رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: نیمان

نویسنده: مهدیه طاهری 

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، رمزآلود 

ماهور، داستانی از جستجوی هویت و معنا در پیچ و خم‌های زندگی است. در شهری که خاطرات گم می‌شوند، ماهور در پی کشف گذشته‌ی مرموز خود است و سرنوشتش با تینا، گره می‌خورد. اما این تازه آغاز ماجراست؛ روابط شکل می‌گیرد، انگیزه‌ها آشکار می‌شوند و هر شخصیت برای یافتن نغمه‌ی گمشده‌ی زندگی‌اش، با سایه‌های گذشته و روشنی حال دست و پنجه نرم می‌کند. 

 

شهری در خوابِ خاطره... 

نغمه‌‌ای در باد... 

و سفر درونی، در جستجوی معنا... 

 

"نیمان" یعنی آن چه کامل به نظر می‌رسد، اما در حقیقت از دو نیمه ساخته شده است. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 5
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 4
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل اول. 
#پارت یک... 
دخترک شال خود را سر کرد و از اتاق خارج شد. روی نرده‌‌ی جفت پله نشست و تا پایین سر خورد و قبل از به زمین رسیدن، پایین پرید. بلند گفت:

- مامان. مامان، کجایی؟

مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

- جانم عزیزم، کاری داشتی؟

دختر لبخندی زد و گفت:

- من میرم کتابخونه. کاری نداری؟

مادر همین‌طور که به آشپزخانه برمی‌گشت، گفت:

- نه عزیزم. مواظب خودت باش.

دختر خداحافظی کرد و بعد از پوشیدن کفش‌هایش از حیاط سرسبزشان خارج شد و با تاکسی تلفنی که انتظارش را می‌کشید، به سمت کتابخانه رفت. در را باز کرد و با دختران و پسران درحال مطالعه روبه‌رو شد. بوی قهوه و بوی کاغذ، و صدای ورق زدن کتاب، فضا را پر کرده بود. 
درنگ را جایز ندانست و سمت قفسه‌ی کتاب‌ها قدم برداشت و بعد از جستجوی کوتاهی کتاب مورد نظرش را برداشت. بعد از پیدا کردن جای دنج و آرام، شروع به خواندن کتاب کرد. 
هوا رو به تاریکی می‌رفت دختر سر بلند کرد و با دست گردنش را ماساژ داد و عزم رفتن کرد. 
آرام و قرار نداشت، گاهی از روی جدول به آن طرف میپرید و گاهی لیلی‌کنان میرفت. دائم بالا و پایین می‌پرید و درختان را لمس می‌کرد و غرق شادی می‌شد. 
در خانه را باز کرد و بلند گفت:

- سلام من اومدم. صاحبخونه کجایی؟

مادرش که روی مبل راحتی وسط پذیرایی نشسته بود چایش را روی میز گذاشت و گفت:

- خوش اومدی قربونت برم. برو لباسات رو عوض کن بیا چای دم کردم.

دخترک سمت مادر رفت و گونه‌ی او را بوسید و گفت:

- چشم بانو. شما فقط دستور بده.

مادر خندید و گفت:

- برو دختر. انقد لوس بازی درنیار.

دخترک چشمی گفت و به سمت پله‌ها رفت. دوباره مادر گفت:

- ماهور! به خواهر و برادرت هم بگو بیان پایین.

ماهور گفت:

- چشم مدینه خانم.

مدینه با لبخند گفت:

- بچه‌ی پرو. 

ماهور خندید و به اتاق دوست داشتنی‌اش رفت. وسط اتاق ایستاد، به دیوارها و لوازم بنفش و یاسی رنگش نگاه کرد و آرامش گرفت. سپس لباس راحتی پوشید و به اتاق طناز، خواهرش، که چهار سال از او بزرگتر بود رفت، در زد و بعد از گرفتن اجازه، وارد شد. اتاق را از نظر گذراند و چشمش روی طناز که پشت میز تحریرش نشسته بود و نقاشی می‌کشید، ثابت ماند. لبخند زد و گفت:

- چطوری آبجی جون؟

طناز به سمتش برگشت و لبخند زد و گفت:

- خوبم. تو چطوری دُخی جون! 

ماهور: منم خوبم، مامان گفت بریم پایین، چای بخوریم.

چشمان طناز برق زد و با هیجان از جا بلند شد و دستان رنگیش را به هم مالید و گفت:

- آخجون چای.

به سمت در رفت و بی اهمیت به ماهور به سوی پذیرایی پرواز کرد. او همیشه عاشق چای بود، برایش زمستان و تابستان هم فرقی نداشت، اسم چای را که می‌شنید دیوانه میشد. 
ماهور سراغ برادر ده ساله‌اش رفت و در زد و وارد شد. با دیدن سروش که روی تخت روی شکم خوابیده بود. گفت:

-سروش! مامان میگه بیا چای بخور.

سروش که تمام حواسش به تبلت داخل دستش بود. گفت:

- نمی‌خورم. 

ماهور دست به سینه ایستاد و با تخسی گفت:

- بلند شو. مامان وقتی میگه بیا، باید بگی چشم.

سروش: تا بابا نیاد، نمیام.

فکر پدر آتش به دل ماهور انداخت، خیلی وقت بود که ندیده بودش. ماهور آه کشید، چشمانش دلتنگی را فریاد می‌کشید. گفت:

- داداشی! بابا رفته سفر و معلوم نیست کی بیاد. می‌خوای تا اون موقع تو اتاقت بمونی؟
 

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت دو... 
سروش با عصبانیت گفت:

- دارم بازی می‌کنم، چقد حرف میزنی، ببین سوختم. برو الان میام.

ماهور سمت پله‌ها رفت و  روی نرده‌ها نشست و با ذوق و هیجان به پایین سرخورد ولی قبل از اینکه بیفتد، پایین پرید و پیش مادر و خواهرش نشست.
مادرش که استکان چتی در دستش خشک شده بود، گفت:

- دختر خیلی کار خطرناکیه. اگه خدای نکرده بیفتی من چیکار کنم؟.

ماهور خندید و گفت:

- نگران نباش مامان جون، بادمجان بد آفت نداره.

مادر غرولند گفت:

- همیشه به سروش گیر میدی بخاطر این کارش، ولی خودت انجام میدی.

ماهور: سروش بچه است خطرناکه، ولی من بزرگ شدم.

مادر سر تکان داد و به آشپزخانه رفت. سروش که بالای پله‌ها ایستاده بود شاکی گفت:

- نخیر کی گفته من بچه‌ام؟ خیلی هم بزرگ شدم.

بعد روی نرده نشست و خواست ادای ماهور را دربیاورد ولی قبل از پریدن، محکم به زمین افتاد، ولی کم نیاورد و سریع بلند شد، درحالی که سرش را ماساژ می‌داد، با لبخند گفت‌:

- چیزی نیست، نگران نباشین. 

ماهور: دیدی هنوز بچه‌ای! خب مثل آدم از پله‌ها بیا پایین.

طناز نیشخند صداداری زد و گفت:

- دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

ماهور اخم ساختگی کرد و گفت:

- ای بابا! طنازی! اومدی و نسازیااا.

مدینه چای آورد و روی میز گذاشت و گفت:

- خب تعریف کنین، امروز چیکار کردین؟

سروش کنارشان نشست و گفت:

- هیچی، مدرسه که مثل همیشه مسخره بود، بعدشم که درس خوندم و بازی کردم، همین.

ماهور چای برداشت و گفت:

- دبیرستان، خونه، کتابخونه، خونه، هیچ اتفاقی هم نیفتاد.

 طناز نفسی عمیق، همانند حسرت کشید و گفت:

- منم همینطور، هیچ اتفاق قشنگی نیفتاد، از دانشگاه اومدم خونه، خوابیدم تا الان.

مدینه سر تکان داد و گفت:

- ای بابا! چه بچه‌های بی ذوقی دارم، یکم زندگی کنین، تفریح کنین، یعنی چی که هیچی؟

سروش به حالت قهر دستانش را روی سینه قفل کرد و به تکیه‌گاه مبل تکیه داد و گفت:

- آخه بدون بابا کیف نمیده، چرا نمیاد؟

مدینه: میاد عزیزم، یکم کارش طول کشیده ولی تا آخر هفته میاد.

سروش ذوق زده دستانش را به هم کوبید و گفت:

- راست میگی! آخجون آخجون بابا میاد. 

از ذوق بالا و پایین می‌پرید. مادر گفت:

- یعنی شما پدرتون رو بیشتر از من دوست دارین؟

سروش گفت:

- نه مامان، تو رو هم دوست داریم فقط بابا بیشتر باهامون وقت می‌گذرونه.

ماهور با شادی گفت:

- قراره برامون سوغاتی بیاره، دلم می‌خواد برام کیف بخره. 

طناز انگار که آب دهانش را جمع کند زبان روی لبانش کشید و گفت:

- من دلم لواشک می‌خواد، آخه لواشک‌های شمال معروفه. 

مادر: خب زنگ بزنین، هرچی می‌خواین، بهش بگین. 

سروش با عجله تلفن خونه را آورد و به پدرش زنگ زد. بعد از چند تا بوق جواب داد و گفت:

- الو بفرمایید. 

سروش گفت:

- سلام بابا خوبی؟

بابا هم که انگار خوشحال شده بود گفت:

- سلام پسرم قهرمان من. 

سروش تک خنده‌ای کرد و گفت:

- کجایی بابا! دلم برات تنگ شده چرا نمیای؟
 

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

بابا: آخر هفته میام عزیزم، چیزی لازم نداری؟

سروش: بابا زنگ زدم بگم برامون سوغاتی بیار. طناز لواشک می‌خواد، ماهور کیف می‌خواد و آقا سروش قهرمان هم توپ فوتبال می‌خواد. 

بابا خندید و گفت:

- چشم براتون می‌خرم، ببینم مامانتون چی می‌خواد؟ 

سروش یک نگاه به مادرش کرد و گفت:

- بابا می‌پرسه چیزی می‌خوای؟ 

مدینه گوشی را گرفت و شروع کرد با بابا حرف زدن..... 
***
ماهور در دنج ترین قسمت کتابخانه‌ نشسته بود و بی اهمیت به اطراف، مشغول مطالعه‌ی کتاب بود که مردی چهل ساله، با موهای جوگندمی کنارش نشست و گفت:

- امیدوارم مزاحم نباشم خانم. 

 ماهور نگاهش کرد، آشنا نبود، بدون اینکه تغییری در قیافه‌اش ایجاد کند، گفت:

- این همه میز خالی اینجاست. اگه ممکنه برین جای دیگه. من حواسم پرت میشه.
 
مرد لبخند زد و گفت:

- خب یکم به خودت استراحت بدی بد نیست. خیلی وقته که حواسم بهت هست! دائم کتاب می‌خونی، اینجوری خسته میشی. 

شاخک‌های ماهور فعال شد و ابرهایش بالا پرید و گفت:

- شما کی هستین؟

مرد خود را به جلو خم کرد و دست‌هایش را روی میز گذاشت و گفت:

- اسمم رضا کیانیِ، داشتم کتاب می‌خوندم که دیدمت. اسم شما چیه بانوی زیبا؟

ماهور با تعجب نگاه می‌کرد و حسابی به ذهنش فشار آورد ولی اولین بار بود که او را می‌دید. با گفتن ببخشید از روی صندلی بلند شد و جای دیگری نشست. کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن، هنوز خط دوم را تمام نکرده بود که دوباره مرد کنارش نشست و گفت:

- چرا فرار می‌کنی خانم؟ من که کاری نکردم، فقط یه سوال پرسیدم.

ماهور از وجود این مرد مزاحم ترسیده بود، به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:

- شما چی می‌خواین از من؟

رضا با لبخند گفت:

- هیچی، فقط از دخترای درس خون خوشم میاد. خواستم ببینم اسم این خانم زیبای باسواد چیه؟

ماهور قیافه خشک و جدی به خود گرفت و گفت:

- معینی هستم.

رضا: و اسم کوچک‌تون؟! 

ماهور سکوت کرد. رضا که با چشمان کنجکاو به ماهور زل زده بود گفت:

-  مطمئنا مادر و پدرت خواستن که اسمت رو به غریبه‌ها نگی. مشکلی نیست، فقط برای راحت شدن خیالت باید بگم که من یه دختر دارم. 

چشمانش را غم گرفت و با صدای آرام گفت:

- تینای من هم مثل تو خوشگل و زرنگ بود.

یک تای ابروی ماهور بالا پرید و در ذهن دنبال کسی با نام تینا بود. گفت:

- بود؟! یعنی الان عوض کردین؟

رضا حسرتی کشید و گفت:

- نه. وقتی کوچیک بود ازم دزدیدنش. دیگه هیچ وقت ندیدمش.

