رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

ساناز،

بعضی از روزها و بعضی از شب‌ها گمان می‌برم و حس می‌کنم به زور زنده‌ام؛ دیروز و دیشب و امروز و امشب از همان اوقاتی بودند و هستند که به زور نفس کشیدم و نفس می‌کشم.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام دلنوشته: ساناز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: تراژدی مقدمه: ساناز، همه جا به دنبال تو بودم؛ در آرزو‌هایت، در اهدافت، در استعدادهایت، در جای‌‌جای زندگی‌ات. اما تو را نی

ساناز،  تو برای من در سه کلمه زنده‌ای؛ حسرت، پشیمانی و عقده.

ساناز،  می‌خواستم حسرت‌هایت را زندگی کنم اما نشد.  می‌خواستم پشیمانی‌هایت را اصلاح کنم اما نشد. می‌خواستم عقده‌هایت را نابود کنم اما نشد.

  • مدیر ارشد

ساناز،

کودکی‌ات، نوجوانی‌ات، جوانی‌ات...

قبل رفتن، شد لااقل یک دوره‌اش را زندگی کنی؟

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

ساناز،

عاشق باران شدی؛ سیلاب شد

عاشق برف شدی؛ بوران شد

عاشق آدم شدی؛ شیطان شد

عاشق خود شدی؛ بی‌جان شد

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

ساناز،

در روزگاری که همه از خود سابق می‌گریختند؛ من به دنبال خودِ مرده‌‌ی سابق خود می‌گشتم.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

منطقم می‌گوید من تو را کشته‌ام؛ قصه آن جایی تلخ می‌شود که احساسم تاییدش و رسوایم می‌کند.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

با روزگاری که نمی‌گذرد و در شب مانده چه کنم؟ دلتنگ روشنایی‌ام اما دیگر پیدایش نمی‌شود. 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

نه پیشمانی گذشته را دارم، نه حسرت حال را می‌خورم، نه در انتظار آینده‌ام؛ تو بگو، من دقیقاً برای چه زنده‌ام؟

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

این دلا بر ما دگر دل نشود

خون زخمانش دگر بند نشود

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

لبخند به روی لب داشتم؛ که یک آن به خود آمده و دیدم در حال گریه کردنم...

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

قلبم ترکید و قلمم نتوانست به خوبی آن را بنویسد.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

کاش ۳ سال گذشته که رفتی من را، کالبدت را، هم با خود می‌بردی. 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

گیسوانم نمناکند، اما نه زیر باران و نه در حمام بوده‌ام؛ بلکه اشک چشمانم خیسشان کرده‌اند. 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

ساناز،

قلب خدا از جنس چیست؟ حتی اکر از سنگ هم بود، باید تا به الان برایم نرم می‌شد.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

تاریخ تولد روی سنگ مزارم که مشخص است، تاریخ وفاتش را هم بنویسند؛ به زودی..

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

تو که رفتی، من هرگز عوض نشدم؛ بلکه عوضی شدم. 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

تنها چیزی که الان آرامم می‌کند، آغوش خداست..

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

این روزها مدام و به یک‌باره فرو می‌ریزم؛ کاش خدا مرا از زمین پس بگیرد.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

زندگی خواب بی‌پایانیست که رویا ندارد؛ همه‌اش کابوس است و تمام.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

می‌شود مرا به نزد خود دعوت کنی؟ من این دنیا را نمی‌خواهم. 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

همه چیز تظاهر است و من حتی خودم را گول می‌زنم؛ هر بار به خود می‌آیم می‌بینم از عمق وجودم غمگین و پژمرده‌ام.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

چیزی برای گفتن ندارم؛ اما همین سکوتم نیز، مالامال درد است.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

زندگی اگر مزرعه‌ست، من مترسکی بیش نیستم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

خورشید می‌رود؛ روز شب می‌شود. ماه می‌رود؛ شب روز می‌شود. اما من همچنان در همان نقطه‌ای که بودم، هستم؛ گمان نمی‌کنم دنیا برای من کوچک‌ترین حرکتی کند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

کاش به جای پرستیدن تو که زنده نیستی، کمی خود را دوست می‌داشتم...

اندکی نیز برایم کافی بود تا خوب باشم

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ساناز،

کاش خدا هم مانند نویسندگان پاکن داشت؛ اگر چنین بود، درد و غم‌هایم را پاک می‌کرد؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...