رائوزین 445 ارسال شده در 2 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد (ویرایش شده) زمزمههای جرم نویسنده: رائوزین وِهالت | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، ماورایی مقدمه شصت سال پیش، در روستای وسمه، جنایتی رخ داد که هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. پرونده بسته شد، اما حقیقت هرگز دفن نشد. حالا، پس از شصت سال، کسی قدم در همان مسیر گذاشته؛ مسیری که هرکس واردش شده، یا ناپدید شده یا دیگر هرگز مثل قبل نبوده است. آرمن نمیداند چرا پژار ناگهان او را سوار ماشین کرد و با عجله از دست پلیس گریختند. نمیداند چرا آوین و پژار اجازه نمیدهند صندوق عقب ماشین را باز کند. نمیداند چرا هر شب خوابهایی میبیند که انگار خاطرات شخص دیگری هستند، نه رؤیاهای خودش. تنها چیزی که میداند این است که مادربزرگش سالها منتظر رسیدن این روز بوده؛ روزی که آرمن بیستوچهار ساله شود و ناگزیر به روستای وسمه بازگردد. اما وسمه فقط یک روستا نیست. جایی است که حقیقت، با نفرینی شصتساله در هم تنیده شده است. و اگر آرمن بخواهد راز آن پرونده را فاش کند، باید پا به خانهای بگذارد که سالهاست هیچکس جرئت نزدیک شدن به آن را ندارد... چون بعضی پروندهها، هرگز بسته نمیشوند. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 4 1 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,336 ارسال شده در 2 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت اول صدای فریادی از داخل خانه برخاست. بیدرنگ علوفهها را رها کردم و از طویله به سمت خانه دویدم. تپش قلبم چنان شدت گرفته بود که نفس کشیدن برایم دشوار شده بود. سرفهای خشک گلویم را سوزاند، اما مجال ایستادن نداشتم. دامن لباسم را در مشت فشردم و با تمام توان دویدم. باد سرد پاییزی بر صورتم میوزید و لرزهای ناخودآگاه بر اندامم میانداخت. فاصلهی میان طویله و خانه کم نبود، اما آن لحظه گویی پاهایم دیگر فرمان مرا نمیبردند؛ تنها میدویدند، بیآنکه خستگی را بشناسند. نفسزنان خود را به خانه رساندم و در را با شتاب گشودم. نگاهم بیاختیار در فضای خانه چرخید تا منشأ آن فریاد را پیدا کنم. همهچیز، برخلاف انتظارم، آرام به نظر میرسید. بوی گوشت سرخشده در فضا پیچیده بود و اثری از آشفتگی دیده نمیشد. تنها صدای جیرجیر تختههای کهنهی کف خانه، زیر قدمهایم، سکوت سنگین فضا را میشکست. ناگهان صدایی آرام نامم را زمزمه کرد. «ویرا... ویرا؟» از جا لرزیدم و به اطراف نگاه کردم. صدا نه فریاد بود و نه التماس؛ تنها آرام و پیوسته نامم را تکرار میکرد. «ویرا...» سرانجام متوجه شدم صدا از آشپزخانه میآید. قدمی به جلو برداشتم، اما پاهایم سنگین شده بودند. هراس، آهسته در وجودم ریشه میدواند و ذهنم بیوقفه بدترین احتمالها را پیش چشمم میآورد. دستانم را مشت کردم و کوشیدم نفس عمیقی بکشم، اما اضطراب، مجال آرام شدن را از من گرفته بود. از ته دل دعا میکردم آنچه گمان میکنم حقیقت نداشته باشد. با احتیاط به سمت آشپزخانه رفتم. تنها فکری که در ذهنم میچرخید این بود: باید وسیلهای برای دفاع از خود پیدا کنم... حتی اگر یک چاقوی آشپزخانه باشد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که نگاهم به کف آشپزخانه افتاد. خون... سطح زمین را پوشانده بود و آرام در میان درزهای چوبی پیش میرفت. لکههای سرخ بر دیوارها و کابینتها پاشیده شده بودند؛ گویی انفجاری خاموش، رنگ زندگی را از آن خانه ربوده بود. اما چیزی از همه ترسناکتر بود. نقش خونها. ردهایی نامفهوم که انگار با هدفی مشخص بر دیوار نقش بسته بودند؛ طرحی که نه میتوانستم معنایش را بفهمم و نه جرئت داشتم بیشتر به آن خیره شوم. عرق سردی بر پشتم نشست. بهآرامی سرم را به سمت راست چرخاندم... و همان لحظه، دنیا از حرکت ایستاد. نفسم در سینه حبس شد. صداها محو شدند و نگاهم تنها بر یک نقطه ثابت ماند. چهرهی... دستان لرزانم را روی دهانم گذاشتم تا فریادم بیرون نریزد، اما وحشت از من قویتر بود. چند قدم عقب رفتم و به میز غذاخوری برخورد کردم. تعادلم را از دست دادم و سرانجام فریادی که در گلویم زندانی شده بود، رها شد. «آآآآه...» و بعد... همهجا در تاریکی فرو رفت. زمان حال «آرمن...» با شنیدن صدای آوین، پلک زدم و از میان آن تصویر هولناک بیرون کشیده شدم. سرم را تکان دادم و با لحنی خسته گفتم: «ببخشید... اصلاً حواسم اینجا نبود. چه میگفتی؟» چند ماه بود که این تصاویر رهایم نمیکردند. پیش از آن هم گاهی به سراغم میآمدند، اما حالا آنقدر واضح و واقعی شده بودند که دیگر نمیتوانستم میان خاطره، رؤیا و واقعیت تفاوتی قائل شوم. هر بار که کسی با من صحبت میکرد، ذهنم بیاختیار به همان صحنهها بازمیگشت؛ گویی بخشی از وجودم هنوز در آن خانه، میان بوی خون و سکوت مرگ، گرفتار مانده بود. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 4 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت دوم آوین با کلافگی آهی کشید و از جا برخاست تا چای تازهای دم کند. چند لحظه بعد، صدایش از آشپزخانه به گوشم رسید. «آرمن، مطمئنی نمیخوای با من بیای؟» نگاهم را از کتاب مقابلم برنداشتم. «کجا؟ مگه نمیدونی امتحانات شروع شده؟» صدای خندهی کوتاهش بلند شد. «امتحان همیشه هست. بیا یه روز از این فضا فاصله بگیریم. بعدش با یه ذهن آروم برمیگردیم سر پروژهها. این چند وقته اوضاع اونقدر بههم ریخته که انگار مغز هیچکدوممون درست کار نمیکنه.» بیحوصله گفتم: «بیخیالش شو... خودم کلی کار دارم.» چند دقیقه بعد، فنجان چای را روی میز گذاشت و کنارم نشست. بیآنکه چیزی بگوید، دستهایش را روی دستم گذاشت و آرام نوازشم کرد. سکوتش از هر جملهای سنگینتر بود؛ انگار میخواست چیزی بگوید، اما واژهی مناسبی برایش پیدا نمیکرد. آوین تنها کسی بود که در تمام این سالها کنارم مانده بود. هر وقت به کمک نیاز داشتم، پیش از آنکه چیزی بگویم، خودش میرسید. با وجود تمام تلخیهایی که در زندگیاش تجربه کرده بود، همیشه تلاش میکرد لبخند را از دیگران دریغ نکند. نگاهم کرد و با صدایی آرام گفت: «آرمن... میدونم این کابوسها، اتفاقاتی که برای خانوادهت افتاده و همهی این فشارها، حالت رو بد کرده.» اخم کردم و دستم را آرام از زیر دستانش بیرون کشیدم. «صبر کن...» مستقیم در چشمهایش خیره شدم. «تو از کجا اینها رو میدونی؟ من هیچوقت دربارهی کابوسهام باهات حرف نزدم.» رنگ از صورت آوین پرید. برای لحظهای زبانش بند آمد. نگاهش میان من و زمین سرگردان بود، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد. «یادت نیست؟» چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد: «اون شب... خودت اومدی اتاقم. مست بودی... مدام گریه میکردی. همهی اینها رو خودت برام تعریف کردی.» احساس کردم چیزی درون سینهام فرو ریخت. بیاختیار از روی کاناپه بلند شدم. «چی...؟» نفس کشیدن برایم سخت شده بود. من... مست؟ حتی یک لحظه از آن شب را به خاطر نمیآوردم. اگر واقعاً پیش آوین رفته بودم... اگر واقعاً همهچیز را برایش گفته بودم... پس چه چیزهای دیگری را فراموش کرده بودم؟ چه بخشهایی از گذشتهام، بیآنکه خودم بدانم، از ذهنم پاک شده بودند؟ ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت سوم صدای آوین آرامآرام از من دور میشد؛ گویی کسی صدای جهان را کم کرده بود. نفسهایم کوتاه و بریده شده بودند. سینهام میسوخت و انگشتانم یکییکی بیحس میشدند. عرق سردی بر پشتم نشست و پیراهنم را خیس کرد. «آرمن...» صدایش را میشنیدم، اما انگار میان ما دیواری نامرئی کشیده بودند. «آرمن... به من نگاه کن.» لبهایش حرکت میکرد، اما واژهها معنایی نداشتند. وزوزی ممتد در گوشهایم پیچید. تصویرها تار شدند و ناگهان احساس کردم از جایی دور، به خودم نگاه میکنم. آوین کنار کاناپه زانو زده بود. شانههایم را گرفته بود و مدام چیزی میگفت، اما تنها چیزی که حس میکردم، سوزشی بود که در قفسهی سینهام میپیچید. «آرمن... نفس بکش... آروم... دَم... بازدَم...» چند لحظه بعد، نفسهایم کمکم منظم شدند. تصویرها دوباره واضح شدند و صداها به جای خودشان برگشتند. از خودم متنفر بودم. این ضعف... این درماندگی... هر بار که کنترل خودم را از دست میدادم، بیشتر از قبل از خودم فاصله میگرفتم. بیآنکه چیزی بگویم، از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. «آرمن...» صدایش زدم را نشنیده گرفتم. در را با تمام نیرو به هم کوبیدم؛ آنقدر محکم که چارچوبش لرزید. پشتم را به در تکیه دادم، اما پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند. آرام روی زمین سر خوردم. زانوهایم را در آغوش گرفتم و بیصدا گریه کردم. از چه زمانی اینقدر شکننده شده بودم؟ آیا این کابوسها روزی تمام میشدند... یا قرار بود تا آخر عمر با من بمانند؟ چند روز بعد صبح، آوین آخرین چمدانش را کنار در گذاشت و مشغول پوشیدن کفشهایش شد. من هم با کاسهای آب برای بدرقه به سمتش رفتم. همین که نگاهم به او افتاد، لبخند کمرنگی زد و گفت: «آرمن... من دیگه راه میافتم. کاری نداری؟» بعد با لحنی که سعی میکرد عادی باشد، ادامه داد: «مواظب خودت باش... و لطفاً به وسایل خطرناک دست نزن، باشه؟» نگاهش آرام بود، اما پشت آن آرامش، اضطرابی پنهان شده بود که نمیتوانستم دلیلش را بفهمم. قرار نبود سفر متفاوتی باشد. مثل همهی سفرهای قبلی... پس چرا اینقدر نگران بود؟ نگاهم روی چمدانهایش ثابت ماند. سه چمدان بزرگ... و یک کیف ورزشی. چشمهایم را بستم و آهی کشیدم. آنقدر خسته بودم که حتی حوصلهی جواب دادن هم نداشتم. آوین با دیدن حالم، زیر لب خندید. در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از بیرون خانه بلند شد. سرم را به سمت پنجره چرخاندم. یک پژو ۲۰۶ نقرهای مقابل خانه توقف کرده بود. دوستان مشترکمان آمده بودند دنبالش. پشت فرمان، هرمز نشسته بود. موهای فرفری و نامرتبش، مثل همیشه، انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، روی پیشانیاش ریخته بود. چشمهای سبزش، با آن برق همیشگی، شیطنت خاصی داشت؛ اما پشت همان شیطنت، ادب و صمیمیتی دیده میشد که باعث میشد خیلی زود با هر کسی احساس راحتی کند. همین که آوین را دید، شیشه را پایین کشید و با خنده گفت: «سلام بر خانم آوین! حالت چطوره؟» نگاهش روی چمدانها افتاد و ابروهایش بالا رفت. «واقعاً قصد داری با این همه بار سفر بری؟ مگه داریم میریم قندهار؟ سه تا چمدون رو کجای این دویستوشش بیچاره جا بدم؟» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت چهارم آوین خندهای کرد و به سمت صندوق عقب ماشین رفت. درِ آن را بالا زد و با صدای بلند گفت: «صندوق عقب، مردک احمق! صبحِ صبح ساعت پنج کشوندیمون اینجا، حالا تازه میپرسی این همه چمدون کجا جا میشه؟» هرمز با خنده موتور را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد. «خب، حالا داد نزن! خودم جمعش میکنم.» بعد آستینهایش را بالا زد و یکییکی چمدانها را داخل صندوق عقب جا داد. همزمان، بقیه هم از ماشین پیاده شدند. اول از همه تارا بود. باد، موهای زنجفیلیاش را به هم ریخت. همین که نگاهم به نگاه عسلیاش افتاد، گوشهی لبش بالا رفت و گفت: «بهبه... آرمن خانم! هنوز زندهای؟» همان لحن همیشگی... نه سلامی، نه احوالپرسیای. فقط یک طعنه که معلوم نبود شوخی است یا جدی. قبل از آنکه پاسخی بدهم، نیرا از سمت دیگر ماشین بیرون آمد. موهای روشنش را از روی صورت کنار زد و با همان انرژی همیشگی، خودش را به من رساند و محکم در آغوشم گرفت. عطر یاسش مثل همیشه زودتر از خودش رسیده بود. «دلم برات تنگ شده بود.» کمی از من فاصله گرفت و با اخم ساختگی ادامه داد: «چرا اینقدر خودتو زندانی کردی؟ بیا با ما. یکم از درس و دانشگاه فاصله بگیر. قول میدم خوش بگذره.» لبخند کمرنگی زدم. «واقعاً نمیتونم.» هرمز که آخرین چمدان را داخل صندوق عقب گذاشته بود، در را بست و رو به من گفت: «آرمن، جا داریم. هر جا بخوای میرسونیمت.» «ممنون... ولی باید بمونم.» آخرین نفر، آریان، از ماشین پیاده شد. مثل همیشه مرتب و رسمی لباس پوشیده بود؛ انگار قرار بود به یک جلسهی کاری برود، نه سفر. نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند. چیزی نگفت. فقط سری به نشانهی سلام تکان داد.میدانستم که الان تایمی نیست که بخواهم صحبتی داشته باشم. همان سکوت همیشگیاش، بیشتر از هر جملهای حرف میزد. نگاهم از او گذشت و روی آوین ثابت ماند. کنار ماشین ایستاده بود. موهای بلند و بافتهاش روی شانه افتاده بود و با وجود لبخندی که بر لب داشت، نگرانی از چشمهایش پنهان نمیشد. در همین بین، تارا و آریان دوباره مشغول بحث شدند. این بار، موضوع دعوا انتخاب رستوران برای ناهار بود. هرمز با خنده سعی میکرد میانشان صلح برقرار کند و نیرا هم از عمد آتش بحث را تندتر میکرد. برای اولین بار بعد از مدتها، صدای خندهی جمع را میشنیدم. نیرا دوباره دستم را گرفت. «بیا دیگه... یه گشت کوتاهه. لازم داری از این حال و هوا بیای بیرون.» آهسته دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. «نه... واقعاً حوصله ندارم.» کمی مکث کردم و ادامه دادم: «امتحان سیستمعامل دارم. نمیتونم ریسک کنم.» تارا خندید. «بهونهی همیشگی! یا امتحان داری، یا حوصله نداری.» هرمز شانه بالا انداخت. «هر طور راحتی. ولی جات بینمون خالیه. با تو همیشه بیشتر خوش میگذره.» آریان چند قدم جلو آمد و آرام گفت: «اگر تصمیمت عوض شد، خبرمون کن.» چند ثانیه سکوت کرد. «خودت که میدونی... هر وقت لازم باشه، کنارتیم.» سری تکان دادم. با اینکه هیچوقت رابطهی خیلی صمیمانهای با آریان نداشتم، اما میدانستم اگر روزی واقعاً به کمک نیاز داشته باشم، بدون هیچ سؤالی کنارم میایستد. آوین جلو آمد. دستش را روی شانهام گذاشت؛ گرمای دستش برخلاف سرمای صبح، آرامم میکرد. با لحنی که سعی داشت عادی باشد، گفت: «آرمن... مراقب خودت باش. اگر کوچکترین اتفاقی افتاد، اول به من زنگ بزن. اگر جواب ندادم، به بچهها خبر بده. نمیخوام هیچ چیزی رو تنهایی تحمل کنی.» لحظهای مکث کرد. نگاهش نرمتر شد. «دوستت دارم... مواظب خودت باش.» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجم صدایش لرزید. شاید هم فقط خیال میکردم. لبخند کمرنگی زدم و سعی کردم نگرانیاش را کمتر کنم. نیرا یک بار دیگر مرا در آغوش گرفت و بعد سوار ماشین شد. تارا، طبق عادت همیشگیاش، بدون خداحافظی روی صندلی عقب نشست. هرمز پشت فرمان قرار گرفت و آریان نیز در سکوت سوار شد. آوین آخرین نفر بود. پیش از آنکه در را ببندد، برگشت و نگاهم کرد. لبخند زد... اما آن لبخند، به چشمهایش نرسید. چند لحظه بعد، صدای روشن شدن موتور در کوچه پیچید. ماشین آرام به حرکت درآمد. من هم طبق رسم همیشگی، کاسهی آب را پشت سرشان در کوچه خالی کردم و زیر لب دعایی خواندم تا سفرشان به خیر بگذرد. بعد شنلم را روی شانههایم مرتب کردم و به سمت خانه برگشتم. دستم هنوز روی دستگیرهی در بود که صدای بوق دیگری سکوت کوچه را شکست. با خودم گفتم حتماً آوین دوباره چیزی جا گذاشته است. برگشتم. اما این بار، خبری از پژو ۲۰۶ نبود. یک آریزوی مشکی کنار خانه توقف کرده بود. درِ خودرو باز شد. پژار از ماشین پیاده شد. موهای مشکی و آشفتهاش با باد تکان میخورد و نگاه تیرهاش، مثل همیشه، چیزی را پنهان میکرد که هیچوقت نمیشد از آن سر درآورد. ظاهراً تازه متوجه حضور من شده بود. چند لحظه همانجا ایستاد، بعد دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و با قدمهایی آرام به سمتم آمد. وقتی مقابلم ایستاد، تنها یک کلمه گفت: «آرمن...» متعجب نگاهش کردم. «پژار؟» چند لحظه سکوت کردم و بعد ادامه دادم: «تو اینجا چی کار میکنی؟ آوین گفت خیلی زودتر از بقیه راه افتادی.» نگاهش را برای لحظهای از من دزدید. «نه...» آهسته نفس کشید. «نرفتم.» سپس دوباره به چشمهایم خیره شد. «اومدم دنبالت.» ابروهایم در هم رفت. «دنبال من؟» «آره.» مکث کوتاهی کرد. «به هرمز گفتم بچهها رو ببره. جا کم بود... تو با من میای.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. «من که از قبل گفته بودم نمیام.» صدایم آرام بود، اما تعجبم را نمیتوانستم پنهان کنم. «امتحان دارم، پژار. خودت بهتر از هر کسی میدونی این ترم چقدر برام مهمه.» خواستم جملهام را ادامه بدهم که حرفم را برید. این بار لحنش با همیشه فرق داشت. جدیتر... محکمتر... «آرمن...» یک قدم به من نزدیک شد. «خواهش میکنم با من بیا.» نگاهش لحظهای روی صورتم ثابت ماند. «فقط همین یک بار... به من اعتماد کن.» چیزی در صدایش بود. ترس... یا شاید اضطراب. برای اولین بار، پژار را اینقدر آشفته میدیدم. اخم کردم. «پژار... چی شده؟» «چرا از صبح همه اصرار دارن من بیام؟» نگاهم را از او نگرفتم. «آوین... تو... حتی بچهها...» نفس عمیقی کشیدم. «چند هفتهست مدام دربارهی این سفر حرف میزنید. هر روز پیام میدی، آوین هم مرتب یادآوری میکنه.» سکوت کردم. بعد آرامتر پرسیدم: «دارید چیزی رو از من پنهان میکنید؟» پژار پاسخی نداد. فقط نگاهم کرد. همان سکوتش... بیشتر از هر جوابی، نگرانم میکرد. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت ششم پژار نگاهش را از من گرفت و به زمین دوخت. نفس عمیقی کشید و دستش را میان موهایش برد؛ انگار پیش از گفتن هر کلمه، بارها آن را در ذهنش سبک و سنگین میکرد. چند لحظه بعد، آرام گفت: «شمال میریم... یکی از شهرهای نزدیک جنگل.» مکث کوتاهی کرد. «هواش خوبه. چند روزی میمونیم و برمیگردیم. جات بینمون خالیه، آرمن.» نگاهش کردم. «چند روز؟» سری تکان دادم. «پژار، من امتحان سیستمعامل دارم. خودت بهتر از هر کسی میدونی چقدر روی امتحانهام حساسم.» انتظار مخالفت مرا داشت. از نگاهش معلوم بود. با این حال، عقب نکشید. یک قدم جلوتر آمد و این بار آرامتر از قبل گفت: «آرمن... این سفر فقط یه سفر معمولی نیست.» حرفش را نیمهکاره رها کرد. لبهایش را روی هم فشرد؛ انگار با خودش میجنگید. «بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم.» نفسش را آهسته بیرون داد. «فقط... باید با ما بیای.» در صدایش چیزی بود که قبلاً نشنیده بودم. ترس یا شاید درماندگی. «اونجا... چیزی هست که باید خودت ببینیش.» احساس کردم ضربان قلبم تندتر شد. دلشورهای که از صبح رهایم نمیکرد، حالا شکل گرفته بود. آرام پرسیدم: «پژار... چی شده؟» این بار مستقیم در چشمهایم نگاه کرد. «الان نمیتونم توضیح بدم.» مکث کرد. «اما اگر این سفر رو از دست بدی... بعدها خودت رو نمیبخشی.» سکوت میانمان سنگین شد. پژار همیشه حامی من بود، اما هیچوقت اینگونه اصرار نمیکرد. همین، بیشتر از هر چیز نگرانم میکرد. سرم را به نشانهی مخالفت تکان دادم. «نمیتونم.» صدایم آرام بود، اما قاطع. «تا وقتی دلیلش رو ندونم، نمیام.» برای چند ثانیه، هیچ نگفت. فقط نفسهای عمیق میکشید و بیاختیار دستش را روی تهریشش میکشید. من او را خوب میشناختم. پژار در سختترین موقعیتها هم آرامش خودش را حفظ میکرد. اما حالا... انگار چیزی از درون، او را میخورد. با نگرانی گفتم: «داری منو میترسونی.» قدم کوچکی به سمتش برداشتم. «اتفاقی افتاده؟» «آوین هم از صبح رفتار عجیبی داشت...» جملهام ناتمام ماند. دردی ناگهانی در قفسهی سینهام پیچید. نفسم بند آمد. بیاختیار دستم را روی سینهام گذاشتم. کاسهی آب از میان انگشتانم رها شد. با صدای بلندی روی آسفالت شکست. همهچیز دور سرم چرخید. پژار قبل از آنکه تعادلم را از دست بدهم، بازویم را گرفت. «آرمن!» مرا آرام روی جدول کنار خیابان نشاند و دستش را پشت شانههایم گذاشت. «آروم... نفس بکش.» چند لحظه کنارم ماند تا نفسهایم منظمتر شد. با نگرانی نگاهم کرد. «مطمئنی حالت خوبه؟» لبخند کمرنگی زدم؛ لبخندی که بیشتر شبیه تظاهر بود. «چیزی نیست...» نفسی بریده کشیدم. «گاهی اینطوری میشم.» خواستم موضوع را عوض کنم. «تو برو... دیرت میشه. الان آوین نگران میشه.» پژار لحظهای مردد ماند. انگار دلش نمیآمد مرا تنها بگذارد. سرانجام گوشیاش را از جیب بیرون آورد. صفحه را که روشن کرد، زیر لب گفت: «بازم شارژش تموم شده...» با اخم به گوشی نگاه کرد. «هفت درصد...» شمارهی آوین را گرفت. چند بوق خورد. «سلام، آوین...» نگاهش هنوز از روی من برداشته نشده بود. «آرمن قبول نمیکنه باهام بیاد... حالش هم یه لحظه بد شد...» لحظهای سکوت کرد. «الان چیکار کنیم؟» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتم پژار با آوین صحبت میکرد. صدای آوین را نمیشنیدم، اما همان چند جمله کافی بود تا رنگ از صورت پژار بپرد. اخمهایش لحظهبهلحظه در هم میرفتند. چند قدم از من فاصله گرفت و کنار ماشینش ایستاد؛ آنقدر آرام حرف میزد که هیچ کلمهای به گوشم نمیرسید، اما از حالت چهرهاش میشد فهمید اتفاقی افتاده است. سنگینی عجیبی هنوز روی سینهام فشار میآورد. نگاهم به تکههای شکستهی کاسه افتاد. بیاختیار زانو زدم و شروع کردم به جمع کردن خردههای سفال. دستانم هنوز میلرزیدند. ناگهان سایهای مقابلم افتاد. سرم را بالا آوردم. پژار بود. تلفنش را پایین آورده بود و با چهرهای گرفته به من نگاه میکرد. چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی که به سختی آرام مانده بود، گفت: «آرمن... باید با من بیای.» خواستم چیزی بپرسم که صدای آژیر پلیس در کوچه پیچید. هر دو همزمان سرمان را برگرداندیم. پژار خشکاش زد. چشمهایش از تعجب باز شدند. یک قدم... دو قدم... بیاختیار عقب رفت. نگاهش بین من و انتهای کوچه سرگردان بود. صدای آژیر هر لحظه نزدیکتر میشد. قلبم به شدت میکوبید. چرا اینقدر ترسیده بود؟ نکند... واقعاً اتفاقی افتاده بود؟ پژار دوباره نگاهم کرد. در نگاهش تردید موج میزد. انگار در چند ثانیه، هزار تصمیم را مرور میکرد. اما فرصت تمام شد. بیهشدار مچ دستم را گرفت. محکم. آنقدر محکم که درد در استخوانم پیچید. «پژار...» اجازه نداد حرفم تمام شود. مرا به دنبال خودش کشید. از شدت عجله، تعادلم را از دست دادم. اگر بازویم را نمیگرفت، روی زمین افتاده بودم. «زود باش!» تقریباً مرا تا کنار ماشین کشاند. درِ سمت شاگرد را باز کرد. «سوار شو!» هنوز گیج بودم. «پژار، چی شده؟» جوابی نداد. تقریباً هلم داد داخل ماشین و در را محکم بست. چند ثانیه بعد، خودش پشت فرمان نشست. موتور با صدای بلندی روشن شد. ماشین با جیغ لاستیک از جا کنده شد. از شدت شتاب، سرم به شیشهی کنارم برخورد کرد. با ناباوری فریاد زدم: «پژار! چه خبره؟» نگاهش از جاده جدا نمیشد. «داری از پلیس فرار میکنی؟» باز هم سکوت. فقط دستهایش محکم فرمان را چسبیده بودند. فشار انگشتانش آنقدر زیاد بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند. کلافه شدم و از آینهی بغل به پشت سر نگاه کردم. دو خودروی پلیس با چراغهای گردان، با سرعت به طرف ما میآمدند. نفسم بند آمد. با صدایی لرزان گفتم: «پژار...» نگاهم بین او و ماشینهای پلیس میچرخید. «مگه ما چی کار کردیم؟» هیچ پاسخی نداد. فقط مسیرش را عوض کرد و وارد خیابانی شد که تا آن روز حتی نمیدانستم وجود دارد. کوچههای باریک، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشدند. اما صدای آژیر هنوز پشت سرمان بود. بلندتر... نزدیکتر... دوباره گفتم: «پژار... پلیسه...» گلوی خشکم را قورت دادم. «شاید یه سوءتفاهم شده... شاید...» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتم نفس کشیدن برایم سخت شده بود. صدای دکتر بیاختیار در ذهنم پیچید. «آرمن... استرس برای تو فقط یک فشار روحی نیست. هم برای قلبت خطرناکه، هم برای وضعیت روانیت. اگر مراقب نباشی، یک شوک شدید میتونه همهچیز رو بدتر کنه.» نفسم را آهسته بیرون دادم و دوباره به پژار نگاه کردم. «پژار...» صدایش زدم. پاسخی نداد. نگاهش مدام میان جاده و آینهی عقب رفتوآمد میکرد. دستهایش آنقدر محکم فرمان را گرفته بودند که بند انگشتانش سفید شده بود. نمیدانستم از چه چیزی فرار میکنیم. فقط میدانستم تمام بدنم از ترس میلرزد. با این حال... حسی در اعماق وجودم مدام تکرار میکرد: با او برو... الان وقت ایستادن نیست. صدای زنگ تلفن، سکوت ماشین را شکست. پژار حتی نگاهش هم نکرد. چند ثانیه بعد، گوشی دوباره زنگ خورد. به طرفش برگشتم. «گوشیت رو بده... من جواب میدم.» بیآنکه چیزی بگوید، گوشی را روی پاهایم انداخت. نگاهم روی صفحه افتاد. آوین... تماس را وصل کردم. صدای آوین بلافاصله در گوشی پیچید. «پژار؟ تونستی راضیش کنی یا نه؟» با عجله گفتم: «آوین...» آن طرف خط سکوت شد. چند ثانیه بعد، صدای مضطربش را شنیدم. «آرمن؟!» نفسش بند آمده بود. «تو کجایی؟ چند بار به خونه زنگ زدم، جواب ندادی. گوشیت هم خاموشه. اتفاقی افتاده؟» نگاهی به پژار انداختم. بعد آرام گفتم: «آوین... ما...» کلمات در گلویم گیر کردند. «نمیدونم چه خبره... ولی پلیس دنبالمونه.» همزمان، پژار با سرعت از میان دو خودرو عبور کرد. ماشین به شدت تکان خورد و شانهام به در خورد. صدای آوین لرزید. «آرمن... گوشی رو بده به پژار.» پژار، بدون اینکه نگاهم کند، پرسید: «چی میگه؟» گوشی را روی بلندگو گذاشتم. «آوین... صدات روی بلندگوئه.» پژار هم میشنوه.» پژار با صدایی بلند گفت: «بگو، آوین.» چند لحظه سکوت برقرار شد. بعد، صدای آوین کاملاً تغییر کرد. آرامش همیشگیاش از بین رفته بود. لحنش خشک، جدی و پر از اضطراب بود. «پژار... خوب گوش کن.» «امیدوارم هنوز دیر نشده باشه.» نفسم در سینه حبس شد. آوین ادامه داد: «مستقیم برو سمت... جادهی ماسوله...» صدایش ناگهان قطع شد. تماس پایان یافت. چند لحظه فقط به صفحهی خاموش گوشی خیره ماندم. پژار با نگرانی پرسید: «چی شد؟» گلوی خشکم را قورت دادم. «گوشیت خاموش شد...» چند ثانیه سکوت میانمان ماند. نگاهم را به جاده دوختم. دیگر صدای آژیر به گوش نمیرسید. ماشینهای پلیس، ظاهراً از ما جا مانده بودند. اما پژار حتی ذرهای از سرعتش کم نکرد. آرام پرسیدم: «پژار...» نگاهم را از پنجره گرفتم و به او دوختم. «واقعاً داریم کجا میریم؟» باز هم سکوت. تنها پاسخش، فشاری بود که انگشتانش روی فرمان بیشتر و بیشتر میشد. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت نهم با تمام توان سعی کردم صدایم آرام بماند، اما اضطراب و عصبانیتی که از چند دقیقه قبل تمام وجودم را گرفته بود، اجازه نمیداد حتی یک جمله را بدون لرزش به زبان بیاورم. «پژار... دارم با تو حرف میزنم. حداقل یه بار به من نگاه کن و بگو داریم کجا میریم. چرا باید بریم ماسوله؟ چرا پلیس دنبالمونه؟ چرا از همون لحظهای که اومدی جلوی خونه، انقدر عجیب رفتار میکنی؟» پژار هیچ واکنشی نشان نداد. نگاهش همچنان به جاده دوخته شده بود. نور غروب از میان شیشهی جلو روی صورتش افتاده بود و رنگ چهرهاش را زرد و بیروح نشان میداد. فکش آنقدر منقبض شده بود که عضلات کنار صورتش زیر پوست تکان میخوردند. سکوتش بیشتر از هر جوابی عذابم میداد. کلافه دستهایم را روی صورتم کشیدم و این بار با صدایی بلندتر گفتم: «چرا جواب نمیدی؟ همیشه تو اولین نفری بودی که وقتی من گیج میشدم یا از چیزی میترسیدم، کنارم میایستادی و همهچیز رو برام توضیح میدادی. پس الان چی شده که حتی حاضر نیستی به چشمهام نگاه کنی؟» ماشین با سرعت از میان جاده میگذشت و فقط صدای موتور و برخورد لاستیکها با آسفالت سکوت بینمان را پر کرده بود. بعد از چند ثانیه، پژار نفس عمیقی کشید؛ انگار تصمیم گرفته باشد چیزی بگوید. لبهایش کمی از هم باز شد. «چون باید...» جملهاش را ناتمام گذاشت. دوباره سکوت. نگاهش را از جاده نگرفت. قلبم با شدت به سینهام میکوبید. احساس میکردم هر ضربانش از قبلی دردناکتر است. به سختی نفسی کشیدم و سعی کردم صدای لرزانم را کنترل کنم. «باید... چی؟» پژار این بار آرامتر گفت: «باید قبل از اینکه دیر بشه برسیم.» چند لحظه صبر کردم، شاید ادامه بدهد. اما باز هم سکوت. طاقتم تمام شد. «قبل از چی، پژار؟» احساس کردم گلویَم میسوزد. «آوین چرا اونجوری حرف زد؟ چرا گفت مستقیم بریم جادهی ماسوله؟ چرا هیچکدومتون حاضر نیستین حقیقت رو بهم بگین؟ من حق دارم بدونم وسط چه ماجرایی گیر افتادم.» دستم را روی قفسهی سینهام گذاشتم. درد، آرامآرام دوباره برمیگشت. با کف دستم همان نقطه را ماساژ میدادم و سعی میکردم نفسهایم را منظم نگه دارم، اما هرچه بیشتر تلاش میکردم، فشار سنگینتری روی سینهام احساس میشد. در همان لحظه، پژار با سرعت وارد پیچ تندی شد. بدنم به سمت در ماشین پرتاب شد و شانهام محکم به آن برخورد کرد. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. تقریباً فریاد زدم: «بسه دیگه، پژار! ماشین رو نگه دار! من یه آدمم، نه یه وسیله که بدون اینکه چیزی بفهمه هر جا خواستی ببریش. حق دارم بدونم چه خبره!» برای اولین بار از زمانی که سوار ماشین شده بودم، نگاهمان در هم گره خورد. در چشمهایش چیزی بود که قبلاً ندیده بودم. ترس... ترسی عمیق و واقعی. چند ثانیه مردد ماند. انگار ذهنش بین دو تصمیم گیر کرده بود؛ ادامه دادن راه یا توقف. در نهایت، آهسته پا را از روی پدال گاز برداشت و ماشین را کنار جاده متوقف کرد. همین که ماشین ایستاد، بدون لحظهای مکث در را باز کردم و بیرون رفتم. هوای خنک عصر به صورتم خورد. چند قدم جلو رفتم و تازه متوجه شدم اصلاً نمیدانم کجا هستیم. اطرافمان فقط جادهای خلوت بود، درختانی بلند که دو طرف مسیر را پوشانده بودند و سکوتی که بیشتر از هر صدایی آزارم میداد. پژار هم از ماشین پیاده شد. در را آرام بست، اما عصبانیتش را دیگر نمیتوانست پنهان کند. چند قدم به طرفم آمد و با صدایی پایین اما پر از فشار گفت: «اگه الان پیدامون کنن چی؟» با دست به اطراف اشاره کرد. «فکر میکنی وقت این بحثهاست؟» بیاختیار خندیدم. خندهای که بیشتر شبیه بغض بود. «بحث؟» به سمتش رفتم. «از خونه منو کشیدی بیرون، بدون اینکه اجازه بگیری. پلیس افتاده دنبالمون، آوین مثل یه آدم غریبه حرف میزنه، تو هم از اول تا حالا حتی یه جواب درست به من ندادی، بعد اسم اینو میذاری بحث؟» نفسم برید. برای چند لحظه مجبور شدم چشمهایم را ببندم. درد سینه دوباره شدت گرفته بود، اما نمیخواستم او متوجه شود. اگر میفهمید، باز هم مثل همیشه سعی میکرد همهچیز را از من پنهان کند. آرامتر ادامه دادم: «پژار... من دیگه تحمل این همه بیخبری رو ندارم. آوین برای چند هفته لباس برداشته بود، انگار از قبل میدونست قراره مدت زیادی برنگرده. تو از صبح حتی یه لحظه آروم نبودی. اون تماس... اون پلیس... این همه اصرار که منم باهاتون بیام...» چند قدم دیگر به او نزدیک شدم. آنقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینمان فاصله بود. پژار به ماشین تکیه داده بود. سرش پایین بود و نگاهش به زمین دوخته شده بود. دستم را بلند کردم و با بیحوصلگی بازویش را کوبیدم. «پژار...» واکنشی نشان نداد. این بار محکمتر گفتم: «با توام. لال شدی؟» آهسته سرش را بالا آورد. چشمهایش سرخ شده بودند؛ نه از عصبانیت، بلکه از فشاری که مدتها بود تحمل میکرد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد با صدایی گرفته، که انگار بیرون آمدن هر کلمه برایش سخت بود، گفت: «آرمن...» نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. «خواهش میکنم... فقط این یک بار... ازم سؤال نپرس.» مکث کرد. انگار میخواست جملهی دیگری بگوید، اما منصرف شد. وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد، نگاهش پر از درماندگی بود. «اگر الان حقیقت رو بهت بگم... شاید دیگه هیچ راه برگشتی برای هیچکدوممون باقی نمونه.» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت دهم با بغضی که دیگر توان پنهان کردنش را نداشتم، گفتم: «الآن نه؟ پس کی، پژار؟ وقتی برسیم به جایی که حتی اسمش رو هم نمیدونم؟ وقتی پلیس هنوز دنبالمونه؟ یا وقتی دیگه برای فهمیدن حقیقت دیر شده باشه؟ آوین چی میدونه که من ازش بیخبرم؟ تو چی رو از من پنهان کردی؟» پژار هیچ جوابی نداد. دستش را داخل جیب کتش برد و پاکت سیگارش را بیرون آورد. یکی از سیگارها را میان انگشتانش گذاشت و فندکش را روشن کرد. شعلهی کوچک فندک، برای لحظهای صورت خستهاش را روشن کرد. اما همین که نگاهش به من افتاد، دستش لرزید. چند ثانیه بیحرکت ماند. بعد زیر لب، با عصبانیتی که بیشتر متوجه خودش بود، گفت: «لعنتی...» سیگار را روی زمین انداخت و با نوک کفشش آنقدر رویش کشید تا کاملاً له شد. سرش را پایین انداخت. وقتی دوباره حرف زد، صدایش گرفته بود. «آرمن...» لحظهای سکوت کرد. «تو... هنوز به من اعتماد داری؟» سؤالش، بیشتر از هر چیز دیگری آزارم داد. دستم را آرام روی قفسهی سینهام گذاشتم. درد دوباره برگشته بود؛ این بار شدیدتر. به سختی گفتم: «نمیدونم...» نفسم برید. «واقعاً نمیدونم.» اشک در چشمهایم جمع شده بود. «تو هیچچیز بهم نمیگی... آوین هم فقط طوری رفتار میکنه که انگار قراره اتفاقی بیفته که فقط خودتون ازش خبر دارین...» سرم را پایین انداختم. «من فقط میخوام بدونم چرا باید فرار کنم... وقتی هیچ کاری نکردم.» پژار ناگهان میان حرفم آمد. «چون...» کلمه در گلویش گیر کرد. چشمهایش را بست. بعد با صدایی که به زحمت شنیده میشد، گفت: «اگر همونجا میموندیم... پلیس تو رو با خودش میبره.» سرم را بالا آوردم. «که چی؟» برای اولین بار مستقیم در چشمهایم نگاه کرد. «و اون وقت... دیگه نمیتونستم کمکت کنم.» بهتزده گفتم: «کمکم؟ برای چی؟» پژار لبهایش را روی هم فشرد. «تو...» مکث کرد. «تو هیچ جرمی نکردی...» دوباره سکوت. انگار ادامهی جمله از توانش خارج بود. چند ثانیه بعد، آهسته گفت: «حداقل... خودت خبر نداری که کردی.» احساس کردم قلبم ناگهان در سینهام پیچید. نفسم برید. پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند. همانجا روی آسفالت زانو زدم. سرفههای خشک و پشتسرهم امانم را برید. دستم را روی سینهام فشار دادم. درد... این بار از همیشه شدیدتر بود. صدای پژار را از دور شنیدم. «آرمن!» دستانش شانههایم را گرفت. «به من نگاه کن...» سعی کردم جوابش را بدهم. نتوانستم. همهچیز تار شد. صدایش دورتر و دورتر میشد. «آرمن...» «آرمن...» «لطفاً چشمات رو باز کن...» دیگر نمیدانستم باران میبارد... یا کسی روی صورتم آب میپاشد. تنها چیزی که حس میکردم، سرمایی بود که آرامآرام تمام وجودم را در بر میگرفت. بعد... همهچیز در سکوت فرو رفت. وقتی دوباره چشم باز کردم، اولین چیزی که دیدم، قطرههای بارانی بود که آرام روی برگهای سبز مینشستند. هوای مرطوب، بوی خاک خیس و چوب بارانخورده را با خودش آورده بود. اطرافم را نگاه کردم. جادهای نبود. ماشینی نبود. پژاری هم نبود. میان دشتی سرسبز ایستاده بودم. چند متر آنطرفتر، کلبهای چوبی قرار داشت. همان کلبهای که سالها در رؤیاهایم برایش نقشه کشیده بودم. ایوان کوچکش... پنجرههای چوبی... دود باریکی که از دودکش بالا میرفت... همهچیز بیش از حد واقعی بود. با تردید چند قدم جلو رفتم. در همان لحظه، صدای گریهی نوزادی سکوت جنگل را شکست. ایستادم. صدا دوباره تکرار شد. این بار نزدیکتر. با وجود ترسی که در دلم افتاده بود، آرام به سمت صدا حرکت کردم. پشت کلبه، زنی جوان روی زمین نشسته بود. نوزادی را محکم در آغوش گرفته بود. شانههایش از شدت گریه میلرزید. میان هقهقهایش، کلمات بریدهبریدهای زمزمه میکرد. «خوشحالم...» نوزاد را محکمتر بغل کرد. «خوشحالم که بالاخره... مال منی...» اشکهایش روی صورت کودک میچکید. «دختر قشنگم... عزیزِ مامان... هیش... آروم باش... الان بهت شیر میدم... هیچکس دیگه تو رو از من نمیگیره...» چیزی در صدایش طبیعی نبود. هر جمله، انگار از گلوی دو نفر بیرون میآمد. یک لحظه صدایش نرم و مادرانه بود... لحظهی بعد، خشدار و غریبه. سرم تیر کشید. همهچیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد. صدای گریهی نوزاد آرامآرام با صدای دیگری در هم آمیخت. «آرمن...» صدایی آشنا... «آرمن... چشمات رو باز کن...» چشمهایم را با سختی باز کردم. ابتدا همهچیز تار بود. چند بار پلک زدم. تصویرها کمکم واضح شدند. پژار بالای سرم خم شده بود. صورتش از نگرانی رنگ باخته بود و آرام، با کف دست، گونهام را میزد. «آرمن... صدای منو میشنوی؟» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 4 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) پارت یازدهم همین که پلکهایم کاملاً باز شدند، شانههای پژار کمی پایین افتاد؛ انگار تمام این مدت نفسش را حبس کرده بود و تازه جرئت کرده بود آن را بیرون بدهد. آرام دستش را از روی شانهام برداشت و با صدایی گرفته گفت: «حالت خوبه، آرمن؟» چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد زیر لب، طوری که بیشتر با خودش حرف بزند تا با من، ادامه داد: «برای همین... دلم نمیخواست...» جملهاش را نیمهکاره رها کرد و دستش را روی صورتش کشید. «بیخیال... فقط بهم بگو صدای منو میشنوی؟» چند بار پلک زدم. تصویر کلبه... آن زن... گریهی نوزاد... همه هنوز مثل مهی غلیظ داخل ذهنم شناور بودند. با خودم فکر کردم... واقعاً چه چیزی دیده بودم؟ خواب بود؟ توهم بود؟ یا... اصلاً دلم نمیخواست به احتمال آخر فکر کنم. با کمک پژار از زمین بلند شدم. پاهایم هنوز کمی میلرزیدند. او بدون اینکه چیزی بگوید، درِ ماشین را برایم باز کرد. روی صندلی نشستم و سرم را به پشتی تکیه دادم. داخل ماشین، سکوت سنگینی بینمان افتاده بود. صدای باران که آرام روی سقف ماشین مینشست، تنها صدایی بود که شنیده میشد. چند دقیقه گذشت. هیچکداممان چیزی نمیگفتیم. در نهایت، پژار سکوت را شکست. «حالت بهتره؟» نگاهش هنوز روی من بود. لبخند کمرنگ و خستهای زدم. «آره... بهترم.» مکث کردم. «گاهی این تصویرها رو میبینم.» نگاهم را به پنجره دوختم. «قبلاً هم بودن... ولی هیچوقت اینقدر واضح نبودن.» نفسم را آرام بیرون دادم. «راستی...» دوباره به طرفش برگشتم. «ممنون.» اخم کرد. «برای چی؟» «برای اینکه ولم نکردی.» لبخند محوی گوشهی لبش نشست. «این چه حرفیه؟» سرش را تکان داد. «مگه میشد ولت کنم؟» همین جمله، بهترین فرصت بود. نفسی کشیدم و آرام گفتم: «پس...» چند لحظه مکث کردم. «اگه واقعاً کنارمی... میشه بهم بگی چرا از دست پلیس فرار میکنیم؟» لبخند از روی صورت پژار محو شد. فکش منقبض شد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را برای چند ثانیه بست. بعد ناگهان با صدایی بلندتر از همیشه گفت: «همین الان نزدیک بود از دستت بدم، آرمن!» از شدت صدایش بیاختیار جا خوردم. او هم انگار همان لحظه فهمید چه کرده است. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. «لعنت...» چند ثانیه سکوت کرد. وقتی دوباره حرف زد، صدایش آرامتر شده بود. «خواهش میکنم... فقط یه کم بهم فرصت بده.» نگاهش هنوز پایین بود. «وقتی برسیم... هر چیزی که لازم باشه، خودم بهت میگم.» مکثی کرد. «فقط... الان نه.» آخرین جمله را آنقدر آرام گفت که بیشتر شبیه خواهش بود تا دستور. به شیشهی خیس ماشین خیره شدم. هیچکس حاضر نبود حقیقت را به من بگوید. نه آوین... نه پژار... و نه حتی خودم. احساس میکردم میان داستانی گیر افتادهام که همه پایانش را میدانند، جز من. چشمهایم کمکم پر شدند. تمام تلاشم را کردم که اشکهایم سرازیر نشوند. اما یکی از آنها بیصدا از کنار گونهام پایین آمد. پژار همان لحظه متوجه شد. آرام صدایم زد. «آرمن...» جوابش را ندادم. «چی شده؟» با بغض گفتم: «هیچی...» گلویَم میسوخت. «فقط برو...» نفسم لرزید. «برو همون جایی که میخوای منو ببری...» سرم را به سمت پنجره برگرداندم تا صورتم را نبیند. صدایش دوباره آمد. آرامتر از همیشه. «آرمن...» سکوت کردم. «با توام...» باز هم جواب ندادم. چند لحظه بعد، گرمای دستش را زیر چانهام حس کردم. خیلی آرام صورتم را به سمت خودش برگرداند. اما باز هم نگاهش نکردم. توانش را نداشتم. اگر فقط یک لحظه به چشمهایش نگاه میکردم، میدانستم دیگر نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم. پژار با صدایی آرام گفت: «یه لحظه نگاهم کن...» مجبور شدم سرم را کمی بالا بیاورم. چشمهایمان برای چند ثانیه در هم گره خورد. او لبخند نزد. فقط با همان نگاه خسته و نگرانش گفت: «تو بهتر از هر کسی میدونی...» مکث کرد. «هر اتفاقی بیفته، تا وقتی من نفس میکشم، نمیذارم آسیبی بهت برسه.» بیاختیار سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. پژار نفس عمیقی کشید. انگار گفتن ادامهی حرفهایش برایش سخت بود. «حق بده...» نگاهش از من جدا شد. «وقتی اونجوری روی زمین افتادی...» گلویش خشک شد. «فکر کردم از دستت دادم.» دستش را مشت کرد و به فرمان ماشین کوبید؛ نه آنقدر محکم که صدایی بلند ایجاد کند، بلکه فقط به اندازهای که خشمش از خودش را نشان دهد. «برای همین سرِت داد زدم.» لبخند تلخی زد. «از دست خودم عصبانی بودم... نه از تو.» چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آهسته، طوری که انگار اعتراف کردن برایش دشوار بود، گفت: «ترسیده بودم، آرمن...» همین یک جمله کافی بود. دیگر نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم. تمام مقاومتی که از لحظهی فرار، تعقیب پلیس، درد سینه و آن رؤیای عجیب جمع کرده بودم، در همان چند کلمه فرو ریخت. اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند و برای اولین بار، بدون اینکه سعی کنم خودم را قوی نشان بدهم، اجازه دادم تمام ترسی که در دلم انباشته شده بود، خودش را نشان بدهد. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) پارت دوازدهم پژار آرام جلو آمد. چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود حالم واقعاً بهتر شده است. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و مرا در آغوش کشید. اول بدنم منقبض شد، اما چند ثانیه بعد تمام مقاومتی که از صبح درونم جمع شده بود، از بین رفت. صورتم را روی شانهاش گذاشتم. بوی آشنای عطرش... گرمای بدنش... ضربان آرام قلبش... همهچیز باعث شد احساس کنم برای اولین بار بعد از ساعتها میتوانم نفس راحتی بکشم. هقهقم شدیدتر شد. پژار چیزی نمیگفت. فقط با کف دستش آرام روی پشتم میکشید و گاهی خیلی آهسته زمزمه میکرد: «آروم باش...» «من اینجام...» «دیگه چیزی نیست...» کمکم داشتم آرام میشدم. درست همان لحظه، دستش را میان موهایم برد. ابتدا تصور کردم میخواهد موهایم را کنار بزند. اما ناگهان انگشتهایش محکم میان موهایم گره خوردند. بعد... با تمام قدرت کشید. درد شدیدی کف سرم پیچید. بیاختیار از دهانم صدای کوتاهی بیرون آمد. «آخ...» خواستم عقب بکشم. اما او رهایم نکرد. وقتی سرم را بالا آوردم... نفسم بند آمد. آن کسی که مقابلم ایستاده بود... پژار نبود. صورتش همان فرم را داشت، اما انگار چیزی زیر پوستش جابهجا شده بود. رنگ پوستش تیرهتر شده بود. چشمهایش کاملاً سیاه بودند؛ نه مردمک، نه سفیدی چشم... فقط سیاهی. لبخندی روی صورتش نشسته بود که هیچ شباهتی به لبخند پژار نداشت. لبخندی بیش از حد کشیده... بیش از حد غیرطبیعی... دندانهای شکسته و زردش از میان لبهایش پیدا بودند. احساس کردم هوا یخ زده است. او کمی خم شد. آنقدر نزدیک که نفسهای سنگینش به صورتم میخورد. بعد با صدایی بم، خشدار و غیرانسانی گفت: «فکر کردی از دستم فرار میکنی؟» بدنم یخ کرد. لبهایش آرامتر تکان خوردند. «تو باعث همهچیز شدی...» نفسم در سینه حبس شد. «دختر بدیمن...» چشمهای سیاهش از نفرت میدرخشیدند. «داری زندگی دختر منو نابود میکنی...» صدایش بلندتر شد. «دختر احمق...» با تمام توان جیغ کشیدم. دستم را میان موهایم بردم و با هر زحمتی بود، خودم را از چنگش بیرون کشیدم. بیاختیار درِ ماشین را باز کردم. همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت نکردم تعادلم را حفظ کنم. به بیرون پرت شدم. دستهایم محکم به آسفالت برخورد کردند. سوزش شدیدی کف دستهایم پیچید، اما حتی فرصت نکردم به آن فکر کنم. بلند شدم. و شروع کردم به دویدن. آنقدر سریع میدویدم که خودم هم باورم نمیشد. نفسهایم بریده بود. قلبم مثل دیوانهها میکوبید. فقط یک فکر در سرم میچرخید. فرار کن... هرچه دورتر... صدای قدمهایی را پشت سرم شنیدم. خواستم سرعت بیشتری بگیرم که ناگهان کسی مچ دستم را گرفت. از ترس جیغ کشیدم. برگشتم. پژار بود. خودِ پژار. همان چشمهای همیشگی... همان صورت آشنا... نفسنفس میزد و معلوم بود با تمام سرعت دنبالم دویده است. دستانش را روی شانههایم گذاشت و با نگرانی فریاد زد: «آرمن!» چند بار نفس عمیق کشید. «عقلت رو از دست دادی؟» نگاهش پر از وحشت بود. «چرا یهو فرار کردی؟ چرا جیغ کشیدی؟ اصلاً چی شد؟» گیج به صورتش نگاه کردم. نه... این همان چهرهی همیشگیاش بود. هیچ خبری از آن چشمهای سیاه یا دندانهای شکسته نبود. با خودم زمزمه کردم: «پس...» نفس عمیقی کشیدم. «دوباره...» کلمات به سختی از دهانم بیرون میآمدند. «دوباره توهم دیدم؟» اما... اگر توهم بود... چرا هنوز کف سرم از جایی که موهایم کشیده شده بود، درد میکرد؟ پژار انگار صدای افکارم را شنید. آرامتر پرسید: «آرمن...» چند ثانیه نگاهم کرد. «قرصهاتو میخوری؟» سرم را پایین انداختم. بیصدا سرم را به نشانهی «نه» تکان دادم. آهی کشید. نه از روی عصبانیت... از روی درماندگی. «چرا اینقدر با خودت لجبازی میکنی؟» نگاهش را از صورتم برنداشت. «میدونی چند نفر نگرانتن؟» سکوت کردم. واقعیت این بود که حتی یادم نمیآمد آخرین بار چه زمانی داروهایم را خورده بودم. پژار آرام پرسید: «حالا بهم بگو...» دستم را گرفت. «چی دیدی؟» همین سؤال کافی بود تا دوباره تمام بدنم بلرزد. به سختی گفتم: «صورتت...» نفسم لرزید. «صورتت مال خودت نبود...» چشمهایم را بستم. «چشمهات... کاملاً سیاه شده بودن...» گلویَم خشک شده بود. «دندونهات شکسته بود...» پژار بدون اینکه حرفم را قطع کند، فقط گوش میداد. اشک از گوشهی چشمم پایین آمد. «بعد...» دستم را روی گلویم گذاشتم. «گفتی من بدیمنم...» صدایم شکست. «گفتی دارم زندگی دخترت رو خراب میکنم...» دیگر نتوانستم ادامه بدهم. پژار آهسته موهای آشفتهام را از روی صورتم کنار زد. چند تار از موهایم میان انگشتانش گیر کرده بود. نگاهی کوتاه به ریشهی موها انداخت؛ انگار خودش هم متوجه شده بود پوست سرم سرخ شده است. اخم کوتاهی کرد، اما چیزی نگفت. بعد دوباره مرا در آغوش گرفت. سرم روی سینهاش قرار گرفت. ضربان قلبش تندتر از همیشه بود. دستش آرام روی کمرم حرکت میکرد؛ نه برای اینکه فقط آرامم کند، بلکه انگار میخواست مطمئن شود واقعاً اینجا هستم و از دستش نرفتهام. چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام، کنار گوشم گفت: ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت سیزدهم پژار چند لحظه سکوت کرد. بعد لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که بیشتر برای آرام کردن طرف مقابل است تا از روی خوشحالی. آرام گفت: «آرمن... میدونی مشکل حرفی که شنیدی چیه؟» سرم را بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم. چشمهای سیاهش، مثل همیشه، آرام و ثابت نگاهم میکردند. ادامه داد: «من اصلاً دختری ندارم که کسی بخواد زندگیش رو خراب کنه.» چند ثانیه مکث کرد و با لبخند شیطنتآمیزی اضافه کرد: «فقط یه دوستی دارم که عاشق فیلمهای ترسناک و پروندههای عجیب و غریبه، اونم در حدی که اگه نصف شب یه صدای عجیب بشنوه، به جای فرار کردن میره دنبالش ببینه از کجا اومده.» بیاختیار خندهام گرفت. برای اولین بار بعد از ساعتها، فشار روی سینهام کمی کمتر شد. پژار هم با دیدن خندهام لبخند زد. همان لبخندی که همیشه باعث میشد احساس کنم هنوز همهچیز از کنترل خارج نشده است. چند دقیقه بعد، آرام به سمت ماشین برگشتیم. وقتی روی صندلی نشستم و خواستم کمربند ایمنی را ببندم، پژار قبل از روشن کردن ماشین گفت: «یه چیزی رو میخوام خوب یادت بمونه.» به طرفش برگشتم. دستش هنوز روی فرمان بود. نگاهش اما روی من. «هر اتفاقی که بیفته...» چند لحظه مکث کرد. «هر تصمیمی که بگیرم، حتی اگه ازش ناراحت بشی یا فکر کنی دارم اذیتت میکنم... بدون فقط یه دلیل داره.» نفس آرامی کشید. «اینکه نمیخوام آسیبی بهت برسه.» نگاهش از صورتم جدا شد و ماشین را روشن کرد. خواستم چیزی بگویم. «پژار... من...» اما اجازه نداد جملهام کامل شود. خیلی آرام گفت: «لازم نیست چیزی بگی.» چند لحظه بعد ادامه داد: «فقط یه قول بهم بده.» منتظر ماند تا نگاهم به او بیفتد. «بعد از اینکه این سفر تموم شد، با هم میریم پیش دکترت.» بیاختیار اخم کردم. «پژی...» لبخند مصنوعی زدم. «بیخیال شو. اون قرصا فقط خوابم میکنن. من درس دارم، پروژه دارم، هزار تا کار دارم. نمیتونم نصف روز خواب باشم.» پژار چیزی نگفت. فقط خیلی آرام ماشین را به حرکت درآورد. همین سکوتش را خوب میشناختم. وقتی بحثی را ادامه نمیداد، یعنی تصمیمش را گرفته بود و دیر یا زود همان کاری را میکرد که صلاح میدانست. چند دقیقه بعد پرسیدم: «الان مستقیم میریم ماسوله؟» نگاهی کوتاه به جیپیاس انداخت. «نه.» «اول میریم سمت جادهی چالوس.» تعجب کردم. «چرا؟» «باید یه جایی پیدا کنیم که گوشیهامون رو شارژ کنیم. آوین هنوز منتظر تماسه. با هفت درصد شارژ که نمیشد وسط راه موند.» چند ثانیه سکوت کرد. «باید بنزین هم بزنیم.» سرم را تکان دادم. «باشه...» باز هم دلم میخواست هزار سؤال بپرسم. چرا پلیس دنبالمان بود؟ آوین دقیقاً چه چیزی را پنهان میکرد؟ چرا همه اصرار داشتند من حتماً همراهشان بروم؟ و مهمتر از همه... چرا احساس میکردم هرچه جلوتر میرویم، جواب سؤالهایم ترسناکتر خواهد شد؟ اما این بار چیزی نپرسیدم. فقط سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. صدای یکنواخت موتور ماشین، باران آرامی که روی شیشه مینشست و خستگی چند ساعت گذشته، کمکم پلکهایم را سنگین کرد. آخرین چیزی که قبل از خواب دیدم، دستهای پژار بود که محکم فرمان را گرفته بودند. انگار حتی یک لحظه هم اجازه نمیداد حواسش از جاده پرت شود. چند ساعت بعد... احساس کردم کسی خیلی آرام شانهام را تکان میدهد. صدایی دور و آشنا گفت: «آرمن...» چند بار پلک زدم. نور سفید چراغهای پمپ بنزین چشمهایم را زد. هنوز گیج بودم. کشوقوسی به بدنم دادم و به سختی صاف نشستم. پژار کنار در ماشین ایستاده بود. لبخند خستهای زد. «بالاخره بیدار شدی.» نگاهی به ساعت انداختم. «رسیدیم؟» «فعلاً نه.» با انگشت به ساختمان کوچک کنار جایگاه اشاره کرد. «رسیدیم یه پمپ بنزین.» بعد با همان لحن همیشگیاش پرسید: «چیزی لازم داری؟ میخوام برم سوپرمارکت، اگه چیزی میخوای برات بگیرم.» چند لحظه فکر کردم. واقعاً فقط یک چیز لازم داشتم. «یه بطری آب معدنی...» گلویَم هنوز خشک بود. «فقط آب.» پژار سری تکان داد. «باشه.» بعد از اینکه باک ماشین را پر کرد، به سمت سوپرمارکت رفت. در ماشین را آرام بستم. دستم را داخل جیب مانتویم بردم و گوشیام را بیرون آوردم. دکمهی روشن شدن را نگه داشتم. هیچ اتفاقی نیفتاد. لبخند تلخی زدم. باتری کاملاً خالی شده بود. درست همان لحظه، برای اولین بار از صبح احساس کردم چقدر از دنیا جدا افتادهام. نه راهی برای تماس داشتم... نه میدانستم دقیقاً کجا هستم... و نه حتی مطمئن بودم کسی که قرار بود به او اعتماد کنم، همهی حقیقت را از من پنهان نکرده باشد. همان موقع، بیاختیار نگاهم از شیشهی ماشین به سمت ساختمان سوپرمارکت کشیده شد. پژار هنوز داخل بود... اما نمیدانستم چرا، ناگهان احساس کردم کسی از آن سوی جایگاه، بیصدا مرا زیر نظر گرفته است. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت چهاردهم بیحوصله سرم را به سمت صندلیهای عقب چرخاندم. چند ساک بزرگ، چند کولهپشتی، چندین کیسهی خرید و لباسهایی که با عجله روی هم انداخته شده بودند، تقریباً تمام فضای عقب ماشین را پر کرده بودند. نگاهم روی یکی از ساکهای مشکی رنگ ثابت ماند. زیپش کمی باز بود. حس کنجکاوی مثل خوره به جانم افتاده بود. دلم میخواست فقط چند سانتیمتر زیپش را بیشتر باز کنم و ببینم داخلش چیست. شاید بالاخره جواب یکی از سؤالهایم همانجا پنهان شده بود. دستم آرام به سمت ساک رفت... اما درست همان لحظه صدای باز شدن درِ ماشین آمد. سریع دستم را عقب کشیدم و خودم را مشغول نگاه کردن به بیرون نشان دادم. پژار نشست پشت فرمان. یک بطری آب معدنی و یک کیسهی کوچک را روی پایم گذاشت. لبخند کوتاهی زد. «بفرما... آب.» بعد کیسه را تکان داد. «اینم چند تا از ترشیهایی که دوست داری. لواشک، آبنبات ترش، آلوچه... هرچی دیدم احتمال دادم خوشت بیاد، برداشتم.» کیسه را باز کردم. با دیدن حجم خوراکیها خندهام گرفت. «پژار...» به کیسه اشاره کردم. «من فقط آب خواسته بودم.» شانهای بالا انداخت. «میدونم.» بعد ماشین را روشن کرد. «ولی احتمال دادم از صبح هیچی نخوردی.» چند ثانیه سکوت بینمان افتاد. بطری آب را باز کردم و چند جرعه نوشیدم. بعد پرسیدم: «با آوین حرف زدی؟» پژار کمربندش را بست. «آره.» منتظر ادامهی حرفش ماندم. چند لحظه بعد گفت: «برنامه عوض شده.» اخم کردم. «یعنی چی؟» «دیگه مستقیم نمیریم اون مسیری که قرار بود.» نگاهی به جیپیاس انداخت. «قراره بریم سمت نمکآبرود... یکی از روستاهای اطراف.» باز هم... همان جوابهای نصفه و نیمه. آهی کشیدم و صورتم را به سمت شیشه برگرداندم. درختها یکییکی از کنار ماشین رد میشدند. میدانستم اگر دوباره سؤال کنم، باز هم همان سکوت همیشگی نصیبم میشود. چند دقیقه بعد، پژار خودش سکوت را شکست. «میدونم الان از دستم ناراحتی.» جوابی ندادم. «میدونم صد تا سؤال توی ذهنت میچرخه.» باز هم سکوت کردم. بعد خیلی آرام گفت: «فقط...» نگاهش از جاده جدا نشد. «بعضی جوابها باید از زبون آوین شنیده بشن، نه من.» بدون اینکه چیزی بگویم، یکی از آبنباتهای ترش را از داخل بسته برداشتم و داخل دهانم گذاشتم. چند ثانیه بعد، صدای خشخش بسته دوباره بلند شد. برگشتم. پژار هم دستش را داخل همان بسته کرده بود. یکی از آبنباتها را برداشت. با خنده گفتم: «پژار...» آبنبات را جلویش گرفتم. «اینا واقعاً ترشن. از اون ترشایی که آدم از خوردنش پشیمون میشه.» با همان نگاه همیشگی و مغرورش نگاهم کرد. نگاهی که انگار میگفت: «من از پسش برمیام.» خندهام گرفت. «باشه... خودت خواستی.» آبنبات را داخل دهانش گذاشت. سه ثانیه... چهار ثانیه... پنج ثانیه... ناگهان صورتش جمع شد. ابروهایش در هم رفت. چشمهایش را محکم بست. بیاختیار آبنبات را قورت داد. بعد شروع کرد پشت سر هم نفس کشیدن. با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر چند ضربه به ران پایش میزد. «لعنت...» صورتش از شدت ترشی جمع شده بود. «این دیگه چی بود؟!» از خنده خم شدم. اشک از گوشهی چشمهایم سرازیر شده بود. پژار بدون اینکه چیزی بگوید، بطری آب را از روی پایم برداشت و تقریباً نصفش را یکجا سر کشید. چند لحظه بعد، نفس راحتی کشید. «آرمن...» هنوز زبانش را تکان میداد. «تو اینا رو واقعاً میخوری؟» لبخندم عمیقتر شد. «آره.» خندیدم. «بهت گفتم گوش ندی، آخرش همین میشه.» با شیطنت ادامه دادم: «آقای سیاهنظر... این نگاههای مغرورانه همیشه جواب نمیده.» پژار پوزخند زد. سرش را آرام تکان داد و دوباره حواسش را به جاده داد. خندهام کمکم خوابید. بستهی خوراکی را روی صندلی عقب گذاشتم. نگاهم دوباره به همان ساکهای بزرگ افتاد. این بار آرام پرسیدم: «همهی این وسایل... برای همون سفره؟» پژار چند ثانیه چیزی نگفت. فقط با نوک انگشتهایش ضرب آرامی روی فرمان گرفت. بعد آهسته گفت: «بعضی از این وسایل...» مکث کرد. «برای چیزیه که سالها منتظرش بودیم.» نگاهش هنوز روی جاده بود. «بقیهش رو آوین برات توضیح میده.» دوباره سکوت. سکوتی که دیگر برایم آشنا شده بود. ساعتی به صفحهی کیلومترشمار انداختم. از صبح، از همان لحظهای که آوین خانه را ترک کرده بود، انگار یک عمر گذشته بود. حالا ساعت چهار و سیوچهار دقیقهی عصر بود. بیش از یازده ساعت از شروع آن روز گذشته بود. ماشینها پشت سر هم در ترافیک ایستاده بودند و ما تقریباً تکان نمیخوردیم. هیچکداممان حرفی نمیزدیم. نه به خاطر اینکه چیزی برای گفتن نداشتیم... بلکه چون هر سؤالی که در ذهن من شکل میگرفت، جوابش پشت دیواری از سکوت پنهان میشد. در همان لحظه، بیاختیار نگاهم دوباره به آینهی بغل ماشین افتاد. برای کسری از ثانیه، احساس کردم خودروی مشکیرنگی که چند کیلومتر قبل پشت سرمان بود، هنوز همان فاصله را حفظ کرده است. پلک زدم. دوباره نگاه کردم. ماشین میان انبوه خودروها گم شده بود. اما آن حسِ سنگینِ زیر نظر بودن... هنوز از بین نرفته بود. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت پانزدهم بعد از چند دقیقه سکوت، دیگر طاقت نیاوردم. نگاهم را از جاده گرفتم و به پژار دوختم. «خب... حالا که قراره چند ساعت کنار هم توی این ماشین باشیم، از خودت برام بگو.» پژار شیشهی ماشین را کمی پایین کشید. نسیم خنکی وارد ماشین شد و چند تار از موهایش را به هم ریخت. دستش را روی لبهی پنجره گذاشت و با همان حالت جدی همیشگی گفت: «به نام خداوند منان... بنده پژار سیاهنظر، متولد هزار و سیصد و هفتاد و هفت، دانشجوی سابق، رانندهی فعلی و قربانی یک دختر کنجکاو هستم.» چشمهایم را ریز کردم. بعد بیاختیار خندهام گرفت. با مشت آرامی به بازویش زدم. «واقعاً؟» سرم را تکان دادم. «یعنی دیشب داخل دبهی خیارشور خوابیدی؟ این چیزا رو که خودم میدونم.» لبخند شیطنتآمیزی زدم. «از خانوادهات بگو.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی کوتاه گفت: «تکفرزندم.» منتظر ادامهی حرفش ماندم. اما دیگر چیزی نگفت. اخم کردم. «همین؟» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. «همین.» این بار محکمتر به بازویش کوبیدم. «پژی، اگه نمیخوای بگی، حداقل اینجوری اعصاب آدمو خورد نکن.» خندهی کوتاهی کرد. «خواستم ببینم خودت میفهمی یا نه.» چشمهایم گرد شد. «چی رو بفهمم؟» شانه بالا انداخت. «هیچی.» از حرص، دوباره دو ضربهی دیگر روی بازویش زدم. «الهی دستت خواب بره.» اخمی مصنوعی کرد و بازویش را مالید. «دستم فلج شد دختر!» با خنده گفتم: «حقته.» هنوز داشت زیر لب غر میزد که گوشیاش زنگ خورد. لبخندش همان لحظه محو شد. بدون معطلی تماس را جواب داد. «بله...» چند ثانیه فقط گوش داد. «آره... داریم میایم.» مکث کرد. نگاهی کوتاه به من انداخت. «نه... هنوز نه.» چند ثانیه سکوت. «گوشیم شارژ زیادی نداره. فقط یه آدرس دقیق بده تا مستقیم بیایم.» دوباره گوش داد. بعد خیلی آرام گفت: «باشه... وقتی رسیدیم حرف میزنیم.» تماس را قطع کرد. قبل از اینکه چیزی بپرسم، گوشی را داخل جیبش گذاشت و دوباره نگاهش را به جاده دوخت. دیگر سؤال نکردم. میدانستم اگر بپرسم، باز هم همان جوابهای نصفهونیمه را میشنوم. ترافیک کمکم روانتر میشد، اما هنوز تا رسیدن به نمکآبرود چند ساعت راه مانده بود. ماشینها آرام جلو میرفتند که ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. چند مأمور پلیس میان خودروها قدم میزدند. به شیشهی ماشینها نگاه میکردند، با بعضی رانندهها حرف میزدند و گاهی از آنها مدارک میخواستند. یک ایست بازرسی سیار. قلبم بیاختیار فشرده شد. نگاهی به پژار انداختم. رنگ صورتش تغییر کرده بود. انگشتهایش آنقدر محکم دور فرمان حلقه شده بودند که بند انگشتهایش سفید شده بود. بدون اینکه نگاهم کند، آرام گفت: «آرمن... فقط به روبهرو نگاه کن.» نگاهش هنوز روی جاده بود. «هیچی نگو. هر اتفاقی افتاد، فقط سکوت کن.» گلوی خشکم را قورت دادم. «ولی... پژار...» حرفم نیمهتمام ماند. یکی از مأمورها چند ماشین جلوتر ایستاد. خم شد و با راننده صحبت کرد. مدارکش را گرفت. چند لحظه بررسی کرد. بعد اجازه داد حرکت کند. یک ماشین دیگر. بعد یکی دیگر. هر لحظه به ما نزدیکتر میشد. نفسم سنگین شده بود. با خودم گفتم: نکنه همون پلیسهایی باشن که تعقیبمون میکردن؟ دوباره نگاه کردم. نه... ماشینهایشان فرق میکرد. لباسهایشان هم متفاوت بود. اما این باعث نمیشد آرام شوم. بالاخره مأمور روبهروی ماشین ما ایستاد. پژار شیشه را پایین کشید. لبخندی کاملاً مصنوعی زد. «سلام، خسته نباشید. ترافیک امروز حسابی همه رو کلافه کرده.» مأمور حتی جواب سلامش را هم نداد. ابتدا نگاهی طولانی به صورت من انداخت. بعد نگاهش روی پژار ثابت ماند. در آخر، سرش را کمی خم کرد و داخل ماشین را از نظر گذراند. چشمهایش چند ثانیه روی ساکهای صندلی عقب مکث کرد. بعد با لحنی خشک و رسمی گفت: «مدارک ماشین و گواهینامه، لطفاً.» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) پارت شانزدهم پژار مدارک را از داشبورد برداشت و با دست کاملاً ثابتی به سمت مأمور گرفت. اگر کسی فقط او را میدید، تصور میکرد آرامترین آدم دنیاست. اما من... احساس میکردم هر لحظه ممکن است قلبم از شدت تپش از سینهام بیرون بزند. کف دستهایم خیس عرق شده بود. پاهایم بیاختیار میلرزیدند و آنقدر به هم فشارشان داده بودم که زانوهایم درد گرفته بودند. مأمور مدارک را ورق زد. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، پرسید: «از کجا میاین؟» پژار بدون کوچکترین مکث جواب داد: «تهران.» «مقصد؟» «نمکآبرود.» مأمور این بار سرش را بلند کرد. نگاهش آرام از روی صورت پژار رد شد و روی من ثابت ماند. بعد دوباره داخل ماشین را برانداز کرد. «فقط دو نفرید؟» «بله.» چشمهای مأمور به سمت صندلی عقب رفت. چند ساک بزرگ، چند کوله و کیسههای خرید تقریباً تمام فضای ماشین را پر کرده بودند. ابرویش کمی بالا رفت. «برای دو نفر... بار زیادی نیست؟» پژار لبخند کوتاهی زد. «راستش اولین سفرمون بعد از ازدواجه.» با شیطنت ادامه داد: «فکر کنم خودتون بهتر بدونید که خانمها برای یه سفر سه روزه، اندازهی یه اسبابکشی وسیله برمیدارن.» مأمور لبخند خیلی کمرنگی زد، اما هنوز قانع نشده بود. دوباره نگاهم کرد. «خانم... حالتون خوبه؟» گلوی خشکم را به سختی قورت دادم. قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، پژار جواب داد: «ماشینگرفتگی داره. از صبح حالش خوب نیست.» نگاه مأمور چند ثانیه روی صورتم ماند. حتی احساس میکردم صدای نفس کشیدنم را هم میشنود. چند لحظهی طولانی گذشت. بعد مدارک را بست و به سمت پژار گرفت. «خیلی خب.» نگاهی به آسمان انداخت. «تا هوا تاریک نشده خودتونو برسونید. جادههای اون سمت شبها خلوت میشه.» پژار مدارک را گرفت. «چشم، ممنون.» مأمور سری تکان داد و به سمت ماشین بعدی رفت. همان لحظه نفسی را که انگار چند دقیقه در سینهام حبس شده بود، بیرون دادم. پژار هم شیشه را بالا کشید و زیر لب گفت: «لعنتی...» چند لحظه هیچکداممان حرف نزدیم. بعد با صدایی که هنوز از ترس میلرزید، گفتم: «وای خدا...» دستم را روی سینهام گذاشتم. «فکر کردم تموم شد.» چند نفس عمیق کشیدم. «یه لحظه تصور کردم همون پلیسهایی هستن که دنبالمون میکردن.» پژار آرام سرش را تکان داد. «نه.» نگاهی به آینه انداخت. «اینا ایست بازرسی معمولی بودن.» چند ثانیه بعد ادامه داد: «اگر همون پلیسها بودن، اینقدر راحت ولمون نمیکردن.» از آینه نگاه کردم. مأمورها حالا مشغول بازرسی ماشین بعدی بودند. پژار آرام پایش را روی گاز گذاشت. ماشین دوباره به حرکت افتاد. چند لحظه بعد، دستش را روی دستم گذاشت. گرمای دستش باعث شد کمی آرامتر شوم. آرام گفت: «تموم شد.» سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. تلاش میکردم نفسهایم دوباره منظم شوند. کمکم ذهنم شروع کرد به مرور تمام اتفاقاتی که چند دقیقه قبل افتاده بود. حرفهای پلیس... جوابهای پژار... بعد... ناگهان چشمهایم گرد شد. صاف نشستم. به سمتش برگشتم. «یه لحظه...» پژار متعجب نگاهم کرد. «چی شد؟» با تمام قدرت، مشت محکمی روی بازویش کوبیدم. «آخ!» فرمان را محکم گرفت. «دختر! عقل داری؟ دستت سنگه؟» اخم کردم. «که من خانمت بودم؟» چند ثانیه نگاهم کرد. انگار تازه متوجه منظورم شده باشد. بعد یکدفعه زد زیر خنده. آنقدر خندید که مجبور شد سرعت ماشین را کمتر کند. بین خندههایش گفت: «اگه نمیگفتم، الان احتمالاً هنوز داشتیم جواب پس میدادیم.» بازویش را مالید. «ولی واقعاً...» با قیافهای مظلوم ادامه داد: «لازم بود اینجوری بزنی؟» دست به سینه نشستم. «آره، لازم بود.» لبخند شیطنتآمیزی زدم. «حداقل قبلش از خود عروس اجازه میگرفتی.» پژار دوباره خندید. «اون لحظه وقت خواستگاری رفتن نبود، خانم.» چشمهایم را ریز کردم. «پژار...» «جانم؟» «یه بار دیگه منو خانمت صدا کنی، قول میدم دفعهی بعد بازوت سالم نمونه.» پژار با خنده سرش را تکان داد. «باشه... باشه...» چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام، در حالی که نگاهش هنوز روی جاده بود، زیر لب گفت: «ولی اعتراف کن... نقش زن و شوهر رو خوب بازی کردیم.» این بار نتوانستم جلوی خندهی خودم را هم بگیرم. برای اولین بار از صبح، صدای خندهی هر دومان داخل ماشین پیچید. غافل از اینکه چند کیلومتر جلوتر... قرار بود اتفاقی بیفتد که دیگر هیچوقت نتوانیم اینقدر بیدغدغه بخندیم. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) پارت هفدهم زیر لب گفتم: «هیچی، پژار... ولش کن.» دیگر هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد. سکوتی سنگین داخل ماشین افتاده بود؛ سکوتی که فقط صدای موتور و گاهی برخورد لاستیکها با آسفالت آن را میشکست. حدود چهل و پنج دقیقه بعد، وارد نمکآبرود شدیم. پژار سرعت ماشین را کم کرد و با دقت اطراف را نگاه میکرد؛ انگار دنبال نشانی خاصی میگشت. همان لحظه چشمم به یک پژو ۲۰۶ نقرهای افتاد که کنار جاده پارک شده بود. دقیقتر نگاه کردم. هرمز بود. ماشینش را از بین صدها ماشین هم میشناختم. چند متر آنطرفتر، تارا، نیرا، آریان و آوین ایستاده بودند و مشغول صحبت با هم بودند. بیاختیار گفتم: «پژار... بچهها اونجان.» پژار هم نگاه کرد. پایش را کمی بیشتر روی گاز گذاشت تا به سمتشان برود. اما درست همان لحظه... قلبم دوباره فشرده شد. همان حس لعنتی. همان دلشورهای که از صبح مثل سایه دنبالم آمده بود. نفسم سنگین شد. بیاختیار دستم را روی سینهام گذاشتم. آرام گفتم: «پژار...» نگاهم کرد. «میشه برگردیم؟» چند ثانیه سکوت کرد. ادامه دادم: «خواهش میکنم... اصلاً حس خوبی ندارم.» نمیدانستم چطور باید توضیحش بدهم. این فقط ترس نبود. فقط اضطراب هم نبود. انگار تمام وجودم داشت فریاد میزد که اگر چند متر دیگر جلو برویم، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد شد. حسی که نمیتوانستم برایش دلیل منطقی پیدا کنم... اما واقعی بود. بیش از هر چیز دیگری واقعی بود. پژار آه عمیقی کشید. چند لحظه به روبهرو خیره ماند. بعد آرام گفت: «نه، آرمن...» صدایش خسته بود. «دیگه نمیتونیم برگردیم.» نگاهش را از جاده نگرفت. «یه وقتایی، بعضی اتفاقا از قبل توی مسیر آدم قرار گرفتن.» مکث کوتاهی کرد. «فرقی هم نمیکنه بخوای فرار کنی یا نه... بالاخره بهت میرسن.» حرفهایش به جای اینکه آرامم کند، بیشتر ترساندم. نگاهم بین پژار و بچهها جابهجا میشد. چرا هیچکس حاضر نبود حقیقت را به من بگوید؟ چرا همه فقط میخواستند من را با خودشان ببرند؟ این همه پنهانکاری برای چه بود؟ پژار ماشین را چند متر جلوتر متوقف کرد. رو به من کرد. «بریم؟» با بغض گفتم: «هنوز دیر نشده...» اشارهای به بچهها کردم. «اونا هنوز ما رو ندیدن...» لبم لرزید. «پژار... خواهش میکنم.» در همان لحظه گوشیاش زنگ خورد. هرمز. تماس را جواب داد. «سلام...» نگاهی به اطراف انداخت. «آره، ما درست جلوی شماییم.» چند ثانیه گوش داد. بعد گفت: «برگرد سمت ما... همین مسیر بهتره.» تماس که تمام شد، ناباورانه نگاهش کردم. با صدایی بلندتر گفتم: «اصلاً حرفامو میشنوی؟» اشک در چشمهایم جمع شده بود. «دارم بهت میگم حس خوبی ندارم... چرا هیچکس حرف منو باور نمیکنه؟» اما انگار دیگر تصمیمش را گرفته بود. در ماشین را باز کرد. بدون اینکه جوابم را بدهد، پیاده شد و به سمت بچهها رفت. همان لحظه نگاهم روی سوئیچ ماشین ثابت ماند. هنوز داخل سوییچ بود. قلبم تندتر از همیشه میزد. نه... نکن. این کار دیوونگیه. اما صدای دیگری در ذهنم فریاد میزد: اگر الان نری... دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره. نفسم را حبس کردم. از صندلی شاگرد روی صندلی راننده خزیدم. دستهایم از شدت استرس میلرزیدند. سوئیچ را چرخاندم. صدای روشن شدن موتور، مثل شلیک گلولهای در سکوت پیچید. همان لحظه صدای چند نفر را شنیدم. سرم را بلند کردم. نیرا کنار پنجره ایستاده بود. متعجب نگاهم میکرد. با لبخند برایم دست تکان داد. انگار هنوز فکر میکرد دارم شوخی میکنم. اما من شوخی نمیکردم. دستم را روی فرمان محکمتر کردم. دیگر وقت فکر کردن نبود. ترمز دستی را خواباندم. پایم را روی گاز فشار دادم. ماشین با تکانی شدید به جلو پرید. از داخل آینه دیدم پژار با عجله برگشته است. چیزی فریاد زد. شروع کرد به دویدن. اما دیر شده بود. هرچه دورتر میشدم، چهرهی نگرانش کوچکتر میشد. برای چند لحظه، احساس کردم بالاخره از آن کابوس فرار کردهام. نفسی از سر آسودگی کشیدم. اما این آرامش... فقط چند دقیقه دوام آورد. چون خیلی زود فهمیدم اصلاً نمیدانم کجا میروم. جادهای را انتخاب کرده بودم که حتی اسمش را هم نمیدانستم. تابلوهای اطراف دیگر برایم آشنا نبودند. خواستم دور بزنم. اما دیر شده بود. در اولین دوراهی، اشتباه پیچیدم. آسفالت باریکتر شد. درختها از دو طرف جاده قد کشیدند. نورغروب خورشید کمکم میان شاخههای بلند گم میشد. چند دقیقه بعد... دیگر هیچ خانهای دیده نمیشد. هیچ ماشینی از کنارم رد نمیشد. فقط جاده بود... و جنگلی که انگار هر لحظه بیشتر مرا در دل خودش فرو میبرد. آن لحظه هنوز نمیدانستم... بدترین تصمیم زندگیام را فقط چند دقیقه قبل گرفته بودم. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 1 2 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) پارت هجدهم «اصلاً اینجا کجاست...؟» نگاهم را بین درختهای بلند اطراف چرخاندم. جادهی باریکی که واردش شده بودم، انگار وسط جنگل گم میشد. از هر طرف فقط درخت بود؛ درختهایی آنقدر بلند که نور عصر به سختی از میان شاخههای درهمشان عبور میکرد. نه خانهای دیده میشد. نه آدمی. نه حتی صدای ماشینی. فقط صدای باد بود که لابهلای برگها میپیچید و گاهی صدای کلاغی که از دور شنیده میشد. دستم را روی فرمان گذاشتم. «فقط آروم باش...» خواستم ماشین را دور بزنم. سوئیچ را چرخاندم. تق... هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره استارت زدم. تق... باز هم هیچ. این بار با اضطراب بیشتری امتحان کردم. صدای استارت میآمد، اما موتور روشن نمیشد. نفس عمیقی کشیدم. «نه...» دوباره. و دوباره. اما انگار ماشین تصمیم گرفته بود همانجا بمیرد. با تمام عصبانیتی که در وجودم جمع شده بود، مشت محکمی روی فرمان کوبیدم. «لعنتی...» یک ضربهی دیگر. «لعنت به این روز...» سرم را روی فرمان گذاشتم. تمام اتفاقات امروز، مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشد. فرار... پلیس... دروغهای پژار... حس بدی که از صبح رهایم نمیکرد... و حالا... وسط جنگلی که حتی اسمش را هم نمیدانستم، تنها مانده بودم. نفسم لرزید. بعد دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. با درماندگی چند ضربهی دیگر روی فرمان کوبیدم. «چرا...؟» اشکهایم یکییکی روی صورتم میلغزیدند. «چرا این کارو کردم...» صدایم میان درختها گم شد. «وقتی حتی درست رانندگی بلد نبودم... چرا ماشین رو برداشتم...» آخرین مشت را محکمتر از بقیه کوبیدم. اما این بار مچ دستم با لبهی فلزی فرمان برخورد کرد. درد شدیدی تا نوک انگشتانم دوید. بیاختیار دستم را عقب کشیدم. «آخ...» اشکهایم از درد بیشتر شد. دستم را بغل گرفتم و چند دقیقه فقط همانطور روی صندلی نشستم. سعی کردم نفسهایم را آرام کنم. اگر همین حالا خودم را جمعوجور نمیکردم، اوضاع فقط بدتر میشد. چند دقیقه طول کشید تا توانستم دوباره منطقی فکر کنم. نگاهی به مچ دستم انداختم. ورم کرده بود. رنگ پوستش کمکم به کبودی میزد. نمیدانستم شکسته یا فقط آسیب دیده، اما هر حرکتی درد را چند برابر میکرد. به زور از صندلی راننده پایین آمدم و روی صندلی شاگرد نشستم. با دست سالم، داشبورد را باز کردم. کمی گشتم. بعد جعبهی کمکهای اولیه را پیدا کردم. بیاختیار لبخند کمرنگی زدم. «خدا رو شکر...» داخلش چند رول باند، گاز استریل، چسب و کمی داروی ساده بود. روسریام را باز کردم. با کمک دندانها و دست سالمم، پارچه را دور مچم پیچیدم. چوبی نبود که دستم را ثابت نگه دارد، اما سعی کردم تا جایی که میتوانم آن را محکم ببندم. هر حرکت کوچکی باعث میشد صورتم از درد جمع شود. وقتی کارم تمام شد، چند دقیقه فقط به سقف ماشین خیره ماندم. باران نمنم شروع شده بود. قطرهها آرام روی شیشه مینشستند و صدای یکنواختشان، سکوت سنگین جنگل را عجیبتر میکرد. اگر قرصهایم همراهم بود... شاید تحمل این درد کمی راحتتر میشد. اما آنها را جا گذاشته بودم. موهایم را از روی صورتم کنار زدم. خواستم بروم روی صندلی عقب دراز بکشم. همان لحظه نگاهم به ساکهایی افتاد که تمام مسیر ذهنم را درگیر کرده بودند. همان ساکهایی که پژار و آوین حاضر نبودند حتی دربارهشان حرف بزنند. حالا... دیگر کسی نبود که جلویم را بگیرد. چند لحظه فقط به آنها خیره ماندم. وجدانم میگفت این کار درست نیست. اما کنجکاوی... از هر حس دیگری قویتر شده بود. آرام خودم را میان دو صندلی جلو کشیدم. اولین ساک را جلو آوردم. زیپش را بهآرامی باز کردم. چند دست لباس مرتب روی هم چیده شده بودند. آنها را کنار زدم. زیر لباسها... چند بطری شیشهای بزرگ قرار داشت. بطریهایی که هرکدام داخل چند لایه پلاستیک سیاه پیچیده شده بودند و درِ آنها با نوار چسب و موم کاملاً مهروموم شده بود. اخم کردم. «این دیگه چیه...؟» یکی از بطریها را بیرون آوردم. سنگینتر از چیزی بود که انتظار داشتم. مایعی تیرهرنگ داخلش تکان میخورد. بطری را کمی به نور نزدیک کردم. در همان لحظه... چیزی داخل مایع حرکت کرد. خشکم زد. چند ثانیه فقط به بطری خیره ماندم. نه... امکان نداشت... انگار داخل آن بطری... چیزی شناور بود. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 2 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) پارت نوزدهم داخل بطریها مایعی تیره و غلیظ دیده میشد. نور کم جنگل اجازه نمیداد دقیق تشخیص بدهم چیست. لحظهای فکر کردم شاید اشتباه میکنم. سریع یاد چراغقوهای افتادم که چند دقیقه قبل داخل داشبورد دیده بودم. خم شدم، چراغقوه را با دست سالمم برداشتم و روشنش کردم. نور زردرنگش روی بطریها افتاد. نفس در سینهام حبس شد. خون... مایعی که داخل بطریها بود، خون بود. انگار تمام صداهای اطراف یکباره خاموش شدند. فقط صدای تپش قلبم را میشنیدم که آنقدر محکم به سینهام میکوبید، انگار میخواست از قفسهی سینه بیرون بزند. نگاهم روی برچسب یکی از بطریها ثابت ماند. «مهناز» با اخم بطری را جلوتر آوردم. یعنی چه؟ چرا روی بطری اسم نوشته بودند؟ مهناز کی بود؟ یعنی این خون متعلق به او بود؟ یا قرار بود به او برسد؟ ذهنم پشت سر هم سؤال میساخت، اما هیچ جوابی برایشان پیدا نمیکردم. سعی کردم خودم را قانع کنم که حتماً دلیل منطقیای وجود دارد. شاید برای آزمایشگاه باشد... شاید هم همهی اینها فقط یک سوءتفاهم بزرگ باشد. اما ته دلم چیز دیگری میگفت. چیزی که هر لحظه اضطرابم را بیشتر میکرد. بطری را سر جایش گذاشتم و سراغ ساک بعدی رفتم. زیپش را آرام باز کردم. داخلش پر بود از کتاب. کتابهایی قطور، قدیمی و فرسوده که جلد چرمیشان از شدت کهنگی ترک برداشته بود. بعضی جلدها آنقدر پوسیده بودند که لایههای چرم از رویشان جدا شده بود و بعضی دیگر تقریباً هیچ جلدی نداشتند. یکی از کتابها را بیرون کشیدم. عنوانش را حتی نمیتوانستم بخوانم. حروفش نه فارسی بود، نه انگلیسی و نه هیچ زبانی که تا آن روز دیده باشم. خطوطی نامنظم، پر از نشانههایی عجیب که بیشتر شبیه نماد بودند تا کلمه. چند صفحه را ورق زدم. صفحهها زرد، خشک و شکننده بودند. هر بار که انگشتم را روی کاغذ میکشیدم، میترسیدم همان لحظه زیر دستم خرد شوند. بین نوشتهها شکلهایی دیده میشد؛ دایرههایی تو در تو، مربعهایی که با خطوط نامفهوم به هم وصل شده بودند و علامتهایی که هیچ شباهتی به الفباهای امروزی نداشتند. حس عجیبی داشتم... انگار قبلاً این خط را جایی دیده بودم. اما کجا؟ هرچه بیشتر فکر میکردم، کمتر به نتیجه میرسیدم. اگر گوشیام شارژ داشت، شاید میتوانستم از روی عکس پیدایش کنم، اما حالا حتی همان امید کوچک را هم نداشتم. کتاب را با احتیاط بستم و سر جایش گذاشتم. این یکی هم هیچ جواب مشخصی نداشت. فقط سؤالهای بیشتری به سؤالهای قبلی اضافه میکرد. نفس عمیقی کشیدم و به آخرین ساک نگاه کردم. برای چند لحظه دستم روی زیپ ثابت ماند. واقعاً دلم نمیخواست بازش کنم. دو ساک قبلی کافی بودند تا بفهمم چیزی که آوین و پژار از من پنهان کردهاند، اصلاً یک سفر معمولی نیست. با این حال، حس کنجکاوی از ترسم قویتر بود. زیپ را آرام پایین کشیدم. داخل ساک پر بود از وسایلی که هیچ شباهتی به وسایل یک مسافرت عادی نداشت. چند شمعدان کوچک فلزی... چند سنگ با شکلهای نامنظم... یک چاقوی کوچک با دستهای از جنس استخوان که روی تیغهاش با حروف انگلیسی «H2» حک شده بود. نور چراغقوه را نزدیکتر بردم. روی دستهی چاقو لکههایی خشکشده دیده میشد. قلبم فرو ریخت. خون... دستهی چاقو به خون آغشته بود. کنار آن، کیسهای پارچهای قرار داشت که چیزی نرم داخلش بود. برای لحظهای خواستم بازش کنم. اما دستم در هوا خشک شد. نه... دیگر توانش را نداشتم. فقط از روی لمس پارچه، حدس زدم داخلش چیزی شبیه مو باشد. همین تصور کافی بود تا تمام بدنم مورمور شود. بیاختیار زیپ ساک را بستم. یکی... دو... سه... تمام ساکها را دوباره سر جایشان گذاشتم و با دستهایی لرزان به صندلی راننده برگشتم. ذهنم دیگر توان فکر کردن نداشت. خون... کتابهای عجیب... چاقوی آغشته به خون... کیسهای که حتی جرئت باز کردنش را نداشتم... پژار... آوین... تمام این مدت چه چیزی را از من پنهان کرده بودند؟ چرا؟ اصلاً قرار بود مرا به کجا ببرند؟ نکند تمام این مدت اشتباه میکردم... نکند آدمهایی که بیشتر از همه به آنها اعتماد داشتم، همان کسانی بودند که باید از آنها میترسیدم؟ همانجا، پشت فرمان، بیحرکت نشستم. باران آرامآرام روی شیشهی ماشین میبارید و صدای برخورد قطرهها با سقف خودرو، سکوت سنگین جنگل را پر کرده بود. جرئت پیاده شدن نداشتم. اما ماندن داخل ماشین هم دیگر احساس امنیت نمیداد. برای اولین بار، از خودم پرسیدم... اگر پژار همین حالا برگردد... واقعاً باید درِ ماشین را برایش باز کنم؟ همانجا نشستم. دستم روی سوئیچ بود، اما دیگر جرئت استارت زدن نداشتم. بیرون، جنگل زیر باران نفس میکشید و صدای قطرهها روی سقف ماشین میپیچید. نمیدانستم منتظر چه کسی هستم... فقط مطمئن بودم هر کسی که اول از دل آن تاریکی بیرون بیاید، قرار نیست خبر خوبی با خودش بیاورد. درست همان لحظه، صدای سه ضربهی آرام روی شیشهی سمت راننده بلند شد... تق... تق... تق... ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 2 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) پارت بیستم از دید آوین «از دست این دختر...» فکم را آنقدر روی هم فشار داده بودم که درد گرفته بود. تمام تلاشم را میکردم آرام بمانم، اما عصبانیت مثل آتشی زیر پوستم شعله میکشید. آرمن... باز هم بدون فکر تصمیم گرفته بود. فکر کرده بود با فرار کردن میتواند از همهچیز خلاص شود. لبخند تلخی روی لبم نشست. نه... این بار اجازه نمیدادم همهچیز خراب شود. بعد از این همه سال، درست وقتی فقط چند قدم تا حقیقت فاصله داشتیم، قرار نبود همه نقشههایم به خاطر یک تصمیم عجولانه از بین برود. پیدایت میکنم... هرجایی که رفته باشی. هرمز با کلافگی دستش را روی صورتش کشید و گفت: «خب... حالا که رفت، معطل چی هستیم؟ با ماشین من میریم دنبالش. هر دقیقهای که بگذره ممکنه بیشتر ازمون دور بشه.» پژار بیحوصله نفسش را بیرون داد، اما چیزی نگفت. تارا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، نگاهش را بین ما چرخاند و گفت: «منم موافقم. ولی یکی باید بره پیش آریان. اگه آرمن رو پیدا کنیم، ممکنه دوباره حالش بد بشه. نیرا از همه بیشتر شرایطش رو میشناسه. قرصهاش، حملههاش، حتی میدونه وقتی حالش خراب میشه باید چیکار کنه.» همه نگاهمان به نیرا برگشت. از همان اول ساکت ایستاده بود و فقط حرفها را گوش میداد. نگاهش با من تلاقی کرد. آرام چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم. همین اشاره کافی بود. نیرا منظورم را فهمید. بدون اینکه چیزی بگوید، خم شد و با کمک هرمز ساک خودش را برداشت. لباسهای ضروری، کیف کمکهای اولیه و وسایلی که همیشه برای شرایط اضطراری همراه داشت، داخلش بود. چند قدم بیشتر دور نشده بود که ایستاد. برگشت و مستقیم به من نگاه کرد. «آوین...» چند لحظه سکوت کرد؛ انگار دنبال جملهی درستی میگشت. بعد آرام ادامه داد: «وقتی کنار ماشینش رفتم، دیدم نفسش کاملاً به هم ریخته بود. خیلی ترسیده بود... لطفاً وقتی پیداش کردی، بیشتر از این نترسونش.» نگاهش را از روی صورتم برنداشت. «خودش الان به اندازهی کافی تحت فشاره.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد آهسته گفتم: «قول میدم. الان فقط یه چیز برام مهمه... اینکه سالم پیداش کنیم.» مکث کوتاهی کردم. «برو پیش آریان. منم توی راه بهش خبر میدم.» نیرا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. «باشه... مراقب خودتون باشید.» بعد بدون معطلی از ما جدا شد و به سمت سوئیت رفت. نگاهش کردم تا از دیدم خارج شد. یک مشکل کمتر. حالا فقط آرمن مانده بود. پژار با بیقراری دستش را میان موهایش کشید. «هرمز... ماشین رو روشن کن.» صدایش گرفته بود. «هر ثانیه ممکنه دیر بشه. اصلاً نمیدونیم کدوم مسیر رو رفته. اگه وارد جادههای جنگلی شده باشه...» جملهاش را نیمهکاره رها کرد. هیچکس دلش نمیخواست ادامهاش را بشنود. رو به بقیه گفتم: «حق با پژاره. وقت نداریم. همه سوار شید.» هرمز پشت فرمان نشست. پژار کنار او. من و تارا هم روی صندلی عقب نشستیم. چند لحظه بعد، ماشین به حرکت افتاد. هنوز چند متر بیشتر نرفته بودیم که پژار نیمرخش را به سمت من برگرداند و گفت: «یه سؤال...» منتظر نگاهش کردم. «تو فقط گفتی هر طور شده آرمن رو بیارم. ولی هیچوقت نگفتی چرا.» سکوت کردم. شیشهی ماشین منظرهی درختها را مثل سایههایی تار از مقابلمان عبور میداد. بعد آرام گفتم: «اگه فقط میخواستم بیارمش، هزار راه سادهتر داشتم. حتی میتونستم بیهوشش کنم و مستقیم ببرمش پیش مهتاب.» چشمهایم را بستم. «ولی نمیخواستم وقتی بیدار میشه از من متنفر باشه.» نفسم را آرام بیرون دادم. «برای همین از تو خواستم بری دنبالش. میدونستم بهت اعتماد داره.» پژار چند لحظه چیزی نگفت. بعد با صدایی خسته گفت: «اعتماد داشت...» مکث کرد. «ولی پلیس همهچیز رو خراب کرد. مجبور شدیم فرار کنیم.» سرم را به طرفش چرخاندم. «چیزی برای خودتون پیش نیومد؟» «نه... ولی اوضاع میتونست خیلی بدتر از این بشه.» چیزی نگفتم. تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود. آرمن. اگر زودتر پیدایش نمیکردیم... نمیخواستم حتی ادامهی آن فکر را تصور کنم. سکوت سنگینی داخل ماشین افتاد. تارا بالاخره آن را شکست. «بسه دیگه... الان وقت بحث کردن نیست. باید فکر کنیم ممکنه از کدوم مسیر رفته باشه.» هرمز که تا آن لحظه فقط رانندگی میکرد، ناگهان گفت: «یه چیزی یادم اومد.» همه نگاهمان به او برگشت. «وقتی داشتیم میاومدیم، چند کیلومتر عقبتر یه جادهی فرعی دیدم که مستقیم میرفت سمت جنگل. اگه آرمن بدون اینکه مسیر رو بشناسه فرار کرده باشه... احتمال زیاد همون راه رو رفته.» پژار بیاختیار مشتش را روی داشبورد کوبید. «لعنت...» نگاهش را به هرمز دوخت. «همون مسیر رو برو.» هرمز بدون معطلی فرمان را چرخاند. ماشین با سرعت وارد جادهی فرعی شد. و هیچکدام از ما نمیدانستیم که آرمن، درست در همان لحظه، چیزی را داخل ماشین پژار پیدا کرده که اگر زودتر به او نمیرسیدیم، دیگر هیچوقت حاضر نمیشد همراه ما برگردد. ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) پارت بیستویکم نگاهم را از شیشهی خیس ماشین گرفتم و گفتم: «ممکنه... نمیدونم. هرمز، ماشین رو روشن کن. هرچی زودتر راه بیفتیم، شانس بیشتری برای پیدا کردنش داریم.» هرمز بدون معطلی استارت زد. صدای موتور ماشین میان غرش آسمان گم شد. باران لحظهبهلحظه شدیدتر میشد. قطرههای درشت با شدت به شیشه میخوردند و اگر برفپاککن بیوقفه روی شیشه رفتوآمد نمیکرد، دیدن جاده تقریباً غیرممکن بود. هوای نمناک جنگل، سرمای عجیبی داشت؛ سرمایی که از شیشه هم عبور میکرد و زیر پوست آدم مینشست. تارا که از پنجره بیرون را نگاه میکرد، آرام گفت: «هرمز... مطمئنی مسیر همینه؟» هرمز بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، جواب داد: «آره... همون راهیه که موقع اومدن دیدم.» چند ثانیه سکوت برقرار شد. فقط صدای باران، موتور ماشین و کشیده شدن برفپاککن روی شیشه شنیده میشد. جاده باریک و لغزنده بود. درختهای بلند دو طرف جاده آنقدر به هم نزدیک شده بودند که انگار شاخههایشان میخواستند روی ماشین خم شوند و راه را ببندند. پژار که بیقرار شده بود، برای چندمین بار پرسید: «مطمئنی؟» هرمز این بار نگاه کوتاهی به او انداخت. «پژار... سه بار پرسیدی. آره، مطمئنم.» دیگر چیزی نگفتم. فقط به تاریکی خیره ماندم. تمام فکر و ذهنم پیش آرمن بود. به مهتاب قول داده بودم... قول داده بودم سالم برش گردانم. و من از آن آدمهایی نبودم که زیر قولشان بزنند. تارا با صدایی لرزان سکوت را شکست. «آوین...» سرم را به طرفش چرخاندم. «اگه پیداش نکنیم چی؟» چند لحظه به صورتش نگاه کردم. بعد آرام نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «پیداش میکنیم.» مکث کوتاهی کردم. «باید پیداش کنیم... من قول دادم.» هنوز جملهام تمام نشده بود که هرمز ناگهان با تمام توان روی ترمز کوبید. صدای کشیده شدن لاستیکها روی آسفالت خیس، سکوت جنگل را شکست. ماشین کمی لیز خورد و بعد متوقف شد. پژار با عصبانیت گفت: «چی شد؟ چرا وایستادی؟» هرمز با دست به روبهرو اشاره کرد. «ته جادهست...» صدایش آرامتر شد. «اونجا رو نگاه کن...» همه نگاهمان را به جلو دوختیم. ماشین پژار... تنها، میان تاریکی جنگل رها شده بود. چراغهایش خاموش بود و باران بیوقفه روی سقف و شیشههایش میکوبید. بدون اینکه منتظر کسی بماند، پژار در ماشین را باز کرد و از خودرو پایین پرید. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که لباسش کاملاً خیس شد. من هم پشت سرش پیاده شدم. قلبم آنقدر محکم میزد که صدایش را میان باران میشنیدم. آرمن... فقط داخل ماشین باش... پژار خودش را به ماشین رساند و با عجله درِ سمت شاگرد را باز کرد. همان لحظه خشکم زد. آرمن روی صندلی افتاده بود. سرش به یک طرف خم شده بود. چشمهایش نیمهباز بودند و نفسهای کوتاه و نامنظمی میکشید. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. دستش را محکم روی سمت راست شکمش فشار داده بود. از لای انگشتهایش خون بیرون زده و روی لباسش پخش شده بود. بوی تند آهن، فضای داخل ماشین را پر کرده بود. پژار با وحشت خودش را داخل ماشین انداخت و دو طرف صورت آرمن را گرفت. «آرمن...» صدایش میلرزید. «آرمن... چشمتو باز کن... منو نگاه کن...» هیچ جوابی نیامد. نه حرکتی... نه حتی یک کلمه. نفسم بند آمد. نزدیکتر شدم و آرام گونهاش را لمس کردم. «آرمن...» صدایم برخلاف همیشه آرام نبود. «لطفاً... چشماتو باز کن...» پلکهایش تکان نخورد. تارا هم خودش را کنار ماشین رساند. همین که زخم را دید، رنگش پرید. «خدای من...» چند لحظه ماتش برد. بعد با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «زخمش عمیقه... باید فوراً برسونیمش بیمارستان.» بدون اینکه نگاهم را از آرمن بردارم، گفتم: «نه.» همه با تعجب به طرفم برگشتند. آرام ادامه دادم: «بیمارستان برای ما امن نیست.» پژار با عصبانیت از جا بلند شد. باران از موهایش روی صورتش میچکید. «معلومه داری چی میگی؟» یک قدم به سمتم آمد. «ممکنه از شدت خونریزی بمیره!» صدایش میان غرش آسمان گم شد، اما خشمش کاملاً پیدا بود. «اگه کسی تحت تعقیبه، تویی... نه ما!» خواستم جوابش را بدهم که چیزی توجهم را جلب کرد. نگاهم از روی صورت پژار گذشت و روی دیوار سنگی انتهای بنبست ثابت ماند. چند قدم جلو رفتم. روی دیوار، جملههایی با رنگ قرمز نوشته شده بود. رنگشان هنوز تازه به نظر میرسید. قطرههای باران از دو طرف دیوار پایین میآمدند... اما عجیبتر از همه این بود که روی همان نوشتهها، حتی یک قطره آب هم ننشسته بود. انگار باران، عمداً آن قسمت از دیوار را لمس نمیکرد. بیاختیار ایستادم. بقیه هم آرام پشت سرم آمدند. هیچکس حرفی نمیزد. همه فقط به نوشتههای سرخرنگی خیره شده بودیم که انگار منتظر بودند کسی آنها را بخواند... ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) پارت بیستودوم پژار چند قدم جلوتر رفت. باران بیوقفه روی شانههایش میکوبید. نگاهش روی نوشتههای قرمز رنگی که روی دیوار سنگی کشیده شده بود ثابت ماند. اخمهایش آرام آرام در هم رفت. با صدایی که معلوم بود چیزی از ماجرا نمیفهمد گفت: «آوین... این چیه؟ اینا رو کی نوشته؟ اصلاً این خط چه زبونیه؟» تارا هم جلو آمد. قطرههای باران موهایش را خیس کرده بود. با تعجب به دیوار نگاه کرد. «نه فارسیه... نه انگلیسی... شبیه عربی هم نیست... این دیگه چیه؟» هرمز چراغقوه موبایلش را روشن کرد و نور را روی نوشتهها انداخت. «کسی چیزی ازش میفهمه؟» هیچکس حرفی نزد. من آرام جلو رفتم. همین که چشمم به جمله افتاد، انگار خون توی رگهایم یخ زد. عبری... لعنتی... چرا اینجا؟ چرا الان؟ نفسم را آهسته بیرون دادم و جمله را توی ذهنم ترجمه کردم. "הומאיון מחכה לך." "גם בשבילו אנחנו סופרים את הדקות." «همایون منتظرته... ما هم برای رسیدنش لحظهشماری میکنیم.» چند ثانیه فقط به دیوار خیره ماندم. نه... امکان نداشت. مگر... آنها... دستم را مشت کردم. نه... الان وقتش نبود. اگر بقیه معنی این جمله را میفهمیدند، همه چیز قبل از موعد به هم میریخت. برگشتم سمتشان. سعی کردم صورتم کاملاً عادی باشد. گفتم: «هیچی نیست... یه یادگاریه... احتمالاً چند تا توریست نوشتنش... ولش کنید... آرمن از همه چیز مهمتره.» پژار بدون اینکه پلک بزند نگاهم کرد. آن نگاه را میشناختم. وقتی حس میکرد دروغ میشنود، همینطوری زل میزد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «یه یادگاری باعث شد رنگت اینجوری بپره؟» جوابی ندادم. نگاهم را از او دزدیدم. پژار پوزخند کوتاهی زد، اما عصبانیت از صدایش معلوم بود. «باشه... فعلاً چیزی نمیپرسم... ولی امشب توی سوئیت، همه چیزو برامون توضیح میدی... دیگه حق نداری چیزی رو از ما قایم کنی.» جوابش فقط یک تکان سر بود. تمام حواسم هنوز پیش همان جمله مانده بود. انگار کسی از پشت آن دیوار داشت نگاهم میکرد. زیر لب، آنقدر آرام که هیچکس نشنود، گفتم: «فقط... یه کم دیگه بهم وقت بدید...» پژار دوباره کنار ماشین رفت. خم شد و آرمن را با احتیاط بغل کرد. بدنش کاملاً شل شده بود. سرش روی بازوی پژار افتاده بود و موهای خیسش روی صورت رنگپریدهاش چسبیده بودند. نفس میکشید... اما خیلی سخت. هر نفسش انگار با درد از سینهاش بیرون میآمد. چند قطره خون از لبه لباسش روی زمین بارانی چکید. تارا با نگرانی لبش را گاز گرفت. «خدایا... این همه خون...» هیچکس جوابش را نداد. همه میترسیدند. آرمن را روی صندلی عقب ماشین خواباندیم. من کنارش نشستم. سرش آرام روی شانهام افتاد. دستش را گرفتم. یخ کرده بود. آنقدر سرد که ناخودآگاه دست دیگرم را هم دور انگشتهایش حلقه کردم. اما فایدهای نداشت.هنوز سرد بود. خون لباسش کمکم روی مانتوی من پخش میشد. اصلاً مهم نبود. فقط نباید چشمهایش بسته میماند. همان لحظه گوشی را برداشتم و به نیرا زنگ زدم. به محض اینکه جواب داد، گفتم: «نیرا... زخم عمیقه... وسایل بخیه رو آماده کن... همین الان داریم میرسیم.» صدای نیرا آرام بود، اما استرسش را میشد فهمید. «خونریزی داره؟» «شدید...» چند ثانیه سکوت کرد. بعد سریع گفت: «تا میرسید، روی زخم فشار مستقیم بیار. نذار خونریزی بیشتر بشه. هر کاری میکنی، فشار رو برندار.» تماس قطع شد. بیمعطلی شالم را از سرم باز کردم. پارچه را چند لایه تا زدم. بعد با تمام توان روی زخم آرمن فشار دادم. همان لحظه بدنش از درد جمع شد. چشمهای نیمهبازش برای لحظهای لرزید. از ته گلویش ناله خفهای بیرون آمد. «آه...» نفسم برید. آرام گفتم: «ببخش... میدونم درد داره...ولی مجبورم...» پژار از صندلی جلو برگشته بود. تمام مسیر فقط آرمن را نگاه میکرد. دستش آنقدر محکم دور صندلی گره خورده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند. چیزی نمیگفت. اما ترس را میشد توی چشمهایش دید. هرمز با سرعت از پیچهای جاده رد میشد. باران شدیدتر شده بود. برفپاککن با آخرین سرعتش حرکت میکرد، اما باز هم دید کافی نبود. هیچکس حرف نمیزد. فقط صدای موتور ماشین... صدای باران... و نفسهای بریده آرمن داخل ماشین میپیچید. چند دقیقه بعد ماشین ناگهان ترمز گرفت. سرم را بالا آوردم. رسیده بودیم. آریان از همان لحظهای که صدای ماشین را شنید، از جلوی سوئیت دوید بیرون. وقتی چشمش به آرمن افتاد، رنگ از صورتش پرید. «چی شده؟! آرمن چرا اینجوریه؟ خدایا...» هیچکس فرصت توضیح نداشت. پژار بدون حتی یک کلمه، آرمن را دوباره بغل کرد و از پلهها بالا دوید. من هم پشت سرش رفتم. همان موقع تازه متوجه شدم تمام سمت چپ لباسهایم غرق خون شده است. اما حتی فرصت فکر کردن به آن را هم نداشتم. آریان کلید را در قفل چرخاند. در با شدت باز شد. نیرا از قبل پشت در منتظر ایستاده بود. موهایش را بسته بود. دستکشهای پزشکی دستش بود. نگاهش فقط روی آرمن ماند. با همان آرامش همیشگی گفت: «بیاریدش داخل... همه چیز آمادهست.» پژار مستقیم وارد اتاق شد و آرمن را روی تخت خواباند. نفسهای آرمن کوتاهتر از قبل شده بود. نیرا سریع بالای سرش رفت. چند ثانیه زخم را بررسی کرد. بعد بدون اینکه نگاهش را از آرمن بردارد، گفت: «فقط دو نفر اینجا بمونن. بقیه لطفاً بیرون.» پژار همان لحظه گفت: «من میمونم.» من هم قدمی جلو رفتم. «منم هستم.» نیرا فقط سری تکان داد. بعد دستکش دومش را هم پوشید. «هرمز... یه لگن آب گرم بیار. آریان... تمام درها و پنجرهها رو قفل کن. تارا... یه دست لباس تمیز، حوله و هرچی پارچه تمیز پیدا میکنی بیار. و لطفاً... همه عجله کنید...» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رائوزین 445 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت بیستوسوم پژار قبل از اینکه من چیزی بگم، فوری وسط حرفم پرید و با صدایی که هنوز نفسنفس میزد گفت: «نتونست لباس برداره... پلیس افتاد دنبالمون... اصلاً فرصت نکردیم برگردیم خونه. همین لباسایی که تنشه رو از صبح پوشیده.» نیرا که تا اون لحظه فقط به آرمن خیره شده بود، سرش رو بالا آورد. «چی؟ پلیس؟» آریان هم که تازه خودش رو به اتاق رسونده بود، با تعجب بین من و پژار نگاه میکرد. «مگه چیکار کردین که پلیس افتاده دنبالتون؟» حوصله جواب دادن نداشتم. زمان داشت از دستمون میرفت. با صدایی جدی گفتم: «الان وقت این حرفا نیست. هر کاری نیرا گفت انجام بدین. سؤالا بمونه برای بعد.» بعد رو به تارا کردم. «تارا... برو از لباسای من که توی ماشین هرمزه، چند دست بیار. هرچی راحتتره.» تارا فقط سرش رو تکون داد و بدون اینکه چیزی بپرسه از اتاق بیرون دوید. آریان هم رفت سمت درها و یکییکی قفلشون کرد. صدای بسته شدن قفلها توی سکوت سوئیت عجیب میپیچید. چند دقیقه بعد هرمز با یه لگن آب گرم، چند تا حوله و دستمال تمیز برگشت. پژار در اتاق رو از داخل قفل کرد و سریع خودش رو کنار نیرا رسوند. نیرا ساک کوچیکش رو باز کرد. داخلش مرتب چیده شده بود؛ پنس، نخ بخیه، قیچی، سرنگ، بتادین، گاز استریل... انگار از قبل خودش رو برای همچین شبی آماده کرده بود. بدون اینکه نگاهش رو از وسایل برداره گفت: «آوین... بیا کمکم. باید نگهش داری. اصلاً نباید تکون بخوره.» رفتم کنار تخت. دستم رو آروم روی شونه آرمن گذاشتم. بدنش یخ کرده بود. اما با همون بیحالی، لرزش ریزی تمام وجودش رو گرفته بود. نیرا خم شد تا لباسش رو کنار بزنه. پارچه به زخم چسبیده بود. هرچی آرومتر سعی کرد جداش کنه، نشد. زیر لب گفت: «نه... اینجوری نمیشه...» بعد قیچی پزشکی رو برداشت و با دقت لباس رو از کنار درز برید. پارچه که کنار رفت... همه برای چند ثانیه ساکت شدیم. زخم عمیقتر از چیزی بود که تصور میکردم. لبههای پوست از هم باز شده بود و خون هنوز آروم از بینش بیرون میزد. برای یه لحظه معدهام پیچ خورد. نفسم بالا نیومد. بیاختیار نگاهم رو از زخم گرفتم. پژار هم صورتش رو برگردوند. فکهاش رو محکم روی هم فشار داده بود. نیرا اما انگار فقط زخم رو میدید. هیچ احساس اضافهای توی صورتش نبود. یه گاز استریل رو به بتادین آغشته کرد و آروم شروع کرد به تمیز کردن اطراف زخم. همون لحظه آرمن با صدای خیلی ضعیفی ناله کرد. ابروهاش توی هم رفت. بدنش خواست جمع بشه. دستم رو محکمتر روی شونهاش گذاشتم. خم شدم نزدیک صورتش. «آرمن... آروم باش... تموم میشه... ما اینجاییم...» نیرا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: «پژار... یه پارچه یا لباس لوله کن، بذار بین دندوناش. وقتی بخیه رو شروع کنم ممکنه از شدت درد دندوناش روی هم قفل بشه.» پژار حتی یه ثانیه هم معطل نکرد. یکی از حولههای کوچیک رو برداشت، چند بار تاش کرد و آروم کنار صورت آرمن نشست. با احتیاط دستش رو زیر چونه آرمن گذاشت. «آرمن... دختر... یه کم دهنتو باز کن...» آرمن نیمههوشیار بود. واکنش درستی نداشت. پژار خیلی آروم پارچه رو بین دندونهاش گذاشت. بعد موهای خیسش رو از روی پیشونیش کنار زد. صدای لرزونش فقط به گوش خودمون میرسید. «دردت به جونم... فقط یه کم دیگه طاقت بیار...» رنگ صورت آرمن هر لحظه سفیدتر میشد. لبهاش تقریباً رنگی نداشت. نیرا نخ بخیه رو آماده کرد. بعد آروم گفت: «هیچ داروی بیهوشی همراهم نیست... مجبورم بدون بیحسی بخیه بزنم.» چند ثانیه مکث کرد. نگاهش بین من و پژار چرخید. «ممکنه از درد تقلا کنه... هر اتفاقی افتاد، نذارین تکون بخوره.» من و پژار همزمان سرمون رو تکون دادیم. گفتم: «شروع کن... وقت نداریم.» نیرا نفس عمیقی کشید. سوزن رو برداشت. دستش حتی ذرهای نمیلرزید. اولین بخیه... هنوز سوزن کامل وارد پوست نشده بود که بدن آرمن از درد جمع شد. صدای ناله خفهای از پشت پارچه بیرون اومد. انگشتهاش ناخودآگاه مشت شدند. من شونههاش رو محکم نگه داشتم. پژار هم هر دو دستش رو گرفته بود. اما باز هم بدنش از شدت درد لرزشهای کوتاه میکرد. دومین بخیه... سومین... هر بار سوزن وارد پوست میشد، آرمن با تمام توانش سعی میکرد خودش رو جمع کنه. صدای نفسهای بریدهاش اتاق رو پر کرده بود. پژار زیر لب، بیوقفه چیزی زمزمه میکرد. اونقدر آروم که هیچکس متوجه کلمههاش نمیشد. فقط معلوم بود داشت خودش رو آروم میکرد... یا شاید آرمن رو. عرق روی پیشونی آرمن نشسته بود. چند قطره از کنار شقیقهاش پایین اومد. دستهاش دوباره سردتر شده بودند. پژار با نگرانی به نیرا نگاه کرد. «نیرا... دستاش یخ کرده... کل بدنش عرق کرده... این طبیعیه؟» نیرا بدون اینکه دست از کار بکشه جواب داد: «آره... فعلاً طبیعیه. بدنش زیر شوکه... پژار، لطفاً اون آب گرم رو بده.» «باشه...» پژار سریع لگن آب رو جلوتر آورد. من دوباره خم شدم کنار صورت آرمن. چند تار موی خیس روی گونهاش چسبیده بود. آروم کنار زدمش. «آرمن... منم... آوینم... صدای منو میشنوی؟» پلکهاش خیلی آروم لرزید. ادامه دادم: «نترس... هیچکس نمیذاره اتفاقی برات بیفته... فقط یه کم دیگه طاقت بیار... باشه؟» بیشتر از ده دقیقه طول کشید. ده دقیقهای که برای همه ما، اندازه چند ساعت گذشت. آخرین گره بخیه که زده شد، نیرا نفس عمیقی کشید و سوزن رو کنار گذاشت. قطرههای عرق روی پیشونی خودش هم نشسته بود. چشمهاش رو برای چند ثانیه بست. بعد خیلی آروم گفت: «فعلاً خونریزی کنترل شده...» ویرایش شده 29 مهر توسط رائوزین 3 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری