رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.pngبه نام خدا 

نام رمان : آخرین گلوله برای عشق 

نویسنده : زینب چرمگر (bano.z)

ژانر : عاشقانه ، مافیایی

خلاصه :

یک قاتل حرفه‌ای که برای یک گروه مخفی کار می‌کند، مأمور حذف فردی می‌شود که سال‌ها دنبالش بوده…

اما وقتی به هدف نزدیک می‌شود، متوجه می‌شود این همان کسی است که سال‌ها پیش جانش را نجات داده.

او باید بین مأموریت، انتقام قدیمی، و احساسی که دوباره زنده شده انتخاب کند.

 

مقدمه:

باد سرد آخر شب از میان کوچه‌های باریک تهران می‌وزید و نور چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس می‌لرزید.  

آراد همیشه این ساعت‌ها را دوست داشت؛ ساعتی که شهر می‌خوابد و کابوس‌ها بیدار می‌شوند.  

ساعتی که آدم‌هایی مثل او فرصت دارند از سایه‌ای به سایهٔ دیگر بروند بدون اینکه کسی اسمشان را بخواهد.

فندک قدیمی پدرش در مشت بسته‌اش گرم می‌شد؛ تنها چیزی که از گذشته‌اش باقی مانده بود.  

گذشته‌ای که سال‌ها پیش در یک حادثه خونین خاکستر شده بود.

اما امشب، چیزی فرق داشت.

یک نام، یک چهره، یک یاد قدیمی… دوباره زنده شده بود.

نفس.

زنی که یک‌بار، درست در لحظه‌ای که آراد مرگ را دیده بود، ظهور کرده و زندگی را به او برگردانده بود.  

حالا سازمان به آراد گفته بود:  

«هدف جدیدت… اوست.»

آراد فهمیده بود هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.  

اما هنوز نمی‌دانست این مأموریت، نه تنها عشقش، بلکه تمام حقیقت زندگی‌اش را زیرورو خواهد کرد.  

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

چند وقتی بود که به دستور کامران دنبال یه نفر می‌گشتم.

یه دختر به اسم **نفس سعادت**.

وقتی پرونده‌اش رو گذاشت جلوم، اول هیچی نگفتم. فقط نگاه کردم. یه دختر بیست‌وچند ساله، خبرنگار تحقیقی، و طبق اطلاعاتی که جمع کرده بودیم، رفته بود سراغ چیزایی که هیچ آدم عاقلی نباید بهشون دست می‌زد.

پرونده رو بستم.

«این کار تازه‌کارهاست. من وقتمو برای آدم‌های راحت حلقوم هدر نمی‌دم.»

کامران چند لحظه ساکت موند. دستی به موهای جوگندمیش کشید، کف دستاشو گذاشت رو لبه‌ی میز و یکم خم به جلو شد. این حرکت رو خوب می‌شناختم؛ یعنی داشت خودشو کنترل می‌کرد.

«اول منم همین فکرو کردم.»

یه لحظه مکث کرد.

«از دست دو تا از بهترین بچه‌هام در رفته. یه هفته‌ست تو سیستممون راه می‌ره، بدون اینکه هیچ ردی ازش بمونه. رفته سراغ فایل‌هایی که اسمشونم نباید بدونه.»

پرونده رو دوباره باز کردم.

عکسش وسط صفحه بود. دختری با یه نگاه آروم و یه لبخند که انگار به دنیای دیگه‌ای تعلق داشت؛ متعلق به این دنیا و بازی‌هاش، به این آدما نبود.

اخمی نشست رو پیشونیم. چهره‌اش آشنا بود، ولی عکس پرسنلی روتوش‌شده نمی‌ذاشت درست به یاد بیارمش.

کامران یه آه کوتاه کشید.

«دیگه نمی‌تونم ریسک کنم، آراد.»

همون لحظه فهمیدم قضیه از اون چیزی که به نظر می‌رسه سنگین‌تره.

---

یه ساعت بعد خبر رسید که هدف توی پارک دیده شده. اونم نیمه‌شب.

کت چرمیمو پوشیدم. فندک طلایی قدیمیمو از رو پاتختی برداشتم و تو جیبم گذاشتم؛ تنها چیزی که از گذشته برام مونده بود.

پشت فرمون که نشستم، ناخودآگاه محیط رو خوندم. دو تا خروجی خیابون، دوربین سر چهارراه، یه ماشین پارک‌شده با موتور روشن. عادت بود. تو این کار، آدمی که محیط رو نبینه زیاد دووم نمی‌آره.

---

پارک تقریباً خلوت بود.

چراغ‌های زردرنگ، یه نور کم‌جون می‌انداختن رو سنگفرش. قدم‌هام آروم و بی‌صدا بود، پشت به دیوار حرکت می‌کردم، چشمام همه‌جارو رصد می‌کرد.

تلفنم لرزید. آرش بود.

«قربان، دختره سمت راستتون روی یک نیمکت کنار چراغ با کت سورمه‌ای، شلوار جین نشسته، داره شیرکاکائو می‌خوره.»

نگاهم، بدون اینکه سرم بچرخه، اطراف رو پیمود. هدف رو پیدا کردم.

چند دقیقه‌ای آروم قدم زدم تا طبیعی به نظر برسم. بعد مسیرمو کج کردم و به سمت نیمکت رفتم‌؛ و وقتی نور چراغ افتاد رو صورتش، قدم هام برای یه لحظه سنگین شد.

چهره‌اش رو می‌شناختم.

دستم ناخودآگاه روی پهلوم رفت؛ جایی که یه زخم قدیمی، سال‌ها پیش من رو تا مرز مرگ پیش برده بود. زخمی که فقط یه نفر کمک کرد ازش جون سالم به در ببرم.

نگاهم دوباره روی صورت دختر ثابت موند. نه، اشتباه نمی‌کردم.

این همون دختر بود.

همونی که سال‌ها دنبالش گشته بودم.

و حالا‌، دستور داشتم بکشمش.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

برای اولین بار تو کارم دچار تردید شده بودم.

حسِ آشنایی نبود.

تو کار من، تردید یعنی اشتباه؛ و اشتباه به مرگ ختم میشه.

کلافه بودم، اما نمی‌تونستم بذارم بقیه بفهمن. آدم‌های کامران همیشه اطراف بودن، حتی وقتی دیده نمی‌شدن. می‌دونستم حتماً چند جفت چشم از جایی داره ما رو زیر نظر می‌گیره.

اگه من نمی‌کشتمش، کامران بدون لحظه‌ای مکث می‌رفت سراغ نقشه‌ی بعدی. نقشه‌ی B.

از اینکه کنترل بشم بدم می‌اومد.

کامران هم این رو خوب می‌دونست؛ اما همیشه فاصله‌اش رو حفظ می‌کرد و از دور بازی رو تو دستش نگه می‌داشت. مردی که هیچ‌وقت نمی‌ذاشت حتی یه مو لای درز نقشه‌هاش بره. شاید همین احتیاط بود که با وجود این همه کثافت‌کاری، هنوز سرپا نگهش داشته بود.

تو همین فکرا بودم که یه چیزی تو ذهنم جرقه زد. دستم رو بردم تو جیب کت چرمیم. انگشتام با یه شیء فلزی کوچیک برخورد کرد و همون لحظه یه لبخند محو نشست رو لبم.

چند قدم جلو رفتم و کنار دختر وایسادم.

یا بهتره بگم، کنار **نفس سعادت**.

اونقدر آروم نزدیک شده بودم که تازه وقتی سایه‌ام افتاد رو نیمکت، متوجه‌ی حضورم شد. سرش رو آورد بالا؛ نه از ترس، از غریزه. مثل کسی که صدای ناآشنایی رو تو خواب شنیده باشه.

از نزدیک ریزنقش‌تر از چیزی بود که تو عکس دیده بودم. تقریباً مثل یه فنچ کوچیک که بی‌خبر از همه‌جا، وسط میدون شکار نشسته باشه. نگاهش اونقدر ساکت بود که آدم شک می‌کرد یه چیزی پشتش پنهونه یا واقعاً هیچی نمی‌دونه.

نگاهش برای یه لحظه روی صورتم ثابت موند.

با خودم فکر کردم:

این دختر دقیقاً چطور تونسته تا حالا از دست آدم‌های کامران در بره؟

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

چند ثانیه نگاهمون تو هم گره خورد.

دختر ابروهاش رو کمی تو هم کشید. انگار داشت سریع تو ذهنش می‌گشت که ببینه من رو می‌شناسه یا نه.

نگاهم رو از صورتش گرفتم و انداختم رو پاکت کیکی که تو دستش بود. بعد آروم کنار نیمکت وایسادم، طوری که انگار فقط یه رهگذرم که برای روشن کردن سیگار مکث کرده.

فندک طلایی رو از جیبم دراوردم.

صدای تقِ درِ فندک تو سکوت پارک پیچید.

شعله‌ی کوچیک بالا اومد و برای یه لحظه نورش افتاد رو صورتم. شعله رو خاموش نکردم؛ فقط چند ثانیه بهش خیره موندم. بعد، در حالی که هنوز نگاهم به آتیش بود، گفتم:

«هنوزم قبل از خواب شیرکاکائو می‌خوری؟»

سکوت‌، وقتی سرم رو بلند کردم، نگاه دختر کاملاً عوض شده بود. دیگه فقط تعجب نبود؛ یه چیزی شبیه احتیاط تو چشماش نشسته بود. مثل کسی که تازه فهمیده اشتباه کرده و حالا داره سریع حساب‌وکتاب می‌کنه.

آروم گفت:

«ببخشید؟ ما همدیگه رو می‌شناسیم؟»

لبخند محوی زدم، اما جوابش رو ندادم.

چشمم ناخودآگاه رو دست‌هاش رفت. آروم بودن، اما نه از سر بی‌خیالی؛ از اون آرومیِ آماده‌ای که آدم‌های تمرین‌کرده دارن. بدنش یه چیز دیگه می‌گفت، چیزی که با اون قیافه‌ی بی‌دفاع جور نبود.

پس حدسم درست بود.

کامران بی‌دلیل نگرانش نشده بود.

فندک رو بستم و تو جیبم گذاشتم. بعد بالاخره نگاهم رو مستقیم تو چشماش قفل کردم.

«آره.»

کمی مکث کردم.

«فقط بعیده یادت مونده باشه.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نگاه مشکوک و کنجکاوش تک‌تک اجزای صورتم رو بررسی کرد؛ انگار دنبال یه نشونه می‌گشت که از روش بتونه من رو بشناسه.

حق هم داشت.

مطمئناً هر کسی از عادت‌های قبل از خوابش خبر نداشت.

وقت نداشتم بذارم بیشتر از این کنجکاوی کنه. دستم رو بردم تو جیبم و اون شیء کوچیک فلزی رو بین انگشتام گرفتم.

بعد، بی‌هیچ هشداری، بازوش رو گرفتم و آروم اما محکم از جا بلندش کردم و با خودم کشیدم؛ جوری که جلب توجه نکنه.

قبل از اینکه فرصت کنه اعتراض کنه، یه نگاه سرد و سنگین بهش انداختم و آهسته گفتم:

«جیکت دربیاد، همین‌جا چالت می‌کنم؛ طوری که جنازت هم پیدا نشه.»

دختر با چشم‌های گرد و لحنی که لجبازی ازش می‌چکید گفت:

«اگه می‌خواستی این وسط بکشیم که دیگه تهدید نمی‌کردی. پس از گیر افتادن می‌ترسی؟»

پوزخند همیشگیم رو زدم. همون لبخند کج و ترسناکی که معمولاً موقع روبه‌رو شدن با طعمه‌های سرسخت رو لبم می‌نشست؛ اونایی که فکر می‌کردن چون هنوز نفس می‌کشن، دست بالا رو دارن.

از لای دندون‌هام گفتم:

«چموش‌بازی درنیار، موش کوچولو. تا زبونت رو ننداختم جلوی گربه‌ها، بدون که از زجرکش کردنت بیشتر خوشم میاد. یه نگاه هم به دور و برت بنداز؛ این ساعت شب، پارک خلوته، اونم تو فصل پاییز. داد بزنی، کسی نیست بشنوه.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

هنوز حرفم تموم نشده بود که نفس با یه حرکت سریع و غافلگیرکننده وزنش رو به عقب انداخت و بازوش رو از چنگم بیرون کشید. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، با تمام سرعتش به سمت تاریکیِ پشت درخت‌های پارک دوید.

یه لحظه ماتم برد.

انتظار این همه جسارت رو نداشتم.

پشت سرش دویدم. هوای سرد پاییز  گلوم می‌سوزوند. صدای قدم‌هاش روی سنگ‌فرش خیس می‌پیچید و برگ‌های مرده زیر پام له می‌شدن. می‌تونستم خیلی راحت همون‌جا با یه ضربه متوقفش کنم، اما دلم نمی‌خواست. نه اینجا، نه جلوی چشم آدم‌های کامران.

 تا نزدیکی خروجی پارک دنبالش کردم. جایی که نور چراغ‌های خیابون به زور از لای شاخه‌های خیس درخت‌ها رد می‌شد و سایه‌ها روی زمین موج می‌زدن. تو یه لحظه که فکر می‌کرد بالاخره از دستم در رفته، سرعتش رو کم کرد. درست همون‌جا بود که بهش رسیدم و در یه آن دستم رو روی  بازوش گذاشتم.

نگاه وحشت‌زده‌اش زیر اون نور ضعیف می‌لرزید. نفس‌هاش بریده بریده بود و گونه‌هاش از سرما سرخ شده بود. با قدرت خودش رو عقب کشید و در یه چشم به هم زدن، تو کوچه‌های باریک و تاریک اطراف محو شد.

وایسادم. نفس‌نفس می‌زدم.

صدای قدم‌هاش هم دیگه نمی‌اومد.

آرش از دور به سمتم دوید. نفسش رو بیرون فوت کرد ، یه ابر بخار کوچیک تو هوای سرد شب پخش شد.

«قربان؟ فرار کرد؟ اجازه بدید دنبالش برم!»

نگاه سردی بهش انداختم و پوزخندی زدم.

«ولش کن. برای امشب کافیه. می‌دونم کجا می‌ره.»

وقتی تنها شدم، سکوت پارک دوباره برگشت. فقط صدای باد بود که لای شاخه‌ها می‌پیچید و یه قوطی خالی رو روی سنگ‌فرش هل می‌داد. لبخندم واقعی‌تر شد. دستم رو بردم تو جیبم و گیره‌ی کوچیکی رو که باهاش ردیاب رو به لبه‌ی کت نفس چسبونده بودم، بین انگشتام لمس کردم. فلز سرد بود، درست مثل همه چیز اون شب یخ زده بود.

موش کوچولو فکر می‌کرد فرار کرده. فکر می‌کرد با زیرکی از دست یه آدمکش حرفه‌ای در رفته. اما حقیقت اینجا بود که الان داشت مستقیم به سمت خونه‌ی امنش می‌رفت و من، داشتم راه رو براش باز می‌کردم.

کامران فکر می‌کرد من دارم شکارش می‌کنم.

اما من داشتم بهش وقت می‌دادم تا خودش، تمام مهره‌های بازی رو برام رو کنه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

نفس

نمی‌دونم چقدر دویدم. فقط می‌دونم وقتی ایستادم، ریه‌هام می‌سوخت و پاهام دیگه جون نداشت. دست‌هام رو گذاشتم رو زانوهام و تا جایی که توان داشتم نفس‌های عمیق و لرزون کشیدم. بخار نفسم تو هوای سرد پاییز پخش می‌شد و صدای نفس‌نفس زدنم تو سکوت کوچه می‌پیچید.

کمی که حالم جا اومد، سریع اسنپ گرفتم.

توی مسیر، وقتی ماشین حرکت کرد و چراغ‌های خیابون یکی یکی از شیشه رد شدن، کم‌کم حس امنیت برگشت. لبخندی رو لبم نشست.

با خودم زمزمه کردم:

«هه! مثلاً بعد از اون دو تا چُل‌من که دِکشون کردم، یه آدم حرفه‌ای فرستاده بودن؟»

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

«به من می‌گن نفس سعادت. حتی جن هم نمی‌تونه من رو بگیره، چه برسه به نوچه‌های کامران.»

همین‌طور داشتم تو دلم از خودم قهرمان می‌ساختم که یه‌دفعه، صدای بم و خاص اون مرد تو ذهنم پیچید:

*«هنوزم قبل از خواب شیرکاکائو می‌خوری؟»*

لبخند از رو لبم پر کشید. تمام تنم یخ کرد.

این آدم کی بود؟ چطور از این عادت خبر داشت؟

تنها کسایی که می‌دونستن، بابام بود که این عوضی‌ها معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن، و مامانم.

با یادآوریشون، بغض مثل یه چنگال گلوم رو گرفت. اشک بی‌اجازه تو چشم‌هام حلقه زد. بعد از اینکه بابا گم شد، مامان که عاشقانه می‌پرستیدش، به فاصله‌ی چهل روز دق کرد و رفت. من رو با یه خونه‌ی خالی و یه دنیا سوال بی‌جواب تنها گذاشت.

دست‌هام رو مشت کردم. شونه‌هام از شدت خشم می‌لرزید.

این آشغال‌ها زندگیم رو نابود کردن. من هم زندگیشون رو به آتیش می‌کشم. قسم خورده بودم تا ته این کثافت‌کاری رو درنیارم، آروم نگیرم.

«خانم، رسیدیم.»

با صدای راننده به خودم اومدم. شیشه بخار گرفته بود و بیرون تاریک و ساکت بود. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. چند ثانیه رو پیاده‌رو وایسادم و با احتیاط اطراف رو زیر نظر گرفتم؛ کوچه خلوت بود، پنجره‌ها تاریک، هیچ سایه‌ای تکون نمی‌خورد.

بعد وارد خونه‌ای شدم که دو هفته پیش تو یکی از محله‌های پایین شهر اجاره کرده بودم. تنها جایی که فکر می‌کردم ردّم رو پیدا نمی‌کنن.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

پله‌های حیاط رو که پایین رفتم، بوی تند پیازداغ زیر بینیم پیچید.  

کار صاحبخونه بود. می‌دونستم خرج زندگی‌ش رو از همین راه درمیاره؛ درست کردن پیازداغ و پاک کردن سبزی برای رستوران‌های محله.

زن تنهایی بود و یک دختر داشت. شوهرش رو چند سال پیش از دست داده بود.  

آدم بدی نبود ، فقط بیش از حد فضول بود، و من اصلاً از این اخلاقش خوشم نمیومد؛ مخصوصاً حالا که پای یک باند خلافکار وسط زندگیم باز شده بود.

آهسته وارد خونه شدم.  

پا‌ورچین، پله‌های باریک و ترک‌خورده رو بالا رفتم تا به سوئیت چهل‌متریم برسم؛ یک اتاق کوچک با آشپزخانه‌ای نقلی و حمام و دستشویی‌ای که به زور کنار هم جا شده بودن.

خونه تقریباً شبیه خرابه بود.

اما با همه‌ی این‌ها ، یک چیزی داشت.

گرمای زندگی ، گرمایی که چند سال بود از یاد برده بودم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

کتم رو درآوردم و روی تک صندلی موجود تو خونه  انداختم.  

به سمت آشپزخونه‌ی نقلی رفتم. پارچ آبی از یخچال بیرون کشیدم و یک لیوان سرکشیدم. تشنگیم از تنش یک ساعت پیش بود؛ انگار تمام آب بدنم بخار شده بود. پارچ رو سر جاش گذاشتم و به اتاق برگشتم.

برگه‌های ترجمه‌ی شرکت رو کنار زدم. مجبور بودم از این «خورده‌کاری‌ها» برای درآوردن خرج شکمم قبول کنم؛ از تدریس خصوصی زبان گرفته تا ترجمه‌ی متن برای شرکت‌ها، حتی گاهی بسته‌بندی محصول!

لپ‌تاپ رو روی میز گذاشتم و روشنش کردم.

با نیشخندی که روی لبم نشست، وارد فایل‌هایی شدم که از کامران «هک» کرده بودم. باید تک‌تکشون رو چک می‌کردم و این کار، زمان‌بر بود. البته، بخت با من یار بود که آدم‌های کامران، دست‌وپاچلفتی‌تر از اونی بودن که بتونن ردم رو پیدا کنن.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

**آراد**

 

یک ساعت بعد، موش کوچولو افتاد توی تله و سمت پناهگاهش رفت.

از اون مدل آدم‌ها بود؛ با اعتماد به نفسِ زیادی که بیشتر شبیه اعتماد به نفسِ کاذبه ! خیال می‌کنه چون یک‌بار جون سالم به در برده، همیشه می‌بره.

وقتی مطمئن شدم هیچ‌کدوم از آدم‌های کامران دنبالم نیستن، راه افتادم سمت مسیری که ردیاب نشون می‌داد.  

پناهگاهش توی یکی از محله‌های پایین تهران بود.

تازه‌کار بود. اینجاها پنهون شدن راحته، اما امن نه !

همسایه‌ها با دو هزار تومن، هم جایِ آدم رو می‌فروختن، هم اسمش رو لو میدادن .

ماشین من توی اون کوچه‌ها زیادی توی چشم بود. چند خیابون بالاتر پارک کردم.  

بعد، یک موتوری جلوی پایم ترمز کرد؛ پیک اسنپ. پرچونه‌تر از حد لازم بود. از اونهایی که اگر فرصت بدی، با حرف‌هاش اعصابت رو می‌جوئن.

آدرس رو گفتم و سوار شدم.

توی مسیر اطراف رو چک می کردم ، یک جور عادت شده بود برام !

جلوی مقصد که پیاده شدم، چهار تا تراول دویست‌هزاری از جیبم درآوردم و دادم دستش؛ چشم‌هاش برق زد.

گفت: «دمت گرم داداش ، مادرم مریضه. داروهاش تموم شده بود، مونده بودم تو این گرونی چجوری جورش کنم ؛ خدا به مالت برکت بده.»

 

رفت. یک خط افتاد بین ابروهام.پوزخند زدم.

خدا!!

خیلی وقته منو یادش رفته.  

از همون شبی که همه‌چیزمو ازم گرفت.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

وارد کوچه‌ی تنگ و باریکی شدم.  

یک نگاه سرسری کافی نبود؛ کل کوچه رو با دقت رصد کردم و جزئیاتش رو  به حافظه‌ام سپردم.

ردیاب، من رو  به خونه‌ای با درِ قدیمیِ سبزرنگ رسوند ؛ بوی تند پیازداغ از داخل حیاطش بیرون می‌زد.

برای اینکه مطمئن بشم نفس واقعاً همین‌جاست، اطراف رو دوباره از نظر گذروندم. خونه خرابه که پشت این خونه قرار گرفته بود نظرم رو جلب کرد ، به همین علت  از کوچه خارج شدم و از کوچه‌ی پشتی وارد شدم.  

محل رو چک کردم؛ پنجره‌ها، رفت‌وآمدها، صداها و حتی سایه‌ها ! 

وقتی مطمئن شدم هیچ آدم فضولی دور و بر نیست، کارم رو شروع کردم.

خونه‌ی پشتِ آن درِ سبز، متروکه بود.  

دیوارش رو بالا رفتم و بدون اینکه کوچک‌ترین صدایی بلند بشه، داخل حیاط پریدم.

خونه قدیمی و فرسوده بود. از اون مدل جاهایی که بوی خاک مرده و زمانِ خواب‌رفته میدن. معلوم بود سال‌هاست کسی پاش رو اونجا نذاشته.

وارد شدم. با نور چراغ‌قوه‌ی گوشی، راه پشت‌بوم رو پیدا کردم و از پله‌های نیمه‌ویرون بالا رفتم.  

پشت‌بوم خونه‌ی متروکه، راه خوبی برای رسیدن به خونه‌ی پشتی بود.

یک نگاه به اطراف انداختم و بعد، آروم وارد پشت‌بام خونه‌ی موردنظر شدم.

تموم خونه رو از بالا وارسی کردم؛ پنجره‌ها، سایه‌ها، راه‌های ورود و خروج.

دنبال کوچک‌ترین نشونه‌ای از نفس می‌گشتم.و بعد بالاخره پیداش کردم.

پشت یکی از پنجره‌ها نشسته بود.  

نور سرد لپ‌تاپ روی صورتش افتاده بود و با دقتی وسواس‌گونه به صفحه زل زده بود. انگار داشت چیزی رو موشکافی می‌کرد.

شک نداشتم چیزی که توی لپ‌تاپش بالا و پایین می‌کنه، همان اسنادیه که از کامران کش رفته .

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

همین طور که به صفحه‌ی لپ‌تاپ زل زده بود، موهای فرش رو دور انگشتش می‌پیچوند.

همین حرکتِ ساده، کافی بود تا پرت شم به سال‌ها قبل !

بعد از فرار از اون آتش‌سوزی،  بعد از دویدن میون دود و شعله،بعد از فرار از دست آدم‌هایی که نمی‌شناختمشون و با چاقو پهلوم رو شکافته بودن !

با آخرین رمقی که برام مونده بود، فقط می‌دویدم.  
نه برای نجات پیدا کردن ،برای زنده موندن.

به هر زحمتی بود خودم رو به خیابانی شلوغ رسوندم و میون جمعیت گم شدم.  
آشفته بودم، نزار بودم و از شدت خون‌ریزی، پاهام دیگه همراهیم نمی‌کردن.خودم رو به یک پارک رسوندم و روی یکی از نیمکت‌ها ولو شدم.شبیه مرده‌ای متحرک بودم.

بیست‌ودو ساله بودم ، اما اون شب، زیر بارون و با پهلوی دریده‌ام، بیشتر شبیه جنازیه متحرک بودم تا یک آدم واقعی.

دو سالی بود زندگیم مثل قبل نبود و همه چیز از هم پاچیده بود .  
پدرم، اردشیر ملک، از عرش به فرش افتاد.  
تمام دار و ندارش رو باخت و با سختی، بدهی طلبکارهاش رو می‌داد.  
اما فشارِ همه‌چیز، کم‌کم از پا انداختش.  
بعد به مواد پناه برد و خرج خونه افتاد روی دوش من هجده ،نوزده ساله!

زیر بارون، بی‌حال روی نیمکت افتاده بودم.  قطره‌های درشت بارون روی پهلوم می‌خوردن و خون رو با خودشون می‌شستن و می‌بردن.

نفس‌هام داشت به آخر می‌رسید ،که صدای ظریف دختری به گوشم خورد:

«آقا ؟! خوبی؟»

اونقدر بی‌حال بودم که نتونستم جواب بدم.تکونم داد.  
چند بار پشت سر هم چیزی پرسید، اما صداش برام واضح نبود.  
سطح هوشیاریم پایین و پایین‌تر می‌رفت و دنیا دور سرم می‌چرخید.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

صدای ضعیف دختر رو می‌شنیدم؛ انگار  کمک می‌خواست ؛  یا شاید  داشت کسی رو صدا می‌زد. کلماتش توی گوشم می‌پیچید ولی محو و غیر واضح. بعد همه‌چیز تیره شد و هوشیاریم رو کامل از دست دادم.

******

وقتی چشم باز کردم، بوی الکل و دارو اولین چیزی بود که به مشامم رسید . سقف سفید بالای سرم بود . چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام ، بیمارستان بودم .

 

نفس عمیقی کشیدم، اما پهلوم با همون حرکت آتیش گرفت. دندونام رو روی هم فشردم و اطراف رو از نظر گذروندم. همون‌جا بود که دیدمش.

دختری شونزده، هفده ساله ، با شال و مانتوی صورتی ، گوشه‌ی اتاق نشسته بود؛ دست‌هاش توی هم گره خورده و  با چشم‌های خسته و نیمه باز بهم نگاه می کرد  . انگار تمام شب را همون‌جا نگهبانی داده باشه.

ابروهام از تعجب بالا پرید.

خواستم بلند شم، اما به محض اینکه وزنم رو انداختم روی پهلوم، درد مثل تیغ رفت توی تنم. ناخودآگاه اخم‌هام توی هم رفت و یک «آخ» کوتاه از بین دندان‌هام بیرون پرید.

دختر از جا پرید.با عجله نزدیک اومد و گفت:  

«چرا بلند شدید؟ باید استراحت کنید!»

بعد، بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از اتاق زد بیرون تا پرستار رو صدا کنه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

صدای تق و توقی از پشت‌بومِ خونه‌ی بغلی، مثل کشیدن ناخن روی شیشه، من رو  به زمانِ حال اورد .

سریع خودم رو جمع کردم و توی سایه‌ی کولر زنگ‌زده و پشتِ درِ  پشت‌بام پنهون شدم.

یک مرد وارد پشت‌بوم شد؛ موهای کم‌پشت، بدن لاغر، قدم‌ها نامتعادل! تلو‌تلو می‌خورد. بوی سیگار و مواد انقدر تند بود که حتی از این فاصله هم توی حلقم نشست.اخم‌هام عمیق‌تر شد.

این دختر ! واقعاً تازه‌کار بود.

تو این محل، با این آدم‌ها، با این رفت‌وآمدها ، طولی نمی‌کشید تا کامران پیداش کنه. حتی اگر کامران هم پیداش نمی‌کرد، یکی از همین‌ها با یک نگاه اضافی، می‌تونست دردسر براش درست کنه.باید یک فکری می‌کردم.

من آدمی نبودم که بذارم دِینی به گردنم بمونه.  من یک جون به این دختر بدهکار بودم.

و از اون مهم‌تر ،به اطلاعاتی که از کامران کش رفته بود، احتیاج داشتم.

پس باید امنیتش رو تضمین می‌کردم؛ قبل از اینکه دیر بشه.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

مردک معتاد گوشه‌ای از پشت‌بام بساط کثافت‌کاریش رو پهن کرد. چند دقیقه بعد، وقتی حالش جا آمد و نئشه شد، تلو‌تلوخوران بساطش روجمع کرد و رفت توی خونه‌ی خودش. درِ پشت‌بوم با تقِ خشکی بسته شد و سکوت برگشت.

همون لحظه صدای پیامکِ گوشیم، خط اخمم رو عمیق‌تر کرد. موبایل رو بیرون کشیدم.  

پیام از کامران بود:

 

«زمانت داره تموم می‌شه پسرجون. بیش از این‌ها ازت توقع داشتم. نذار باور کنم یه دختر از دستت فرار کرده!»

 

لعنتی ! مثل همیشه تیز بود.  

و این تیزی، معمولاً برای آدم‌های اطرافش گرون تموم می‌شد—این بار برای نفس.باید به کارم  سرعت می‌دادم.

آروم سمت درِ پشت‌بوم رفتم. قفل زنگ‌زده و قدیمیش رو با سنجاق باز کردم. صدا نداد ، یا شاید من نذاشتم صدا بده. وارد راهرو شدم و بی‌صدا از پله‌های نیمه‌شکسته پایین رفتم.

هنوز به درِ واحدِ نفس نرسیده بودم که صدای پا و نفس‌نفس زدنِ کسی از پایین آمد.

یک زن نسبتاً چاق، با سینی غذا توی دستش، هن‌هن‌کنان از پله‌ها بالا میومد. نور زرد راهرو روی صورتش افتاده بود و دمپایی‌هایش روی پله‌ها کشیده می‌شد لِخ لِخ می کرد .

فوری خودم رو توی سایه‌ی دیوار جمع کردم.

بوی قورمه‌سبزیِ خانگی،بوی پیازداغِ جاافتاده و لیموعمانی،مثل مشت خورد توی صورتم. یک لحظه، بدجور کشیدم عقب ، پرت شدم به سال‌هایی که قرار نبود دوباره سراغم بیان.

سال‌هایی که نمی‌خواستم حتی بهشون فکر کنم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

بوی این قورمه‌سبزیِ جاافتاده، با اون پیازداغِ سنگین لعنتیش، من رو پرت کرد به سال‌هایی حتی قبل‌تر از اون شب!

سال‌هایی که اردشیرِ ملک به مواد پناه برده بود و بارِ خونه افتاده بود روی دوشِ منِ هجده، نوزده ساله.  

مادرم با پختن غذای خونگی، با پیازداغ و ترشی و هر چیزی که می‌شد فروخت، سعی می‌کرد خرج خونه رو سبک‌تر کنه.برای خیلی‌ها بوی غذا یعنی خونه. برای من، بیشتر بوی مسئولیت می‌داد ، بوی خستگی.

صدای تیز زن، مثل تیغ، خاطره رو برید و من رو به زمان حال برگردوند.

 

— «نفس خانوم! دیدم برگشتی! بیا برات غذا پُختم… می‌دونم خونه‌ای. از پشت پنجره دیدُم!»

 

بعد پشت سر هم با کف دست کوبید به در.

تق. تق تق. تق.

چند دقیقه صداش زد و آخرش، با عصبانیت سینی رو توی دستش جابه‌جا کرد و گفت:

— «تقصیرِ منه که دلم سوخت ، فقط می‌خواستم بگم اون پسره، داوود ! دوباره اومده بود سراغت رو می‌گرفت!»

 

با شنیدن اسم «داوود»، گوش‌هام تیزتر شد.همون لحظه صدای باز شدن قفل آمد.نفس بالاخره در رو باز کرد.

 من، بی‌حرکت توی سایه‌ی راهرو، بیشتر از قبل فهمیدم این اسم قراره من رو به یک جایی برسونه.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

 

زن همسایه با لحن دلخور و عصبی گفت:
— «ها! حتماً باید اسم اون داوودِ بی‌همه‌چیز رو می‌آوردم که درو به رومون باز کنی؟»

کمی خم شدم تا بتونم صورت نفس رو ببینم.

رنگش پریده بود. لبخند زورکی‌ زد و با صدایی که اگر کمی دقت می‌کردی، لرزشش رو می‌فهمیدی، گفت:
— «نه شمسی‌خانوم، این حرفا چیه ! دستم بند بود، واسه همین یکم طول کشید.»

شمسی‌خانوم پوزخندی زد و سینی رو جلوتر آورد.
— «باشه، تو که راست می‌گی. برات غذا پختم، گفتم خسته‌ای، گشنه‌ای آوردم یه چیزی بخوری.»

انگار نفس تازه اون لحظه سینی رو دید. 
همین کافی بود تا بفهمم یا اسم داوود رنگ از صورتش پرونده، یا قبل از باز کردن در چیزی ترسوندتش.

لبخند خجولی زد، سینی رو از دست زن گرفت و گفت:
— «زحمت کشیدین ؛ راضی به زحمتتون نبودم. همیشه منو شرمنده می‌کنین.»

لحنش مؤدب بود، اما تهِ کلماتش بیشتر بوی طعنه  میداد تا تشکر.

شمسی‌خانوم، بی‌خبر از چیزی که پشت اون در می‌گذشت، با همان سادگی آزاردهنده‌اش ادامه داد:
— «نه عزیزم، تو هم مثل دختر مایی! راستی، اون داوودم اومده بود دم در بگه که وقتی  اومدی ، بهت بگم با این قائم‌موشک‌بازی‌ها نمی‌تونی از دستش در بری ؛ گفت اول و آخر، مال خودمه.»

فکم بی‌اختیار قفل شد.

این دیگه سماجتِ یک عاشقِ احمق نبود. بوی دردسر می‌داد.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

نفس

با صدایی که سعی می‌کردم لرزشش رو پنهان کنم، رو به شمسی‌خانوم گفتم:

— «لطفاً دفعه‌ی بعد که اومد، در رو روش باز نکنین. اون از این حرفا زیاد می‌زنه، توجه نکنین.»

 

شمسی‌خانوم چشم‌هاش رو گرد کرد و گفت:

— «از من به تو نصیحت، دخترم. من سال‌هاست تو این محل زندگی می‌کنم. بزرگ شدن این پسر رو دیدم. یه چموشِ بی‌آبرو و دریده‌ست که دومی نداره. پا رو دمش نذار. منم دوست ندارم این دور و برا پیداش بشه. غیر از اینکه تو هم مثل دخترمی، خودم یه دختر نوجوون دارم؛ دلم نمی‌خواد دمِ پَرِ اینجور آدما بیفته.»

 

راست می‌گفت.

 

فقط سری تکون دادم و چیزی نگفتم. شمسی‌خانوم هم که انگار حرف دلش رو زده بود، خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.

 

در رو بستم. سینی رو با دست هایی لرزان  آروم روی زمین گذاشتم و خودم، همون‌جا، پشت در وا رفتم.

 

انگار تا وقتی ،شمسی خانوم ، اون طرف در بود، خودم رو به زور سرِ پا نگه داشته بودم؛ اما همین که صدای قدم‌هاش دور شد، زانوهام دیگه طاقت نیاورد.

 

توی اون چند روز که لابه‌لای اسناد گشته بودم، چیز خاصی پیدا نکرده بودم. فقط ده دقیقه قبل از در زدن شمسی‌خانوم، به یک پرونده رسیده بودم که هر کاری کردم باز نشد. رمز داشت. هرچی تلاش کردم، نتونستم هکش کنم.چیزی که من روترسونده بود ؛ فقط قفلِ اون فایل نبود. اسم روی پوشه بود.

**حسین سعادت.**اسم پدرم.

این‌که اسم پدر من توی پرونده‌های کامران باشه، به اندازه‌ی کافی ترسناک بود.  

و بعد، شنیدن اسم داوود از زبون شمسی‌خانوم، انگار آخرین تکه‌ی اون ترس رو هم سرِ جاش گذاشت.

داوود یک لاتِ ول‌ول‌گرد و شر بود که توی این یک ماه،  به من گیر داده بود ول‌کن هم نبود. چند بار مزاحمم شده بود و هر بار، به زور از دستش در رفته بودم.

فشار همه‌چیز یک‌جا  روی سرم ریخت.

یاد پدرم افتادم.  

یاد  اینکه چرا گذاشت رفت. چرا گذاشت زندگیم این‌طور از هم بپاشه. چرا هر ردّی که از او می‌بینم، به‌جای امنیت، فقط ترس برام میاره.

اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد و تصویرِ رو‌به‌روم تار شد.

چشم‌هام رو بستم و هق خفه‌ای از گلوم بیرون زد. صدام رو نگه داشتم که به گوش شمسی‌خانوم نرسه.

صبرم لبریز شده بود.  

دیگه توانِ نصیحت، فضولی، ترس، پرونده، داوود و غیره رو نداشتم!

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

نمی‌دونم چقدر از گریه‌ کردنم  گذشته بود که کم‌کم چشم‌هام سنگین شد. با همون چشم‌های خیس و بدن خسته، تکیه داده به در، خوابم برد.

*******

با صدای زنگ گوشی و نوری که از پنجره روی پلک‌هام می‌تابید بیدار شدم.

 

چشم‌هام رو آهسته باز کردم، اما نور خورشید اونقدر تند بود که مجبور شدم نیمه‌باز نگهشون دارم. دستم رو به گردن دردناکم کشیدم و نیم‌خیز شدم. پهلو و گردنم از خوابیدن روی زمین تیر می‌کشید.

همون لحظه چیزی از روی بدنم سر خورد و افتاد ،کتم !!!

چند ثانیه طول کشید تا مغزم بیدار بشه. نسیم خنکی از پنجره میومد و گونه‌ام رو نوازش می‌کرد ؛ اخم کردم.

دیشب ، یکی از مزخرف‌ترین شب‌های زندگیم بود. کلی گریه کرده بودم و آخرش همین‌جا پشت در خوابم برده بود. اما کت رو خوب یادم بود؛ قبل از خواب اون رو روی صندلی انداخته بودم ؛ فاصله‌ی صندلی تا جایی که خوابیده بودم، سه چهار قدم بود.

محال بود توی خواب بلند شده باشم.

با اضطراب به دور سوییت چهل متریم نگاه کردم.

همه‌چیز سر جاش بود. کمد چوبی قدیمی، میز کارم، برگه‌هایی که روی زمین پخش شده بودن ؛ حتی سینی غذای شمسی‌خانوم.

تنها چیزی که فرق کرده بود، پنجره بود باز شده بود و پرده‌ی حریر سفید با باد صبحگاهی آروم تو هوا می‌رقصید.

ضربان قلبم تند شد.از جا بلند شدم. استرس مثل سِرُم زیر پوستم دوید. قلبم داشت توی سینم می‌کوبید.

خونه کوچیک بود و جایی برای پنهان شدن نداشت. سریع آشپزخونه، حمام و دستشویی رو چک کردم ، هیچ‌کس نبود اما ناگهان چیزی یادم اومد !

فلش.

تقریباً دویدم سمت میز و لپ‌تاپ. نفس تو سینم حبس شد وقتی به جای خالی فلش خیره شدم.جاش خالی بود.

به جاش یک برگه گذاشته بودن.

کاغذ رو برداشتم ، بوی قوی یک ادکلن تلخ زیر بینیم پیچید .

«موش کوچولو ، اگه جونت برات مهمه، امشب ساعت یازده بیا همون پارکی که دیشب دیدمت. فراموش نکن، همه مثل من مهربون نیستن.  همون‌طور که من پیدات کردم، خیلی‌های دیگه هم می‌تونن .»

چند بار پشت سر هم خوندمش.

خون تو رگ‌هام یخ بست.ذهنم برگشت به دیشب.به پارک ،به سایه‌ای که فکر می‌کردم از دستش فرار کردم.

با ناباوری به کاغذ خیره موندم.

حس کردم دنیا روی سرم خراب شده.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم 

آراد

به ساعت مچیم نگاه کردم.اخم‌هام که همیشه مهمون صورتم بودن، عمیق‌تر شدن. عقربه‌ها ساعت یازده و بیست دقیقه رو نشان می‌دادن و هنوز خبری از نفس نبود ،لعنتی !

صدای قژ قژ تاپ که با نسیم ، اروم تکون می خورد و صدای جیرجیرک ها بیشتر اعصابم رو تحریک می کردن !

موبایلم رو بیرون کشیدم و برای نوید نوشتم:

«خوبه یه کار بهت سپردم، از پس همونم برنیومدی؟  دختره کجاست؟ نکنه دوباره سرت یه جا گرم شده و ولش کردی؟  »

 

حدود ده دقیقه طول کشید تا جواب بده.

 

«کثافت، تو منو این‌جوری شناختی؟  

کی شده کاری بسپری به من و نصفه ولش کنم؟»

 

عصبانی تایپ کردم:

 

«خیلی خب.  

بنال ببینم ، دختره کجاست.»

 

چند دقیقه گذشت.

 

دو تا شکلک شاکی فرستاد.

 

«اصلاً باهات قهرم.»

 

چند ثانیه بعد هم دو تا استیکر خنده.

 

فکم قفل شد.

 

می‌دونست از این مسخره‌بازی‌ها بدم میاد، مخصوصاً وقتی کار مهمی وسط باشه. اما نوید انگار از لج‌بازی انرژی می‌گرفت.

 

دندون‌هام رو روی هم ساییدم و فقط یک کلمه فرستادم:

 

«بس کن.»

 

ظاهراً خطر رو حس کرد، چون سریع جواب داد:

 

«باشه داداش، نخور مارو.  

همه چی اوکیه.  

وقتی اومد بیرون یه بچه تخس بهش گیر داد که از دور کار رو جمعش کردم. نگران نباش ؛ تو راهه.»

 

نفسی از سر آسودگی کشیدم.

دست به سینه به دیوار قسمت تاریک پارک تکیه دادم ، زیر یک درخت کاج ایستاده بودم ، و با فندک طلاییم سیگارم رو روشن کردم.

 

دود رو آهسته بیرون دادم و هم‌زمان بدون اینکه جلب توجه کنم، اطرافم رو پاییدم.

چند تا بچه وارد محوطه بازی پارک شدن ، یک دختر و پسر قدم زنان به من نزدیک میشدن ، زیر نور  چراغ که قرار گرفتن تازه چهره شاد و دست های گره خوردشون رو دیدم .

پوزخندی مهمون لب هام شد و به رصد اطراف ادامه دادم .

باید مطمئن می‌شدم آدم‌های کامران هنوز توی دیدرسم هستن.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست 

نیم ساعتی می‌شد کلافه اطراف رو از نظر میگذروندم.

نسیم ملایمی شاخه‌ها رو تکون می‌داد. با صدای تیک گوشی، صفحه رو باز کردم. پیام از نوید بود:

 

«همین الان پیاده شد. داره میاد. دیگه کاری نداری؟»

 

اخم کردم و نوشتم:

«شَرِت کم.»

 

جوابش سریع آمد:

«کثافت عوضی، فردا که رفتم دادگاه مهریه‌م…»

 

بقیه‌اش رو نخوندم ، حوصله چرندیاتش رو نداشتم اونم حالا !

مثل شکارچی‌ای که صبر بلده ، تو سایه ایستادم.

ساعت از دوازده گذشته بود. پارک تقریباً خلوت بود. البته خلوت در تهران شوخی به نظر میاد ، اما اول پاییز آدم‌ها کمتر پارک میان.آدم‌های کامران سرجاشون بودن. دقیق. سرِ جای درست !

بعد دیدمش ، از پله‌ها پایین اومد.

رنگش پریده و قدم‌هاش مردد بود. مدام پشت سرش رو نگاه می‌کرد. دنبال من می‌گشت.وقتی وارد قسمت تاریک شد، جایی که از دید بقیه پنهان بود اما نه از دید ما، آروم پشت سرش قرار گرفتم.

خم شدم و کنار گوشش گفتم:

«به جهنم خوش اومدی ، موش کوچولو.»

 

بدنش خشک شد. خواست برگرده. نفسش تند شد.

 

همون لحظه یکی از آدم‌های کامران سر پیچ مسیر ظاهر شد.وقت نداشتم.

دستم رو روی دهنش گذاشتم. تقلا کرد.

آروم زیر گوشش گفتم:

«تقلا نکن ، این جوری بیش تر خوشم میاد.»

 

ترسش بیشتر شد.مجبور شدم.

ضربه‌ای حساب‌شده به کنار گردنش زدم. بدنش شل شد.بلافاصله بغلش کردم و از لابه‌لای درخت‌ها به سمت ماشین رفتم.

اون رو روی صندلی شاگرد نشوندم و راه افتادم.از توی آینه مدام اطراف رو چک می‌کردم.

چند ثانیه نگاهم روی صورت بیهوشش موند.

به چهره‌ی معصومش ،  نمی‌خورد این‌همه دردسر درست کرده باشه.

شب بود و ترافیک سبک‌تر از بقیه تایم های روز بود.به سمت جاده چالوس پیچیدم.سرعتم بالا رفت.

اول جاده بودیم که تکون خورد.چشم‌هاش رو  آروم باز کرد.

اول گیج بود. بعد ترس توی نگاهش نشست. پوزخند کمرنگی گوشه لبم نشست.نگاهم رو به جاده دوختم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

ترسیده گفت :

((تو کی هستی ؟! منو کجا میبری عوضی ؟ بزن کنار ببینم ، بزن کنار کثافت !))

جوابش رو ندادم. فقط پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم.شتاب ناگهانی ماشین باعث شد نفس وحشت‌زده به دستگیره در چنگ بزنه.

 

«یواش برو! چرا این‌جوری می‌کنی؟»

 

پوزخند زدم و بدون اینکه نگاهش کنم، سرعت رو باز هم بیشتر کردم.

با ترس بازوم رو تکون داد.

«هی! دیوونه شدی؟ می‌گم یواش‌تر برو! لالی؟»

 

نگاهم رو لحظه‌ای به آینه عقب و بعد دوباره به جاده انداختم.

سرعتم رو بیشتر کردم. نفس حالا دو دستی به صندلی چسبیده بود. رنگش کاملاً پریده بود و دیگه حرف نمی‌زد. فقط با چشم‌های وحشت‌زده روبه‌رو رو نگاه می‌کرد.لبخندم عمیق‌تر شد. از اینکه طعمم بترسه انرژی میگرفتم !

پیچ بعدی نزدیک می‌شد.فرمون رو چرخوندم.یک دفعه ماشین لغزید.لاستیک‌ها جیغ کشیدن.

چشم‌های نفس از وحشت گشاد شد.

و لحظه بعد ،ماشین از لبه جاده جدا شد و  سقوط کردیم .

 

******

 

کامران با لبخند عمیقی روی مبل چرمی مشکی خونه ام  نشسته بود و با رضایت به من نگاه می‌کرد.

 

با لحنی سرشار از شادی گفت:

«می‌دونستم ، می‌دونستم کارت رو بلدی. از اول هم باید می‌سپردمش به خودت.»

 

صورتم رو جدی نگه داشتم و گفتم:

«اگه انقدر مطمئن بودی، چرا نوچه‌هاتو دنبالم فرستادی؟ صد بار گفتم از این کار خوشم نمیاد.»

 

کامران لبخندی زد. دستش رو میون موهای بلند نقره‌ایش کشید.

 

«اگه نفرستاده بودمشون، تو هم مثل اون دختره ته دره جزغاله شده بودی.»

 

مکثی کرد و با نگاهی موذیانه ادامه داد:

 

«البته از حق نگذریم ، خوش‌شانس بودی که قبل از سقوط کامل تونستی خودتو پرت کنی بیرون.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

به چشم‌های کنجکاو و ریزبینش زل زدم. یک تای ابروم رو بالا دادم و با لحنی سرد و مطمئن گفتم:  

«خوش‌شانس نه ! کاربلد. تنها راهی که می‌شد اون موش فضول رو بی‌دردسر تار و مار کرد همین بود.»

 

کامران که انگار خیالش راحت شده بود، روی کاناپه لم داد و قهقهه زد.  

«حق دارن بهت بگن سایه ! کارت رو تمیز درمیاری. یه جوری که انگار نه خونی ریخته، نه کسی اومده نه رفته.»

 

پوزخند زدم و با طعنه گفتم:  

«آره ، برای تو که به بالاها وصلی، همچین آدمی خیلی هم مفیده.»

 

خنده‌اش جمع شد، اما چیزی نگفت.

همون لحظه متین، برادرزادهٔ کامران، با اون لبخند مزخرفش وارد شد. تا رسید، محکم زد روی پای گچ‌گرفته‌ام.

چهره‌ام لحظه‌ای جمع شد.

 قهقهه ای زد و گفت:  

«به‌به ، سلام جناب آراد خان. خیالم راحت شد ! معلومه تو  هم دردت می‌گیره!»

 

مکثی کرد و همون‌طور که روی مبل می‌نشست ادامه داد:  

«من فکر می‌کردم سوپرمنی ! گلوله می‌خوری، چاقو می‌خوری، از دره می‌افتی، هیچی‌ات نمی‌شه.»

آروم خم شدم، یقه‌اش رو گرفتم و خیلی ملایم، انگار که دارم گرد و خاک لباسش رو می‌تکونم، صافش کردم.

لبخند محوی زدم.

 

«منم یه زمانی فکر می‌کردم تو مغز داری.»

 

چشم‌هاش یک لحظه ریز شد.

 

ادامه دادم:

 

«ولی خب ، از قدیم گفتن ظالم سالمه. ظاهراً شامل احمق‌ها هم می‌شه.»

چند ثانیه نگاهم کرد ؛ بعد  زد زیر خنده.

 

«همین زبون درازت یه روز کار دستت می‌ده ، سایه.»

 

شونه‌ای بالا انداختم.

 

«تا اون روز، سعی کن دوباره به پام دست نزنی.»

 

نگاهش یک لحظه رو صورتم قفل شد.

لبخندم هنوز سر جاش بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم 

کامران که  دید این بحث داره به جاهای باریک می‌کشه، لبخندی زد و برای عوض کردن جو گفت:  

«عاشق این رفاقتتونم! تو کلام همدیگه رو تیکه پاره می‌کنید، ولی همیشه پشت همید.»

 

پوزخند زدم. پیرمرد می‌خواست نه سیخ بسوزه و نه کباب؛ حق هم داشت، یکی حکم دست راستش و اون یکی دست چپش رو داشت . 

 

همون موقع ناهار رسید. یکی از افراد کامران پاکت‌های غذا رو تحویل گرفت و روی میز گذاشت. متین همین‌طور که به سمت آشپزخونه می‌رفت، زیر لب غر زد:  

«من نمی‌فهمم تو چه مشکلی با خدمتکار داری؟ بابا یکی رو استخدام کن کارها رو انجام بده! زشته به خدا، به خاطر دو تا دونه لیوان باید از جا بلند شیم.»

 

با لحنی جدی و بُرنده گفتم:  

«خدمتکار یعنی بی‌آگاهی؛ یعنی یک جفت چشم و گوش اضافه که حقوق می‌گیره تا آمار زندگی‌ت رو بده دست این و اون. من هر آدمی رو تو خونه‌ام راه نمی‌دم.»

 

متین درِ کابینت رو با حرص بست. نگاهی به هیکلش انداختم و ادامه دادم:  

«در ضمن، این‌همه دمبل و هالتر می‌زنی که چی؟ برای آوردن دو تا لیوان زورت میاد؟ یا نکنه بازوهات فقط برای عکس اینستاگرام خوبه؟»

 

متین لیوان‌ها رو محکم روی میز کوبید و با غیظ گفت:  

«بحث زور نیست، بحث کلاس کاره سایه! تو هنوز تو فاز چریک‌بازی‌های ده سال پیش گیر کردی.»

 

کامران میون حرفش پرید و با خنده گفت:  

«ولش کن متین، این اگه بخواد یه لیوان آب هم بخوره اول زاغ‌سیاه پارچ رو چوب می‌زنه! بشین غذاتو بخور.»

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...