رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: حماقت من

نویسنده: نازنین کاوسی مقدم | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، مافیایی، اجتماعی، هیجانی

خلاصه رمان:

قصه درمورد سُلدا ؛ دختر نوزده ساله ای که در یکی از روستاهای شهرستان سردشت استان آذربایجان غربی زندگی می کند و یک روز که توی روستا برای قدم زدن بیرون رفته بود با مرد جوانی برخورد می کند که به شدت زخمی است و از او کمک می خواهد و درست از آن روز بود که زندگی آرام سُلدای ما به کلی تغییر می کند.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱

#رمان_حماقت_من

#نازنین_کاوسی_مقدم

 

 

 

 

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. خیره به ساعتی که روی عسلی داشت زنگ می خورد پوفی کشید و پتو را کنار زد . دکمه ساعت را زد و نگاه خواب آلودش روی عقربه ها نشست . ساعت شش صبح را نشان می داد . فردا کنکور داشت و مجبور بود این ساعت بیدار شود و درس بخواند . یک جورایی باید درس هایش را جمع بندی می کرد و چهار تا تست می زد . از روی تخت بلند شد و جلوی پنجره رفت . هوا هنوز کاملا روشن نشده بود و از پنجره نیمه باز اتاقش نسیم خنکی می وزید . آخ که چقدر خوب بود توی این هوا نفس کشیدن ؛ برای همین به سرش زد که بیرون برود . با موهای باز و تی شرت و شلوارکی که با آن خواب بود توی حیاط خانه یشان رفت . صدای خروس ها که یکدفعه بلند شد نزدیک بود زهله ترکش کند ‌. با دستی که روی قفسه سینه اش گذاشته بود رویش را سمت قفس بزرگ مرغ ها برگرداند:

 

 

 

 

_قوقولی ترسیدم ...

 

 

 

 

با لبخند سمت جای مرغ ها رفت و قفل کشویی آن را باز کرد . دستش را داخل قفس آهنی بزرگ برده و دونه دونه مرغ ها را بیدار کرده و از قفس پرت کرد بیرون . خروس سفید رنگ بزرگ که سُلدا او را قوقولی صدا می کرد زود تر از همه بیرون پرید .

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

#رمان_حماقت_من 

#نازنین_کاوسی_مقدم 

 

 

 

 

حسابی سرگرم مرغ و خروس ها شده بود که صدای مادرش را شنید . داشت او را صدا می زد :

 

 

 

_سُلدا ؟

 

 

 

_چانم آنام ؟ الان میام 

 

 

 

 

****

 

 

 

مرد خسته و زخمی به تخته سنگی تکیه داد و همانطور که به زخم روی کتفش فشار می آورد تا خونریزی اش را بند بیاورد روبه ارشیا که دست راستش محسوب می شد کرد و غرید :

 

 

 

 

_برو ببین این صدای چیه ؟

 

 

 

 

_کدوم صدا ؟

 

 

 

 

_صدای پا میاد ابلح، انگار کسی داره نزدیک میشه ..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

#رمان_حماقت_من

#نازنین_کاوسی_مقدم

 

 

 

 

ارشیا چشمی گفت و با احتیاط از پشت تپه نگاهی به پایین انداخت . دخترکی با شال زرد رنگ پایین تپه نشسته بود و بلند بلند داشت کتاب زیست شناسی اش را می خواند. نمی دانست کمک کی می رسد و حتی نمی دانست اربابش تا کی دوام می آورد . اینطور گمان کرد که شاید این دختر که از افراد همین روستا است شاید بتواند به آنها کمک کند . برای همین کلت کمرش اش را از پشت کمر درآورد و قدم به قدم آهسته به او نزدیک شد . دختر چنان بلند بلند از حفظ مطالب درس را مرور می کرد که اصلا متوجه صدای پای او نشد . تا اینکه نوک اسلحه روی سر او قرار گرفت و ترسیده با جیغی که زد از جا پرید . 

 

 

 

_تو‌کی هستی ؟ کمکـــ ...

 

 

 

صدای جیغش آنقدر بلند بود که به گوش دستان رسید و رویش را که برگرداند دخترک مشکی پوشی را دید که جلوی پایش روی زمین افتاد .‌ مرد عصبی و بهت زده غرید :

 

 

 

_این کیه ارشیا ؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

#رمان_حماقت_من

#نازنین_کاوسی_مقدم

 

 

 

 

_فرشته نجات !

 

 

 

_چی ؟

 

 

 

 

_جایی و نداریم بریم قربان ، پیدامون می کنن .. آخه تا کی می تونیم توی جنگل بمونیم ؟

 

 

 

دستان سریع منظور حرفش را فهمید و خیره شد به چهره ی ترسیده دخترک روبه رویش و پرسید :

 

 

 

_می تونی بهمون کمک کنی ؟

 

 

 

 

سُلدا نگاه متعجب و وحشت زده اش بین اسلحه ای که دست ارشیا بود و زخم کتف دستان در گردش بود تندی لب زد :

 

 

 

_من چرا باید به شما کمک کنم ؟ اصلا شما ها کی هستید ؟ قاچاقچی ، آدمکش ، مزدور یا دزدین ؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

#رمان_حماقت_من 

#نازنین_کاوسی_مقدم 

 

 

*هر گونه کپی و تقلید ممنوع زیرا اثر قرار داد چاپ دارد.

 

هنوزم می خواست حرف بزند که نوک اسلحه را روی سرش احساس کرد و لال شد و همزمان ارشیا غرید :

 

 

 

 

_تو مجبوری به ما پناه بدی و کمک مون کنی وگرنه کشته میشی 

 

 

 

 

ترسیده بود و ذهنش انگار قفل شده بود . با همان ترس لب زد :

 

 

 

 

_چطوری می تونم کمکتون کنم ؟

 

 

 

 

_ما فقط یه پناهگاه می خوایم که تا شب اونجا بمونیم و یکم دارو برای زخم آقا

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...