رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

اسم رمان: زمزمه‌های جرم

نویسنده: رائوزین وِهالت |  کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:  معمایی، ماورایی،کمدی

مقدمه:

شصت سال پیش، توی روستای وسمه یه پرونده جنایی موند که هیچکس نتونست حلش کنه.
حالا، بعد از چندین سال، یکی اومده که میخواد این پرونده رو حل کنه. ولی این پرونده، یه پرونده معمولی نیست ، پرونده ای هست که همراه با نفرین همراهه.

آرمن نمیدونه چرا پژار ناگهان سوارش کرد و از دست پلیس فرار کردن.
نمیدونه چرا توی صندوق عقب ماشین، یه چیزی هست که آوین و پژار نمیذارن ببینه.
نمیدونه چرا هر شب کابوسهای عجیب میبینه.

تنها چیزی که میدونه اینه:
مادربزرگش همیشه میدونسته که آرمن قراره روزی به سمتش بیاد. فقط صبر میکرده تا ۲۴ سالش بشه.
و نفرینی که شصت سال پیش شروع شد، هنوز تموم نشده.

حالا آرمن باید بره به روستای وسمه.
به همون جایی که پروندهی جنایی دفن شده بود ، تا بتونه دوباره بیدارش کنه
به خونه‌ای که هیچکس جرأت نداره بره توش.

ولی بعضی حقیقتها اونقدر ترسناکن که حتی مرده‌ها هم از شنیدنشون فرار میکنن.

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

 

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

 

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

 

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

 

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

 

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

 

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

 

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

 

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

 

صدای فریادی از توی خانه بلند شد. فوراً از طویله به سمت خانه دویدم. تپش قلبم نفس‌ام رو بند آورده بود و چند سرفه خشک از گلوم خارج شد. تمام علوفه‌هایی که توی دستم داشتم، وسط طویله پراکنده شدند.

دامنم رو توی مشتم گرفتم و با تمام توان دویدم. باد پاییزی به صورتم می‌خورد و باعث می‌شد لرزشی به تنم بشینه.

از خانه تا طویله فاصله زیادی بود؛ باورم نمی‌‌شد که چطور تونستم این فاصله طولانی را در چند دقیقه طی کنم. انگار که پاهام خودشان من رو حمل می‌‌کردند.

به خونه رسیدم و با تمام توان در رو باز کردم. نفسم رو محکم بیرون دادم و چشم‌هام رو چرخوندم تا منبع صدا رو پیدا کنم.

وسط خانه بودم. بوی گوشت سرخ شده توی فضا پیچیده بود. همه چیز عادی بود؛ چیز عجیبی درون خانه دیده نمی‌شد. کمی قدم برداشتم. صدای قلبم رو می‌شنیدم؛ صدای قدم‌هام روی چوب‌های قدیمی کف خانه که جیر جیر می‌کرد، استرس‌ام رو بیشتر می‌کرد.

صدایی اسمم رو صدا کرد: «ویرا… ویرا؟»

دنبال صدا می‌‌گشتم، اما صدا من رو آروم صدا می‌کرد. کلافه و گیج شده بودم. دنبال صدا می‌گشتم… «ویرا؟… ویرا؟»

 منبع صدا از آشپزخانه می‌اومد. با حسی که قلبم قرار بود از قفسه سینه بیرون بزند، به خودم جرئت دادم که به سمت صدا بروم. دلم می‌خواست آن چیزی که فکر می‌کنم، نباشه.

چند قدم مونده به آشپزخانه ایستادم. افکارم مانند سیلی، بدترین اتفاق‌هایی که می‌‌تونست بیفته رو جلوی چشمام مجسم می‌‌کرد. دامنم رو رها کردم و دست‌هام رو مشت کردم.

تلاش کردم نفس عمیقی بکشم؛ سعی کردم خودم رو آروم کنم.

می‌‌ترسیدم دوباره اتفاقاتی بیوفته که نتونیم خانواده شش نفره‌مان رو دوباره کنار هم جمع کنیم.

به سمت آشپزخانه رفتم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یک چاقو بردارم. ذهنم فرمان داد: «برای اینکه بتونی زنده بمونی، یک چاقو بردار.»

پا تند کردم به سمت آشپزخانه که دیدم خون کف آشپزخانه رو پوشانده بود، انگار شیری باز مونده بود، که به جای آب .. خون داشت سرازیر می‌شد. لکه‌های سرخ رنگ روی کابینت‌ها و دیوارها پاشیده  شده بود. ولی به طرح عجیبی که متوجه آن نمیشدم و حتی منبع دقیق خون مشخص نبود. عرق سردی روی کمرم نشست

سرم رو به طرف راست چرخوندم و با دیدن صحنه جلوی روم، شوکه شدم.

انگارزمان متوقف شد. قلبم از حرکت ایستاد. نفسم در سینه حبس شد و تمام دنیا در یک نقطه خیره شد. چهره‌ی

دست‌های لرزانم رو،  روی دهانم گذاشتم تا صدایی از گلویم خارج نشه. با دیدن این صحنه، چندین قدم به عقب برگشتم و به میز غذاخوری برخوردم. برخورد ناگهانی‌ام به میز باعث شد تعادلم رو از دست بدم و با صدایی که توی گلوم گیر کرده بود، اجازه خروج پیدا کنه : «آآآآآآ…» سپس همه جا تاریک شد.

 

زمان حال:

با صدای آوین به خودم اومدم. سرم رو تکان دادم و گفتم: «ببخشید، اصلا فکرم اینجا نبود بگو چی داشتی می‌‌گفتی ؟»چندین ماهه که دارم فقط این تصاویر رو میبینم ،قبلا هم میدیدم ، ولی الان خیلی دیگه واضح تر شده بودند واقعا اذیت کننده هستند که باعث میشن ، نتونم اوضاع خوبی داشته باشم ، تمرکز کزدن هم برام سخت شده بود. طوری شده بود که کسی باهام حرف می‌زد ، من توی این تصویرها ، گم می‌شدم.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 4
  • ذوق زده 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

 

آوین نفسی از روی کلافگی بیرون داد و بلند شد تا دوباره چایی بیاره. از توی آشپزخانه صداش اومد: «آرمِن*، مطمئتی که نمی‌خوای بیای با من؟»

«کجا باهات بیام؟ مگه نمی‌دونی امتحانات شروع شده؟»

«بیخیال شو زن :) بیا بریم سراغ خوش‌گذرونی تا بتونیم دوباره به پروژه‌ها برگردیم. اوضاع خیلی خَط‌ خَطیه، مغز هیچ‌کس کار نمی‌کنه برای ادامه تحقیقات.

«ولم کن .. کار دارم برای خودم»

چایی رو آورد ، روی میز گذاشت.

اومد کنارم نشست و دست هاشو روی دست های من گذاشت و آروم شروع کرد به نوازش کردن .  انگار چیزی پشت این لمس ساده پنهان شده بود.

آوین تنها کسی بود که در هر شرایطی که بود کنار من می موند نمیخواستم از دستم دلخور بشه چون توی هر موقعیتی هر جایی کمکی لازم بود می اومد به داد من میرسید . مهربون بود ، با تمام زندگی بدی که داشت و سختی هایی که کشیده بود تلاش میکرد همیشه همه رو بخندونه تا به همه خوش بگذره.

بهم گفت :

« آرمن با تو هستم ، اشکالی نداره من میدونم که کابوس هایی که میبینی ، خانواده ات ، مشکلاتت باعث شده که دچار مشکلاتی بشی .. »

 رو به آوین برگشتم نگاهش کردم و کمی فاصله گرفتم ازش

«یه لحظه وایسا .. آوین از کجا میدونی ؟ من که بهت چیزی نگفتم .. تو ؟ تو از کجا فهمیدی؟»

با حالت شوک شده ای که داشت ، دست پاچه شده بود ولی سعی می‌کرد منو آروم کنه گفت :

«آرمن ؟ میدونی .. یادت نیست؟ .. آره آره .. اون روز ،  خودت اون روز اومدی توی اتاق ، مست کرده بودی گریه میکردی؟ یادت نیست؟»

یهویی از روی کاناپه بلند شدم .. یعنی چی؟ من کی مست کردم خبر نداشتم اگر اون شب رفته بودم ، پیش آوین اگر هم چیزی گفتم یادم نمیاد .. پس؟ پس چه چیزایی دیگه فراموش کردم ؟

 

 

*Armen  -آرمِن: کسی که نفرین درونش خانه کرده ، آدمی که ذهنش مسموم نفرین شده ذاتا شرور نیست

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

 

صدای آوین داشت دور می‌‌شد. انگار کسی صدای ولوم دنیا را کم کرده بود. نفس‌هام کوتاه شد، سینه‌ام گرفت. دست هام بی‌حس شدند. عرق سردی پشت پیرهنم رو خیس کرد.

«آرمن... آرمن... به من نگاه کن.»

کلمات رو می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم. همه چیز تار شد. وزوزی بلند گوش‌هام را پر کرد. حس کردم از بالا به خودم نگاه می‌کنم. اوین کنارکاناپه بود و هی داشت منو وادار میکرد که بهش نگاه کنم ، قفسه سینه ام در حال سوزش بود

«نفس بکش. دَم... بازدَم... آرمن؟»

حالم کمی اومد سر جای خودش از این ضعفم حالم بهم میخوره.

از لج پاشدم به سمت اتاق خودم رفتم ، در رو جوری محکم کوبیدم که چارچوب در لرزید ، به پشت در تکیه دادم ولی پاهام توان نداشت و آروم سر خوردم و شروع کردم به گریه کردن ...

من کی انقدر ضعیف شده بودم؟ 

می این کابوس ها برای من تموم میشن؟ 

 

چندین روز بعد :

آوین کفش هاشو پوشید و کنار در وایستاد ، منم خودمو رسوندم بهش و همراهم کاسه آب بود برای بدرقه که یهویی با لحن نگرانی بهم گفت :

«آرمن ؟ من دارم میرم ها کاری نداری؟ خونه رو به تو سپردم ها به چیزهای خطرناک دست نزن باشه دخترم؟»

ته نگاهش استرسی داشت که درک نمیکردم .. اینم مثل بقیه سفرهایی که در پیش هست ، چیز دیگه ای نیست .. پس چرا انقدر نگرانه؟ 

یه نگاهی بهش انداختم از چمدون هایی که همراه خودش میخواست ببره حدود سه تا بودن و یه کیف ورزشی نگاهی که بهش انداختم تموم شد چشم هامو بستم و یه "هعی" کشیدم و گذاشتم هرچی میخواد بگه چون واقعا حوصله حرف زدن نداشتم به سختی بیدار شده بودم.

آروم شروع کرد به خندیدن که با بوق یه ماشین به خودم اومدم ، سرمو که چرخوندم یه ماشین 206 نقره ای دیدم ، فهیمدم دوست های مشترک من و آوین اومدن دنبالش ، راننده ماشین کسی نبود جز؟ هرمز ..

هرمز یه پسر باحال و مهربونی هست که موهای فری فری های درهم برهمی داره ، انگار که الان تازه از خواب بیدار شده باشه( همیشه مدل موهاش اینجوریه ) چشم های سبزی داره ، در حالی که شیطون هست همونطور هم مؤدب هست .

هرمز: « سلام بر آوین خانم حال شما؟ دختر مگه داریم سفر قندهار میریم؟ اینقدر بار با خودت آوردی؟ سه تا چمدون رو من کجای این 206 خوشگلم جاش بدم؟»

 

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

 

آوین شروع کرد به خندیدن و به سمت پشت ماشین رفت، کاپوت رو بالا داد و داد زد :
«کاپوت مردک احمق ، صبح ساعت پنجه زود باش ، مردم گناه نکردم که تو اینجایی»

 

هرمز ماشین رو خاموش کرد اومد کمک آوین تا چمدون های آوین داخل کاپوت بذاره. بچه ها یکی‌یکی از توی ۲۰۶ نقره‌ای پیاده شدند.

تارا اول پیاده شد. موهای زنجفیلی‌اش توی باد پیچید. چشم‌های عسلی روشنش را که به من انداخت، فقط گفت: « به به آرمن خانم ... زنده‌ای هنوز؟»

نه سلام، نه تعارف. همین.

نیرا اما از طرف دیگر ماشین بیرون اومد. موهای یخی‌اش را که تازه رنگ کرده بود، با دست پس زد و دوان دوان اومد سمت من تا خواستم جواب تارا رو بدم، بغلم کرد. عطر یاس همیشه‌اش توی دماغم پیچید.

«آرمن جان! چرا انقدر گوشه‌گیری؟ بیا با ما، دلمون برات تنگ شده. خودتو درگیر درس های دانشگاه کردی زیادی .. بیا بریم خوش میگذره عزیزم». از بغلم بیرون اومد و کنارم وایستاد.

هرمز گفت: « آرمن، ماشین جا داره. سوار شو برسونمت هرجا که دوست داری.»

بهش لبخند زدم و از لطفی که داشت ممنونم.

آریان آخر از همه پیاده شد. کلاسیک پوشیده بود، کت مشکی، شلوار پارچه‌ای. موهای سیاهش را مرتب کرده بود پشت. چشم‌های قهوه‌ای سوخته‌اش را که توی صورت من دوخت، چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد. همان محتاط بودن همیشگی بود.

آوین کنار درماشین وایستاده بود. موهای بلند مشکی‌اش که بافته بودمش رو پشت سرش انداخت  . چشم‌های سیاهش نگران بودند. نیاومد جلو. فقط نگاهم کرد.

من  کنار در ماشین هرمز وایستاده بودم و به کل کل های آریان و تارا گوش میدادم که راجب ناهار و غذا داشتن باهم بحث میکردند .

نیرا دستم را کشید: «بیا با ما. داریم می‌ریم یه جای خوبی که خیلی خوش میگذره. یه گشت‌وگذار کوچولو.»

گفتم: «نه. نیرا .. واقعا حوصله ندارم از یه ور این امتحان خیلی برام مهمه ...»

تارا خندید. اون خنده‌ی همیشگی‌اش. «عجب! همیشه که حوصله نداری. درس هم که داری؟ چه درسی؟»

نگاهش کردم گفتم: «امتحان دارم ، امتحان سیستم عملیاتی. نمی‌تونم بیام.»

هرمز شانه بالا انداخت. «باشه. هرطور راحتی. ولی اگر می اومدی خیلی بهتر میشد و خوش میگذشت ، با تو خیلی بهمون خوش میگذره آرمن»

آریان اومد نزدیکتر آروم گفت: «اگه نظرت عوض شد، خبرمون کن ، خودتم میدونی که ما همیشه با تو هستیم.»

فقط سرمو تکان دادم.ازش تشکر کردم ، درسته آبمون باهم توی یه جوب نمیرفت ، ولی حمایتی که داشت.. هیچ وقت از ما دریغ نمیکرد.

آوین جلو اومد. دستش را روی شونه ام گذاشت. گرم. گفت: «آرمن... حواست به خودت باشه دیگه بهت نسپارم باشه؟ هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزن همیشه در دسترس هستم ، اگر جواب ندادم فوری به بچه ها زنگ بزن به مامان میگم فوری بیاد  باشه ؟.. دوست دارم آرمن »

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

 

صدایش لرزید. یا شاید توهم بود؟ نمیدونم ولی هرچی بود ، بهش اطمینان خاطر دادم .

نیرا یک بار دیگر بغلم کرد و بعد سوار شد. تارا بدون خداحافظ رفت سمت ماشین. هرمز پشت فرمان نشست. آریان هم سوار شد.

آوین آخرین نفری بود که سوار شد. قبل از بستن در، برگشت و نگاهم کرد. لبخند زد. اما لبخندش توی چشم‌های سیاهش گم شد.

موتور ماشین روشن شد. بوقی کشید و رفت. منم پشت سرشون ، آبی که آورده بودم توی کاسه ، توی کوچه درست پشت سرشون ریختم. .

نفس عمیقی کشیدم ، شنلی که روی شونه هام بود رو مرتب کردم .. به سمت خونه رفتم .

تا خواستم در رو ببندم ، صدای بوق دوباره شنیدم حس کردم آوین دوباره وسایلی جا گذاشته ، چون این عادت رو داره برگشتم نگاه کنم به ماشین هرمز ..

دیدم پژار اومده ، تعجب کردم که اون اینجا چیکار میکنه؟مگه آوین توی خونه نگفت که پژار زودتر رفته ؟

پژار با همون موهای مشکی، همان چشم‌های سیاه. از ماشین آریزوی سیاهش پیاده شد و اومد سمت خونه که حواسش بهم نبود ، وقتی دید منو وایستاد و شروع کرد به آروم قدم برداشتن دست‌هاش رو توی جیب شلوارش کرد.

بعد ازچند ثانیه که بهم رسید فقط نگاهم کرد. بعد آروم گفت: «آرمن...»

با لحن سوال پرسیدم: «پژار؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ فکر کردم تو زود تر از بقیه بچه ها رفتی .. آخه .. آوین گفت تو زودتر حرکت کردی؟ چیزی شده ؟.»

یک قدم جلو اومد. نه اونقدر نزدیک که ناراحت کننده باشد، نه اونقدر دور که سرد باشد. همیشه همینطور بود. حد وسط عجیبی داشت.

گفت: «نه زودتر نرفتم ، اومدم ترو هم همراهم خودم ببرم باهم میرم به هرمز گفتم که بچه هارو ببره چون دیگه ماشین جا نداشت ، گفتم تو با من میای ، هنوزم که آماده نیستی ، فوری حاضر شو باهم بریم .»

ابروهامو بالا انداختم و تعجب کردم. «برای چی؟ من که به بچه ها گفتم که امتحان دارم نمیتونم بیام ، بعد امتحانات بازم باهاتون میام تو که میدونی برای من خیلی مهمه خودت ..»

تا خواستم جمله ام رو تکمیل کنم ، وسط حرف زدنم پرید و گفت :

 «آرمن... بیا با من . این سفر ، یه سفر عادی نیست بیا بریم بعدا بهت میگم چرایی دلیلش رو باشه ؟ تو نباید این سفررو از دست بدی.»

کم کم حس دلشوره ای داشت کل وجودم رو فرا میگرفت ، چرا هی اصرار دارند که منم همراهشون برم ؟ دلیل چیه که اصرار آوین و پژار اینقدر زیاده ؟

گفتم:من میدونم که این سفر رو دارید با بچه ها میرید اوکی خیلی هم عالی بهتون خوش بگذره ، شادی شما شادی منم هست ولی چرا داری اینقدر اصرار میکنی؟ هر روز که یادآوری سفر رو برام اس ام اس میکردی، هم آوین هم تو ، چیزی شده به من نمیگید؟ دلیل پنهان کاری هاتون چیه ؟ کجا دارید می‌رید؟»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

 

پژار نگاهش رو  به زمین دوخت، نفس های عمیقی میکشید ، دستشو روی موهاش کشید. انگار داشت کلمه‌ها را وزن می‌کرد و با خودش مرور میکرد ببینه چه جوری گفته بشه، بعد چمد ثانیه گفت: «شمال میریم آرمن ... یکی از شهرهای نزدیک جنگل. هواش هم خوبه، خوش می‌گذره. چند روزی می مونیم برمیگردیم، نبودنت حس می‌شه.»

«چند روز؟ پژار، من امتحان دارم. امتحان سیستم عملیاتی. نمی‌تونم بیام ، خودتم میدونی که من روی امتحاناتم حساسم ...»

پژار سری تکان داد. انگار انتظارش را می‌کشید که دوباره نه بشنوه. اما دست برنداشت. جلوتر اومد. صداش آروم‌تر شد، سعی میکرد با لحن آروم و تاثیر گذاری حرف بزنه: «آرمن... این سفر فقط برای خوش گذرونی نیست...چیز بیشتری نمیتونم بهت بگم.. فقط باید بیای همراه ما لطفا چیزی توی اون شهر هست .. هست .. که باید بیای... چیزی که باید ببینی.»

قلبم تند زد.پس دلشوره من بی جا نبود ؟ پس .. یه چیزی شده. نفس عمیقی کشیدم «پژار چیشده؟»

نگاهم کرد. اون چشم‌های سیاه، بدون اینکه پلک بزنند. «نمیتونم الآن بهت بگم. فقط میدونم اگر الان با ما نیای .. بعدا پشیمون میشی ...»

مکث کردم. حرفاش عجیب بود. پژار همیشه این حرف‌ها رو نمی‌زنه. همیشه طرفدارم بود، اما نه اینطور... مصمم.

گفتم: «نمی‌توانم بیام .. نمیتونم .. پژار اگر بهم نمیگی چیشده نمیتونم باهات بیام.. من .. من می مونم و به امتحانات خودم میرسم.«

پژار چند ثانیه سکوت کرد.کلافه شده بود اوضاع مثل اینکه خوب نبود .. نفس های عمیقی میکشید هی دستش رو به ته ریشش می مالید و فکر میکرد ، تا حالا اینقدر پژار رو تا به حال کلافه ندیده بودم. درسته موقعیت های بدی رو گذرونده بود توی زندگی خودش و همیشه با آرومش با هاشون برخورد میکرد ولی الان ، کلا از درون داشت خودشو میخورد .. چرا ؟ دلیل این همه خود خوری چیه ؟ چرا داشت جمله بندی میکرد؟ پژار که کلا فردی بود که میتونست .. به هر نحوی شده .. منظور درستی برسونه ..

«پژار داری منو میترسونی .. چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ هی اصرار تو و آوین .. »

قلبم یهویی تیر کشید .. دستمو روی قفسه سینه ام گذاشتم و کاسه آب از دستم افتاد و شکست ، تار داشتم میدیدم .. لعنتی الان ؟ خودشم جلوی پژار ؟

پژار مانع افتادن من شد و با دست هاش منو گرفت و منو روی جدول خیابون نشوند و شونه هام رو آروم ماساژ داد ..

« آرمن ؟ خوبی ؟ چت شد یهویی ..»

«هیچی .. خوبم یهویی تیر کشید و عادت دارم .. پاشو تو برو الان دیرت میشه آوین الان صداش درمیاد»

پژار دست از ماساژ کردن کشید و گوشیشو بیرون آورد از جیب شلوارش ، قفلش رو که باز کرد گفت :

« هیچ وقت خدا هم شارژ ندارم .. 7 درصد شارژ دارم .... سلام آوین چطوری؟ میگم آرمن نمیاد با من .. چیکار کنم؟»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

 

پس ، پشت خط آوین بود .. آوین نمیدونم چی به پژار گفت که رنگ پژار تغییر کرد ، پژاری که همیشه آروم بود ، یهویی پاشد و به سمت ماشینش رفت اونجا حرف زدن ، ماشینش رو اون ور خبایون پارک کرده بود.. از طرز صحبت هایی که با آوین داشت ، میفهمیدم که اوضاع خوب نیست .. هنوزم قفسه سینه ام داشت یه حالت سنگینی تجربه میکرد،  تازه یادم افتاد که کاسه از دستم افتاد و شروع کردم به جمع کردن تیکه های شکسته کاسه ، با همون سنگینی که قلبم داشت.

یهویی دیدم سایه ای کنارم هست برگشتم دیدم پژار با اخم های تو هم رفته و عصبی نگام میکنه

پژار با همون لحنی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه، گفت: «آرمن... با من میای، من نمیذارم این اتفاقات...»

که صدای آژیر ماشین پلیس پیچید توی کوچه. به پژار نگاه کردم که چشم های اون باز تر شده بودند .. چند قدم پژار عقب رفت ..

آژیر ها اینقدر هم دور نبودن .. نزدیک بودن .. پشت ساختمون بودند، پژار چرا چند قدم عقب رفت؟ نکنه کاری کرده باشه؟

قلبم داشت خودشو محکم به قفسه سینه ام می کوبید انگار که میخواد از جای خودش بپره بیرون.

پژار یه نگاه به من انداخت . بعد به سمت کوچه .. دوباره به من .. انگار داشت تصمیم میگرفت .. چیکار میتونه کنه؟ ولی وقتی نداشت .. پژار دیگه حرف نزد. مچ دستم رو گرفت و کشید، جوری و محکم مچ دستم رو کشیده بود که درد داشتم. پاهام داشتن می‌لرزیدن.همه چیز خیلی یهویی شد .. تا خواستم دوتا قدم بردارم ولی چون یهویی بلند شدم ، زمین خوردم اما پژار نگهم داشت ، دوتا دستامو گرفت دوباره شروع به دویدن کردیم.

گفت: «بیا دیگه... زود باش، وقت نداریم.»

دویدیم سمت ماشینش. در رو باز کرد. منو انداخت تو صندلی و در رو محکم کوبید. خودش هم فوری پرید پشت فرمون.

خواستم بپرسم چی شده، که ماشین روشن شد و با یه جیغ لاستیک پرید بیرون.

سرم به شیشه ماشین خورد و کم مونده بود چپ کنیم که با صدای معترضی گفتم: «پژار! چه خبره اینجا؟ داریم فرار می‌کنیم؟ پلیس اینجا چی کار میکنه؟»

جوابی بهم نداد.  پاشو روی پدال گاز فشار داد.دندون هاشو روی هم فشار داد ..

وقتی دیدم جوابی نمیده کلافه شدم و از آینه دیدم دو تا ماشین پلیس چراغاشون روشن دارن میآن دنبال ما.

ترسیدم، رو به پژار گفتم :« مگه چیکار کردیم که اینجوری پژار افتادن دنبال ما؟»

پژار سکوت کرده بود . هی به آینه نگاه میکرد ، از جاده هایی میرفت که تاحالا نرفته بودم و ندیده بودم همچین جاهایی اصلا وجود داشته باشه . پلیس هی داشت بهمون نزدیک تر میشد 

گفتم: «پژار... پلیسه... میفهمی؟ شاید اشتباهی شده ، اصلا .. اصلا...»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

 

 

نفسم به سختی بالا می اومد ، حرف های دکتر به یادم می اومد که : استرس زیادی ، برای تو دخترم سمه چه برای قلبت چه برای اوضاع روانی تو .. چندین استرس دیگه باعث سکته تو میشه ..

به سمت پژار دوباره برگشتم ، اسمشو صدا زدم ولی

بازم هیچی نگفت. فقط دستاش رو فرمان سفت‌تر گرفت. صورتش خیلی جدی بود. خیلی ترسیده بود. هی به آینه نگاه میکرد .. بعد به جلو ..

منم نمیدونستم چرا داریم فرار می‌کنیم. فقط می‌دونستم که دارم می‌لرزم. تمام بدنم داشت می‌لرزید. ولی ته دلم... یه چیزی بهم می‌گفت که کار درست همینه. که باید برم. که نباید بایستم.

گوشی پژار زنگ خورد و جوابی بهش نداد. دوباره زنگ خورد این بار برگشتم سمتش بهش گفتم:«گوشیتو بده .. من جواب بدم»

فوری گوشی رو انداخت روی پام وبرداشتم با دیدن اسم آوین ، فوری دکمه سبز رو که زدم برای اتصال تماس که صدای آوین اومد :«پژار کجایی تونستی راضیش کنی یا نه ؟»

«آوین؟»

چند ثانیه ، صدایی از آوین نیومد ..

«آرمن ؟ تویی ؟ دختر کجایی ؟ به خونه زنگ میزنم جوابی نمیدی .. چیزی شده ؟ گوشیت هم که خاموشه»

«آوین توی دردسر افتادیم.. نمیدونیم ..»

پژار لایی هایی که می کشید باعث میشد توی جام .. جابه جا بشم ..

«آرمن ؟ تو کجایی؟ پژار کنارته ؟ گوشی رو بده بهش»

پژار از اون ور گفت:« چی داره میگه؟ »

فوری گوشی رو ، روی حالت بلندگو گذاشتم و گفتم :«آوین.. روی .. روی حالت بلندگو هستی .. بگو .. پژار هم اینجاست.. داره میشنوه ..»

پژار با نگرانی نگاهم کرد با صدایی بلند گفت :«آوین بگو میشنوم.»

صدای آوین یهویی خیلی جدی شد .. جوری که تاحالا همچین چیزی ازش ندیده بودم .. احساس کردم نمیشناسمش

«پژار امیدوارم صدامو بشنوی و خوب به خاطر بسپاری کجا باید بیای .. بیا سمت .. جاده ماسوله ..»

که یهویی صداش قطع شد ..

پژار گفت :«چیشد؟ آرمن؟»

«گوشیت .. گوشیت خاموش شد پژار .. چیکار کنیم؟»

صدای آژیر پلیس ها ازمون دور شده بودند ولی هنوزم پژار داشت باسرعت بالایی میرفت ..

گفتم: «پژار... داریم کجا میریم؟»

جواب نداد. فقط دستاش رو محکمتر کرد روی فرمون ماشین.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

 

با لحن اعتراضی گفتم: «پژار! دارم باهات حرف میزنم. کجا داریم میریم؟ ماسوله؟ چرا اصلا؟ دلیلش چیه؟چرا جوابمو نمیدی؟»

بازم هیچی نگفت. نگاهش به جاده بود. صورتش از نوری که میخورد توی صورتش زرد شده بود و حالت طلایی مانند گرفته بود.

 کلافه شدم از یه عالمه سوالی که دارم ولی پژاری که همیشه طرف کمه جوابی بهم نمیده ..

دوباره گفتم، این بار صدامو بلندتر کردم: «پژار... چرا جواب منو نمیدی؟ تو چرا اینکارو میکنی؟ چرا منو کشیدی تو ماشین؟ چرا فرار میکنیم؟ پلیس ها برای چی افتادن دنبال ما ؟ »

نفسی گرفت. بعد آروم، بدون اینکه به من نگاه کنه، گفت: «چون باید....» حرفشو خورد .. من برگشتم سمت پژار و این بار صدام میلرزید .. ترسیده بودم ... قلبم دیوانه وار خودشو به قفسه سینه ام می کوبید .. تلاش میکردم که نفس هامو منظم کنم تا بتونم ازش سوال کنم

سعی کردم لرزش صدام پیدا نباشه

«باید چیکار کنیم؟»

«باید برسیم. قبل از اینکه دیر بشه.. آرمن ..»

«قبل از چی؟ پژار... تو داری منو میترسونی. آوین چی گفت؟ چرا صداش اینقدر جدی بود؟ چرا گفت جاده ماسوله؟ چرا پژار .. چرا داری پنهان کاری میکنی»

دستم رو ، روی قفسه سینه ام گذاشتم و شروع کردم به آروم ماساژ دادن اون قسمتی که داشت کم کم درد میگرفت ..

ماشین یه پیچ تند رو رد کرد. از بس سرعت زیادی  داشت ، به در ماشین برخورد کردم ، درست تو همون لحظه، انگار یه چیزی باعث شد داد بزنم. «بس کن پژار! ماشین رو بزن کنار! میخوام بدونم چه خبره!»

با تعجب نگاهم کرد. انگار که میدونست اگر واینسته یه سری اتفاقات دیگه ای می افته .. آروم ماشین رو کنار خیابون نگه داشت ، از ماشین پیاده شدم ، به اطراف نگاه کردم توی یه جای دیگه ای بودیم .. یهویی سر در آوردیم از اینجا؟ پژار هم پیاده شد از دستم عصبانی بود «اگه الان پیدامون کنند چی ؟ تو قراره بهشون جواب بدی؟»

«تو اول جواب منو بده آوین تاحالا اینجوری نبود. تو تاحالا اینقدر پریشون نبودی، آوین اندازه چندین هفته لباس برداشته ... چیشده ؟ خواهش میکنم..»

قلبم با هر تپشی که داشت نشون میداد که درد یعنی چی ، سعی میکردم که خم به ابرو نیارم تا بتونم جوابم رو از پژار بگیرم .

رفتم کنار پژار که تکیه داده بود به ماشینش و سرشو پایین انداخته بود.

دستمو به بازوش کوبیدم.

«پژار .. با تو هستم ... لال مونی گرفتی؟»

«آرمن... خواهش میکنم، الآن نه.»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

 

«الآن نه؟ کی دیگه پژار؟ وقتی برسیم به جایی که نمیدونم کجاست؟ وقتی پلیس دنبالمون باشه؟ آوین چی میدونه که من نمیدونم؟ تو چی میدونی؟»

مکث کرد. دست راستش رو توی جیبش کرد و سیگارشو در آورد که شروع کنه به کشیدن ، ولی وقتی نگاهش به من افتاد با گفتن «لعنتی» انداخت زمین و زیر پا له اش کرد.

با صدای گرفته ای که داشت و شبیه بغض بود گفت: «آرمن... تو به من اعتماد نداری؟»

 درد قلبم داشت بیشتر میشد نمیتونستم بیشتر از این توی صورتم مشخض نباشه که درد دارم

گفتم: «نمیدونم. راستش... نمیدونم. تو که هیچی نمیگی ... آوین که.. نمیدونم.. من فقط میخوام بدونم کجام. چرا دارم فرار میکنم؟ وقتی هیچ کاری نکردم؟ چرا من...»

وسط حرفم پرید

گفت: «چون... اگه نمیرفتیم، اون پلیسها...»

خودش جمله رو نیمه‌کاره رها کرد. با دست اشاره کرد به من.

ادامه داد: «میخواستن ببرنت. و اگه میبردن... نمیتونستم کمکت کنم.»

با بهتی که توی صدام مشخص بود گفتم: «کمک؟ به چه چیزی؟ من که مرتکب جرمی نشدم.»

«تو کاری .. نکردی .. یعنی کردی .. خبر نداری.»

تپش قلبم هر لحظه داشت زیاد تر میشد .. دیگه نتونستم جلوی ننشستن پاهای لرزونم رو بگیرم ..جلوی پای پژار نشستم و شروع کردم به سرفه کردن ..

«آرمن ؟ آرمن ؟ منو ببین.. قلبته؟ مگه نه ؟ پاشو .. پاشو بریم دکتر .. گور بابای رفتن به اونجایی که میخواییم بریم ..»

درد قلبم به حدی بود که دلم میخواست فقط درده تموم بشه .. چشم هام داشتن تار میشدن ، صدای پژار داشت کم کم حالت اکو میشد ، صورتم خیس داشت میشد .. پژار به صورتم آب میزد؟ داشت بارون می بارید؟

چشم هامو که باز کردم.. آروم آروم شروع کردم به پلک زدن.. بارون نم نم داشت آروم می بارید .. انگار که افتاده بودم یه جای سرسبزی .. مرده بودم؟ نمیدونم هی داشتم با خودم فکر میکردم  .. دیدم  که سمت راستم یه کلبه.. یه کلبه خیلی خوشگل که چوبی بود از همون هایی که همیشه راجبش صحبت میکردم تا داشته باشم خیلی کنجکاو بودم که ببینم داخلش چه شکلیه؟

چند قدم به سمت کلبه رفتم ولی صدای گریه بلندی اومد، کمی ترسیده بودم ولی عزمم رو جزم کردم به سمت صدا رفتم ،یه خانمی بچه رو بغل کرده بود و داشت نفس نفس میزد و گریه میکرد و زیر لب میگفت :«خوشحالم .. تو مال منی دختر نازم .. خیلی خوشحالم دارمت .. دخترم .. نازم .. جانم مامان ... هیشش... الان بهت شیر هم میدم عمر مامان ..»

تمام کلماتی که داشت میگفت بریده بریده بود ..یعنی چیشده بود ؟

کم کم حس کردم صدای خانم داره عوض میشه .. حالت عجیبی به خودش گرفته بود .. انگار که سرم داشته گیج میرفته .. آروم چشم باز کردم ..اول داشتم تار میدیدم .. ولی بعد چندین بار پلک زدن.. دیدم که پژار داره با نگرانی آروم به صورتم میزنه ..

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

 

وقتی چشم های باز منو دید .. یه نفس آرومی کشید ..

«خوبی؟ آرمن ؟ به همین خاطر هست که دلم نمیخواست ... هووف .. بیخیال خوبی؟ آرمن ؟ صدامو داری؟»

کم کم به خودم اومدم ، این چی بود من دیدم؟ چرا دیدم ؟ اصلا چی بود؟گیج تر شده بودم ..

وقتی کامل به خودم اومدم .. پژار کمک کرد که برم سمت ماشین ، نشستیم چند دقیقه ای انگار یکی باید یکی روزه سکوتی که بینمون افتاده بود رو می شکست .. خواستم حرفی بزنم که پژار زودتر گفت :«آرمن .. حالت خوبه؟»

«خوبم .. اره خوبم فقط گاها توهم میزنم .. که عادیه چیزی نیست .. و اینکه میخواستم بگم .. پژار ممنونم که کنارم بودی .. ازت ممنونم..»

«خواهش میکنم .. این چه حرفیه .. من کنارتم ..»

فرصت رو مناسب شمردم و گفتم :

«پس اگر کنارمی .. میشه بگی دقیقا چرا از دست پلیس ..»

با صدای نسبتا بلندی شروع کرد به حرف زدن :

«همین الان ترسیدم از دستت بدم دختره  ... هووف روی اعصابم نرو آرمن ... بعدا بهت میگم الان وقتش نیست .. قبول کن که داریم میریم ، بچه ها هستن و بهمون خوش میگذره باشه؟»

باشه ، آخر رو جوری گفت که بیشتر توی صندلی فرو رفتم ، چرا کسی بهم نمی گفت چه خبره؟ چرا داشت ازم پنهون میکرد؟ چرا ؟

یه عالمه سوال توی ذهنم بود ، ناخودآگاه اشکی روی گونه ام چکید که از دید پژار دور نموند .

«آرمن؟ چیشد؟»

با بغض ادامه دادم :«هیچی نشده .. برو سمت جایی که میخوای منو ببری حتی نمیدونیم اسمش کجاست»

«آرمن منو ببین»

نگاهش نکردم .. چون میدونستم نگاهش کنم گریه ام شدید تر میشه ..

«آرمن با تو هستم ها ..»

نگاهش نکردم ، دستش رو ، زیر چونه ام گذاشت و بلند کرد و به سمت خودش کشید .

باهاش چشم تو چشم نمیشدم که پژار با لحن آرومی گفت : «آرمن؟ منو نگاه کن .. هی میدونی که هرجا باشه ، هر اتفاقی بیوفته من مراقبتم مگه نه؟»

سرمو به نشانه بله تکون دادم .. و پژار ادامه داد :«به منم حق بده .. ترسیدم .. از دستت بدم .. اونجوری که افتادی یهویی .. ترسیدم.. آرمن .. ببخشید سرت داد زدم باشه ؟ هووف اعصاب خوبی برای خودم نمونده .. ترسیدم .. آرمن ترسیدم .»

انگار منتظر همین کلمات بودم که بغضی که با تمام توان نگه داشته بودم .. راه خودشو به بیرون پیدا کنه و خودشو نشون بده ..

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

 

بغلم کرد دستاشو دور کمرم پیچید ، من هق هق ام بیشتر شد ، پژار داشت آروم دلداریم میداد .. داشتم حس آرومش میگرفتم... ولی یهویی دستش رو وارد موهام کرد و کشید

حرکت دستش چون یهویی بود باعث شد هینی بکشم و وقتی به اندازه کافی از خودش فاصله داد .. دیدم که این پژار نیست .. یه فرد دیگه هست .. چشم های سیاه .. پوست تیره ..لبخند باز .. و دندون های شکسته .. یهویی با صدای خیلی بمی بهم گفت : تو باعثش شدی .. فکر کردی از تو من میگذرم؟ دختره بد یمن؟ داری زندگی دخترمو خراب میکنی، دختره احمق ..

دادی زدم و موهامو از دست پژار بیرون کشیدم  با هر زوری که بود در ماشین رو با سرعت باز کردم .. چون یهویی باز کردم به زمین خوردم .. خودمو فوری جمع کردم ولی چون با دست هام افتادده بودم درد میکردن .. شروع کردن به دویدن .. با تمام توان داشتم می دویدم .. انگار دوتا پای دیگه قرض کرده بودم .. زیر لب داشتم با خودم فکر میکردم این کی بود ؟ چرا ؟

یهویی دستم توسط کسی کشیده شد .. برگشتم نگاهش کنم .. پژار بود .. ولی این بار خودش بود ..چون صورت خودش بود وایستادم .. نگاهم میکرد .. نفس نفس میزد .. داد زد:

«عقلت رو از دست دادی دختر؟ چرا یهویی فرار کردی؟ چرا داد زدی؟ چیکار میکنی؟»

نفس نفس زدم .. لعنتی این مگه .. عوض نشده بود ؟ باز دوباره توهم دارم میزنم؟ دوباره شروع شد؟

ولی .. ولی من دردشو احساس کردم .. هنوزم کف سرم درد میکنه ..

یهویی حرف های پژار منو از افکارم بیرون آورد«آرمن ؟ قرص هاتو میخوری؟»

سرمو به نشانه «نه» تکون دادم ..

«چرا اینقدر حرف گوش نمیدی ها؟ نمیگی نگرانت میشیم؟ چند وقته قرص هاتو نمیخوری؟»

جوابی ندادم .. چون یادم نبود .. یادم نبود از کی تاحالا قرص هامو نخوردم ..

«بهم بگو چی دیدی...»

با یادآوری اون اتفاق ، لرز بدنم رو گرفت ..

«صورتت .. صورتت برای خودت نبود .. دندون های شکسته .. چشم هات .. سیاه بود ... داشتی میگفتی من بد یمن..»

بغض کردم ، نتونستم ادامه بدم .. دستمو روی گلوم گذاشتم ..

«بعدش چی آرمن؟»

«داشتی میگفتی ؟ دختره بد یمن؟ داری زندگی دخترمو خراب میکنی، دختره احمق ..»

پژار موهامو که در هم برهم شده بودند رو درست کرد .. دوباره بغلم کرد..سرمن درست روی قفسه سینه پژار بود و دست هاشو روی کمرم گذاشته بود و آروم ماساژ میداد .. حین ماساژ دادن بهم گفت :

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

 

«آرمن میدونی چیه؟ من اصلا دختر ندارم که بخواد حتی بد یمن باشه ، ولی یه دوستی دارم که خیلی خیلی عاشق اتفاقات ترسناکه.»

سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم، دوتا چشم تیله سیاه رنگ داشتن نگام میکردند .

«من همه جوره پایه ات هستم .. باشه؟»

خندیدم . اونم خندید و آروم به سمت ماشین رفتیم.

زمانی که توی ماشین نشستیم ، خواستم کمربند رو ببندم پژار گفت:«هرجایی باشه من مراقبت هستم..حتی اگر کاری کنم که باعث ناراحتیت بشه .. بدون که فقط به خاطر خوبی تو هست.. بدون که من همیشه کنارتم.»

«پژار ببین میخوام بهت .. بهت  بگن که من یادم نمیره..»

حرف منو قطع کرد و ادامه داد :«گفتم .. کنارتم ولی اگر کاری کردم ناراحتت کرد بدون منظور من اینه.. در ضمن بعد برگشتن از مسافرت پیش دکترت میریم حتما.»

«پژی :) بیخیال شو عزیزمن ... نمیخوام قرص ها باعث خواب آلودگی میشن ، من کار دارم .. درس دارم .. زندگی خودمو دارم ..»

هیچی نگفت .. این هیچی نگفتن یعنی کار خودشو میکنه .. ماشین رو روشن کرد.

«پژار الان جاده ماسوله میریم؟ »

«نه سمت جاده چالوس میریم ، که از اونجا یه جایی پیدا کنیم ، گوشی شارژ کنیم که تماس داشته باشیم با آوین ..بعدشم یه بنزینی بزنیم .. بریم»

«خب .. باشه ..»

جاش نبود الان دوباره بپرسم که چرا داریم فرار میکنیم .. چرا های زیادی توی سرم هست .. که پژار بهشون جواب نمیده .. باید منتظر می موندم ..

سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و خواستم کمی استراحت کنم .. کمی استراحت بهم کمک میکنه که بتونم به راحتی همه چیزو هندل کنم.

 

چندین ساعت بعد :

با دستی که داشت منو آروم تکون میداد ، چشم هامو باز کردم ، دیدم پژار داره منو بیدار میکنه.

چندین بار پلک زدم تا دیدم بهتر بشه و کش و قوسی به بدنم دادم.

پژار گفت : «آرمن ؟ دختر پاشو رسیدیم به پمپ بنزین چیزی لازم نداری برات بخرم؟»

«نه مرسی .. فقط یه بطری آب معدنی برام میگیری؟ گلوم خشک شده.»

پژار سری تکون داد ، بعد از اینکه بنزین رو زد ، خودشم رفت سمت سوپرمارکت تا چند تا وسیله برای راهمون بخره .. گوشیم که داخل جیب مانتوم بود برداشتم دیدم اصلا شارژ نداره.

 

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

 

برگشتم به صندلی های عقب ماشین نگاه انداختم پر از وسیله بود و لباس های زیادی داشت و ساک های بزرگ و کوچیک،حس کنجکاویم داشت بهم نفوذ میزد که باز کنم ساک هارو نگاه کنم .. ولی همون لحظه پژار نشست پشت فرمون .

«بیا آب معدنی و اینم یه کیسه از چیزهای ترشی که دوست داری.کمی لواشک و آبنبات ترش هم خریدم واست ..  راستی گوشی رو چند دقیقه اونجا زدم به شارژ تا با آوین صحبت کردم.»

«دستت درد نکنه .. زحمت شد واست .. فقط آب خواستم ازت .. خب چی داشت می گفت ؟»

ماشین رو روشن کرد و کمربندشو بست .

«نقشه ای که کشیده بود عوض شد ، داریم میریم سمت نمک آبرود .. یه روستا»

سرمو برگدوندم به سمت شیشه و بیرون رو نگاه کردم .. هرچی سوال هم کنم جوابی بهم نمیده پس سکوت میکنم.

پژار :«میدونم .. که الان  یه عالمه سوال داری .. ولی بهتره که .. آوین بهت جواب بده.»

چیزی نگفتم .. شروع کردم به بسته ای از خوراکی هایی که خریده بود یه نگاه انداختم .یکیشون  رو باز کردم و شروع کردم به خوردن آبنبات ترش.

سکوتی بینمون حکم فرا بود که پژار با دست انداختن به بسته خوراکی های من یه آبنبات ترش برداشت که بهش گفتم :«پژار اینا خیلی ترشه ها .. ترشیش در حدی هست که ممکنه زبونت زخم بشه»

پژار یه نگاه خاص و معنی داری کرد که معنی نگاهش این بود ، برو بچه من میتونم تحمل کنم .

به پژار نگاه کردم واکنشش رو میخواستم ببینم ، وقتی همون آبنبات ترش رو توی دهنش گذاشت و شروع کرد به مکیدن ، یهویی چشم هاش جمع شدن فوری قورتش داد ، ، صداهای ناهنجار از خودش در می آورد . روی فرمون ماشین محکم میزد یا روی پاش شروع کردم به خندیدن ، روی پام آب معدنی بود ، اون رو از پاهام برداشت و شروع کرد به خوردن. انقدر خندیدم ، که از چشم هام اشک  می اومد.

پژار بعد از اینکه تونست کمی با آب حالش رو بهتر کنه بهم گفت :«آرمن ؟ چطوری اینارو میخوری؟ زبونم احساس میکنم خیلی بزرگ شده و درد میکنه.»

«من که بهت گفتم :) به حرفم گوش ندادی آقای سیاه نظر، وقتی نگاه عجیبی میکنی همین میشه.»
پژار برگشت یه پوزخندی زد و نگاهشو به جاده کشوند.منم دیگه هیچی نگفتم و بسته تنقلات رو گذاشتم صندلی عقب. رو به پژار گفتم :«این چیزایی که جمع کردی .. برای همون مسافرتی هست که من نباید خبر داشته باشم؟.»

شروع کرد به ضرب زدن با نوک انگشت هاش به فرمون و گفت:« میدونی .. خیلی چیزا مربوط به گذشته اس .. حالا آوین بهت توضیح میده.»حدود چندین ساعت گذشته بود و ما هنوز نرسیده بودیم ، از صبح ساعت ۵ این اتفاقات افتاد ، الان هم ساعت ۱۶:۳۴ دقیقه هست که توی ترافیک گیر افتادیم. نه حرفی بین من و پژار رد و بدل نمیشد .. چون میخواستم سوال کنم و میدونستم که جواب نمیده .

 

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

 

 

 حوصله ام هم سر رفته بود رو به پژار گفتم:«خب پژار بیشتر از خودت بگو بهم.»

شیشه ماشینش رو پایین داد ، دستش رو بیرون گذاشت.

«به نام خداوند منان ، بنده پژار سیاه نظر هستم ، متولد سال ۷۷ هستم.»

با دستم به بازوش زدم و گفتم:«نمکدون ، واقعا دیشب تو دبه خیارشور خوابیدی؟ اینارو که میدونم از وقتی دانشجوی ترم اولی بودیم ، از خانواده ات بگو.»

«چیزی ندارم بگم ، تک فرزند هستم.»

با دستم محکم روی دستش زدم و گفتم :« پژی نمیخوای بگی ، نگو :)»

«میخواستم بیینم خودت عقلت میرسه یا نه»

با این حرفش خیلی حرصی شدم دوتا زدم روی بازوش و نشستم سر جام .

«دستم فلج شد آرمن چه خبرته؟»

«من چه خبرمه؟ بگو نمیخوام بگم دیگه اینا چه .. »

یهویی گوشی پژار زنگ خورد و فوری برداشت.

«بله؟»

«داریم میایم»

«آره ... آره ، گوشیم شارژ کم داره فقط یه آدرس سر راست بده بیاییم »

«نه هنوز ... نه ... هیچی به هیچی »«بهت میگم چیا شده الان نه ‌.. خدافظ»

 

ترافیک داشت آروم‌تر می‌شد اما هنوز چند ساعتی تا رسیدن به نمک آبرود وقت بود.

ناگهان از لابه‌لای ماشین‌ها، چند تا پلیس پیاده دیدم که بین ماشین‌ها راه می‌رفتند و به شیشه ماشین‌ها نگاه می‌کردند. یک ایست بازرسی سیار!

پژار هم دیدشون. دستش را محکم گرفت روی فرمان. گفت: «آرمن... فقط به جلو نگاه کن. هیچی نگو. هیچی.»

«ولی ..ولی .. پژار .. »

یکی از اون پلیسا چند ماشین جلوتر ایستادند و با راننده حرف میزدن . بعد اومد سمت ماشین بعدی. نزدیک داشت میشد بهمون

قلبم داشت از ترس می‌ترکید. با خودم گفتم: «خدایا اینا همان پلیس‌های قبلی هستن؟ نه... ماشین متفاوته... لباسشون فرق می‌کنه...»

پلیس رسید به ماشین روبرویی. خم شد و با راننده حرف زد. چند لحظه بعد دست تکان داد که برود.

نوبت ما بود.

به شیشه نزدیک شد. پژار شیشه را پایین داد و گفت: «سلام... راه بندان شدیده نه؟»

پلیس بدون توجه به حرفش، نگاهی به من انداخت. بعد به پژار. خم شد و نگاهش رو به صندلی عقب دوخت.

گفت: «مدارک.»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

 

پژار مدارک را داد. جوری که پژار داشت با خونسردی حرف میزد من برعکس پژار داشتم می لرزیدم ، من داشتم احساس میکردم الان قلبم وایمیسته.

پلیس پرسید: «از کجا می‌آیید؟»

«از تهران.»

«مقصد؟»

«نمک آبرود.»

پلیس  یه نگاهی بازم به داخل ماشین انداخت و پرسید: «چند نفرید؟ دو نفر؟»

پژار گفت: «بله... دو نفریم.»

پلیس نگاهش را روی من قفل کرد. ادامه داد :«واسه دو نفر اینقدر بار دارید؟».

پژار:«دیگه خودتون میدونید که خانم ها چه قدر وسیله دارن مگه نه؟»

 احساس کردم اون پلیس داره صورتم رو زیر ذره‌بین می‌بینه. پرسید: «خانم، حالتون خوبه؟ رنگتون پریده.»

پژار سریع گفت: «خانمم هستن. ماشین گرفتگی داره. اولین سفرمونه با هم.چون تازه ازدواج کردیم»

پلیس چند لحظه مدارک را نگاه کرد. بعد برشون گردوند. گفت: « خیلی خب .. مواظب باشید تو جاده. تاریک میشه داره میشه.»

و رفت سمت ماشین بعدی.

پژار شیشه را بالا داد. نفسی از ته دل کشید. گفت: «لعنتی ....»

«وای خدای من .. وای خدای من .. چرا یهویی درست زمانی که از دستشون خلاص شدیم .. دوباره سر راهمون پیدا بشه، نکنه بازم پلیس‌های قبلی بودن؟»

پژار سرش را تکان داد. «نه... نبودن. مال بازرسی معمول بودن. تازه واردن این حوالی.»

از آینه دیدم که دارند ماشین بعدی رو نگه می‌دارند.

پژار گاز رو آروم گرفت و راه افتاد. دستش رو گذاشت روی دست من. گفت: «دیگه تموم شد.»

اما هنوز چند ساعتی تا نمک آبرود فاصله داشتیم.

کمی که گذشت تازه هوش و حواسم به خودش اومده بود که داشتم مرور میکردم حرفای خودم و پژار رو که به این رسیدم که پژار گفت :«خانمم هستن»

یهویی با دستم محکم به بازوی پژار زدم ، مردک خجالت نمکشید داشت اینارو میگفت؟

«آرمن؟ جنی شدی؟ چرا زدی؟ لامصب دستت بشکنه .. چه قدر درد داره لعنتی .. دستت سنگینه..»

«که من و تو باهم زن و شوهریم ها، آره؟»

پژار تازه دوهزاریش افتاده بود که منظور من چیه ، شروع کرد به خندیدن ..

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

 

 

«هیچی پژار .. هیچی. چیزی هم نمیگفتی تموم میشد.» دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

حدود 45 دقیقه بعد رسیدیم به نمک آبرود .. پژار آروم آروم جلو میرفت تا اینکه من یه 206 نقره ای شبیه ماشین هرمز دیدم که به پژار اشاره کردم بچه ها اونجان .. پژار خواست سرعت بگیره سمتشون بره .

«پژار اصلا حس خوبی ندارم نسبت به این ماجرایی که اتفاق داره می افته .. میشه برگردیم؟ میشه؟ »

حرفم احمقانه بود . خودمم فهمیدم ، نمیدونم چرا داشتم حرف های احمقانه میزدم ولی حس بدی داشتم  .. حسی که انگار داشت منو از این ماجرایی که قراره گرفتارش بشم دوری می‌کرد .. خودم با دست های خودم وارد این ماجرا دارم میشم ..

«.نه آرمن .. نمی‌تونیم بیخیال بشیم .. می‌دونم نگرانی .. می‌دونم حس بدی داری .. ولی کاری نمیشه کرد آرمن .. یه سری چیزا زمانی رخ میده که آدم ها در زمان های خودشون .. باید رخ بده ..»

حرف پژار که تموم شد ..برگشتم به سمت بچه هایی نگاه کردم که هنوز ماشین مارو ندیدن .. بازم به پژار نکاه کردم .. یه نگاهی دوباره به بچه ها کردم  ...

یه عالمه سوال داشتم .. پژار که بهشون جواب نمی‌داد .. با صدای پژار به خودم اومدم ..

«بریم؟»

«هنوزم .. هنوزم میتونیم برگردیم نه ؟ خیلی دیر نشده .. بچه ها مارو ندیدن .. پژار .. لطفا.»

همون لحظه گوشی پژار زنگ خورد .. اسمی که افتاد . اسم هرمز بود .

پژار گوشی رو برداشت.

 «سلام هرمز ، ما درست جلوی شما هستیم .. آره آره برگرد .. آره برای مسیر این به نظرم بهتر بود.»

منم با دهنی باز .. داشتم نگاه می‌کردم که چطور همین الان به پژار گفتم نریم ولی الان به هرمز گفت بیاد پیش ما ..

«متوجه میشی اصلا من چی دارم بهت میگم؟ متوجه شدی؟ دارم میگم حس خوبی ندارم به این ماجرا.. پژار با توعم ها. »

یهویی پژار از ماشین پیاده شد و به حرفم گوش نکرد .. رفت سمت بچه ها ..

توی ذهنم این بود که میتونم ماشین رو برونم؟ دیدم که سوئیچ ماشین هم روشه .. فرصت رو غنیمت شمردم.

از صندلی شاگرد پاشدم و روی صندلی راننده نشستم .. ماشین رو روشن کردم تا خواستم کاری کنم که بتونم از این جهنم دره برم .. دیدم که نیرا داره به شیشه راننده میزنه .. وحشت زده نگاهش کردم .. لبخندی داشت و با دستش یه علامتی نشون داد که یعنی چه خبر؟ نمیدونستم چیکار کنم .. ترسیده بودم.

سرم رو ، روی فرمون گذاشتم ولی وقت تردید نبود .. تنها کسی که می‌تونست بهم کمک کنه .. خودم بودم آره چرا که نه ..

فوری فرمون رو توی دستم چرخوندم ، پام رو ، روی پدال گاز فشار دادم و ترمز دستی رو کشیدم و راه افتادم ، ماشین با شتاب بیشتری شروع کرد به راه افتادن .

از آیینه دیدم که پژار داره سمتم میاد ولی نتونست به ماشین برسه .

نفسی از سر آسودگی کشیدم ... نمیدونستم دارم به کجا میرم .. نمیدونیستم اصلا کودوم وری دارم میرم.

کاش نمیرفتم .. کاش هیچ کاری نمیکردم ولی خیلی دیر شده بود .. خیلی ..

الان پشیمون شدن کارساز نیست باید میرفتم ..

توی راه برگشت بودم که راه رو گم کردم بع یه فرعی اشتباه پیچیدم ، وارد جنگل شدم؟ نمیدونم ..

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18

 

اصلا اینجا کجاست؟ نمی‌دونم هرچی دارم بیشتر می‌گردم هیچی نمی‌بینم ..

یهویی ماشین خاموش شد .. هرچه قدر استارت زدم .. روشن نشد که نشد ..

با دست راستم محکم روی فرمون کوبیدم «لعنتی .. لعنتی .. اینم از شانس من»

به پشتی ماشین تکیه دادم .. دوباره دستمو محکم کوبیدم .. اینبار از روی حرص بود .. از روی بی فکری .. از روی نادونی بود .. چرا؟ چرا همچین کاری کردم؟

دستامو محکم تر از قبل روی فرمون می‌کوبیدم و داد می‌زدم .. داد می‌زدم با تمام توانم انگار تمامی ناراحتی ها وعصبانیت من الان بالا اومده باشند ، دارن خودشون رو نشون میدن ..

 گریه می‌کردم .. با گریه داد می‌زدم .. به خودم می‌گفتم :«چرا انقدر بی فکری؟ چرا اینقدر لجبازی می‌کنی؟

چرا اصلا ماشین رو برداشتم ؟ وقتی بلد نیستم؟گوشیم هم شارژ نداره ..»

ضرب آخری که به فرمون زدم باعث شد .. مچم برخورد داشته باشه با قسمت سخت فرمون .. دردی که داشتم باعث شد گریه ام شدید تر بشه .

جلوی گریه هامو نمیتونستم بگیرم . کمی آروم شدم .. خودم تلاش کردم که آروم تر بشم که این کار چند دقیقه ای زمان برد .. شکسته بود مچم؟ یا مو برداشته بود؟ کمی باد کرده بود .

الان زمان چیه؟ باید هوش و حواسم رو جمع کنم .. خب چیکار کنم؟

الان چی بهم کمک میکنه؟ اول خواستم درد دستم رو کمتر کنم با دست سالمم در ماشین رو باز کردم. نشستم در صندلی شاگرد. در رو کوبیدم.

درد مچ دست چپم به انگشت هام می‌زد.. ورم کرده بود. نمی‌تونستم تکونش بدم.

با یک دست، داشبورد ماشین رو باز کردم. وسایل پژار را گشتم. یک جعبه کمک‌های اولیه پیدا کردم. توش چسب و گاز بود.

نفس عمیقی کشیدم. حداقل این هست .. چه خوب که داخل ماشین پژار بود .. نمیدونستم واقعا چطور شکرگذار باشم ..

بارون هم داشت آروم آروم میبارید .. شروع کردم با دندون و دست چپم، روسری‌ام را باز کردم.

پارچه را دور مچ پیچیدم. نه چوب بستنی بود نه چیزی که بتونم صاف نگهش دارم پس سعی کردم محکم ببندم. نه خیلی.

سفت کردم با چسب. هر طور شده بود. درد امانم رو بریده بود. به معنی واقعی الان به اون قرص های کوفتی نیاز داشتم که بتونن دردم رو آروم کنن.

چند دقیقه فقط نفس عمیقی کشیدم ... کمی بهتر شدم .

داشتم تلاش میکردم اصلا تکون ندم دستمو تا بتونم دردش رو حس نکنم .. ولی دردش به حدی بود که اگرحتی خود دست چپمو تکون می‌دادم دردش بیشتر می‌شد ، موهامو از جلوی صورتم کنار زدم خواستم برم .. صندلی عقب دراز بکشم ولی یادم افتاد یه عالمه ساک اونجاست ..

ساک؟ این بار خودم برگشتم ببینم ساک ها هنوزم هستن .. حالا میتونم از کارشون سر در بیارم .. چیکار میخواستن کنن؟ نشستم وسط صندلی شاگرد و صندلی راننده و ساک‌ها رو نگاه کردم.

چند تا ساک بزرگ و کوچک یکی شون رو باز کردم.

اول چند تا لباس تا شده بود اونارو کنار زدم. بعد زیرش ... چند تا بطری.

بطری‌های بزرگ شیشه‌ای محکم بسته شده بودند. چرا توی نایلون سیاه بودن ؟ چرا اینقدر زیاد مهروموم شده بودن؟

 

  • لایک 2
  • تشکر 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19

 

 

داخلشون مایع تیره و غلیظ بود؟ درست نمی‌تونستم ببینم .. چراغ قوه .. آفرین توی داشبورد ماشین دیدم .. فوری خم شدم برداشتم با دست چپم .. و روشن که کردم .. دیدم خون هست .. روی هر بطری هم اسم نوشته شده بود ..

روی اینی که توی دستم داشتم نوشته شده بود .. مهناز .. یعنی چی؟ چرا ؟ میخواستن این خون رو به مهناز بدن؟ مهناز کیه؟

پس .. پس این یکی اسم ها چیه ؟ یعنی .. خون اوناست ؟ امکان نداره .. امکان نداره .. افکاری که هی به سمتم می‌اومد رو پس می‌‌زدم ..

ساک دیگه رو خواستم نگاه بندازم بهش که  متوجه شدم دست چپم داره می‌لرزه .. واقعا ترسناک بود .. درسته که من از اتفاقات ماورایی کوچیک ، خوشم میاد .. ولی این یکی رسما جلوی چشمم و کسایی که بهشون اعتماد دارم ..

اصلا شاید جاسازه؟

شاید اصلا برای یه کسی دیگه میخوان ؟ ممکنه دیگه ؟ نه ؟ ممکن نیست ؟

با وجود تمام حس های منفی که داشتم .. ساک دیگری رو باز کردم. این یکی پر بود از کتاب... کتاب این وسط چیکار میکنه؟ خودشم کتاب‌های خیلی قدیمی.

جلدشون چرمی بود، ترک خورده بود... بعضی‌ها پوستشان کنده شده بود یا حتی کلا پوستی نداشتن .. اسم های عجیبی داشتن .. یکی از کتاب ها که به صورت تصادفی برداشتم یه طور دیگه نوشته شده بود حتی بلد نبودم زبانش رو .. یادم افتاد که این کتاب برام آشناس .. اگر گوشیم شارژ داشت الان متوجه می‌شدم این چیه .. چرا پایین صفحاتش نقطه و خط تیره داشت با چراغ قوه که نگاه میکنی راحتر تر متوجه میشی .

یکی دیگه از کتاب هارو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن. صفحه‌ها ی این کتاب زرد و خشک بودند. هر آن ممکن بود که توی دستم پاره بشن ، پس با احتیاط ورق می‌زدم ... مثل کتاب قبلی .. نه فارسی، نه انگلیسی. چیزی شبیه خط‌های باستانی. شاید اوستایی. شاید چیزی دیگر... چون نه متوجه می‌‌شدم نه چیزی .. این یکی از کتاب ها شکل های عجیبی داشت .. شکل های شبیه دایره .. مربع؟ هیچی نمی‌فهمیدم.. چرا اینقدر عجیب بودن ؟چرا پژار اصلا میخواست این کتاب هارو بده به آوین؟

بیخیال کتاب ها شدم .. چون واقعا هیچی متوجه نمی‌‌شدم .. استرس تمام وجودم رو گرفته بود .. این یکی چی بود؟

ساک اول که خون بود .. با اسم های روشون ..

ساک دوم هم پر از کتاب های عجیب غریب بود ..

سومین ساک چیه ؟

استرس داشتم .. حالم داشت بهم میخورد خیلی حس ناجوری بود .. بوی خون داشت می‌اومد و تپش قلب خودم و یه عالمه سوال ، اینا توی ماشین پژار چیکار داره میکنه ؟ پژار این همه مدت داشته به من که دوستش هستم دروغ می‌گفته؟

به من؟ توی این افکار بودم که به خودم جرئت دادم و بازش کردم.

این یکی پر بود از وسایل عجیب: شمعدان‌های کوچک ،سنگ، یک چاقوی کوچک با دسته استخوانی که روش به انگلیسی حرف انگلیسی H2 زده شده بود و کمی دسته اش خونی بود و یک کیسه پارچه‌ای که چیزی تویش بود. نرم. شبیه مو... حتی بازش نکردم صرفا چون فقط نرم بود شبیه مو تصورش کردم .. دیگه قلبم توان نداشت .. دیگه نمیتونستم ادامه بدم ..

تمامی ساک هارو بستم .. و اومدم سر جای خودم یعنی پشت فرمون نشستم.. هی با خودم فکر میکردم .. اینا دارن چیکار میکنن؟ H2 این دیگه کیه؟

میخواستن چه بلایی سر من بیارن؟ چرا؟ اون خون هایی که بودند ؟ بقیه ساک ها چی؟

همان‌جا موندم. منتظر. نمی‌‌دونستم منتظر کی باید باشم .. فقط می‌‌دونستم نمی‌‌تونم از ماشین پیاده شوم. تاریکی بیرون، ترسناک‌تر از هر چیزی بود که توی ساک‌ها دیدم...

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 2
  • متعجب 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20

 

از دید آوین:

از دست آرمن بی فکر . دختره احمق داشتم خونسردی خودمو حفظ می‌کردم .. لعنتی داره نقشه های منو خراب میکنه ..

فکر کردی میذارم که نقشه هامو خراب کنی؟

پیدات میکنم صبر کن . هرمز دستش رو مالید به صورتش و گفت: «خب الان که رفت ..  پس یه کار دیگه کنیم با ماشین من میریم دنبالش دیگه نه؟ بیایید سوار بشیم بریم دنبالش . آریان که رفته دنبال سوئیت .. نیرا هم مسیر سوئیت رو بلده .. بره که ما بتونیم بریم دنبالش .. باید عجله کنیم .. ممکنه دیر باشه .»

 

تارا گفت: «آره منم موافقم... نیرا میتونی بری پیش آریان؟ .. تو اونجا بمون چون .. تو کمی میدونی چیکارا کنی که آروم بشه آرمن .. تو حتی میدونی چه قرص هایی میخوره و تو کنارت لوازم و .. اینا هم داری نه ؟ اگر ... اگر اتفاقی هم افتاد باشه شما آماده باشید با آریان.»

نیرا از همون اول که شنونده بود فوری به من نگاه کرد که چشم به روی هم بستم یعنی میتونی بری .

نیرا به کمک هرمز وسایل خودشو برداشت .. وسایل اورژانسی و کمی هم از لباس هاش .. داشت میرفت به سمت سوئیت که یهویی برگشت گفت:

«آوین ..نترسونش .. خودشم خیلی ترسیده بود .. من وقتی نزدیک شدم به ماشین دیدم که نفسش به اندازه کافی نا میزون بود .. تو دیگه کاری نکن .. باشه؟ اشکالی نداره.»

«مرسی که بهم گفتی .. وقتشه .. ببینیم چی‌میشه .. کاریش ندارم .. فقط الان میخوام سالم پیداش کنم.سالم میخوامش. برو نیرا پیش آریان .. به اونم اطلاع میدم.»

نیرا، فوری سر تکون داد و گفت:«الان توی راه خودم بهش اطلاع میدم. شماها فوری برید دنبالش.»

دستی برای نیرا تکون دادم و اون رفت پیش آریان . این از این حل شد ..

پژار نفس عمیقی کشید و کلافه دستش رو کشید بین موهاش و گفت: «ماشین رو روشن کن هرمز. هر چی زودتر  باید بریم، نمیدونیم داره کودوم وری میره ؟ اصلا ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.»

رو به همه گفتم :«حق با پژار هست . پاشید بریم .. هرمز زودتر روشن کن ماشین رو. تارا بیا.»

همه سوار شدند. هرمز پشت فرمان نشست.پژار جلو نشست . منو تارا هم پشت نشستیم ... پژار برگشت به سمت من  و گفت:«به منم نگفتی چیکارش داری .. فقط گفتی به زور بیارمش هر طوری شده..»

«قصدم فقط کمک هست .. وگرنه میتونستم بیهوش کنم ‌ ببرمش پیش مهتاب ، چون با تو حس نزدیکی داره .. گفتم تو بری دنبالش. حالا اتفاقی هم براتون نیوفتاده؟ افتاد؟ حواسم بود چه اتفاق هایی می افته.»

«آره به من گفتی برم دنبالش ولی پلیس رسید.... پلیس های که ازشون فرار کردیم تا نیمه راه سراغمون اومدن...»

«چیزیتون که نشد؟ شد؟ به این فکر کن که قراره اوضاع بهتر بشه ..»

حرصی این حرف رو گفتم فکر من الان درگیر اینکه فعلا آرمن سالم باشه ولی این داره از بدیهات حرف میزنه برای من.

 

تارا گفت: «آوین پژار بسه الان .. موقعیت خوبی نیست که بخوایید بهم بپرید... شاید بهتره به جای این حرفا بریم دنبالش .. چند تا راه فرعی داره که فرار کنه و از اینجا بره .. حالا چیکار کنیم؟.»

هرمز که تا اینجا ساکت بود گفت  :«من .. توی راهی که داشتیم می‌اومدیم یه راه فرعی دیدم .. شاید رفته اونجا ها؟ »

 

 

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

 

آوین:«ممکنه ، نمیدونم هرمز روشن کن بریم .. ببینیم چطور پیش میره‌»

هرمز ماشین رو روشن کرد. بارون داشت به طرز عجیبی می‌بارید ، هوا هم کمی سرد شده بود به طوری که اگر برف‌پاک‌کن رفت و آمد نمی‌کرد روی شیشه نمیتونستیم ببینیم.

تارا که داشت با بیرون رو نگاه می‌کرد گفت: «هرمز، مطمئنی که بلدی؟ چون حس میکنم که داریم ماهم همراهش گم میشیم .»

«آره همین راهه .. همینه .. »

هرمز چراغای ماشین رو روشن کرد ، تا بتونه جاده رو بهتر ببینه..جاده نمناک بود و لغزنده.

پژار هر چند دقیقه یه بار می‌گفت: «همین راهه؟ مطمئنی؟»

هرمز یه نگاهی به پژار انداخت‌گفت: «آره همینه ، همین چند دقیقه پیش تارا پرسید. همون راه فرعی که گفتم.»

من دیگه چیزی نمی‌گفتم.

فقط نگاه می‌کردم به درخت‌هایی که از دو طرف انگار داشتن به سمت حمله می‌کردن... تاریک بودن. خیس بودن. ترسناک.فکرم سمت این بود که ممن به مهتاب قول دادم که بیارمش .. میارمش فقط صبر کن.

تارا با صدایی که داشت می لرزید گفت: «آوین... اگه پیداش نکنیم چی؟»

از افکارم بیرون اومدم و نفس عمیقی مشیدم و گفتم: «پیداش می‌کنیم. باید پیدا کنیم.من قول دادم .»

حرفم که تموم شد، یهویی هرمز ترمز کرد. ماشین لیز خورد یه کمی. پژار داد زد: «چی شد؟چرا وایستادی؟»

هرمز گفت: «ته راهه. بن‌بسته کوری؟... نگاه کن اونم ماشین توعه...»

نگاه کردم جلو. ماشین پژار بود. تک و تنها توی تاریکی. چراغاش خاموش. بارون می‌زد به شیشه‌هاش.

پژار پیاده شد ..خیس آب شد وقتی پیاده شد ، اینقدر که بارون شدید داشت می‌زد بهش. فوری در ماشین خودش رو باز کرد... منم پیاده شدم .. تا ببینم آرمن هست یا نه دعا دعا می‌کردم که باشه .. چون من .. قول داده بودم ..

پژار در ماشین رو باز کرد.

آرمن بود. افتاده بود روی صندلی شاگرد. چشماش نیمه باز بود.نفس به سختی میتونست بکشه.. صورتش رنگ پریده بود. دستش روی قسمت راست شکمش بود. یه خون‌هایی لای انگشتاش بود. لباسش خیس شده بود از این همه خونی که ازش داشت میرفت. توی ماشین بوی فلز می‌اومد .

پژار درست رو به روی آرمن قرار گرفت و آروم به صورت آرمن ضربه می‌زد.

 «آرمن... آرمن! آرمن... چشاتو باز کن... ببینم...»

آرمن واکنشی نشون نداد.. ترسیدم نکنه از دست رفته باشه؟ نه نه .. من میخوامش .. لازمش دارم لعنتی...

صدام داشت می لرزید ..منم آروم به صورتش ضربه می‌زدم ..

«آرمن .. آرمن؟ چشم هاتو باز کن ... عزیزم ..»

تارا  که تازه وضعیت رو دیده بودگفت: «زخم شده .. زخمش عمیقه... باید برسونیمش به بیمارستان...»

گفتم: «نه. وقتش نیست... نمیتونیم ببریم بیمارستان .. بیمارستان الان برای ما خطرناکه.»

همشون نگاهم کردن.

پژار:«لعنتی معلوم هست داری چی میگی؟ممکنه بمیره ولی برای تویی که الان تحت تعقیب هستی .. برای تو خطرناکه برای ما نه.»

خواستم جوابی بهش بدم که یهویی چشمم به دیوار افتاد. همون دیوار سنگی که ته بن‌بست بود. یه چیزهایی روش نوشته شده بود. خط درشت. با رنگ قرمز. انگار تازه نوشته شده باشه. بارون نخورده بود بهش.عجیبه .. بارون که داره به همه جا میخوره .. به این دیوار فقط نخورده؟

رفتم جلوتر تا ببینمش .. بقیه هم اومدن پشت سرم...

 

 

 

 

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • متعجب 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

 

 

پژار گفت: «این چیه؟ آوین؟ اینارو کی نوشته؟ معنیش چیه؟»

تارا گفت: «اصلاً این خط چیه؟ شبیه خط خارجیه...»

هرمز گفت: «کسی چیز خاصی می‌فهمه؟»

من خوندم. عبری بود. من عبری بلد بودم .. وقتی خوندمو ترجمه کردم برای خودم .. حس عجیبی منو گرفت .. چرا الان؟ لعنتی الان وقتشه؟

نوشته بود: "הומאיון מחכה לך." "גם בשבילו אנחנו סופרים את הדקות."

 که معنیش می‌شد :

 «همایون منتظرته

به ما هم داریم لحظه شماری می‌کنیم واسش.»

برگشتم به بقیه. گفتم: «هیچی. چیز مهمی نیست. یادگاریه. بریم.آرمن مهم تره بچه ها.»

پژار نگاهم کرد. یه چند ثانیه. بعد گفت: « یه یادگاری باعث میشه رنگت بپره؟ باشه... بیایید ببریمش... اینجا نمونیم. حق نداری توی سوئیت بهمون نگی چه خبره اینجای کوفتی»

آرمن رو بغل کرد. سر آرمن آویزان بود. بی‌حال...

من هنوز به دیوار نگاه می‌کردم. توی دلم گفتم:«دارم براتون .. فقط بهم مهلت بدید»

برگشتم سمت ماشین .. سست شده بودم.. آوین چته ؟ خودتو جمع کن ... ما مصیبت های زیادی گذروندیم .. سوار ماشین شدیم.

آرمن رو گذاشتیم صندلی عقب، کنار خودم. سرش افتاد روی شونه‌ام. خونش باعث شد ، ماشین هرمز و مانتوم خونی بشه .. دستاش سرد بود.

توی مسیر رفتن به سمت سوئیت ، به آریان و نیرا زنگ زدم که آماده باشن ، چون هر دوتاشون بلد بودند بخیه بزنند .. وقتی تماس و نکاتی که بهشون گفتم تموم شد ، طبق گفته نیرا .. یه شالی یه دستمالی جلوی قسمت زخم شده نگهداریم .. شالم رو از سرم باز کردم و درست روی زخم آرمن گذاشتم که آرمن از درد داد زد ..

هرمز ازآینه بهمون نگاه کرد ..

«دردش زیاده نه ؟»

پژار ، برگشته بود و  داشت نگاه می‌کرد .. توی نگاهش حس استرس و ترس رو می‌شد ببینم .. مجبور بودم که محکم تر فشار بدم..

«آرمن من روببخش باشه؟ باید کمی بیشتر فشار بدم .. ممکنه بدتر درد بگیره ولی برای خودت خوبه ..»

دردی که داشت زیاد بود ..

هرمز وایستاد .. فکر کردم یه اتفاقی اقتاده .. ولی رسیده بودیم به سوئیت .. انقدر که هرمز با سرعت زیادی رونده بود ، حتی حس نکردم چون فکرم درگیرآرمن و اون جمله بود ..

آریان دم در ایستاده بود. نگاهش به جاده بود .. وقتی ما رو دید، دوید سمتش... نفس نفس می‌زد .. آرمن رو دید گفت:« چیشده؟ .. چرا اینجوری شده ؟؟ خوبید اصلا؟ »

کسی جواب آریان نداد. پژار در رو باز کرد. آرمن رو بغل کرد و برد توی سوئیت.. منم رفتم پشتش.

وقتی به خودم نگاه کردم .. همه قسمت چپم حتی شلوارم خونی بود ..

آریان گفت: «سوئیت طبقه سوم، آخر راهرو. کلید با منه بدویید..»

رفتیم بالا.. نیرا جلوی در وایستاده بود .. صورتش نگران بود. وقتی دید ما رو با آرمن، دستش رو گرفت جلو.

گفت: «بیاریدش تو. من همه چیز رو آماده کردم.»

پژار سری تکون داد .. و توی یه اتاق بردش که منم پشت سرش رفتم تا به نیرا کمک کنم..

آرمن رو گذاشتیم روی تخت.. لباسش پر از خون بود. نفسش تند و کوتاه می‌زد..

نیرا به پشتش نگاه کرد .. دید همه دارن نگاه میکنن ، گفت :«فقط دونفر بیان کمک .. بقیه بیرون باشن .»

پژار گفت :«هستم ..»

«منم هستم .. شروع کن ..»

نیرا دستکش پوشید..

نیرا به هرمز گفت:«هرمز یه آب گرم برام بیار ، آریان ممنون میشم ، در های همه جارو ببندی .. تارا از تو هم میخوام .. لباس های جدید براش بیاری»

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 5
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

 

پژار فوری وسط حرفم پرید و ادامه داد :«نتونست لباس برداره .. چون پلیس ها فوری اومدن دنبالمون .. همین لباس هارو داره»

نیرا با تعجب گفت:«چی؟؟ پلیس افتاد دنبالتون؟»

آریان:«چیکار کردید که افتادن دنبالتون؟»

رو به همه گفتم :«الان وقت این حرف ها نیست ، هرکاری نیرا میگه انجام بدید .. زود باشید ، تارا ؟ برو از لباس های من داخل ماشین هرمز ، چند دست بیار که راحت باشه.»

همه فوری سر تکون دادن .. آریان همه جارو بست .. هرمز با آب گرم اومد همراه با دستمال های اضافی .. پژار در اتاق رو بست .. فوری اومد پیش نیرا.

نیرا یه ساک کوچیک باز کرد. پر بود از وسایل پزشکی. کاتر، نخ، پنس، بتادین..

نیرا به من گفت: «کمکم کن. یه کم روش رو بگیر. نباید تکون بخوره.»

رفتم کنار تخت. دستم رو گذاشتم روی شونه‌ی آرمن. سرد بود.  آروم می‌لرزید..

نیرا لباس آرمن رو کنار زد..دید نمیشه لباس رو با قیچی پاره کرد .. زخمش رو دیدم. عمیق بود. لب‌های زخم از هم باز شده بود. خون از توش می‌اومد... حالم بهم خورد ..

پژار چشم اش رو از زخم گرفت و نشسته بود کنار نیرا.

نیرا شروع کرد به تمیز کردن زخم با بتادین. آرمن توی حالت خواب و بیداری ناله‌ای کرد. دستم رو فشار دادم روی شونه‌ش. گفتم: «آرمن .. نگران نباش.. درست میشه.»

نیرا:«پژار یه لباسی .. دستمالی.. چیزی بذار بین دندون های آرمن .. ممکنه درد داشته باشه..»

پژار فوری همچین کاری کرد .. آروم دهن آرمن رو باز کرد ..

«دردت به جونم تموم میشه صبوری کن.»

یه پارچه رو گذاشت بین دندون های آرمن ..

نفس آرمن سنگین بود. رنگ صورتش مثل ماست سفید شده بود.

نیرا گفت: «چیزی که بیهوش کننده باشه ندارم. همین الآن باید بخیه بزنم.. هر دردی کشید .. هرچیزی که شد آوین ، پژار ازتون میخوام که نگهش دارید ..»

به ما نگاه کرد ، هردو باهم سرمون رو تکون دادیم.

گفتم: «بزن.. وقتش نیست.»

نیرا سوزن رو برداشت. دستش نمی‌لرزید. با دقت شروع کرد به بخیه زدن ، مهارتی که توی بخیه زدن داشت خیلی خوب بود .. از برادرش یاد گرفته بود ، اون لندن زندگی میکنه، نخبه ای هست برای خودش.

با ناله شدید آرمن به خودم اومدم .

 هر بار که سوزن می‌زد، آرمن یه ناله ای می‌کرد.. چشماش روی هم فشار می‌داد .. درد زیادی داشت .. من و پژار هم شونه و دست هاشو نگه داشته بودیم .. ولی بازم تکون های ریزی میخورد .

.پژار زیر لبی داشت برای خودش حرف می‌زد

آرمن عرق کرده بود و داشت بدتر می‌شد ..

پژار: «این .. نشونه خوبی هست؟ دستاش داره یخ می‌زنه .. عرق کرده .»

نیرا:«طبیعه این چیزا .. آب گرم رو بیار پژار زود باش.»

پژار :«باشه.»

 رو به صورت آرمن گفتم: «آرمن... منم آوینم .. کنارتم. نترس .. باشه ؟ دووم بیار عزیزم باشه؟»

چند دقیقه طول کشید تا بخیه ها تموم بشه. عرق روی پیشونی نیرا نشسته بود. نفسش عمیق بود و محکم.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • متعجب 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...