رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: روزی روزگاری عاشقان

نویینده: پری دریایی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه: داستان عاشقانه آدم‌هایی در سال‌های سرنوشت ساز پنجاه...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین بار که آقای حشمت رو دیدم این شعر مولانا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش  توی ذهنم نقش بست یاد پدرم افتادم که همیشه توی به قول خودش غربت این شعر رو زیر لب زمزمه می کرد به امید روزی که دوباره بتونیم برگردیم به ایران 
اما تا روزی که زنده بود پایش به خاک وطن نرسید لحظه مرگش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم اخرین حرفی که از دهنش شنیدم همین شعر مولانا بود که هر کسی کو ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش 
اخرین خواسته اش فقط این بود که برگردم به ایران برگردم به جایی که عاشقش بود 
ده سال بعد از برگشتم برای اولین بار در زندگی ام اقای حشمت رو ملاقات کردم 
مردی که درست شبیه پدرم بود روشنفکر تحصیل کرده مهربان اون موقع بود که بعد از 10 سال دوباره این شعر رو زیر لب زمزمه کردم چون حالا اطمینان داشتم که به اصل و ریشه خودم برگشتم به جایی که واقعا بهش تعلق داشتم  آقای حشمت با دم مسیحایی خودش من رو از زندگی نکبت باری که عموم برام ساخته بود نجات داد  عموی بد سرپرستی که بعد از مرگ پدرم و برگشتنم به ایران قیم من شده بود اما اوضاع مالی اش به قدری داغون بود که دست فروشی کفاف زندگیش رو نمی دادو تبدیل به یه دزد خرده پا شده بود و البته از منم یه دزد ساخته بود آقای حشمت همون سوشیانت بود که بالاخره منجی من شده بود و من رو از دست اهریمن نجات داده بود اقای حشمت برای من معنی همه چیز های مقدس رو می داد هم برای من ولی نعمتم بود هم استادم و هم.... همه چیزی بود که از این زندگی می خواستم 
من درون یک باغ بزرگ زندگی می کردم یک باغ بزرگ تو  شمیران که انگار  قطعه ای از بهشت بود این باغ برای من حکم مدینه فاضله رو داشت نماد یک جهان آرمانی بود همون جهان آرمانی که پدرم رویاش رو داشت شاهرخ می گفت اینجا بهشت رانده شدگانه اخه ادم های این باغ همه یه جورایی طرد شده بودند و هیچ کسی رو نداشتند از آقای حشمت بگیر تا برادر زاده اش شاهرخ و من ... بله من هیچ کس رو توی این دنیا نداشتم همه کس من فقط اقای حشمت بود اون پناه همه ادم های تنهایی بود که دورش جمع می شدند پناه من شاهرخ و اردشیر ،اردشیر دوست صمیمی شاهرخ و دانشجوی اقای حشمت بود که سال ها پیش پدر و مادرش رو از دست داده بود من آخرین نفری بودم که به جمع ادم های این باغ و اضافه شدم 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...