ماسو 716 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت ۲۴ _حالا بیا بریم توخونه دستتو بشورم وچسب زخم بزنم فرهان از پشت دیوار کنار رفت تمام حرف های کیان و نیلوفر را شنیده بود به طرف اتاق کارش رفت و پشت در ایستاد چشم هایش را بست به وضوح دید که نیلوفر از هم شکست او نباید این توقع را از کیان میداشت که نیلوفررا به جای مادرش قبول کند اما از انتخاب نیلوفر پشیمان نبود اگر یک نفر در این عمارت قابل اعتماد باشد او نیلوفر است صبا روی تخت نشسته بود و مثل دیوانه ها به زمین زل زده بود مادر و پدرش انطرف داشتند نگاهش میکردند _دخترم حالت خوبه صبا در همان حال زیر لب چیز هایی را زمزمه میکرد _بچمو برد اون عوضی بچمو برد احمد اقا دست زنش را کشید و بیرون برد _زن تو چیکار کردی میخوای این دخترو دیوونه کنی اخه چرا رفتی گفتی زهرا خانم حق به جانب دستش را از دست احمد اقا بیرون کشید _میخواستی چیکار کنم ها خودت دیدی که چه مصیبتا کشید تا وقتی بچه اون فرهان رو بزرگ کرد حالا میخوای که من بشینم و تماشا کنم که اون دختر شهری براشون بچه بیاره و همه چیز رو صاحاب بشه احمد اقا استغفراللهی گفت و تسبیح دستش را دور داد _اخه زن این دختر جونش به بچش وصل بود حالا چی میشه بچشو بردن گیریم که جانشین فرهان شد چی به صبا میرسه ها اون همه مصیبتش بی نتیجه میشه انگار که دختر من لَلگی بچه فرهان رو میکرده تا الان زهرا خانم لبخندی زد _مرد تو چقدر ساده ای اگه من زهرام صبا رو هم میفرستم عمارت خانم اون عمارت میکنمش احمد اقا چپ چپ به زهرا نگاه کرد و گفت _چطوری میخوای بفرستیش د اگه میخواستنش که همون سالا عقدش میکردن ستوده ها الان فقط وارثشونو میخوان زهرا خانم به درخت انار خیره شد و لبخندی زد خدا میدانست داشت به چه چیزی فکر میکرد لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت ۲۵ _پاشو دختر پاشو ابغوره نگیر ببینم باید چه گلی به سرمون بگیریم صبا با نفرت به مادرش خیره شد _همش تقصیر توعه اخه من که رفتم تو اون بر بیابون زندگی کردم دیگه چه سنگینی روی تو داشتم که رفتی همه چیو کف دست اون فرهان عوضی و مادرش گذاشتی ها اشک های صبا روی گونه هایش میریخت و با عصبانیت داد میزد _اخه زن حسابی من مگه مرده بودم خودم یه فکری برای بچم میکردم چرا نمیزاری یه اب خوش از گلوم پایین بره زهراخانم دست به کمر با عصبانیت نگاهی به صبا انداخت _خوبه صبا خانم چشمم روشن دیگه کارت به جایی رسیده سر من داد میزنی چه اب خوشی ها چه اب خوشی تو اون اب خوشو همون هشت سال پیش ریختی زمین نه گذاشتی از گلوی ما پایین بره نه خودت وقتی داشتی فرار میکردی باید فکر این روزو میکردی اره بگو میخواستی چیکار کنی ها اون طفل معصومم تو اتیش خودت بسوزونی اخه دختر تو چطور میخواستی با شناسنامه سفید خودت بری برای بچت شناسنامه بگیری ها اگه میتونستی که همون سال اول میگرفتی صبا با گریه روی تخت افتاد زهرا خانم کمی ارام شد _پاشو حالا ابغوره نگیر صبا انگار که فکری به ذهنش رسید _اره میرم اونجا میرم التماسشون میکنم بزارن بچمو ببرم و با عجله بلند شد شال گلبهی روی سرش را صاف کرد و مانتوی مشکی خاکی اش را پوشید زهرا خانم دنبالش دوید _کجا دختر کجا میری اخه _میرم خونه فرهان زهرا خانم جلوی صبا را گرفت _وایستا ببینم میخوای بری چیکار کنی اونجا صبا با عصبانیت گفت _میخوای چیکار کنم مامان میرم التماسشون کنم بچمو بهم بدن زهرا خانم بازوی صبا را گرفت _صبا اروم باش دختر باش بیا بریم خونه بابات میره اونجا صبا دست هایش را روی سرش قلاب کرد _باورم نمیشه من هفت سال از دست فرهان فرار کردم که بچمو ازم نگیره حالا چی شد مادرم رفت دو دستی گذاشت کف دست خاتون و فرهان زهرا خانم چشم غره ای به صبا رفت _بسه دیگه صبا و صبا را دنبال خودش به خانه کشید لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت ۲۶ محمدعلی پوفی کشید و گفت: ـ احمدآقا، میگم نمیشه... نمیشه بیای تو! احمدآقا نیمساعتی بود که به درخواست زهراخانم، برای پادرمیانی به خانه ستودهها آمده بود؛ اما محمدعلی پایش را در یک کفش کرده بود که او نمی تواند خان را ببیند. احمدآقا میلهی در را در دست گرفت و با اصرار گفت: ـ فقط یک دقیقه میخوام با فرهانخان حرف بزنم. مرد، بیانصافی نکن؛ دخترم داره دق میکنه! محمدعلی دو دل به احمدآقا نگاه کرد. انگار بعد از نیم ساعت، حرفهای او داشت دلش را نرم میکرد. با تردید گفت: ـ اون دفعه هم زنت اومد همین رو گفت، ولی چی شد؟ رفت داخل و المشنگه راه انداخت! احمدآقا کلافه دستش را از میلهها جدا کرد و شروع کرد به چرخاندن تسبیحش: ـ محمدعلی، یکم انصاف داشته باش. دخترم داره دیوونه میشه، میفهمی؟ بذار برم دو دقیقه با فرهانخان حرف بزنم. محمدعلی بیحوصله به او نگاه کرد؛ این مرد امروز ولکن نبود. ـ الان میرم به فرهانخان میگم، اگه اجازه داد بیا تو. ـ این شد یه حرف حسابی؛ برو بگو. محمدعلی به طرف اتاق خان که در طبقه پایین عمارت بود رفت و در زد. صدای خستهی فرهان از پشت در بلند شد: ـ بله؟ محمدعلی در را باز کرد و داخل شد: ـ خان، احمدآقا پدرِ صبا اومده، میخواد با شما حرف بزنه. فرهان که در حال بررسی کاغذهای جلویش بود، سرش را بالا آورد و کش و قوسی به گردنِ دردناکش داد: ـ بگو بیاد. حتماً میخواد راجب کیان حرف بزنه. بیارش اینجا محمدعلی. و بعد با تأکید بیشتری ادامه داد: ـ بدون اینکه کسی بفهمه، بیارش اینجا. ـ چشم خان. محمدعلی از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد، همراه با احمدآقا بازگشت. دو تقه به در زد و منتظر اجازه ماند. فرهان کاغذها را کنار گذاشت و روی میز را مرتب کرد: ـ بیا تو. احمدآقا وارد اتاق شد، به طرف فرهان رفت و دستش را گرفت: ـ بذار دستتو ببوسم خان. فرهان دستش را پس کشید: ـ لازم نیست احمدآقا، شما جای پدر منی. بفرما بشین، چی شده؟ فرهان روی صندلی چوبیاش نشست و احمدآقا هم با کسب اجازه، روی مبل نشست. ـ راستش خان، چی بگم... بخدا از صبح که شما رفتین خونه صبا و پسرشو بردین، صبا مثل دیوونهها شده. الانم میخواست بیاد اینجا، اما مادرش نزاشت. اگه میشه بذارید لااقل پسرشو ببینه؛ خان، اون مادره گناه داره. فرهان چشمهایش را در حدقه چرخاند. چرا فکر کرده بود که بهسادگی میرود، پسرش را به عمارت میآورد و بعد از آن هیچ اتفاقی نمیافتد؟ ـ خودتم میدونی که نمیشه؛ اون الان نمیتونه کیان رو ببینه. اگه ببینه دیگه ول کن نیست احمدآقا. پسر من قراره جانشین من بشه، خان بشه؛ باید تو محیطی بزرگ بشه که آداب و رسوم رو یاد بگیره. احمدآقا تسبیح را در دستش مشت کرد: ـ حرف شما درسته خان، اما صبا دق میکنه. اون برای بزرگ کردن و تربیت بچهش خیلی زحمت کشیده، خودت که میدونی. فرهان انگار که شرمنده شده باشد، چشمهایش را از احمدآقا دزدید: ـ باید چند روزی بگذره احمدآقا تا هم صبا عادت کنه و هم کیان. الان نمیشه همدیگه رو ببینن. شما هم برو، هنوز که کسی ندیدت. احمدآقا دلخور به فرهان نگاه کرد: ـ خان، داری ما رو بیرون میاندازی، آره؟ فرهان سری به نشانه احترام تکان داد و گفت: ـ این چه حرفیه احمدآقا؟ فقط نمیخوام کیان بیاد و شما رو ببینه. احمدآقا از جا بلند شد و با صورتی که ناراحتی در آن موج میزد، گفت: ـ باشه خان، من میرم. اما این رو بدون که داری در حق اون بچه و مادرش ناحقی میکنی. فرهان حوصله این حرفها را نداشت؛ مادرش شب و روز درباره ناحقی برایش میگفت ، دیگر بس بود. ـ احمدآقا، گفتم جای پدرمی و احترامت واجبه، اما نگفتم منو نصیحت کن. الانم بهتره بری، دیر شده. احمدآقا نگاهی به فرهان که روی صندلی لم داده بود انداخت و با تأسف سر تکان داد. به طرف در رفت و در آخر، خدانگهدار گفت؛ زمزمهای که مخاطبش قطعاً فرهان بود. هر صحبتی با خانواده صبا، در نهایت به بحث و دعوا میکشید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت ۲۷ فرهان بعد از رفتن احمدآقا از اتاقش بیرون رفت. نیلوفر و کیان داخل عمارت رفته بودند و بیرون خالی بود؛ به طرف عمارت قدم برداشت. کیان کنار نیلوفر نشسته بود و داشت شکلات میخورد. با دیدن فرهان شکلات دهنش را با عجله قورت داد که نزدیک بود خفه شود. نیلوفر لیوانی آب به دستش داد: ـ آرومتر، الان خفه میشی. کیان لیوان آب را سرکشید و کمی بهتر شد. نگاهی دزدکی به فرهان انداخت و گفت: ـ عمو، پس کی منو میبری خونمون؟ من دلم برای مامانم تنگ شده. فرهان کنار کیان نشست و دستی به سرش کشید: ـ به همین زودی دلت تنگ شد؟ قراره همینجا بمونی پسرم، کنار ما. کیان با تعجب به فرهان نگاه کرد: ـ یعنی هیچوقت نمیرم پیش مامانم؟ فرهان با مکث «نه»ای گفت. کیان با ناباوری فرهان را نگاه کرد، چشمهایش پر از اشک شد: ـ اما من مامانمو میخوام! فرهان کلافه به نیلوفر نگاه کرد تا او چیزی بگوید، اما نیلوفر شانهای به نشانه ندانستن بالا انداخت. اشکهای کیان سرازیر شد و هقهق کوتاهش در اتاق پیچید؛ از روی مبل پایین پرید و بدون توجه به فرهان و نیلوفر، هقهقکنان به طرف پلهها دوید. فرهان از جایش بلند شد و با نگرانی گفت: ـ کیان مواظب باش! کیان اما بیتوجه، با دو از پلهها بالا میرفت. نیلوفر نگاهی به فرهان که چشمهای خستهاش درمانده بود انداخت: ـ بهتره ولش کنی، هرچی بیشتر باهاش حرف بزنی بیشتر ازت دور میشه. فرهان روی مبل نشست و سرش را به تاج تکیه داد. دستهایش را روی صورتش کشید؛ مغزش دیگر از کار افتاده بود: ـ نیلوفر من چیکار کنم؟ نیلوفر دست فرهان را گرفت و دلداریاش داد: ـ همه چیز درست میشه فرهان. مریم از پلهها پایین آمد: ـ میبینم که زن و شوهر کنار هم نشستین و گرم صحبتین! فرهانخان، پسرتم که با گریه رفت تو اتاقش، چی شده؟ فرهان ساعدش را جلوی صورتش کرد و زیر لب زمزمه کرد: ـ فقط همینو کم داشتیم. مریم روی مبل تکنفره نشست. نیلوفر خودش را مشغول پوست کندن میوه کرد، اصلاً حوصله جر و بحث با مریم را نداشت. مریم با لحنی موذیانه گفت: ـ چی شده فرهانخان؟ انگار حالت خوب نیست. و پوزخندش را پررنگتر کرد: ـ انگار همه چی تو هم پیچیده، نه؟ فرهان از جایش بلند شد و بیتوجه به مریم رو به نیلوفر گفت: ـ باید برم، کار دارم. نیلوفر سیب دستش را نصفه توی ظرف ول کرد: ـ منم میرم تو اتاقم. مریم نگاهی به نیلوفر و فرهان انداخت: ـ انگار سایه ما سنگین بود که زن و شوهر بلند شدین. فرهان بیحوصله گفت: ـ نه زنداداش اینطور نیست. راستی پیمان کجا رفت؟ باید بریم سر زمینها. مریم پرتقالی از توی ظرف چوبی روی میز برداشت و خودش را مشغول کرد: ـ فرهانجان انگار الان یادت اومده که باید به کارها هم رسیدگی کنی! معلومه دیگه، پیمان هم رفته سر زمینها، میخواستی کجا باشه؟ فرهان دستی به ته ریشش کشید: ـ ممنون زنداداش. بعد از گفتن این حرف، از نیلوفرهم خداحافظی کرد و بیرون رفت. نیلوفر بی توجه به مریم که حالا مشغول دیدن تی وی بود، از پلهها بالا رفت. جلوی اتاق کیان مکث کرد و نگاهی به در سفید اتاق انداخت. دو دل بود، نمیدانست باید به کیان سر بزند یا نه؛ ولی در آخر تصمیم گرفت که به اتاقش برود. بالاخره خاتون بود، حتماً به نوهاش رسیدگی میکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد پارت ۲۸ از وقتی احمدآقا آمده بود و گفته بود که فرهان اجازه نمیدهد صبا کیان را ببیند، صبا انگار در خلسه فرو رفته بود و حرفهای مادرش را نمیشنید. فقط آرام نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. زهراخانم فکر کرد شاید صبا دارد با موضوع کنار میآید و کمی خیالش راحت شد. ـ صبا دخترم، من میرم کمک پدرت کنم تا به گوسفندها غذا بده. تو یخچال بادمجون هست، کبابشون کن تا بیام میرزا قاسمی درست کنم. صبا در سکوت سرش را تکان داد. زهراخانم با خیال راحت بیرون رفت. صبا بیرمق بلند شد؛ انگار مسخ شده بود و مثل دیوانهها فقط بدنش حرکت میکرد. ذهنش قفل کرده بود و متوجه کارهایی که انجام میداد نمیشد. دستهای بیجانش در یخچال را باز کرد، بادمجانها را از یخچال بیرون آورد و توری را روی گاز گذاشت تا داغ شود. به دیوار کنار گاز تکیه داد و تمام وزنش را روی دیوار انداخت؛ دیگر حتی تحمل خودش را هم نداشت. رخوت تمام وجودش را گرفته بود. صدای کیان در گوشش میپیچید و تصویر خندیدنهایش و بازیهای کودکانه اش از جلوی چشمهایش کنار نمیرفت. قلبش با فشار به قفسه سینهاش میکوبید و اعلام خطر میکرد؛ اگر کمی بیشتر در این حال میبود، صددرصد که سکته را کرده بود. جایی میان قلبش در حال ذوب شدن بود و گرمای سوزانش داشت وجودش را میسوزاند. درمانده شده بود، احساس بیکسی میکرد. چند سال پیش فقط از دار دنیا یک چیز خواسته بود: فرهان، که به او نرسید و حالا از همان دنیا فقط یک چیز میخواهد: پسر فرهان. اما اینبار اجازه نمیدهد که سرنوشت او را به بازی بگیرد. اشک از چشمهایش جاری شد؛ غم دوری پسرش به حتم او را میکشت. تحملش را نداشت؛ باید همان شب فرهان را میکشت و بعد با کیان فرار میکرد. به دستهایش نگاه کرد و بلندبلند گفت: ـ چرا نکشتیش صبا ها؟ چرا نکشتیش؟ نکنه دوسش داری ها! این دستها باید اون شب ماشه رو میکشیدن، باید اونو میکشتن. و هقهق گریهاش بلند شد. میان تاری دیدش، چشمش به توری سرخ شده افتاد. فقط یک چیز دلش را خنک میکرد، آن هم شکنجه دادن خودش بود. دستهایش را به توری چسباند. داغی میلهها تا عمق وجودش را سوزاند، اما بیشتر از تمام این دردها، درد دوری پسرش بود. درد تا مغز استخوانش رسید؛ سوزش و درد طاقتفرسا. اما با این وجود از ته دل داد زد و گفت: ـ ببین حالا صبا ببین این درد بدتره یا درد دوری بچت؟ بسوز صبا، تو که نتونستی پسرتو نگه داری باید بسوزی. زهراخانم با شنیدن صدای صبا، با عجله خود را به خانه رساند. وارد آشپزخانه شد و ناگهان از دیدن صحنه روبهرویش قلبش ایستاد. با دو به سمت صبا آمد و گاز را خاموش کرد. ـ صبا چیکار میکنی دختر؟ مگه دیوونه شدی؟ صبا را کشید، اما صحنه دلخراش آنجا بود که پوست سوخته شده صبا به میلهها چسبیده بود و کف دستهایش را راه راه کرده بود. دستهای قرمز شده صبا را زیر آب سرد گرفت. زهراخانم ترسیده و دستپاچه، نمیدانست باید چکار کند. صدای گریههای جنونوار صبا در گوشش میپیچید و او را بیشتر میترساند. زهراخانم با ترس نگاهی به صبا انداخت. احمدآقا از در آشپزخانه آمد تو: ـ چی شده زن؟ صبا چی شده؟ زهراخانم انگار که فرشته نجاتش را دیده باشد، با درماندگی رو به احمدآقا گفت: ـ احمد برو ماشینو روشن کن، باید ببریمش درمانگاه، دستاش سوخته. احمدآقا دست و پایش را گم کرد. وقتی به صبا نگاه کرد و آن حالت جنونوار را دید که حتی دیگر نمیدانست که باید چکار کند، صورت صبا کبود شده بود و به طرز فجیعی بدنش به رعشه افتاده بود. جوری زهراخانم ترسیده بود که فقط او را نگاه میکرد. ـ من نمیام، من هیچجا نمیام، منو ببرین پیش پسرم! زهراخانم دست و پایش را گم کرد، نمیدانست باید چکار کند تا به حال این حال صبا را ندیده بود؛ دخترش داشت از دست میرفت. ـ آروم باش مادر، آروم باش. احمدآقا برگشت. در همین حین صبا از حال رفت و روی دستهای زهراخانم افتاد. احمدآقا با دو جلو آمد و زیر بغلش را گرفت و همراه زهراخانم که از ترس دست و پایش بیرمق شده بود، به سمت ماشین رفتند. زن و شوهر نای حرف زدن با هم را نداشتند و وحشتزده فقط به صبا نگاه میکردند. آخرش احمدآقا با صدایی که خودش هم بهزور میشنید رو به زهراخانم کرد: ـ زهرا، تو هم بشین کنارش. زهراخانم فوری کنار صبا نشست و احمدآقا راهی درمانگاه روستا شد. **** نزدیک به یک ساعت بود که زهراخانم و احمدآقا روی صندلیهای پلاستیکی درمانگاه نشسته بودند. در این مدت نه احمدآقا حرفی زده بود و نه زهراخانم جرأت گفتن چیزی را داشت. احمدآقا با تسبیح فیروزهایاش ذکر میگفت و زهراخانم زیر لب دعا میخواند. پرستار از اتاق بیرون آمد و رو به آنها گفت: ـ بهش آرامبخش زدیم، خوابیده تا یک ساعت دیگه بیدار نمیشه. خیالتون راحت باشه، حالش خوبه. زهراخانم نفس راحتی کشید. ـ دستاش چی دخترم؟ دستاش خیلی سوخته. پرستار ریزه میزه تند و فرز جواب داد: ـ سوختگیش شدیده اما الان براش پانسمان کردیم. نباید دست به آب بزنه، تا یک هفته پماد بزنه تا روی سوختگیهاش پوست بگیره. دل زهراخانم برای دخترش کباب شد. احمدآقا با عصبانیت بلند شد و کمی قدم زد، بعد رو به روی زهراخانم ایستاد: ـ همش تقصیر توئه زن آخه! این دختر داشت زندگیشو میکرد، تو به این حالش انداختی. زهراخانم با گریه به احمدآقا نگاه کرد: ـ آخه من چه میدونستم قراره اینجوری بشه؟ گفتم فرهان صبا رو عقد میکنه و با کیان میرن عمارت. احمدآقا پوفی کشید: ـ آخه زن، من چندبار بگم اگه اون فرهان عقد کن بود که همون هشت سال پیش عقدش میکرد. زهراخانم دیگر جواب احمدآقا را نداد و فقط زیر لب تندتند خداراشکر میکرد. ** نزدیک به دو ساعت شده بود که صبا خواب بود. زن و شوهر نگران شده بودند و زهراخانم مثل مرغ پرکنده جلوی احمدآقا رژه میرفت. احمدآقا اما روی صندلی نشسته بود و تسبیح به دست، رژه رفتن زهراخانم را نگاه میکرد، اما اینبار به جای ذکرهای دیگر، تندتند «استغفرالله» میگفت. زهراخانم آخرش طاقت نیاورد و بدون توجه به احمدآقا، وارد داخل اتاقی که صبا بود شد. صبا بیدار شده بود و به سقف زل زده بود. زهراخانم با دیدن چشمهای باز صبا نفس راحتی کشید. ـ دخترم بیدار شدی؟ تو که مارو کشتی مادر! صدای صبا از گریه و جیغ زیاد گرفته بود. دستهایش پانسمان داشت و سرمی هم وصلش بود. ـ منو از اینجا ببرین، احساس میکنم بدنم به تخت چسبیده، احساس سنگینی میکنم. زهراخانم سری تکان داد و با عجله از اتاق بیرون رفت. ـ احمد بیا، صبا به هوش اومد میگه بریم. احمدآقا «خدارو شکری» زیر لب گفت و بلند شد به طرف پذیرش رفت و چیزی به پرستار گفت. دوباره همان پرستار ریزه میزه که حالا زهراخانم اتیکت لباسش را خوانده بود و «خانم حسینی» صدایش میزد، آمد و سرم را از دست صبا کشید. صبا خواست بلند شود که زهراخانم سریع زیر بغلش را گرفت و کمک کرد بلند شود. پرستار در حینی که داشت سرم را توی سطل مخصوص میانداخت گفت: ـ دکتر چندتا قرص آرامبخش براش نوشته، از داروخونه بگیرین. یه پماد سوختگی هم توی نسخه هست، حتماً همون پمادو بگیرین و باند هم برای تعویض زخم بگیرین. خانم سبحانی، مراقب باشین آب به دستاتون نخوره که عفونت میکنه. زهراخانم تشکر بلندبالایی از پرستار کرد، خم شد و دمپاییهایی را که دم در با عجله پای صبا کرده بود، جلوی پایش جفت کرد. احمد که ساکت ایستاده بود و دخترش را نگاه میکرد، جلو آمد و صبا را بغل کرد. صبا چشمهایش را بست و عطر آرامبخش پدرش را به ریههای نالانش فرستاد؛ دلش میخواست تا ابد در این آغوش باشد. صدای احمدآقا خشدار بود: ـ دخترم تو که مارو جون به سر کردی، آخه چرا با خودت این کارو کردی؟ بغض صبا دوباره راه خودش را پیدا کرد و به گلویش رسید، اما زهراخانم در لحظه حساس، احمدآقا را کشید و گفت: ـ احمد، این دختر تازه الان یکم رو به راه شده، باز تو اشک اینو در بیار که دوباره حالش بد بشه؛ بیا اینور. احمدآقا سرش را برگرداند، اما در لحظه آخر، صبا برق اشک روی گونهاش را دید و شرمندگیاش چند برابر شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور پارت ۲۹ خانوادهی ستوده سر میز شام نشسته بودند. فرهان بالای میز و خاتون روبهرویش، پایین میز، روی صندلیهای مخمل زرشکی نشسته بودند. فرهان با صدایی خفه گفت: _ کیان نیومد؟ خودش هم میدانست که سؤالش مسخره به نظر میرسد، اما انگار دلش میخواست کسی رفتارهای کیان را توجیه کند و بیشتر اوقات خاتون این کار را برایش انجام میداد. _ نه پسرم، هر کاری کردم نیومد. به نظرم بهتره بهش زمان بدی تا قضیه رو هضم کنه. فرهان قاشقش را روی بشقاب پرت کرد. صدای بدی در اتاق پیچید. پشتبندش بلند شد و با بیحوصلگی گفت: _ میل ندارم. نیلوفر که داشت با غذایش بازی میکرد، دست کشید و به فرهان که از جایش بلند شده بود نگاه کرد. _ فرهان، با غذا نخوردن تو چی عوض میشه؟ بیا غذاتو بخور. نمیدانست باید این را بگوید یا نه. _ من براش غذا میبرم، تو بشین. فرهان نگاهی به نیلوفر کرد. _ برو بیارش سر میز. نیلوفر چشمهایش را در کاسه چرخاند. _ میدونی که نمیاد. فرهان کلافه دستی در موهایش کشید. _ پس پاشو براش غذا ببر. نیلوفر از جایش بلند شد. بشقابی برداشت و از برنج و خورش قورمهسبزی کمی درونش ریخت. قاشقی کنارش گذاشت و بدون نگاه کردن به فرهان، از پلهها بالا رفت. درِ اتاق کیان را باز کرد. اتاق تاریک بود و صدای هقهق بچگانهای به گوش میرسید. نیلوفر نگران شد. کلید برق را زد و اتاق روشن شد. کیان زانوهایش را در شکمش جمع کرده بود و سرش را روی آنها گذاشته بود و گریه میکرد. نیلوفر بشقاب را روی میز گذاشت و به طرفش رفت. روتختی خیس بود؛ انگار از ترس خودش را خیس کرده بود. دلش برای پسرک روبهرویش که با ترس به شلوارش چنگ زده بود سوخت. نمیتوانست با او بدرفتاری کند. با خودش فکر کرد اگر الان پسر خودش روبهرویش بود، چه واکنشی نشان میداد؟ سعی کرد دلش را نرم کند. نباید شبیه نامادری سیندرلا رفتار میکرد. _ کیان، پاشو پسرم. تو خودتو خیس کردی. کیان سرش را از روی زانوهایش برداشت. صورتش از گریه سرخ شده بود، هقهق میکرد و چشمهایش ورم کرده بود. با نگاهی که هم ترس و هم بیچارگی در آن موج میزد، به نیلوفر خیره شد. نیلوفر از کمد اتاق شلواری بیرون آورد و به دست کیان داد؛ اما با دیدن حال او، تصمیم گرفت خودش کمکش کند. پسرک را در آغوش گرفت. _ باشه... گریه نکن، من اومدم دیگه. کیان سرش را روی شانهی نیلوفر گذاشت و بالاخره توانست کمی به او اعتماد کند. _ خاله... من... من ترسیدم. نیلوفر با غصه چشمهایش را بست. این بچه چه گناهی کرده بود؟ همانطور که کیان را در آغوش داشت، به سمت حمام رفت. _ باشه پسرم، نترس. هقهق کیان روی شانهی نیلوفر خفه شد. _ من مامانمو میخوام، خاله... بگو اون بیاد. نیلوفر سعی کرد ظاهرش را خونسرد نگه دارد. شلوار کیان را درآورد و آب گرم را روی پاهایش ریخت. _ پسرم... مامانت نیست. با شنیدن این حرف، کیان بیشتر به گریه افتاد و از شدت گریه سکسکهاش گرفت. نیلوفر پاهایش را بهآرامی شست. دلش نمیخواست با او بدرفتاری کند؛ انگار وجدانش اجازهی این کار را نمیداد. بعد از تمام شدن کارش، کیان را بغل کرد و از حمام بیرون آمد. حولهی کرمرنگی را که به در آویزان بود برداشت و پاهایش را خشک کرد. شلوار راحتی را پایش کرد. گریهی کیان بند آمده بود، اما سکسکههایش هنوز ادامه داشت. نیلوفر نگاهی دلسوزانه به او انداخت، اما چیزی نگفت. حرفی برای گفتن نداشت. به سمت تخت رفت. میخواست ملحفه را عوض کند، اما تشک هم خیس شده بود. تشک را برگرداند و ملحفهی تمیزی روی آن کشید. اتاق در سکوت فرو رفته بود؛ فقط صدای سکسکههای کیان سکوت را میشکست. بالاخره نیلوفر گفت: _ بیا بشین اینجا، برات غذا آوردم. کیان از جایش تکان نخورد؛ انگار بدنش منقبض شده بود. نیلوفر جلو رفت و بغلش کرد. _ اینجا بشین، پسرم. ببین، برات قورمهسبزی آوردم. قاشقی از برنج و خورش برداشت و جلوی دهانش گرفت. کیان رویش را برگرداند و چیزی نخورد. کمکم داشت نیلوفر را کلافه میکرد. نیلوفر چهارزانو روی زمین نشست و با جدیت به او زل زد. _ به نظرت مامانت دوست داره تو غذا نخوری؟ هوم؟ اگه میخوای پیش مامانت بری، باید غذا بخوری و بزرگ بشی. کیان اشکهایش را پاک کرد. سکسکههایش آرامتر شده بود. _ من الان مامانمو میخوام. دلم براش تنگ شده. نیلوفر دستهای کوچک کیان را گرفت. _ پسرم، تو باید غذا بخوری تا بزرگ بشی، بعد بتونی بری پیش مامانت. کیان با عصبانیت دستهایش را از دست نیلوفر بیرون کشید. _ من پسر تو نیستم! من مامان صبا رو میخوام. من پسر اونم. بغض تا گلوی نیلوفر بالا آمد و همانجا ماند. با صدایی دورگه گفت: _ باشه... تو دوست منی، خوبه؟ حالا بیا غذا بخور. کیان با گریه بشقاب غذا را پرت کرد. بشقاب روی زمین شکست و برنج، لوبیاهای قرمز و خورش همهجا پخش شدند. _ نمیخوام! من تا مامانمو نبینم، هیچی نمیخورم! نیلوفر با بهت به فرشی که پر از غذا شده بود خیره ماند. کیان دوباره گریه را از سر گرفت. نیلوفر نشست و تکههای شکستهی بشقاب را با احتیاط جمع کرد. بعد جارو شارژی و پارچهای برداشت و برگشت تا فرش را تمیز کند. صدای فینفین کیان اعصابش را به هم میریخت، اما چارهای جز تحمل نداشت. بالاخره صبرش لبریز شد. پارچه را روی فرش کوبید و با حرص گفت: _ بسه دیگه! اینقدر گریه نکن! کیان با شنیدن صدای تیز نیلوفر شوکه شد و با چشمانی اشکآلود به او خیره ماند. نیلوفر از همان فرصت استفاده کرد و این بار آرامتر گفت: _ بسه دیگه، خاله... اینقدر گریه کردی که الان منم دلم میخواد گریه کنم. آخه گریهی تو الان چه فایدهای داره؟ کیان چیزی نگفت. نیلوفر جارو شارژی، پارچه و تکههای بشقاب را برداشت. _ من میرم بخوابم. کاری داشتی صدام بزن. شب بخیر. هنوز در را باز نکرده بود که صدای کیان بلند شد. _ من میترسم... میشه پیش من بخوابی؟ نیلوفر برگشت و به چشمهای قرمز و دستهای کوچکی که از ترس روتختی را محکم گرفته بودند نگاه کرد. دلش طاقت نیاورد او را تنها بگذارد. _ باشه. تو بخواب. من اینا رو بندازم بیرون، میام کنارت میمونم. کیان با تردید دراز کشید. نیلوفر از اتاق بیرون رفت، اما در را نبست. نمیخواست پسرک دوباره بترسد. پارچه را در سطل زبالهی کنار راهپله انداخت، مخزن جارو شارژی را خالی کرد و آن را داخل اتاق وسایل گذاشت. بعد آرام به سمت اتاق کیان رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور پارت ۳۰ نیلوفر کلید برق کنار در را لمس کرد و لامپ را خاموش کرد. به طرف تخت کیان رفت و چراغخواب قارچیشکلی که خاتون سفارش داده بود را روشن کرد. اتاق به طرز جالبی رنگیرنگی شد و چشمهای کیان با کنجکاوی خیره در و دیوار شد. هر کدام از دایرههای روی قارچ رنگ متفاوتی داشتند و همین هم باعث میشد که دایرههای کوچکی از رنگهای مختلف روی دیوار تشکیل شود. نیلوفر کنار تخت کیان نشست و موهای فرفری کیان را نوازش کرد. _دوست داری برات قصه بخونم؟ کیان هنوز داشت با چشمهای خمار که معلوم بود حسابی خسته هستند، دیوار رنگیرنگی را نگاه میکرد. پلکهایش گرم شده بودند و انگار بین خواب و بیداری بود. با صدایی خوابآلود زمزمه کرد: _مامانم برام لالایی میخونه، تو برام لالایی میخونی؟ نیلوفر ساکت بود. انگار داشت در ذهنش لالایی را پیدا میکرد. طبیعی بود که هیچی یادش نمیآمد. با خودش زمزمه کرد: (آخه تا حالا برای کی لالایی خوندی؟ برای کدوم بچه؟) بالاخره یک لالایی کوتاه یادش آمد و با صدایی آرام شروع به خواندن کرد: لالا لالا گل پونه گل زیبای بابونه بپوش از برگ گل پیرهن هوا گرمه، تابستونه لالا لالا، شب تیره بخواب گلبرگ من، دیره تموم ماهیا خوابن چرا خوابت نمیگیره؟ لالا، مهتاب از اون بالا تورو میبینه و حالا میگه این بچهی شیطون نکرده، پس چرا لالا؟ میره، میتابه اون دورا به روی تپه ماهورا به روی گل که خوابیده کنار بچه زنبورا نیلوفر چشمهایش را بسته بود و صدای ظریف و زیبایش در اتاق طنینانداز شده بود. وقتی لالایی تمام شد، چشمهایش را باز کرد و به کیانی که معصومانه خوابیده بود خیره شد. دستی لای موهای فرفریاش کشید و بعد آرام خم شد. بوسهای کوتاه از پیشانیاش گرفت که باعث شد کیان تکان بخورد. نیلوفر ترسید بیدار شود، پس بلند شد و پتو را رویش مرتب کرد و به طرف در اتاق رفت. نگاه آخر را به کیان انداخت و در را باز کرد. با دیدن خاتون پشت در اتاق، یکه خورد و یک قدم عقب رفت. خاتون بازوی نیلوفر را گرفت و نگاهی به اتاق انداخت. _میخواستم بیام تو اتاق. نیلوفر در را آرام بست. _خوابید، بیدارش نکنیم بهتره. خاتون نگاهی به چشمهای غمگین نیلوفر انداخت. نیلوفر مردد به خاتون خیره شد. نمیدانست باید بگوید یا مثل همیشه از کنار این هم بگذرد. _خاتون خانم، این بچه مادر میخواد. بذارین برگرده پیش مادرش. وقتی بزرگتر شد، بیارینش. گناه داره، طفل معصوم. خاتون چپچپ به نیلوفر نگاه کرد. _از کی تا حالا تو برای ما تصمیم میگیری؟ فکر کردی من خیلی دلم میخواد که یه بچه هفتساله که مدام گریه میکنه توی عمارت باشه؟ میگی چیکار کنم الان؟ اگه مادرش ببرتش، دیگه عمراً بتونیم ازش پس بگیریم. بغض گلوی نیلوفر اندازه یک گردو شده بود و داشت راه نفسش را میبست. اشک به چشمهایش نیش زد، اما خودش را کنترل کرد. _یعنی چی، خاتون خانم؟ من زن فرهانم، حق حرف زدن تو این عمارتو ندارم؟ پس بهتره بدونین که من وقتی اومدم، جاشو خیس کرده بود. از تنهایی ترسیده بود. _تو زن فرهانی، ولی مادر بچه فرهان نیستی. برو بخواب. الان اینو که به من گفتی، رو به فرهان نمیگی. بچهس دیگه، خودش خوب میشه بالاخره. نیلوفر طاقتش طاق شد و قطرههای اشکش جاری شد. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و بدون هیچ حرفی به طرف اتاقش با فرهان رفت. خودش را روی تخت پرت کرد و بغضش را روی بالش شکست. اصلاً چرا با فرهان آمده بود اینجا که این حرفها را بشنود؟ مادرش چند سال زحمت کشید، کار کرد، او را فرستاد خارج تا درس بخواند و دکتر شود، اما حالا چه؟ باید میایستاد و کنایههای خاتون و عروسش را گوش میداد. ترحمانگیز شده بود. نمیدانست تا کی میتواند تحمل کند. در اتاق باز شد و فرهان وارد شد. نیلوفر صاف نشست، اشکهایش را پاک کرد. حوصله توضیح دادن به فرهان را نداشت. فرهان با دیدن چشمهای قرمز شده نیلوفر جلو آمد و رو به رویش ایستاد. _چی شده، نیلوفر؟ جواب نیلوفر فقط چشمهای اشکی و بغض باد کرده در گلویش بود. فرهان بدون هیچ حرفی نیلوفر را بغل کرد. بغض کهنه شدهاش دوباره شکست. _هیس... آروم باش، عزیزم. میدونم. نیلوفر دستهایش را دور شکم فرهان حلقه کرد و سرش را بیشتر توی پیراهنش فرو کرد. _تو هیچی نمیدونی، فرهان. تو هیچی از عذابی که من میکشم نمیدونی. _میدونم، نیلوفر، میدونم. باعث عذابت منم. منو ببخش. من به مادرت قول دادم که تورو خوشبخت کنم، قول دادم که نذارم دل مهربون دخترش ناراحت بشه، ولی حالا چی؟ هر روز داری گریه میکنی. _فرهان، مادرت بهم گفت که حق ندارم هیچی بگم. چرا؟ چون من مادر بچت نیستم، من فقط زن توام. نیلوفر این را گفت و هقهقش اوج گرفت. فرهان روی موهای نیلوفر را بوسید. _تو همهکس منی، نیلوفر. تو مرهم غم و درد منی. اگه تو نبودی، من زنده نمیموندم. تو دوای درد منی. نیلوفر سرش را بلند کرد و به فرهان نگاه کرد. _آخه چرا من بچهدار نمیشم، فرهان؟ چرا؟ جواب همه آزمایشا خوب بود. چرا خدا داره منو با این عذاب امتحان میکنه؟ من طاقتشو ندارم. فرهان روی تخت کنار نیلوفر نشست و دست نیلوفر را گرفت. _من مطمئنم هیچ کار خدا بیحکمت نیست، نیلوفر. بازم باید صبر کنیم. نیلوفر سرش را روی شانه فرهان تکیه داد. _به خاطر تو صبر میکنم، فرهان. به خاطر تو تا ابد صبر میکنم، اما بدون که این عذاب، این آتیش، هیچوقت خاموش نمیشه، هیچوقت تموم نمیشه. فرهان با درد چشمهایش را بست و آرام زمزمه کرد: (تموم میشه... بالاخره تموم میشه.) نصف شب بود که صدای جیغی از اتاق کیان بلند شد. فرهان از خواب پرید و با عجله به طرف اتاق پسرش رفت. نیلوفر هم با همان لباس ساتن بلند پشت سرش آمد. فرهان لامپ را زد و با ترس به کیان که روی تخت نشسته بود و گریه میکرد نگاه کرد. به طرف پسرش رفت و بغلش کرد. دوباره روی تخت خیس بود. _چی شده، پسرم؟ _من خواب بد دیدم. خواب دیدم مامانم گریه میکنه. کیان عرق کرده بود و دستهایش را که خیس بود به پتو گرفته بود. فرهان و نیلوفر ترسیده، خشکشان زده بود و فقط به پسرک نگاه میکردند. نیلوفر به خودش آمد و لیوانی آب از پارچ ریخت و به سمت کیان گرفت. _بیا این آب رو بخور، حالت بهتر بشه. کیان با دستهای عرق کرده و خیس، لیوان را از دست نیلوفر گرفت و کمی آب خورد. فرهان کیان را بغل کرد و پشتش را ماساژ داد. کیان با صدایی که میلرزید گفت: _میشه پیش من بخوابین؟ فرهان با لحنی آرام، جوری که میخواست پسرش را آرام کند، گفت: _تو دیگه بزرگ شدی، پسرم. باید تنها بخوابی. کیان بیشتر به فرهان نزدیک شد. _ولی من تنها میترسم. نیلوفر به آنها نزدیک شد. _اول باید شلوارتو عوض کنم و ملحفه تخت رو عوض کنم. بعدش من و بابات پیشت میمونیم. بعد از گفتن این حرف، به فرهان چشمغرهای رفت. کیان بلند شد و فرهان او را برد داخل دستشویی. نیلوفر شلواری پشت در دستشویی آویزان کرد و خودش مشغول عوض کردن ملحفه شد. بعد از چند دقیقه، فرهان و کیان بیرون آمدند و فرهان شلواری که نیلوفر گذاشته بود را تن کیان کرد. تیشرت تنش را که خیس شده بود هم با تیشرت پنبهای قرمز عوض کرد. _خب، تختم خشک شد. من میرم چند تا تشک میارم، همینجا رو زمین میخوابیم. فرهان با تعجب به نیلوفر نگاه کرد. _هممون همینجا بخوابیم؟ _پس کجا بخوابیم، فرهان جان؟ نمیشه که من و تو هم بریم رو تخت بچه بخوابیم. تو بشین، من میرم از اتاق تشک بیارم. فرهان پوفی کشید و گفت: _نمیخواد، خودم میرم میارم. سنگینه. و از اتاق بیرون رفت. لبخند روی لبهای نیلوفر نشست. فرهان از یک بچه هم بدعنقتر بود. کنار کیان روی تخت نشست. _هممون کنار هم میخوابیم، اینجوری خوبه نه؟ کیان گیج خواب بود. سری تکان داد و بدنش را به نیلوفر تکیه داد. موهای فرفریاش خیس عرق بود و به سرش چسبیده بود. نیلوفر یک طره از موهایش را بالا گرفت و فوت کرد تا کمی خنک شوند. فرهان در را با پا باز کرد و سه تا تشک آبیرنگ را روی زمین انداخت و پهن کرد. _خب، اینم از تشک، نیلوفر خانم. امر دیگهای ندارین؟ نیلوفر لبخندی زد. _میبینم که پتو و بالش نیاوردی. فرهان با حرص به نیلوفری که خندان به او خیره شده بود نگاه کرد و دوباره بیرون رفت. این بار زودتر برگشت و بالش و پتو را روی زمین انداخت، برق را خاموش کرد و خودش هم روی تشک دراز کشید و دستش را روی چشمهایش گذاشت. _نیلوفر، تورو خدا دیگه نگو چی نیاوردی. خستم، خوابم میاد. نیلوفر لبخند نامحسوسی زد. کیان از آن طرف به او تکیه کرده بود و خوابیده بود و پدرش آن طرفتر شبیه پسرش چرت میزد. _فرهان، پاشو پسرتو بذار روی تشک. به من تکیه کرده، اگه بلند شم میافته. فرهان با چشمهای خمار که به قرمزی میزد، بلند شد و نشست. _مثل اینکه امشب خواب نداریم، نه؟ نیلوفر به حالت فرهان خندید. _پاشو، بذارش، بعد بخواب. فرهان بلند شد و با یک حرکت کیان را بغل زد. پسرک غرق خواب بود. او را روی تشک گذاشت و به چهره معصومش خیره شد. مژههای فرش روی صورتش سایه انداخته بودند. فرهان دستی به صورت کیان کشید و کنارش دراز کشید. نیلوفر بالشش را کنار کیان گذاشت. فرهان با لبخند به صورت پسرش خیره بود. _مژههاشم فره، این بچه. نیلوفر با حسرت به فرهان که روی صورت کیان خم شده بود و با دقت اجزای صورتش را نگاه میکرد خیره شد. این قاب سهنفره را سالها آرزو کرده بود، اما نشد. مهر کیان به دلش نشسته بود. در دلش گفت: (چی میشه اگه این بچه منو مامان صدا کنه؟) اما خودش هم میدانست که خیال محال است. فرهان سرش را بلند کرد و به نیلوفری که خیره او بود و حواسش جای دیگر بود نگاه کرد. حس نیلوفر را درک میکرد. خودش هم انتظار یک بچه را میکشید، اما به خاطر اینکه نیلوفر را بیشتر عذاب ندهد، دم نمیزد و خودش را عادی جلوه میداد. حسهای عجیبوغریبی نسبت به کیان داشت. از یک طرف خوشحال بود و از یک طرف دیگر انگار نمیتوانست بپذیرد که کیان پسر او و صبا باشد، اما انگار علم و حافظه هر دو این رابطه پدر و فرزندی را ثابت میکرد. از فکر و خیال دست کشید. _چی شده؟ چرا اینجوری به من زل زدی؟ نیلوفر انگار تازه به خودش آمد. تکانی خورد و بالش را صاف کرد. _هیچی، داشتم نگاهت میکردم. فرهان نیلوفر را زیر ذرهبین داشت. _امشب قرار نیست کنار من بخوابی، هوم؟ نیلوفر کنار کیان دراز کشید. _نچ، امشب قراره دور باشی ازم. فرهان تکخندهای زد و به پشت دراز کشید. دوباره دستش را روی چشمهایش گذاشت. _بهانه خوبیه، نیلوفر خانم. اومدی اینجا از دست من فرار کردی. نیلوفر که به پهلو دراز کشیده بود و به فرهان خیره شده بود، لبخندی زد. _آره، فکر خوبیه. هر شب بیاییم اینجا بخوابیم، منم از دست تو فرار کنم، چطوره؟ فرهان انگار خوابش گرفته بود که با صدای گرفته و خوابآلود فقط یک «هوم» کوتاه گفت. نیلوفر هم کمکم چشمهایش گرم شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در دیروز در 12:36 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 12:36 پارت ۳۱ --- صبا تشکش را کنار پنجره انداخته بود و به آسمان پر از ستاره خیره شده بود. دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرده و خودش را بغل گرفته بود. پنجره نیمهباز بود و هوای بهاری از درزهایش عبور میکرد. بوی شکوفههای هلو و گیلاس در اتاق پیچیده بود. صبا به ماه نگاه کرد. امشب ماه کامل بود و مهتاب همهجا را روشن کرده بود. دلش برای پسرش تنگ شده بود. بدون او خواب به چشمش نمیآمد. بغض خفهشده در گلویش بالاخره شکست و هقهق خفهاش در سکوت اتاق گم شد. _چرا، خدایا؟ چرا؟ صدای ریز و آرامش، که از شدت بغض گرفته و دورگه شده بود، فقط به گوش خودش رسید. از خدا گله داشت؛ خدایی که سرنوشتی به این تلخی برایش رقم زده بود. چند سال در همان هوایی که فرهان نفس میکشید، نفس کشیده بود. بهار و زمستان را گذرانده بود و با این فکر که فرهان پیش کسی دیگر روزهایش را شب میکند و در هوای کسی دیگر نفس میکشد، عذاب کشیده بود؛ اما دم برنیاورده بود و فقط به پسرش فکر کرده بود. عمر و جوانیاش را پای پسرش ریخته بود، اما آخرش فرهان مثل بختک به زندگیاش افتاده بود و او درست شبیه آدمی شده بود که دست و پایش را نمیتواند تکان بدهد. لال شده بود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. لعنتی نثار خودش کرد و سرش را روی زانوهای سستشدهاش گذاشت. فکرهایش مثل کلافهای بازشدهی کاموا در هم پیچیده بود و آن گره کور، که مسبب همه این پیچیدگیها بود، پیدا نمیشد. نمیدانست باید چه کار کند، اما طاقت اینکه هیچ کاری نکند و فقط تماشا کند را هم نداشت. تا نزدیکی صبح به بدبختیهایش فکر میکرد، اما آخر سر چشمهای سرخشده از اشکش تسلیم خواب شدند. با آن همه فکر و خیال، وقتی سفیدی صبح بالا آمد و هوا گرگومیش شد، به خواب رفت. نزدیک ظهر بود. صبا هنوز خواب بود و زهراخانم هم سعی میکرد کوچکترین سر و صدایی نکند تا دختر رنجیدهاش دستکم با آرامش بخوابد. پرتوهای گرم آفتاب بهاری وسط اتاق افتاده بود و صورت صبا را غلغلک میداد. صبا میان خواب و بیداری پلکهایش را بیشتر روی هم فشرد و اخمی عمیق بین ابروهایش نشست. آفتاب مزاحم خوابش شده بود. پتوی مسافرتی، با چهارخانههای نارنجی و طوسیِ پرزگرفته، را روی سرش کشید تا مانع رسیدن نور به چشمهایش شود؛ اما انگار خواب از سرش پریده بود. آرام چشمهایش را باز کرد و تازه متوجه درد دستهایش شد. پتو را کنار زد و با کمک آرنجهایش روی تشک نشست. پانسمان دستهایش کمی خونی شده بود. باید آنها را عوض میکرد. با احتیاط باند دست راستش را باز کرد. از لایه دوم به بعد، زردی پماد و بوی تندش باعث شد اخمهایش در هم برود. بالاخره باند را کنار زد. با دیدن کف دستش، که سرخ شده بود و انگار گوشتش پیدا بود، لحظهای لرزید و آهی کشید. باند دست چپش را هم باز کرد و از جایش بلند شد. نباید دستهایش به چیزی میخورد. در را با پا باز کرد و وارد حال کوچک خانه شد؛ حالی که تنها یک فرش در آن پهن بود. خانه پدرش قدیمی بود و گچهای سیاهشدهی دیوارها و طاقچههای پهن اتاق، مهر تأییدی بر این قدمت بودند. به آشپزخانه رفت. با دیدن زهراخانم که مشغول رنده کردن پیاز بود، کمی خجالتزده شد. سلام آرامی کرد و پماد زردرنگ مخصوص سوختگی را با نوک انگشتانش از روی تخت برداشت. با زحمت درِ آن را باز کرد و با کمی فاصله از زهراخانم، روی زمین نشست. زهراخانم با چشمهای اشکی دخترش را نگاه میکرد. بالاخره سکوت را شکست و گفت: _بیدار شدی، مادر؟ چرا منو صدا نزدی پمادو بیارم برات؟ _خودم اومدم دیگه. صبا با صدایی گرفته این را گفت و با دقت پماد را روی دستش پخش کرد. زهراخانم با گوشهی روسریاش اشکهایش را پاک کرد و دوباره مشغول رنده کردن پیاز شد. سکوت میانشان سنگینی میکرد و هر دو سرگرم کار خود بودند. صبا بلند شد، باند را از روی تخت برداشت و دوباره نشست. دستهایش را بست و پماد و باند را جمع کرد. زهراخانم ماهیتابهی رنگورورفتهای را که پیازها را داخلش رنده کرده بود برداشت و روی گاز گذاشت. _برات صبحانه بیارم، دخترم؟ صبا هنوز از مادرش دلگیر بود. بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت: _نه. بعد از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. آخرین نگاهش را به آینهی مربعشکل دیواری انداخت و با زحمت یقهی مانتویش را مرتب کرد. از اتاق بیرون رفت و آرام به سمت در حرکت کرد. زهراخانم در چارچوب درِ آشپزخانه ظاهر شد. قاشق چوبی را بالا گرفته بود تا روغن از آن نچکد. _کجا میری، صبا؟ صبا نگاهی کوتاه به او انداخت و، در حالی که کفشهای کالجش را با آن پاپیون بزرگ رویشان میپوشید، زیر لب زمزمه کرد: _میرم عمارت ستودهها. رنگ از صورت زهراخانم پرید. دستش را به چارچوب در گرفت و با عجله به سمت صبا آمد. _صبا، خواهش میکنم نرو. میخوای بری چی بگی، آخه؟ صبا کلافه صاف ایستاد و با تحکم به مادرش چشم دوخت. _به نظرت میخوام چی بگم، مامان؟ یه جوری رفتار میکنی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. پسرمو بردن، میفهمی؟ پسرمو! همشم بهخاطر جاهطلبیهای تو اینطور شد. چهرهی زهراخانم کدر و غمگین شد. اخمهایش در هم رفت. انتظار نداشت دخترش اینگونه با او حرف بزند. _باشه، برو... برو بیاریش اینجا، ببینم میتونی براش یه زندگی خوب بسازی؟ میتونی بفرستیش بره درس بخونه؟ صبا فقط ساکت ایستاده بود و به حرف های کوبنده مادرش گوش میداد. همون آرزوهایی که براش داشتی. ببینم میتونی براش رفاه بسازی؟ تو نمیفهمی، صبا... یا خودتو زدی به نفهمی. اون بچه، پسرخان، پسرخان. تو نمیتونی اونو بیسواد و کارگر بزرگ کنی. بغض گلوی صبا را میفشرد و اشک تا پس پلک هایش امده بود به این فکر میکرد که مادرش حال او را درک نمیکند. اون باید جانشین یه ایل بشه. بعد تو میخوای توی یه خونهی هفتاد متری، مثل یه کارگر بزرگش کنی؟ بعدش چی؟ چطور باید بره به اون ایل بزرگ سروسامون بده، ها؟ صبا با همان حال اسفناک با چشم های اشکی و با غم سنگین روی سینه اش به مادرش پشت کرد و، بدون اینکه جوابی بده، از خانه بیرون رفت. درِ ماشین پدرش همیشه باز بود و سوئیچ هم رویش مانده بود. پشت فرمان نشست و استارت زد. روبهروی درِ بزرگ عمارت ماشین را پارک کرد و پیاده شد. مانتوی طوسی بلندش را مرتب کرد و شال مشکیاش را کمی جلو کشید. چند قدم جلو رفت و زنگ سرایداری را فشرد. صدای محمدعلی از آیفون تصویری پیچید: _بله؟ صبا روبهروی دوربین ایستاد و با صدایی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، گفت: _منم، محمدعلی. به فرهان بگو بیاد دم در، یا درو باز کن. محمدعلی چند لحظه مکث کرد و، بدون اینکه چیزی بگوید، آیفون را قطع کرد. صبا کلافه، دستبهکمر، مقابل در ایستاده بود. چند لحظه بعد، در باز شد و محمدعلی بیرون آمد. صبا دستهایش را صاف کرد و گفت: _فرهان کجاست؟ بگو بیاد، باید باهاش حرف بزنم. محمدعلی شرمزده سرش را پایین انداخت. _دخترم... فرهان نیومد. گفت بهت بگم از اینجا بری، وگرنه پلیس خبر میکنه. ابروهای صبا بالا پرید. با نفرت نگاهی به درِ بستهی عمارت انداخت و گفت: _واقعاً؟ پس بگو خبر کنه. من اومدم اینجا و تا پسرمو نبینم، از اینجا نمیرم. محمدعلی با دلسوزی نگاهش کرد. _دخترم، بهتره بری. نذار برات دردسر درست بشه. خودت میدونی که خان حرفش یه کلامه. اشک در چشمهای صبا حلقه زد. با درماندگی به محمدعلی نگاه کرد و گفت: _آخه من پسرمو میخوام، محمدعلی. این عدالته که پسر منو به زور ازم جدا کرده و حتی اجازه نمیده ببینمش؟ آخه من مادرم، محمدعلی... جگرم آتیش گرفته. اشکهایش بیصدا روی گونههایش میلغزید و دل محمدعلی از دیدن حال زن بیچارهی روبهرویش به درد آمده بود. _آخه دخترم، دست من نیست. حالا تو برو، من با خان حرف میزنم. راضیش میکنم. بهت قول میدم که راضیش کنم. صبا با دستهای باندپیچیشدهاش اشکهایش را پاک کرد. روزنهی کوچکی از امید در دلش روشن شد. شاید محمدعلی میتوانست کاری بکند. یک قدم جلو رفت و دستهای لرزان محمدعلی را میان دستهایش گرفت. _محمدعلی... خواهش میکنم. التماست میکنم یه کاری بکن. من فقط یه دقیقه پسرمو ببینم، به خدا راضیم. خواهش میکنم. محمدعلی نگاهی به حال آشفتهی صبا و دستهای باندپیچیشدهاش انداخت. دستش را روی دستهای او گذاشت و چند ضربهی آرام زد. _بهت قول میدم، دخترم. تو الان برو. من با خان حرف میزنم. میدونی که اگه لج کنی، اون از اینم بدتر میکنه. برو، دخترم... برو، عزیزم. صبا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. آخرین نگاه ملتمسانهاش را به محمدعلی انداخت و سوار ماشین شد. محمدعلی با اندوه به دور شدن ماشین خیره ماند و آهسته سرش را تکان داد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری