زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 6 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) به نام خدا رمان: مزاحم اختصاصی نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز خلاصه: آیسان دختر شیطونی که تو عروسی پسر عموش با خانواده صاحب کار پدرش آشنا میشه. تو همون مراسم پرهام، پسر خانواده با دیدن آیسان نه عشق، بلکه یه سرگرمی پیدا می کنه. دختری که از اولین برخوردش با اون فاصله می گیره و هیچ توجهی بهش نشون نمی ده. شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی ویرایش شده 9 شهریور توسط زهره تقیزاده 9 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,711 ارسال شده در 6 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) مقدمه: بار اول که دیدمت، چنان بیمقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت میشدم. زیباییهای یک آدم را هر لحظه نمیکُشد، فقط برنامهی روزانهاش را به هم میریزد. اول تلاش کردم عادی بمانم، بعد دیدم نه؛ عادی ماندن در برابر تو همانقدر ممکن است که چتر گرفتن زیر آبشار. از همان روز، هرچه در زندگیام منظم بود، شروع کرد به بینظمیِ عاشقانه. من که تا پیش از تو آدمی معتقد به حسابوکتاب و برنامه و ساعت بودم، ناگهان تبدیل شدم به کسی که برای یک نگاه کوتاه، حاضر است سه بار مسیرش را عوض کند و باز هم وانمود کند اتفاقی نبوده. *** پارت1 امروز عروسی داداشمه! البته داداشم هم نیستا در واقع پسر عمومه چون تو بچگی شیر مامانم و خورده دیگه اون شیره شده سند خواهر برادری رضاعی ما. با صدای آرایشگر که می گفت تموم شدم از صندلی مخصوص پا شدم و مستقیم رفتم تو رختکن، لباسم و تنم کردم.لباسم پیرهن ساده دکلته آستین بلند ماهی به رنگ زرشکی بود، با همین سادگیش هم خیلی خوب به تنم نشسته بود.از رختکن خارج شدم و رفتم سمت آینه بزرگ قدی گوشه سالن. یه تیکه از موهام و از پشت پاپیون کرده بود و بقیه شو فر کرده بود آزادانه ریخته بود پشتم که تا پایین کمرم می رسیدن. دوتا تل کوچیک هم از جلو برام گذاشته بود. آرایشم هم خیلی لایت و دخترونه بود. با قرار گرفتن سلدا خواهر کوچیکترم پشت سرم از آینه نگاهش کردم. با اعتماد به نفس ابرویی براش بالا انداختم و گفتم: - بیخود جلو آینه واینستا عزیزم. ستاره امشب منم! با تاسف سری تکون داد و گفت: - اعتماد به نفست من و کشته. چشمم و ازش گرفتم و لبخند زنان خودم و تو آینه برانداز کردم. تا سلدا خواست تیکه ی دیگه ای بارم کنه شیوا اون یکی خواهرم که ازم بزرگتره، همونطور که دخترش افرا رو بغل کرده بود و می خواست از سالن خارج بشه گفت: - بیاین؛ علی اومد. علی شوهرشه، چهار سالی میشه که ازدواج کردن. فقط همین یه دونه افرا رو دارن که یک سالشه. با پوشیدن مانتوهامون از روی لباس، از سالن زدیم بیرون و سوار سورن پلاس علی شدیم. ویرایش شده 25 مرداد توسط زهره تقیزاده 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت2 با رسیدن به جلوی درِ تالار، جمعِ نیمهدوستانشون رو تنها گذاشتم و رفتم داخل. هنوز خیلی از مهمونا نرسیده بودن و فقط عمهها و خانوادهی اون دوتا عموی دیگهم اونجا بودن. با چشم دنبال مامانم گشتم؛ دیدمش که با زنعمو روبهروی یکی از خدمههای تالار ایستاده بودن و حرف میزدن. رفتم سمتشون. - سلام. با صدام توجهشون به من جلب شد و هر دو جواب سلاممو دادن. مامان که دید من تنهام و کسی باهام نیست گفت: - شیوا و سلدا کجان؟ ناخنکی به شیرینیهایی تازه آورده بودن زدم و گفتم: - دارن میان. من برم لباسامو عوض کنم. سری تکون دادن و دوباره با اون خانمه مشغول هماهنگی شدن که یه وقت خرابکاری به بار نیاد. یکم زیادی حساسان! نزدیکترین میز به عروس و دوماد رو خانوادهی عموی بزرگم اشغال کرده بودن. میز کناریشون هنوز خالی بود. قدمهامو تندتر کردم تا کسی قبل از من صاحب میز نشه. کیف دستی کوچیکمو روی میز گذاشتم، مانتو و شالمو از تنم درآوردم و روی یکی از صندلیها انداختم. بعد سمت میز زنعمو اینا رفتم و دونهبهدونه باهاشون احوالپرسی کردم. ماشالا اصلاً از اون خانواده هایی که حرف در میارن، نیستن. زنعمو: - عزیزم بشین دیگه، چرا وایستادی همونجا؟ نگاهمو نوبتی روی صندلیهایی که پر بودن چرخوندم. تعدادشون از بس زیاد بود که چند تا صندلی اضافه هم از میزهای دیگه کش رفته بودن! فکر کن میزها کلاً دوازدهنفرهن، اینا پونزده نفر نشسته بودن. فکر بد نکنید ها؛ عموی بیچارهی من دیگه از کار افتاده شده، اونقدرا هم به کمرش فشار وارد نکرده! زنعمو علاوه بر بچههاش، خواهر و زنِبرادرش رو هم جمع کرده بود کنار خودش. لبخند مضحکی زدم و گفتم: - مرسی، من برم ببینم شیوا و سلدا کجا موندن. و به همین راحتی خودمو خلاص کردم؛ وگرنه شیوا و سلدا کیلویی چند آخه! ویرایش شده 14 مرداد توسط زهره تقیزاده 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت3 بعد از حدود یه ساعت، تالار پر از آدم شد. دیجی آهنگ قری گذاشته بود و بیشتر دخترپسرای جوون وسط پیست داشتن جولون میدادن. این وسط منِ بدبخت محکوم شده بودم به نگه داشتن اَفرا، تا شیوا خانوم با شوهرِ الدنگشون برقصن! خوبه والا، بچه رو پس میندازن، بعد پاسش میدن به یکی دیگه! با پخش یه آهنگ بندری دیگه، دیگه نتونستم یهجا بند بشم. همونطور که اَفرا تو بغلم بود، نزدیک پیست رقص رفتم. اَفرا رو روی زمین گذاشتم و دستاشو گرفتم. صدای قهقههش تو آهنگ گم شده بود و با خنده، همراه من میچرخید. با چرخیدنش منم خندیدم. همین که سرمو بلند کردم، مامانو دیدم که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و مثل میرغضب زل زده بود بهم! چِش شده یعنی؟ با چند قدم خودش رو به من رسوند، اَفرا رو بغل کرد و همونطور که میبردش، عصبی یه چیزی گفت که به خاطر صدای بلند آهنگ نشنیدم. ولی خب، خدا خیرش بده؛ حداقل بدون سرخر میتونستم برقصم! با چند تا قر ریز خودمو بین جمعیت رقصنده انداختم تا حسابی دلی از عزا دربیارم. با دو تا آهنگ کامل رقصیده بودم و تازه با سومی میخواستم حسابی حال کنم که یهو آهنگ قطع شد. پشت بندش صدای دیجی از میکروفن اومد: - مرسی عزیزان! وسطِ پیستو خالی کنین لطفاً، عروس و داماد گلمون تشریف آوردن! کاش با دوماد فامیل نبودم تا راحت فحشش میدادم؛ آخه الان هم وقت اومدن بود؟! خو تازه داشتم میرقصیدم، بیشعور! با غرغر از پیست دل کندم و برگشتم سمت میز. همین که خواستم صندلی رو بکشم عقب و بشینم، بابا اومد کنارم وایستاد و رو به مامان که روبهروم با اَفرا نشسته بود، گفت: - آقای راستاد با خانوادش اومده، پاشین بریم یه خوشآمد بگیم بهشون. کی حوصلهی اینا رو داره آخه؟ چینی به بینیم دادم و گفتم: - بابا، درسته شما و عمو با طرف کار میکنین، ولی این دعوتشون به عروسی دیگه چه صیغهای بود آخه؟ مامان یه چشمغرهی درست و حسابی نثارم کرد و گفت: - زشته دختر، بیاین بریم! با اجبار و اخم پشتسرشون راه افتادم. رسیدیم به یه میز که تقریباً وسط سالن قرار داشت و سهتا از صندلیهاش پر بود… ویرایش شده 14 مرداد توسط زهره تقیزاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد پارت4 یه آقای میانسال با موهای جو گندمی که کتوشلوار طوسی تنش بود، با لبخندی خیلی محکم، با بابا دست داد. بابا اول به مامان و بعد به من اشاره کرد و گفت: - ایشون همسرم، مهری خانم. و ایشون هم دختر وسطیمون، آیسان جان. حالا نوبت آقاولی بود که از خانوادهش رونمایی کنه. به خانم میانسالی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: - همسرم، فاطمه جان. بعد با یک مکث کوتاه، به پسری که اون طرفش ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد: - و پسرم، پرهام. جون! پرهام جون… کالجهای مشکی با شلوار مردونه طوسی و پیرهن اندامی سفید پوشیده بود. عضله های بزرگش قشنگ داشتن لباساش و پاره می کردن… قیافه هم ماشالا چشمهای درشتِ مشکی، ابروهای کشیده، لبهای گوشتی و دماغ متناسب با صورتش… اوف! ببین آقا ولی چی ساخته! گفتم، ولی یادم افتاد چرا اولیای ما سایلنت شدن پس! با تعجب، نگاهم رو از پرهام گرفتم و دور و برم انداختم… اما با جای خالی مامان و بابای خودم و پرهام روبهرو شدم. زیر لب با خودم زمزمه کردم: - کجا غیبشون زد؟ همون لحظه با صدای بمی که اومد، یکه خوردم: - رفتن تبریک بگن. بیتفاوت به صورت شیطون پرهام نگاه کردم. حالا انگار از این سوال کردم که دم گوشم وز وز می کنه. بیاعتنا، خواستم راه اومده رو برگردم که دوباره گفت: - چند سالته آیسان؟ چوش آوردم و با حرص برگشتم سمتش، گفتم: - کشمش هم دم داره خوشتیپ... آیسان خانم! کمی از صندلی که جلوش وایستاده بود فاصله گرفت. دستاش رو کرد توی جیب شلوارش و خیلی خونسرد گفت: - برعکس قیافهی نازت… خودت وحشی هستی، چنگ میندازی! با خشم و عصبانیت کفشهای پاشنه دهسانتیمو کوبیدم زمین و جوری فریاد زدم که صدام راحت بین آهنگ شنیده شد: - وحشی جد و آبادته، گراز! انگار نه انگار. خیلی بیخیالتر و خونسردتر از این حرفها بود که توهینهای من براش مهم باشه. سری به نشونهی تأسف تکون داد و با نوچنوچ گفت: - بددهن هم که هستی. چشمامو ریز کردم و غریدم: - اگه تا دو دقیقهی دیگه دهنتو نبندی، ویژگیهای دیگهمو هم میبینی! برای اینکه بیشتر حرصم بده، با هیجان گفت: - عه؟ اگه بخوام ویژگیهای دیگهتو ببینم، باید بیشتر برم رو مخت! 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت5 وقتی دید چیزی نمیگم و با حرص نگاهش میکنم، مشتاقتر ادامه داد: - هان! حالا چند سالته؟! نگو که شماره ت رو هم نمیخوای بدی بابا یه رفاقت که این حرفا رو نداره خانم کریمی ت… یه دفعه ساکت شد و با جدیت تو جاش ایستاد، وا جنی شد یهو… با صدای «بابا» فهمیدم چرا لالمونی گرفته: - آیسان بابا بطور خودکار استرس گرفتم. دستپاچه برگشتم پشت سرم دیدم بدبخت پرهام حق داره صاف بایسته. بابا به غیر از اون دو تا کلمهی اول دیگه چیزی نگفت، اما خب اگه میگفت بهتر بود… چرا که لامصب نگاهش زیرنویس داشت. این نگاه یعنی این پسره چی داشت بهت میگفت؟ مثل خر تو گل گیر کرده بودم و نمیدونستم چطوری باید گندی که آقا زده رو جمع کنم که خودش نجاتم داد و رو به بابا گفت: - آقای کریمی داشتن میپرسیدن شما یهو کجا غیبتون زد. منم گفتم رفتین تبریک بگین. بابا نگاه مشکوکش و بینمون چرخوند که ناخودآگاه هر دو شونههامون رو بالا انداختیم. بابا: - خیلی خب، بیا بریم. و خودش جلوتر از من راه افتاد. کمی سرم و کج کردم سمتش. چشمهای ریز شدهمو دوختم بهش و تهدیدانه سرم و تکون دادم. بیا میگم این بیشعوره مرتیکه اُزگَل مثل بچههای پنج ساله زبونش و در میاره، واسه من دیگه موندن جایز نیست. با قدمهای بلند راه اومد، رو برگشتم و نشستم سر جام، مامان که مشغول میوه خوردن بود با چشمهای سوالیش نگاهم کرد. - کجا بودی؟ خیاری که که سلدا برای خودش پوست کنده بود، از ظرفش قاپیدم. صدای جیغش تو آهنگ گم شد. بیتوجه به بالبال کردنش، همونطور که خیار میخوردم با طعنه به مامان گفتم: - شماها من و بردین اونجا یهو غیبتون زد. خوبه والا! با ضربهای که به پام خورد به غلط کردن افتادم. آخه زن تو مگه نباید روحیهت لطیف باشه و ظریف چرا اینطوری برخورد میکنی آخه؟ ترجیح دادم قهر کنم ازشون. حالا نه این که ناراحت هم میشن… برعکس خوشحال میشن، باهاشون حرف نزنم. پوف… حوصلم سر رفت. خیار هم که تموم شد، حداقل مشغول بودم باهاش. یههو چراغها خاموش شد و نوید… یعنی شاه دوماد، دستِ عروس رو گرفت و رفتن وسط پیست رقص. دیجی: - رقص دنس عروس دوماد خوشگلمون و داریم! صدای جیغ و دادِ کل تالار و برداشت با هیجان کمی صندلیم رو کج کردم تا راحتتر بتونم رقصشون رو ببینم. آهنگ آرومی پخش شد. نوید و اسما آرومآروم داشتن باهم تکون میخوردن. بعد از چند ثانیه، تو قسمت اوج آهنگ، نوید از کمرِ اسما گرفت و چند دور تو هوا چرخوندش. خودبهخود هیجانم بیشتر شد و همراه بقیه هو بلندبالایی کشیدیم. صدای جیغمون هم از صدای آهنگ بلندتر بود. دنس آرومشون دوباره از سر گرفته شد. یهو حس کردم نفسهای داغی داره گردنم رو نوازش میکنه. قبل از این که برگردم، صدایی دمِ گوشم بلند شد: - دوست داشتی رقصشونو؟! هنوز از شوک صدای تبدارِ پرهام در نیومده بودم که با حرکت بعدیش مات موندم. خیلی داغ لاله گوشم رو بوسید و چند لحظه بعد هیچ خبری ازش نبود. هنوز مات و مبهوت مونده بودم. رقص تموم شده بود چراغ ها روشن شده بودن و حالا همه داشتن برای عروس و داماد دست میزدن، اما من خیره شده بودم به یه نقطه… چندتا احساس باهم بهم حمله کرده بودن: هم متعجب بودم، هم آروم… هم عصبی… هم یه جورایی هیجانزده. پوف… این چه مصیبتی بود؟ امشب دامن گیرم شد آخه؟ ویرایش شده 14 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت 6 *** مضطرب، چشمهامو دوخته بودم به صفحهی گوشی تا نتیجهی شش ماه درس خوندن و شش ماه یَلَلی تَلَلی رو ببینم. خب تقصیر من چیه که کنکوری بودم؟ مگه آدم همیشه درس میخونه؟ بعضی وقتا تفریح هم لازمه. حالا درسته تفریح من یه کم از «تفریح» رد کرده بود، ولی خب دیگه… با صدای جیغ مامان و سلدا، درست کنار گوشم، با تعجب نگاهشون کردم که گوشی رو با خوشحالی جلوم گرفته بودن. وقتی اسممو تو لیست قبولشدهها دیدم، ترس و استرس یهویی پرید. با خوشحالی سلدا رو بغل کردم؛ با هم میچرخیدیم و میخندیدیم. با صدای مامان که انگار داشت پشت تلفن حرف میزد، کمی از هم فاصله گرفتیم. - آره، بچهم معماری تهران قبول شده، قربونش برم! حاجی بیخیال! یعنی یه دانشگاه اینهمه اعتبار داره؟ یعنی مامانی که همیشه به خاطر دانشگاه غر میزد، الان قربونصدقهم میره؟ خوبهها! تازه این دانشگاه یه خوبی دیگه هم داشت؛ قبلاً مامان چپ میرفت، راست میاومد، میگفت «سر تخته بشورنت!» الان اینطوری شده: «خدایا شکرت!» ببین اعتبار تو خانواده چه شکلیه! حرف مامان اونقدر عجیب بود که هم سلدا، هم اون بندهخدایی که پشت خط بود، تعجب کرده بودن. اینو از چشمغرههای مامان فهمیدم. بیخیالشون شدم و از اتاقم خارج شدم. کلاً دوتا اتاق داریم؛ یکی برای مامان و بابا، یکی هم برای من و سلدا. خونهمون سادهست. یه حیاط بیستمتری داریم با یه گاز کوچیک که مامان اونجا غذا میپزه، چون معتقده داخل خونه همهجا کثیف میشه. پذیرایی هم یه هال پنجاهمتریه با مبلهای ساده که دور تا دور چیده شدن، پردههای سفید، تلویزیون دیواری و چندتا چیزمیز دیگه که حال توصیفشو ندارم. خودمو روی مبل پرت کردم و شمارهی بابا رو گرفتم. همون بوق اول جواب داد؛ یعنی همیشه همینطوریه، عمههامم قربونش برن! - جانم، بابا؟ یه لبخند گنده زدم و گفتم: - سلام بابایی، خسته نباشی. - ممنون، چی شده زنگ زدی بابا؟ با هیجان روی مبل بالا و پایین پریدم و گفتم: - بابا، نتیجهی کنکورو دیدم! بگو چی قبول شدم؟ بابا که انگار از لحنم حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بود، با هیجان پرسید: - چی؟ بیتوجه به مامان که داشت میرفت تو آشپزخونه و همزمان بهم چشمغره میرفت، با خنده گفتم: - معماری… اونم تهران! میتونستم لبخند از ته دلشو از پشت گوشی حس کنم؛ معلوم بود خیلی خوشحاله. - مبارکه، دختر قشنگم. ازش تشکر کردم و بعد از چند ثانیه حرف زدن، گوشی رو قطع کردم. ویرایش شده 14 مرداد توسط زهره تقیزاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت7 مامان به خاطر قبولی دانشگاهِ گلدخترش، شیوا اینا رو دعوت کرده بود و یه شام مفصل تدارک دیده بود؛ جوری که آرزو میکردم سالی یه بار کنکور بدم، بلکه شاید مامان ناز منو هم یه کم بکشه! افرا رو از بغل بابا گرفتم و با فاصله ازش، روی مبل تکی نشستم. گوشیمو برداشتم که از افرا فیلم بگیرم و برای دوستام بفرستم. خیلی دوستش دارن؛ یعنی هر دفعه شیوا میاد اینجا یا من میرم اونجا، اینا باید زرتوزرت فیلم و عکس از افرا ببینن. دوربین رو باز کردم و یه عکس از افرا گرفتم. میخواستم دومی رو هم بگیرم که یه پیامک برام اومد. اگه نوتیفش نمیافتاد، به جون خودم بازم فکر میکردم یار همیشگیم همراه اوله؛ غیر از اون که کسی به من پیام نمیده! با کنجکاوی روی پیام کلیک کردم و متنشو خوندم: «قبولی تون مبارک، خانم کریمی.» این کیه؟! کسی غیر از فامیل که خبر قبولیمو نداره. یعنی ناشناس پیام داده ایسگامو بگیره؟ با یه دست، افرا رو که ورجهوورجه میکرد رو تو بغلم سفتتر گرفتم و با دست دیگه تایپ کردم: «کی هستی؟» چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که گوشی تو دستم لرزید. با صدای زنگ گوشی، نگاه همه به سمتم برگشت. ای تو روحت، کسی که زنگ زدی! یه لبخند ضایع زدم و گوشی رو جواب دادم. - جانم، عزیزم. از چشمهای گرد شدهشون فهمیدم بیشتر گند زدم. بدبختا حق داشتن تعجب کنن؛ کی دیده من از کلمهی محبتآمیز «عزیزم» استفاده کنم؟ من خیلی محبت کنم، به یکی فحش نمیدم! با صدایی که از پشت گوشی شنیدم، نزدیک بود سکته بزنم. - مهربون شدی، آیسان خانم! اگه چند دقیقهی دیگه اونجا مینشستم و جوابشو نمیدادم، از حرص میترکیدم. با یه لبخند مصنوعی از جا بلند شدم، افرا رو گذاشتم تو بغل شیوا و با لبزدنِ اینکه «پشت خطی دوستمه» رفتم تو اتاقم. به محض بسته شدن در، با خشم غریدم: - جناب پرهام خان نخودی، به چه حقی به من زنگ زدی؟! جوری خودشو خونسرد و بیخیال نشون میداد که دلم میخواست الان جلو دستم بود و خفش میکردم. - تا دو دقیقه پیش که «عزیزم» بودم، حالا میگی چرا زنگ زدم؟ عجیبه! شروع کردم تو اتاق راه رفتن و با یه نفس عمیق گفتم: - خودتو نزن به اون راه. خودتم فهمیدی پیش بابام اینا بودم. فقط بگو شمارهی منو از کجا آوردی؟ لحنش بوی شیطنت میداد. - آقا کلاغه بهم گفته شمارتو. - مردهشور تو و شماره و آقا کلاغهتو با هم ببرن! اجازهی حرف بیشتر بهش ندادم و گوشی رو قطع کردم. 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت 8 نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم. داشتم دستگیرهی در رو فشار میدادم بازش کنم، که دوباره گوشی تو دستم لرزید. بدون اینکه به صفحهش نگاه کنم، جواب دادم و عصبی داد زدم: - مگه نمیگم خفه شو، از جلو چشمام! ولی بهجای اون، صدای خاله اومد. همون لحظه پرهامِ گوربهگوری از ذهنم پرید و نمیدونستم خوشحال باشم یا خجالت بکشم؛ البته خجالت راستِ کارم نیست! خاله: - آیسان، خاله کی گم شه؟ با شنیدن لحن دلخورش، سعی کردم زود از دلش دربیارم که آمار به مامانم نرسه؛ وگرنه از شام و ناهار خبری نبود. - شرمنده خاله، فکر کردم دوستمه، یه کم با هم بحثمون شد. قضیه رو یهجوری ماستمالی کردم. خاله هم بعد از تبریک گفتن و «سلام برسون به بقیه»، خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کردم. دوباره خواستم پامو از اتاق بذارم بیرون که باز گوشی زنگ خورد. پوف! امروز انگار مخابرات میخواست ارثیهی باباشو از منِ بدبخت بگیره. برای اینکه اشتباه چند دقیقه قبل تکرار نشه، اسم مخاطبو نگاه کردم؛ مخاطب نبود، شماره بود… شمارهی همون سیریشی که چند روزه شده سوهان روحم. دکمهی اتصال رو زدم و بدون اینکه چیزی بگم، گوشی رو چسبوندم به گوشم. - الو… صدا میاد؟ الو؟ بازم چیزی نگفتم؛ فقط به روبهرو خیره شدم و منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه. - خوب، خودتو زدی به اون راه آیسان! حالا دیگه گوشی رو میچسبونی به گوشت و جواب منو نمیدی؟ برای اینکه پیش خودم جوابشو داده باشم، چند بار سرمو به معنی «آره» بالا و پایین کردم. لحنش خبیث شد: - نکنه از من میترسی، خالهریزه؟ بازم ترجیح دادم خرش نشم و پیش خودم جوابشو بدم. به شکل مضحکی دهنمو کج کردم و اداشو درآوردم. از شانس خوشگلم، همون لحظه در اتاق باز شد و منی که درست روبهروش ایستاده بودم، با مامان چشم تو چشم شدم. تو نگاهش یه «خاک تو سرت» عجیب موج میزد. برای اینکه بیشتر از این ضایع نشم، بالاخره قفل زبونمو باز کردم و با چربزبونی گفتم: - زهرا، من برم؛ مامان داره صدام میکنه. فردا همو میبینیم. کرگدنِ بیشعور فهمید گیر مامان افتادم و میخواست از فرصت پیشاومده نهایت استفاده رو ببره. با شیطنت گفت: - باشه عزیزم، فردا کافه… همدیگه رو میبینیم. با خشم دندونامو روی هم سابیدم و غریدم: - باشه، خداحافظ. مکالمهم با پرهامِ زهرانما تموم شد. مامانم هم یه چشمغرهی پدرمادرداری تحویلم داد و بدون بستن در رفت بیرون. این در نبستن یعنی: «گمشو بیا بیرون!» مدیونین فکر کنین از مامان ترسیدم؛ فقط برای اینکه بازم شرمندهی مخابرات نشم، از اتاق خارج شدم و به کانون ولرم خانواده برگشتم. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت9 داشتم تو خواب خوش غلت می زدم و کیفور بودم که یه لگد محکم خورد به پام. چشمامو باز کردم و یهو نشستم تو جام. مامان با چشمای قرمزش بالا سرم ایستاده بود و معلوم بود خودشه که با لگد بیدارم کرده. خدایا جون اون فرشته هات، یعنی من واقعا بچه این خانوادهام یا منو گذاشتن دم در و مجبور شدن نگه دارنم؟ خمیازهی کشداری کشیدم و پشت سرم رو خاروندم. - چی شده مامان، این وقت صبح؟ یه لگد دیگه به پاهام که دراز کرده بودم زد و گفت: - پاشو صبحونهتو بخور، لنگ ظهره. - ساعت چنده مگه؟ همونطور که از اتاق میرفت بیرون جواب داد: - ساعت نه صبحه، لنگ ظهره. این جملهبندیش نابودم کرد! با برداشتن گوشیم از اتاق خارج شدم. کلاً من بدون گوشی هیچجا نمیرم. سلانه سلانه رفتم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم. سلدا هم مثل من بیحال پشت میز نشسته بود و داشت لقمهی نصفه نیمهشو میجوید. بابا معلوم بود سر کاره. مامان هم دوباره غیبش زد. استعداد عجیبی تو غیب شدن داره واقعاً! دستم رو بردم جلو، یه تیکه نون برداشتم و پنیر مالیدم روش. یه کم ازش گاز زدم و همینطور که میجویدم، رو به سلدا گفتم: - مامان کجا رفت باز؟ شونهای بالا انداخت و گفت: - رفت سبزی بخره فکر کنم. همون لحظه صدای باز شدن در اومد و بعدش قدمهای سنگین مامان. با زنگ خوردن گوشیم، چشمم رو از ورودی آشپزخونه گرفتم و گوشی رو جواب دادم. - بله؟ - سلام خاله ریزه، حاضری؟ دارم میام دنبالت. تا خواستم اعتراض کنم و سرش داد بزنم، مامان وارد آشپزخونه شد، دستهاش پر از سبزی بود. تو دوراهی بدی گیر کرده بودم؛ سبزی پاک کردن و صدای غرغرهای مامان رو تحمل کردن، یا رفتن به کافه با پرهام. اونم به حساب خودش!مسئله این است. که راه دوم رو بیشتر ترجیح میدادم تا بشینم سبزی پاک کنم و مامان هی بگه: «به همون عمههات رفتی، به هر کی بندازمت فرداش پسِت میارن!» پس پرهام رو دریاب! لبخند ملیحی رو لبم نشوندم و به پرهام گفتم: - عه، تو راهی زهرا؟ منم رفتم حاضر شم عزیزم. در حالی که داشتم با دمم گردو میشکوندم، بیتوجه به چشمغرههای مامان و غرغرهای سلدا که زیر لب بهم فحش میداد چون داشتم در میرفتم، چپیدم تو اتاقم تا آماده بشم. بالاخره با یه جنتلمن دارم میرم کافه! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت10 موهای موجدارم رو شونه کردم و آزادانه ریختم دور و برم. برای آرایش هم به زدن ریمل و برقلب بسنده کردم. درِ کمد مشترکم با سلدا رو باز کردم، شلوار راستهی سفید با مانتو و شال به رنگ سبز کاهویی کشیدم بیرون و پوشیدم. گوشیم رو هم گذاشتم تو کیف دستی سفیدم و از اتاق زدم بیرون. - مامان، من رفتم! یه چیزی تو دلم میگفت حرفی که زد تیکه بود. - با زهرا میری دیگه. باید یهکم رو دندهی لج و بیخیالی میزدم وگرنه که کارم زار میشد. - آره، با زهرا میرم، زود برمیگردم. دیگه بیشتر نایستادم. با پوشیدن کتونیهای سفیدم از خونه خارج شدم. همون لحظه پرادو مشکی جلوی پام ترمز کرد و شیشهی سمت کمکراننده اومد پایین. چهرهی پرهام پدیدار شد. پیرهن آستینکوتاه سفید بود و موهای ژلخوردهش رو هم هدایت کرده بود به سمت بالا. از عینک روی چشمهاش هم که نگم… چقدر جذابترش کرده بود. وقتی دید همینطوری ایستادم و نگاهش میکنم، با غرور عینکش برداشت گفت: - مورد پسند واقع شدم، مادمازل. برعکس تمام تعریف و تمجیدهایی که تو مغزم داشتم، یه چینی به بینیم دادم و گفتم: - همچین آش دهنسوزی هم نیستی. چشمغرهای بهم رفت و گفت: - تو خوبی، سوار شو دیگه. نیشخندی زدم. درِ ماشین رو باز کردم و نشستم. دستم رو دراز کردم که در رو ببندم، که چشمم خورد به مصی مدار بسته. در بستن یادم رفت از ترس، سرم رو خم کردم و جیغ زدم: - گازشو بگیر! نخیر، این آقا نفهمتر از این حرفاست. - در و ببند برم خب. از همون زیر، دستمو کوبیدم رو پیشونیم و با حرص داد زدم: - بگیر گازشو! الان این مصی مدار بسته ما رو باهم میبینه، چندتا استان همجوار هم میفهمن! اون موقع ست که بابام من و تو رو باهم قتلعام میکنه! انگار یهکم شرایط رو درک کرد و پاش رو گذاشت رو پدال گاز و با سرعت تمام از کوچه خارج شد. سرعت زیادش باعث شد در هم خودش بسته بشه. چند دقیقه بعد سرعتش یکم آرومتر شد و صدای خودش اومد که گفت: - بیا بالا، دور شدیم. سرم رو با شک بلند کردم و وقتی مطمئن شدم خیلی از محلهمون دور شدیم، تکیه دادم به صندلی و نفس راحتی کشیدم. پرهام با یه تکخند گفت: - حالا چرا مصی مدار بسته؟ با یاد لقب همسایه فضولمون خودمم خندیدم و راحتتر نشستم. - همسایهمونه، خیلی هم کنجکاو تشریف داره. هیچ بدبختی تو اون کوچه از ترس اون نمیتونه هیچ غلطی بکنه. اسمش معصومهست؛ منم به خاطر شغل زیباش اسمشو مخفف کردم و لقبشو گذاشتم مصی مدار بسته. زد زیر خنده و مشتی به فرمون زد. انگار منم دلقک شدم آقا پوف… میدونم پرروییه! دست دراز کردم و ضبط رو روشن کردم. آهنگ شادی پخش شد و این کافهش کجاست پس گشنمه… از ترس سبزی پاک کردن صبحونه درست حسابی هم نخوردم. - کی میرسیم پس؟ گشنمه. چشمهاش درشت شد از حجم پرروییم، ولی چی کار کنم؟ خودش دعوتم کرده. - نزدیکیم، الان میرسیم. تازه صبحونه نخوردی، احیانا؟ نوچی کردم و گفتم: - تازه یه لقمه خورده بودم که جنابعالی زنگ زدی. - تعجب کردم از قبول کردنت تو که سایهمو با تیر میزدی! کمی شیشه رو بالا دادم و در همون حال گفتم: - هنوزم میزنم، ولی خو درک کن دیگه. سر دوراهی گیر کرده بودم. پرسید: - چه دوراهی؟ بلافاصله زد روی ترمز، روشو کرد سمتم و منتظر نگاهم بود. نگاهی به دور و برم انداختم. خب خوبه، مطمئن شدم قصد دزدیدنمو نداشته و جلوی کافه ای زده روی ترمز… حالا نه که نگران هم بودم بابتش، فقط نگاهمو از اطراف گرفتم و دوختم بهش. - همین که تو زنگ زدی، مامانم از اونور با یه تُن سبزی اومد تو خونه. خب منم بین سبزی پاک کردن و عشق و حال تو کافه، گزینه دوم رو انتخاب کردم دیگه. با دیدن چشمهای اندازه وزغش میخواستم قهقهه بزنم. تقصیر خودشه؛ فکر کرده واقعاً خرش شدم که باهاش اومدم بیرون. نمیدونه بنده گشنه و تنبل تشریف دارم. چشمکی به قیافه بهتش زدهش زدم و پیاده شدم. ویرایش شده 12 مرداد توسط زهره تقیزاده 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت 11 آخ که این پولدارها هم چ*صیشون و باکلاس بازیهاشون کشته منو؛ خب آخه الان چی میشد مثلا این کافه دو سه تا چراغ پر نور ناقابل داشت و شبیه شام غریبان نمیکردن اینجا رو؟ یه جوری درست کردن که موشکوریم انگار! با صدای پرهام از فکر بیرون اومدم. - چی میخوری؟ نگاهمو ازش گرفتم و به گارسونی که بالای سرمون ایستاده بود دوختم. - چراغ ندارین یا چون گرونه اینجا رو شبیه مجلس شام غریبان کردین؟ چشماش از سوال بیربطم درشت شد. چند ثانیه بعد نگاه متعجبش رو ازم گرفت و گفت: - سبک و مدل کافهمون همینه خانم، نگفتین چی میل دارین؟ زیر لب آروم گفتم: - موش بخورتتون که انقدر سبک و سلیقهتون بیریخته. همزمان با پشت چشم نازک کردن دست دراز کردم منو رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. اسپرسو صد و پنجاه هزار تومن، اسپرسو ماکیاتو دویست هزار تومن… حاجی فقط بخاطر یه کلمه پنجاه تومن فرق کرده! میگم این پولدارا یهکم عجیبنها. حالا اسپرسو رو ولش، یه چیزی بخورم که ته معدهمو بگیره. صبحانهی انگلیسی سیصد هزار تومن… اوف! حالا اگه ایرانی بود ده هزار تومنم بیشتر نمیشد. اصلا مگه وقتی با یه مرد بیرون میری نباید دست تو جیبت نکنی؟ پرهام زحمت پرداختش رو میکشه دیگه. از قدیم گفتن مفت باشه، کوفت باشه. حالا که کوفت نیست و لاکچریه، و البته مفته، بخورم ببینم چیه. سفارش همون صبحانهی انگلیسی رو دادم. پرهام هم که جزو پولداراست و یهکمم غیرعادی، به یه قهوه بسنده کرد. - بابات خیلی خوشحال بود. سوالی نگاش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ - برای قبولیت. با چشمهای ریزشده گفتم: - تو همش دمبهدقیقه بیخِ ریش بابای منی که از همهچیزش خبر داری؟ شونهای بالا انداخت، به صندلی تکیه داد و گفت: - خب منم مثل بابات تو اون رستوران کار میکنم و طبیعیه که ببینمش. پرسیدم: - چیکار میکنی اونوقت؟ - تو بخش اداریش هستم. نیشخندی زدم و گفتم: - نه بابا! من فکر کردم آشپز اونجایی. کودن! یه رستورانه دیگه، بخش اداریش میشه حسابداری و مدیریت. اولی رو که بابای من اونجاست، دومی هم بابای خودت. جنابعالی دقیقا چیکارهای؟ دندونقروچهای کرد و خواست جوابم رو بده که سفارشهامون رو آوردن. ساکت شد و قهوهشو مزهمزه کرد. ویرایش شده 16 مرداد توسط زهره تقیزاده 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت12 با دیدن محتوای ظرفی که برام آورده بودن چشمهام گرد شد. این بود صبحانهی انگلیسی؟ چند تا سوسیس و گوجهفرنگی و نیمرو… یه دونه هم از همون خوراکیهایی که تو بازی «پو» میدادیم بخوره بود، با چند تا چیز میز دیگه. همهی این چیزا که تو ایران هم هست؛ بعد مثل چی قاطیش کردن با هم اسمشو گذاشتن «صبحانهی انگلیسی» و سیصد هم بابتش میگیرن! با صدای پرهام نگاهمو از ظرف گرفتم و سرمو بلند کردم. - چیه؟ چرا نمیخوری؟ گشنت نبود مگه؟ یه لحظه موقعیتمو فراموش کردم و با چشمهای گرد شده گفتم: - هرکی اینو بخوره تا سه روز گلاب به روت گیر کرده تو دستشویی! با دیدن نگاه سرگردون و خندونش تازه فهمیدم چی گفتم. پوف… باید در دهنمو گل بگیرم که انقدر سوتی ندم. چشمغرهای بهش رفتم و گفتم: - جای اینکه نیشت رو باز کنی، ساکت باش. قهوهتو بخور، منم صبحونهمو بخورم پاشیم بریم. - بخوریم پاشیم بریم؟ اولین لقمه رو گرفتم و با تکون دادن سرم تاییدش کردم. فنجونشو گذاشت روی میز. - مثلا میخواستم باهات حرف بزنم. خونسرد لقمه رو قورت دادم و رفتم سراغ بعدی. گفتم: - تا دارم میخورم حرفتو بزن. از حرکات خونسردانم کلافه شده بود؛ اینو راحت میشد از اون دمبهدقیقه دست کشیدن تو موهاش تشخیص داد. - ازت خوشم اومده. اگه یه درصد حرفشو باور میکردم، یه واکنشی نشون میدادم، ولی خب… خواستن آدما که خالهبازی نیست همینطوری الکی شکل بگیره. ولی اینجوری هم نمیتونم جوابشو بدم؛ ممکنه سگ بشه، پول صبحونه که سهله، قهوهی خودش رو هم بندازه گردن من! آخرین لقمه رو هم تموم کردم و از جا پاشدم. نگاهمو دوختم به چشمای منتظرش و گفتم: - میرم تو ماشین؛ بیا حرف میزنیم. چه پررویی هستم من خدایی… از جیبش صبحونه خوردم، حالا با زبون بیزبونی هم دارم میگم حساب کن بیا، که تو ماشین هم بزنم تو برجکت. از جا بلند شد که بره حساب کنه و منم از کافه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. منتظر موندم تا بیاد. ویرایش شده 16 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پارت13 چند دقیقه بعد سر و کلهش پیدا شد. در حالی که ماشین و دور می زد، سوار شد و استارت زد. همونطور که فرمونو میچرخوند تا راه بیفته، گفت: - خب؟ خودمو زدم به کوچهی علیچپ و گفتم: - خب که خب. پرروتر از من تکرار کرد: - خب؟ نیمنگاهی سمتش انداختم و گفتم: - به جمال بینقطهت. چشمغرهی خفنی برام رفت که یکمی خودمو جمعوجور کردم، ولی بازم خودمو خونسرد نشون دادم. - قرار بود تو ماشین حرف بزنیم. برای اینکه لجشو دربیارم و بگم مثلا توجهی بهت نمیکنم، بدون اینکه نگاهش کنم شیشه رو کشیدم پایین و گفتم: - خب، بزنیم. - آیسان، دیگه داری سگم میکنی. قشنگ خودتو زدی به اون راه. به جای اینکه از لحن فوقالعاده عصبیش بترسم، نیشم بازتر شد. با شیطنت رومو از بیرون گرفتم و رو بهش گفتم: - کدوم راه؟ بعد انگار که چیزی کشف کرده باشم، با هیجان گفتم: - آهان، فهمیدم… همون راه که خرگوش توش داره، آی بله؟ انتظار داشتم بازم به این خوشمزگیم بخنده ولی دیگه از اخموتخمهای بعدش نگم. لامصب یه جوری تو قیافه رفته و عصبی بود که دیگه جرات تیکه انداختن بهش رو پیدا نکردم. فقط میخواستم زودتر برگردم خونه. با توقف ماشین سر کوچهمون، بالاخره زبونش باز شد و با همون اخمهای درهمش، همونطور که نگاهشو به کوچه دوخته بود، گفت: - اینم خونهتون. برو تا مدار بسته پیداش نشده. سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. درو بستم و بلافاصله سرمو کمی از شیشه بردم داخل و گفتم: - نمیخواستم بگمها، ولی خب… ممنون بابت صبحونه. درسته همهچیش قاطیپاتی بود، ولی چسبید. خودمو عقب کشیدم و خواستم برم که دوباره برگشتم سر جای قبلیم و این بار گفتم: - ها، اینم بگم؛ اگه از صدقه سری صبحونهات گلاب به روت بشم و گیر کنم تو دستشویی، حالتو میگیرم. پشت دستشو روی لبش کشید تا خندهشو پنهون کنه. پس بالاخره آقا از اون حالت عنقش دراومد. با پوزخند یه چشمک شیطونی براش زدم و بلافاصله با قدمهای بلند از ماشین دور شدم. ویرایش شده 16 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پارت14 کلید رو یادم رفته بود ببرم و حدود ده دقیقهای میشد که پشت در بودم و همینطور زنگ رو فشار میدادم، ولی هیچ خبری از باز شدن در نبود. انگار خونه نبودن که در رو باز نمیکردن. عجب! کلافه، گوشیم رو درآوردم و شماره مامان رو گرفتم. همین که مامان گوشی رو جواب داد، در باز شد و چهره خوابآلود و شلخته سلدا پیدا شد. پس خانم خواب بوده که دو ساعته من رو اینجا کاشته! گور به گور شی الهی! با صدای مامان از پشت گوشی، از فکر ناله و نفرین سلدا بیرون اومدم. - الو الو… آیسان؟ قبل از اینکه از نگرانی تلف بشه، گفتم: - سلام مامان. - دو ساعته صدات میکنم، چرا جواب نمیدی؟ نگاهم رو از سلدا که خمیازهکشان رفت داخل خونه گرفتم. همونطور که میرفتم داخل، جواب مامان رو دادم: - هیچی، هر چی زنگ میزدم جواب نمیدادین. سلدا او… قبل از اینکه حرفم تموم بشه، گفت: - حتماً خوابه، بیشتر در بزن! من و بابات خونه نیستیم. طبق عادت همیشگیام، کفشهام رو درآوردم و اصلاً نفهمیدم کجا پرتشون کردم. در ورودی رو باز کردم و رفتم تو. - کجایین حالا؟ - یکی از فامیلهای دور بابات فوت شده. داریم میریم تبریز برای مراسم اون خدا بیامرز. خودم رو کنار سلدا که روی کاناپه چرت میزد، پرت کردم. با شیطنت گفتم: - از طرف من ماچش کنین، بگین به عزرائیل سلام برسونه! با شنیدن اخطارگونه اسمم توسط بابا که انگار شنید چی گفتم، خداحافظی سرسری کردم و گوشی رو قطع کردم. سرم رو چرخوندم سمت سلدا. قشنگ داشت هفت پادشاه رو تو خواب میدید! با فکر خبیثی که تو ذهنم اومد، برای اینکه بیدار نشه، پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه. پارچ آب یخ رو از یخچال برداشتم و راه اومده رو برگشتم. بالای سر سلدا آمادهباش ایستادم و توی دلم شمردم: یک، دو، سه! پارچ رو خالی کردم رو سرش. مثل فنر از جاش پرید! قیافه وحشتزدهاش خیلی خندهدار بود. دیگه نتونستم خندهم رو مخفی کنم. روی زمین نشستم و قهقههم به هوا رفت. هر خندهای که من میکردم، اخم سلدا بیشتر میرفت تو هم، ولی حال کردم! اصلاً خواب از سرش پرید. ویرایش شده 16 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت 15 با حملهی ناگهانیاش به سمتم، از جا پریدم و فرار کردم. اونم افتاد دنبالم. یهو پام گیر کرد به گوشهی فرش و دراز به دراز روی زمین افتادم. حالا سلدا بود که به حال و روزم میخندید. با خنده کنارم دراز کشید. هردومون به سقف زل زده بودیم و از شدت هیجان نفسنفس میزدیم. - خوش گذشت؟ نیمنگاهی بهش انداختم و دوباره زل زدم به سقف. مطمئنم در مورد بیرون رفتنم سر صبحی مشکوک شده. جواب سوال دوپهلوش رو دادم: - با زهرا مگه به آدم بد میگذره؟ مشت آرومی به کتفم زد: - گمشو بابا! خر فرض کردی منو؟ نیشم باز شد و با شیطنت گفتم: - خر هستی دیگه، چرا فرض کنم حالا؟ مطمئنم، عزیزم! یه “ایش” غلیظ و کشدار زیر لب زمزمه کرد. - مامان که خونه نیست، من و تو هم ماشالا کدبانو هستیم واسه خودمون. ناهار چی بخوریم؟ با حرفش، فکرم رفت پیش پرهام. اگه یه کم زرنگ بودم و تو پرش نمیزدم، الان ناهار رو هم به حسابش خورده بودم! با صدای سلدا از فکر اومدم بیرون: - زنگ بزنیم از بیرون سفارش بدیم؟ چشمغرهای بهش رفتم. معلوم بود که میخواست خرم کنه! پاشدم نشستم و گفتم: - یه کار دیگه میکنیم. اونم پاشد و کنارم نشست. با کنجکاوی گفت: - چی کار؟ با اعتمادبهنفس گفتم: - خودمون غذا درست میکنیم! زد زیر خنده و با انگشت اشاره به من و خودش اشاره کرد و بین خنده به زور لب زد: - من؟ تو! فعک نکنم! پس گردنی بهش زدم و همونطور که بلند میشدم گفتم: - زر اضافه موقوف، عزیزم! من از این پولا ندارم بدم بریزی تو شکمت. وارد آشپزخونه شدم و رفتم سراغ یخچال. هرچیزی که دستم میاومد رو میذاشتم روی میز. با صدای بلند که سلدا بشنوه گفتم: - دستور یه چیز آسون از اینترنت بگیر بیا ببینیم چی کار میکنیم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت 16 چند لحظه بعد، در حالی که سرش تو گوشی بود، اومد تو آشپزخونه و گفت: - سالاد ماکارونی رژیمی درست کنیم. آسونه، زودم تموم میشه، چاقم نمیشیم. - بخون ببنیم چجوری درست میشه. سری تکون داد و شروع کرد به خوندن دستور: - یک هویج، نخود فرنگی و ذرت رو بپزید. دو تا تخممرغ رو آبپز کنید. سه پیاز، خیارشور، فلفل دلمهای و هویج رو خرد کنید. چهار کرفس و جعفری خرد بشه. پنج ماکارونی رو بپزید و آبکش کنید، بعد با مواد آماده شده مخلوط کنید. شش سس رو با جعفری مخلوط کنید و به سالاد اضافه کنید. این که از صبحونهی سر صبح هم بدتر شد! همهچی رو ریخت رو هم. انگار امروز تصمیم گرفتن تا صبح چراغِ دستشویی روشن بمونه! قیافهی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - نخود فرنگی دوست ندارم، نمیزنیم. به جاش خیار بزنیم… حرفم رو قطع کرد و با تعجب داد زد: - خیار چرا آخه؟! چشمغرهای بهش رفتم و گفتم: - چون نخود فرنگی دوست ندارم. خیار رو جایگزینش می کنیم. خندهی تمسخرآمیز کرد و گفت: - خیلی خب، ادامه بده خانم سرآشپز! با فکری که تو سرم چرخید، با خنده گفتم: - میگم حالا که خیار میزنیم، گوجه فرنگی هم بزنیم ببینیم چطوری میشه؟ انگار به عقلم شک کرد. با چشمهای درشت داد زد: - گم شو بابا! مگه سالاد شیرازی میخوایم بخوریم؟! بیتوجه به داد و بیدادش، نیشم بازتر شد و خونسرد ادامه دادم: - به تو چه! بشین، ببین چی برات میپزم، ها! کرفس هم نمیزنیم، دوست ندارم! بدجوری کلافه شده بود. صندلی رو کشید و روش نشست و سرش رو بین دستاش گرفت. خب چیکار کنم؟ دوست ندارم! بسته ای ماکارونی از کابینت در آوردم و جلوش گذاشتم و گفتم: - مثل بدبخت بیچارهها نشین اینجا! پاشو ماکارونی رو بذار رو گاز بپزه آبکش کنیم. منم اینا رو خرد میکنم. 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت 17 با لبهای برچیده قابلمه رو پر از آب کرد و گذاشت روی گاز تا جوش بیاد. منم سریع وسایلی که تو نت نوشته بود رو خرد کردم. همزمان آب هم جوش اومد. ماکارونیهای پروانهای رو برداشتم و ریختم تو آب جوش. همونطور که به قلقل کردنش نگاه میکردم، گفتم: - سلدا… - هوم؟ نیمنگاهی سمتش انداختم. پشت میز نشسته بود و سرش تو گوشی بود. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: - به نظرت چقدر باید تو آب جوش باشه؟ زیر لب غر زد: - چی میدونم بابا، تو هم… پلاستیک ماکارونی که کنار گاز بود رو برداشتم، مچاله کردم و با حرص پرت کردم سمتش. گفتم: - دو دقیقه از اون بیصاحب مونده دل بکن، بگو چه غلطی کنیم! الان میسوزه. با حرص گوشی رو خاموش کرد و کوبید روی میز. قدم برداشت سمت من و یه نگاه به داخل قابلمه انداخت. - یکیشو کوفت کن ببین در چه حالیه. با تمسخر اضافه کرد: - سرآشپز! بعد با قهر از آشپزخونه رفت بیرون. دِ بیا، اینم قهر کرد رفت! چنگال برداشتم، یکی از ماکارونیها رو زدم روش، فوتش کردم و خوردم. یکم زیادی شل و ول بود. فکر کنم وقتشه آبکش کنم. دستمال برداشتم و آبکشش کردم و بعد هم مراحلی که سلدا خونده بود رو اجرا کردم. *** با سلدا دوتایی پشت میز نشسته بودیم و، بلا نسبت، مثل خری که بهش تیتاب دادن، به ظرف سالادمون نگاه میکردیم. بشقابمو برداشتم که توش سالاد بریزم، یهو سلدا داد زد: - نه! از ترس یکه خوردم و بشقاب از دستم افتاد. خدا رو شکر نشکست، وگرنه مامان از خونه بیرونم میکرد. نگاه آتیشیم رو دوختم بهش و گفتم: - چته بابا روانی؟ چشماش رو تو کاسه چرخوند و گفت: - کی حال ظرف شستن داره؟ تو یا من؟ راست میگفت بچه. بیخود سرش داد زدم. ولی تو روش نمیگم؛ پررو میشه. بشقابهای تمیز رو برگردوندم سر جاشون و هر کدوم یه چنگال برداشتیم. با اشتیاق چند تا دونه ماکارونی که با موادش مخلوط شده بود رو خوردیم… ولی چه خوردنی! هر بار که میجویدیمش، قیافه خندون هردومون بیشتر تو هم میرفت و شبیه سکتهایها شده بودیم. با بیچارگی نالیدم: - چرا اینجوری شد؟ مثل شکستخوردهها ادامه داد: - دوتامون میشکونیم قول چرا دوریم از هم، تا صبح تو بغل کی بودی لخت چرا اینجوری شـ… بابا به خدا این سالاد فقط ماکارونیهاش خمیر شده بود! من چیزی قاطیش نکرده بودم که این داره چرت و پرت میگه. نذاشتم جمله فلسفیش تموم بشه و پوکر گفتم: - حالا داری آهنگ شایان یو رو میخونی برای من؟ صد دفعه بهت گفتم بیا ببین چقدر باید تو آب جوش باشه. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت18 لبخند مضحکی زد و گفت: - یه لحظه جوگیر شدم. - مردهشورت رو ببرن. با اعتراض گفت: - عه، بسه دیگه! به جای این حرفا به این فکر کن چی بخوریم، دارم از گشنگی میمیرم. زکی، این چه پرروعه! انتظار داره چلوکباب سفارش بدم براش. با چشمهای ریزشده گفتم: - زنگ میزنیم غذا از بیرون بیارن، هر کی پول غذای خودش رو میده. سری تکون داد و قاطعانه گفت: - قبوله، بزن زنگ رو. نیم ساعتی میشد منتظر غذا بودیم و مثل دو تا زامبی گشنه به هم زل زده بودیم. با صدای زنگ، سلدا مثل فرفره از جاش پرید که از پشت بلیزش گرفتم و نشوندمش سر جاش. - بشین سر جات، الان میام. بیتوجه به حرص خوردنش، پول دنگیمون رو برداشتم و رفتم بیرون. در رو باز کردم و همونطور که سرم پایین بود، پول میشمردم. - ممنون، چقدر شد؟ - مهمون ما باشین. با شنیدن صدای پرهام، درجا سرم رو بلند کردم. خدایا این چه حکمتیه؟ همهجا باید ببینمش! با تعجب گفتم: - اینجا چی کار میکنی؟ کلاه کاسکتی که دستش بود رو با کتفش به بدنش چسبوند، دستی به موهای خوشحالتش کشید و گفت: - مگه غذا سفارش ندادین؟ چند بار سرم رو به معنی آره بالا و پایین کردم. - خب منم غذاتون رو آوردم. این بشر یا عقل درستوحسابی نداره، یا داره تو کوچهعلیچپ سیر میکنه. حالا خوبه صبح مصی مداربسته رو بهش معرفی کردم، اگه یکی ببینه که… پوف. - اگه باب… قبل از اینکه جمله م رو تموم کنم، طلبکارانه گفت: - چرا پای اون رو میکشی وسط؟ بابات رفته تبریز، سر من کلاه نذار. نمیشه حرف هم بهش زد. همون بهتر که اصلاً از جیبت خوردم، بعدم زدم تو برجکت. با صداش از فکر بیرون اومدم. - حالا زیاد مغزت رو درگیر نکن، کوچولو. بگیر اینا رو، برین غذاتون رو بخورین. این دفعه مهمون من. دیگه واینستاد جواب یا پولی بهش بدم؛ غذاها رو داد دستم، عقبگرد کرد، سوار موتورش شد و راه افتاد رفت. مرسی ادب، خوشمان آمد! با لبخند کمرنگی که ناخودآگاه گوشه لبم شکل گرفته بود، در رو بستم و رفتم داخل. ویرایش شده 18 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت19 ***** با توقف ماشین، همگی ازش پیاده شدیم. - خب دیگه، خوبیبدی دیدین، حلال کنین. مامان که هی چشماش پر و خالی میشد، چشمغرهای بهم رفت و گفت: - جز جیگر، زده چرا یهطوری حرف میزنی انگار میری که دیگه برنگردی؟ اصلا من کشته مرده این لطافت مامانم هستم! به نوبت بابا، مامان و سلدا رو بغل کردم و گفتم: - خیلی خب دیگه، برین. زحمت کشیدین تا اینجا هم رسوندین من رو. بابا سعی کرد چهرهی ناراحتش رو پنهون کنه و گفت: - بریم با… حرفش رو قطع کردم و کلافه گفتم: - کجا بریم، پدر من؟ خوابگاه دخترونهست ها، راهتون نمیدن. شما برین دیگه، خداحافظ. منتظر حرف دیگهای نموندم، چمدون و کیفم رو برداشتم و به اون سمت خیابون که خوابگاه قرار داشت قدم برداشتم. جلوی در خوابگاه که رسیدم، برای بار آخر دستی براشون تکون دادم و وارد خوابگاه شدم. نگهبان که یه پسر جوون بود، جلوم رو گرفت. - کجا خانم؟ یه جوری با طلبکاری حرف زد که خودمم فکر کردم کجا دارم میرم! خدایا چرا هرچی مریضه گیر من میافته آخه! مثل خودش طلبکارانه دو تا دستام رو که چمدون و کیف اشغالشون کرده بود بلند کردم و گفتم: - به نظرت با وجود اینا کجا دارم میرم و اینجا چی کار میکنم؟ فکر کنم از رک بودنم خوشش نیومد. اخمی کرد و گفت: - برو اتاق مدیریت، خانم رابعه رهنما راهنماییت میکنه. اسم و فامیل یارو رو! نمیدونم چرا حس کردم بر اساس اسمش یه خانم چادری و خیلی سختگیره؛ همون «راهبه» صداش کنم بهتره. به سختی چمدون یهتُنی رو کشیدم و در مقابل پوزخند نگهبان، بردمش تو. الاغ از قصد پوزخند زد، یه کمک هم نکرد، خسته میشه انگار! از نگهبانی که گذشتم به یه راهروی کوچیک رسیدم که سمت چپش اتاق مدیریت وجود داشت. با رسیدن به جلوی در، تقهای بهش زدم که صدای بمی گفت: - بفرمایید. در رو باز کردم و رفتم تو. همین که سرم رو بلند کردم سلام کنم، با دیدن شخص روبروم مات و مبهوت موندم. ویرایش شده 18 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد پارت20 فیلمِ «ورود آقایان ممنوع» رو دیدین؟ مثلِ خانم دارابی که مقنعهش و تا دماغش کشیده بود و یه عینک تهاستکانی هم رو چشمهاش بود و چادرِ مشکی که صفت به خودش پیچونده بود. وقتی دید همینطوری بهش زل زدم، عینکش رو روی چشمهاش جابجا کرد و گفت: - بفرمایید. به جان خودم خدا وقتی این رو خلق میکرده، حنجرهش رو از روی حنجرهی کامران تفتی کپی کرده. چمدون رو روی زمین گذاشتم و نفس راحتی کشیدم. - سلام، خسته نباشید. خسته نباشیدم و که به هیچجاش حساب نکرد. همونطور جدی سرش رو تکون داد و گفت: - سلام و یه جوری نگاهم کرد که یعنی بنالِ سرفهی مصلحتی کردم. همون لحظه گفتم: - عه… من آیسان کریمی هستم، ورودیِ جدید. کاغذ مربوطه رو از کیفم در آوردم و دادم دستش. یه نگاهِ گذرا بهش انداخت و تا خواست چیزی بگه، تقهای به در اتاق خورد: - بفرمایید. با صدای باز شدنِ در، کمی به سمت عقب خم شدم تا رفعِ کنجکاوی کنم. یه دخترِ ریزهمزه بود که به زور چمدونِ بزرگ توی دستش رو جابجا میکرد. با رسیدن به کنار من، نفسِ عمیقی کشید، چمدونِ سنگین رو روی زمین گذاشت، عرقِ فرضی روی پیشونیش رو پاک کرد و سرش رو بالا گرفت تا چیزی بگه که مثلِ من با دیدنِ راهبه، خفه خون گرفت. وقتی دید راهبه چپچپ نگاهش میکنه، نگاهش رو ازش گرفت و به من دوخت. انگار چند ساله همدیگه رو میشناسیم. سرش رو به چپ و راست تکون داد و لب زد: - این چشه؟ با ابروهای بالا رفته، شونهای بالا انداختم و مثل خودش لب زدم: - چه میدونم… با صدای راهبه، هر دو چشممون از هم گرفتیم. - دنبالم بیاین. اتاقهاتون رو نشون میدم اینجا واینستین. لحنش جدی بود؛ آدم رو میترسوند. لامصب انگار اومدیم تو اون خوابگاههای مخوف توی فیلمها… 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد پارت21 از راهرو کوچیک گذشتیم و از پلهها رفتیم بالا تا رسیدیم به یه راهروی بزرگتر و طولانیتر. با دیدن هر دختری که توی راهرو بود، من و اون دختره ریز ریز میخندیدیم و از اونطرف هم اخمهای راهبه بیشتر میرفت توی هم. وضعیت عجیبی بود؛ فکر کن یه پسر پاش به اینجا باز بشه، اصلاً از دیدن دخترا میگُرخه! یکی با شلوارک باباسفنجی و موهای ژولیده، مسواکبهدست داشت میرفت سمت دستشویی؛ اونیکی موهای فِرش رو شونه زده بود و سرش شبیه جنگل آمازون شده بود؛ یکی دیگه هم جلوی آینه راهرو ایستاده بود و داشت صورتش رو بند میانداخت. خدایی یعنی تو اتاق ها آینه نیست که این اینجا کارش و انجام میده؟! خلاصه که اگه از راهبه و اخمهاش نمیترسیدم، همونجا پهن میشدم روی زمین و یه دل سیر به صحنههای روبروم میخندیدم. وقتی راهبه جلوی درِ یکی از اتاقها ایستاد، ما هم پشت سرش ایستادیم. در رو باز کرد و کمی ازش فاصله گرفت و گفت: - این هم اتاقتون. بلافاصله انگشت اشارهش رو آورد بالا و با تهدید تکونش داد و با لحن خیلی جدی گفت: - از همین الان بهتون بگم که مواظب رفتارتون باشین؛ من هیچ بینظمی و هر رفتاری رو قبول نمیکنم! من و خانم ایکسِ بیچاره هم مظلومانه و بدون هیچ هماهنگی قبلی، هردومون همزمان به نشونه باشه سرمون رو تکون دادیم. آخرین نگاه جدی و تهدیدآمیزش رو حوالهمون کرد، از کنارمون گذشت و رفت پایین. زنیکه راهبه... انگار پادگانه اینجا! چمدونم رو به سختی بردم داخل اتاق و رو به دختره گفتم: - اسمت چیه؟ اون که از منم ریزهمیزهتر بود، با زحمت زیاد چمدونش رو گذاشت گوشه اتاق و گفت: - نیلوفرم، تو چی؟ - منم آیسانم. نگاهم رو دورتا دور اتاق چرخوندم. روبروم یه پنجره متوسط بود که سمت چپ و راستش دوتا تختِ دوطبقه قرار داشت. جلوی پنجره یه میز تحریر و صندلی گذاشته بودن؛ سمت چپ کنار تختها دوتا کمد بود و سمت راست هم یخچال و پیکنیک و اینجور چیزها... اوم، بدک نیست. کفشهام رو درآوردم و رفتم نزدیک تختها. همهشون خالی بودن به جز یکی؛ یعنی تخت پایینیِ سمت راست. اونی که رو تخت خوابیده بود، بیشتر شبیه جنازه بود تا آدم! هیچی ازش معلوم نبود؛ یه ملافه سفید رو سفت دور خودش پیچیده بود و دراز کشیده بود. به جون خودم اگه اینجا خوابگاه نبود، میگفتم طرف مُرده و این ملافه سفید هم کفنشه! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) پارت22 نیلوفر هم اومد کنارم. انگار هنوز اون جسدِ فرضی رو ندیده بود که گفت: - چرا وایستادی اینجا پس؟ با سر به تخت اشاره کردم. نیلوفر نگاهش رو ازم گرفت و دوخت به تخت؛ با دیدنِ اون صحنه، جیغی از ترس کشید و پرید پشتم قایم شد: - خاک به سرم! جسد اینجا چی میخواد؟ یا خدا! با خنده دستش رو که کتفم رو گرفته بود، پس زدم و گفتم: - واقعاً خاک بر سرت! جسد اینجا چیکار میکنه آخه، دیوونه؟ رفتم کنار تخت نشستم و جسدِ فرضی رو محکم تکون دادم. با ترس تو جاش نشست، ولی بهخاطر ملافهای که دورش پیچیده شده بود، نمیتونست حرکت کنه: - کی بود خوابم رو خراب کرد؟ قبل از اینکه چیزی بگم، نیلوفر رفت اونطرفش نشست و پسگردنیِ محکمی بهش زد و با حرص گفت: - خواب بودی یا داشتی خودت رو شبیه جنازه میکردی؟ صدای متعجبش بلند شد: - شما کی هستین؟ با قیافهای مضحک گفتم: - خوخوییم! نیلوفر هم مثل من ادامه داد: - لولوییم! این آبجیمون از ما دو تا هم دیوونهتره! - ووی! ترسیدم! کمک کنین این رو از دورم باز کنم، خفه شدم! با خنده کمکش کردیم ملافه رو از دورش باز کنه. وقتی راحت شد، نفسِ راحتی کشید و گفت: - هوف، راحت شدم! خب، خوخو و لولو، اسم اصلیتون چیه حالا؟ خودمون رو معرفی کردیم که گفت: - خوشبختم، سیسی ها! منم ارغوانم. *** توی خوابِ ناز بودم که با صدای جیغی از خواب پریدم و سیخ سر جام نشستم. طبق عادتِ همیشگیم که وقتی از خواب بیدار میشدم پاهام رو میخاروندم، پاچه شلوارِ نخیم رو دادم بالا و شروع کردم به خاروندنِ پای چپم با دستِ راستم. با چیزی که به سمتم پرت شد، چشمهای نیمهبازم رو کامل باز کردم و یکم هوشیار شدم. ویرایش شده 5 شهریور توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد پارت23 نیلوفر با عجله اینور و اونورِ اتاق میرفت و صداش رو هم انداخته بود پسِ کلّهاش: - پاشین دیگه! چرا هنوز خوابین پس؟ بیحوصله رو ازش گرفتم و به ارغوان خیره شدم؛ اون هم دستِ کمی از من نداشت، با قیافهی پوکر، چشمهای پفکرده و موهایی که مثل جنگل آمازون بود، نیلوفر رو نگاه میکرد. نیلوفر وقتی دید همینطوری داریم نگاهش میکنیم، سر جاش ایستاد و عصبی گفت: - شما که هنوز نشستین! پاشین دیگه! خمیازهای کشیدم و همونطور که دوباره دراز میکشیدم، گفتم: - پاشیم چیکار کنیم؟ بیا بگیر بخواب بابا! ارغوان هم دستی به نشونهی «برو بابا» تو هوا تکون داد، دراز کشید سرِ جاش و گفت: - بگیر بکپ خواهر! نونوایی که نمیخوایم بریم. صدای باز و بسته شدنِ درِ کمد اومد و پشتبندش نیشخندِ نیلوفر: - باشه، شما دو تا بکپین! بعداً نیاین بگین کلاس داشتین و صداتون نکردمها! بیتوجه بهش غلط زدم به پشت و با لبخند میخواستم به ادامهی خوابم برسم که حرفِ نیلوفر توی سرم چرخ خورد؛ گفت کلاس! بدبخت شدم که! من کلاس داشتم خیرِ سرم! یهضرب نشستم تو جام و با چشمهای درشت داد زدم: - ساعت چنده مگه؟ خونسرد مشغولِ پوشیدنِ کفشهاش شد و گفت: - هفت. تا گفت هفت، ارغوان با عجله از جا پرید و چون رو تختِ پایینی بود، سرش محکم خورد به تختِ بالایی و آخواوخش بلند شد. منم هولتر از اون، بدون اینکه یادم باشه رو تختِ بالایی خوابیدم، ازش پریدم پایین که… خدایا، دیگه بدبختیای نداشتی سرِ صبحی برام بیاد؟ پوف! یه حسی بهم میگه این تازه اولشه! اولینش رفیق پیدا کردنمون بود که تو زرد از آب دراومد؛ دختره مارمولک، کفشهاش رو ول کرده بود، دلش رو گرفته بود و به حالِ ما دو تا قهقهه میزد. چشمغرهای بهش رفتیم و با احتیاط بیشتری از جا پاشدیم؛ حالا خدا رو شکر چیزیم نشد، فقط پام یکم درد گرفت. چون هنوز لباسهام رو تو کمد نچیده بودم، رفتم سر وقتِ چمدونم و درش رو باز کردم. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری