رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

به نام خدا

 

نام رمان: ماه فیروزه ای

 

 نویسنده:ماسو

 

خلاصه:در همهمه تنهایی، زنی اینجا ایستاده! میان غبار غم ها؛ چشم هایش میناتوری و نگاهش شاعرانه ترین شعر است.

موهایش،معجد رقصان است و لب هایش گل های اناری.

در دلش طوفانی از نفرت به پا شده؛ ایا عشق خانمان سوزش دوباره پا میگرد؟

 

مقدمه:شب ها همیشه غم انگیزند، حتی آن شب های مهتابی هم تاریک و غم دارند. ساعت هایی که روی دقیقه های رفتن ایستاده اند؛ خیابان هایی که پر از رد پا های اخر هستند؛ اما با این وجود شب ها ارامش بخشند.

در تاریکی اشک ها گم میشوند، چشم های غمگین دیده نمی شوند و دست های لرزان در سیاهی شب غیب میشوند.

درست مثل یک شعبده باز قهار، شب هم جادو می کند.

ماه مثل تکه ای فیروزه، اشک ها و آه هارا در خود حل میکند.

شب جادوگر است و ماه چوب چادویش!

 

صفحه نقد

 

ویرایش شده توسط ماسو
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱

_شنیدی میگن فرهان خان یه پسر داره؟

اهو با بهت دست روی دهانش گذاشت.

_وای نه! دختر تو از کجا میدونی؟

ساجده به طرف اهو خم شد و پچ پچ کنان گفت:

_خودم دیروز شنیدم، خانم داشت با فرهان خان حرف میزد.

اهو، مشتاقانه به ساجده نگاه کرد تا بقیه حرفش را بزند.

_خانم داشت به فرهان خان می‌گفت باید یه فکری بکنی؛ تمام دهات های اطراف پر شده که تو پسرت رو ول کردی!

اهو متفکرانه داشت هویچ های دستش را ریز می‌کرد.

_ساجده، به نظرت فرهان خان چیکارمیکنه اخرش؟

ساجده ظرف هارا روی ابچکان گذاشت و سرش را تکان به نشانه ندانستن تکان داد.

_نمیدونم! بالاخره باید یه وارث برای این خاندان باشه؛ فرهان خان هم که راضی به طلاق دادن نیلوفر و ازدواج دوباره نمیشه، پس باید پسرشو بیاره.

اهو، چشم هایش را ریز کرد و به ساجده نگاه کرد.

_ببینم ساجده تو میدونی فرهان خان کی ازدواج کرده که یه پسرم داره؟

ساجده تا خواست جواب اهو را بدهد، خاتون خانم از در مطبخ وارد شد.

چهره اش درهم بود و معلوم بود وقایع چند روز گذشته، اثرش را روی او گذاشته.

روی صندلی نشست و سرش را روی دست هایش گذاشت.

با صدای بی حالی گفت:

_اهو یه لیوان اب بهم بده

اهو با عجله لیوانی را پر از اب سرد کرد و مقداری گلاب هم برای ارامش خاتون خانم در لیوان ریخت.

_خانم براتون شربت بهارنارنج درس کنم؟

_نه اهو فقط یه لیوان اب بهم بده

اهو، لیوان را درون سینی چوبی کوچکی گذاشت و به طرف خاتون خانم گرفت.

_بفرمایید خانم

خاتون خانم تشکری کوتاه کرد و اب را برداشت.

اهو نگاهی لرزان به ساجده کرد. اگر خاتون خانم صدایشان را می‌شنید، باید با کار خداحافظی می‌کردند.

اما مثل اینکه خاتون خانم، پکر تر از این حرفا بود.

لیوان را در دستش گرفته بود و به گلدان پر از گل نرگس روی میز زل زده بود.

نیلوفر عاشق گل نرگس بود.

تمام اتاق های خانه و حتی مطبخ را پر از گل نرگس کرده بود.

اهل خانه بیشتر از همه دلشان برای نیلوفر میسوخت؛ خاتون خانم نمیدانست که صبا چطور می‌خواهد با نیلوفر رفتار کند یا حتی نیلوفر چطور با صبا برخورد میکند! اما چاره ای نبودباید صبا و پسرش به این خانه بر می‌گشتند.

 

ویرایش شده توسط ماسو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲

فرهان خان در اتاق کارش نشسته بود. سرش را به پشتی صندلی چرم قهوه ای، تکیه داده بود و با استیصال به سقف نگاه می‌کرد.

داشت فکر می‌کرد که چطور باید با این موضوع کنار بیاید! از آن بدتر نیلوفربود، که داشت تمام معادلات فرهان را به هم می‌ریخت.

صدای در، فرهان را از افکارش دور کرد.

_ بفرمایید

خاتون خانم وارد اتاق شد.

پرده های مخمل طوسی، نور اتاق را گرفته بود و باعث شد که خاتون، لحظه ای دیدش سیاه شود و جایی را نبیند. وقتی کمی چشمش به نور عادت کرد ؛به سمت پرده ها رفت و کنارشان زد.

نور به اتاق تابید، فرهان دستش را روی چشم هایش گرفت تا نور اذیتش نکند.

در همان حال که داشت چشم هایش را میمالید، خاتون را که کنار پنجره ایستاده بود و بدون حرفی، فرهان را نگاه می‌کرد خطاب قرار داد

_باز چی شده مادر

خاتون به طرف مبل چیستری مشکی رنگ رفت و رویش نشست.

_فرهان، اومدم باهات حرف بزنم

فرهان کلافه دوباره سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و بی حوصله تر از همیشه گفت:

_ خاتون دوباره میخوای حرف های چند رو پیش رو بگی؟ من بهتون چی‌گفتم؟ گفتم که امکان نداره این کارو بکنم! شما اصلا به نیلوفر فکر کردین؟ من چطوری باید تو چشمای نیلوفر نگاه کنم، چند روز که حتی بامن حرف نزده

خاتون خانم عصای چوب گردویش را کنار مبل گذاشت، عادت داشت در خانه با عصا بگردد انگار که به او قدرت می‌داد.

_نیلوفر باید با این قضیه کنار بیاد، اول که زن تو شد، خودش میدونست که داره زن یه خان میشه و باید با همه چیز کنار بیاد! تو چیزی به اسم زندگی خصوصی نداری پسرم،باید به نفع مردم و خاندانمون تصمیم بگیری

فرهان پفی کشید و صاف نشست. مادرش پایش را در یک کفش کرده بود و خیال کوتاه امدن نداشت.

فرهان با حرص لب زد

_اون زن، سال ها پیش به من خیانت کرد و رفت، الانم چند ساله که پسرمو از من پنهون کرده؛ اصلا از کجا معلوم که اون بچه پسر من باشه؟ اگه پسر اون مرتیکه عوضی پارسا باشه چی؟

خاتون در چشم های فرهان خیره شد، می‌خواست احساساتش را از نگاهش بخواند.

داشت فرار می‌کرد یا واقعا دل از صبا بریده بود؟ خاتون با خودش فکر کرد، شاید آن ضرب المثل معروف که می‌گفت( از دل برود، هرانکه از دیده برفت) درست بود شاید فرهان، واقعا صبا را فراموش کرده بود؛ اما این فقط یک احتمال بود.

نمی‌دانست که باید حقیقت را به فرهان بگوید یا نه، اخرش مجبور شد که حقیقت را مثل پتک به سر خودش و فرهان بکوبد.

_صبا اصلا ازدواج نکرده 

فرهان مات ماند، چیزی در قلبش تکان خورد، اما پس آن همه حرف، که بعد از آمدنش شنید چه بود؟

اینکه صبا، با پسر عموی حرامزاده اش ازدواج کرده؛ حرف هایی که غرور فرهان را جریحه دار کرده بود و سال ها خلایی عمیق در قلبش به وجود اورده بود.

_چطور همچین چیزی ممکنه! خودم شنیدم که با پسرعموش نامزد کرده، اونم بعد اینکه با هم فرار کردن

خاتون انگار که میخواست از حقیقت فرار کند، حقیقتی که خودش هم میدانست، یک روز برملا می‌شود.

نگاهش را از فرهان گرفت و به قاب عکس روی دیوار که پارسال عید، همگی دسته جمعی گرفته بودند نگاه کرد.

فرهان،  منتظر به خاتون خیره شده بود.

فکر های مختلف، مثل خوره داشتند مغزش را  می‌خوردند.

خاتون بدون اینکه چشم از قاب عکس بردارد، با صدایی تحلیل رفته گفت:

_ همچین چیزی نبود فرهان، صبا فقط اسمن با پارسا نامزد کرد تا بتونه بره و خودش تنها زندگی کنه؛ از اون گذشته اینکه اون بچه، پسر توعه رو آزمایش مشخص میکنه، باید برین و آزمایش بدین

فرهان ماتش زده بود.

هرچه با خودش کلنجار می‌رفت، حقیقت را پیدا نمی کرد؛ حرف های خاتون با انچه او می‌دانست در تضاد بود؛ اما هرچه که بود‌، نمیتوانست از گناه صبا چشم پوشی کند و دوباره کنار او باشد، الان نیلوفر را داشت.

خاتون با دقت به فرهان خیره شده بود، هنوز هم نمی‌توانست عکس العمل فرهان را پیش بینی کند،  فقط می‌دانست که پسرش کلافه است از هجوم همه چیز هایی که سال ها از آن فرار کرده بود.

خاتون قصد داشت، هر جور شده فرهان را قانع کند؛ ممکن بود که فرهان، بخاطر اشتباهی که سال ها پیش مرتکب شده بود؛ تمام قدرت و سلطه اش را از دست بدهد.

خاتون محکم تر از قبل گفت:

_پسرم منطقی فکر کن، تمام روستا های اطراف پر شده که فرهان خان در حق پسرش بی عدالتی کرده؛ با این حرف هایی که پیش اومده، نفوذ تو روی ابادی ها کم میشه! پسر عموت داره از خارج میاد اینجا، اگر بدونه که تو تا الان وارثی نداشتی و این قضیه هارو بفهمه مطمئن باش که هرکاری میکنه تا به جای تو بشینه نباید این اجازه رو بدی.

خاتون خانم، می‌خواست از زبان فرهان موافقتش را بشنود، تا مطمئن شود که درست تصمیم می گیرد.

اما فرهان سر در گم تر از ان بود که الان به تصمیم اخر فکر کند.

اول باید چیز هایی که شنیده بود را هضم‌می کرد.

خاتون‌ماندن را صلاح ندید و از جایش بلند شد؛ عصایش را در دست گرفت و به طرف در حرکت کرد .

فرهان انقدر در افکارش فرو رفته بود که متوجه خاتون نبود، خاتون در را باز کرد، فرهان تازه به خودش امد و خطاب به خاتون با لحنی که شک و بدبینی را میشد از ان فهمید گفت:

_خاتون چرا تا الان بهم نگفتی که صبا ازدواج نکرده؟

خاتون برگشت و به فرهانی که با نگاهش، انگشت اتهام را به سمت او گرفته بود خیره شد.

_چون هیچ وقت نخواستی چیزی از صبا بدونی

فرهان کیش و مات شد، انگار که ان انگشت اتهام، به سمت خودش نشانه رفت.

خاتون بدون گفتن کلمه ای دیگر اتاق را ترک کرد.

ویرایش شده توسط ماسو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳

فرهان بعد رفتن خاتون، مات و مبهوت به در بسته چشم دوخته بود.

صبا ازدواج نکرده بود و او بی خبر بود! به خودش تشر زد(ازدواج کردن یا نکردن اون چه فرقی به حال تو داره)

خودش هم جواب این سئوال را نمی‌دانست.

از خودش بدش امد؛ داشت به صبا فکر می‌کرد، هر چه که در این سال ها رشته کرده بود، پنبه شده بود؛ هر چقدر که در این چندسال به خودش نهیب زده بود که مبادا به گذشته فکر کند، در یک هفته، همه دود شده و به هوا رفته بود.

از اتاق بیرون رفت تا کمی هوا بخورد. حیاط پر بود از گل های رنگارنگی که نیلوفر کاشته بود، با فکر به نیلوفر اخم هایش در هم رفت. باید با او حرف میزد، این ناراحتی را تمام می‌کرد نمی‌توانست صبا را به اینجا بیاورد، نیلوفر حتما دق می‌کرد.

سردر گم بود، اینکه الان باید خوشحال باشد از اینکه پسری دارد تا جانشین او شود،‌ یا ناراحت باشد از گذشته ای که دوباره داشت وبال گردنش می‌شد. کتمان نمی کرد، کنار نیلوفر ارامش داشت اما عشق چی؟ ایا کنار او عشق راهم داشت یا صرفا فقط دوست داشتن از روی وابستگی بود که انها را کنار هم نگه می داشت؟

نمی‌توانست به خودش دروغ بگوید، عشقش به صبا دیوانه وار بود، اگر صبا در حقش اینطور نامردی نمی کرد، شاید الان به جای نیلوفر او کنارش بود، اما حالا برای شاید و ای کاش ها دیر بود، نمی‌توانست در حق نیلوفری که همه چیز را ول کرده بود و همراهش به اینجا امده بود، نامردی کند در مرامش نبود.

به سمت اتاق خاتون پا تند کرد، پله هارا بالا رفت و پشت در اتاق خاتون ایستاد.

دو تقه به در زد

_خاتون خانم باید حرف بزنیم

_بیا تو 

در را باز کرد و وارد اتاق خاتون شد، خاتون روی تخت نشسته بود انگار که منتظر فرهان بود، پس او را خوب شناخته بود.

فرهان بی مقدمه، صندلی چوبی کنار تخت را به طرف خاتون کشید و نشست.

باد بهاری پرده های حریر کرم رنگ را تکان میداد اتاق بوی عطر گل یاس می‌داد‌.

فرهان با ولع عطری که در هوا پخش بود را به ریه هایش کشید.

بازدم کوتاهی کرد و با قاطعیت، به خاتونی که تا آن لحظه سکوت کرده بود خیره شد.

_خاتون من‌تصمیمم رو گرفتم

چشم های خاتون برق زد، مشتاقانه به فرهان نگاه کرد

_همین انتظار رو داشتم ازت، خب حالا تصمیمت چیه؟

فرهان نگاهی به اینه رو به رویش کرد، برای لحظه ای کوتاه، فرهان هشت سال پیش را دید، آن موقع هم اتفاقی مثل امروز افتاد؛ وقتی که به اتاق خاتون امد و گفت که تصمیمش را گرفته و صبا را میخواهد، اوضاع جوری پیش رفته بود که بعد از هشت سال، دوباره بخاطر صبا پا به این اتاق گذاشته بود.

_من میرم و ازمایش میدم اما

مکثی کرد و به خاتونی که منتظر ادامه جمله او بود نگاه کرد

_اما اگه جواب ازمایش نشون داد که من  پدر اون بچم، فقط اون بچه رو میارم عمارت

خاتون به چشم های مصمم فرهان نگاه کرد، از اول هم خودش برای آمدن صبا به این خانه اصراری نداشت، اگر هم می‌گفت که صبا بیاید، بخاطر این بود که نوه اش را بی دردسر به عمارت بیاورد.

_باشه هر جور که خودت می‌دونی

فرهان سرش را تکان داد و بلند شد

خاتون هم بلند شد و رو به روی فرهان ایستاد.

_فرهان یه چیزی رو باید بهت بگم

فرهان سئوالی به مادرش نگاه کرد

_راستش صبا از هیچی خبر نداره باید خودت فردا بری باهاش حرف بزنی

همین را کم داشت هرچقدر که از صبا فراری بود اخر همه کار ها باز به او می‌خورد.

خاتون هر دقیقه اورا در مخمصه ای تازه قرار می‌داد.

فرهان پفی کشید و با تن صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت:

_یعنی چی خبر نداره؟ پس مادرش چرا اومد اینجا اون الم شنگه رو راه انداخت؟ مگه میشه که اون از هیچی خبر نداشته باشه؟ من باور نمی‌کنم تمام این ها نقشه اونه تا من رو تو عمل انجام شده قرار بده.

خاتون حوصله جر و بحث کردن نداشت، این روز ها به حد کافی با فرهان بحث کرده بود.

_من نمی‌دونم فرهان!چرا اینارو از من می‌پرسی ؟ مادرش گفت که خبر نداره اینکه نقشه اونه یا نه رو من نمی‌دونم اینک بدون فرهان که تو نمی‌تونی بدون اینکه اون رو ببینی پسرت رو بیاری اینجا بالاخره مادر اون بچه صباس، فردا برو خونه صبا از اونطرفم برین آزمایشگاه به من هیچ ربطی نداره که چطور میخوای با صبا حرف بزنی

خاتون حرف هایش را زد و از کنار فرهان رد شد، به طرف میز کرد کنار دیوار رفت بسته قرص هایش با یک لیوان آب روی میز بود، قرص را از جلد آلمینیومش در اورد و در دهانش انداخت پشت بندش لیوان آب را برداشت و خورد

فرهان، دستی به موهایش کشید و به طرف خاتون برگشت.

_باورم نمیشه خاتون ، محض رضای خدا الان تو داری منو میفرستی پیش صبا؟ کسی که ...

و مکث کرد در دلش گفت( کسی که سال ها ازش فرار کردم) اما زبانش چیز دیگری گفت:

_کسی که ازش متنفرم

خاتون قرص را قورت داد و بسته را سرجایش گذاشت.

_فرهان این مشکل چاره ای جز خودت نداره، بهتره بخاطر پسرتم که شده با صبا کنار بیای

فرهان چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید

_باشه خاتون، باشه منو مثل انگشتر توی دستت بچرخون 

سردرد امان خاتون را بریده بود و حرف های فرهان،  بیشتر این سردرد را تشدید می‌کرد.

بی اعتنا به فرهان، روی تخت دراز کشید و چشم هایش را بست.

فرهان این حرکت خاتون را، درخواست او برای رفتن فرهان دانست و بی هیچ حرفی به طرف در رفت.

در را باز کرد.

در اخرین لحظه، خاتون با چشم های بسته لب زد

_با محمد علی برو اون خونه صبا رو یاد داره

فرهان باشه کوتاهی گفت و از اتاق خارج شد.

 

ویرایش شده توسط ماسو
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۴

 به سمش اتاقش با نیلوفر رفت و در را باز کرد. نیلوفر کنج تخت مثل جنین در خودش جمع شده بود؛ پیراهن یاسی رنگ با گل های ریز ابی  که فرهان دوست داشت تنش بود، اما همان هم چروک شده بود.

فرهان در را آرام بست، نیلوفر حتی با صدای در هم برنگشت.

فرهان جلو رفت و بالای تخت ایستاد.

_نیلوفر باید حرف بزنیم

 نیلوفر فین فین کنان، سرش را  در بالشت پنهان کرد و با صدایی که به شدت گرفته بود و روی اعصاب فرهان خط می انداخت گفت

_من حرفی با تو ندارم

فرهان به سمت نیلوفر خم شد و بازویش را کشید تا نیلوفر به طرف او برگردد

_ولی من با تو حرف دارم. این چه رفتاریه؟ چرا از من فرار میکنی بلند شو بشین ببینم این بچه بازیا چیه کم کم دارم حس میکنم دیگه نیلوفر سابق نیستی نمیشناسمت نیلوفر

نیلوفر با عصبانیت بازویش را از دست فرهان کشید و از جایش بلند شد، یک سر و گردن از فرهان کوتاه تر بود. چشم های یشمی رنگش در اثر گریه سرخ شده بود و پره های دماغش از حد معمول بزرگ تر و قرمز تر دیده می شد. با صدایی که در اثر گریه دو رگه شده بود، کلماتش را بر سر فرهان داد زد

_منم تورو نمیشناسم فرهان! چه توقعی از من داری ها تازه فهمیدم از معشوقت یه پسر داری که هفت سالشه میفهمی یعنی چی؟ تو،  توی تمام این سال ها داشتی به من دروغ میگفتی، تو گفتی فقط دوسش داشتی، نگفتی که یه بچه از اون داری، میخوای چجوری رفتار کنم ها؟

حرف هایش را می‌گفت و با انگشت به تخت سینه فرهان می‌کوبید، غلیان خشم را در رگ‌هایش حس می‌کرد و این از چشم های گشاد شده اش پیدا بود.

بعد از زدن حرف هایی که  تمامش حقیقت بود انگار کمی آرام‌شد.

فرهان بدون هیچ مقاومتی ایستاده بود تا نیلوفر خشمش را بیرون بریزد.

_بهتره منو طلاق بدی فرهان! من نمیتونم اینجوری زندگی کنم یک عمر با عذاب اینکه تو به عشق قدیمیت رسیدی سر کنم

عرق سردی تمام بدن نیلوفر را در برگرفت و دست هایش را به لرزه انداخت

فرهان دیگر طاقتش تمام شده بود، تمام حرف های نیلوفر به جز دوری و جدایی را می توانست تحمل کند 

جلو رفت و دست های یخ زده و لرزان نیلوفر را در دست‌گرفت 

_نیلوفر به خودت بیا! من فقط یه زن دارم اونم تویی، چه عشقی چه دوس داشتنی! اون قضیه مال هشت سال پیشه، تو الان پنج سال که زن منی،  مگه من کاری کردم که تو داری اینجوری رفتار میکنی؟ من هیچ حسی به صبا ندارم، فقط بخاطر پسرم باید ببینمش.

بدن نیلوفر میلرزید و فرهان با ناراحتی نگاهش می‌کرد انتظار داشت که نیلوفر منطقی رفتار کند ولی به او حق می‌داد.نیلوفر با دندان هایی که در اثر لرز به هم میخورد گفت:

_خوبه فرهان، برو ببینش ولی قبلش منو طلاق بده، چون من هیچ جایی تو زندگیت ندارم.

فرهان با نگاهی نافذ به چشم های نیلوفر نگاه می‌کرد،می‌خواست که دوباره همان برق عشق را در نگاهش پیدا کند و مطمئن شود که نیلوفر هنوز هم دوستش دارد.

وقتی که مطمئن شد حرف های نیلوفر، تهدیدی توخالی است؛ صورت نیلوفر را با دست هایش قاب گرفت و با جدیت در صورتش زمزمه کرد

_هیچ طلاقی در کار نیس نیلوفر، اینو تو گوشت فرو کن، من صبا رو اینجا نمیارم، پس توهم الکی گریه نکن، توقع نداری که از پسرم بگذرم

گرمای دست های فرهان به نیلوفر جانی دوباره داد، اما هنوز هم نمی‌خواست حرف های فرهان را باور کند.

نیلوفر نمی‌دانست که باید به پسر فرهان به چشم پسر هوویش نگاه کند، یا به چشم پسر شوهرش، اما انقدر سنگدل نبود که پر پر زدن فرهان را ببیند و باز هم با او کج رفتاری کند.

_فرهان تو‌منو درک نمیکنی من پنج سال زن توام،  مادرت چون من بچه دار نشدم به تو گفت که طلاقم بدی، نمیگم تو از بچت بگذر، میگم از من بگذر، من با پسرت هیچ مشکلی ندارم، حتی اونو مثل بچه نداشته خودم بزرگ می‌کنم اما نمی‌تونم تحمل کنم که مادرش بیاد توی این خونه کنار تو باشه دیدن اون کنار تو منو عذاب میده.

فرهان به چشم های خیس نیلوفر نگاه کرد؛قطره های اشک در بین مژه های بلندش اسیر شده بودند، زمانی به او قول داده بود که اجازه ندهد هرگز اشک بریزد، اما در این لحظه نمی‌توانست مانع اشک های او شود.

فقط نمی‌خواست دیگر دوباره، اشک های اورا ببیند. نیلوفر را جلو کشید و اورا در اغوشش گره زد، روی موهای مشکی رنگش را بوسید وبا لحنی که می‌خواست تمام حس امنیت را در آن جاری کند گفت:

_همچین چیزی نمیشه نیلوفر صبا تواین خونه نمیاد.

 

 

 

ویرایش شده توسط ماسو
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

فرهان یقه لباس سرمه ایش را درست کرد و اماده رفتن شد اضطراب داشت مثل خوره از درون اورا میخورد نمیدانست با صبا چطور برخورد کند اصلا چه بگوید به زنی که ۷سال بچه اش را از همه پنهان کرده بود تمام دیشب را نخوابیده بود و به صبح فکر کرده بود نیلوفر دیشب میخواست در اتاق کناری بخوابد اما او نذاشته بود حس اینکه داشت نیلوفر را از دست میداد عذابش میداد در اتاق را ارام باز کرد تا نیلوفر بیدار نشود از پله ها پایین رفت محمد علی جلوی در خانه ایستاده بود و تسبیح دستش را میچرخاند از وقتی فرهان یادش می امد محمدعلی سرایدارشان بود الان هم سن و سالی از او گذشته بودبخاطر همین پسرش به کار ها رسیدگی میکرد و محمدعلی بازنشست شده بود

_صبح بخیر محمدعلی

_صبح بخیر خان اماده شدین بریم؟

_اره بریم

به اتفاق محمد علی در راهروی سنگ فرش شده به سمت ماشین رفتند پسر محمد علی حامد پشت فرمان نشسته بود فرهان کمی مکث کرد انگار بین رفتن و نرفتن مانده بود اخر مجبورشد که سوار شود ماشین به راه افتاد و از عمارت دور شد

تقریبا یک ساعت بود که داشتند میرفتند جاده خاکی پر از پیچ و خم و در منطقه بدون سکنه بود فرهان فکر نمیکرد که اینجا کسی زندگی کند

_محمد علی مطمئنی که داری راهو درست میری

_بله خان همینجاست الان میرسیم 

از دور چیزی شبیه به خانه معلوم شد صبا اینجا زندگی میکرد ولی چطور؟

ماشین جلوی در حیاط ترمز کرد و فرهان پیاده شد دور تا دور خانه دیوار بود و چیزی معلوم نبود فرهان با دقت دور و اطراف را نگاه کرد فکر نمیکرد صبا اینجا دور از ابادی و ده زندگی کند

محمد علی خواست در بزند که فرهان گفت

_ خودم در میزنم محمد علی شما و حامد توی ماشین بمونین میخوام خودم برم

_چشم اقا

فرهان چند ضربه به در زنگ زده اهنی زد

صدای بچه ای امد 

_بله

_میشه درو باز کنی 

صدای بچگانه ای از پشت در امد

_شما کی هستین

فرهان خم شد

_پسر مامانت کجاست برو بگو فرهان اومده

_بگم فرهان اومده؟ولی شما کی هستین

_توبرو بگو فرهان اومده مامانت خودش منو میشناسه

صدای باشه ای یواش و بعد صدای دویدن پسرک امد که با صدای بلند میگفت

_مامان بیا دارن در میزنن 

صدای صبا از دور شنیده میشد

_نگفت کیه مامان

_گفت فرهانم

فرهان با شنیدن صدای صبا ضربان قلبش بالا رفت 

صدای خش خش دمپایی که داشت نزدیک میشد امد و بعد در باز شد

صبا با دیدن فرهان رنگش پرید و فرهان هم با نگاهی که همه حس ها در ان امیخته شده بود به صبا زل زد

صبا زود خودش را جمع و جور کرد و اخم هایش را در هم کشید اما فرهان همچنان به او زل زده بود

_تو اینجا چیکار میکنی

فرهان سر تا پای صبا را از نظر گذراند هیچ تغییری نکرده بود هنوز هم همان قدر زیبابود فرهان اب دهانش را قورت داد و گفت

_باید باهم حرف بزنیم

صبا با ترشرویی گفت

_من حرفی با تو ندارم

و خواست در را ببندد

فرهان در را گرفت و کمی به داخل هل داد

_ولی من با تو حرف دارم 

و به پسرش اشاره کرد

_راجب پسرم

صبا نگاهی به پسرک کرد و گفت

_کیان تو برو داخل 

کیان که انگار دلش میخواست بماند و به حرف های مادرش گوش کند با بی میلی به طرف خانه دوید

صبا به طرف فرهان برگشت و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید جلوی فرهان تکان داد

_حق نداری به پسر من بگی پسرم اون پسر تو نیس کیان پدری به اسم فرهان نداره اون پسر پارساس

فرهان یکه خورد اما به روی خودش نیاورد و در را کامل هل داد

_بهتره من بیام داخل و حرف بزنیم نمیخوای که دم در منو نگه داری

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

فرهان داخل حیاط شد و نگاهی اجمالی به درخت های سیب و هلو که تازه گل داده بودند کرد حیاط زیبایی بود

صبا از پشت سر به او نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند گفت

_هوی اینجا طویله نیس سرتو انداختی پایین اومدی گفتم که تو پسری نداری کیان پسر پارساس

فرهان به صبا نگاه کرد

_از تو بعید اینجور حرف زدن

صبا با عصبانیت فرهان را نگاه کرد

_از من هیچی بعید نیس فرهان خان الانم زودتر از خونم برو بیرون چون شاید یهو به سرم زد که برم تفنگ داخل خونه رو بیارم و همینجا دخلتو بیارم

فرهان پوزخندی زد

_صبا خانم از کی تا حالا تفنگ دست میگیره

صبا تلافی جویانه پوزخند زد و گفت

_از وقتی که نامردا زیاد شدن 

فرهان عصبانی شد و با دندان های کلید شده گفت

_بهتره درست حرف بزنی منم چنان دل خوشی از تو ندارم الانم فقط بخاطر پسرم اومدم اینجا اما فکر نکن به تو اعتماد دارم فقط در صورتی قبول میکنم اون پسر پسر منه که جواب ازمایش منو پدر ژنتیکی اون بدونه

صبا از عصبانیت در حال انفجار بود

_تو چطور ادمی هستی اومدی توی خونم داری بامن اینجوری حرف میزنی تورو خدا بیا قبول کن پسرتو نخیر فرهان خان همچین چیزی نیس گفتم که اون پسر تونیس 

_صبا بهتره عاقل باشی برو اماده شو پسرتم اماده کن که بریم شهر برای ازمایش

صبا مات به فرهان نگاه کرد از زورگویی فرهان ماتش برده بود

_بهتره از خونم بری بیرون وگرنه به پلیس زنگ میزنم 

فرهان پوزخند زنان به صبا نزدیک شد

_بهتره زنگ بزنی چون کار من راحت تر میشه اون پسر پسرمنه پس میتونم راحت ببرمش

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

 

رنگ صبا پرید فکر جدایی از پسرش مثل اب سرد اورا به لرز انداخت 

_ببین فرهان بهتره منطقی حرف بزنیم تو اون بچه رو نخواستی پس بهتره که الانم دنبالش نباشی من اجازه نمیدم پسرمو که هفت سال بخاطرش از همه دور بودم الان به راحتی با خودت ببریش من مادرشم توهم تا الان به اون فکر نکردی الانم فکر نکن من به کیان گفتم پدرس مرده

فرهان با عصبانیت دندان هایش را روی هم سابید

_تو داری گناه خودت رو پای من مینویسی تو هفت سال که پسر منو دزدیدی من حتی خبر نداشتم که یه پسر دارم الانم منو معطل نکن بعدا در مورد این موضوع حرف میزنیم الان بهتره بری اماده بشین تا بریم ازمایش بدیم

صبا دست به سینه ایستاد

_من با تو هیج جا نمیام پسرمم نمیاد

_صبا منو دیوونه نکن برو اماده شو وگرنه به زور میبرمتون میدونی که میتونم

_فرهان گفتم که از خونه من گمشو بیرون برای من قلدر بازی در نیار

فرهان با عصبانیت جلو رفت و بازوی صبا را گرفت و فشار داد

_یا برو اماده شو یا پسرم رو میبرم توهم ارزوی دیدنشو به گور میبری

صبا مات زده به فرهان نگاه میکرد نمیتوانست حرف هایش را هضم کند

فرهان که دید صبا تکان نمیخورد به طرف در خانه رفت و پسرش را صدا زد

_اهای پسر کجا رفتی بیا بیرون میخواییم بریم‌ باهم بریم پارک

کیان بیرون دوید و با اشتیاق به فرهان نگاه کرد

_واقعا عمو‌میخواییم بریم پارک؟

موهای فرفری بلند کیان خیلی شبیه فرهان بود 

در اصل کیان کپی فرهان بود فقط دماغ باریکش به مادرش رفته بود فرهان با لبخند پسرش را نگاه کرد

روی زانو هایش نشست تا هم قد کیان شود

_اره پسر اسمت چی بود؟

کیان انگار تازه یادش امد باید خجالت بکشد سرش را پایین انداخت و من من کنان گفت

_کیان اسمم کیانه 

و رو به مادرش که همان جا خشکش زده بود گفت

_مامان این اقا کیه؟ببین میخواد مارو ببره پارک

فرهان خندید

_خب چرا از خودم نمیپرسی که کیم 

صبا حرف فرهان را قطع کرد هنوز امید داشت که همه چیز تمام شود و فرهان دست از سر انها بردارد

_این اقا دوست باباته پسرم اما امروز نمیشه که بریم پارک پسرم کار داریم

کیان با لب های اویزان نگاهی مظلومانه به فرهان کرد

_اما من دلم پارک میخواد

فرهان غش غش خندید و صبا زیر لب گفت(چه خوششم اومده)

_برو اماده شو کیان من با مامانت حرف دارم تا وقتی تو اماده میشی مامانتم راضی میشه

کیان با خوشحالی دست هایش را به هم زد

_اخ جون پارک عمو بستنی هم میخری

_معلومه که میخرم اگه مامانت اجازه بده

کیان با دو به خانه رفت تا اماده شود فرهان از جایش بلند شد و به طرف صبا برگشت

_توی ماشین منتظرتونم

_فرهان تو انگار نمیخوای بفهمی من نه پسرمو به تو میدم نه خودم باهات جایی میام

_پس انگار باید با پسرم تنها برم

صبا کلافه چشم هایش را در حدقه چرخاند

_کیان هیچ جا نمیاد

_من کیانو میبرم توهم هیچ کاری نمیتونی بکنی

صبا پوزخند زد و گفت

_ اون پسر تو نیس من اصلا زن رسمی تو نبودم که کیان پسر تو باشه

_مهم نیس اگه ازمایش نشون بده که پسر منه حرف تو به هیچ جایی نمیرسه من اونو با خودم میبرم

کیان با بلوز عروسکی سبز رنگ و شلوار لی بیرون امد چشم هایش میدرخشید فرهان با حسرت نگاه کرد چطور چند سال از بودن او بی خبر بود تمام سال هایی که میتوانست طعم پدر شدن را بچشد صبا از او دریغ کرده بود

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

_اماده شدی پسرم بیا بریم

فرهان دستش را به طرف کیان دراز کرد 

کیان نگاهی به مادرش کرد

_اما پس مامانم چی اونم باید بیاد

_مامانت امروز یکم کار داره ما باهم میریم

کیان با بی میلی دست فرهان را گرفت

_مامانی من زود برمیگردم

قطره ای اشک از چشمان صبا پایین ریخت

کیان دستش را از دست فرهان کشید و به طرف صبا دوید

_مامانی گریه نکن قول میدم زود برگردم

صبا کیان را محکم در اغوش کشید انگار وزنه ای صد کیلویی به قلبش اویزان کرده بودند نمی توانست چیزی بگوید ترجیح داد با فرهان لج بازی نکند شاید خودش پشیمان شود و بخاطر نفرتش از صبا دست از سر انها بردارد

_دوست دارم پسرم

صبا اشک هایش را پاک کرد و رو به فرهان گفت 

_تا شب بیارش خونه عادت نداره جای دیگه بخوابه

فرهان سری تکان داد و دست کیان را کشید

صبا چند دقیقه بود که همان جا خشکش زده بود و به در بسته شده زل زده بود میدانست این ماجرا ها از کجا اب میخورد با عصبانیت به خانه رفت و گوشی اش را برداشت شماره مادرش را گرفت بعد از دوبوق صدای مادرش در گوشش پیچید

_الو صبا

_الو مامان توچیکار کردی فرهان اومد پسرم رو برد

_تا کی میخواستی از همه پنهون کنی صبا ها کیان باید میرفت مدرسه اخه بدون شناسنامه چطور میخواستی اونو بفرستی مدرسه اون پسر خان بعد تو میخواستی اونو بدون شناسنامه بفرستی مدرسه اصلا مگه میشد

صبا روی مبل نشست

_خودم یه کاریش میکردم مامان الان من چیکار کنم ها خودت بگو پسرم رو ازم گرفتن 

_کجا رفتن مگه؟

_کجا میخواستی برن ها رفتن ازمایش فقط خداکنه که تا سب بیارتش

_خب تو چرا باهاشون نرفتی ها

_وای مامان یه چیزی‌میگی ها من پاشم با دشمنم برم شهر 

_دخترم بخوای نخوای اون پدر بچته به نظرمن باهاش ازدواج کن

صبا با عصبانیت از جایش بلند شد

_معلوم هست داری چی میگی مامان چه ازدواجی انگار اون از من خواستگاری کرده اون فقط پسرشو میخواد بعدشم من چطور با ادمی که ازش متنفرم ازدواج کنم ها

_دخترم خودتم میدونی که جواب اون ازمایش مثبت میشه فکر میکنی چی میشه ها؟ فرهان کیانو با خودش میبره تو میمونی و اون خونه بدون کیان بهتره توهم باهاشون بری بالاخره تو مادر بچشی

_وای مامان وای از دست تو اصلا تو چرا رفتی گفتی ها من هشت سال اوارگی نکشیدم که فرهان بیاد پسرمو تویه روز ببره نمیذارم شده فرهان را بکشم نمیذارم

_وای دخترم این حرفا چیه میزنی

_مامان کار نداری من باید برم

و بدون اینکه اجازه حرف بیشتری به مادرش بدهد گوشی را قطع کرد

دور تا دور اتاق را متر کرده بود باید این کار را میکرد شب که فرهان می امد به او شلیک میکرد بعد هم با کیان فرار میکردند

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

فرهان به پسرش نگاه میکرد که داشت با اشتیاق بیرون را دید میزد

_پسرم تو میری مدرسه

کیان به طرف فرهان برگشت

_امسال میخوام برم مدرسه ابادی بالا خیلی‌خوشحالم قراره کلی دوست پیداکنم

فرهان لبخند زد

اشتیاق کیان یکباره خاموش شد و دوباره لب هایش اویزان شد

_اما مامانم گفته نمیتونم برم 

فرهان به چشم هایش پر از اشک کیان‌نگاه کرد

_چرا پسرم؟

_چون من بابا ندارم انگار یه چیزی مثل شراسنامه اونم ندارم

فرهان با غم خندید

_شناسنامه

_اره همون شما دوست بابای منین

فرهان دست های کوچک کیان را گرفت

_اره پسرم

_مامانم میگه بابام ادم خوبی بوده شما اونو میشناسید

فرهان چند لحظه به کیان خیره شد 

_بله پسرم بابات ادم خوبی بود مامانت گفته اون کجا رفته

کیان دوباره به پنجره نگاه کرد

_بله مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها

فرهان با غم به کیان نگاه کرد

کیان متوجه نگاه خیره فرهان شد با تعجب به فرهان نگاه کرد

_چی شده عمو

_هیچی پسرم فقط تو چقدر شبیه باباتی

کیان خندید

_مامانمم میگه همیشه میگه تو خیلی شبیه باباتی مخصوصا موهای فرفریت انگار موهای شمام فر عمو

فرهان دستی به موهایش کشید

_اره پسرم

_راستی عمو شما میتونی برای من شراسنامه بخری من برم مدرسه

اینبار دیگر فرهان غش غش خندید

_باشه پسرم برات شراسنامه میخرم

محمد علی و حامد هم از حرف های کیان خنده اشان گرفته بود

_خان الان کجا بریم

_میریم شهر محمد علی

کیان با ذوق به بیرون نگاه میکرد 

چند دقیقه ای گذشته بود که کیان خوابش برد

فرهان سرش را روی پایش گذاشت و با لذت به پسرش نگاه کرد چقدر مظلومانه خوابیده بود دست کوچک کیان را بوسید و موهای فرفری اورا نوازش کرد انگار تازه به ارامش رسیده بود حسی شیرین در قلبش دوید

انگار مادرش بی راه نمیگفت یک بچه ممکن بود خیلی چیز هارا عوض کند مخصوصا حس های ادم هارا

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

بعد از تقریبا دو ساعت از خانه صبا به شهر رسیدند 

حامد جلوی بیمارستان خصوصی که متعلق به فرهان خان بود ترمز کرد

کیان بیدار شده بود و با چشم های خواب الود به بیرون نگاه میکرد پارک جلوی بیمارستان را که دید دست هایش را به هم کوبید

_اخ جون پارک

_برو بازی کن پسرم اما باید قول بدی بعدش بیای باهم بریم یه کار کوچیک انجام بدیم

کیان که انگار اصلا توجهی به حرف های فرهان داشت سرش را تند تند تکان داد و باشه ای گفت و به طرف پارک رفت

فرهان به ماشین تکیه داد و رفتن پسرش را تماشا کرد

کیان به طرف تاب رفت و نشست و رو به فرهان با صدای بلند گفت

_عمو بیا منو تاب بده 

فرهان با تعجب به خودش و کت شلوار تنش نگاه کرد با این تیپ میرفت و یک بچه را تاب میداد خنده اش گرفت انگار چاره ای نبود

به طرف کیان رفت و محکم اورا تاب داد کیان جیغی کشید و سرخوش خندید

_دوباره عمو دوباره

نیم ساعتی بود که کیان بازی میکرد و فرهان هم روی نیکمت پارک نشسته بود و اورا نگاه میکرد هوا بهاری بود محمد علی و حامد رفته بودند تا کمی برای خانه خرید کنندو حالا برگشته بودند و داشتند پلاستیک های مواد غذایی را داخل صندوق عقب ماشین جا میدادند محمد علی با یک پلاستیک به انها نزدیک شد پلاستیک را به کیان داد و کیان با ذوق شروع کرد به باز کردن بستنی

_محمد علی مواظب کیان باش من میرم داخل بیمارستان باید برم چندتا کار رو درس کنم

_چشم اقا شما بفرمایید

فرهان به طرف بیمارستان رفت

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

بخش ازمایشگاه کمی شلوغ بود به طرف پذیرش رفت و گفت

_خانم دارابی باید با یاسین حرف بزنم کجاست

خانم دارابی با دیدن فرهان بلند شد

_سلام اقای ستوده خوش اومدیدبفرمایید داخل اتاق الان اقای افشار رو صدا میزنم

_ممنونم

فرهان به طرف اتاق یاسین رفت و روی مبل راحتی نشست بعد چند دقیقه در باز سد و یاسین با روپوش سفید و دستکش به دست وارد شد

_به فرهان جان چه عجب از این طرفا دستور میدادی میومدین عمارت خدمتت

فرهان خندید و بلند شد

_اول دستکش هاتو در بیار یاسین تا بعد حرف بزنیم 

یاسین خندید و دستکش های یکبار مصرف را در سطل اشغال انداخت و روی مبل رو به روی فرهان نشست

_خوش اومدی بگم برات چایی بیارن یا قهوه میخوری

_هیچ کدوم اومدم اینجا برای یه کاری

_جانم در خدمتم

_راستش میخوام یه ازمایش بدم اما میخوام جوابش خیلی سریع اماده بشه

_ازمایش چی خدا بد نده چکاب سالانتو که خودم میام عمارت دیگه ازمایش چی

_راستش یه ماجرا هایی پیش اومده که چطور بگم تازه متوجه شدم که یه پسر دارم

یاسین با تعجب و حیرت فرهان را نگاه کرد

_چی یه پسر داری؟

_اره الانم میخوام تست ژنتیک انجام بدیم تا ثابت بشه من پدرشم

_چطور همچین چیزی ممکنه فرهان توکه نگفتی قبلا ازدواج کردی

_ازدواج نکردم یاسین اما تو گذشته یه سری اتفاقا افتاد که راستش توضیحش سخته تو بگو جواب ازمایش رو کی اماده میکنی

_اون ازمایش حداقل یک ماه زمان میخواد فرهان

فرهان کلافه پوفی کشید 

_خب برای همون اومدم پیش تو که زودتر امادش کنی

_من نهایت بتونم یک هفته زودتر جواب رو بدم بهت اما باید ازمایش روند خودش رو طی کنه خودت که از من بهتر میدونی

فرهان سری تکان داد

_مثل اینکه چاره ای نیس پس انجام بده

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

کیان با ترس به سوزن نگاه میکرد فرهان دستش را گرفت و به ارامی فشرد

_اصلا ترس نداره پسرم یه سوزن کوچیکه

یاسین نگاهی به فرهان کرد و وقتی کیان حواسش پرت شد سوزن را در دستش فرو کرد کیان اخی گفت و چشم هایش پر از اشک شد 

یاسین سرنگ پر از خون را کشید و در ظرف مخصوص خالی کرد

_خب تموم شد پسر گلمون میتونه بره

کیان از صندلی بلند شد یاسین دست در جیب لباسش کرد و ابنباتی به کیان داد

_اسمت چی بود عمویی

_کیان

کیان ابنبات را باز کرد و خورد

فرهان از یاسین خداحافظی کرد و دست کیان را کشید

_خب پسرم الان وقتشه که بریم خرید کنیم هوم نظرت چیه به هر حال مامانت تا شب بهمون وقت داده

_اخ جون خرید عمو برام ماشین شارژی میخری

_بله عمو میخرم

ان روز تا شب فرهان و کیان در حال خرید بودند

صبا با استرس داشت خانه را متر میکرد ساعت هشت شب بود و فرهان هنوز کیان را نیاورده بود هیچ شماره ای هم از او نداشت

صدای در امد صبا لحظه ای ایستاد تفنگ سر طاقچه را برداشت و با دست های لرزان به طرف در رفت

_کیه

_ماییم صبا باز کن

صبا اسلحه را پشت در گرفت تا کیان نبیند و در را باز کرد 

کیان با ذوق به طرف مادرش پرید و پای اورا بغل کرد

_مامان ببین عمو برام چی خریده تازه بستنی هم خوردیم پارکم رفتیم

_باشه پسرم تو برو تومن باید با عمو حرف بزنم

کیان نگاهی به مادرش و نگاهی به فرهان کرد

_خدافظ عمو

_میبینمت پسرم 

کیان سعی کرد پلاستیک های خرید را با خودش ببرد اما نتوانست

_پسرم تو برو خونه من خودم میارمشون

 صبا این را گفت وکیان را به طرف خانه هل داد 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

وقتی از رفتن کیان مطمئن شد اسلحه را بیرون کشید و رو به فرهان گرفت

_امشب یا من میمیرم یا تو فرهان من پسرمو به تو نمیدم بدون پسرم زنده نمیمونم

فرهان یکه خورده به اسلحه دست صبا که اورا نشانه گرفته بودنگاه کرد و پوزخندی زد

_پس بهتره منو بکشی صبا وگرنه دوباره همچین فرصتی پیدا نمیکنی

دست های صبا میلرزید و اشک هایش روی گونه هایش میریخت

_دست از سر ما بردار فرهان برو خواهش میکنم تو ازدواج کردی چرا دنبال ما افتادی

فرهان عصبانی با ثدایی که سعی در کنترلش داشت گفت

_مجبورم میفهمی مجبور من خان این منطقم صبا چجوری بدون وارث باشم توکه میدونی ازدواج کردم پس اینم میدونی که بچه دار نشدم

_خب ما چیکارکنیم فرهان ها تقاص بچه نداشتن تورو من باید بدم با دوری از پسرم

فرهان اسلحه را گرفت و به طرف خودش کشید

_پس بهتره شلیک کنی صبا فکر میکنی با کشتن من همه چی درس میشه ها تو حتی نتونستی برای پسرت یه شناسنامه بگیری که الان بفرستیش مدرسه پسرمون داره بزرگ میشه صبا اون احتیاج داره که جای خوب درس بخونه

صبا با گریه گفت

_دهنتو ببند فرهان اون پسر منه پسرتو نیس تو نمیدونی من چه زجری کشیدم وسط جنگل با یه بچه چرا ها چرا فکر میکنی چرا اومدم اینجا چون روم نمیشد تو چشم خانوادم نگاه کنم و بگم بچه فرهان پسر بزرگ ستوده ها تو شکممه اما به عنوان کی به عنوان معشوقه اون کسی که بچشو نخواست 

فرهان وسط حرفش پرید و گفت

_من از کجا باید میدونستم که تو حامله ای ها وقتی خودت هیچی نگفتی وقتی با اون مرتیکه فرار کردی صبا من نمیدونستم قسم میخورم نمیدونستم

_این حرفا فایده نداره فرهان امشب یا تو میمیری یا من یا دست از سرمن و پسرم بردار یا خودمو میکشم

_بکش منو صبا اگه اینجوری اروم میشی و پسرت اینده بهتری داره پس منو بکش

دست های صبا میلرزید دستش روی ماشه بود و نگاهش به فرهان

در یک حرکت فرهان اسلحه را از دست صبا کشید و به ان طرف پرت کرد اشک های صبا تبدیل به هق هق شد و به در تکیه داد

_جواب ازمایش تا یکماه دیگه نمیاد این مدت کاری بهتون ندارم مواظب پسرم باش 

اسلحه را برداشت و گفت

_اینم دست من باشه بهتره

 و به طرف ماشین رفت

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴

سه هفته گذشته بود در این سه هفته اتفاق خاصی نیفتاده بود به جز نیلوفرکه قهر بود و پیمان برادر فرهان که همراه زنش از سفر برگشته بود 

تلفن فرهان زنگ خورد

_بله یاسین

_سلام فرهان خوبی

_ممنونم توخوبی چی شد جواب اماده شد

_اره پسر تا جواب رو فهمیدم به تو زنگ زدم

_خب جواب چیه

_مثبته فرهان تو ۹۹.۹درصد پدر ژنتیکی اون بچه ای

قلب فرهان ایستاد دنیا ساکت شد

_الو الو فرهان حالت خوبه فردا بیا برگه جواب رو بگیر کارهای دادگاهیشم که انجام دادی فقط چندتا برگه دیگه مونده که ببری دادگاه تا بتونی شناسنامه بگیری

_باشه یاسین ممنونم

تلفن را قطع کرد و سرش را روی میز گذاشت 

ان پسر با ان موهای فرفری احتیاج به ازمایش نداشت انگار فرهان را کوچیک کرده بودند

باید چکار میکرد انگار قرار بود دوباره زیر سایه گذشته زندگی کند

به اتاق خاتون رفت و تقه ای به در زد

_خاتون باید حرف بزنیم

_بیا تو پسرم

وارد اتاق شد و در را بست

_چی شده پسرم جواب ازمایش اومده

_بله مادر اومده

خاتون با اضطراب بلند شد

_خب چی شد

_اون پسر منه

خاتون نفسش را بیرون داد و گفت

_وای خدایا شکرت وارث خانوادمون معلوم شد

فرهان به خاتون نگاه میکرد که در پوست خودش نمیگنجید

_یعنی در اصل اینقدر شبیه من بود که ازمایش لازم نبود اما خب فردا میرم جواب رو میگیرم از اونطرف هم میرم کیان رو میارم

_اسمش کیان؟الهی دورش بگردم نوه عزیزم

فرهان چپ چپ به خاتون نگاه کرد ان موقع ها که چشم دیدن صبا را نداشت حالا نوه عزیزش شده پسر صبا

_من میرم مادر باید به نیلوفر هم بگم

برو پسرم منم باید به کارها رسیدگی کنم بگم برای نوم اتاق اماده کنن تخت و کمد سفارش بدم

_باش مامان هر کار لازمه انجام بده

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

 

فرهان از اتاق خارج شد نیلوفر داشت به طرف پله ها میرفت

_نیلوفر صبر کن

_بله فرهان

فرهان به چشم های ناراحت نیلوفر نگاه کرد

_باید حرف بزنیم

_چیزی شده باز

_بیا بریم تو حیاط 

و دست نیلوفر را گرفت

از پله ها پایین رفتند

مریم پایین پله ها ایستاده بود با دیدن فرهان و نیلوفر پوزخند زد

_ببین کیا دارن دست تو دست میرن بیرون

فرهان با تهدید گفت

_مریم بسه نمیخوام چیزی بشنوم

مریم تابی به دستش داد و با پوزخندی گفت

_چرا اقا فرهان انگار امروز حالت خیلی خوبه نکنه میخوای بری صبا رو عقد کنی ها الانم میخوای اینو به نیلوفر بگی

نیلوفر مات زده به فرهان نگاه کرد و بعد به طرف در دوید

فرهان پفی کشید

_مریم تو کی میخوای بس کنی ها این زبون سرخت اخرش سرتو به باد میده

مریم خندید

فرهان با عصبانیت به طرف نیلوفر دوید

_نیلوفر وایستا

نیلوفر کنار حوض داخل حیاط نشسته بود و به اب خیره شده بود اشک هایش پشت سرهم داخل اب حوض می افتاد

فرهان از پشت بغلش کرد و روی موهایش را بوسید

_عزیزم چرا اخه به حرفای مریم توجه میکنی تو نمیدونی که اون میخواد تورو اذیت کنه

_فرهان اون داشت راست میگفت تو میخوای صبا صبا رو

_معلومه که نه نیلوفر من فقط یه خانم دارم اونم تویی

اما باید یه چیزی رو بدونی

نیلوفر از اغوش فرهان خارج شد

_چی شده 

فرهان کنارش نشست و گفت

_من میخوام فردا برم پسرمو بیارم

نیلوفر غم زده به فرهان نگاه کرد

_خب من یعنی من چی میشم

_تو همینجا میمونی نیلوفر تو زن منی

نیلوفر به اب حوض خیره شد به حرف های مادرش فکر کرد مهربانی و خوبی در این دنیا دوباره به خود ادم برمیگردد تصمیم گرفت دلش را مثل اب حوض صاف وشفاف کند نباید دلش را از کینه و بی رحمی پر کند

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

نیلوفر نفس عمیقی کشید

_باشه فرهان من پسرتو مثل بچه نداشته خودم بزرگ میکنم

فرهان به صورت زیبای نیلوفر نگاه کرد چشم های ابی درخشانش پر از غم بود

_ممنونم نیلوفر

فرهان این را گفت و از جا بلند شد

نیلوفر چشم هایش را که پر از اشک بودند از فرهان دزدید دوست نداشت اورا یک ادم شکست خورده و ضعیف ببیند هر چند که به نظر خودش همین بود

فرهان با گفتن( میرم اتاقم به کارها برسم)

رفت و نیلوفر را با دنیایی از اندوه رها کرد با رفتن فرهان بغض نیلوفر شکست و هق هق گریه اش در انگشتان ظریفش خفه شد

باید با مادرش حرف میزد فقط در ان صورت بود که کمی ارام میشد

به طرف خانه رفت مریم روی مبل جلوی تی وی نشسته بود و کانال هارا بالا پایین میکرد تمام روز همین بود یا در کار بقیه دخالت میکرد یا مینشست و فیلم میدید

با دیدن چشم های قرمز نیلوفر انگار که دلش خنک شد 

_خانم دکتر انگار قراره از این به بعد همیشه گریه کنی نه

نیلوفر دندان هایش را روی هم سابید

_الان اصلا حوصله ندارم مریم

مریم کامل به طرف نیلوفر چرخید

_چرا عزیزم چون شوهرت میخواد بره معشوقه سالیان دورشو عقد کنه با بچش بیاره اینجا چقدر بد

و با طعنه نچ نچی کرد

دوباره اشک به چشمان نیلوفر هجوم اورد

_مریم بس کن

مریم درست مثل جادوگر ها خندید نیلوفر از ذات بد او اگاه بود برای همین چیزی نگفت 

_من اگه جای تو بودم طلاق میگرفتم والا کم چیزی نیس با هووت و بچش تویه خونه زندگی کنی

اشک های نیلوفر دوباره اوج گرفت در همان لحظه خاتون خانم از پله ها پایین امد

_مریم بس کن مگه تو کار و زندگی نداری که همیشه به پای نیلوفر میپیچی

مریم کمی خودش را صاف کرد اما کوتاه نیامد

_چه کاری مامان نکنه باید برم کارای مطبخم من انجام بدم شما هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نمیکنید ها

خاتون خانم روی پله اخر ایستاد

_به نظرم برات خوبه که بری‌یکم کارای مطبخو انجام بدی شاید خسته شدی و دست از فضولی کردن برداشتی بلند شو برو مطبخ کمکشون کن

مریم دندان هایش را روی هم سابید و بلند شد به حالت طعنه به طرف خاتون خانم تعظیم کرد و گفت

_چشم خاتون خانم

نیلوفر حوصله وراجی های مریم را نداشت پس به طرف پله ها رفت تا به اتاقش برود 

خاتون بازوی نیلوفر را گرفت و گفت

_نیلوفر حالت خوبه؟میخواستم بیای بهم کمک کنی

نیلوفر اشک هایش را پاک کرد

_الان اصلا حوصله ندارم خاتون خانم اگه اشکالی نداره برم استراحت کنم

خاتون بازوی نیلوفر را ول کرد و با دلخوری گفت

_توکی میخوای به من بگی مامان باشه برو استراحت کن 

نیلوفر تشکری کرد و از پله ها بالا رفت دوس نداشت خاتون را مامان صدا کند 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

در اتاقش را باز کرد و گوشی اش را از روی تخت چنگ زد در را بست و به ان تکیه زد شماره مادرش را گرفت و ایرپاد هایش را در گوشش گذاشت

_الو دخترم نیلوفر

بغض نیلوفر با شنیدن صدای مادرش شکست و هق هق اش در اتاق پیچید

مینا خانم با نگرانی نیلوفر را صدا زد

_نیلوفر چی شده دخترم حالت خوبه

_مامانم حالم خوب نیس کاش اینجا بودی

_چی شده دخترم

_مامان... فرهان یه بچه داره

_دخترم تو حامله ای؟

نیلوفر اشک هایش را پاک کرد

_نه مامان

_پس...

مینا خانم ساکت شد چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت

_فرهان رفته زن عقد کرده نیلوفر؟

_نه مامان

_پس چی دختر جون بکن بگو دیگه

_مامان صبا فرهان از صبا یه بچه داره

_چی چجوری اخه اون قضیه مال خیلی وقت پیشه مگه صبا ازدواج نکرده بود

_نه مامان ازدواج نکرده اون یه پسر داره که پسر فرهانه

نیلوفر به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت

_الانم میخواد بیارتش عمارت

_خب دخترم چه اشکالی داره اون بچشه

_میدونم مامان میدونم اشکالی نداره اما دلم اروم نمیشه فکر اینکه فرهان با صبا بوده داره دیوونم میکنه

_ببین نیلوفر فرهان اول بهت گفت که عاشق صبا بوده پس الان چرا اینجوری شدی تو از اول میدونستی بعدشم تو زن یه خان شدی نه یه ادم معمولی باید با تمام اینها کنار بیای دخترم

_اما مامان نمیتونم

_دخترم تواز کی تا حالا اینقدر دل سنگ شدی ها یه لحظه به حال اون بچه فکر کن اون چند سال بدون پدر بزرگ شده دخترم این یه امتحانه شاید خدا میخواد ببینه تو لیاقت مادر شدن رو داری یا نه میخوای اون بچه رو از پدرش دور کنی من باورم نمیشه تو دختر من نیلوفری

نیلوفر چشم هایش را بست حق با مادرش بود

_مامان ممنونم ازت

_دخترم به خودت بیا عزیزم نزار که کینه و نفرت قلبتو پر کنه نیلوفر دخترم اگر فرهان رو دوس داری باید بچه اونو هم دوس داشته باشی با اون بچه مهربون باش دخترم

_باشه مامان کاش اینجا بودی

_هر وقت دیدی دلت برام تنگ شد بیا پیشم دخترم

_باشه مامان ولی الان نمیتونم بیام 

_مواظب خودت باش دخترم

نیلوفر گوشی را قطع کرد و ایرپادهارا از گوشش در اورد چقدر دلش ارام شده بود مادرش فرشته بود

گفت فرشته چند وقت بود که فرشته رفته بود جنوب اما هنوز برنگشته بود نیلوفر میخواست به فرشته زنگ بزند اما بعد ترجیح داد که این قضیه را برادرش برایش بگوید نه او

ابی به صورتش زد و لباس هایش را عوض کرد باید به خاتون کمک میکرد هرچند که از خاتون دل خوشی نداشت اما بخاطر حرف های مادرش باید کمک خاتون میکرد تا خانه را برای پسر فرهان اماده کند

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

_ممنونم اقای صالحی پس اون چیزی که بهتون گفتم تا فردا حاضر میشه دیگه

اقای صالحی وکیل خانوادگی فرهان بود

_بله ممنونم خدانگهدار

فرهان گوشی را قطع کرد و به فکر فرو رفت

فردا دیگر پسرش را برای همیشه پیش خودش می اورد

صدای در اورا از افکارش بیرون کشید

_اجازه هست داداش

پیمان بود

_بفرما تو داداش

پیمان وارد اتاق شد و روی مبل نشست

_پیمان کارای زمینارو انجام دادی

_اره داداش همین الان از اونجا‌میام خداروشکر امسال سال خوبی میشه کارگراهم راضین از دستمزدشون سپردم به هر کدومشون یه مقدار عیدی هم بدن

فرهان سرش را تکان داد

_کار خوبی کردی داداش منم کارای دادگاه و ازمایشگاه رو درس کنم میام سر میزنم بهتون

پیمان کش و قوسی به بدنش داد و گفت

_باشه داداش عجله نکن محمد علی رو گذاشتم بالا سر کارگرا‌ خودمم که سر میزنم تو به کارت برس چی شد جواب ازمایش رو گرفتی

فرهان نفس عمیقی کشید

_اره دیروز یاسین زنگ زد

پیمان با دقت به فرهان گوش میداد

_خب چی شد؟

_هیچی جواب مثبت بود

پیمان خندید

_خب پس مبارکه دیگه پسر دار شدی

_اره داداش ولی کاش‌ اینجوری نمیشد اخه نمیدونم انگار بین دو راهی موندم از یک طرف پسرم از یک طرف نیلوفر 

_مگه نیلوفر چی میگه

فرهان کلافه دستی داخل موهایش کشید

_چیزی نمیگه ولی باهام حرف نمیزنه حتی میخواد اتاقشو جدا کنه

پیمان متفکرانه به میز زل زد

_خب حق داره داداش الان پنج سال که زن توعه بعد تازه فهمیده که یه پسر ۷ساله داری

فرهان به برادرش نگاه کرد

_تودیگه این حرفو نزن پیمان انگار من خودم خبر داشتم که نیلوفر بخواد ناراحت باشه چیکارکنم خب

_حالا اینارو ولش کن داداش تو چجوری به دادگاه گفتی که کیان پسرته خب میدونی که تو و صبا عقد نبودین حتی صیغه هم نبودین

فرهان چشم هایش را از پیمان دزدید و به دیوار خیره شد

_به صالحی گفتم یه برگه صیغه درس کنه

پیمان متعجب گفت

_چی؟ اونم قبول کرد مگه میشه اخه

فرهان کلافه به برادرش نگاه کرد

_اره داداش قبول کرد خب میگی چیکارکنم ها صبا بچه رو به من نمیده اوندفعه هم میگفت که تو نمیتونی بری ادعای حضانت کنی چون مدرکی نداری ولی اینجوری دیگه اون نمیتونه حرفی به دادگاه بزنه

فردا با پلیس میرم و پسرمو میارم

پیمان به برادرش خیره شد انگار حس پدر بودن در فرهان جریان گرفته بود که اینطور به اب و اتش میزد

_میخوای منم بیام باهات

فرهان نگاهش را از پیمان گرفت

_نه بهتره خودم برم نمیدونم صبا قراره چیکارکنه اونشب روم اسلحه کشید اینبار رو خدا بخیر کنه

پیمان با حیرت گفت

_اسلحه کشید؟صبا؟راستش داداش دلم برای صبا میسوزه اون از چند سال پیش این از الان

فرهان خودش هم در اعماق وجودش حس ترحم داشت به صبا انگار زیادی به کیان وابسته بود

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

_مامان کجایی

صدای کیان بود انگار از خواب بیدارشده بود

صبا دست های خاکی اش را تکان داد و با صدای بلند گفت

_تو گلخونم مامان الان میام

از گلخانه خارج شد و به طرف خانه رفت چشم های کیان خواب الود بود انگار هنوز کامل بیدار نشده بود

_مامانی کجا بودی من جیش دارم

صبا پفی کشید

_خب برو جیش کن پسرم تو بزرگ شدی دیگه الانم که روزه بدو بدو برو جیش کن تا وقتی تو بیای منم برات شیر کاکائو خوشمزه درست می‌کنم

کیان خمیازه ای کشید و به طرف بیرون رفت

صبا با لبخند تلو تلو زدن کیان را نگاه میکرد

پاکت شیر را از یخچال در اورد و همراه کاکائو و کمی هم دارچین و شکر داخل شیر جوش ریخت و روی شعله گذاشت کیان عاشق شیر کاکائو بود

سفره را روی زمین پهن کرد و کره و مربای به را سر سفره گذاشت شیر کاکائو را در لیوان مخصوص کیان ریخت

_پسرم اومدی

کیان دست و صورتش را بیرون شسته بود و با پیراهن خیس وارد خانه شد

_مامان لباسم خیس شد عوض کنم

_دوباره لباستو خیس کردی بهت که گفتم پسرم فقط یه کم اب تو دستت بگیر به صورتت بریز اخه چرا صورتتو زیر شیر اب میبری برو لباستو عوض کن

کیان خندان به اتاق رفت و بعد با تی شرت ابی که فرهان برایش خریده بود برگشت

صبا گونه نرم و تپل کیان را بوسید و موهای فرش را از صورتش عقب زد

_بیا پسرم این شیر کاکائو رو بخور من باید برم گلخونه کار دارم

کیان لیوان را گرفت و یک نفس سر کشید

صبا لقمه های کوچک از نان و کره مربا برای کیان

میگرفت و به دستش میداد

کیان به شدت وابسته صبا بود صباهم به او وابسته بود و دوری از پسرش حتی در فکرش نمیگنجید

سه هفته از زمانی که فرهان امده بود گذشته بود و صبا هر ثانیه به کیان فکر‌میکرد به اینکه فرهان اورا ببرد و او تا اخر عمر از دیدن پسرش محروم شود

اما انگار فرهان بی خیالش شده بود چون دیگر به انجا نیامده بود صبا هرشب هزار نقشه میریخت نقشه فرار از اینجا اما فرار از دست فرهان غیرممکن بود صبا حتی به خارج رفتن هم فکر کرده بود اما بدون شناسنامه کیان عملی نبود

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

صدای در بلند شد

رنگ صبا پرید این وقت صبح چه کسی بود دلش گواه بد میداد فکر کرد اشتباه شنیده اما با ضربه بعدی شکش به یقین تبدیل شد و حقیقت مثل ابی سرد به سر او ریخته شد و اورا به لرز انداخت

از جایش بلند شد چادر روی مبل را سرش کرد و به سمت در رفت

_بله

_خانم لطفا باز کنید از اداره اگهی اومدیم

دنیا دور سر صبا چرخید دستش را به دیوار گرفت تا نیفتد کیان از خانه بیرون امده بود و دم در ایستاده بود

صبا در را باز کرد دو مامور کلانتری جلوی در ایستاده بودند و فرهان پشت انها به ماشین تکیه داده بود

سعی داشت خونسرد باشد اما موفق نبود

_بله بفرمایید

مردی مسن تر که جلو تر ایستاده بود گفت

_خانم اقای فرهان ستوده از شما به جرم ندادن فرزندشون شکایت کردن و از دادگاه حکم حضانت فرزندشون کیان ستوده رو گرفتن

رنگ صبا پریده بود و دست هایش عینا میلرزید مرد حکم را به دست صبا داد و گفت

_لطفا پسرشون رو بیارید

صبا با لکنت گفت

_ولی ولی

فرهان جلو امد و در حالی که دست هایش در جیبش بود گفت

_ولی چی من پسرمو میخوام

صبا خصمانه به فرهان خیره شد و رو به دو مامور گفت

_این اقا پدر بچه من نیس این ادعا کذبه

مرد مسن که روی اتیکتش سرهنگ قادری حک شده بود گفت

_اما خانم این اقا شناسنامه پسرش رو داره و همچنین ازمایش دی ان ای که نشون میده کیان ستوده پسر این مرده و همچنین حکم دادگاه رو

صبا نگاهی به کیان که ایستاده بود کرد و بعد رو به فرهان گفت

_فرهان خواهش میکنم دست از سر ما بردار کیان بچه منه میفهمی من بزرگش کردم تو کجا بودی وقتی بدنیا اومد وقتی راه رفت وقتی حرف زد ها

اشک های صبا جاری شد

_من پسرمو به تو نمیدم

و خواست در را ببندد که فرهان پایش را لای در گذاشت

_صبا سختش نکن برو کیان رو بیار من پدرشم

صبا سعی داشت در را ببندد که کیان جلو امد و چادر صبا را با ترس کشید

_مامانی چی شده من میترسم

صبا با گریه گفت

_برو تو پسرم

فرهان دست کیان را کشید و از در خارج کرد

صبا در را ول کرد و به طرف کیان دوید

_فرهان خواهش میکنم پسرمو نبر فرهاننننن

گریه های صبا به هق هق های بلند تبدیل شده بود

دو مامور پلیس جلو امدند 

_خانم لطفا اروم باشیدحکم دادگاه همینه شما نمیتونید جلوش رو بگیرید

صبا داد زد

_کدوم دادگاه دادگاهی که یک طرفه حکم داده من این حکم رو قبول ندارم

کیان ترسیده به فرهان و مادرش نگاه میکرد گریه اش گرفته بود

فرهان خم شد و به کیان گفت

_پسرم برو داخل ماشین بشین چیزی نیس قراره باهم بریم پارک 

کیان با گریه گفت

_اما مامانم عمو مامانم داره گریه میکنه اون نمیاد

_نه پسرم مامانت نمیاد برو بشین 

کیان با گریه به صبا نگاه کرد

_نه من نمیام عمو مامانم داره گریه میکنه دوس نداره من بیام

فرهان رو به صبا که داشت گریه میکردفریاد کشید

_بس کن صبا بچه رو ترسوندی تمومش کن

صبا با گریه به سمت کیان امد و دستش رو گرفت اما فرهان مانع انها شد و کیان را پشت سرش قایم کرد

صبا با عصبانیت رو به فرهان جیغ کشید

_برو کنار گفتم پسرمو‌پس بده کیان کیان مامان بیا بریم خونه

فرهان عصبانی شد و صبا را هل داد مامور ها میخواستند جلو بیاییند اما فرهان با گفتن (خودمون حلش میکنیم) اجازه نداد

فرهان با عصبانیت به صبا توپید

_صبا بس کن این بچه بازی مسخره رو بس کن کیان پسر منه تو نمیتونی اونو از من بگیره

صبا گریه حرف میزد

_اما پسر منم هست فرهان توهم نمیتونی اونو از من بگیری خواهش میکنم به پات میفتم فرهان پسرمو از من جدا نکن

فرهان سری تکان داد

_متاسفم صبا

 و کیان را که گریه میکرد به سمت ماشین برد در جلو را باز کرد و کیان را نشاند صبا میخواست در ماشین را باز کند که فرهان فوری قفل مرکزی را زد و خودش هم سوارشد

صبا با گریه به شیشه میکوبید و میخواست در را باز کند اما فرهان ماشین را روشن کرد و راه افتاد

ماشین پلیس هم دنبالش راه افتاد صبا دنبال ماشین می دوید اما سرعت فرهان خیلی بیشتر بود و در اخر صبا روی زمین افتاد و اشک هایش شدت گرفت

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

کیان هق هق میکرد و فرهان با عصابی خراب رانندگی میکرد

_پسرم ساکت باش بسه دیگه

کیان با هق هق گفت

_مامانم....عمو...مامانم

از گریه زیاد سکسکه اش گرفته بود فرهان کناری ایستاد و بطری ابی به سمت کیان گرفت

_بیا اب بخور مامانت خوبه فقط یه خورده ناراحت بود الان میریم خونه ما میتونی تو حیاطش بازی کنی توی اتاقشم کلی شکلات و کیک هست که بخوری

کیان اب خورد و کمی ارام شد

_عمو چرا مامانمو با خودمون نیاوردیم

فرهان اشک های کیان را پاک کرد و گفت

_مامانت بعدا میاد باشه پسرم

کیان چیزی نگفت اما انگار که دلش نمیخواست با فرهان برود

از انطرف در خانه خاتون ارام و قرار نداشت نیلوفر روی مبل نشسته بود و با استرس انگشت هایش را فشار میداد مریم و پیمان کنار هم نشسته بودند و چیزی نمیگفتند در خانه باز بودو همه منتظر امدن فرهان بودند در حیاط باز شد و همه به بیرون خیره شدند نیلوفر زودتر از همه از جایش بلند شد و به ماشین فرهان که ایستادخیره شد

فرهان پیاده شد و در جلو را باز کرد کیان پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت حیاط بزرگ خانه حس هیجان و اضطراب به او میداد

خاتون جلو دوید و به اهو و ساجده اشاره کرد که اسپند بیاورند کیان با تعجب به خاتون که به سمتش می امد و قربان صدقه اش میرفت نگاه کرد خاتون کیان را در اغوش کرد و اشک شوق ریخت

_نوه عزیزم خوش اومدی دورت بگردم

با شوق رو به اهو گفت

_اهو بیا برای نوم اسپند دود کن زود باش

مریم دست به سینه ایستاده بود و پوزخند میزد پیمان کنارش ایستاده بود و با لبخند برادر زاده اش را نگاه میکرد و نیلوفر نیلوفر عقب تر از همه ایستاده بود و با غم به فرهان که لبخند میزد نگاه میکرد چقدر دلش میخواست بچه ای میداشت و اهالی خانه همینقدر برای او ذوق میکردند کیان با تعجب به همه نگاه میکرد از اغوش خاتون بیرون امد و به پای فرهان چسبید

خاتون خندید و عقب رفت پیمان جلو امد و جلوی کیان زانو زد

_چقدر تو شبیه فرهانی پسر اسمت چی بود

کیان با صدایی ارام گفت

_کیان

پیمان کیان را جلو کشید و روی موهایش را بوسید

مریم با حسادت دندان قرچه ای کرد

پیمان بلند شد و گفت

_خب بهتره بریم خونه دیگه بچه رو حسابی ترسوندیم

خاتون با دستپاچگی گفت

_اره پسرم شما بریم خونه تا من به محمدعلی بگم گوسفند رو ضبح کنه میترسم کیان ببینه بترسه باید قربونی بدیم

کیان دست فرهان را کشید و گفت

_شما اینجا ببعی دارین

فرهان غش غش خندید و گفت

_نه پسرم فقط یدونس اونم الان رفته نمیشه ببینیش

فرهان نگاهش به نیلوفر افتاد

_نیلوفر بیا اینجا

نیلوفر با قدم های سست جلو امد پیراهن ابی اش حسابی با چشم هایش عجین شده بود

نگاهی به کیان انداخت و جلوی پایش زانو زد تا هم قدش شود

_خب من نمیدونم چی بگم ولی امیدوارم من و تو بتونیم دوستای خوبی بشیم باهم پسرم

پسرم را با اندکی مکث و دودلی گفت

دست کوچک کیان را گرفت انگار این بچه مهری عجیب داشت چون فورا در دل نیلوفر جا باز کرد و لبخند به لب هایش اورد

فرهان خوشحال از این عکس العمل نیلوفر دست نیلوفر را گرفت و فشار داد

همگی به طرف خانه رفتند

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

چند ساعتی گذشت در این مدت کیان با خجالت روی مبل نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد خاتون خانم هم کم لطفی نکرده بود و یک سینی پر از لواشک شکلات مارشمالو و هزارتا چیز دیگر جلوی کیان گذاشته بود و هرچند دقیقه یکبار قربان صدقه ای جدید میرفت

فرهان بلند شد و گفت

_من و کیان باید حرف بزنیم شما راحت باشین

کیان با فرهان بلند شد فرهان دستش را گرفت و به سمت اتاقش برد

تمام مدت کیان با کنجکاوی خانه را نگاه میکرد 

_اینجا اصلا شبیه خونه ما نیست

فرهان لبخندی زد

_خونه شما بهتره یا خونه ما؟

کیان نگاهی به دور و برش کرد

_نمیدونم اینجا خیلی بزرگه خونه ما کوچولوئه

فرهان خندید

_دوس داری اینجا کنارمن زندگی کنی؟

کیان کمی فکر کرد و گفت

_اگه مامانم باشه اره

فرهان جلوی کیان زانو زد

_نمیشه من و تو تنها زندگی کنیم هر روز بریم پارک چیزای خوشمزه بخورین

کیان به چشم های فرهان نگاه کرد انگار دو دل بود

_خب مامانی روهم بیاریم باما بیاد پارک

فرهان بلند شد و به طرف اتاق راه افتاد 

_بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدم کلی اسباب بازی خریدم برات

کیان با ذوق همراه فرهان به طرف اتاق رفت

فرهان در را باز کرد اتاق با کاغذ دیواری ابی پوشیده شده بود فرهان از سرعت عمل خاتون تعجب کرد تخت نوجوان که رویش طرح ماشین داشت کنار پنجره بود و کمد کوچکی هم که هم قد کیان بود کنارش قرار داشت

کیان با ذوق روی تخت پرید و شروع به بالا پایین پریدن کرد فرهان با لبخند نگاهش کرد

کیان میخندید و بالا پایین میپرید در همان حین گفت

_عمو ببین چقدر بالا میرم

فرهان جلو رفت کیان را بغل کرد و همراهش روی تخت نشست

_کیان مامانت راجب به بابات چی گفته بهت

_عمومن که بهت گفتم مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها

فرهان مکث کرد و به چشم های کیان خیره شد

_اگه بابات نرفته باشه پیش فرشته ها چی دوسش داری

کیان به فرهان نگاه کرد

_اما مامانم گفت رفته من دوس داشتم بابایی اینجا بود اما مامانم میگه اون خیلی وقته رفته قبل اینجا من بدنیا بیام

_ببین کیان میخوام یه رازی رو بهت بگم باشه

کیان با هیجان به فرهان نگاه کرد

_راز یعنی چی عمو 

_یعنی چیزی که فقط من میدونم و الان میخوام به تو بگم

کیان به فرهان نگاه کرد تا رازش را بگوید

فرهان نفس عمیقی کشید

_بابایی پیش فرشته ها نرفته پسرم من بابایی توام

کیان که انگار هنوز نفهمیده بود همینطور با هیجان داشت به فرهان نگاه میکرد

_فهمیدی پسرم تو پسرمنی و من بابای توام 

کیان با گیجی به فرهان نگاه کرد

_اما مامان گفت که بابا رفته گفت تو عمویی دوست بابایی

فرهان دست های کوچک کیان را گرفت

_مامانی میخواست تو بزرگ بشی بعد بگه بهت

_اما پس تا الان کجا بودی چرا پیش ما نیومدی

فرهان شرم زده به پسرکوچکش نگاه کرد

_من....من کار داشتم پسرم نتونستم بیام پیشتون اما قول میدم از این به بعد کنارهم باشیم باشه پسرم

کیان از بغل فرهان پایین امد و رو به رویش ایستاد

_نه تو بابای من نیستی مامان گفت بابایی رفته پیش فرشته ها مامانی هر روز برای بابا گریه میکرد تو....تو....

و از اتاق بیرون دوید

فرهان کلافه دستی به موهایش کشید و به دنبال کیان از اتاق خارج شد اما پشت در اتاق متوقف شد پسرش اورا به عنوان پدر قبول نداشت یعنی در اصل حرف های اورا باور نداشت به او و مادرش حق میداد اما پس کی باید به او حق میداد

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

 

خاتون از پله ها بالا امد با دیدن فرهان ماتم زده به طرفش امد

_چی شده فرهان به کیان چی گفتی داشت گریه میکرد دوید رفت توی حیاط نیلوفر دنبالش رفت

فرهان خیالش راهت شد نیلوفر بلد بود چطور ارامش کند

_هیچی بهش گفتم من باباتم اما

_اما چی

_گفت که مامان گفته بابارفته پیش فرشته ها 

خاتون پفی کشید

_فرهان تو از یه بچه هفت ساله چه توقعی داری ها خب معلومه که باور نمیکنه یه غریبه بیاد بهش بگه من باباتم

جالب بود حتی مادرش هم اورا غریبه میدانست

_خاتون میدونی چی گفت اون گفت تا الان کجا بودی چرا پیش ما نبودی

_پسرم اروم باش اون یه بچس بالاخره کنار میاد 

فرهان سری تکان داد و گفت

_میرم پیششون

خاتون به رفتنش نگاه کرد عذاب وجدان رهایش نمیکرد ایا او مقصر بود؟

نیلوفر با قدم های بلند به سمت پشت خانه رفت کلافه شده بود یک وجب بچه را نمیتوانست پیدا کند انگار اب شده بود با خودش زمزمه کرد (اخه کجا رفتی)

صدای گریه خفیفی از پشت یک بوته گل رز می امد

نیلوفر صاف ایستاد و دست به کمر پوفی کشید

_اخه اینجا چیکارمیکنی بچه

به سمت بوته گل رفت و کیان را که پشت بوته مچاله شده بود نگاه کرد

_بچه بلند شو الان همه جات خار میخوره

کیان با چشم های اشک الود به نیلوفر نگاه کرد چشم هایش شبیه فرهان بود دل نیلوفر را میبرد

_بیا اینجا ببینم چی شده چرا گریه میکنی

کیان که انگار منتظر اغوشی بود از پشت بوته بیرون امد و خود را در بغل نیلوفر انداخت

نیلوفر انتظار این کار را نداشت و کمی جا خورد اما فورا به خودش امد و کیان را بغل کرد

_چقدرم سنگینی تو

کیان سرش را روی شانه نیلوفر گذاشت و دماغش را به شالش مالید نیلوفر خنده اش گرفت داشت پسر هوویش را بغل میکرد

_خاله دستم خار خورده

نیلوفر تازه متوجه خار دست کیان شد و با احتیاط ان را در اورد

_اخه بچه چرا رفتی پشت اون بوته خار داره دستات زخمی میشن

کیان دماغش را بالا کشید

_عمو عمو به من گفت که بابامه اره خاله تو میدونی

نیلوفر غم زده به کیان نگاه کرد چشم های کشیده اش غرق اشک بود

نیلوفر نمیخواست جواب این سئوال را بدهد نمیخواست این اعتراف را بکند

_دستت درد میکنه ببینم دیگه که جاییت خار نخورده ها

کیان فین فین کنان دماغش را بالا کشید

نیلوفر دستش را گرفت دست های کوچکش نرم و لطیف بودند 

_خاله چرا جواب نمیدی

نیلوفر با لبخند بانمکی گفت

_کی گفته توبه من بگی خاله ها این سئوالو از من نپرس این سئوالو باید از مامانت بپرسی

کیان خیره به نیلوفر نگاه کرد

_پس چی صدات کنم 

_نمیدونم ببینم تو میتونی به من بگی مامان

کیان از جایش بلند شد و روبه روی نیلوفر ایستاد

_من مامان دارم اسمش صباس تو نمیتونی مامان من بشی

نیلوفر احساس کرد قلبش ترک برداشت و مثل فنجانی چینی شکست اشک به چشم هایش هجوم اورد معلوم بود که نمیشد پیش خودش چه فکر کرده بود که پسر فرهان می اید و یک روزه به او مامان میگوید

نیلوفر خودش را کنترل کرد

_باشه پس من کیان صدات میکنم توهم به من بگو نیلوفر

و اندکی مکث کرد

_و از این به بعد باهم دوستیم باشه

نیلوفر دستش را جلوی کیان دراز کرد

کیان هم دست اورا گرفت

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...