ایلماه 20 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر نام رمان: چک لیست نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، روانشناختی خلاصه: نگین در تلاش برای بازپسگیریِ کنترلِ زندگیاش پس از طلاق، به یک اپلیکیشنِ برنامهریزیِ سختگیرانه پناه میبرد. اما این نظمِ آهنین، دیواری نامرئی میان او و پسرش میکشد. در میانِ بارانهای بیوقفه و فشارهایِ دادگاهی برای حضانت، نگین در مییابد که گاهی بزرگترین تلاشها برای «کمال»، همان چیزی است که پیوندِ مادر و فرزند را به مرزِ فروپاشی میکشاند. 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 27 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 20 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) باران بی وقفه بر شیشه بسته میکوفت. پنجره با پرده کرم رنگ ضخیم حتی صدای خیابان را هم خفه کرده بود. بخار چایی درون لیوان به هوا برخواسته بود و نگاه مرا به خودش میخ کرده بود. موبایل که جلوی دیدگانم قرار گرفت از هوس چایی که پس از دوساعت پیاده روی گریبانم را گرفته بود رها ساخت. خانم شفیعی اپلیکیشنی که دوساعت در موردش حرف میزد را باز کرده و گفت - خب نگین جان این هم همون اپی که به خاطرش صدات کردم بریم بیرون گوشی را از دستش گرفتم و به چندتا گزینه ای که آنجا نوشته بود، خیره شدم . خانم شفی نگاهی پر معنا همراه با لبخندی که پس از دوماه اخم و تخم هر روز بر لبانش مینشاند سمتم پاشید. نگاهی به سمت نویان که با قهر رویش را سمت دیوار کرده بود انداختم و با لحنی که تردید در آن موج میزد گقتم - مطمینید که روی نویان تاثیر... نذاشت حرفم را کامل کنم و همانگونه که کش چادرش را میکشید رشته کلام را از دستم درآورد. - آره بابا مگه من قبل از اینکه خودم امتحان کنم چیزی بهت گفتم؟ سوالش را بی جواب گذاشتم و بلند شدم تا در همراهیش کردم. روسری را از سرم برداشتم و با بی حوصلگی بر روی جا حوله ای آویزان کردم. نویان بر روی مبل خودش را جمع کرده بود و با خود آرام نق نق می کرد. نگاهش به من خورد که داشتم نگاهش میکردم چشانش را بست و سرش را بر روی زانوانش گذاشت. بهانه گیری پدرش را از صبح آغاز کرده بود و حالا چه کسی میخواست اورا به پیش پدرش برساند. به سمت آشپز خانه رفتم و مقابل سینک ایستادم. مایع را روی اسکاچ ریختم و شروع به شسستن ظرف ها کردم. آخرین ظرف را در آبچکان گذاشتم و برای امتحان کردن برنامه پا به درون هال گذاشتم. گوشی را از روی میز برداشتم و درحالی که کنار نویان مینشستم گفتم. - میخوای به پدرت زنگ بزنم؟ دستش مقابلم بالا آمد. شماره پدرش را گرفتم و به دستش دادم. گوشم را به موبایل چرخاندم تا متوجه شوم جواب بچه اش را چه میدهد. - الو دیگه چی میخوای؟ نویای با توئه، ایلیا و ایلما پیش منن، همین کافیه. صدایش سرد و طلبکار بود انگار به زور جواب تماس را داده است. هنوز هم پس از دو سال نمیدانستم دلیل دادخواست طلاقش چه بوده است من که به هر ساز او و خانواده اش رقصیده ام. - الو بابایی صدای نویان بغض داشت و اینکه اینگونه که با پدرش حرف میزند و با من نه دلم را بیش از پیش میشکست. صدایش نرم و مهربان شد انگار فقط با من بد بود. - نویان بابا تویی؟ چقدر دلم برای صدات تنگ شده دلش برای صدای فرزندش تنگ شده بود او که همین چندروز پیش پسرش را دیده بود و عطر تنش را به خورد ریه هایش داده بود، پس من چه کنم که بعد از روزی که فرزندانم را برد اجازه دیدنشان را از من سلب کرد. - بابا من و از اینجا ببر. صدای نویان رنگی از التماس داشت او هم مرا نمیخواست پس چه کسی من را میخواست؟ چه کسی؟ دستهایم را درهم تنیدم و دگر نخواستم متوجه شوم که فقط با من به گونه ای دیگر رفتار میکند، ولی انگار موبایل هم با من سر لج داشت که صدایش قطع و وصل شد و نویان برای بهتر شنیدن صدای پدرش تماس را روی اسپیکر گذاشت. نویان پس از مکثی ادامه مکالمه را از سر گرفت. - اینجا کسی من رو دوست ندار. گفت کسی دوستش ندارد؟ انگار زمین زیر پاین دهان باز کرد پایم را درون شکمم جنین وار جمع کردم و دستهایم به دورِ زانوهایم حلقه شد، انگار میخواستم خودم را جمع کنم و از این حقیقتِ تلخ، از این نفرتی که پسرِ خودم نثارم میکرد، پنهان شوم. سرم را بین زانوهایم پنهان کردم، انگار که بخواهم خودم را در پیلهای از جنسِ استخوان و پوست حبس کنم و از این حقیقتِ عریان که پسرِ خودم نثارم میکرد، پنهان شوم. انگشتانم به دورِ ساقِ پاهایم چنان چنگ انداخت که بندِ انگشتانم سفید شد. صدای آراز با موج خشم و کمی چاشنی فریاد در خانه پیچید - مگه مامان اذیتت میکنه؟ انگار فریاد آذرخشِ برقآسایی بود که مستقیم به سینهام خورد تمامِ استخوانهایم یخ زد. نه از ترسِ خشمِ آراز، بلکه از اینکه نویان، بدونِ هیچ تردیدی، تیرِ خلاص را به قلبِ تنها نداشتهام شلیک کرده بود. نکنه بخواد دادخواستی برای حضانت بچه ام کند؟ نویان با همان بغض لعنتی ای که جانم را به آتش میکشید جواب داد - اصلا به من اهمیت نمیده من نمیتونم تحملش کنم همش بعضی چیزارو زور میکنه که انجام بدم بغضِ نویان، مثلِ ویروسی نامرئی، در هوایِ خفقانآورِ اتاق پخش شد و را هم دچارش کرد. دیدم که چگونه اشکهایش روی گونههایش میلغزد، و ناخودآگاه، احساس کردم گرمایی تلخ، پشتِ پلکهایم جمع شدهدستم را بلند کردم و گوشی را با زور از دستش به بیرون کشیدم تا پدرش را جری تر نکند. صدای گریه اش که بلند شد گفتم - حالا که گفتی من زورت میکنم بلند شو کیفت رو بیار تا هم اون برنامه رو امتحان کنم و هم تو به درست برسی صدایم لرزشی داشت که در هوای سرد هم محال بود اینگونه شود ویرایش شده 27 تیر توسط ایلماه 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 20 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر آستین لباسم را بر روی چشمم کشیدم، با پایین آوردن دستم از برنامه تماس خارج شدم و وارد اپلکیشن چک لیست شدم پیامی از طرف پشتیبان روی صفحه آمد، کلیک کردم. «سلام، و سپاس از اعتماد شما به برنامهٔ «چکلیست کمال». ما در تیم پشتیبانی، هدفمان کمک به شما و کودکتان در مسیر رشد سالم و پایدار است. با فعالسازی گزینههای مرتبط، شما میتوانید بهتر نظارت کنید و در کنار آسانتر کردن زندگی روزمره، فرصت بیشتری برای لذت بردن از لحظات با فرزندتان داشته باشید. ما همیشه اینجا هستیم که در کنار شما باشیم و هر سوال یا نیاز دارید، با ما در ارتباط باشید.» به لیست بلندبالا نگاه کردم، خب مگه بچه میتونه آنقدر رو انجام بده. تا خواستم برنامه رو ببندم و حذفش کنم، صدای معلمش داخل گوشم پیچید. «خانم طراوت، وضع درسای نویان واقعا بد داخل مدرسه هم یا میخوابه یا همش داخل فکره، مگه داخل خونه نمیذارید بخوابه؟» با ذهنی پر از تردید صفحه رو پایین کشیدم. صدای باز شدن در اتاقش باعث شد موبایل رو پایین گذاشته و به صورت قرمزش نگاه کنم. چشماش رو مالوند. اخمی کردم و به ساعت که 11 صبح رو نشون میداد نگاه انداختم. بلند شدم و به سمتش حرکت کردم، کیف رو که روی زمین میکشید رو ازش گرفتم و گفتم: - من زورت کردم بیدار بمونی؟ اشاره ای به حرف خودش کردم، نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت - دیشب نکردی، پریشب که کردی. چشمام از تعجب کمی درشت شد و گفتم: - پریشب که جای بابات بودی، من زورت کردم بری؟ من زورت می کنم؟ من حتی میذارم جای پدرت بری با این حرف، نویان آهی کشید و نگاهش را به زمین دوخت. انگار که حرفِ من، زخمی قدیمی را دوباره باز کرده بود. چشمانش دوباره پر از اشک شد، اما این بار با بغضی خفه، طوری که انگار میترسید گریهاش را ببیند. - نه… صدایِ لرزانش به سختی شنیده میشد. - فقط… فقط وقتی بابا بود، همه چیز سرِ جاش بود. اون موقع… شما دو تا هم با هم خوب بودید. مکث کرد و دوباره چشمانش را مالید. - الان… الان همه چیز فرق کرده. منم… منم دیگه اونی نیستم که قبلا بودم. بغضِ در گلویش انگار سدّی شده بود. دستش را جلو آورد و رویِ سرش کشید، انگار میخواست آن همه آشفتگی را جمع و جور کند. - همین الانشم… وقتی شما حرف میزنید، من فقط میخوام… صدایش قطع شد. با دیدنِ این حالِ او، قلبم فشرده شد. چقدر احساسِ تنهایی میکرد. چقدر به آن ثباتِ ساختارمند که اپلیکیشن از آن حرف میزد، نیاز داشت. شاید… شاید حق با آنها بود. شاید نظمِ بیرونی میتوانست کمی از این آشفتگیِ درونی را تسکین دهد. به سمتِ گوشیام برگشتم. لیستِ بلندبالایِ وظایفِ نویان هنوز رویِ صفحه بود. این بار، نه با انزجار، که با نوعی تسلیمِ ناگزیر به آن نگاه کردم. انگشتِ اشارهام رویِ گزینهٔ فعالسازیِ کامل لرزید، و بالاخره، با اکراه، آن را لمس کردم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 20 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد نفس عمیقی کشیدم و گوشی را روی صفحه کابینت رها کردم. صدای تیکِ ضعیفِ قفلشدن صفحه، در سکوتِ سنگینِ آشپزخانه مثل صدای افتادنِ یک وزنه روی سنگِ مرمر، در گوشم پیچید. نویان به اتاقش رفته بود و دیگر حتی صدایِ نقنقهایِ ریزش هم نمیآمد. این سکوت، از گریههایش ترسناکتر بود. به سمت یخچال رفتم، اما انگار هیچ اشتهایی برای هیچچیزی نداشتم. فقط میخواستم آن صدایِ سردِ آراز را از ذهنم پاک کنم؛ صدایِ مردی که روزگاری تنها تکیهگاهم بود و حالا مثلِ یک غریبهی طلبکار، از پشتِ خط برایم خط و نشان میکشید. هنوز یک دقیقه از فعال کردنِ چکلیست نگذشته بود که صدایِ کوتاه و تیزِ اعلانِ گوشی بلند شد. قلبم یک ضربان را جا انداخت. با قدمهایی که انگار روی خردهشیشه برمیداشتم، سمت گوشی رفتم. صفحه روشن شد؛ نوری آبیرنگ و سرد روی صورتم پاشید. «اولین وظیفه: ساعت ۱۱:۱۵ - تمرکزِ مطلق. نویان باید به مدت ۲۰ دقیقه بدونِ هیچگونه حواسپرتی، دفترِ مشقش را باز کند. در صورتِ مقاومت، از روشِ تشویقِ تدریجی استفاده کنید. دستورالعمل در بخشِ پیوست موجود است.» لبهایم را به دندان گزیدم. تشویقِ تدریجی؟ مگر نویان موشِ آزمایشگاهی بود؟ اما نگاهی به اتاقش انداختم. او آنجا بود، گوشهی تختش مچاله شده و به نقطهای نامعلوم خیره بود. انگار منتظر بود کسی بیاید و برایش تصمیم بگیرد؛ کسی که دیگر من نبودم، انگار برنامهای بود که داشت جایِ مرا در زندگیِ پسرم میگرفت. به سمت اتاقش رفتم. قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، متوقف شدم. چقدر باید زور میگفتم؟ چقدر باید از آن مادرِ مهربانی که بودم، فاصله میگرفتم تا به این نظمِ ماشینی برسم؟ در را باز کردم. نویان حتی سرش را بلند نکرد. به نرمی، با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم: - نویان… عزیزم… وقتِ درسه. سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. نویان بالاخره سرش را چرخاند. چشمانش قرمز بود، اما نگاهش… نگاهش سردتر از همیشه بود. انگار منتظر بود من باز هم همان جملاتِ تکراریِ همیشگی را بگویم. او نمیدانست که من دیگر آن منِ سابق نیستم من حالا دستورالعمل داشتم. گوشی را توی دستم سفتتر فشردم. لرزشِ خفیفِ گوشی در دستم، انگار نبضِ یک موجودِ زنده بود که میخواست ارادهاش را بر من تحمیل کند. زمزمه کردم: - میدونم سخته… ولی باید انجامش بدیم. مگه خودت نگفتی همه چی باید سرِ جاش باشه؟ نویان نگاهش را به دستِ من، به گوشی، و بعد به چشمانم دوخت. انگار داشت جستجو میکرد؛ دنبالِ ردپایی از مادرِ قدیمیاش میگشت که حالا پشتِ این دستورهایِ سرد پنهان شده بود. و این، دردناکتر از تمامِ دادگاههایی بود که در ذهنم برایِ خودم برگزار میکردم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 20 ارسال شده در دیروز در 18:58 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 18:58 (ویرایش شده) (آراز) تاریکی، تاریکی و بازم تاریکی. این کلمه، تنها کلمهای نیست که زندگی من رو توصیف میکنه. فیلتر سیگار رو به لبم نزدیک کردم تا باز هم سینهام رو با دود این زهرماری پر کنم، شاید برای چند ثانیه هم که شده، واقعیت روبهروم تار بشه. چشمهای هانیه، از لایِ در نیمهبازِ اتاقش میدرخشید. با دیدن نگاه ترسیدهاش، سیگار رو بیحوصله توی جاسیگاری کوبیدم و با بیمیلی خاموشش کردم. دستم رو به پارچهی زبر مبل فشار دادم و سعی کردم پاهای سستشدهام رو روی زمین صاف کنم. با هزار زور و زحمت ایستادم. اشارهای بهش کردم که بیاد سمتم، اما اون فقط در رو بیشتر به لولا نزدیک کرد و فاصلهاش رو با من بیشتر از همیشه کرد. اخمی عمیق روی پیشونیام نشست. لب از لب باز کردم: - هانیه بابا... چرا پیشم نمیای؟ صدام آروم بود، ولی اونقدر گرفته که انگار از ته یه چاه عمیق بلند میشد. اون تا الان این صدام رو نشنیده بود. چقدر بیفکر بودم که تمام مشکلات و خستگیهای لعنتیام رو همونجا، پشت در خونه جا نذاشته بودم و حالا، همهشون مثل یه آوار ریخته بودن روی سرم. صدای تیک بسته شدن در اتاقش، گرهی ابروهام رو کورتر کرد. قدم از قدم برداشتم که دنیا دور سرم چرخید. دیوار خیلی دور بود، انگار فاصله تا دیوار راهرو کیلومترها بود؛ دستم توی هوا معلق موند و نتونستم بگیرمش. به سمت عقب کشیده شدم؛ انگار من و جاذبه هم مثل گرهی ابروهام شده بودیم ناسازگار. با سر خوردم روی لبهی مبل سلطنتی. شقیقههام تیر میکشید؛ دستم رو گذاشتم روی سرم و با فشار انگشتهام سعی کردم جلوی انفجار مغزم رو بگیرم. - آراز؟ کی اومدی خونه؟ صدای نازنین از سمت اتاق هانیه اومد؛ خسته و خوابآلود. - همین الان. ایلیا خوابه؟ از اتاق اومد بیرون و آهسته در رو پشت سرش بست. نور کمجان راهرو، سرخیِ چشمهاش رو بیشتر نشون میداد؛ انگار اون هم توی همین تاریکیِ مطلق غرق شده بود. - آره... فقط هانیه بیدار بود. صداش از صدای من هم گرفتهتر بود. کمی که سرگیجهام فروکش کرد، از جای بلند شدم تا برای خواب به سمت اتاقم حرکت کنم؛ اما حرف نازنین، پایم را به زمین میخ کرد. - امروز نگین اومده بود. با شنیدن نامش، قلبم متلاطم شد؛ گویی طوفانی از احساسات، بندِ اسارت خود را پاره کرد و خود را به بیرون پرتاب نمود. یاد آن لحظه افتادم که پشت تلفن سرش داد زدم؛ کلافگی، مانند مادرِ من، مرا در آغوش گرفت؛ چنان محکم که گویی تنها دنیایی هستم که او نمیخواهد از دست بدهد. - خب؟ دستش روی شانهام نشست و لباس را در چنگِ گرهخوردهی دستانش زندانی کرد. - چرا نمیخوای نویان رو ازش بگیری؟ چرا نمیخوای اون طنابی که شما رو به دیدن هم میکنه، پاره کنی؟ طناب؟ هه... نویان نباشد که قلبم مرا به بیچارگی میکشاند و یادآور دلتنگیم برای نگاه و صدای نگین میشود. سرم را از بالای شانهام خم کردم و به او نگاه کردم؛ به او که گویی زیر سایهی سنگینِ تاریکیِ خانه قرار گرفته بود. گفتم: - چه بچم باشه، چه نباشه... من باز هم مجبور به دیدنش هستم. قدمهایش آرام و بیصدا بود؛ مثل پری که بر زمین میافتد، نرم و با شکوه. لبهای خشک و ترکخوردهاش را، همچون ماهی که از آب بیرون افتاده باشد، باز و بسته کرد تا چیزی بگوید. صدای «آ» کوتاهی از دهانش خارج شد، اما من پیش از آن، گفتم: - من خستهام نازنین، میرم استراحت کنم. ویرایش شده 8 ساعت قبل توسط ایلماه لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 20 ارسال شده در 7 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل پیش از آنکه در میان تاریکیِ اتاق محو شوم، با صدایی سرد و گرفته، گفتم: - فردا مامان مییاد، نمیخوام چیزی کم باشه. و پس از اتمامِ کلام، خود را در میان سیاهیِ اتاق، فرو بردم و در آن گرفتار شدم. یک دستم را زیر سرم پناه داده بودم و دستِ دیگرم، بر پیشانیِ ملتهبم که از هجومِ خیالات سنگینی میکرد گذاشتم؛ و چشمام، خیره مانده بود به سفیدی بیحد و مرز سقف اتاق، گویی در خلأ نگاه میکردم. صدای ضعیف در که از لولا جدا میشد، سکوت را شکست و مقصدِ نگاهِ من را تغییر داد. ایلیا بود؛ که با خمیازهای عمیق، راهیِ اتاق شد و همزمان با مالیدن چشماش، به سمتم آمد. منی که حالا نشسته بودم او را در آغوش کشیدم و روی پاهایم نشاندم. - مامان نازنین میگه بری بیرون، الان مامانجون میرسه. صدای خوابآلودهاش، لبخندی محو و لرزان بر لبانم نشاند لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری