نگذره، خدا جون من اینقدر اضافی هستم که نمیدونی باهام چیکار کنی؟ به من نگاه کن! من همون آنایی هستم که تا پنج سال پیش خنده از روی لبش کنار نمیرفت، خدا من عارم مییاد که بچهی یک متجاوزم خدا روحم رو که ازم گرفتی، جسمم هم بگیر، خدا منو بکش ولی عذابم نده، این پسر چه فرقی با بابای من داره؟ این پسرم درست مثل بابام که به مامانم تعرض کرد، درست مثل بابام میخواد بهم تعرض کنه، خدا من رو بکش، ولی طاقت اینرو ندارم که دست این پسر بهم بخوره باصدای بلندی داد زدم: - خدا من رو بکش. صدای گریهم کل قفسی که توش گیر کردم رو پر کرده بود. بالاخره پنج دقیقه گذشت، زمانش رسید، زمان به قتل رسیدن روحم، البته روحم با فهمیدن اون کذایی کشته شد... الان این مرد میخواد روحم رو بسوزونه طوری که به جسمم نفوذ کنه، این مرد قصد داره ذره ذره جسمم رو مثل روحم بکشه. بعد از پنج دقیقه عزرائیل جونم اومد و نزدیکم شد. به حالت کهیر و چندشی گفت: - آماده ای گلم؟ کدوم؟ من یا عربها؟ دستم به صندلی بسته شده بود خیلی تقلا کردم ولی فایده نداشت. با صدای لرزون و با چشمهایی که با چندشی به مرد روبهروم که مثل میکروبی کل وجود رو در برگرفته بود بهش خیره شدم و بهش گفتم: - قبول بابای من کثافته، ولی فرق تو با اون چیه؟ تو از اونم بدتری، بابام باز مامانم رو دوست داشت و اون کار رو باهاش کرد ولی من باید تاوان کارهای بابام رو پس بدم. میخوای انتقام چی رو از من بگیری؟ انتقام بابات؟ همون بابایی که تو واسش بی ارزش بودی؟ بدبخت! با صدای بلندی کلمهی بدبخت رو گفتم، گفتن این کلمه مساوی شد با سیلی که خوردم، با سیلی که بهم زد دهنم پر از خون شد، منی که تاحالا دست کسی روم بلند نشده بود... این مرد به من سیلی زد؟ دختری که برای اولین بار کتک میخوره باید گریه و زاری کنه، پس چرا من درد سیلی رو حس نکردم؟ شاید بهخاطر اینکه قلب دردم مانع احساس درد سیلیم میشد، قلبم اونقدر درد می کرد که نسبت به سیلی که بهم زد بی احساس بودم. من نباید دربرابر این مرد منفور کم بیارم، نباید ضعیف باشم! بغضم رو قورت دادم. بیاعتنا بهش خیره شدم، دختر لوس باباش، دختر پولدار مدرسه، ببین تو چه حالیه. این نگاه بیاعتنا و مثل چغندر من، اون رو عص لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد #منکوب #part28 با احساس سوزشی تو ناحیه سرم چشمهام رو باز کردم. چندتا پرستار بالای سرم بودند و داشتن حرف میزدند... چطور شد که من از دست اون عوضی نجات پیدا کردم؟ الان باید برای اینکه کشته نشدم و محبور به انتخاب یکی از پیشنهادهاش نشدم، خوشحال باشم؟ من دوباره میتونم خوشحال باشم؟ گلوم خیلی میسوخت، چند بار سرفه کردم که یکی با عجله اومد پیشم. دقیق بهش نگاه کردم که دیدم بابامه. یاد حرفهای بهادر اُفتادم. بابای من یک متجاوزه، تنها متجاوز واسه توصیف مرد روبهروم کم بود. بابای من عامل بدبختی زندگی خیلیها بود. وقتی کنارم روی صندلی نشست دستهام رو تو دستش گرفت و گفت: - دخترم، مامانت رو از دست دادم، نمیخوام تو رو هم از دست بدم. چرا رفتی اونجا؟ تو اصلا اونجا چیکار داری؟ بیحال، با نفرت و بیحس به مرد روبهروم خیره شدم... من الان به این مرد بگم بابا؟ این لیاقت همچین کلمهای رو نداشت. این مرد اصلا لیاقت کلمه که هیچ، لیاقت پدر شدن رو هم نداشت. - میخواستم قاتل مامانم رو ببینم... خودم رفتم به اون متروکه اما متوجه چیزی شدم. متوجه این که قاتل مامانم اون نیست، یکی دیگهست. بابا با تعجب نگاهی به من کرد. بعد مرگ مامان، به بابا راجعبه تماس تهدید کنندهای که داشتم گفتم. پس فهمید چطور باهاش ارتباط برقرار کردم و باهاش سرقرار رفتم. سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم تا حقیقت رو بهش نگم. بهش نگم من میدونم تو چطور آدمی هستی، بهش نگم نگران من نباش چون خودت باعث حال الان منی! از اینکه با اون دستهای کثیفش داشت به من دست میزد احساس حالت تهوع بهم دست داد. احساس کرختی و چندشی سرتاپا وجودم رو گرفت. با حالت چندش بابام رو پس زدم که تعجب کرد! من نمیخواستم بفهمه، البته من خیلی دوست دارم خوردش کنم و بگم که میدونم چه بلایی سر مامان آوردی اما داداشهام... اونها از اینکه بفهمن حاصل تعرضن نابود میشن. شاید با من مثل خواهرشون رفتار نمی کردن اما حقشون این نبود؛ پس بیخیال انداختن تیکه شدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم و گفتم: - راستی چطور تونستی من رو نجات بدی از دست اون مرد؟ بابا دستی به موهای سیاهش که لابهلای موهاش، تارههای سفید به چشم میزد کشید و گفت: - در اصل من پیدات نکردم، کامیار تو رو نجات داد! در همون حین در باز شد و کامیار وارد شد. اون فرشته نجاتم بود، کامیار از دو جهت نجاتم داد، جهت اول تنها شدن با این مرد وحشتناک که متاستفانه بابامه... از جهت دیگهای هم من رو از دست عزرائیل زندگیم نجات داد. فکر کنم کار کامیار نجات من از دست آدمهای وحشتناکی که زندگیم رو احاطه کردنه. وقتی وارد شد لبخندی زد و با مهربونی گفت: - خدا رو شکر بهتری؟ خیلی نگرانت شدم! با کمی فکر کردن یادم اومد موقع بیهوش شدن تو بغل کسی افتادم. پس اون کامیار بود... لبخندی زدم که تلخیش همه جا رو پر کرده بود. لبخندی فیک و در باطن شکسته... روبه کامیار گفتم: - راستش بهترم. سرم بهخاطر ضربه درد میکنه. تو چطور تونستی من رو از دست اون عوضی نجات بدی؟! کامیار با گفتن این حرف، اخمهاش تو هم رفت و با لحن عصبی گفت: - میخواستم بیام دنبالت تا هدیهای برای یادگاری از من داشته باشی چون داری میری ترکیه، همیشه به یادم باشی... با ماشین بهت رسیدم، میخواستم برات بوق بزنم تا ماشین رو نگه داری ولی دیدم مسیرت عوض شد. تعجب کردم... تو همین حین چندتا ماشین سیاه مثل همون ماشینی که برای ما شرح دادی و میگفتی که همش تهدیدت میکرد، بهمون گفتی یک بارم نزدیک بود تصادف کنی و داره تعقیبت میکنه، منم نگران شدم و دنبالت اومدم، دوباره خواستم بوق ماشین رو بزنم که دیدم راه مسیرت داشت جای ترسناکتر و متروکهتر میشد، ترسیدم! آنایی که من میشناختم شجاع بود اما هیچوقت اینجور جاها نمیرفت. خواستم مانع رفتنت به اون جا بشم، باخودم گفتم آنا نمیتونه حماقت کنه و با یک قاتل قرار بزاره ولی تو چیکار کردی؟ با یک قاتل قرار گذاشتی؟! سرعتت زیاد شد، منم فوراً به پلیس زنگ زدم و آدرس اونجا رو دادم. ماشین رو گاز دادم تا تعقیبت کنم ولی تو غیبت زد و گمت کردم! پلیسها رسیدن و به هزار زور و زحمت تو رو پیدا کردن. شرمنده سرم رو پایین انداختم. - ممنون، اگه نبودی نمیدونم چه بلایی سر من میاومد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد . #منکوب #part29 بعد حرف زدن کامیار، کامیار خیلی حالش بد شد و از بیمارستان بیرون زد. درد بدی توی سرم احساس کردم. جیغ محکمی کشیدم و دستم رو به سمت سرم بردم که بابا سریع پرستار رو خبر کرد، خواست دستش رو به سمتم دراز کنه تا من رو آرومم کنه ولی پسش زدم. دست بابام پر از نجاسته، بابام یک آدم کثیفه! با همین دستها به مامانم دست درازی کرد... اولش با این کارم تعجب کرد، چون این دومین بار بود، دومین باری بود که پسش میزدم ولی به حالت قبلش برگشت. پرستار اومد و بهم مسکن زد، روی تخت دراز کشیدم و مثل افسردهها به یکجا نگاه میکردم. دیگه نابود شدم، با فهمیدن حقیقت، با فهمیدن به قتل رسیدن مامانم، با فهمیدن اینکه مامان همیشه عاشق یکی دیگه بوده، فهمیدن اینکه بابام متعزضِ فهمیدن اینکه به مامانم دست درازی شده، من دیگه نابود شدم... من دیگه زخمی شدم، با مرور این حقیقتهای تلخ، به زخمم نمک میپاشم و زخمم سر باز میکنه و تاول میزنه، به اندازه کافی زندگیم نابود شده بود. دیگه اینها رو چطوری حضم کنم خدا؟ قطره اشکی از چشمهام جاری شد و پشت سرش قطرههای بعدی. حالم خیلی بد بود، جوری که متوجه نشدم پرستار از کنارم رفت، جوری که نفهمیدم بعد از اینکه بابا رو پس زدم کجا رفت. بیمارستان منفورترین جایی که میدونم، بعد چند روزه پشت سرهم میام اینجا! داشت خوابم میگرفت که دو نفر با عجله از در اتاق بیمارستان اومدن تو، سارینا و مارینا بودن با گریه سمت من اومدن سارینا هق-هق کنان گفت: - دورت بگردم خواهری، درد و بلات بخوره تو سرم چرا این همه درد رو باید تحمل کنی؟ مارینا بیتوجه به اون گفت: - اگه اتفاقی برات میافتاد چی؟ چرا نترس بازی در آوردی؟ آدم میره دیدن قاتل مادرش؟ پشت سر هم هی غر میزدن که نمیدونستم جواب کدومشون رو بدم. هعی حرف میزدن، هعی گریه میکردن، دیگه خیلی کلافه شده بودم. عوض اینکه مراعات کنن که من تازه مامانم رو از دست دادم یا تازه از دست اون گروگانگیر نجات پیدا کردم، با این حرفهاشون سرم رو که زخمیه به درد آوردن که هیچ، باعث یاد آوری حادثه تلخی که برام افتاده شدن. با صدای محکم و بلندی که تعجب کردم، چون برای اولین بار بود صدام رو در برابر اونها بلند کردم، برای اولین بار سرشون داد زدم و گفتم: - بسه دیگه! دزدیدهشی دزدید و… سرم رو به درد آوردین چی میشه یک ذره درک کنین؟ همش دارین یادآوری میکنین، بسه دیگه مثلا مامانم رو از دست دادم، واسه کدوم اتفاق ناراحت باشم؟ از اینکه مامانم رو از دست دادم؟ یا از اینکه دزدیده شدم و کم مونده بود بمیرم؟ خواهش میکنم یادآوری نکنین. و تو دلم گفتم: - یا از این ناراحت بشم که فهمیدم یکی از دلایل مرگ مامانم، بابامه. با این حرفم ناراحت شدن، زیادهروی کردم، ولی خب نمیشه که همیشه من خوب باشم و بقیه رو درک کنم، بقیه هم من رو یک ذره درک کنن، اینقدر سخته؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد #منکوب #part30 چند روزی از بستری شدنم میگذره اما حال من تغییری نکرده! امروز قراره مرخص بشم اما من که حالم خوب نشده... توی این چند روز مثل مردهها یه گوشه کز میکردم. پرستار اومد بالای سرم و سرمم رو باز کرد. یک برگهی جلوم گرفت که با خوندن برگه متوجه شدم برگه ترخیصِ. بیحوصله برگه رو امضا کردم و به پرستار تحویل دادم، بعد از برداشتن لباسهام زدم بیرون، بابام هم دنبالم اومد. من خیلی ناراحتم، ناراحتم از اینکه قاتل روحم، بهادر فرار کرد. گفتم قاتل اما کشنده من دونفرن. بابام و بهادر! دونفری روحم رو کشتن، من دختری بودم که به هیچ کس آسیبینمیرسوند، چه گناهی کردم؟ من بدون مادرم نمیتونم خدا، حداقل اون بود و آرومم میکرد، سرم رو روی پاهای مامانم میذاشتم و مامانم موهام رو نوازش میکرد چی میشد؟ افسوس! ایناا همه رویا و تو خالی و پوشالی بود. بابام از پشت صدام کرد و با صدای بلند گفت: - دخترم، آنا جان، این قدر تند راه نرو، سرت درد میکنه. بیا باهم بریم، ماشین رو آوردم داخل حیاط. کامیار بعد اینکه بهم قضیه رو گفت از عصبانیت طاقت نیاورد و از بیمارستان زد بیرون اما من از کامیار خواهش کردم که موقع ترخیصم اون با موتور سیکلتش بیاد دنبالم. بدون نیم نگاهی به بابا، در حالی که خودم بهزور صدام رو میشنیدم به بابا گفتم: - میخوام با کامیار برم، تو خودت برو. بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب اون باشم، به سمت دیگهای حرکت کردم. روی نیمکت نشستم و به کامیار زنگ زدم و بهش گفتم که بیاد دنبالم، با اینکه از من ناراحت بود اما مگه میتونت به خواسته من نه بگه! وقتی اومد سلام کوتاهی بهش کردم و بیحال و بیحوصله سوار موتورش شدم. من این روزها حوصله هیچکس رو نداشتم، گوشه گیر شدم، افسرده شدم، من همیشه میخواشتم آنای چهار سال پیش بشم؛ شوخطبع و کسی که خنده از روی لبش نمیره و خودش رو نمیگیره. الان حداقل میخوام آنای دو روز پیش بشم اونموقع حداقل سرد بودم ولی نه اینقدر ناامید. تو راه بودیم و من خوابم میاومد اما چون سوار موتور بودیم، نمیتونستم. نسیمی که به سرم میخورد مثل نوازشهای مامانم بود که با نوازشش باعث میشد من بخوابم ولی الان فرق داره. باد مثل نوازش مامان به سرم میخوره ولی نمیتونم بخوابم، دلیلش هم موتوره و هم اینکه اونی که من و نوازش میکنه مامانم نیست، بلکه باده! این روزها نوازشها هم مثل خنجری شدن که از پشت بهم ضربه زدن. وقتی رسیدم خونه از کامیار خداحافظی کردم و بدون هیچ حرفی و هیچ تعارفی با کلیدی که داشتم وارد خونه شدم. پوزخندی کنج لبم نشست. بهبه! چه خانوادهای. حتی داداشهام نگرانم نشدن، نیومدن بیمارستان. به خونه تو خالی و بیروح نگاه کردم. من خیلی تنهام، حتی داداشهام آدمم حساب نکردن و ملاقتم نیومدن. بدون توجه به داداشهام که تا ایران اومدن اما از حالم بیخبرن، رفتم اتاقم. به طرف دستشویی اتاقم رفتم و تو آینه به صورتم نگاه کردم. چشمهام گود افتاده بود، صورتم لاغر شده بود، پوستم زرد شده بود، هر کس من رو میدید میترسید از اون آنای خوشگل و تو دل برو... حالا فقط یک تیکه استخون بودم به شکل انسان، هه! تازه یادم افتاد بابا واسه شب بلیط هواپیما گرفته، منی که عاشق تهرانم، نسبت به این اتفاق بیحسم چون به قدری بلا سر من اومد که این یک دومشه... از جهت دیگه میدونم اگه از ایران نرم باز دزدیده میشم و بلای بدتری سرم میاد. مجبورم با بابای متجاوزم برم ترکیه. چقدر سخته بفهمی پدرت آشغاله ولی مجبوری پیشش باشی. تصمیم گرفتم وقتی رفتیم ترکیه به بابا بگم واسهی من خونه مجردی بگیره. من نمیتونم تحمل کنم که با یک همچین آدمی همخونه بشم، تو این چند روزی که بستری بودم بابام کارای انتقال دانشگاه رو ردیف کرده بود. - وای، خدا! چه پدر فداکاری... با این حرفم وسط گریه خندیدم. خحدهای تلخ... مثل زهر... بدتر از بابای من وجود نداشت، دوباره شدت گریهم زیاد شد. مثل دیوونههایی شده بودم که وسط گریه با ناامیدی و افسردگی به دردهاشون میخندن. مجردی بگیره. من نمیتونم تحمل کنم که با یک همچین آدمی همخونه بشم، تو این چند روزی که بستری بودم بابام کارای انتقال دانشگاه رو ردیف کرده بود. - وای، خدا! چه پدر فداکاری... با این حرفم وسط گریه خندیدم. خحدهای تلخ... مثل زهر... بدتر از بابای من وجود نداشت، دوباره شدت گریهم زیاد شد. مثل دیوونههایی شده بودم که وسط گریه با ناامیدی و افسردگی به دردهاشون میخندن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #part31 عقربههای ساعت، چهار رو نشون میداد. ما ساعت یازده پرواز داشتیم، چمدونم رو باز کردم و شروع به پر کردنش کردم. بعد از جمع کردن چمدون به سمت حموم رفتم و بعد از یک ساعت از حموم خارج شدم. اینقدر خسته و بدنم کوفته شده بود که توان هیچ چیز رو نداشتم، الان فقط به خواب احتیاج داشتم. با فکر کردن به مامان مهربونم، مامانی که برام مثل خواهر و رفیق بود، درسته شاید بیشتر اوقات دانشگاه بود ولی همیشه کنارم بود مثل بابا ما رو ول نکرد مثل بابام فقط تو روزای سخت یا شادی کنارم نبود، مامانم همیشه پیشم بود، مامانم کسی بود که با ذوق و شوق به حرفام گوش میداد من از رازام براش میگفتم یا موقعی که ناراحت یا دلگیر بودم باهاش درد و دل میکردم و آرومم میکرد، مامانم یه فرشته بود که من بهش خیلی وابسته بودم و مامانم من رو کامل میکرد. حالا بدون اون کامل نیستم لبخند تلخی زدم و به خواب رفتم. * با تکون خوردنم چشمام رو باز کردم که دیدم بابام داره صدام میکنه. - دخترم، دخترم بلند شو ساعت دهه! یه ساعت دیگه پرواز داریم. بدون جواب دادن به بابا رفتم دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. وقتی از دستشویی زدم بیرون با جای خالی بابا مواجه شدم. لباسهایی که حاضر کردم رو پوشیدم و چمدون به دست از خونه خارج شدم و سوار ماشین بابا شدم. بابا گفت هریچی مربوط به ایرانه اینجا میمونه تا خاطرات بد هم تموم بشه. تو دلم به این حرف بابا حسابی خندیدم چون مشکلات ما وسیلهها نبودن! مشکل اصلی خود بابا بود... حتی نذاشت من ماشینم رو بیارم به خاطر همون سوار ماشین بابا شدم. وقتی رسیدیم فرودگاه، پرواز ما رو اعلام کردن، قبل از پرواز از بهترین دوستهام که هیچوقت تنهام نذاشتند، مارینا، سارینا و کامیار خداحافظی کردم، قهر بودیم، ولی هر چیزی جای خودش. میخواستم سوار هواپیما بشم ولی قبلش از پشت شیشه فرودگاه به تهران نگاه کردم، من همیشه عاشق تهران بودم؛ باورم نمیشه دارم از اینجا دل میکنم، نه تنها از تهران، بلکه از دوستهام. خاطرههام، سرنوشت اصلی من تو ترکیهس؟ سرنوشت من چطوری میشه خدا؟ وقتی متوجه تلخترین راز زندگیم شدم. اشکهام رو پاک کردم و سوار هواپیما شدم. هواپیما شروع به حرکت کرد و از زمین بلند شد، از شیشه هواپیما به تهران بزرگ نگاه کردم، با بلند شدن هواپیما تهران کوچیک و کوچیکتر میشه. تهران من از دور قشنگه، درست مثل بعضی از آدمها، درست مثل بابام، من از بابام هیچی نمیدونستم به خاطر همون دوستش داشتم و برام زیبا بود ولی وقتی از نزدیک شناختمش و رازهاش رو فهمیدم ازش متنفر شدم! بابای خوشگل من برام زشت شد... الان دیگه مثل پدر بهش نگاه نمیکنم مثل یک متجاوز بهش نگاه میکنم، تو حال خودم بودم که دستی به شونم نشست، با دیدن داداش آریا متعجب بهش خیره شدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part32 با تعجب بهش نگاه میکردم، چون احساس میکنم داداشهام من و دوست ندارن، ولی داداش آریا داره با لبخند نگاهم میکنه... به خودم اومدم دیدم تو بغل گرم داداشمم. - چه خبره؟ چیشده؟ اینقدر بدبختم که تو اومدی پیش من؟ من بعد مامانم به محبت هیچکس احتیاج ندارم! - من همش از تو فاصله میگرفتم، میخواستم طوری وانمود کنم که از تو متنفرم، ولی وقتی دزدیده شدی قلبم تیکه-تیکه شد، غرورم تیکه-تیکه شد چون نتونستم برای تو برادری کنم. من و ببخش آنا. با چشمای اشکی بهش خیره شدم، چرا باید از من متنفر بشه؟ من چه گناهی کردم؟ - مگه چیکارت کردم؟ من چه بدی در حقه تو کردم؟ - علتش رو نمیدونم، ولی تنها کسی که من و آرین و دوست داشت، بابام بود ولی تو نور چشم مامان بودی. با پوزخند گفتم: - نیازی به محبت هیچکدوم ندارم، مامان هم تو رو هم داداش دوقلوت(آرین) رو دوست داشت، ولی شما بیلیاقتین نفهمیدن، آخه چطور میخوای مامان شما رو دوست داشته باشه؟ شما از بین مامان و بابا، بابا رو انتخاب کردین. آریا از اینکه کلمه بابا رو این همه با نفرت بیان میکنم تعجب کرد، حق داره اینها هیچکدوم نمیدونن، ولی بابام برای من مرد. - چرا اینقدر با نفرت اسم بابا رو صدا میکنی؟! درسته بابا تو رو مامانو ول کرد، ولی واستون کم نزاشت! همه چی واستون تعمین کرد! بعد بیتوجه به من پیش آرین رفت، محبتش همین قدر بود؟ همین که اومد کافیه، شاید باهاش بد برخورد کردم، ولی من اینقدر بدبختم و کم بود محبت دارم که با یه ذره حرف داداش آریا دلم شاد شد، شاید نفرت آریا نسبت به من کم بشه، ولی آرین چی؟ اون هیچ وقت باهام خوب نمیشه؟ با یاد آوری کردن تنها بودنم اشکام جاری شد، از شیشه هواپیما بیرون رو نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد. * با صدا زدنم توسط کسی چشمام رو باز کردم، دیدم بابا داره صدام میکنه: - دخترم، رسیدیم پیاده شو. با گفتن رسیدیم مثل سیخ وایستادهم، یعنی به همین راحتی از ایران دلکندم، بابا که هعی من رو تکون میداد پس زدم چمدونم و برداشتم و از هواپیما زدیم بیرون. تا برسم خونه جدید و اونجا بخوابم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part33 به دورور فرودگاه نگاه کردم، یعنی سرنوشت جدید و اصلی من از اینجا شروع میشه؟ خدا چه سرنوشتی دارم؟! من دیگه شومترین راز زندگیم و میدونم چطوری به زندگی ادامه بدم؟ محل دفن ناراحتیهام تو تهران بام تهران بود، الان چطوری ناراحتیم رو فروکش کنم؟ با کشتن خودم؟ با خودکشی، با قرار گرفتن دستی توی چشمم، تعجب کردم، دستها رو لمس کردم، دستی نرم و لطیف، به ناخنهاش دستم زدم، ناخنهای بلند و نوک تیز این دست مال دختر بود، یا متعلق به تانیا یا متعلق به سلین، اسم هر دو رو باهم بیان کردم، که صاحب دست ، دستش رو از چشمم برداشت، نگاه کردم ببینم صاحب اون دست نرم کیه؟ درست حدس زده بودم، اون دست متعلق به تانیا بود. بغلش کردم ولی نه مثل وقتی که من برای تعطیلات یا مهمونی به ترکیه میامدم، با جیغ بغلش میکردم، الان بغل کردم، ولی سرد، خسته درسته من تانیا رو خیلی دوست داشتم و دارم، باعث حال خوب منه، ولی نه تو زمانی که عزیزم و از دست دادم، با این برخوردم تعجب کرد و گفت: - آنا، خودتی؟! چرا اینقدر بیفروغ؟! چرا اینقدر افسرده؟! چشمات گود افتاده رنگ پوستت زرد شده! هر وقت من و میدیدی اطرافیانت واست مهم نبود میپریدی بغلم و جیغ میزدی! با بیحسی نگاهش کردم. درسته من اولش شاد بودم بعد خونسرد و بیحس، الان افسرده. من هنوز بیست سالمه وقتی بزرگ شدم حالم چی میشه؟ رو به تانیا گفتم: - درسته من شاد بودم خندون بودم، شلوغ کار بودم، ولی اینا تو گذشته بود. نکنه توام میخوای ترکم کنی؟ چه انتظاری از من داری؟ من مامانم و از دست دادم. تو بغل کسی فرو رفتم دیدم سلین اون بدون اینکه بهم چیزی بگه، بغلم کرد و گریه کرد من هم بغلش کردم و با هم گریه کردیم که تانیا گفت: - عزیزم، میدونم مامانتو از دست دادی، ولی من بهت قول میدم هیچوقت تنهات نزارم. همیشه اخلاقش خوب بود، عوض اینکه من و تحط فشار بزاره، بهخاطر این حرفم گلایه کنه، بهم امید داد که عزیزانی دارم که من و ترک نمیکنن، بعد تانیا هم من و سلین که هم و بغل کرده بودیم بغل کرد. بغل سه نفره و گفت: - من هیچوقت شما رو ترک نمیکنم، شما دوتا خواهرای من هستین! سلین میون گریه با خنده گفت: - بیاین یه قولی بدیم، که هیچوقت، هم و تنها نمیزاریم، حتی تو شرایط سخت، حتی تو شرایطی که مجبور باشیم هم و ترک کنیم، ولی بمونیم و بسازیم، شاد باشیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part34 بعد دستشرو وسط گذاشت و من و تانیا هم دستهامون رو روی دست سلین گذاشتیم رو به بچهها گفتم: - یک، دو، سه، همیشه با هم. با گفتن همیشه باهم همه دستهامون رو بالا بردیم که بابا رو به ما سه تا گفت: - بچهها راه بیافتین بقیه حرفهاتونرو توی خونه میزنین. من و تانیا و سلین بیتوجه به بابا راه افتادیم تو خونه، خونهای که نمیدونم چطوری میخوام زندگی کنم، به اطراف نگاه کردم، ترکیه! ترکیهای که بابا اصرار میکرد باهاش بیام اینجاست. بابام چقدر میتونه بد باشه؟ با کاری که با مامانم کرده منم میخواست ازش جدا کنه؟ کو آنایی که هیچ وقت قرار نبود تهران رو ترک کنه، درسته چندبار برای دیدن عمه و عموهام به ترکیه اومدم، ولی نه به قصد زندگی بلکه قصد تفریح، با تکون دادن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم. دست سلین بود، که گفت: - کجایی پس یک ساعته دارم صدات میکنم. - ببیخشید فکرم درگیر بود، نفهمیدم، چیزی میخواستی بگی؟ - بیخیال، مهم نیست! سری تکون دادم. به راهم ادامه دادم، بابا اصرار کرد که با تاکسی بریم خونه جدید، ولی من دوست داشتم کشور عزیزی که یه جورایی مهمون ناخونده محسوب میشم رو ببینم؛ درسته قبلا دیدم ولی نه به صورت دقیق هیچ وقت دقت نکردم چون نمیدونستم قراره سرنوشتم عوض بشه. تا به خودم بیام کسی از پشت شالی که بسته بودم تا موهام رو بپوشونه رو از سرم کشید برگشتم پشت دیدم تانیاست. چشم غرهی بهم رفت و گفت: - اینجا ایران نیست که حجاب کردی ترکیه است، از فردا باید تاب شلوار بپوشی! به سرخوش بودنه تانیا حسودیم میشد، خوش به حالش که همیشه شاده من تاحالا اون و ناراحت ندیدم. بیفروغ، بیحس بهش نگاه کردم، من اون آنای نبودم که همیشه با خنده جوابش و میداد، من بزرگ شدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part35 من الان بیست سالمه، همیشه پچه بودم و بچگونه رفتار میکردم، ولی با فهمیدن راز خونوادگی تازه دارم احساس بزرگی میکنم حتی الان احساس بیست ساله بودنم نمیکنم حس میکنم چهل سالمه، من اون آنایی که همیشه چشماش برق میزد نبودم، چشمای من از گریه زیاد قرمز شده و برق چشمم به برق ناامیدی تبدیل شده. - تانیا وقت این حرفاست؟ من تازه دو روزه مامانم و از دست دادم، توسط قاتل مامانم دزدیده شدم، امروز میخواییم مراسم تشبیع جنازه مامانم و بگیریم تو به فکر لباسی؟ محیطی که الان بودم خفه کننده بود، احساس میکردم که نمیتونم نفس بکشم، شاید چون من هیچ جا رو به تهران ترجیح نمیدم، از اونه. تانیا ناراحت دستم و گرفت و گفت: - قسم میخورم نمیخواستم ناراحتت کنم، درد و بلات بخوره تو سرمن. تو همین حین صدای سلین اومد که گفت: - الان وقت این حرفهاست بریم خونهی جدیدت رو ببین. بدون جواب دادن بهش باهم راه افتادیم، بالاخره رسیدیم قبل از وارد شدن به خونهم به نمای بیرونیش نگاه کردم، نمای خونه دو برابر زیباتر از نمای بیرونی خونهمون تو ایران بود، سه طبقه بود، طبقه آخر یا همون سوم بالکنی داشت، و روی بالکن پر از گلهای رنگ و رنگی بود، که مامانم با عشق گلها رو کاشته بود هر طبقه دو سه تا پنجره داشت، دیوارهی خونه با کاشی طلایی، نمای بیرون خونه رو روشنتر کرده بود. اینجا خونه نبود عمارت بود، بی توجه و بیخیال با کلیدی که بابا تو هواپیما بهم داد در و باز کردم رو به تانیا و سلین گفتم بیاین تو، ولی اونا گفتن بهتره تنها باشی ما شب میام پیشت، الان ساعت پنج بود، خودمم دوست داشتم تنها باشم، به خاطر همین سری تکون دادم و وارد خونه شدم. این خونه خیلی عجغ-وجغ بود، مامانم همیشه ساده بودن و دوست داشت، چون قرار بود منم بیام ترکیه بابام خونه قبلی و فروخت و خونهی که داشت میساخت و ساختش تموم شد اسبابکشی کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد . #منکوب #part36 هه چقدر منتظر بود تا مامان بمیره تا بیاد اینجا و با من زندگی کنه؟ اینجا اصلا باب میل منم نبود... تا به خودم اومدم زن میانسالی اومد و چمدون و ازم گرفت و بهش دقیق نگاه کردم، روپوش سفید تنش بود، این زن خدمتکار بود؟ بابام کی این همه برنامه ریزی کرده؟ مامان من دوست نداشت یه خونه خدمتکار داشته باشه! کی وقت کرده خدمتکار استخدام کنه؟ زن میانسال به آسانسور اشاره کرد. باهم وارد آسانسور شدیم. زن میانسال دکمهی طبقه سومو فشار داد، پس اتاق من طبقه سوم بود؟ خوشحال بودم که اتاق من بالکن داره. من ترکی بلد بودم بابام من و به اجبار فرستاده بود کلاس تا ترکی استانبولی یاد بگیرم، به ترکی به زن گفتم: - سلام من آنا هستم شما؟ زن لبخند مهربونی زد و به فارسی گفت: - خانم من آسنات هستم، خوشبختم. از اینکه این زن فارسی بلد بود تعجب کردم و گفتم: - شما ایرانی هستید؟ - بله خانم من ایرانیم ولی واسه درمان مریضی بچم، به ترکیه اومدیم. با عصبانیت گفتم: - اینقدر بهم نگو خانم، من اسمم آناست اصلا عادت ندارم بهم بگی خانم فهمیدی؟ بعدشم انشالله پچهتون به زودی خوب بشه. زن میانسال که حالا فهمیده بودم اسمش آسناست با خجالت گفت: - اما خانم من... قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: - همین که گفتم. بعد بدون توجه به اون از آسانسور زدم بیرون دنبال آسنا حرکت کردم یه سالن خیلی بزرگ بود که داخلش سه تا اتاق داشت. آسنا دری رو باز کرد که فهمیدم اتاق منه، اتاقم خیلی بزرگتر از اتاقی بود که ایران داشتم، بابام حتی تا تختمهم خریده بود. تخت دو نفره کنار تختم پنجره و در بود، در و باز کردم، این در رو به بالکن بود، لبخندی زدم، جز این در سه تا دره دیگه تو بالکن بود که فهمیدم، اتاق داداشامهامه لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part37 داداشهام دوقلون، ولی هر کدومشون اتاقهای جدا یی برای خودشون دارن. به اطراف بالکن نگاه کردم، نما از بالکن خیلی قشنگ بود و جا توی دلم باز کرد، با وجود زیبایهاش، تهران توی دلم یه چیز دیگهایِ! اومدم تو اتاق و در بالکن رو بستم، لباسهایی که تو چمدون داشتم و گذاشتم توی کمد و خودم رو انداختم روی تخت، اینقدر خسته بودم که با همون لباسها خوابم برد! *** با صدا کردنم توسط کسی چشمهام رو باز کردم دیدم سلینِ که داره صدام میکنه و تانیا بهش میگه بزار بخوابه! با لبخند بهشون نگاه کردم، بیخیال اون دوتا از تخت بلند شدم رفتم دستشویی اتاقم، صورتم رو شستم و از سرویس بیرون زدم. دیدم تانیا و سلین روی تخت نشستن، بدون توجه به اون دوتا در کمد و باز کردم. لباسهای میخواستم بپوشم از تو کمد بیرون اوردم روی تخت انداختم. واز تو کمد بالای ناف و شلوار تنگ مشکی بود که برداشتم و در حضور تانیا و سلین لباسها رو پوشیدم. سلین عاشق شونه کردن مو بود، به خصوص موی بلند! از تو کشو میز آرایشم شونه رو برداشت من هم بیحرف رفتم نشستم روی زمین و اون دوباره روی تخت نشست تا راحتتر بتونه موهام و شونه کنه، با شونه کردن موهام حسابی حال کردم، ولی هر از گاهیم سلینخان موهامرو میکشید... وقتی شونه کردن موهام تموم شد از روی میز آرایشم تل حدیم رو برداشتم و زدم به سرم تا موهای جلوم بره بالا، موهام با کش نبستم چون تانیا گفت:«باز بزاری قشنگتره» با هم از اتاقم زدیم بیرون، دکمه یک رو فشار دادم، چون اتاق پذیرایی و مهمون طبقه اوله، وقتی آسانسور وایستاد، اول من بعد اون دوتا(سلین، تانیا) از آسانسور بیرون اومدیم. من یه دونه عمه و یه دونه عمو دارم، وقتی رفتیم تو پذیرایی سرم و بلند کردم دیدم، عمه(مامان سلین) روی مبل نشسته، داره با ناخونهای مانیکور شدهاش بازی میکنه و عمو و بابا سخت در حال حرف زدن هستن باصدای بلند به همشون سلام کردم که همه سرشون و بالا بردن عمه با دیدنم لبخندی زد رفتم کنارش و بغلش کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد منکوب #part38 بعد از کلی احوالپرسی و رفع دلتنگی سمت عمو رفتم و اون رو هم بغل کردم. روی مبل، کنار سلین و تانیا نشستم و رو به همشون گفتم: - مراسم تشبیع جنازه مامانم کیه؟! قرار نیست که فراموش بشه؟! با این حرفم همه اخمهاشون رفت توهم بابا با لبخند مصنوعی گفت: - عزیزم این چه حرفیه؟! معلومه که فراموش نمیکنیم مگه میشه؟! بعد بدون اینکه کسی بشنوه زیر لب گفتم، آخه راحت با مرگش کنار اومدین انگار هیچی نشده و فراموش کردین، به یه نقطه خیره شده بودم که عمه گفت: - آنا جان! الان وقت این حرف بود؟ ما دور هم جمع شدیم که خوشحال باشیم! یه ابروم و انداختم بالا و به حالت تمسخر و تعجب رو به عمه گفتم: - عمهجون، من مامانم و از دست دادم، قرار نیست خوشحال باشم، مثلا عزادارم، مثل اینکه شما زود با مرگ مامان کنار اومدی! عمه جوابی نداد. بعد از کلی حرف زدن خدمتکار ما رو صدا کرد و گفت شام حاضره، بعد از خوردن شام کمی گپ زدن همه رفتن خونهشون، ساعت یک شب بود و من اصلا خوابم نمیاومد. میخواستم برم اتاقم که صدای آیفون بلند شد، وایستادم تا خدمتکار در و باز کنه دیدم آرین و آریا خسته و کوفته از در اومدن تو، کلا فراموش کرده بودم که داداشهام امشب تو دورهمی نبودن، این وقت شب از کجا میان، بدون سوال کردن رفتم سمت آسانسور داداشهام هم با من اومدن تو آسانسور یادم افتاد که اتاق خواب اوناهم تو طبقه سومه، سلام ریزی بهشون کردم آریا فقط سر تکون داد و آرین هیچ جوابم و نداد، بعد از صدای خانم که اعلام کرد طبقه سوم از آسانسور خارج شدم. رفتم طرف اتاقم، خدمتکار لباسی که امروز عوض کرده بودم و برداشته بود، فکر کنم انداخته لباسشویی، خودم و انداختم روی تخت، ولی هر کاری کردم خوابم نبرد. چون تو هواپیما خوابیده بودم، پس بهتر بود یه دوش بگیرم، لباسهای خوابم و گذاشتم روی تخت و رفتم طرف حموم، بعد از یک ساعت دوش خودم و با حوله خشک کردم و لباس خواب خرگوشیم رو پوشیدم، ولی بازم خوابم نگرفت، از روی پاتختی گوشیم رو برداشتم، گوشیم از وقتی که توی هواپیما بودم، حالت پرواز بود لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part39 از حالت پرواز خارجش کردم دیدم دو تماس بی پاسخ از کامیار و یک تماس بی پاسخ از سارینا بهشون زنگ زدم بعد از کلی ابراز دلتنگی و حرف زدن در مورد آینده گوشی و قطع کردم. تقریبا ساعت سه و نیم شب بود؛ کتابی رمانی رو که تا نصف خونده بودم و برداشتم از روی تخت بلند شدم و روی صندلی نشستم برق اتاق رو خاموش کردم و چراغ مطالعه رو روشن کردم، عینک مطالعه رو هم از روی میز برداشتم و شروع کردم به خوندن ادامه رمان، همین که میخواستم ورق بزنم گوشیم زنگ خورد با تعجب که کی میتونه تو این ساعت بهم زنگ بزنه گوشی رو برداشتم اینقدر غرق کتاب خوندن شده بودم که چشمام میسوخت. به شمارهای که بهم زنگ زد نگاه کردم ناشناس بود، یاد شماره بهادر که با خط ناشناس بهم زنگ میزد افتادم. نکنه خودش باشه دقیق به شماره نگاه کردم، نه این شماره شبیه به اون شماره نبود، پس زدم رو دکمه سبز که صدای کلفت و خش دار مردی به گوشم رسید که گفت: - سلام، فکر کردی از دستم خلاص شدی، گفتم که من میشم کابوس زندگی تو بهادر، رهات نمیکنه... با گفتن کلمه بهادر لرزی به بدنم وارد شد، دیگه بقیه حرفهاش رو نفهمیدم و فوری گوشی رو قطع کردم این مرد روانی از چند تا سیمکارت واسه ترس و کابوس شدن تو زندگی من استفاده میکنه؟! این شمارشم گذاشتم توی لیست سیاه، وقتی که بهادر زنگ زد ذوق کتاب خوندنمهم از بین برد. گوشی و گذاشتم روی میز و چراغ مطالعه رو خاموش کردم. خودم و انداختم روی تخت و با فکر کردن به آینده نامعلوم و اینکه این بهادر این سری چطوری میخواد عذابم بده و بشه کابوس زندگی من خوابم برد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part40 صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم، یادم افتاد به خاطر زنگ زدن بهادر، شب چقدر کابوس دیدم رفتم دستشویی و بعد از کارهای مربوطه به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود امروز مراسم تشبیع جنازه مادرم بود. از اتاقم زدم بیرون سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه اول با دیدن آسنا که داره خونه رو جارو برقی میکشه ناخوداگاه لبخندی به لبم نشست، صبحبخیری گفتم و با لبخند جوابم و داد بابا طبقمعمول شرکت بود و داداشهام هم به قولی دست راست بابا، با صدا کردنم توسط آسنا که میگفت: - صبحونت رو حاضر کردم تو آشپزخونه است. تشکری کردم و به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن میز رنگارنگ مثل گذشته چشمهام برق نزد، منی که تو خانواده لقبم شکمو بود ولی الان اشتها خوردن صبحونه رو نداشتم اشتهام کور شده بود همش با یاد اینکه مامانم پیشم نیست روانی میشم. من بدون مامانم نمیتونم قطره اشک سمجی که از گوشه چشمم روان شد و پس زدم و از آشپزخونه خارج شدم و طرف آسانسور رفتم و دکمه طبقه سوم و فشردم بعد از رفتن به اتاقم شروع به عوض کردن لباسخوابم با لباس عزاداری مشکی شدم که صدای در نشون دهنده اومدن مهمونهای مراسم و میداد. بعد از چند ساعت مراسم تموم شد مراسم رفتن مامان از پیش ما! به عکس بزرگ مامان که با میخ به دیوار چسبیده شده بود خیره شدم، مامان کجایی ببینی تک دخترت داره نابود میشه؟ حالم خیلی بد بود احساس حقارت میکردم، احساس بچهی یتیم بودن داشتم، شاید یه بابا دارم، ولی من فکر میکردم که اون بابامه، الان فهمیدن این بابا همون مردیه که بلاهایی وحشتناکی سر مامان آورده. جز مامان، بابامهم مرد و من یتیم شدم من آدمی درون گرام دردام رنجهام بروز نمیدم ولی دیگه اینقدر ریختم تو خودم کم مونده فوران کنه دیگه چقدر سختی خواستم به سمت اتاقم برم سرگیجه گرفتم میخواستم بیافتم زمین که، با نشستن دستی روی شونم تعادلم و حفظ از فکر به زندگی زهرماری که داشتم در اومدم دیدم سلینه که با لبخند حال من و میپرسه منم با گفتن کلمه خوبم از سرم بازش کردم. هه چی توقع داشت خوب باشم؟ کسی که مامانشو از دست میده خوبه؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part41 #یکماهبعد یک ماه گذشت، یک ماه از مرگ مامان، یک ماه از روزی که" آسمون قلبم بی خورشید شد میگذره" یک ماه از فهمیدن اون راز، یک ماه از بدبختی من گذشت. تو این یک ماه نه غذا خوردم نه درست و حسابی خوابیدم، فقط به عکس مامان که بالای سرم بود نگاه میکردم و بغض میکردم حتی توان گریه کردنهم نداشتم، بهادر دیگه بهم زنگ نزده بود، فکر کنم فهمیده به اندازه کافی من رو عذاب داده، دیگه ولم کرده به حال خودم، خدا آخه نمیشه تا کی میخوام اینطوری باشم؟ تا کی مثل افسردهها باشم؟ من افسردگی نگرفتم پس مشکل من چیه؟ آدمی که قرص آرامشبخش میخورده مشکلش چیه؟ خدا فقط من دارویی برای درمانم میخوام، حتی تو این یک ماه با بچهها(سارینا، مارینا و کامیار) حرفمهم نزدم و با سلین و تانیا که همش تو این یک ماه بهم اصرار میکردن برم بیرون، باهاشون بیرون نرفتم. دیگه بسه دیگه باید به خودم بیام، من با افسردگیم مامان رو تو گورش میلرزونم، مامان همیشه غمگین بود. حداقل با مردن از این زندگی راحت شد. من با افسردگیم اون و تو اون دنیاهم راحتش نمیذارم، من میشم همون آنای دو ماه پیش، باید قوی باشم، باید امید به زندگی داشته باشم من نباید آنایی باشم که یک هفته پیش میخواست خودکشی کنه، امروز یهذره حالم بهتر از قبله، من نمیخوام آنای چند سال پیش بشم شاد و شوخطبع من فقط میخوام آنای دوماه پیش بشم، شاید دیگه شوخطبع نبودم ولی بهتر از حال الانم بود. من قویم! من سر پا میشم! بعد از یک ماه بالاخره از روی تخت بلند شدم، رفتم دستشویی به آینه نگاه نکردم، چون میدونستم با نگاه کردن به آینه، بازم ناامید میشم، پس فقط صورتم و شستم و زدم بیرون، من میخوام برم بیرون باید آرایش میکردم تا صورتم از رنگ پریدگی در بیاد. # لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part42 پس مجبور بودم به آینه نگاه کنم، روی صندلی میز آرایشم نشستم، چشمهام بستهام رو باز کردم، من تو این یک ماه حتی به آینه نگاه نکردم، باورم نمیشد این من نبودم، کورسوی ناامیدی به دلم اومد، ولی نه من جز خودم به مامان قول دادم که قوی باشم! کرم پودر رو از روی میز برداشتم و زدم به صورتم، بعد از زدن رژ و خط چشم به آرایشم خاتمه دادم، با دیدن چهرهی خودم تو آینه لبخندی به چهرهام زدم، حالا شد، شاید چهره اصلی من تو این یک ماه افسره بود و زرد، ولی خوشحال شدم از اینکه تونستم این افسردگی و با لوازم آرایشی بپوشونم. حالا وقته لباس بود؛ به طرف کمد رفتم مانتویی در آوردم با فهمیدن اینکه اینجا ترکیه است مانتو رو گذاشتم سرجاش و یه بالای ناف لیمویی برداشتم و شروع به عوض کردن لباسم شدم، از تو کشوی کمد لباسم، شلوار لی قد نودی برداشتم و پوشیدم، بعد از یک ماه بالاخره لباس مشکیم و در آوردم. شونه رو از میز برداشتم و شروع به شونه کردن موهای لختم شدم، تصمیم گرفته بودم امروز موهام و دم اسبی نبن دمو باز بزارم، به طرف آینه قدی اتاقم رفتم؛ من الان کاملا آماده بودم، دستم و به طرف آستین سه ربع و یغه بالای ناف بردم و صاف کردم، فقط یک چیزی کم بود ساعت، ساعت مچی مشکیم و برداشتم و به دستم بستم و دوباره تو آینه قدی به خودم نگاه کردم؛ بالاخره آماده شدم! بعد از زدن عطر از اتاقم خارج شدم سوار آسانسور شدم و دکمه یک رو فشردم بعد از رسیدن به طبقه اول آسنا با دیدن من اول تعجب بعد لبخندی ملیحی زد، پوزخندی زدم و طرف آسنا رفتم ازش سوئیچ و گرفتم و بیحرف از خونه زدم بیرون، بابام ماشین بنزم تو ایران فروخت منم به لج گفتم جفت همون ماشین و میخوام و واسم گرفته بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part43 اولین کاری که باید بکنم، خریدن خونه مجردیه من برای مثل قبل شدن نمیتونم با بابا زندگی کنم، پس به طرف املاکیها حرکت کردم، بعد از کلی گشتن بالاخره خونه مورد علاقهام رو پیدا کردم، خونه ویلایی لب ساحل و نقلی کوچیک درست مثل خونه تو رویاهام، بعد از یک ماه بالاخره لبخندی از ته دل زدم، به صاحب املاکی گفتم که خونه رو برام نگه داره، باید فردا از بابا چک بگیرم، شاید بهم اجازه نده مستقل زندگی کنم، ولی من اگه آنا باشم اونم ردیف میکنم آدرس خونهای که میخواستم توش زندگی کنم و گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم و به طرف خونه آینده حرکت کردم؛ حتی با فکر کردن بهش حالم خوب میشد... بعد از چهل دقیقه بالاخره رسیدم، به خونه نگاهی انداختم درست مثل عکسش زیبا بود بعد از کلی دید زدن و شادی که خودم تعجب کردم تصمیم گرفتم برگردم. دوباره سوار ماشین شدم و به طرف خونه راه افتادم یهو فکری به ذهنم رسید، بهتر بود امروز و خونه نباشم به ساعت نگاه کردم با دیدن ساعت چشمام برق زد ساعت هفت عصر بود، با گوشی شماره سلین و گرفتم که بعد از کلی بوق زدن برداشت قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: - سلام خوبی؟ - سلام عزیزم مگه میشه صدای تو رو بشنوم و بد باشم؟ - حالا پرو نشو، پایهای امروز خوش بگذرویم؟ بعد از پنج دقیقه سکوت که فهمیدم تعجب کرده با صدای لرزونی گفت: - درست شنید... م؟! شوخی که نمیکن... ی؟! - به نظرت صدام به کسایی میخوره که شوخی میکنن؟ با جیغی که کشید گوشم سوت کشید. - ایول، چقدر خوششانسی تو دختر، همین امروز دوستم یه مهمونی(پارتی) دعوتم کرد، پس من با تانیا هماهنگ میکنم. - من الان بیرونم دیگه خونه نمیرم مستقیم میام خونه شما! بعد بدون اینکه منتظر جوابی از اون باشم گوشی و قطع کردم و ماشین و گاز دادم و بالاخره رسیدم خونه عمه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part44 بعد از فشردن زنگ در باز شد رفتم داخل، دیدم عمه خونه نیست خدمتکار خونه، من و به طرف اتاق سلین هدایت کرد. در اتاق سلین و زدم بعد از اینکه گفت بیا داخل در و باز کردم، دیدم تانیا زودتر از من اومده چشمکی بهش زدم و گفتم: - تو زرنگتر از منی! با اینکه من تو راه بودم، ولی تو زودتر از من رسیدی! تانیا لبخندی زد و گفت: - اولن سلام، دومن از خوشحالی شاخ در آوردم چون بعد از یک ماه بالاخره از تو اتاقت زدی بیرون، سومن خونه ما نزدیکه خونه سلین ایناست. بدون جواب دادن بهش، رو به سلین گفتم: - مهمونی کدوم دوستته؟ پسره یا دختر؟ سلین با شک و تردید بهم خیره شد و گفت: - پسره! چشمکی زدم و با لبخند گفتم: - خوشگله، تورش بکنم؟ با اخم از من رو گرفت و گفت: - نمیخواد تور کنی، اون خیلی خودخواهه! این حرف و با حرص گفت که متوجه شدم پسرمون چقدر سلین و حرصی کرده، خواستم برم دستشویی که دیدم تانیا سخت تو فکر و ناراحته! من تاحالا تانیا ناراحت و ندیدم، الان تانیا ناراحته؟ یعنیچی باعث شده تانیایی که هیچ موقع خنده از روی لبش کنار نمیره الان ناراحت باشه؟ من باخودم چی فکر کردم، من خیلی خودخواهپ که فکر کردم فقط خودمهستم که ناراحتم، تانیام آدمه ممکنه ناراحت بشه. به طرفش برگشتم و گفتم: - چته دپرسی؟! چی حال تو رو گرفته؟ بگو بدونیم، بلکه ماهم بتونیم نقطه ضعفت رو پیدا کنیم و به اون روش بتونیم دپرست کنیم! با این حرفم بغض تانیا شکست؛ با تعجب به دختری نگاه کردم که از ته دل گریه میکرد، من تا حالا ناراحتی تانیا رو ندیده بودم قبل از اینکه من حرف بزنم با جیغ و صدای بلند گفت: - من عاشقم! من خیلی عاشقم. رفتم کنارش نشستم و دستم و روی سرش کشیدم و شروع به نوازش کردنش کردم با اینکه من بیشتر از هر کسی به آروم کردن نیاز داشتم. رو به تانیا گفتم: - خب این کجاش بده؟! من که عشق و واسه خودم ممنوع کردم چیشده؟! من که از عشق میترسم چیشده؟! منی که فکر میکنم همه به خاطر پولم به من نزدیک میشن چی شده؟! توکه باید خوشحال باشی که حداقل از عشق نمیترسی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part45 با گریه ادامه داد: - من عاشق کارنم، من عاشقشم، حتی باهاش رابطهام دارم، ولی... صدای گریهاش دیگه نذاشت ادامه حرفش رو بگه من اصلا نمیدونستم تانیا یه رابطه داره و عاشق دوست پسرشه! اشکهاش رو پاک کردم و گفتم: - باشه-باشه! اگه حالت بد میشه نگو! اصلا نظرتون چیه مهمونی نریم؟ چون تو حالت بده؟ با اخم دستش رو از تو دستم در آورد و گفت: - خفهشو! بعد از یک ماه از تو اتاق در اومدی بعد نریم مهمونی؟ بعد اشکهاش رو پاک کرد به طرف دستشویی رفت تا صورتش و بشوره. بعد از ده دقیقه از دستشویی اومد بیرون. بعد از اینکه اون از دستشویی زد بیرون من رفتم دستشویی، به آینه نگاه کردم، من که آرایش داشتم پس چرا دوباره آرایش کنم؟ خواستم بدون شستن صورتم از دستشویی بزنم بیرون که سلین با صدای بلند گفت: - صورتت و بشور مهمونی خیلی بزرگه باید بدرخشی، اصلا صورتت رو بشور خودت و به من بسپر! کلافه دوباره به سمت روشویی رفتم و صورتم و شستم، به آینه نگاه کردم از چهره خودم ترسیدم، و اشک داخل چشمهام جمع شد؛ من این بودم! آنای بیروح، با دیدن چهره بیآرایشم بعد از یک ماه، ناراحتیمهم برگشت، چرا خودم و گول میزنم و خودم رو به بیخیالی میزنم سعی کردم صدای هق-هقم و خفه کنم تا صدام به بیرون نره و بچهها رو بیشتر از این ناراحت نکنم، بعد از شستن دوباره صورتم، برای اینکه بچهها متوجه گریه کردنم نشن از دستشویی زدم بیرون، قبل از اینکه به خودم بیام سلین من و کشید و نشوند رووی صندلی. روی آینه روبهروم شال انداخت تا چهره خودم و نبینم و سوپرایز بشم بعد از آوردن وسایل آرایشهاش، شروع کرد به آرایش کردن من. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part46 بعد از نیمساعت بالاخره آرایش تموم شد. از سلین یه لباس مجلسی کوتاه شایندار قرمز گرفتم و پوشیدم، موهام رو به سلین سپردم تا درست کنه، اون مشغول شونه کردن موهام و من در حال چک کردن گوشیم، چیز خاصی توی گوشیم نداشتم. بعد از کلی شونه کردن وقته درست کردن بود؛ بالاخره کار موهام تموم شد، به آینه نگاه کردم، شال و از روی آینه برداشتم چون سلین گفت آینه رو نباید ببینی تا بعد از آرایش کردن با دیدن خودت سوپرایز بشی. واقعا سوپرایز شدم؛ سلین ماهرانه چشمهام و آرایش کرده بود و زیبایی چشمم دو برابر شده بود، چشمم برق میزد، ولی نه برق ناامیدی از زیبایی زیاد برق میزد، درسته من از اولش چهرهی خوشگلی داشتم، اما چند ماه بود خوشگلیم از بین رفته بود، ولی حالا من واقعا خوشگل شده بودم. موهام فر بود، موهام رو صاف کرده بود. در کل همه چی خوب بود لباسمم به پوست سفیدم میاومد. تانیا و سلین با دیدنم لبخندی زدن و با خوشحالی من و بغل کردن، بعد از نیم ساعت اوناهم آماده شدن، اوناهم مثل من واقعا خوشگل شده بودن. به ساعت نگاه کردم ساعت نه شب بود، سلین زد تو سرش و گفت: - خاک توسرم! خیلی دیر کردیم، بهتر سریع بریم. من رو به هردوشون گفتم: - شما ماشین نیارین، با ماشین من بریم چون من بعد از مهمونی میخوام برگردم خونهامون. اونا بدون توجه از خونه زدن بیرون، از سلین چون لباس نداشتم، علاوه بر لباس مجلسی کفش سی سانتی مشکیم قرض گرفتم، بعد از پوشیدن کفشهام سوئیچ و گوشیم رو برداشتم و سوار بنزم شدم؛ سلین جلو و تانیا پشت نشست. بعد از یه ربع با کلی گاز دادن بالاخره به مهمونی تولد دوست سلین رسیدیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part47 بعد از یه ربع با کلی گاز دادن بالاخره به تولد دوست سلین رسیدیم سلین ماشینش رو جلوی یه عمارت فوق لوکس پارک کرد از ماشین پیاده شدیم، به عمارت روبهروم نگاه کردم خیلی چراغونی بود، از عمارت لوکس فهمیدم که دوست سلین خیلی پولداره، جلوی در ورودی چندتا نگهبان بود؛ خواستیم وارد بشیم که یه نگهبان مانع ورودمون به عمارت شد و به ترکی گفت: - لطفا کارت ورودتون رو نشون بدین تا اجازه ورود بدم. سلین با اخم دلخوری کارت ورود و به نگهبان نشون داد و به ما دوتا اشاره کرد و گفت: - این دوتا هم همراهای منن. بعد عمدا پای نگهبان و محکم له کرد که صدای داد و فریاد نگهبان بلند شد، سلین رو به ما دوتا لبخند و چشمکی زد، من هم در جواب بهش خندیدم ولی از جنس مصنوعی، خنده فیک، من همین بودم ظاهر شاد ولی از درون پوسیده، درسته بعد از یک ماه از حبس بالاخره اومدم بیرون، بعد از یک ماه بالاخره لباس سیاهم رو دراوردم ولی چه فایده، من هنوز همون آنای یه ماه پیشم فقط با یک تفاوت اونم اینه که الان تظاهر به خوب بودن میکنم ولی یه ماه پیش همه از حال بدم باخبر بودن، پوزخندی زدم، پوزخندی نه از غرور از بدبختی به زندگی خودم، زندگیم جوری بود که حتی خودمم دلم به حالم میسوخت، تو این یک ماه اینقدر گریه کرده بودم که دیگه، اشکی برام نمونده بود. یه خدمتکار اومد و لباسامون و چیزهای اضافه رو ازمون گرفت. سلین اشاره به میزی کرد و همگی باهم به سمت اون میز رفتیم. صدای آهنگ گوشم رو کرد کرده بود اینقدر زیاد بود که احساس میکردم هر لحظه در حال کر شدنم، با اومدن کسی کنار سلین سرم رو بلند کردم یه پسر بود، سلین پسر رو بغل کرد و رو بهش گفت: - تولدت مبارک، پسر بمونی برام پسره که حالا فهمیده بودم دوست سلینه امروز و همونیه که امروز تولدشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطمه آرمده 70 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #منکوب #part48 به چشماش نگاه کردم چشماش سیاه بود، درست مثل زندگی من، خوشگل بود، پسره جذاب بود، ولی جوری نبود که من و تحت تاثیر قرار بده، من هیچ پسری جز کامیار به چشمم نمی اومد، من کامیار و خالصانه مثل برادر دوست داشتم، حتی ممکنه این پسر یعنی دوست سلین، خیلی خوشتیپ تر از کامیار باشه، ولی برای من نه. سلین به طرف من اومد و اشاره به دامون کرد و گفت: - دختر داییم که مثل خواهرمه آنا. بعد به من اشاره کرد و گفت: - دوستم دامون. میخواستم دستم و به سمتش دراز کنم که بهش بگم" خوشبختم" یه پسر که نوشیدنی خورده بود و گیج میزد، محکم بهم برخورد کرد منم تعادلم از دست دادم محکم خوردم به پسری که حالا فهمیده بودم اسمش دامونه اونم تعادلش و از دست داد و محکم افتاد زمین و منم افتادم روش، چون تو دستش نوشیدنی داشت، کل نوشیدنیش ریخت رو لباسش و لباسش که سفید بود، به کل به گند کشیده بود، به وضعیتی که الان توش بودم نگاه کردم وضعیت خیلی ناجور بود چرا نمیتونستم تکون بخورم، هنگام برخوردمون بهم اینقدر صدا ایجاد کرده بودیم که همه توجهشون به ما جلب شده بود، همه با تعجب به ما نگاه میکردن، به خودم اومدم سریع از روش بلند شدم، که اونم سریع بلد شد، قیافش به کبودی میزد با عصابی که معلوم بود داغونه موهاشو چنگ زد، من با استرس و حالی خراب دستم و بردم خواستم لباسش که نوشیندی ریخته بود تمیز کنم و دستم کشید و خواست مانع بشه که باعث شد تمام دکمه های لباس سفیدش کنده بشه، باحیرت اول به چشماش بعد به بدن برهنه اش نگاه کردم، هیکله مردونه اش، خیلی تو چشم بود، برای منی که هیچ پسری به چشمم نمیاومد، ولی ممکنه این هیکل خیلی از دخترا رو از خودبیخود کنه، دستم فوری عقب بردم خواستم چیزی بگم که دامون باصدای عصبی و رو به سلین گفت: - این دوستت عادت داره به این که گند به زنه به خوشی های آدم؟ با خجالت به سلینی نگاه کردم که به خاطر من شرمنده شده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری