رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت23

 

 

آخر سر  که بخیه آخر رو زد با قیچی ادامه نخ رو برید ، نفسش رو به بیرون فوت کرد ، گفت: «تموم شد. ولی خیلی خون از دست داده. باید هوشیار بمونه. نباید بذاریم بخوابه، ممکنه بازم تب کنه که عادیه.. منم با آریان میرم ببینم می‌تونم وسایل دیگه ای بگیرم برای ضد عفونی و حالش پیدا کنیم یا نه . »

سرم رو تکون دادم. گفتم: «سعی می‌کنم بیدارش نگه‌دارم. تو برو بیرون استراحت کن و نیرا ممنونم.»

نیرا وسایل رو جمع کرد . لبخندی زد و رفت بیرون.

من و پژار کنار آرمن موندیم. از اتاق رفتم بیرون و تارا رو صدا کردم که لباس هایی که جمع کرده بیاره و بهم بده.

تارا لباس هایی که آورده بود نگاه کردم ، یه ست سیاه شومیز و شلوار همراهش ، که اتفاقا به آرمن خیلی می‌اومد چون پوست سفیدی هم داره بهش می‌اومد.

خودِ تارا هم لباس های خودش روعوض کرده بود. زمانی که از ماشین پیدا شدیم ، خیس آب شده بود ولی موهاش  هشک کرده بود هنوزم نمی داشت موهاش.

«ممنونم تارا .. فقط یه چیزی میتونی یه غذایی درست کنی تا بخوریم؟ هرچی لازم داری برو بخر و باهم حساب میکنیم با هرمز برو ، اومدنی چند دست لباس هم بخر ممکنه جاهایی باز باشه این وقت شب .. برای آرمن میخوام .. چون با خودش نتونست لباس بیاره حداقل اینجا داشته باشه. »

تارایی که داشت تا الان بهم گوش می‌داد گفت :« آره حتما آوین چرا که نه ؟ باشه عزیزم. شما با پژار مراقبت کنید از آرمن . شاید سلیقه منو دوست نداشته باشه برای لباس..»

«اتفاقا تو سلیقه خوبی داره .»

«باشه پس .. سه دست لباس خوبه ؟»

داخل اتاق برگشتم ، کیفم رو از ساک برداشتم .. کیف پولم رو دادم به تارا.

«بگیر تارا تمام رمز هر کارت 5485 هست عزیزم. لباس راحتی براش بگیر 3 دست ، دو دست هم لباس بیرون چون این لباسش .. مجبور شدیم با قیچی پاره اش کنیم ، دیگه خودت میدونی کمی هم لوازم آرایشی و نوار بهداشتی هم بگیر بیا. ممکنه لازمش بشه.»

تارا سر تکون داد و خواست چیزی بگه گفتم«برای سوئیت هم از همین کارت استفاده کن ، برای چندین روز مواد غذایی بخر.»

تارا هیچی نگفت ، اومد نزدیک تر و بغلم کرد ..

«آوین میدونم که تو میتونی مدیریت کنی همه چیز هایی که داره اتفاق می‌افته .. ولی لازم نیست همه چیز رو به دوش بکشی ، هر اتفاقی بیوفته من کمکت میکنم ، ما همگی یه تیم هستیم یادت که نرفته نه ؟.»

منم متقابل بغلش کردم و نفس عمیقی کشیدم .. بعد این همه تنش نیاز داشتم نفس عمیقی بکشم ..

چند ثانیه توی همین حالت موندیم که تارا گفت:«آخیش شارژ شدم دختری خب من با هرمز برم خدافظ آوین. پژار خدافظ.»

یه دستی تکون دادم ، به اتاق برگشتم .. دیدم پژار کنار آرمن خوابش برده با همون لباس ها ، خیس بود ، امیدوارم که سرمایی نخوره .. چون توی کارهایی که می‌خوام انجام بدم .. لازمش دارم . هرجوری که شده باید این کار انجام بشه وگرنه اوضاع به حالت بدی پیش میره من به مهتاب قول دادم .. لعنتی ..

 

  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت24

 

افکارم رو پس زدم ، فوری گوشی خودمو به شارژ زدم. لباس های خودمو عوض کردم با یه لباس خونگی ، یه لباس گلبهی رنگ و شلوار سفید دم پا گشاد.

موهامو باز کردم ، دوباره بافتم .

به سمت اتاق رفتم ، هنوزم خوابیده بودن .

نیرا و آریان نیومده بودن ، پس شروع کردم وسایل هارو آوردن .. ساک ها توی هال مونده بودن ، رفتم اتاق‌هایی که داشت لوازم و لباس های بچه هارو برداشتم به اتاق خودشون بردم ..

ولی هرچه قدر گشتم .. نتونستم .. لوازمی که نیاز داشتم برای فردا پیدا کنم ..

خدایا کجا گذاشتمشون؟ چرا یادم نمیاد ؟نکنه یه اتفاقی واسه اون ساک ها بیوفته؟ اگر بیوفته که تمام زحمت هایی که کشیدم تموم میشه.

یهویی یادم افتاد توی ماشین پژار هست لعنتی ..

رفتم سمت اتاقی که داخلش پژار و آرمن بودن .. تا خواستم در اتاق رو باز کنم ، یهویی صدای دادی از داخل اتاق شنیدم .. جرئت پیدا کردم و بازش کردم ..

دیدم آرمن داره داد می‌زنه .. پژار داره تلاش میکنه بفهمه چرا داره داد می‌زنه ..

 جایی که بخیه خورده بالاش داره به شکل عجیبی داره در میاد به طریقی که انگار یکی داره روش چیزی مینویسه و دقیقا حدسم هم درست بود..

این کلمه « וירה» بود ..

نزدیک آرمن شدم ، شونه هاشو چسبیدم و کمی تکونش دادم تا بتونه به خودش بیاد .

گفتم: «آرمن... صدامو می‌شنوی؟ آرمن بیدار شو .. آرمن عزیزم این یه کابوسه عزیزم پاشو.»

پژار :«چه اتفاقی داره براش می افته ؟ چرا داره اینجوری میشه؟ این کابوس نیست آوین یه کاری کن که بتونه بیدار شه .. آوین زود باش .»

نمی‌خواستم پژار بدونه چیکار می‌خوام کنم ولی مجبور بودم ، نشستم کنار آرمن ، دستم رو روی قسمت سوختگی که داشت بیشتر می‌شد ، گذاشتم ..

شروع کردم به خوندن ورد :

הו אלוהי האהבה, הו אלוהי הטוב... עזור לי... כדי שאוכל להושיע מישהו משושלתי ודמי... אמן.

چندین بار خوندم .. و آروم گرفت و سوختگی در همین حد موند ، انگار که فقط به حالت نوشته ای بالای زخم یه اسم نوشته شده بود . حالت تتو به خودش گرفته بود ، ولی می‌شد فهمید که سوختگی به وجود اومده .

دوباره یه صدایی از آرمن در اومد .. ولی بعدش سفیدی چشماش مشخص شد و دوباره بیهوش شد. دیگه دادی نزد ..

نفس آرومی گرفتم .. نگاهش کردم ..

صدای پژار اومد که با حالت متعجب پرسید:«چیکار کردی؟.. چیکارش کردی؟»

«هیچ کاری نکردم بهتری ندونی چیکار کردم .. به بچه ها نگو..»

اومد جلوتر .. با صدای بلند گفت :«آوین،همین الان .. همین الان داشت داد می‌زد .. میفهمی؟ همین الان داشت از سوختگی زیاد گریه می‌کرد. »

نفسی گرفتم از اتاق بیرون رفتم ..

صدای قدم های پژار پشت سرم اومد.

«با تو هستم، چیشده ؟ به من که هیچی نمیگی لامصب بگو الان چی‌ میشه؟ این بلاها داره به خاطر چی سرش میاد ها؟ چرا هیچی نمیگی؟»

جوابی ندادم .. فرار می‌کردم از جواب دادن بهش چی‌بگم؟ یه لیوان آب پر کردم و شروع کردم به ورد خوندن ، فوت کردم به آب . 

پژار دیگه حرفی نمی‌زد .. فقط نگاه می‌کرد از کیفم یه معجونی برداشتم و با آب توی دستم قاطی کردم .

به سمت اتاق رفتم که بازوم توسط پژار کشیده شد ، برگشتم نگاهش کردم .. چهره خسته ای داشت .. نگران بود .. معلوم بود که میخواد چی بگه ..

«بچه ها جمع بشن .. به همه میگم .. قول میدم.»

هنوزم بازوم توی دست پژار بود .. انگار که اطمینانی توی چشمام دید که بازومو ول کرد.

رفتم سمت اتاق .. شروع کردم به خوروندن آب به آرمن .. وقتی مطمئن شدم که می‌تونه آروم نفس بکشه .. رفتم از اتاق بیرون .

رفتم توی هال که دیدم که پژار اون وسط نشسته داره سیگار میکشه نمی‌خواستم باهاش هم‌کلام بشم ..

اصلا وقت نشد این سوئیتی که اومدیم نگاه درست حسابی بندازم ..

خونه قشنگی بود 4 تا اتاق داشت .. آشپزخونه بزرگی داشت ، کاغذ دیواری های زرشکی داشت ، پنجره های بزرگی داشت که رو به جنگل بود .. خیلی خوشگل بود ..

سمت آشپزخونه رفتم ، توی سماور آب ریختم .. منتظر موندم که پر باشه .. دوباره نگاهی به پژار انداختم ... بازم سیگار داشت می‌کشید ..

می‌خواستم بهش بگم .. ولی بهتر بود همه باهم باشن تا بگم .. وگرنه .. ممکن بود حس کنن دارم پنهان کاری میکنم ..

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...