ماسو 716 ارسال شده در 26 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) به نام خدا نام رمان: ماه فیروزه ای نویسنده:ماسو خلاصه:در همهمه تنهایی، زنی اینجا ایستاده! میان غبار غم ها؛ چشم هایش میناتوری و نگاهش شاعرانه ترین شعر است. موهایش،معجد رقصان است و لب هایش گل های اناری. در دلش طوفانی از نفرت به پا شده؛ ایا عشق خانمان سوزش دوباره پا میگرد؟ مقدمه:شب ها همیشه غم انگیزند، حتی آن شب های مهتابی هم تاریک و غم دارند. ساعت هایی که روی دقیقه های رفتن ایستاده اند؛ خیابان هایی که پر از رد پا های اخر هستند؛ اما با این وجود شب ها ارامش بخشند. در تاریکی اشک ها گم میشوند، چشم های غمگین دیده نمی شوند و دست های لرزان در سیاهی شب غیب میشوند. درست مثل یک شعبده باز قهار، شب هم جادو می کند. ماه مثل تکه ای فیروزه، اشک ها و آه هارا در خود حل میکند. شب جادوگر است و ماه چوب چادویش! صفحه نقد ویرایش شده 30 تیر توسط ماسو 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) پارت ۱ _شنیدی میگن فرهان خان یه پسر داره؟ اهو با بهت دست روی دهانش گذاشت. _وای نه! دختر تو از کجا میدونی؟ ساجده به طرف اهو خم شد و پچ پچ کنان گفت: _خودم دیروز شنیدم، خانم داشت با فرهان خان حرف میزد. اهو، مشتاقانه به ساجده نگاه کرد تا بقیه حرفش را بزند. _خانم داشت به فرهان خان میگفت باید یه فکری بکنی؛ تمام دهات های اطراف پر شده که تو پسرت رو ول کردی! اهو متفکرانه داشت هویچ های دستش را ریز میکرد. _ساجده، به نظرت فرهان خان چیکارمیکنه اخرش؟ ساجده ظرف هارا روی ابچکان گذاشت و سرش را تکان به نشانه ندانستن تکان داد. _نمیدونم! بالاخره باید یه وارث برای این خاندان باشه؛ فرهان خان هم که راضی به طلاق دادن نیلوفر و ازدواج دوباره نمیشه، پس باید پسرشو بیاره. اهو، چشم هایش را ریز کرد و به ساجده نگاه کرد. _ببینم ساجده تو میدونی فرهان خان کی ازدواج کرده که یه پسرم داره؟ ساجده تا خواست جواب اهو را بدهد، خاتون خانم از در مطبخ وارد شد. چهره اش درهم بود و معلوم بود وقایع چند روز گذشته، اثرش را روی او گذاشته. روی صندلی نشست و سرش را روی دست هایش گذاشت. با صدای بی حالی گفت: _اهو یه لیوان اب بهم بده اهو با عجله لیوانی را پر از اب سرد کرد و مقداری گلاب هم برای ارامش خاتون خانم در لیوان ریخت. _خانم براتون شربت بهارنارنج درس کنم؟ _نه اهو فقط یه لیوان اب بهم بده اهو، لیوان را درون سینی چوبی کوچکی گذاشت و به طرف خاتون خانم گرفت. _بفرمایید خانم خاتون خانم تشکری کوتاه کرد و اب را برداشت. اهو نگاهی لرزان به ساجده کرد. اگر خاتون خانم صدایشان را میشنید، باید با کار خداحافظی میکردند. اما مثل اینکه خاتون خانم، پکر تر از این حرفا بود. لیوان را در دستش گرفته بود و به گلدان پر از گل نرگس روی میز زل زده بود. نیلوفر عاشق گل نرگس بود. تمام اتاق های خانه و حتی مطبخ را پر از گل نرگس کرده بود. اهل خانه بیشتر از همه دلشان برای نیلوفر میسوخت؛ خاتون خانم نمیدانست که صبا چطور میخواهد با نیلوفر رفتار کند یا حتی نیلوفر چطور با صبا برخورد میکند! اما چاره ای نبودباید صبا و پسرش به این خانه بر میگشتند. ویرایش شده 30 تیر توسط ماسو 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 26 تیر بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) پارت ۲ فرهان خان در اتاق کارش نشسته بود. سرش را به پشتی صندلی چرم قهوه ای، تکیه داده بود و با استیصال به سقف نگاه میکرد. داشت فکر میکرد که چطور باید با این موضوع کنار بیاید! از آن بدتر نیلوفربود، که داشت تمام معادلات فرهان را به هم میریخت. صدای در، فرهان را از افکارش دور کرد. _ بفرمایید خاتون خانم وارد اتاق شد. پرده های مخمل طوسی، نور اتاق را گرفته بود و باعث شد که خاتون، لحظه ای دیدش سیاه شود و جایی را نبیند. وقتی کمی چشمش به نور عادت کرد ؛به سمت پرده ها رفت و کنارشان زد. نور به اتاق تابید، فرهان دستش را روی چشم هایش گرفت تا نور اذیتش نکند. در همان حال که داشت چشم هایش را میمالید، خاتون را که کنار پنجره ایستاده بود و بدون حرفی، فرهان را نگاه میکرد خطاب قرار داد _باز چی شده مادر خاتون به طرف مبل چیستری مشکی رنگ رفت و رویش نشست. _فرهان، اومدم باهات حرف بزنم فرهان کلافه دوباره سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و بی حوصله تر از همیشه گفت: _ خاتون دوباره میخوای حرف های چند رو پیش رو بگی؟ من بهتون چیگفتم؟ گفتم که امکان نداره این کارو بکنم! شما اصلا به نیلوفر فکر کردین؟ من چطوری باید تو چشمای نیلوفر نگاه کنم، چند روز که حتی بامن حرف نزده خاتون خانم عصای چوب گردویش را کنار مبل گذاشت، عادت داشت در خانه با عصا بگردد انگار که به او قدرت میداد. _نیلوفر باید با این قضیه کنار بیاد، اول که زن تو شد، خودش میدونست که داره زن یه خان میشه و باید با همه چیز کنار بیاد! تو چیزی به اسم زندگی خصوصی نداری پسرم،باید به نفع مردم و خاندانمون تصمیم بگیری فرهان پفی کشید و صاف نشست. مادرش پایش را در یک کفش کرده بود و خیال کوتاه امدن نداشت. فرهان با حرص لب زد _اون زن، سال ها پیش به من خیانت کرد و رفت، الانم چند ساله که پسرمو از من پنهون کرده؛ اصلا از کجا معلوم که اون بچه پسر من باشه؟ اگه پسر اون مرتیکه عوضی پارسا باشه چی؟ خاتون در چشم های فرهان خیره شد، میخواست احساساتش را از نگاهش بخواند. داشت فرار میکرد یا واقعا دل از صبا بریده بود؟ خاتون با خودش فکر کرد، شاید آن ضرب المثل معروف که میگفت( از دل برود، هرانکه از دیده برفت) درست بود شاید فرهان، واقعا صبا را فراموش کرده بود؛ اما این فقط یک احتمال بود. نمیدانست که باید حقیقت را به فرهان بگوید یا نه، اخرش مجبور شد که حقیقت را مثل پتک به سر خودش و فرهان بکوبد. _صبا اصلا ازدواج نکرده فرهان مات ماند، چیزی در قلبش تکان خورد، اما پس آن همه حرف، که بعد از آمدنش شنید چه بود؟ اینکه صبا، با پسر عموی حرامزاده اش ازدواج کرده؛ حرف هایی که غرور فرهان را جریحه دار کرده بود و سال ها خلایی عمیق در قلبش به وجود اورده بود. _چطور همچین چیزی ممکنه! خودم شنیدم که با پسرعموش نامزد کرده، اونم بعد اینکه با هم فرار کردن خاتون انگار که میخواست از حقیقت فرار کند، حقیقتی که خودش هم میدانست، یک روز برملا میشود. نگاهش را از فرهان گرفت و به قاب عکس روی دیوار که پارسال عید، همگی دسته جمعی گرفته بودند نگاه کرد. فرهان، منتظر به خاتون خیره شده بود. فکر های مختلف، مثل خوره داشتند مغزش را میخوردند. خاتون بدون اینکه چشم از قاب عکس بردارد، با صدایی تحلیل رفته گفت: _ همچین چیزی نبود فرهان، صبا فقط اسمن با پارسا نامزد کرد تا بتونه بره و خودش تنها زندگی کنه؛ از اون گذشته اینکه اون بچه، پسر توعه رو آزمایش مشخص میکنه، باید برین و آزمایش بدین فرهان ماتش زده بود. هرچه با خودش کلنجار میرفت، حقیقت را پیدا نمی کرد؛ حرف های خاتون با انچه او میدانست در تضاد بود؛ اما هرچه که بود، نمیتوانست از گناه صبا چشم پوشی کند و دوباره کنار او باشد، الان نیلوفر را داشت. خاتون با دقت به فرهان خیره شده بود، هنوز هم نمیتوانست عکس العمل فرهان را پیش بینی کند، فقط میدانست که پسرش کلافه است از هجوم همه چیز هایی که سال ها از آن فرار کرده بود. خاتون قصد داشت، هر جور شده فرهان را قانع کند؛ ممکن بود که فرهان، بخاطر اشتباهی که سال ها پیش مرتکب شده بود؛ تمام قدرت و سلطه اش را از دست بدهد. خاتون محکم تر از قبل گفت: _پسرم منطقی فکر کن، تمام روستا های اطراف پر شده که فرهان خان در حق پسرش بی عدالتی کرده؛ با این حرف هایی که پیش اومده، نفوذ تو روی ابادی ها کم میشه! پسر عموت داره از خارج میاد اینجا، اگر بدونه که تو تا الان وارثی نداشتی و این قضیه هارو بفهمه مطمئن باش که هرکاری میکنه تا به جای تو بشینه نباید این اجازه رو بدی. خاتون خانم، میخواست از زبان فرهان موافقتش را بشنود، تا مطمئن شود که درست تصمیم می گیرد. اما فرهان سر در گم تر از ان بود که الان به تصمیم اخر فکر کند. اول باید چیز هایی که شنیده بود را هضممی کرد. خاتونماندن را صلاح ندید و از جایش بلند شد؛ عصایش را در دست گرفت و به طرف در حرکت کرد . فرهان انقدر در افکارش فرو رفته بود که متوجه خاتون نبود، خاتون در را باز کرد، فرهان تازه به خودش امد و خطاب به خاتون با لحنی که شک و بدبینی را میشد از ان فهمید گفت: _خاتون چرا تا الان بهم نگفتی که صبا ازدواج نکرده؟ خاتون برگشت و به فرهانی که با نگاهش، انگشت اتهام را به سمت او گرفته بود خیره شد. _چون هیچ وقت نخواستی چیزی از صبا بدونی فرهان کیش و مات شد، انگار که ان انگشت اتهام، به سمت خودش نشانه رفت. خاتون بدون گفتن کلمه ای دیگر اتاق را ترک کرد. ویرایش شده 30 تیر توسط ماسو 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت ۳ فرهان بعد رفتن خاتون، مات و مبهوت به در بسته چشم دوخته بود. صبا ازدواج نکرده بود و او بی خبر بود! به خودش تشر زد(ازدواج کردن یا نکردن اون چه فرقی به حال تو داره) خودش هم جواب این سئوال را نمیدانست. از خودش بدش امد؛ داشت به صبا فکر میکرد، هر چه که در این سال ها رشته کرده بود، پنبه شده بود؛ هر چقدر که در این چندسال به خودش نهیب زده بود که مبادا به گذشته فکر کند، در یک هفته، همه دود شده و به هوا رفته بود. از اتاق بیرون رفت تا کمی هوا بخورد. حیاط پر بود از گل های رنگارنگی که نیلوفر کاشته بود، با فکر به نیلوفر اخم هایش در هم رفت. باید با او حرف میزد، این ناراحتی را تمام میکرد نمیتوانست صبا را به اینجا بیاورد، نیلوفر حتما دق میکرد. سردر گم بود، اینکه الان باید خوشحال باشد از اینکه پسری دارد تا جانشین او شود، یا ناراحت باشد از گذشته ای که دوباره داشت وبال گردنش میشد. کتمان نمی کرد، کنار نیلوفر ارامش داشت اما عشق چی؟ ایا کنار او عشق راهم داشت یا صرفا فقط دوست داشتن از روی وابستگی بود که انها را کنار هم نگه می داشت؟ نمیتوانست به خودش دروغ بگوید، عشقش به صبا دیوانه وار بود، اگر صبا در حقش اینطور نامردی نمی کرد، شاید الان به جای نیلوفر او کنارش بود، اما حالا برای شاید و ای کاش ها دیر بود، نمیتوانست در حق نیلوفری که همه چیز را ول کرده بود و همراهش به اینجا امده بود، نامردی کند در مرامش نبود. به سمت اتاق خاتون پا تند کرد، پله هارا بالا رفت و پشت در اتاق خاتون ایستاد. دو تقه به در زد _خاتون خانم باید حرف بزنیم _بیا تو در را باز کرد و وارد اتاق خاتون شد، خاتون روی تخت نشسته بود انگار که منتظر فرهان بود، پس او را خوب شناخته بود. فرهان بی مقدمه، صندلی چوبی کنار تخت را به طرف خاتون کشید و نشست. باد بهاری پرده های حریر کرم رنگ را تکان میداد اتاق بوی عطر گل یاس میداد. فرهان با ولع عطری که در هوا پخش بود را به ریه هایش کشید. بازدم کوتاهی کرد و با قاطعیت، به خاتونی که تا آن لحظه سکوت کرده بود خیره شد. _خاتون منتصمیمم رو گرفتم چشم های خاتون برق زد، مشتاقانه به فرهان نگاه کرد _همین انتظار رو داشتم ازت، خب حالا تصمیمت چیه؟ فرهان نگاهی به اینه رو به رویش کرد، برای لحظه ای کوتاه، فرهان هشت سال پیش را دید، آن موقع هم اتفاقی مثل امروز افتاد؛ وقتی که به اتاق خاتون امد و گفت که تصمیمش را گرفته و صبا را میخواهد، اوضاع جوری پیش رفته بود که بعد از هشت سال، دوباره بخاطر صبا پا به این اتاق گذاشته بود. _من میرم و ازمایش میدم اما مکثی کرد و به خاتونی که منتظر ادامه جمله او بود نگاه کرد _اما اگه جواب ازمایش نشون داد که من پدر اون بچم، فقط اون بچه رو میارم عمارت خاتون به چشم های مصمم فرهان نگاه کرد، از اول هم خودش برای آمدن صبا به این خانه اصراری نداشت، اگر هم میگفت که صبا بیاید، بخاطر این بود که نوه اش را بی دردسر به عمارت بیاورد. _باشه هر جور که خودت میدونی فرهان سرش را تکان داد و بلند شد خاتون هم بلند شد و رو به روی فرهان ایستاد. _فرهان یه چیزی رو باید بهت بگم فرهان سئوالی به مادرش نگاه کرد _راستش صبا از هیچی خبر نداره باید خودت فردا بری باهاش حرف بزنی همین را کم داشت هرچقدر که از صبا فراری بود اخر همه کار ها باز به او میخورد. خاتون هر دقیقه اورا در مخمصه ای تازه قرار میداد. فرهان پفی کشید و با تن صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت: _یعنی چی خبر نداره؟ پس مادرش چرا اومد اینجا اون الم شنگه رو راه انداخت؟ مگه میشه که اون از هیچی خبر نداشته باشه؟ من باور نمیکنم تمام این ها نقشه اونه تا من رو تو عمل انجام شده قرار بده. خاتون حوصله جر و بحث کردن نداشت، این روز ها به حد کافی با فرهان بحث کرده بود. _من نمیدونم فرهان!چرا اینارو از من میپرسی ؟ مادرش گفت که خبر نداره اینکه نقشه اونه یا نه رو من نمیدونم اینک بدون فرهان که تو نمیتونی بدون اینکه اون رو ببینی پسرت رو بیاری اینجا بالاخره مادر اون بچه صباس، فردا برو خونه صبا از اونطرفم برین آزمایشگاه به من هیچ ربطی نداره که چطور میخوای با صبا حرف بزنی خاتون حرف هایش را زد و از کنار فرهان رد شد، به طرف میز کرد کنار دیوار رفت بسته قرص هایش با یک لیوان آب روی میز بود، قرص را از جلد آلمینیومش در اورد و در دهانش انداخت پشت بندش لیوان آب را برداشت و خورد فرهان، دستی به موهایش کشید و به طرف خاتون برگشت. _باورم نمیشه خاتون ، محض رضای خدا الان تو داری منو میفرستی پیش صبا؟ کسی که ... و مکث کرد در دلش گفت( کسی که سال ها ازش فرار کردم) اما زبانش چیز دیگری گفت: _کسی که ازش متنفرم خاتون قرص را قورت داد و بسته را سرجایش گذاشت. _فرهان این مشکل چاره ای جز خودت نداره، بهتره بخاطر پسرتم که شده با صبا کنار بیای فرهان چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید _باشه خاتون، باشه منو مثل انگشتر توی دستت بچرخون سردرد امان خاتون را بریده بود و حرف های فرهان، بیشتر این سردرد را تشدید میکرد. بی اعتنا به فرهان، روی تخت دراز کشید و چشم هایش را بست. فرهان این حرکت خاتون را، درخواست او برای رفتن فرهان دانست و بی هیچ حرفی به طرف در رفت. در را باز کرد. در اخرین لحظه، خاتون با چشم های بسته لب زد _با محمد علی برو اون خونه صبا رو یاد داره فرهان باشه کوتاهی گفت و از اتاق خارج شد. ویرایش شده 30 تیر توسط ماسو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت ۴ به سمش اتاقش با نیلوفر رفت و در را باز کرد. نیلوفر کنج تخت مثل جنین در خودش جمع شده بود؛ پیراهن یاسی رنگ با گل های ریز ابی که فرهان دوست داشت تنش بود، اما همان هم چروک شده بود. فرهان در را آرام بست، نیلوفر حتی با صدای در هم برنگشت. فرهان جلو رفت و بالای تخت ایستاد. _نیلوفر باید حرف بزنیم نیلوفر فین فین کنان، سرش را در بالشت پنهان کرد و با صدایی که به شدت گرفته بود و روی اعصاب فرهان خط می انداخت گفت _من حرفی با تو ندارم فرهان به سمت نیلوفر خم شد و بازویش را کشید تا نیلوفر به طرف او برگردد _ولی من با تو حرف دارم. این چه رفتاریه؟ چرا از من فرار میکنی بلند شو بشین ببینم این بچه بازیا چیه کم کم دارم حس میکنم دیگه نیلوفر سابق نیستی نمیشناسمت نیلوفر نیلوفر با عصبانیت بازویش را از دست فرهان کشید و از جایش بلند شد، یک سر و گردن از فرهان کوتاه تر بود. چشم های یشمی رنگش در اثر گریه سرخ شده بود و پره های دماغش از حد معمول بزرگ تر و قرمز تر دیده می شد. با صدایی که در اثر گریه دو رگه شده بود، کلماتش را بر سر فرهان داد زد _منم تورو نمیشناسم فرهان! چه توقعی از من داری ها تازه فهمیدم از معشوقت یه پسر داری که هفت سالشه میفهمی یعنی چی؟ تو، توی تمام این سال ها داشتی به من دروغ میگفتی، تو گفتی فقط دوسش داشتی، نگفتی که یه بچه از اون داری، میخوای چجوری رفتار کنم ها؟ حرف هایش را میگفت و با انگشت به تخت سینه فرهان میکوبید، غلیان خشم را در رگهایش حس میکرد و این از چشم های گشاد شده اش پیدا بود. بعد از زدن حرف هایی که تمامش حقیقت بود انگار کمی آرامشد. فرهان بدون هیچ مقاومتی ایستاده بود تا نیلوفر خشمش را بیرون بریزد. _بهتره منو طلاق بدی فرهان! من نمیتونم اینجوری زندگی کنم یک عمر با عذاب اینکه تو به عشق قدیمیت رسیدی سر کنم عرق سردی تمام بدن نیلوفر را در برگرفت و دست هایش را به لرزه انداخت فرهان دیگر طاقتش تمام شده بود، تمام حرف های نیلوفر به جز دوری و جدایی را می توانست تحمل کند جلو رفت و دست های یخ زده و لرزان نیلوفر را در دستگرفت _نیلوفر به خودت بیا! من فقط یه زن دارم اونم تویی، چه عشقی چه دوس داشتنی! اون قضیه مال هشت سال پیشه، تو الان پنج سال که زن منی، مگه من کاری کردم که تو داری اینجوری رفتار میکنی؟ من هیچ حسی به صبا ندارم، فقط بخاطر پسرم باید ببینمش. بدن نیلوفر میلرزید و فرهان با ناراحتی نگاهش میکرد انتظار داشت که نیلوفر منطقی رفتار کند ولی به او حق میداد.نیلوفر با دندان هایی که در اثر لرز به هم میخورد گفت: _خوبه فرهان، برو ببینش ولی قبلش منو طلاق بده، چون من هیچ جایی تو زندگیت ندارم. فرهان با نگاهی نافذ به چشم های نیلوفر نگاه میکرد،میخواست که دوباره همان برق عشق را در نگاهش پیدا کند و مطمئن شود که نیلوفر هنوز هم دوستش دارد. وقتی که مطمئن شد حرف های نیلوفر، تهدیدی توخالی است؛ صورت نیلوفر را با دست هایش قاب گرفت و با جدیت در صورتش زمزمه کرد _هیچ طلاقی در کار نیس نیلوفر، اینو تو گوشت فرو کن، من صبا رو اینجا نمیارم، پس توهم الکی گریه نکن، توقع نداری که از پسرم بگذرم گرمای دست های فرهان به نیلوفر جانی دوباره داد، اما هنوز هم نمیخواست حرف های فرهان را باور کند. نیلوفر نمیدانست که باید به پسر فرهان به چشم پسر هوویش نگاه کند، یا به چشم پسر شوهرش، اما انقدر سنگدل نبود که پر پر زدن فرهان را ببیند و باز هم با او کج رفتاری کند. _فرهان تومنو درک نمیکنی من پنج سال زن توام، مادرت چون من بچه دار نشدم به تو گفت که طلاقم بدی، نمیگم تو از بچت بگذر، میگم از من بگذر، من با پسرت هیچ مشکلی ندارم، حتی اونو مثل بچه نداشته خودم بزرگ میکنم اما نمیتونم تحمل کنم که مادرش بیاد توی این خونه کنار تو باشه دیدن اون کنار تو منو عذاب میده. فرهان به چشم های خیس نیلوفر نگاه کرد؛قطره های اشک در بین مژه های بلندش اسیر شده بودند، زمانی به او قول داده بود که اجازه ندهد هرگز اشک بریزد، اما در این لحظه نمیتوانست مانع اشک های او شود. فقط نمیخواست دیگر دوباره، اشک های اورا ببیند. نیلوفر را جلو کشید و اورا در اغوشش گره زد، روی موهای مشکی رنگش را بوسید وبا لحنی که میخواست تمام حس امنیت را در آن جاری کند گفت: _همچین چیزی نمیشه نیلوفر صبا تواین خونه نمیاد. ویرایش شده 3 مرداد توسط ماسو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر پارت ۵ فرهان یقه لباس سرمه ایش را درست کرد و اماده رفتن شد اضطراب داشت مثل خوره از درون اورا میخورد نمیدانست با صبا چطور برخورد کند اصلا چه بگوید به زنی که ۷سال بچه اش را از همه پنهان کرده بود تمام دیشب را نخوابیده بود و به صبح فکر کرده بود نیلوفر دیشب میخواست در اتاق کناری بخوابد اما او نذاشته بود حس اینکه داشت نیلوفر را از دست میداد عذابش میداد در اتاق را ارام باز کرد تا نیلوفر بیدار نشود از پله ها پایین رفت محمد علی جلوی در خانه ایستاده بود و تسبیح دستش را میچرخاند از وقتی فرهان یادش می امد محمدعلی سرایدارشان بود الان هم سن و سالی از او گذشته بودبخاطر همین پسرش به کار ها رسیدگی میکرد و محمدعلی بازنشست شده بود _صبح بخیر محمدعلی _صبح بخیر خان اماده شدین بریم؟ _اره بریم به اتفاق محمد علی در راهروی سنگ فرش شده به سمت ماشین رفتند پسر محمد علی حامد پشت فرمان نشسته بود فرهان کمی مکث کرد انگار بین رفتن و نرفتن مانده بود اخر مجبورشد که سوار شود ماشین به راه افتاد و از عمارت دور شد تقریبا یک ساعت بود که داشتند میرفتند جاده خاکی پر از پیچ و خم و در منطقه بدون سکنه بود فرهان فکر نمیکرد که اینجا کسی زندگی کند _محمد علی مطمئنی که داری راهو درست میری _بله خان همینجاست الان میرسیم از دور چیزی شبیه به خانه معلوم شد صبا اینجا زندگی میکرد ولی چطور؟ ماشین جلوی در حیاط ترمز کرد و فرهان پیاده شد دور تا دور خانه دیوار بود و چیزی معلوم نبود فرهان با دقت دور و اطراف را نگاه کرد فکر نمیکرد صبا اینجا دور از ابادی و ده زندگی کند محمد علی خواست در بزند که فرهان گفت _ خودم در میزنم محمد علی شما و حامد توی ماشین بمونین میخوام خودم برم _چشم اقا فرهان چند ضربه به در زنگ زده اهنی زد صدای بچه ای امد _بله _میشه درو باز کنی صدای بچگانه ای از پشت در امد _شما کی هستین فرهان خم شد _پسر مامانت کجاست برو بگو فرهان اومده _بگم فرهان اومده؟ولی شما کی هستین _توبرو بگو فرهان اومده مامانت خودش منو میشناسه صدای باشه ای یواش و بعد صدای دویدن پسرک امد که با صدای بلند میگفت _مامان بیا دارن در میزنن صدای صبا از دور شنیده میشد _نگفت کیه مامان _گفت فرهانم فرهان با شنیدن صدای صبا ضربان قلبش بالا رفت صدای خش خش دمپایی که داشت نزدیک میشد امد و بعد در باز شد صبا با دیدن فرهان رنگش پرید و فرهان هم با نگاهی که همه حس ها در ان امیخته شده بود به صبا زل زد صبا زود خودش را جمع و جور کرد و اخم هایش را در هم کشید اما فرهان همچنان به او زل زده بود _تو اینجا چیکار میکنی فرهان سر تا پای صبا را از نظر گذراند هیچ تغییری نکرده بود هنوز هم همان قدر زیبابود فرهان اب دهانش را قورت داد و گفت _باید باهم حرف بزنیم صبا با ترشرویی گفت _من حرفی با تو ندارم و خواست در را ببندد فرهان در را گرفت و کمی به داخل هل داد _ولی من با تو حرف دارم و به پسرش اشاره کرد _راجب پسرم صبا نگاهی به پسرک کرد و گفت _کیان تو برو داخل کیان که انگار دلش میخواست بماند و به حرف های مادرش گوش کند با بی میلی به طرف خانه دوید صبا به طرف فرهان برگشت و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید جلوی فرهان تکان داد _حق نداری به پسر من بگی پسرم اون پسر تو نیس کیان پدری به اسم فرهان نداره اون پسر پارساس فرهان یکه خورد اما به روی خودش نیاورد و در را کامل هل داد _بهتره من بیام داخل و حرف بزنیم نمیخوای که دم در منو نگه داری 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر پارت ۶ فرهان داخل حیاط شد و نگاهی اجمالی به درخت های سیب و هلو که تازه گل داده بودند کرد حیاط زیبایی بود صبا از پشت سر به او نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند گفت _هوی اینجا طویله نیس سرتو انداختی پایین اومدی گفتم که تو پسری نداری کیان پسر پارساس فرهان به صبا نگاه کرد _از تو بعید اینجور حرف زدن صبا با عصبانیت فرهان را نگاه کرد _از من هیچی بعید نیس فرهان خان الانم زودتر از خونم برو بیرون چون شاید یهو به سرم زد که برم تفنگ داخل خونه رو بیارم و همینجا دخلتو بیارم فرهان پوزخندی زد _صبا خانم از کی تا حالا تفنگ دست میگیره صبا تلافی جویانه پوزخند زد و گفت _از وقتی که نامردا زیاد شدن فرهان عصبانی شد و با دندان های کلید شده گفت _بهتره درست حرف بزنی منم چنان دل خوشی از تو ندارم الانم فقط بخاطر پسرم اومدم اینجا اما فکر نکن به تو اعتماد دارم فقط در صورتی قبول میکنم اون پسر پسر منه که جواب ازمایش منو پدر ژنتیکی اون بدونه صبا از عصبانیت در حال انفجار بود _تو چطور ادمی هستی اومدی توی خونم داری بامن اینجوری حرف میزنی تورو خدا بیا قبول کن پسرتو نخیر فرهان خان همچین چیزی نیس گفتم که اون پسر تونیس _صبا بهتره عاقل باشی برو اماده شو پسرتم اماده کن که بریم شهر برای ازمایش صبا مات به فرهان نگاه کرد از زورگویی فرهان ماتش برده بود _بهتره از خونم بری بیرون وگرنه به پلیس زنگ میزنم فرهان پوزخند زنان به صبا نزدیک شد _بهتره زنگ بزنی چون کار من راحت تر میشه اون پسر پسرمنه پس میتونم راحت ببرمش 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر پارت ۷ رنگ صبا پرید فکر جدایی از پسرش مثل اب سرد اورا به لرز انداخت _ببین فرهان بهتره منطقی حرف بزنیم تو اون بچه رو نخواستی پس بهتره که الانم دنبالش نباشی من اجازه نمیدم پسرمو که هفت سال بخاطرش از همه دور بودم الان به راحتی با خودت ببریش من مادرشم توهم تا الان به اون فکر نکردی الانم فکر نکن من به کیان گفتم پدرس مرده فرهان با عصبانیت دندان هایش را روی هم سابید _تو داری گناه خودت رو پای من مینویسی تو هفت سال که پسر منو دزدیدی من حتی خبر نداشتم که یه پسر دارم الانم منو معطل نکن بعدا در مورد این موضوع حرف میزنیم الان بهتره بری اماده بشین تا بریم ازمایش بدیم صبا دست به سینه ایستاد _من با تو هیج جا نمیام پسرمم نمیاد _صبا منو دیوونه نکن برو اماده شو وگرنه به زور میبرمتون میدونی که میتونم _فرهان گفتم که از خونه من گمشو بیرون برای من قلدر بازی در نیار فرهان با عصبانیت جلو رفت و بازوی صبا را گرفت و فشار داد _یا برو اماده شو یا پسرم رو میبرم توهم ارزوی دیدنشو به گور میبری صبا مات زده به فرهان نگاه میکرد نمیتوانست حرف هایش را هضم کند فرهان که دید صبا تکان نمیخورد به طرف در خانه رفت و پسرش را صدا زد _اهای پسر کجا رفتی بیا بیرون میخواییم بریم باهم بریم پارک کیان بیرون دوید و با اشتیاق به فرهان نگاه کرد _واقعا عمومیخواییم بریم پارک؟ موهای فرفری بلند کیان خیلی شبیه فرهان بود در اصل کیان کپی فرهان بود فقط دماغ باریکش به مادرش رفته بود فرهان با لبخند پسرش را نگاه کرد روی زانو هایش نشست تا هم قد کیان شود _اره پسر اسمت چی بود؟ کیان انگار تازه یادش امد باید خجالت بکشد سرش را پایین انداخت و من من کنان گفت _کیان اسمم کیانه و رو به مادرش که همان جا خشکش زده بود گفت _مامان این اقا کیه؟ببین میخواد مارو ببره پارک فرهان خندید _خب چرا از خودم نمیپرسی که کیم صبا حرف فرهان را قطع کرد هنوز امید داشت که همه چیز تمام شود و فرهان دست از سر انها بردارد _این اقا دوست باباته پسرم اما امروز نمیشه که بریم پارک پسرم کار داریم کیان با لب های اویزان نگاهی مظلومانه به فرهان کرد _اما من دلم پارک میخواد فرهان غش غش خندید و صبا زیر لب گفت(چه خوششم اومده) _برو اماده شو کیان من با مامانت حرف دارم تا وقتی تو اماده میشی مامانتم راضی میشه کیان با خوشحالی دست هایش را به هم زد _اخ جون پارک عمو بستنی هم میخری _معلومه که میخرم اگه مامانت اجازه بده کیان با دو به خانه رفت تا اماده شود فرهان از جایش بلند شد و به طرف صبا برگشت _توی ماشین منتظرتونم _فرهان تو انگار نمیخوای بفهمی من نه پسرمو به تو میدم نه خودم باهات جایی میام _پس انگار باید با پسرم تنها برم صبا کلافه چشم هایش را در حدقه چرخاند _کیان هیچ جا نمیاد _من کیانو میبرم توهم هیچ کاری نمیتونی بکنی صبا پوزخند زد و گفت _ اون پسر تو نیس من اصلا زن رسمی تو نبودم که کیان پسر تو باشه _مهم نیس اگه ازمایش نشون بده که پسر منه حرف تو به هیچ جایی نمیرسه من اونو با خودم میبرم کیان با بلوز عروسکی سبز رنگ و شلوار لی بیرون امد چشم هایش میدرخشید فرهان با حسرت نگاه کرد چطور چند سال از بودن او بی خبر بود تمام سال هایی که میتوانست طعم پدر شدن را بچشد صبا از او دریغ کرده بود 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر پارت ۸ _اماده شدی پسرم بیا بریم فرهان دستش را به طرف کیان دراز کرد کیان نگاهی به مادرش کرد _اما پس مامانم چی اونم باید بیاد _مامانت امروز یکم کار داره ما باهم میریم کیان با بی میلی دست فرهان را گرفت _مامانی من زود برمیگردم قطره ای اشک از چشمان صبا پایین ریخت کیان دستش را از دست فرهان کشید و به طرف صبا دوید _مامانی گریه نکن قول میدم زود برگردم صبا کیان را محکم در اغوش کشید انگار وزنه ای صد کیلویی به قلبش اویزان کرده بودند نمی توانست چیزی بگوید ترجیح داد با فرهان لج بازی نکند شاید خودش پشیمان شود و بخاطر نفرتش از صبا دست از سر انها بردارد _دوست دارم پسرم صبا اشک هایش را پاک کرد و رو به فرهان گفت _تا شب بیارش خونه عادت نداره جای دیگه بخوابه فرهان سری تکان داد و دست کیان را کشید صبا چند دقیقه بود که همان جا خشکش زده بود و به در بسته شده زل زده بود میدانست این ماجرا ها از کجا اب میخورد با عصبانیت به خانه رفت و گوشی اش را برداشت شماره مادرش را گرفت بعد از دوبوق صدای مادرش در گوشش پیچید _الو صبا _الو مامان توچیکار کردی فرهان اومد پسرم رو برد _تا کی میخواستی از همه پنهون کنی صبا ها کیان باید میرفت مدرسه اخه بدون شناسنامه چطور میخواستی اونو بفرستی مدرسه اون پسر خان بعد تو میخواستی اونو بدون شناسنامه بفرستی مدرسه اصلا مگه میشد صبا روی مبل نشست _خودم یه کاریش میکردم مامان الان من چیکار کنم ها خودت بگو پسرم رو ازم گرفتن _کجا رفتن مگه؟ _کجا میخواستی برن ها رفتن ازمایش فقط خداکنه که تا سب بیارتش _خب تو چرا باهاشون نرفتی ها _وای مامان یه چیزیمیگی ها من پاشم با دشمنم برم شهر _دخترم بخوای نخوای اون پدر بچته به نظرمن باهاش ازدواج کن صبا با عصبانیت از جایش بلند شد _معلوم هست داری چی میگی مامان چه ازدواجی انگار اون از من خواستگاری کرده اون فقط پسرشو میخواد بعدشم من چطور با ادمی که ازش متنفرم ازدواج کنم ها _دخترم خودتم میدونی که جواب اون ازمایش مثبت میشه فکر میکنی چی میشه ها؟ فرهان کیانو با خودش میبره تو میمونی و اون خونه بدون کیان بهتره توهم باهاشون بری بالاخره تو مادر بچشی _وای مامان وای از دست تو اصلا تو چرا رفتی گفتی ها من هشت سال اوارگی نکشیدم که فرهان بیاد پسرمو تویه روز ببره نمیذارم شده فرهان را بکشم نمیذارم _وای دخترم این حرفا چیه میزنی _مامان کار نداری من باید برم و بدون اینکه اجازه حرف بیشتری به مادرش بدهد گوشی را قطع کرد دور تا دور اتاق را متر کرده بود باید این کار را میکرد شب که فرهان می امد به او شلیک میکرد بعد هم با کیان فرار میکردند 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۹ فرهان به پسرش نگاه میکرد که داشت با اشتیاق بیرون را دید میزد _پسرم تو میری مدرسه کیان به طرف فرهان برگشت _امسال میخوام برم مدرسه ابادی بالا خیلیخوشحالم قراره کلی دوست پیداکنم فرهان لبخند زد اشتیاق کیان یکباره خاموش شد و دوباره لب هایش اویزان شد _اما مامانم گفته نمیتونم برم فرهان به چشم هایش پر از اشک کیاننگاه کرد _چرا پسرم؟ _چون من بابا ندارم انگار یه چیزی مثل شراسنامه اونم ندارم فرهان با غم خندید _شناسنامه _اره همون شما دوست بابای منین فرهان دست های کوچک کیان را گرفت _اره پسرم _مامانم میگه بابام ادم خوبی بوده شما اونو میشناسید فرهان چند لحظه به کیان خیره شد _بله پسرم بابات ادم خوبی بود مامانت گفته اون کجا رفته کیان دوباره به پنجره نگاه کرد _بله مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها فرهان با غم به کیان نگاه کرد کیان متوجه نگاه خیره فرهان شد با تعجب به فرهان نگاه کرد _چی شده عمو _هیچی پسرم فقط تو چقدر شبیه باباتی کیان خندید _مامانمم میگه همیشه میگه تو خیلی شبیه باباتی مخصوصا موهای فرفریت انگار موهای شمام فر عمو فرهان دستی به موهایش کشید _اره پسرم _راستی عمو شما میتونی برای من شراسنامه بخری من برم مدرسه اینبار دیگر فرهان غش غش خندید _باشه پسرم برات شراسنامه میخرم محمد علی و حامد هم از حرف های کیان خنده اشان گرفته بود _خان الان کجا بریم _میریم شهر محمد علی کیان با ذوق به بیرون نگاه میکرد چند دقیقه ای گذشته بود که کیان خوابش برد فرهان سرش را روی پایش گذاشت و با لذت به پسرش نگاه کرد چقدر مظلومانه خوابیده بود دست کوچک کیان را بوسید و موهای فرفری اورا نوازش کرد انگار تازه به ارامش رسیده بود حسی شیرین در قلبش دوید انگار مادرش بی راه نمیگفت یک بچه ممکن بود خیلی چیز هارا عوض کند مخصوصا حس های ادم هارا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۰ بعد از تقریبا دو ساعت از خانه صبا به شهر رسیدند حامد جلوی بیمارستان خصوصی که متعلق به فرهان خان بود ترمز کرد کیان بیدار شده بود و با چشم های خواب الود به بیرون نگاه میکرد پارک جلوی بیمارستان را که دید دست هایش را به هم کوبید _اخ جون پارک _برو بازی کن پسرم اما باید قول بدی بعدش بیای باهم بریم یه کار کوچیک انجام بدیم کیان که انگار اصلا توجهی به حرف های فرهان داشت سرش را تند تند تکان داد و باشه ای گفت و به طرف پارک رفت فرهان به ماشین تکیه داد و رفتن پسرش را تماشا کرد کیان به طرف تاب رفت و نشست و رو به فرهان با صدای بلند گفت _عمو بیا منو تاب بده فرهان با تعجب به خودش و کت شلوار تنش نگاه کرد با این تیپ میرفت و یک بچه را تاب میداد خنده اش گرفت انگار چاره ای نبود به طرف کیان رفت و محکم اورا تاب داد کیان جیغی کشید و سرخوش خندید _دوباره عمو دوباره نیم ساعتی بود که کیان بازی میکرد و فرهان هم روی نیکمت پارک نشسته بود و اورا نگاه میکرد هوا بهاری بود محمد علی و حامد رفته بودند تا کمی برای خانه خرید کنندو حالا برگشته بودند و داشتند پلاستیک های مواد غذایی را داخل صندوق عقب ماشین جا میدادند محمد علی با یک پلاستیک به انها نزدیک شد پلاستیک را به کیان داد و کیان با ذوق شروع کرد به باز کردن بستنی _محمد علی مواظب کیان باش من میرم داخل بیمارستان باید برم چندتا کار رو درس کنم _چشم اقا شما بفرمایید فرهان به طرف بیمارستان رفت 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۱ بخش ازمایشگاه کمی شلوغ بود به طرف پذیرش رفت و گفت _خانم دارابی باید با یاسین حرف بزنم کجاست خانم دارابی با دیدن فرهان بلند شد _سلام اقای ستوده خوش اومدیدبفرمایید داخل اتاق الان اقای افشار رو صدا میزنم _ممنونم فرهان به طرف اتاق یاسین رفت و روی مبل راحتی نشست بعد چند دقیقه در باز سد و یاسین با روپوش سفید و دستکش به دست وارد شد _به فرهان جان چه عجب از این طرفا دستور میدادی میومدین عمارت خدمتت فرهان خندید و بلند شد _اول دستکش هاتو در بیار یاسین تا بعد حرف بزنیم یاسین خندید و دستکش های یکبار مصرف را در سطل اشغال انداخت و روی مبل رو به روی فرهان نشست _خوش اومدی بگم برات چایی بیارن یا قهوه میخوری _هیچ کدوم اومدم اینجا برای یه کاری _جانم در خدمتم _راستش میخوام یه ازمایش بدم اما میخوام جوابش خیلی سریع اماده بشه _ازمایش چی خدا بد نده چکاب سالانتو که خودم میام عمارت دیگه ازمایش چی _راستش یه ماجرا هایی پیش اومده که چطور بگم تازه متوجه شدم که یه پسر دارم یاسین با تعجب و حیرت فرهان را نگاه کرد _چی یه پسر داری؟ _اره الانم میخوام تست ژنتیک انجام بدیم تا ثابت بشه من پدرشم _چطور همچین چیزی ممکنه فرهان توکه نگفتی قبلا ازدواج کردی _ازدواج نکردم یاسین اما تو گذشته یه سری اتفاقا افتاد که راستش توضیحش سخته تو بگو جواب ازمایش رو کی اماده میکنی _اون ازمایش حداقل یک ماه زمان میخواد فرهان فرهان کلافه پوفی کشید _خب برای همون اومدم پیش تو که زودتر امادش کنی _من نهایت بتونم یک هفته زودتر جواب رو بدم بهت اما باید ازمایش روند خودش رو طی کنه خودت که از من بهتر میدونی فرهان سری تکان داد _مثل اینکه چاره ای نیس پس انجام بده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۲ کیان با ترس به سوزن نگاه میکرد فرهان دستش را گرفت و به ارامی فشرد _اصلا ترس نداره پسرم یه سوزن کوچیکه یاسین نگاهی به فرهان کرد و وقتی کیان حواسش پرت شد سوزن را در دستش فرو کرد کیان اخی گفت و چشم هایش پر از اشک شد یاسین سرنگ پر از خون را کشید و در ظرف مخصوص خالی کرد _خب تموم شد پسر گلمون میتونه بره کیان از صندلی بلند شد یاسین دست در جیب لباسش کرد و ابنباتی به کیان داد _اسمت چی بود عمویی _کیان کیان ابنبات را باز کرد و خورد فرهان از یاسین خداحافظی کرد و دست کیان را کشید _خب پسرم الان وقتشه که بریم خرید کنیم هوم نظرت چیه به هر حال مامانت تا شب بهمون وقت داده _اخ جون خرید عمو برام ماشین شارژی میخری _بله عمو میخرم ان روز تا شب فرهان و کیان در حال خرید بودند صبا با استرس داشت خانه را متر میکرد ساعت هشت شب بود و فرهان هنوز کیان را نیاورده بود هیچ شماره ای هم از او نداشت صدای در امد صبا لحظه ای ایستاد تفنگ سر طاقچه را برداشت و با دست های لرزان به طرف در رفت _کیه _ماییم صبا باز کن صبا اسلحه را پشت در گرفت تا کیان نبیند و در را باز کرد کیان با ذوق به طرف مادرش پرید و پای اورا بغل کرد _مامان ببین عمو برام چی خریده تازه بستنی هم خوردیم پارکم رفتیم _باشه پسرم تو برو تومن باید با عمو حرف بزنم کیان نگاهی به مادرش و نگاهی به فرهان کرد _خدافظ عمو _میبینمت پسرم کیان سعی کرد پلاستیک های خرید را با خودش ببرد اما نتوانست _پسرم تو برو خونه من خودم میارمشون صبا این را گفت وکیان را به طرف خانه هل داد 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۳ وقتی از رفتن کیان مطمئن شد اسلحه را بیرون کشید و رو به فرهان گرفت _امشب یا من میمیرم یا تو فرهان من پسرمو به تو نمیدم بدون پسرم زنده نمیمونم فرهان یکه خورده به اسلحه دست صبا که اورا نشانه گرفته بودنگاه کرد و پوزخندی زد _پس بهتره منو بکشی صبا وگرنه دوباره همچین فرصتی پیدا نمیکنی دست های صبا میلرزید و اشک هایش روی گونه هایش میریخت _دست از سر ما بردار فرهان برو خواهش میکنم تو ازدواج کردی چرا دنبال ما افتادی فرهان عصبانی با ثدایی که سعی در کنترلش داشت گفت _مجبورم میفهمی مجبور من خان این منطقم صبا چجوری بدون وارث باشم توکه میدونی ازدواج کردم پس اینم میدونی که بچه دار نشدم _خب ما چیکارکنیم فرهان ها تقاص بچه نداشتن تورو من باید بدم با دوری از پسرم فرهان اسلحه را گرفت و به طرف خودش کشید _پس بهتره شلیک کنی صبا فکر میکنی با کشتن من همه چی درس میشه ها تو حتی نتونستی برای پسرت یه شناسنامه بگیری که الان بفرستیش مدرسه پسرمون داره بزرگ میشه صبا اون احتیاج داره که جای خوب درس بخونه صبا با گریه گفت _دهنتو ببند فرهان اون پسر منه پسرتو نیس تو نمیدونی من چه زجری کشیدم وسط جنگل با یه بچه چرا ها چرا فکر میکنی چرا اومدم اینجا چون روم نمیشد تو چشم خانوادم نگاه کنم و بگم بچه فرهان پسر بزرگ ستوده ها تو شکممه اما به عنوان کی به عنوان معشوقه اون کسی که بچشو نخواست فرهان وسط حرفش پرید و گفت _من از کجا باید میدونستم که تو حامله ای ها وقتی خودت هیچی نگفتی وقتی با اون مرتیکه فرار کردی صبا من نمیدونستم قسم میخورم نمیدونستم _این حرفا فایده نداره فرهان امشب یا تو میمیری یا من یا دست از سرمن و پسرم بردار یا خودمو میکشم _بکش منو صبا اگه اینجوری اروم میشی و پسرت اینده بهتری داره پس منو بکش دست های صبا میلرزید دستش روی ماشه بود و نگاهش به فرهان در یک حرکت فرهان اسلحه را از دست صبا کشید و به ان طرف پرت کرد اشک های صبا تبدیل به هق هق شد و به در تکیه داد _جواب ازمایش تا یکماه دیگه نمیاد این مدت کاری بهتون ندارم مواظب پسرم باش اسلحه را برداشت و گفت _اینم دست من باشه بهتره و به طرف ماشین رفت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۴ سه هفته گذشته بود در این سه هفته اتفاق خاصی نیفتاده بود به جز نیلوفرکه قهر بود و پیمان برادر فرهان که همراه زنش از سفر برگشته بود تلفن فرهان زنگ خورد _بله یاسین _سلام فرهان خوبی _ممنونم توخوبی چی شد جواب اماده شد _اره پسر تا جواب رو فهمیدم به تو زنگ زدم _خب جواب چیه _مثبته فرهان تو ۹۹.۹درصد پدر ژنتیکی اون بچه ای قلب فرهان ایستاد دنیا ساکت شد _الو الو فرهان حالت خوبه فردا بیا برگه جواب رو بگیر کارهای دادگاهیشم که انجام دادی فقط چندتا برگه دیگه مونده که ببری دادگاه تا بتونی شناسنامه بگیری _باشه یاسین ممنونم تلفن را قطع کرد و سرش را روی میز گذاشت ان پسر با ان موهای فرفری احتیاج به ازمایش نداشت انگار فرهان را کوچیک کرده بودند باید چکار میکرد انگار قرار بود دوباره زیر سایه گذشته زندگی کند به اتاق خاتون رفت و تقه ای به در زد _خاتون باید حرف بزنیم _بیا تو پسرم وارد اتاق شد و در را بست _چی شده پسرم جواب ازمایش اومده _بله مادر اومده خاتون با اضطراب بلند شد _خب چی شد _اون پسر منه خاتون نفسش را بیرون داد و گفت _وای خدایا شکرت وارث خانوادمون معلوم شد فرهان به خاتون نگاه میکرد که در پوست خودش نمیگنجید _یعنی در اصل اینقدر شبیه من بود که ازمایش لازم نبود اما خب فردا میرم جواب رو میگیرم از اونطرف هم میرم کیان رو میارم _اسمش کیان؟الهی دورش بگردم نوه عزیزم فرهان چپ چپ به خاتون نگاه کرد ان موقع ها که چشم دیدن صبا را نداشت حالا نوه عزیزش شده پسر صبا _من میرم مادر باید به نیلوفر هم بگم برو پسرم منم باید به کارها رسیدگی کنم بگم برای نوم اتاق اماده کنن تخت و کمد سفارش بدم _باش مامان هر کار لازمه انجام بده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۵ فرهان از اتاق خارج شد نیلوفر داشت به طرف پله ها میرفت _نیلوفر صبر کن _بله فرهان فرهان به چشم های ناراحت نیلوفر نگاه کرد _باید حرف بزنیم _چیزی شده باز _بیا بریم تو حیاط و دست نیلوفر را گرفت از پله ها پایین رفتند مریم پایین پله ها ایستاده بود با دیدن فرهان و نیلوفر پوزخند زد _ببین کیا دارن دست تو دست میرن بیرون فرهان با تهدید گفت _مریم بسه نمیخوام چیزی بشنوم مریم تابی به دستش داد و با پوزخندی گفت _چرا اقا فرهان انگار امروز حالت خیلی خوبه نکنه میخوای بری صبا رو عقد کنی ها الانم میخوای اینو به نیلوفر بگی نیلوفر مات زده به فرهان نگاه کرد و بعد به طرف در دوید فرهان پفی کشید _مریم تو کی میخوای بس کنی ها این زبون سرخت اخرش سرتو به باد میده مریم خندید فرهان با عصبانیت به طرف نیلوفر دوید _نیلوفر وایستا نیلوفر کنار حوض داخل حیاط نشسته بود و به اب خیره شده بود اشک هایش پشت سرهم داخل اب حوض می افتاد فرهان از پشت بغلش کرد و روی موهایش را بوسید _عزیزم چرا اخه به حرفای مریم توجه میکنی تو نمیدونی که اون میخواد تورو اذیت کنه _فرهان اون داشت راست میگفت تو میخوای صبا صبا رو _معلومه که نه نیلوفر من فقط یه خانم دارم اونم تویی اما باید یه چیزی رو بدونی نیلوفر از اغوش فرهان خارج شد _چی شده فرهان کنارش نشست و گفت _من میخوام فردا برم پسرمو بیارم نیلوفر غم زده به فرهان نگاه کرد _خب من یعنی من چی میشم _تو همینجا میمونی نیلوفر تو زن منی نیلوفر به اب حوض خیره شد به حرف های مادرش فکر کرد مهربانی و خوبی در این دنیا دوباره به خود ادم برمیگردد تصمیم گرفت دلش را مثل اب حوض صاف وشفاف کند نباید دلش را از کینه و بی رحمی پر کند 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۶ نیلوفر نفس عمیقی کشید _باشه فرهان من پسرتو مثل بچه نداشته خودم بزرگ میکنم فرهان به صورت زیبای نیلوفر نگاه کرد چشم های ابی درخشانش پر از غم بود _ممنونم نیلوفر فرهان این را گفت و از جا بلند شد نیلوفر چشم هایش را که پر از اشک بودند از فرهان دزدید دوست نداشت اورا یک ادم شکست خورده و ضعیف ببیند هر چند که به نظر خودش همین بود فرهان با گفتن( میرم اتاقم به کارها برسم) رفت و نیلوفر را با دنیایی از اندوه رها کرد با رفتن فرهان بغض نیلوفر شکست و هق هق گریه اش در انگشتان ظریفش خفه شد باید با مادرش حرف میزد فقط در ان صورت بود که کمی ارام میشد به طرف خانه رفت مریم روی مبل جلوی تی وی نشسته بود و کانال هارا بالا پایین میکرد تمام روز همین بود یا در کار بقیه دخالت میکرد یا مینشست و فیلم میدید با دیدن چشم های قرمز نیلوفر انگار که دلش خنک شد _خانم دکتر انگار قراره از این به بعد همیشه گریه کنی نه نیلوفر دندان هایش را روی هم سابید _الان اصلا حوصله ندارم مریم مریم کامل به طرف نیلوفر چرخید _چرا عزیزم چون شوهرت میخواد بره معشوقه سالیان دورشو عقد کنه با بچش بیاره اینجا چقدر بد و با طعنه نچ نچی کرد دوباره اشک به چشمان نیلوفر هجوم اورد _مریم بس کن مریم درست مثل جادوگر ها خندید نیلوفر از ذات بد او اگاه بود برای همین چیزی نگفت _من اگه جای تو بودم طلاق میگرفتم والا کم چیزی نیس با هووت و بچش تویه خونه زندگی کنی اشک های نیلوفر دوباره اوج گرفت در همان لحظه خاتون خانم از پله ها پایین امد _مریم بس کن مگه تو کار و زندگی نداری که همیشه به پای نیلوفر میپیچی مریم کمی خودش را صاف کرد اما کوتاه نیامد _چه کاری مامان نکنه باید برم کارای مطبخم من انجام بدم شما هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نمیکنید ها خاتون خانم روی پله اخر ایستاد _به نظرم برات خوبه که برییکم کارای مطبخو انجام بدی شاید خسته شدی و دست از فضولی کردن برداشتی بلند شو برو مطبخ کمکشون کن مریم دندان هایش را روی هم سابید و بلند شد به حالت طعنه به طرف خاتون خانم تعظیم کرد و گفت _چشم خاتون خانم نیلوفر حوصله وراجی های مریم را نداشت پس به طرف پله ها رفت تا به اتاقش برود خاتون بازوی نیلوفر را گرفت و گفت _نیلوفر حالت خوبه؟میخواستم بیای بهم کمک کنی نیلوفر اشک هایش را پاک کرد _الان اصلا حوصله ندارم خاتون خانم اگه اشکالی نداره برم استراحت کنم خاتون بازوی نیلوفر را ول کرد و با دلخوری گفت _توکی میخوای به من بگی مامان باشه برو استراحت کن نیلوفر تشکری کرد و از پله ها بالا رفت دوس نداشت خاتون را مامان صدا کند 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۷ در اتاقش را باز کرد و گوشی اش را از روی تخت چنگ زد در را بست و به ان تکیه زد شماره مادرش را گرفت و ایرپاد هایش را در گوشش گذاشت _الو دخترم نیلوفر بغض نیلوفر با شنیدن صدای مادرش شکست و هق هق اش در اتاق پیچید مینا خانم با نگرانی نیلوفر را صدا زد _نیلوفر چی شده دخترم حالت خوبه _مامانم حالم خوب نیس کاش اینجا بودی _چی شده دخترم _مامان... فرهان یه بچه داره _دخترم تو حامله ای؟ نیلوفر اشک هایش را پاک کرد _نه مامان _پس... مینا خانم ساکت شد چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت _فرهان رفته زن عقد کرده نیلوفر؟ _نه مامان _پس چی دختر جون بکن بگو دیگه _مامان صبا فرهان از صبا یه بچه داره _چی چجوری اخه اون قضیه مال خیلی وقت پیشه مگه صبا ازدواج نکرده بود _نه مامان ازدواج نکرده اون یه پسر داره که پسر فرهانه نیلوفر به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت _الانم میخواد بیارتش عمارت _خب دخترم چه اشکالی داره اون بچشه _میدونم مامان میدونم اشکالی نداره اما دلم اروم نمیشه فکر اینکه فرهان با صبا بوده داره دیوونم میکنه _ببین نیلوفر فرهان اول بهت گفت که عاشق صبا بوده پس الان چرا اینجوری شدی تو از اول میدونستی بعدشم تو زن یه خان شدی نه یه ادم معمولی باید با تمام اینها کنار بیای دخترم _اما مامان نمیتونم _دخترم تواز کی تا حالا اینقدر دل سنگ شدی ها یه لحظه به حال اون بچه فکر کن اون چند سال بدون پدر بزرگ شده دخترم این یه امتحانه شاید خدا میخواد ببینه تو لیاقت مادر شدن رو داری یا نه میخوای اون بچه رو از پدرش دور کنی من باورم نمیشه تو دختر من نیلوفری نیلوفر چشم هایش را بست حق با مادرش بود _مامان ممنونم ازت _دخترم به خودت بیا عزیزم نزار که کینه و نفرت قلبتو پر کنه نیلوفر دخترم اگر فرهان رو دوس داری باید بچه اونو هم دوس داشته باشی با اون بچه مهربون باش دخترم _باشه مامان کاش اینجا بودی _هر وقت دیدی دلت برام تنگ شد بیا پیشم دخترم _باشه مامان ولی الان نمیتونم بیام _مواظب خودت باش دخترم نیلوفر گوشی را قطع کرد و ایرپادهارا از گوشش در اورد چقدر دلش ارام شده بود مادرش فرشته بود گفت فرشته چند وقت بود که فرشته رفته بود جنوب اما هنوز برنگشته بود نیلوفر میخواست به فرشته زنگ بزند اما بعد ترجیح داد که این قضیه را برادرش برایش بگوید نه او ابی به صورتش زد و لباس هایش را عوض کرد باید به خاتون کمک میکرد هرچند که از خاتون دل خوشی نداشت اما بخاطر حرف های مادرش باید کمک خاتون میکرد تا خانه را برای پسر فرهان اماده کند 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۸ _ممنونم اقای صالحی پس اون چیزی که بهتون گفتم تا فردا حاضر میشه دیگه اقای صالحی وکیل خانوادگی فرهان بود _بله ممنونم خدانگهدار فرهان گوشی را قطع کرد و به فکر فرو رفت فردا دیگر پسرش را برای همیشه پیش خودش می اورد صدای در اورا از افکارش بیرون کشید _اجازه هست داداش پیمان بود _بفرما تو داداش پیمان وارد اتاق شد و روی مبل نشست _پیمان کارای زمینارو انجام دادی _اره داداش همین الان از اونجامیام خداروشکر امسال سال خوبی میشه کارگراهم راضین از دستمزدشون سپردم به هر کدومشون یه مقدار عیدی هم بدن فرهان سرش را تکان داد _کار خوبی کردی داداش منم کارای دادگاه و ازمایشگاه رو درس کنم میام سر میزنم بهتون پیمان کش و قوسی به بدنش داد و گفت _باشه داداش عجله نکن محمد علی رو گذاشتم بالا سر کارگرا خودمم که سر میزنم تو به کارت برس چی شد جواب ازمایش رو گرفتی فرهان نفس عمیقی کشید _اره دیروز یاسین زنگ زد پیمان با دقت به فرهان گوش میداد _خب چی شد؟ _هیچی جواب مثبت بود پیمان خندید _خب پس مبارکه دیگه پسر دار شدی _اره داداش ولی کاش اینجوری نمیشد اخه نمیدونم انگار بین دو راهی موندم از یک طرف پسرم از یک طرف نیلوفر _مگه نیلوفر چی میگه فرهان کلافه دستی داخل موهایش کشید _چیزی نمیگه ولی باهام حرف نمیزنه حتی میخواد اتاقشو جدا کنه پیمان متفکرانه به میز زل زد _خب حق داره داداش الان پنج سال که زن توعه بعد تازه فهمیده که یه پسر ۷ساله داری فرهان به برادرش نگاه کرد _تودیگه این حرفو نزن پیمان انگار من خودم خبر داشتم که نیلوفر بخواد ناراحت باشه چیکارکنم خب _حالا اینارو ولش کن داداش تو چجوری به دادگاه گفتی که کیان پسرته خب میدونی که تو و صبا عقد نبودین حتی صیغه هم نبودین فرهان چشم هایش را از پیمان دزدید و به دیوار خیره شد _به صالحی گفتم یه برگه صیغه درس کنه پیمان متعجب گفت _چی؟ اونم قبول کرد مگه میشه اخه فرهان کلافه به برادرش نگاه کرد _اره داداش قبول کرد خب میگی چیکارکنم ها صبا بچه رو به من نمیده اوندفعه هم میگفت که تو نمیتونی بری ادعای حضانت کنی چون مدرکی نداری ولی اینجوری دیگه اون نمیتونه حرفی به دادگاه بزنه فردا با پلیس میرم و پسرمو میارم پیمان به برادرش خیره شد انگار حس پدر بودن در فرهان جریان گرفته بود که اینطور به اب و اتش میزد _میخوای منم بیام باهات فرهان نگاهش را از پیمان گرفت _نه بهتره خودم برم نمیدونم صبا قراره چیکارکنه اونشب روم اسلحه کشید اینبار رو خدا بخیر کنه پیمان با حیرت گفت _اسلحه کشید؟صبا؟راستش داداش دلم برای صبا میسوزه اون از چند سال پیش این از الان فرهان خودش هم در اعماق وجودش حس ترحم داشت به صبا انگار زیادی به کیان وابسته بود 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۱۹ _مامان کجایی صدای کیان بود انگار از خواب بیدارشده بود صبا دست های خاکی اش را تکان داد و با صدای بلند گفت _تو گلخونم مامان الان میام از گلخانه خارج شد و به طرف خانه رفت چشم های کیان خواب الود بود انگار هنوز کامل بیدار نشده بود _مامانی کجا بودی من جیش دارم صبا پفی کشید _خب برو جیش کن پسرم تو بزرگ شدی دیگه الانم که روزه بدو بدو برو جیش کن تا وقتی تو بیای منم برات شیر کاکائو خوشمزه درست میکنم کیان خمیازه ای کشید و به طرف بیرون رفت صبا با لبخند تلو تلو زدن کیان را نگاه میکرد پاکت شیر را از یخچال در اورد و همراه کاکائو و کمی هم دارچین و شکر داخل شیر جوش ریخت و روی شعله گذاشت کیان عاشق شیر کاکائو بود سفره را روی زمین پهن کرد و کره و مربای به را سر سفره گذاشت شیر کاکائو را در لیوان مخصوص کیان ریخت _پسرم اومدی کیان دست و صورتش را بیرون شسته بود و با پیراهن خیس وارد خانه شد _مامان لباسم خیس شد عوض کنم _دوباره لباستو خیس کردی بهت که گفتم پسرم فقط یه کم اب تو دستت بگیر به صورتت بریز اخه چرا صورتتو زیر شیر اب میبری برو لباستو عوض کن کیان خندان به اتاق رفت و بعد با تی شرت ابی که فرهان برایش خریده بود برگشت صبا گونه نرم و تپل کیان را بوسید و موهای فرش را از صورتش عقب زد _بیا پسرم این شیر کاکائو رو بخور من باید برم گلخونه کار دارم کیان لیوان را گرفت و یک نفس سر کشید صبا لقمه های کوچک از نان و کره مربا برای کیان میگرفت و به دستش میداد کیان به شدت وابسته صبا بود صباهم به او وابسته بود و دوری از پسرش حتی در فکرش نمیگنجید سه هفته از زمانی که فرهان امده بود گذشته بود و صبا هر ثانیه به کیان فکرمیکرد به اینکه فرهان اورا ببرد و او تا اخر عمر از دیدن پسرش محروم شود اما انگار فرهان بی خیالش شده بود چون دیگر به انجا نیامده بود صبا هرشب هزار نقشه میریخت نقشه فرار از اینجا اما فرار از دست فرهان غیرممکن بود صبا حتی به خارج رفتن هم فکر کرده بود اما بدون شناسنامه کیان عملی نبود 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر پارت ۲۰ صدای در بلند شد رنگ صبا پرید این وقت صبح چه کسی بود دلش گواه بد میداد فکر کرد اشتباه شنیده اما با ضربه بعدی شکش به یقین تبدیل شد و حقیقت مثل ابی سرد به سر او ریخته شد و اورا به لرز انداخت از جایش بلند شد چادر روی مبل را سرش کرد و به سمت در رفت _بله _خانم لطفا باز کنید از اداره اگهی اومدیم دنیا دور سر صبا چرخید دستش را به دیوار گرفت تا نیفتد کیان از خانه بیرون امده بود و دم در ایستاده بود صبا در را باز کرد دو مامور کلانتری جلوی در ایستاده بودند و فرهان پشت انها به ماشین تکیه داده بود سعی داشت خونسرد باشد اما موفق نبود _بله بفرمایید مردی مسن تر که جلو تر ایستاده بود گفت _خانم اقای فرهان ستوده از شما به جرم ندادن فرزندشون شکایت کردن و از دادگاه حکم حضانت فرزندشون کیان ستوده رو گرفتن رنگ صبا پریده بود و دست هایش عینا میلرزید مرد حکم را به دست صبا داد و گفت _لطفا پسرشون رو بیارید صبا با لکنت گفت _ولی ولی فرهان جلو امد و در حالی که دست هایش در جیبش بود گفت _ولی چی من پسرمو میخوام صبا خصمانه به فرهان خیره شد و رو به دو مامور گفت _این اقا پدر بچه من نیس این ادعا کذبه مرد مسن که روی اتیکتش سرهنگ قادری حک شده بود گفت _اما خانم این اقا شناسنامه پسرش رو داره و همچنین ازمایش دی ان ای که نشون میده کیان ستوده پسر این مرده و همچنین حکم دادگاه رو صبا نگاهی به کیان که ایستاده بود کرد و بعد رو به فرهان گفت _فرهان خواهش میکنم دست از سر ما بردار کیان بچه منه میفهمی من بزرگش کردم تو کجا بودی وقتی بدنیا اومد وقتی راه رفت وقتی حرف زد ها اشک های صبا جاری شد _من پسرمو به تو نمیدم و خواست در را ببندد که فرهان پایش را لای در گذاشت _صبا سختش نکن برو کیان رو بیار من پدرشم صبا سعی داشت در را ببندد که کیان جلو امد و چادر صبا را با ترس کشید _مامانی چی شده من میترسم صبا با گریه گفت _برو تو پسرم فرهان دست کیان را کشید و از در خارج کرد صبا در را ول کرد و به طرف کیان دوید _فرهان خواهش میکنم پسرمو نبر فرهاننننن گریه های صبا به هق هق های بلند تبدیل شده بود دو مامور پلیس جلو امدند _خانم لطفا اروم باشیدحکم دادگاه همینه شما نمیتونید جلوش رو بگیرید صبا داد زد _کدوم دادگاه دادگاهی که یک طرفه حکم داده من این حکم رو قبول ندارم کیان ترسیده به فرهان و مادرش نگاه میکرد گریه اش گرفته بود فرهان خم شد و به کیان گفت _پسرم برو داخل ماشین بشین چیزی نیس قراره باهم بریم پارک کیان با گریه گفت _اما مامانم عمو مامانم داره گریه میکنه اون نمیاد _نه پسرم مامانت نمیاد برو بشین کیان با گریه به صبا نگاه کرد _نه من نمیام عمو مامانم داره گریه میکنه دوس نداره من بیام فرهان رو به صبا که داشت گریه میکردفریاد کشید _بس کن صبا بچه رو ترسوندی تمومش کن صبا با گریه به سمت کیان امد و دستش رو گرفت اما فرهان مانع انها شد و کیان را پشت سرش قایم کرد صبا با عصبانیت رو به فرهان جیغ کشید _برو کنار گفتم پسرموپس بده کیان کیان مامان بیا بریم خونه فرهان عصبانی شد و صبا را هل داد مامور ها میخواستند جلو بیاییند اما فرهان با گفتن (خودمون حلش میکنیم) اجازه نداد فرهان با عصبانیت به صبا توپید _صبا بس کن این بچه بازی مسخره رو بس کن کیان پسر منه تو نمیتونی اونو از من بگیره صبا گریه حرف میزد _اما پسر منم هست فرهان توهم نمیتونی اونو از من بگیری خواهش میکنم به پات میفتم فرهان پسرمو از من جدا نکن فرهان سری تکان داد _متاسفم صبا و کیان را که گریه میکرد به سمت ماشین برد در جلو را باز کرد و کیان را نشاند صبا میخواست در ماشین را باز کند که فرهان فوری قفل مرکزی را زد و خودش هم سوارشد صبا با گریه به شیشه میکوبید و میخواست در را باز کند اما فرهان ماشین را روشن کرد و راه افتاد ماشین پلیس هم دنبالش راه افتاد صبا دنبال ماشین می دوید اما سرعت فرهان خیلی بیشتر بود و در اخر صبا روی زمین افتاد و اشک هایش شدت گرفت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت۲۱ کیان هق هق میکرد و فرهان با عصابی خراب رانندگی میکرد _پسرم ساکت باش بسه دیگه کیان با هق هق گفت _مامانم....عمو...مامانم از گریه زیاد سکسکه اش گرفته بود فرهان کناری ایستاد و بطری ابی به سمت کیان گرفت _بیا اب بخور مامانت خوبه فقط یه خورده ناراحت بود الان میریم خونه ما میتونی تو حیاطش بازی کنی توی اتاقشم کلی شکلات و کیک هست که بخوری کیان اب خورد و کمی ارام شد _عمو چرا مامانمو با خودمون نیاوردیم فرهان اشک های کیان را پاک کرد و گفت _مامانت بعدا میاد باشه پسرم کیان چیزی نگفت اما انگار که دلش نمیخواست با فرهان برود از انطرف در خانه خاتون ارام و قرار نداشت نیلوفر روی مبل نشسته بود و با استرس انگشت هایش را فشار میداد مریم و پیمان کنار هم نشسته بودند و چیزی نمیگفتند در خانه باز بودو همه منتظر امدن فرهان بودند در حیاط باز شد و همه به بیرون خیره شدند نیلوفر زودتر از همه از جایش بلند شد و به ماشین فرهان که ایستادخیره شد فرهان پیاده شد و در جلو را باز کرد کیان پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت حیاط بزرگ خانه حس هیجان و اضطراب به او میداد خاتون جلو دوید و به اهو و ساجده اشاره کرد که اسپند بیاورند کیان با تعجب به خاتون که به سمتش می امد و قربان صدقه اش میرفت نگاه کرد خاتون کیان را در اغوش کرد و اشک شوق ریخت _نوه عزیزم خوش اومدی دورت بگردم با شوق رو به اهو گفت _اهو بیا برای نوم اسپند دود کن زود باش مریم دست به سینه ایستاده بود و پوزخند میزد پیمان کنارش ایستاده بود و با لبخند برادر زاده اش را نگاه میکرد و نیلوفر نیلوفر عقب تر از همه ایستاده بود و با غم به فرهان که لبخند میزد نگاه میکرد چقدر دلش میخواست بچه ای میداشت و اهالی خانه همینقدر برای او ذوق میکردند کیان با تعجب به همه نگاه میکرد از اغوش خاتون بیرون امد و به پای فرهان چسبید خاتون خندید و عقب رفت پیمان جلو امد و جلوی کیان زانو زد _چقدر تو شبیه فرهانی پسر اسمت چی بود کیان با صدایی ارام گفت _کیان پیمان کیان را جلو کشید و روی موهایش را بوسید مریم با حسادت دندان قرچه ای کرد پیمان بلند شد و گفت _خب بهتره بریم خونه دیگه بچه رو حسابی ترسوندیم خاتون با دستپاچگی گفت _اره پسرم شما بریم خونه تا من به محمدعلی بگم گوسفند رو ضبح کنه میترسم کیان ببینه بترسه باید قربونی بدیم کیان دست فرهان را کشید و گفت _شما اینجا ببعی دارین فرهان غش غش خندید و گفت _نه پسرم فقط یدونس اونم الان رفته نمیشه ببینیش فرهان نگاهش به نیلوفر افتاد _نیلوفر بیا اینجا نیلوفر با قدم های سست جلو امد پیراهن ابی اش حسابی با چشم هایش عجین شده بود نگاهی به کیان انداخت و جلوی پایش زانو زد تا هم قدش شود _خب من نمیدونم چی بگم ولی امیدوارم من و تو بتونیم دوستای خوبی بشیم باهم پسرم پسرم را با اندکی مکث و دودلی گفت دست کوچک کیان را گرفت انگار این بچه مهری عجیب داشت چون فورا در دل نیلوفر جا باز کرد و لبخند به لب هایش اورد فرهان خوشحال از این عکس العمل نیلوفر دست نیلوفر را گرفت و فشار داد همگی به طرف خانه رفتند لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت ۲۲ چند ساعتی گذشت در این مدت کیان با خجالت روی مبل نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد خاتون خانم هم کم لطفی نکرده بود و یک سینی پر از لواشک شکلات مارشمالو و هزارتا چیز دیگر جلوی کیان گذاشته بود و هرچند دقیقه یکبار قربان صدقه ای جدید میرفت فرهان بلند شد و گفت _من و کیان باید حرف بزنیم شما راحت باشین کیان با فرهان بلند شد فرهان دستش را گرفت و به سمت اتاقش برد تمام مدت کیان با کنجکاوی خانه را نگاه میکرد _اینجا اصلا شبیه خونه ما نیست فرهان لبخندی زد _خونه شما بهتره یا خونه ما؟ کیان نگاهی به دور و برش کرد _نمیدونم اینجا خیلی بزرگه خونه ما کوچولوئه فرهان خندید _دوس داری اینجا کنارمن زندگی کنی؟ کیان کمی فکر کرد و گفت _اگه مامانم باشه اره فرهان جلوی کیان زانو زد _نمیشه من و تو تنها زندگی کنیم هر روز بریم پارک چیزای خوشمزه بخورین کیان به چشم های فرهان نگاه کرد انگار دو دل بود _خب مامانی روهم بیاریم باما بیاد پارک فرهان بلند شد و به طرف اتاق راه افتاد _بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدم کلی اسباب بازی خریدم برات کیان با ذوق همراه فرهان به طرف اتاق رفت فرهان در را باز کرد اتاق با کاغذ دیواری ابی پوشیده شده بود فرهان از سرعت عمل خاتون تعجب کرد تخت نوجوان که رویش طرح ماشین داشت کنار پنجره بود و کمد کوچکی هم که هم قد کیان بود کنارش قرار داشت کیان با ذوق روی تخت پرید و شروع به بالا پایین پریدن کرد فرهان با لبخند نگاهش کرد کیان میخندید و بالا پایین میپرید در همان حین گفت _عمو ببین چقدر بالا میرم فرهان جلو رفت کیان را بغل کرد و همراهش روی تخت نشست _کیان مامانت راجب به بابات چی گفته بهت _عمومن که بهت گفتم مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها فرهان مکث کرد و به چشم های کیان خیره شد _اگه بابات نرفته باشه پیش فرشته ها چی دوسش داری کیان به فرهان نگاه کرد _اما مامانم گفت رفته من دوس داشتم بابایی اینجا بود اما مامانم میگه اون خیلی وقته رفته قبل اینجا من بدنیا بیام _ببین کیان میخوام یه رازی رو بهت بگم باشه کیان با هیجان به فرهان نگاه کرد _راز یعنی چی عمو _یعنی چیزی که فقط من میدونم و الان میخوام به تو بگم کیان به فرهان نگاه کرد تا رازش را بگوید فرهان نفس عمیقی کشید _بابایی پیش فرشته ها نرفته پسرم من بابایی توام کیان که انگار هنوز نفهمیده بود همینطور با هیجان داشت به فرهان نگاه میکرد _فهمیدی پسرم تو پسرمنی و من بابای توام کیان با گیجی به فرهان نگاه کرد _اما مامان گفت که بابا رفته گفت تو عمویی دوست بابایی فرهان دست های کوچک کیان را گرفت _مامانی میخواست تو بزرگ بشی بعد بگه بهت _اما پس تا الان کجا بودی چرا پیش ما نیومدی فرهان شرم زده به پسرکوچکش نگاه کرد _من....من کار داشتم پسرم نتونستم بیام پیشتون اما قول میدم از این به بعد کنارهم باشیم باشه پسرم کیان از بغل فرهان پایین امد و رو به رویش ایستاد _نه تو بابای من نیستی مامان گفت بابایی رفته پیش فرشته ها مامانی هر روز برای بابا گریه میکرد تو....تو.... و از اتاق بیرون دوید فرهان کلافه دستی به موهایش کشید و به دنبال کیان از اتاق خارج شد اما پشت در اتاق متوقف شد پسرش اورا به عنوان پدر قبول نداشت یعنی در اصل حرف های اورا باور نداشت به او و مادرش حق میداد اما پس کی باید به او حق میداد لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ماسو 716 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر پارت۲۳ خاتون از پله ها بالا امد با دیدن فرهان ماتم زده به طرفش امد _چی شده فرهان به کیان چی گفتی داشت گریه میکرد دوید رفت توی حیاط نیلوفر دنبالش رفت فرهان خیالش راهت شد نیلوفر بلد بود چطور ارامش کند _هیچی بهش گفتم من باباتم اما _اما چی _گفت که مامان گفته بابارفته پیش فرشته ها خاتون پفی کشید _فرهان تو از یه بچه هفت ساله چه توقعی داری ها خب معلومه که باور نمیکنه یه غریبه بیاد بهش بگه من باباتم جالب بود حتی مادرش هم اورا غریبه میدانست _خاتون میدونی چی گفت اون گفت تا الان کجا بودی چرا پیش ما نبودی _پسرم اروم باش اون یه بچس بالاخره کنار میاد فرهان سری تکان داد و گفت _میرم پیششون خاتون به رفتنش نگاه کرد عذاب وجدان رهایش نمیکرد ایا او مقصر بود؟ نیلوفر با قدم های بلند به سمت پشت خانه رفت کلافه شده بود یک وجب بچه را نمیتوانست پیدا کند انگار اب شده بود با خودش زمزمه کرد (اخه کجا رفتی) صدای گریه خفیفی از پشت یک بوته گل رز می امد نیلوفر صاف ایستاد و دست به کمر پوفی کشید _اخه اینجا چیکارمیکنی بچه به سمت بوته گل رفت و کیان را که پشت بوته مچاله شده بود نگاه کرد _بچه بلند شو الان همه جات خار میخوره کیان با چشم های اشک الود به نیلوفر نگاه کرد چشم هایش شبیه فرهان بود دل نیلوفر را میبرد _بیا اینجا ببینم چی شده چرا گریه میکنی کیان که انگار منتظر اغوشی بود از پشت بوته بیرون امد و خود را در بغل نیلوفر انداخت نیلوفر انتظار این کار را نداشت و کمی جا خورد اما فورا به خودش امد و کیان را بغل کرد _چقدرم سنگینی تو کیان سرش را روی شانه نیلوفر گذاشت و دماغش را به شالش مالید نیلوفر خنده اش گرفت داشت پسر هوویش را بغل میکرد _خاله دستم خار خورده نیلوفر تازه متوجه خار دست کیان شد و با احتیاط ان را در اورد _اخه بچه چرا رفتی پشت اون بوته خار داره دستات زخمی میشن کیان دماغش را بالا کشید _عمو عمو به من گفت که بابامه اره خاله تو میدونی نیلوفر غم زده به کیان نگاه کرد چشم های کشیده اش غرق اشک بود نیلوفر نمیخواست جواب این سئوال را بدهد نمیخواست این اعتراف را بکند _دستت درد میکنه ببینم دیگه که جاییت خار نخورده ها کیان فین فین کنان دماغش را بالا کشید نیلوفر دستش را گرفت دست های کوچکش نرم و لطیف بودند _خاله چرا جواب نمیدی نیلوفر با لبخند بانمکی گفت _کی گفته توبه من بگی خاله ها این سئوالو از من نپرس این سئوالو باید از مامانت بپرسی کیان خیره به نیلوفر نگاه کرد _پس چی صدات کنم _نمیدونم ببینم تو میتونی به من بگی مامان کیان از جایش بلند شد و روبه روی نیلوفر ایستاد _من مامان دارم اسمش صباس تو نمیتونی مامان من بشی نیلوفر احساس کرد قلبش ترک برداشت و مثل فنجانی چینی شکست اشک به چشم هایش هجوم اورد معلوم بود که نمیشد پیش خودش چه فکر کرده بود که پسر فرهان می اید و یک روزه به او مامان میگوید نیلوفر خودش را کنترل کرد _باشه پس من کیان صدات میکنم توهم به من بگو نیلوفر و اندکی مکث کرد _و از این به بعد باهم دوستیم باشه نیلوفر دستش را جلوی کیان دراز کرد کیان هم دست اورا گرفت لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری