Asra_p 49 ارسال شده در 6 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) به نام یزدان، سکوت و هستی... در دل تاریکی، هر واژه زنده است و حرفی برای گفتن دارد! نام: Elvaren ( الوارِن ) نویسنده: Asra_ p ژانر: فانتزی _ درام _ تراژدی خلاصه: در میان سرزمین های دوردست، جایی که تنها نامی از آن شنیده ایم، نژادی بی تاب نجات دادن هستند! از مخمصه ای که گرفتارش شده اند و هیچکاری از دست انسان ها بر نمی آید... نه آنان که میخواهند کمکی کنند... نه آنان که نمیخواهند. ویرایش شده 10 مرداد توسط Asra_p 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 6 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد مقدمه: حتی اگر هرگز، بار دیگر تو را نبینم... احتیاج دارم بدانم جایی، در این شهر کثیفِ ترسناک... در گوشه ای از این جهنمِ سیاه؛ توهستی... و مرا، دوست داری! - ارنستو ساباتو پی نوشت: درود. امیدوارم حالتون خوب باشه... واقعیت، رمانی که من روایت میکنم مطمئنا خیلی اِشکال خواهد داشت. از اونجایی که این رمان حدودا در زمان 650 سال بعد از میلاد مسیح روایت میشه مطمئنا نحوه صحبت کردنشون، جامه پوشیدنشون، رفتارشون و.... با الان متفاوته... اما من تمام سعیم رو کردم تا بتونم کلماتی پارسی استفاده بکنم و کمتر کلمات عربی درون پارسی عامیانه امروز رو بنویسم. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) _ Part 1 _ از زبان تیارام: از پنجره ی چوبی کلبه به بیرون نگاه کردم. آسمون برای سومین روز سرخ بود! و حالا... سرخ تر هم شده بود. چشمامو بستم و روی هم فشار دادم؛ چطور ممکنه؟ چرا نباید به این قضیه توجه میکردم؟ با صدای تیک در آروم چشمامو باز کردم که صدای پدرم از پشت سرم اومد: - داری به چی نگاه میکنی تیارام؟ برگشتم سمتش و به چشمای تیله ای آبیش زل زدم: - آسمونو ببین بابا... حالا ما باید چیکار کنیم؟ این وضعیت نباید ادامه پیدا کنه. - آروم باش تیارام؛ انجمن داره در موردش تصمیم میگیره... این به منوتو که مردم عادی شهریم مربوط نمیشه. نفسمو با صدا بیرون دادم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه و آروم باشه گفتم: - این معنی یه کشتار جمعی رو میده بابا...چرا شما قبول نمیکنید که رافائل داره یه کاری میکنه؟ بابا با عصبانیت برگشت سمتم: - این به منوتو مربوط نمیشه تیارام! رومو ازش گرفتم و سعی کردم جلوی بغضمو بگیرم. هرسال همین بود... دو هفته آسمون کاملا سرخ رو به کبود می شد و کلی مردم کشته می شدن. اونوقت ما میدونستیم کار کیه و جلوشو نمیگرفتیم. شک ندارم اگه مامان بود هیچوقت نمی ذاشت این اتفاقا بیوفته. مامانم شجاع بود و جلوی هر ناحقی وایمیستاد... حتی اگه به قیمت جونش تموم میشد. پنجره رو باز کردم که هوایی تازه کنم؛ نفس عمیقی کشیدم، خب درسته من عضو انجمن نبودم؛ اما من یه نگهبان جنگل بودم که نمیشد به راحتی ازش چشم پوشی کرد... جنگل هایی که از دوردست سپیدی برف هاش به چشم میخورد... از جون خودمم که دل بکنم، از این جنگل نمیتونم بگذرم! اینجا جاییه که همیشه برف بر فراز قله هاش جاریه و نور پرتلالو ماه از بین درختای نقره ای رنگش می تابه. اینجا صدای باد شبیه آوازهای کهن اِلف هاست و همه چیز آروم ولی پر رمز و رازه! سرزمین سپید، درختایی درخشان با برگ های نقره ای و رودهایی از نور داره... از پنجره بیرون پریدم... نمیخواستم با پدرم رو به رو بشم؛ اون نمیخواد باور کنه من یه نگهبانم، اون میخواد تا ابد من یه دختر آروم خونواده بمونم که اگه کسی توی جنگی مجروح شد بتونم با نیروم درمانش کنم... پوزخندی به این افکار زدم و موهای بلند سفیدمو پشت گوشم فرستادم؛ دست رو دست نمیذارم تا بخوان منو عقب بندازن. دستامو به حرکت در آوردم و با نیروی باد شناور شدم و به فریاد های بردیا گوش ندادم. با سرعت زیادی از بین درختای نقره ای داشتم رد میشدم و این منو به وجد میاورد... با حرکت انگشت اشاره ام، وسط جنگل خاموش وایسادم... حالا احساس آزادی میکردم؛ احساس میکردم کسی هستم که میخوام باشم! همیشه یه خلائی درونم حس میشه؛ یه چیزی که میخواستم داشته باشمش ولی مال من نیست... اما واقعیتش نمیدونم اون باید چی باشه؟ ویرایش شده 23 مرداد توسط Asra_p 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) _ Part 2 _ گاهی اوقات فکر میکنم اون مادرمه... کسی که چهره اش رو به زور به یاد میارم. میدونم مال خیلی سال پیشه ولی هنوز درد نبودش اذیتم میکنه! اما بیشتر که بهش فکر میکنم... میبینم نه؛ این تهی بودن از اون نیست. به درخت رو به روم نگاه کردم؛ این درخت رو مادرم با قدرتش برام کاشته بود و دقیقا همسن من بود... یه جورایی این درخت نشونه زنده بودن من بود! اگه من میمردم، خشک میشد... لبخندی زدم که از گوشه چشم حرکتی رو احساس کردم. زوم شدم روش و دیدم یکی داره یواشکی وارد میشه؛ پس، پس طلسم پادشاه چی؟ اون یه اِلف نبود.. این رو احساس میکردم؛ ولی این یعنی... اون موجود تونسته طلسم شاه رو بشکنه؟ داستان از زبان سپهر: به تصویر روبه روم نگاه کردم... این دیگه خیلی عجیب بود! یه مرز جدایی راز آلود؛ اینور سرسبز بود با کلی درخت سبز و میوه های رنگاورنگ... اونور به سفیدی برف بود و انگار که واقعا برف روی زمین باشه... اما درختاش نقره ای بودن با میوه های طلائی. نمیفهمیدم؛ اما یه حس کنجکاوی عجیبی به اون سمت ترغیبم میکرد، انگار یه دست نامرئی داره منو میکشه. این حس زمانی بیشتر شد که یه دختر با موهای بلند سفید دیدم؛ به سفیدی همون برف ها... اما یه چیز عجیب و دوست داشتنی درموردش بود، معلق توی هوا بود... بدون هیچ اسبی! به سمت اون جنگل مه آلود یه قدم برداشتم و قدم های بعدی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم پیموده شدن. همینطور داشتم میرفتم که یهو دختره وایساد... با اینکه برام خیلی جالب بود ولی انگار ترسیده بودم! قدم های اومده رو برگشتم که نگاهش سمتم چرخید و توی کمتر ازچند ثانیه جلوم وایساده بود؛ تقریبا یه 10 سانتی از لحاظ قدی از من کوتاه تر بود ولی از شدت سرعتی که داشت به عقب پرتاب شدم و با برداشتن شاخه ی درختی خواستم از خودم دفاع کنم... شاخه درخت رو به سمتش گرفتم و خواستم شروع به تهدیدش کنم که در کمال ناباوری شاخه درخت جلوی چشمام تبدیل به گردی نقره ای رنگ شد! به چشماش نگاه کردم، انگار تازه داشتم میدیدمش... چشماش یخی بود! سرد، اما نافذ بود و تا ته قلبمو سوزوند. نفسمو صدادار خالی کردم و اومدم حرف بزنم که اون اول صداش اومد: - ? Elenir va tial en ( تو دیگه کی هستی؟ ) گیج و منگ نگاهش کردم که دیدم نگاهش روی منه... خب من که هیچی نفهمیده بودم: - اممم...درود؛ واقعیت من نفهمیدم چی میگی... من سپهرم! و با تردید دستمو جلو بردم تا باهاش دست بدم اما انگار یه مشعل آتیش بهم برخورد کرده باشه دستمو عقب کشیدم، گوشاش! گوشاش شبیه انسان ها یا هر موجود دیگه ای نبود... چیزی که میدیدم باورم نمیشد، فک نمیکنم هیچ موجود دیگه ای باشه که گوشاش شبیه اِلف ها باشه! بعد از یه سکوت طولانی لباشو آروم از هم باز کرد: - تو یه انسانی؟ چشماشو ریز کرد و منتظر جواب نگاهم کرد.. سرمو با تردید تکون دادم: - خب آره! - چطور وارد اینجا شدی؟ - من اون طرف جنگل بودم و بعدش اینجارودیدم و.... - دروغ میگی! عصبانی نگاهش کردم: - ولی تو حتی نذاشتی حرفمو تموم کنم. بدون توجه به تمام جذبه ای که توی چشمام ریخته بودم مچ دستمو گرفت و انگار یه جریان عمیق انرژی و باد از زیرمون گذشت. لحظه بعد روی هوا معلق بودم و داشتم به طرف مه سپید و عجیب اون طرف جنگل میرفتم. دروغ چرا... احساس ترس میکردم! سطح گرمای بدنم داشت پایین می اومد و تمامی چیزایی که تا به اونموقع خونده بودم جلوی چشمام بود. من یه پسر کتابخون بودم که کتاب های فانتزی زیاد میخوندم و از لحاظ علمی همشون رو تحلیل میکردم و حالا... چطور حسمو توضیح بدم؟ حسی که نمیدونستم چیه، انگار خیلی ساله میشناسمش و دنبالشم! از سرعت زیاد و بادی که به سرم میخورد چشمامو بسته بودم و چیزی نمیدیدم که کوبیده شدم روی زمین. ویرایش شده 23 مرداد توسط Asra_p 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) _ Part 3 _ از دردی که داشت صورتم درهم شد و سردی وجودمو گرفت: - احساس میکردم اِلف ها مهربون تر رفتار میکنن. نگاه سردش به سمتم برگشت: - تو از اِلف ها چی میدونی؟ از کجا میشناسیمون؟ - تو کتابا درموردتون هست. با تعجب نگاهم کرد: - مگه کتابای شما درمورد ما هم نوشته؟ با تکون سر گفتم آره. اخم کرد و گفت دنبالم بیا و وارد اون مه غلیظ شد... بدون اینکه اختیار پاهام دست خودم باشه دنبالش رفتم! میانه راه بودیم که دیدم نمیشه که بانو، دختر و ... خطابش کنم: - اسمتون چیه؟ بعد از یه مکث کوتاه با سردی جواب داد: - تیارام. - خوشبختم... و تا از اون مه گذشتیم هیچ حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. جلوی یه در وایسادیم... سفیدی اینجا چشمو میزد، حتی دَرهاشون هم سفید بودن. یه قدم عقب رفتم و از شدت بزرگی چیزی که میدیدم چشام گرد شد؛ یه کاخ سفید بزرگ وسط حیاط بود... توی حیاط سنگ ریزه های خاکستری وجود داشت و دورتا دورش پر بود از درخت های نقره ای که میوه های طلایی داشتن و اطرافشون یه سری نیمکت های نقره ای با برق خاصی کار گذاشته شده بود و یه حوض بزرگ با یه آبنمای کار شده روش وسط حیاط بود. از سنگ فرش گذشتیم و جلوی در ورودی عمارت وایسادیم که عمارتو دیدم... انگار که ده ها طبقه روی هم کار گذاشته شده بود و همه شون یه تراس جلوشون داشتن که از همون درخت ها توش کاشته شده بود... اما انگار میوه های اون درختا طلایی تر و بزرگتر بودن. به تیارام نگاه کردم که بازم داشت با همون زبون نامفهوم با یکی از افراد جلوی در ورودی صحبت میکرد. روشو به سمت من برگردوند و تو چشمام زل زد: - از اینجا تکون نمیخوری تا برگردم. داستان از زبان تیارام: وارد کاخ ایلوا شدم و بعد از ادای احترام به شاه سیلن شنلمو در آوردم و توی دستم گرفتم. این یکی از قوانین اینجا حساب میشد تا هیچکس نتونه با استفاده از شنل تغییر شکل بده. - درود بر شاه سیلن... فکر کنم بدونید برای چی اینجام سرورم. شاه سیلن در حالی که از صندلی زرینش بلند میشد با صدای نسبتا بلندی گفت: - خب تیارام... باید برام توضیح بدی چرا آوردیش اینجا؟ با چشمایی مصمم بهش خیره شدم: - خودتون باید بدونید سرورم... اون انسان تونسته از طلسم شما بگذره و به اینجا بیاد؛ این میتونه به معنی ضعیف شدن قدرت اِلف ها باشه... - تیارام، فکر نمیکنم بخوای پدرت از این قضیه بو ببره! باید خودتو از شر این دردسرا خلاص کنی. کلافه سرمو تکون دادم: - اما اون شاید مثل مادرم بتونه از سرزمین سپید دفاع کنه، اون از طلسم شما گذشته... و با صدای آرومتری ادامه دادم: - احساس میکنم بیخود نیست که تونسته بیاد اینجا؛ مادرمم بیخود نیومده بود! سیلن در حالی که دستاشو پشت ردای نقره ای رنگش حلقه کرده بود و با اون چشمای مصمم آبی نگام میکرد جواب داد: - تیارام... تو نمیدونی داری چی میگی، این فقط یه مشکل بوده که برامون پیش اومده؛ اون تونسته از طلسم من بگذره چون انرژی ای که تو اون اطراف آزاد کردی خیلی زیاد بوده و طلسم منو شکسته... و خب به جای این حرفا شاید بهتر باشه بهم بگی اون مقدار زیاد انرژی آزاد شده به چه دلیلی بوده؟ شوکه سرمو تکون دادم... من فقط از نیروی باد استفاده کرده بودم نه چیز دیگه ای! مقدار زیاد انرژی؟ من بتونم طلسم شاه رو بشکنم؟ اطراف جنگلی که کسی نمیرفت سمتش؟ ویرایش شده 23 مرداد توسط Asra_p 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) _ Part 4 _ با اخم به شاه نگاه کردم اما قبل از اینکه من چیزی بگم خودش ادامه داد: - به جز تو، هیچ کس وارد اون قسمت جنگل نمیشه تیارام... و اگه بهم بگی اون همه تخلیه انرژی کار تو نبوده باور نمیکنم! برام توضیح ندی خیلی بهتره تا اینکه بخوای بهم دروغ بگی... - اما... اما واقعا کار من نبود، من فقط از نیروی باد استفاده کردم همین! با گفتن این حرف چند قدم عقب رفتم و بدون توجه به نگاه های خیره سیلن از قصر خارج شدم؛ نمیخواستم دردسر درست کنم... فقط اومده بودم بگم که اگه میتونه یکی از تاج هاش رو بده به اون پسره تا قدرت الف داشته باشه، من احساس میکردم که اون میتونه بهمون کمک کنه و مثل مادرم باشه؛ اما وقتی حرفای سیلن رو شنیدم... شک کردم! چطور انقدر احمقانه اون رو به اینجا آورده بودم؟ ممکن بود یه جاسوس از طرف سیه پیکران باشه. با خشم به سمت جایی که رهاش کرده بودم رفتم و از دیدنش اونجا نفس راحتی کشیدم... یه جاسوس نمیتونه انقدر خنگ باشه، میتونه؟ شایدم فقط داره گمراهم میکنه تا بهش توجه نکنم و ولش کنم بره! رسیدم بهش و بدون اینکه نگاهش کنم طناب اِلفیم رو پیچیدم دور دستش و پیاده راه افتادم و اونم دنبالم میومد. درسته شاید پادشاه سیلن و حتی پدرم همراهم نباشن... اما من نمیذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه؛ چیزی که بیشتر از همه برام مهمه اینه که این پسره یه انسانه و میتونه اطلاعات زیادی از دنیاشون برام داشته باشه! اطلاعاتی که شاید بتونم باهاش رافائل رو گیر بندازم... ما از گروه اِلف های سپید پیکران بودیم که با شاهمون سیلن تو سرزمین سپید که یکی از قسمت های سرزمین میانه بود زندگی میکردیم... بعد از آخرین جنگ بین قوم اِلف های سپید پیکران و سیه پیکران دیگه هیچوقت وارد دنیای انسان ها نشدیم و توی محدوده جنگل های خودمون زندگی میکردیم و همین قضیه باعث شده بود من هیچ اطلاعاتی از دنیای بیرون از اینجا نداشته باشم! دنیایی که مادرم ازش اومده بود و من... خیلی مشتاق شنیدن درباره اش بودم. - میشه بگی داریم کجا میریم؟ با صدای سپهر سرمو به سمتش چرخوندم و دقیق تو چشماش نگاه کردم... گرم بود... و گیرا! چشماش سیاهی شب رو به رخم میکشید و من نمیتونستم هیچ ستاره ای توش پیدا کنم. با پلک زدنش نگاهمو از چشماش به زمین دوختم... جوابی نداشتم و در ضمن هیچ اطلاعاتی نمیخواستم بهش بدم! - جلوت رو بپا چیزیت نشه... بلاخره به یه جایی میرسیم. چند متر اونطرف تر موردا منتظرم وایساده بود. وقتی بهش رسیدیم سپهر صوت بلندی زد: - اوووووو.... بین این همه سفیدی بلاخره یه رنگ سیاه هم دیدیم. پوزخندی زدم و طناب الفیم رو از دور مچ سپهر باز کردم. در حالی که زین روی موردا رو درست میکردم گفتم: - بهتره زیاد حرف نزنی؛ این اطراف کسی خوشش نمیاد صدای یه انسان نادون رو بشنوه. سوار اسبم شدم و در حالی که به سپهر نگاه میکردم گفتم: - میخوای پیاده بیای؟ با اخم نگام کرد و سوار موردا شد. میدونستم دارم خیلی مهربون با سپهر رفتار میکنم درحالی که اون میتونه یه جاسوس باشه... اما نمیتونستم بدتر از این باشم! من اِلفی بودم که سردی نگام هر کسی رو خشک میکرد اما سپهر با تموم تخسی اش تو چشمام زل میزد. هیچ دلیلی نداشتم اما فکرم نمیکردم سپهر جاسوس باشه... حداقل جاسوس سیه پیکران نیست! چشمامو بستم و در حالی که موردا رو نوازش میکردم خم شدم و کنار گوشش گفتم: -Ravion sira, Murda! ( تندتر بتاز موردا ) ویرایش شده 23 مرداد توسط Asra_p لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Asra_p 49 ارسال شده در 1 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) _Part 5_ پشتمو که صاف کردم صدای سپهر اومد: - شما به چه زبونی حرف میزنین؟ بدون هیچ تغییر در حالت چهره ام جوابشو دادم: - تو که میگفتی کتاباتون درباره ما نوشته - آره ولی خب این برام قابل درک نیست... سرمو تکون دادم: - تا همین جا هم باورمون کردی خودش خیلیه. - خب نگفتی، به چه زبونی حرف میزنین؟ جوابی ندادم که خودش شوکه گفت: - زبون کهن اِلفی؟ - خودت تنهایی بهش رسیدی یا کسی کمکت کرد؟ اخم کرد و با تشر گفت: - شاید شما باورت نشه ولی من تو دنیای خودمون یه دانشمندم! میخواستم لبخند بزنم؛ اون واقعا یه پسر بامزه بود... اما لبام کش نمی اومد، توی سرم مدام صدای خیانت به گوش میخورد و نمیتونستم بیشتر از این باهاش راه بیام. به اتاق کوچیکی که وسط جنگل با بردیا داشتیم، رسیدیم. خودم زودتر از موردا پایین اومدم و در حالی که به سمت اِلیا میرفتم و رو به سپهر گفتم: - بیا اینجا! وارد شدم و همین که سپهر وارد اتاق شد، در اتاق رو بستم و از زیر دستم ریشه های نقره ایم تموم دَر رو در بر گرفتن. سپهر شکه گفت: - اینا چی بود؟ - یه طلسم... واسه اینکه کسی وارد نشه و فکر فرار هم به کله ی کسی نزنه! با این حرف نگاهش کردم که اخماشو کشید توی هم. به سمتش رفتم و شنل مشکی ای که تنش بود رو کنار زدم... چاقوی کنار کمربند شلوارشو برداشتم و از پوششی که داشت درش آوردم؛ زیبا بود و... عجیب! تیز بود اما خیلی کوچیکتر از شمشیرهای ما بود...اون رو روی کمر خودم فیکس کردم که توی همین لحظات سپهر آروم گفت: - اگه میخواستم ازش استفاده کنم الان روبه روم نبودی. - واقعا فکر کردی میتونی با این فسقلی منو از پا دربیاری؟ داستان از زبان سپهر: حالت صورتش هیچ چیزی رو نشون نمیداد؛ نه میدونستم خوشحاله... نه میدونستم ناراحته... خشمگینه! چشماش سرد بود؛ انگار واقعا روی یخ دراز کشیدی و هر لحظه سردیش وجودتو در بر میگیره. میخواستم باهاش حرف بزنم، میخواستم بشناسمش؛ من احساس میکردم به کمک نیاز داره... با همون صدای خشک و بی حس ادامه داد: - تو یه توضیح به من بدهکاری... سرمو تکون دادم؛ میخواستم بگم مگه میذاری من توضیح بدم... اما بیخیال کلنجار شدم؛ فکر کنم بی حوصله تر از اون چیزیه که بخوام باهاش جر و بحث کنم: - من یه دانشمندم؛ سرزمین ما درگیر جنگ با اعرابه... نمیدونم چیزی بیرون از اینجا میدونی یا نه! اما من ایرانیم... و یه چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که توهم اسمت ایرانیه! با همون خشکی گفت: - درمورد اینکه چطور وارد سرزمین ما شدی بگو. - خب دانش من مربوط به ستاره شناسیه، و ازم خواسته شد تا عاقبت جنگ رو پیش بینی کنم؛ اما واقعیت اینه که ستاره شناسی و نجوم یه علم کاملا منطقیه و من نمیتونستم بر پایه احتمالات پیش برم... پس به سمت جنگل های ممتد کشورمون رفتم و چندوقتی اونجا دور از پادشاهمون یزدگرد سوم و خواسته هاش زندگی می کردم، امروز که داشتم اطراف خونه ام گشت میزدم سرزمینتون رو دیدم؛ برام عجیب بود... انگار که یه مرز جدایی بین دو جنگل باشه! جنگل ما سرسبز و جنگل شما پر از برف بود و همین باعث شد پامو از اون مرز رد کنم و بیام اینجا. با تموم شدن حرفام نفس عمیقی کشیدم و منتظر حرفی از طرف تیارام نگامو به زمین دوختم. تا اینکه صدای آرومشو شنیدم: - باید ذهنتو بخونم. ویرایش شده 1 شهریور توسط Asra_p لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری