رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • بنیان‌گذار

نام رمان: فرانکشتاین

نویسنده: نسترن اکبریان

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه رمان:

نیکو، بعد از یک طلاق تلخ، یاد گرفته بود آرام زندگی کند و خودش زخم هایش را ببندد. پیشنهادی که به او شد عجیب بود! هر روز چند ساعت رو‌به روی مردی بنشیند و برایش کتاب بخواند... مردی که دست از زندگی شسته بود و میخواست با این حرکت، پلی به دنیای زنده ها بزند. نیکو در ویرانی جسمی و روحی  بهرام، زخمی را دید که هنوز نفس میکشید، و بهرام در صدای نیکو، چیزی شبیه آرامش پیدا کرد. درست از همانجا، عشق بی‌هیاهویی آغاز شد که قرار نبود اتفاق بیفتد، اما آمد تا هر دو را از نو به زندگی برگرداند.

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت اول

نیکو ساعت مچی اش را چک کرد. توی فرم اداری مدرسه، داشت خفه میشد! آفتاب مستقیم به فرق سرش می تابید و باد گرم به صورتش می‌خورد. مجدد دستش را به زنگ خانه رساند، اینبار رها نکرد و طولانی تر فشرد. 

یکی دوبار تا دم تماس گرفتن با خانم فتحی، مادر شاگردش پیش رفته بود. بی زبان نبود اما باز هم ترجیح داده بود مدت بیشتری منتظر بماند. با خودش میگفت آن بنده خدا لطف کرده بود به او کار معرفی کرده بود و دلیل نمیشد برای آنکه صاحب خانه در خانه را باز نمیکرد، مزاحمش شود. آن هم کله ظهر!

نیکو تکیه اش را به نمای گران قیمت خانه داد. زیر لبی با خودش غر میزد:

- مرد حسابی وقتی خونه نیستی چرا منو میکشی اینجا؟

تا به حال با بهرام رو به رو نشده بود. از فتحی شنیده بود وضع به شدت افتضاحی از نظر جسمی و روحی داشت که او را خانه نشین کرده. خواندن چند صحفه کتاب در روز، برای نیکو کار سختی نبود. اما برای بهرام آنچنان اهمیتی داشت که حقوق خوبی بابتش میداد. 

نور تیز آفتاب پوست گندمی اش را کم کم داشت می سوزاند. دختر جوانی، از دور با حالت دو نزدیک میشد. نیکو دستش را سایه بان آفتاب کرد، سمت او می آمد. 

وقتی به نیکو رسید، نفس نفس زنان گفت:

- سلام. خانم آسوده؟ 

نیکو آرام سر تکان داد. دخترک خودش را معرفی کرد.

- ببخشید دیر کردم. من پرستار آقای سلطانی ام. خیلی منتظر موندید؟ بفرمایید... بفرمایید داخل.

این را گفت و دستش را تا آرنج برد درون کیف بزرگش. 

- نه خواهش میکنم...

پرستار کلید به در ساختمان ویلایی با نمای سنگی و مدرن انداخت. یک پارگینک کوچک شبه حیاط  داشت که مستقیم به ساختمان اصلی می رسید. نیکو پشت سر پرستار راه گرفته و در ذهن با خودش دو دوتا چهارتا میکرد. یعنی وضع بهرام سلطانی آنقدر وخیم بود که نمیتوانست در را باز کند؟ یا قرار بود با پرستارش مصاحبه کاری کند!
- از اینجا. لطفا کفشاتونو توی جاکفشی بذارید، دمپایی ها هم توی این کمدن.

با چشم جاهایی که دختر نشان میداد را دنبال میکرد. سعی میکرد دقیق و بی سر صدا، به حرف هایش گوش دهد. نیکو کفش هایش را درآورد و داخل جاکفشی گذاشت. دمپایی ساده ای برداشت و پوشید. خانه بوی تمیزکننده و نوبودن میداد؛ با این حال، همه چیز مرتب و گران قیمت بود. کف سنگی براق، دیوارهای روشن، تابلوهای بزرگ و ساده...  و یک فرش ابریشم خودنما که به خانه کمی روح میداد. پرستار جلوتر راه افتاد.

- بفرمایید این طرف.

از یک راهروی نسبتا طولانی گذشتند. صدای آرام کولر در فضا می پیچید و نیکوی گرما زده، رحمت بر پدر صاحبخانه فرستاد. سعی می کرد نگاهش را زیاد این طرف و آن طرف نچرخاند، اما ناخواسته بزرگی خانه در نظرش می نشست. پرستار جلوی یک در نیمه باز ایستاد. چند تقه به در کوبید و گفت:

- آقای سلطانی… خانم آسوده رسیدن.

بعد آرام در را بیشتر باز کرد و کنار رفت. نیکو قدمی جلو گذاشت. اتاق بزرگ بود و نور ملایمی از پنجره های قدی داخل اتاق را روشن میکرد. چراغ های اتاق خاموش بودند و منبع نور، فقط آفتاب بود. کنار پنجره، ویلچری قرار داشت. مردی روی آن نشسته بود که پشتش به سمت در بود. با صدای باز شدن در، سرش را برگرداند.

نیکو ناخودآگاه مکث کرد... چهره‌ی مرد، همان‌طور که شنیده بود، بی نقص نبود. رد سوختگی باریکی از کنار شقیقه تا نزدیک گونه اش کشیده شده بود... پوست آن قسمت کمی تیره تر و کشیده تر در نظر می آمد. موهایش مرتب اما کوتاه بود و ته ریش داشت.  چشم‌هایش… دو تیله سیاه با مژه های بلند و ابرو های پرپشت که جذبه از آنها بی داد میکرد. مرد، به شدت خوش قیافه بود، حتی با وجود رد سوختگی.

نگاهشان برای چند ثانیه در هم قفل شد. بهرام بدون حرف زدن نگاهش را از او گرفت. دوست نداشت ترحم را از نگاه آدم ها بخواند. دست چپش را آرام روی میز کناری برد و گوشی موبایلش را برداشت. انگشتانش کمی کند حرکت می کردند. پرستار زیر لب گفت:

- آقای سلطانی یه مقدار با صحبت کردن مشکل دارن… معمولا پیام میدن.

نیکو سر تکان داد. چند ثانیه بعد گوشی خودش لرزید. متعجب آن را از کیفش بیرون آورد. شماره‌ ناشناس پیام داده بود.

- شما خانم آسوده هستید؟

نیکو ناخودآگاه نگاهش را از گوشی برداشت. بهرام همان‌طور ساکت نگاهش می کرد. نیکو سریع تایپ کرد.

- بله. نیکو آسوده هستم. برای کتاب خوانی.

چند لحظه بعد پیام دیگری آمد.

- بنشینید.

حتما خانم فتحی شماره اش را به او داده بود. نیکو زیر چشمی درجه کارکرد کولر گازی اتاق را سنجید. هجده درجه خوبی برای خنک شدن آتش درونش بود. کمی جلو رفت و روی صندلی کنار میز نشست. فاصله شان زیاد نبود، پیام بعدی آمد.

- خانم فتحی گفت معلم ادبیات هستید.

نیکو نوشت:

- بله. دبیرستان.

چند ثانیه طول کشید تا جواب بیاید.

- میتونید بلند کتاب بخوانید؟

نیکو لبخند خیلی کمرنگی زد. تازه متوجه شد که آقای سلطانی با صحبت کردن مشکل داشت، درد خودش چه بود که پیامک بازی میکرد؟ صدایش را صاف کرد و گفت:

- قطعا. فکر کنم برای همین اینجام.

برای اولین بار، گوشه‌ی لب بهرام خیلی جزئی تکان خورد. لبخند نبود، یک چیزی شبیه به لبخند!

بهرام با اشاره دست چپش، کتابخانه بزرگ انتهای اتاق را نشان داد. یک کتابخانه قدی بلند، که  از سقف تا زمین، نیمه از دیوار یک سمت اتاق را شامل شده بود. پر بود از کتاب های قطور و باریک. به نظردر همه سبکی!

نیکو چشمش روی کتابخانه خشک شده بود که مجدد تلفنش لرزید.

- لطفا یه کتاب با پیشنهاد خودتون از کتابخونه بیارید.

نیکو سر تکان داد و از جا بلند شد. داشتن چنین کتابخانه ای، یکی از آرزو های او بود. خوب میدانست که با وجود گرانی هایی که هروز تشدید میشد و حقوق اندک معلمی، آن رویا را به گورد می بُرد. دستش نوازش وار روی کتاب ها کشیده شد.

با وسواس خاصی دنبال یک کتاب میگشت. کتابی که ضمن دیدن بهرام، اسمش از خاطرش گذشته بود. کم کم داشت از بودن آن کتاب درون قفسه کتاب خانه بهرام نا امید میشد که جلد آشنایی در چشمش درخشید. خودش بود. کتاب را از قفسه بیرون کشید و نامش را لمس کرد. (سه شنبه ها با موری). راضی از انتخابش، برگشت و گفت:

- به شمابدم کتابو؟ یا بخونم؟

بهرام برای گرفتن کتاب دستش را دراز کرد. نیکو بی تردید کتاب را در دستان او گذاشت و روی صندلی اش نشست. بهرام با وسواس خاصی کتاب را زیر و رو کرد، از پشت صحفه خلاصه اش را خواند. بسیار طولانی و کسل کننده برای نیکو.

سکوت میانشان را پرستار با ورود بی اجازه اش شکست، یک لیوان شربت آلبالوی خنک، فقط برای نیکو. با تشکر از دست دخترک گرفت و معذب روی میز گذاشت. خوردن نوشیدنی مقابل صاحبخانه، آن هم وقتی خودش نمی خورد، برایش کمی خجالت آور بود.

بالاخره بهرام کنکاش کتاب را ول کرد. تلفنش را دست گرفت و نوشت:

- خوبه. شربتتون رو میل کنید، از فردا میتونید کارتون رو شروع کنید. من تا فردا قراردتونو آماده میکنم.

نیکو سریع از جایش بلند شد. حس میکرد فضای تاریک اتاق، او را در فشار و تنگنا گذاشته. با مهربانی خطاب به بهرام تشکر کرد.

- مرسی ممنونم. میل ندارم، باشه پس من فردا همون ساعتی که با خانوم فتحی هماهنگ کردم میام. روز خوبی داشته باشید. خدافظ.

نیکو با قدم های بلند از اتاق خارج شد. فضای راهرو تاریک تر بود! آن را هم با قدم های تند تری طی کرد و دم ورودی، با پرستار مواجه شد.

- عه تشریف میبری؟

- آره. فردا برای شروع کار میام. خسته نباشی عزیزم، فعلا خدافظ.

دخترک سر تکان داد و نیکو را بدرقه کرد. به محض رسیدن به حیاط و بسته شدن در خانه، نیکو نفسش را بیرون داد:

- آخیش. چه سنگین بود فضای خونش.

با حس سنگینی نگاهی، سرش را بالا چرخاند، متوجه شد بهرام هنوز از پنجره نگاهش می کند. لبخند مصنوعی به لب نشاند و سریع از خانه اش خارج و در را بهم کوبید.

تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی بود و پیاده روی در گرما، یکی از عذاب های زندگی نیکو! 

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت دوم 

نیکو که رسید، اتوبوس تازه ایستاده بود. نفس آسوده کشید و سوار شد، زودتر از پیرزن پشت سرش روی صندلی نشست و نگاه چپ او را نادیده گرفت. گرما زده و خسته تر از آنی بود که سرپا مانده را تحمل کند. از صبح سرپا بود. آخرین روز امتحان پایان ترم بود، از صبح مدرسه بود و حتی ناهار نخورده بود. آخر وقت هم مادر یکی از شاگرد هایش پیشنهاد کاری عجیبی به او داد. هروز، چندساعت برای یک مرد خانه نشین کتاب بخواند. 

اتوبوس یکی یکی در ایستگاه ها توقف میکرد و نیکو، شکمش به غار و قور کردن افتاده بود. وضع مالی بدی نداشت، اگر به خانه پدری برمی‌گشت، حتی دو سرو گردن از بهرام سلطانی هم بالاتر میزد. عشقش ادبیات بود و شغل معلمی در این رشته را به همین بابت شروع کرده بود، همچنین پذیرفتن شغل عجیبی مانند کتابخوانی را! 

بیست و شش سالش بود قد کوتاه و چهره بی بی فیسی که داشت، گاها او را شبیه به هفده هجده ساله ها می‌کرد. پذیرفتن آنکه در سن کم، مهر طلاق به شناسنامه اش خورده بود او را به شدت خشمگین می‌کرد. بابت همان ازدواج زورکی با پسر خاله و طلاق اختیاری اش بود که ارتباط فامیلی اش را محدود، و برای خودش خانه جدا کرایه کرده بود. 

بالاخره اتوبوس ایستاد و او از فکر خارج شد. کارتش را زد پیاده شد. طبقه سوم یک آپارتمان پنج واحده زندگی می‌کرد. پدرش هرماه خودخواسته مبلغ هنگفتی به حسابش واریز می‌کرد اما او ترجیح میداد نونِ بازوی خودش را بخورد و آن پول را در حسابی جدا، ذخیره می‌کرد. 

رستورانی که همیشه از آن غذا می‌گرفت تازگی ها حسابی لفتش می‌داد! مانتو و مقنعه اش را روی مبل پرت کرد و هوش مصنوعی صوتی تلفنش را روشن کرد. 

- چطوری اصغر؟ بیا حرف بزنیم که دارم خفه می‌شم. 

از بد اخلاقی اش نبود که هیچ دوست واقعی ای نداشت. می‌شد گفت نیکو از آن دسته آدم های محافظه کاری بود که سخت به دیگران اعتماد می‌کرد. مخصوصا از وقتی که مچ شوهرش را توی یک واحد آپارتمان، با سه زن صیغه ای دیگر گرفته بود. 

- سلام نیکو. امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشی. من اینجام تا به صحبت هات گوش بدم. 

روی مبل چهازانو زد و چیزی که مانند خوره ذهنش را می‌خورد، به زبان آورد:

- اصغر من امروز یه پیشنهاد کاری گرفتم. یه مرد که از نظر جسمی به شدت آسیب دیده ازم خواسته روزی چندساعت براش کتاب بخونم. میدونی که من عاشق کتاب خوندنم رو هوا قبول کردم. وقتی رفتم اونجا خیلی سنگین و سرد بود فضاش. مرد بیچاره رو اگه می‌دیدی دلت کباب می‌شد. خیلی خوش قیافه و جذاب بود سنشم بالا نبود... پُر پُرش سی. سیو پنج تا می‌خورد. رو ویلچر نشسته بود و فک کنم یه دستشم حرکت نمیکرد، عمدی بود یا واقعا نمیتونست حرف بزنه نمیدونم اما با پیام باهام حرف میزد. 

نیکو نفسش گرفت از پشت سر هم صحبت کردن. اسم هوش مصنوعی صوتی اش را اصغر گذاشته بود. شروع به صحبت کرد:

- ای وای. چه روز پر چالشی داشتی. برای مردی که گفتی خیلی ناراحت شدم. فلج شدن توی سن جوونی حتما خیلی تجربه سخت و دردناکیه. از نظر انسانی هم کاری که می‌کنی می‌تونه برای اون آدم خیلی ارزشمند باشه. برای کسی که محدودیت حرکتی داره، همین که یکی بیاد کنارش بشینه و براش کتاب بخونه می‌تونه واقعا حالش رو بهتر کنه.یه چیز کنجکاوم کرد: وقتی با پیام باهات حرف می‌زد، چه جور آدمی به نظر می‌اومد؟ مهربان؟ رسمی؟ سرد؟

نیکو موهای بلندش را از شر کش مو خلاص کرد. انگشت هایش زا آرام درون گره ها می‌کشید و متنفکر گفت:

- نمیدونم... برای شروع ازم خواست کتاب انتخاب کنم. سه شنبه ها با موریو پیشنهاد دادم. بد که نیست؟ 

- انتخاب جالبی کردی. اتفاقا برای چنین موقعیتی خیلی معنادار هم هست. اون مرد چی؟ چه واکنشی به انتخاب تو نشون داد؟ رد کرد؟ تند برخورد کرد؟ یا پذیرفت؟ 

همان لحظه ایفون خانه به صدا در آمد. بیخیال ادامه گفتگو با اصغر شد، یک شال روی موهایش انداخت و با یک جفت دمپایی رو فرشی، از واحدش خارج شد. شمکش واجب تر بود. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت سوم
صبح را با آلارم تلفنش بیدار شد. چشمان خسته اش بزور تلفن را پیدا و زنگش را قطع کرد. درحالی که سعی می‌کرد باز هم بخوابد، خودش را لعنت می‌فرستاد که چرا زنگ را خاموش نکرده بود. آخرین امتحان پایان ترم هم تمام و عملا دیگر دلیلی برای زود بیدار شدن نداشت. 
هرچه این پهلو به آن پهلو شد خوابش نبرد. دست آخر کلافه روی جایش نشست و سعی کرد اضطرابی که برای امروز ظهر داشت را نادیده بگیرد. صبحانه سبکی خورد و موهایش را بالای سر گوجه کرد. برای گذران وقت،به جان خانه اش افتاد. مبل های مخمل قرمزش را تکاند، جاروبرقی کشید، ظرف های مانده را شست و تمام کابینت ها را بیرون ریخت تا مرتب تر بچیند. فاسد های یخچالش را دور ریخت و سر سری چند لقمه نان با کلباس خشک خورد. 
به خودش که امد، ظهر شده بود. یک ساعت دیگر باید در جلسه کتابخوانی برای بهرام سلطانی حضور داشت و هنوز آماده نشده بود. 
هول هولکی دست و صورتش را شست، ابرو های شلخته اش را مرتب و پوستش را ژیلت کشید. با رضایت از تمیز شدن صورت گندمی اش، به اتاق رفت. آرایش سبکی به چهره اش نشاند و یک دست لباس خنک، بر خلاف دیروزی ها به تن کرد. 
شومیز کوتاه سفید با شلوار بگ لی از او ظاهری امروزی و کم سنو سال ساخته بود. امروز اعصاب اتوبوس سواری نداشت. پراید کوچک چرک شده اش را استارت و راهی محله آقای سلطانی شد. 
ضمن رسیدن، اینبار بر خلاف دیروز، با اولین زنگی که زد در خانه باز شد. قرارشان از سه بعد از ظهر تا ساعت شش بود و نیکو با خودش خیال می‌کرد سه ساعت مداوم روخوانی کردن، شاید آنقدر ها هم آسان نباشد. 
- سلام خوش اومدین. خانوم آسوده... 
پرستار فامیلی نیکو را با تردید گفته بود. قطعا نیکویی که فرم اداری مدرسه پوشیده بود بدون هیچ آرایشی با کله ای که آفتاب پسش تابیده بود و صورتی که روغن انداخته بود شبیه به وضع فعلی اش نبود. لبخندی زد و گفت:
- ممنونم. دیر که نکردم؟ 
- نه نه بفرمایید، آقای سلطانی منتظرتونن. 
سر تکان داد و طبق روال دیروز، کفش هایش را درون جاکفشی جا داد. یک جفت دمپایی ابری پوشید و وارد راهرو شد. باز هم از لذت سرمای کولر گازی دلش قنج رفت.
در اتاق بهرام اینبار بسته بود. پرستار چند ضربه به در کوبید و گفت:
- خانوم آسوده اومدن. بیان داخل؟ 
چند ثانیه بعد، صدای "دینگ" پیامک تلفن پرستار شنیده شد. سریع تلفنش را  چک کرد و گفت:
- بفرمایید داخل.

نیکو با احتیاط در را باز و وارد شد. بهرام همان‌جا، کنار پنجره، روی ویلچر نشسته بود. امروز پیراهن نخی خاکستری پوشیده بود؛ آستین‌ها تا آرنج بالا زده و موهایش کمی حالت دار تر از دیروز بود. دست راستش دوباره مثل دیروز کمی سنگین روی دسته ویلچر رها بود و با دست چپش اما گوشی را نگه داشته بود.

سرش را به سمتی تکان داد که معلوم بود حضور نیکو را فهمیده. انگار نمی‌دانست باید نگاه کند یا نه. نیکو لبخند زد.

-  سلام… وقتتون بخیر.

بهرام نگاهش را خیلی آهسته از پنجره گرفت و روی صورت نیکو آورد. طرز نگاهش برای ثانیه ای عوض شد. انگار او هم مانند پرستار، تعجب کرده بود. سریع نگاه دزدید و  انگشتش را برد روی گوشی. دو ثانیه بعد گوشی نیکو ویبره رفت.

- سلام.

نیکو جواب داد:

- امیدوارم امروز بهتر باشید؟ 

تایپ بهرام طول کشید. نه از روی بی‌حوصلگی، بیشتر انگار نمیدانست چه پاسخی در جواب آن سوال بدهد.

- خوبم. بفرمایید بشینید شروع کنیم.

نیکو لبخند کوچکی زد. نیم نگاهی به کتابخانه انداخت و مردد گفت:

– خوبه… همون کتابی که دیروز انتخاب کردم یا پیشنهاد دیگه ای دارید برای شروع؟

پرستار که تا کنون یک لنگه پا در چهارچوب در ایستاده بود،  به بهرام نگاه کرد و گفت:

– من دیگه مزاحم نمیشم. هر چیزی خواستید پیامک کنید.

و بیرون رفت. با بیرون رفتن و بسته شدن در اتاق، نیکو باز هم همان حس سنگینی دیروز را گرفت. انگار معذب بود، یا شاید هم خجالت زده. روی همان صندلی دیروزی نشست. کتاب، اماده جلویش روی میز بود... فضای اتاق آنقدر ساکت و خشک بود که نیکو دست و پایش را گم کرده بود و نمیدانست دقیقا باید چه کاری انجام دهد. نه حرف قرارداد زده شده بود نه مانند دیروزخبری از  پذیرایی با شربت بود. یک راست رفته بود سراغ کار. کتاب رادر دست گرفت و سنگینی اش را وزن کرد. سمت بهرام چرخید و خیره خیره نگاهش کرد. منتظر مجوز شروع خواندنِ همان کتاب بود.

بهرام گوشی را برداشت، اما این‌بار صحفه کلید را طولانی تر نگاه کرد. انگار میخواست مطمعن شود نیکو، از سر دلسوزی آن کتاب را انتخاب نکرده بود! بعد بالاخره پیام آمد.

- بخونید لطفا. 

نیکو کتاب را باز کرد. ورق اول، خش‌خش نرم کاغذ به دلش نشست. عاشق کتاب ها بود... انگشت‌هایش کمی می لرزید؛ شاید از حس اینکه حواس یک غریبه، یک مرد شکسته ی مغرور، حالا دقیق روی صدا و انتخاب‌های اوست اضطرابش را تشدید میکرد. آب دهانش را صدا دار قورت داد. دو سه نفس عمیق کشید تا لرزش انگشت هایش به صدایش سرایت نکند و بالاخره، با تن صدای آرامی شروع به خواندن کرد. صدایش توی اتاق پیچید، نرم و شمرده! بدون عجله جملات را کنار هم میچید و خودش غرق در فضای کتاب، اضطراب را از یاد برده بود. بهرام نگاهش نمی‌کرد. به نقطه‌ای کنار پنجره خیره شده بود. گوشش سراسیمه به نیکو بود اما ذهنش کیلومتر ها دور تر. نیکو یک لحظه مکث کرد و پرسید:

- هروقت خسته شدید بگید.

صدای ویبره باعث شد درحالی ک انگشتش را لای صحفه گذاشته بود تا گم نکند، تلفنش را یک دستی چک کند. همان شماره ناشناس. باید زودتر سیوش میکرد.

- خسته نمی‌شم.

نیکو سرش را پایین انداخت که لبخندش معلوم نشود. چند صفحه گذشت. ناگهان بهرام انگشتش را بلند کرد. نیکو از حرکت دستش سریع متوقف شد. فکر کرد شاید جمله ای که خوانده بود، موجب رنجش بهرام شده. چند ثانیه بعد پیام آمد:

- این قسمت،  قشنگ بود.

نیکو به جمله‌ای که خوانده بود نگاه کرد؛ ‌(وقتی یاد بگیری چگونه بمیری، تازه یاد می‌گیری چگونه زندگی کنی) لبخندی زد. مشاجره در رابطه با کتاب ها و جملات از بحث های مورد علاقه اش بود. شالش که روی شانه افتاده بود را ضمن ادب بالا کشید و گفت:

- قشنگ یا واقعی؟

بهرام مدتی گوشی را نگاه کرد، اما جواب نداد. تنها نوشت که ادامه دهد. نتوانسته بود جواب دهد یا نخواسته بود را نیکو نفهمید، اما چیزی نگفت و با لحن آرامتری ادامه داد. انگار که بهرام با آن حرکت، ذوقش را کور کرده بود. ساعت‌ها بی‌صدا گذشت. گاهی فقط صدای ورق زدن کتاب و صدای نفس آرام نیکو شنیده می‌شد. بهرام دیگر بین صدای او نیامد و فقط گوش داد. جقتشان در فضای داستان غرق شده بودند که پرستار در را نیمه باز کرد.

- ببخشید… ساعت شش شد.

نیکو چشمش گرد شد. بهرام اما انگار تازه رسیده بود به لحظه‌ای که دلش نمی‌خواست تمام شود. نگاه به چشمان خسته نیکو انداخت. بنده خدا لب هایش از خواندن بی وقفه خشک شده بود. ناراضی به نیکو که کتاب را نشانه گذاری کرد و بست نگاه کرد و برای او پیام نوشت:

- فردا هم همین ساعت میاید؟

نیکو کیفش را بست در همان حین هم پیام بهرام را خواند.

-  بله، حتما.

بهرام کوتاه سر تکان داد. مجدد سرش را درون تلفن فرو برد و گفت:

- قراردادتون رو تنظیم کردم. از کشوی اول میز تحریر بردارید. دو نسخه رو امضا کنید و فردا یکیش رو برای من بیارید.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت چهارم

نیکو برای باز کردن کشو خم شد، یکی دو بار سمت خودش کشید، لعنتی گیر کرده بود. اینبار محکم تر کشید و یک ضرب کشو باز شد. اویی که چند قدم عقب پرت شده بود خجالت زده لبخند مصنوعی ای به لب نشاند. 

برای برداشتن قرارداد دست دار کرد. تک صحفه ای و صریح! حق همراه کردن هیچ کسی با خودش را نداشت، حق استعفا زیر موعد قرارداد را نداشت وگرنه باید خسارت میداد، انگشتش را تند تند از مفاد و قوانین قرارداد رد کرد، مبلغ حقوق را زیر چشمی نگاه ریزی انداخت و خطا به پرستار گفت:

- خودکار هست؟ 

دخترک به جامدادی لیوانی گوشه میز اشاره کرد. نیکو بابت بینایی ضعیفش خودش را سرزنش و خودکار را برداشت. جاهای خالی مربوط به خودش را پر کرد و سریع هر دو نسخه را امضا زد. یکی را درون کیفش چپاند و دیگری را صاف، روی میز گذاشت. سمت بهرام که در سکوت تعجب حرکات او را دنبال می‌کرد چرخید.

- امضا کردم همینجا. 

بند کیفش را روی شانه اش تنظیم کرد. 

- کار دیگه ای با من ندارید؟ 

بهرام چشم از او گرفت. تایپ کرد:

- به سلامت. 

نیکو لبخندی زد و سر تکان داد. همراه پرستار از اتاق خارج شدند. در که بسته شد، دخترک نیکو را به حرف گرفت:

- امیدوارم عین من پشیمون نشی. مبلغ حقوقش خوبه ها ولی اعصاب خورد کنه یکم. 

نیکو نگاهش کرد. لبخند زورکی زد و گفت:

- راستی اسم من مریمه.

نیکو سر تکان داد. 

- خوشبختم عزیزم. اسم منم شنیدی فکر کنم دیروز. نیکو هستم. 

دخترک سر تکان داد و با کنجکاوی پرسید:

- حقوقت رو چقدر زده بود؟ 

- مهم نیست زیاد پولش. برای علاقمه که قبول کردم. هم اینکه خوشحال میشم به آدمی که توی وضعیت جسمی و روحی درستی نیست کمکی کرده باشم. 

مریم ریز خندید. از آن خنده هایی که مشخص بود حرص زیادی پشتش خوابیده. 

- کمک چی؟! آقای سلطانی نه فلجه نه لال!

نیکو جفت ابرو هایش بالا پرید. ایستاد و متعجب پرسید:

- یعنی چی؟! 

مریم انگار در آن خانه سوت و کور بالاخره یک پایه غیبت پیدا کرده بود. لبخند رضایتمندی زد و گفت:

- مفصله. بیا بشین یه چایی بریزم برات تعریف کنم. بلاخره توام دیگه پات ثابت شد اینجا. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت پنجم

نیکو روی مبل نشسته بود. انگشت های پایش درون جوراب کِرم رنگش بی قراری می‌کرد. چندین بار تا دم کشیدن ریش ریش های فرش ابریشم با نک انگشتان پایش پیش رفته بود. اما هربار سریع پا پس می‌کشید و یادآوری میکرد آنجا خانه خودش نبود. آن فرش گران قیمت هم شباهتی به قالی های دست دوم خودش نداشت. 

مریم با یک سینی کوچک حاوی دو لیوان چای آمد و کنار او نشست. دخترک شبیه صاحب خانه ها رفتار می‌کرد. نیکو با خودش فکر کرد حتما مدت زمان طولانی در آن‌جا مشغول به کار بود... سنی هم نداشت. نهایت بیست، بیست و یک! نیکو لیوان چایی که سمتش دراز کرده بود را گرفت. 

در نبود او یک آن به سرش زده بود بلند شود و برود، احساس بدی داشت. انگار که داشت در زندگی بهرام سلطانی سرک می‌کشید. هرچقدر هم کنجکاو شده بود یک لحظه با خودش فکر کرد شاید درست نباشد به آن صورت، وسط پذیرایی خانه خود طرف بنشیند و راجع او غیبت کنند. قبل از آن‌که مریم شروع به گفتن کند، از او پرسید:

- خیلی وقته اینجا مشغول به کاری نه؟ 

- من؟ نه بابا تازه دوماه شده. از آشناهاشونم البته. با خواهر آقا بهرام همکلاسی بودم. 

نیکو سری تکان داد و سکوت کرد.  چند قلوپ از چایش را خورد و قبل از آنکه مخالفتش بابت شنیدن جزئیات رفتاری بهرام سلطانی اعلام کند، مریم شروع به حرف زدن کرد:

- جریان تصادفم نمیدونی؟ ولی عمدا اینجوری می‌کنه. 

ریز خندید و با همان شیطنت گفت:

- مثلا غرورش اجازه نمیده با لکنت زبون صحبت کنه یا دست و پاش موقع حرکت ضعف داشته باشه. 

جمله بندی مریم هیچ به دل نیکو خوش ننشسته بود. سریع از جایش بلند شد، چایش را درون سینی گذاشت و لبخندی به روی مریم متعجب زد. 

- عزیزدلم عیب نداره بقیه صحبتمون بمونه برای بعد؟ فراموش کرده بودم همسایه بهم گفته بود از خونم بوی گاز میاد. ذهنم درگیر اونجاست... 

مریم ناراضی از جایش بلند شد. 

- نه عیب نداره. باشه عزیزم می‌بینمت. 

نیکو لبخند دیگری در جوابش زد و پشت به او، روی کفِ سنگی یخ خانه قدم برداشت. صدای مریم متوقف‌ش کرد:

- این چیزایی که میگم رو یه وقت به روی آقا بهرام نیاری‌ها... 

نیکو سمتش چرخید و گفت:

- خیالت راحت. خدافظ. 

- راهو دیگه یاد گرفتی من نمیام. ببرم غذاشو بدم. درو پشت سرت میبندی دیگه؟

نیکو از پرچانگی دخترک کلافه شده بود. 

- چشم میبندم. 

دیگر چیزی نگفت و تند تند خودش را به خروجی رساند. دمپایی ابری هایش کنار پذیرایی جا مانده بود. کفش هایش را پوشید و در را بست. نفس عمیقی از هوای آزاد کشید. هنوز هم به نظرش فضای آن خانه، بیش از حد سنگین بود! 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت ششم

چند استارت به پراید فکستنی اش زد. روشن نمیشد! طبق معمول فن ماشینش بطور خودکار راه افتاده بود و اگر بیش از حد شانسش را امتحان میکرد باتری ماشین میخوابید. دوماه بود به خودش یاداوری میکرد به تعمیرگاه ببرد و هربار مشکلی مانع میشد. تا پایان از کار افتادن فن صبر کرد و به سختی ماشین را روشن کرد. گرمای رو به عصر آزاردهنده نبود. کل مسیر خانه را به بهرام سلطانی فکر میکرد. امروز  رد بخیه ای که روی دستش، حتی بند انگشت هایش به جا مانده بود توجهش را جلب کرد. هم دوست داشت پای صحبت های مریم بنشیند و هم، در شخصیت خودش نمیدید در خانه کسی، پشت سر خودش غیبت کنند.

تا رسیدن به خانه ذهن مشغولی ولش نکرد. ضمن رسیدن به آپارتمان، سختی دنده عقب پارک کردن ماشین درون پارکینگ را به جان خرید. پس از صدبار جلو عقب کردن ماشین را خاموش و پیاده شد. معده اش حسابی ضعف میرفت. باز هم باید بر پدر مادر رستوران ها آمرزش می فرستاد و برای خودش ضیافت ترتیب میداد.

تا رسیدن پیک غذا، کانال های ماهواره را تند تند بالا پایین میکرد. نه آنکه چشمش چیزی را نگیرد، ذهنش سخت مشغول بهرام بود. به نگاهش، رد سوختی کنار شغیغه اش، حتی نوع لباس پوشیدن ساده و اراسته اش فکر میکرد. کتاب سه شنبه ها با موری را از کتابخانه اش بیرون کشید. صحفه ها را باز کرد و روی متنی که او را تحت تاثیر قرار داده بود مکث کرد. برایش جالب بود مردی با آن وضعیت، علاقه مند به شنیدن کتاب باشد. تا جایی که دیده بود اکثر مرد های خانواده اش به ندرت سمت کتاب خوانی میرفتند. یا بازنشسته ها، یا فقط حین تحصیل! نمونه اش همان شوهر سابق الدنگ خودش بود. آنقدر دور از محیط مورد علاقه نیکو بود که در یک سال زندگی مشترکشان نیکو را بابت کتاب خواندن مسخره میکرد. دوست نداشت فرهنگ شهاب را زیر سوال ببرد، هر چه که بود، در یک خانواده رشد کرده بودند. 

سیر دلش که چلوکباب رستورانی با زیتون پروده انار را خورد، دوغ لیوانی خنکی هم پشتش نوشید و به رخت خوابش خزید. عادتش بود قبل از خواب، اصغر را زله کند.

- اصغر؟ به نظرت زشت نیست درمورد وضعیت آقای سلطانی با پرستارش حرف بزنم؟

- این سوال خیلی ظریف و اخلاقیه. یادت باشه که آقای سلطانی، با وجود وضعیت جسمیش، هنوز هم یک «انسانِ کامل» با احساسات و غرورِ خاص خودشه. اگر حس کنه که تو رفتی پشتِ سرش با پرستار صحبت کردی، ممکنه احساس کنه که «موضوعِ بحث» یا «سوژه» شده، نه یک مخاطب.پیشنهاد من اینه روی کار خودت تمرکز کن. اگر دیدی پرستار آدمِ صمیمی‌ای هست، نهایتاً در حدِ «چطور می‌تونم کمک کنم حالشون بهتر باشه؟» بپرس. از جزئیاتِ تصادف و وضعیتش نپرس. بذار خودش هر وقت اعتماد کرد، داستانش رو برات تعریف کنه. اونجوری شنیدنش هم برای تو شیرین‌تر و هم برای اون راحت‌تره.

نیکو متقاعد شده بود. یک آمرزش هم به پدر سازنده هوش مصنوعی فرستاد. علاوه بر آنکه او را از تنهایی مفرط نجات داده بود، راهنمایی های مناسب با ذاعقه خودش هم میکرد. قبل از خواب، تلفنش را چک کرد. دیدن صحفه چت شهاب با تاریخچه پاک شده، اخم هایش را درهم برد. در ذهنش چندشی نثار عکس پروفایلش کرد. از زاویه پایین جوری که انگار هدف دوربین سوراخ های دماغ عملی اش بود، سیس ضایع اخم تصنعی به چهره گرفته و پروفایلش کرده بود. نیکو خداراشکر میکرد که قبل از آنکه محتوای پیامش را ببیند، خودش پاک کرده بود.

روز جدید را نیکو تخت تا ظهر خوابید. با لبخند بیدار شد و کش و قوسی به تنش داد. به نظر روز خوبی بود. چای سبز دم کرد، پنکیک برای خودش درست کرد و با تزیین عسل و شکلات با لذت خورد. نیم ساعت به سه مانده، سر حوصله آماده شد. دو بار ریمل اسنس صورتی فیکی که به اسم ارجینال در پاچه اش کرده بودند را به مژه هایش کشید و به خودش نگاه کرد. نه آنقدر زیبایی شیفته کننده ای داشت، نه آنقدر زشت! چشمان درشت عسلی اش بیش از هر چیزی به چشم می آمد و پس از آن لب های درشت خوش حالتش. مخصوصا خال کنار لبش را خیلی دوست داشت. 

بر خلاف سختی دنده عقب پارک کردن، برای بیرون آمدن راحت بود. گازش را سمت محله سلطانی گرفت. یک دسته گل مریم از پسر دست فروش پشت چراغ قرمز خریده بود. بنظرش اتاق دردنشت بهرام یک چیزی کم داشت. گرانی از سر تا پایش میریخت اما روح نداشت، جان نداشت. یک دسته گل، برای شروع به نظرش خوب بود. حداقل خودش در مدت حضور احساس بهتری داشت.

به خانه بهرام که رسید، مریم اینبار اسقبالش نیامد. در را باز گذاشت و رفت. نیکو تند تند کفش را با دمپایی عوض کرد  و آهسته وارد راهروی خنک خانه شد. تا اتاق بهرام همه جا را چشم چشم کرد اما اثری از مریم ندید. خودش چند تقه به در زد، بعد آرام گفت:

- آسوده هستم. مساعدین بیام داخل؟

صدای پیامک تلفنش آمد. دسته گل را بغل گرفت و یک دستی از کیفش بیرون کشید.

- بفرمایید. یک ربع تاخیر داشتید خانم آسوده.

نیکو چشمش روی ساعت نشست. راست میگفت. دستگیره در را پایین کشید  و با لبخند خجالت زده ای گفت:

- سلام. بله حق دارید، ترافیک خیلی سنگین بود. 

چشم های بی روح بهرام، روی دسته گل بغل نیکو ثابت مانده بود. نیکو رد نگاهش را گرفت. لبخندش را وسعت داد و گفت:

- برای شماست. یعنی برای...

بهرام رویش را سمت پنجره چرخاند و به نیکو گوش نداد. حرکتش نیکو را حسابی معذب شده بود. تلفنش لرزید.

- لطفا کتاب خوندن رو شروع کنید.

لبخندش را جمع کرد. باز هم ذوقش را کور کرده بود. سر به زیر سمت میز تحریر رفت. کتاب همان جای قبلی بود. انگار که در نبود او، همه چیز ساکن مانده بود.گل را آن سمت میز گرفت و کتاب را باز کرد. گلویش را صاف و از همان جای قبلی شروع به خواندن کرد.

بهرام بالاخره دل از منظره حیاطش کند. فرمان ویلچر را گرفت و سمت او چرخاند. صدای نیکو برای بهرام، یاداور چیزی بود که مدت ها پیش از آن دست کشیده بود. انگار صدایش عطرِ زندگی داشت. لحنی که با روایت هیجان میگرفت، غمگین میشد. دقت بهرام روی چهره نیکو نشست. انگار داشت آن داستان را زندگی میکرد و میخواند. چیزی درون آن دختر برای بهرام خاص بود. پرچانگی نمیکرد، از او حتی پیش پا افتاده ترین سوالات را نپرسیده بود. چیز های سطحی مانند علت حال و روزی که داشت!
نیکو با حس سنگینی نگاه بهرام سر بلند کرد. چند ثانیه نگاهشان خیره ماند و نیکو، بی اختیار رشته کلام از دستش در رفت. سکوت میانشان افتاده بود. جفتشان خیره خیره یکدیگر را نگاه میکردند، بهرام از ضعف ساکت بود و نیکو، غرق آن نگاه سیاهِ کنکاشگر شده بود.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت هفتم

هیچکدام برای قطع کردن رشته نگاه پیش قدم نمیشد. انگار که در یک لحظه، گیر افتاده بودند. بهرام گیرِ چشمان عسل مانند نیکو، و نیکو گیر آن نگاه بی روحِ مشکی! صدای باز شدن بی مقدمه در اتاق، نگاه جقتشان را آن سمت کشید. مریم بود! حتی در نزده بود.با دیدن نیکو، فقط سری به نشان سلام تکان داد و سینی‌به‌دست، صاف سمت بهرام رفت.

- مادرتون سفارش کردن حلوا بیارم براتون امروز. میخورید یا ببرم؟

نگاه نیکو با کنجکاوی روی بشقاب حلوا نشست. آن وقت روز، حلوا؟ آن هم روز یک شنبه؟ نمیتوانست به یادبود پنشجنبه ها ربطش دهد، شاید از علاقه مندی های بهرام بود. بهرام به آنی رنگ نگاهش تند شد. اخم کرد. تلفنش را برداشت چیزی بنویسد، اما از دستش سر خورد و با صدای بدی روی سرامیک‌های سردِ اتاق کوبیده شد.

- من... متوجه شدم... میبرمش. ببخشید.

نگاه نیکو هنوز گیرِ گوشی چند صد میلونی بود که روی مزاییک ها افتاده بود. مریم پشت کرد که از اتاق خارج شود، اما صدای بم مردانه ای، جفتشان را سمت بهرام چرخاند:

- می... میخورم!

جفت ابرو های نیکو بالا پرید. مریم راست میگفت؟ میتوانست حرف بزند و او را مچلِ پیامک بازی کرده بود؟ با دست سالمش به گوشی اش اشاره زد. مریم سمت او قدم تند کرد. سینی را روی میز کنار پنجره گذاشت، و تلفن بهرام را دستش داد. نیکو اما حواسش در تن صدای بهرام، جا مانده بود.بهرام ویلچرش را بیشتر سمت پنجره متمایل کرد. مریم ایستاده یک قاشق پر از حلوا نزدیک دهان بهرام برد.

- میشه یکم جلو بیاید؟ 

بهران نیم نگاهی به نیکو انداخت و محتویات قاشق را بلعید. واضح بود دوست نداشت جلوی یک غریبه، مثل بچه ها به او غذا بدهند. دستش را بالا آورد و قاشق را از مریم گرفت.

- اما نمیتونید که...

همین را نگفته بود که بشقاب حلوا، با صدای بدی روی زمین شکست. بهرام میخواست قاشقش را پر کند که بشقاب از میز سر خورده بود. مریم ترسیده چند قدم عقب پرید. نیکو برای کمک نیم خیز شد. کتاب را همانجا رها کرد و سمت مریم راهی شد. دخترک داشت تکه های شیشه خورده را با دست جمع میکرد.

- ای وای. بذار کمک کنم. بیا بریز تو سینی.

لحن مریم، تند تر از انتظارش بود.

- لازم نکرده! عادت دارم من چیز جدیدی نیست، تو به کار خودت برس کتابتو بخون من جمع میکنم... اه همه جا به گند کشیده شد...

نیکو حس کرد سنگ روی یخ شده.  بلند شد و نگاهش بی اختیار سمت بهرام کشیده شد. از پنجره به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. انگار غرورش را با دندان نگه داشته بود و نیکو آن را حس کرد. دست نیکو از استرس می لرزید. نه آنکه آنقدر بی جنبه باشد که با یک لحن تند تن و بندش بلرزد، اما از بچگی، به صدای شکستنی حساس بود.

چند ثانبه بعد، صدای ویبره تلفن همراهش سکوت اتاق را شکست. صفحه را که روشن کرد، همان شماره ناشناس آمد بالا؛ بهرام سلطانی. پیام کوتاه بود:

- شما بخون.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت هشتم

نیکو کتاب را برداشت.  مریم زیر لب غر غر میکرد و حلوا ها را با قاشق توی سینی می‌ریخت. شروع به خواندن کرد اما صدایش لرز خفیفی داشت. نگاهش بین صفحات کتاب و بهرام نوسان داشت و حسابی تپق میزد. 

مریم که از اتاق خارج شد، انگار نفس کشیدن برایش راحت تر شده بود. حس انسانیت بود یا ترحم، دوست نداشت با کسی که ضعفی دارد آنطور برخوردی را شاهد باشد. 

تند تند صحبت های بلند بالای موری را می‌خواند. با آنکه قبلا هم کتاب را خوانده بود باز هم تحت تاثیر قرار گرفته بود. موری تا آنجای کتاب، تازه به بیماری دچار شده بود. نیکو هر سطر کتاب خیره به بهرام بود تا واکنشی از او ببیند، اما او همچنان به بیرون پنجره خیره بود. نیکو حس می‌کرد حتی یک کلمه از صدای او را نمی‌شنید. به ساعتش نگاه کرد، نیم ساعتی مانده بود. 

سکوت کرد، او را صدا زد. 

- آقای سلطانی؟ 

بهرام اما برنگشت. نیکو مطمعن شد که بهرام، حواسش جای دیگری بود. کتاب را نشانه گذاری کرد و بست. مجدد با صدای بلندتری امتحان کرد:

- آقای سلطانی؟؟ 

باز هم هیچ تعقیری. نیکو از پارچ آب روی میز تحریر یک لیوان آب پر کرد و با قدم های آرام به بهرام نزدیک شد. برای آنکه متوجه حضورش شود صمیمانه دستش را سرشانه از گذاشت. 

- می‌شنوید؟ آب... 

با واکنش ناگهانی بهرام به پس زدن دست نیکو، لیوان آب از بالا روی سر و پیراهن بهرام خالی شد. نیکو هین کشید گ عقب رفت. دستش را جلوی دهانش گرفت. 

- ترو..تروخدا ببخشید... خوبین؟ قصدم بد نبود فقط وقتی دیدم حواستون پرته آب... 

بهرام اخم هایش درهم بود و آب از موهای خوش حالتش چکه میکرد. کل پیراهنش خیس شده بود. دست سالمش را به نشانه سکوت بالا برد. لب هایش را بهم فشار میداد تا حرفی بار دختر ترسیده مقابلش نکند. اگر زبانش لکنت نداشت، به حتم فریادش تن خانه را لرزانده بود. 

ویلچرش را پشت به نیکو سمت کمد لباسی هدایت کرد، تمام خشمش را سر پیراهن تنش خالی کرد. با حرکات ناتوان و خشگمین میخواست پیراهن را به سرعت از تنش در بیاورد. 

نیکو بغض گلویش را گرفته بود. حرکات تند بهرام او را ترسانده بود. دیدن کمر بهرام گ بازو هایش، او را همانجا خشک کرده بود. تمام تن بهرام، رد بخیه و سوختگی بود. انگار که تیکه تیکه تنش را بزور بهم دوخته بودند. نیکو بی اختیار جلو رفت و با صدایی که از ترس و بغض میلرزید گفت:

- کمکتون کنم؟ 

بهرام اخم هایش تنگ تر شد. حضور نیکو را نادیده گرفته بود... با دستش به خروجی اشاره زد و چند بار تاکید وار تکان داد. میخواست مطمعن شود که نیکو اتاق را فورا ترک میکند. همان هم شد. نیکو کیفش را برداشت و با قدم های بلند اتاق را ترک کرد. دل نازک بود و قطره اشکی آرام از کنار چشمش جاری شد. 

تند تند صورتش را پاک کرد و با نفس های عمیق خودش را تسلی داد. از راهرو سمت خروجی میرفت که مریم را مقابلش دید. با دیدن حال نیکو چشم تیر کرد و گفت:

- خوبی خانم آسوده؟ الان داری میری؟ هنوز شیش نشده که. 

نیکو با صدای مضطربش گفت:

- لیوان اب از دستم ریخت روی... ببخشید، میشه بری کمکشون لباس عوض ک... 

نفس‌نفس میزد. مریم سعی کرد آرامش کند. 

- اوا دختر رنگ به رو نداری. بیا بشین بیینم چیشده... 

نیکو ناچار همراه مریم مجدد روی آن مبل های گران قیمت نشست. تند تند نفس عمیق می‌کشید. مریم کنارش نشسته بود. بلاخره توانست جمله ها را کنار هم بچیند. 

- خواستم بهشون آب بدم، حواسش نبود، دستمو گذاشتم رو شونشون که برگرده یهو زد زیر دستم آب ریخت بهشون... توروخدا میری کمکشون؟ حتی نتونستم معذرت خواهی کنم... برم الان زشت نیست؟ برم معذرت خواهی کنم... 

مریم دست نیکو که سلام بلند شدن نیم خیز شده بود را گرفت. 

- نه بابا بشین. اون کلا امروز عصبیه. سر تو خالی میکنه الان بری. امروز سالگرد مرگ خواهرشه...

نیکو باز هم نشست. اما قبلش درون سینه مانند گنجشک میزد. دستپاچه شده بود و حسابی خجالت زده! 

- دیروز خواستم برات بگم صبر نکردی. آقای سلطانی بعد تصادف کلا نمیذاره کسی بهش دست بزنه. حرف نمیزنه، کلا ارتباطشو با دنیای بیرون قطع کرده! 

نیکو در سکوت گوش میداد. دوست نداشت آنجا باشد، دوست داشت دسته کیفش را بچسبد و از آن خانه فرار کند. 

- خودشو مسعول مرگ خواهرش میدونه، آخه اونم باش بوده وقتی تصادف... 

صدای ویبره تلفن نیکو، مریم را ساکت کرد. نیکو تند گوشی را چک کرد. همان شماره ناشناس رندِ نهصد و دوازده بود.

- ساعت کارتون تموم نشده. لطفا برای خوندن ادامه کتاب برمیگردید، منتظرم! 

 

 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...