ماهور قلبش سنگین شد و چشمانش را غم گرفت و گفت:

- متاسفم. ولی می‌ذارین درس بخونم! تا کنکور زمان زیادی نمونده و من خیلی عقبم.

رضا مجدد لبخند زد و گفت:

- باشه. حرف نمی‌زنم، ولی بذار پیشت باشم و نگاهت کنم، تو منو یاد دخترم می‌اندازی.
 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت چهار... 
ماهور از نگاه خیره‌ی مرد ترس داشت، دستانش شروع به لرزیدن کردند، ولی سعی کرد به خود مسلط باشد و بی اهمیت به مرد شروع کرد به درس خوندن، ولی زیر نگاه کنجکاو مرد خیلی معذب بود و دائم نفس عمیق می‌کشید. 
ماهور با استرس و حواس پرتی، اولین مسئله را حل کرد، مسئله‌ی بعدی را نتوانست، زیر چشمی به مرد نگاه کرد و باز مشغول حل کردن مسئله شد، وقتی ناامید شد، زیرلب گفت:

- لعنتی! چرا نمی‌فهمم. 

و این حرف از  گوش‌های تیز رضا دور نماند، گفت:

- می‌خوای کمکت کنم؟

ماهور متعجب به رضا نگاه کرد، که رضا گفت:

- من گوش‌های تیزی دارم. حالا بذار کمکت کنم.

کتاب ماهور را نزدیکش کشید و گفت:

- چی رو نمی‌فهمی؟ 

ماهور مردد دستش را روی یک مسئله گذاشت و گفت:

- این رو. شما بلدین؟

رضا کمی سوال را نگاه کرد و گفت:

- آره. این خیلی آسونه، راه حل داره. مدادت رو بده.

ماهور مدادش را سمت رضا گرفت و سعی کرد تمام حواسش را جمع کند تا خوب یاد بگیرد. رضا با آرامش توضیح می‌داد. ماهور خوشحال از اینکه مسئله‌ را یاد گرفته بود لبخند زد و گفت:

- خیلی ممنون بخاطر کمکتون.

بعد کتاب را نزدیک خودش کشید و دوباره مسئله را تمرین کرد تا بهتر یاد بگیرد. 
رضا که با اشتیاق نگاهش می‌کرد، گفت:

- خانم معینی! شما خیلی باهوش هستین که با یک بار توضیح دادن یاد گرفتین.

ماهور لبخند زد و گفت:

- بله، هوشم به بابام رفته، اون خیلی باهوشه.

رضا که ذوقش کور شده بود گفت:

- اسم پدرتون چیه؟

ماهور: فرشاد.

رضا اسم فرشاد را زمزمه کرد و آرام گفت:

- حتما خیلی بهت افتخار می‌کنه، آره؟ 

ماهور: بله خیلی.

رضا لحظه‌ای به دستانش که روی میز بود نگاه کرد و گفت:

- پدرت چیکاره است؟

ماهور: شرکت صادرات تخمه و آجیل داره.

به دستان لرزان رضا نگاه کرد و گفت:

- شما چطور؟

رضا با کشیدن نفس عمیق، سعی کرد آرامشش را برگرداند. گفت:

- من قبلا شرکت صادرات خرما داشتم، تو بوشهر.

ماهور: الان چطور؟

رضا: یه مدته بیکارم. اومدم تفریح.

ماهور حرفی نزد و خواست بقیه کتابش را بخواند. رضا مجدد گفت:

- شما تک فرزندی؟

ماهور که حسابی کلافه شده بود نفس عمیق کشید و گفت:

- نه یک خواهر بزرگتر و یه برادر کوچیک دارم.

رضا: شما از پدر و مادرت راضی هستی؟

ماهور با یادآوری خانواده‌اش لبخند کوتاهی روی لبانش نشست و گفت:

- بله، چطور؟

رضا خودش را به مامور نزدیک کرد و لبانش را با زبان تر کرد و گفت:

- تاحالا به این فکر کردی که اگه خانواده‌ات بهت دروغ گفته باشن چی؟

ماهور با تعجب گفت:

- چه دروغی؟ 

رضا: اینکه مادر و پدرت نباشن چی؟

ماهور با ناراحتی و خشم گفت:

- این چه حرفیه که میزنی؟ اصلا شما کی هستین که بخوای راجع به خانواده‌ام صحبت کنی! 

بلافاصله وسیله‌هایش را برداشت و بدون اهمیت به حرف زدن رضا، از آنجا خارج شد. 
 

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنج... 

در حیاط خانه‌ی پدر، ماهور روی تاب نشسته بود و کلافگی در چهره‌اش بیداد می‌کرد. طناز روبه‌رویش، در آلاچیق نشسته بود و میوه پوست می‌گرفت. گفت:

- چیشده ماهوری! چقد ناراحتی؟

ماهور پاهایش را روی زمین گذاشته بود و فقط تکان‌های کوتاه می‌خورد. گفت:

- هیچی. دلم برای بابا تنگ شده.

طناز که تمام حواسش به سیب داخل دستش بود گفت:

- منم همینطور. ولی ناراحتی نداره که، گفت دو روز دیگه میاد.

ماهور یاد رضایی که دو روز پیش دیده بود، افتاد و گفت:

- طناز! میگم تو شناسنامه‌ی مامان و بابا رو دیدی؟

طناز با تعجب نگاهش کرد و گفت:

- آره دیدم، چطور؟! 

ماهور کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت:

- چند ساله با هم ازدواج کردن؟

طناز دوباره مشغول پوست گرفتن سیب شد و گفت:

- دقیقا دو سال قبل از بدنیا اومدن من، یعنی بیست و چهار سال پیش. چرا می‌پرسی؟

ماهور: اسم من تو شناسنامه‌ی مامان و بابا هست؟

طناز انگار که یک دیوانه دیده باشد نگاهش کرد و گفت:

- واا! معلومه که هست، تو بچه‌شونیاا.

مشکوک نگاهش کرد و گفت:

- این سوالا برای چیه؟

ماهور که خیالش راحت شد، لبخند زد و گفت:

- یهویی ترسیدم که نکنه اسم منو نزده باشن.

طناز قهقهه‌ای سر داد و گفت:

- تو هم یه جور خاص دیوونه‌ای.

ماهور خندید، از روی تاب بلند شد و کنار طناز نشست و برای خود میوه پوست گرفت...

‌***

در خنکای عصر، فرشاد ماشین را زیر سایه‌بان پارک کرد و وارد خانه شد. بلند گفت:

- صاحب‌خونه کجایی؟ کسی نیست بیاد پیشواز؟

مدینه از آشپزخانه با عجله وارد پذیرایی شد و با ذوق گفت:

- فرشاد!

فرشاد با تمام خستگی که داشت، لبخند زد و گفت:

- به به کدبانوی من، خوب هستین؟

مدینه با ذوق نزدیک رفت و درون حصار تنگ بازوان همسرش پنهان شد و گفت:

- چقد دلم برات تنگ شده بود.

فرشاد بعد از کاشتن بوسه‌ای بر روی موی همسرش، گفت:

- منم دلم برات تنگ شده بود. بچه‌ها کجان؟ بگو بیان که دلم براشون یه ذره شده.

مدینه بعد از جدا شدن از شوهرش، گفت:

- نیستن.

فرشاد متعجب گفت:

- کجا رفتن؟

مدینه به سمت مبل اشاره کرد و گفت:

- بشین خسته‌ای. 

همینطور که فرشاد به سمت مبل می‌رفت، مدینه گفت:

- طناز رفته گالری دوستش، ماهور کتابخونه‌ است و سروشم رفته خونه‌ی عمه‌اش، تا با هادی بازی کنه.

فرشاد روی مبل جا گرفت و گفت:

- ای بابا! حیف شد، من به امید اونا اومده بودم.

مدینه با حسادت گفت:

- عه! فقط بخاطر بچه‌ها اومده بودی، آره؟ مدینه هم که هیچی دیگه.

فرشاد خندید و دست مدینه را کشید و که او هم تعادلش را از دست داد و روی پای فرشاد نشست. مدینه شاکی شد و گفت:

- چیکار می‌کنی؟

فرشاد خندید و گفت:

- خانم من که حسود نبود. نمی‌دونی چقد منتظر بودم کارام تموم شه و بیام پیش شما.

مدینه لبخند زد و گفت:

- شوخی کردم، بچه‌ها هم خیلی دل تنگت بودن، همش بهانه می‌گرفتن.

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت شش... 
همینطور که مدینه و فرشاد مشغول حرف زدن بودند، سروش در را باز کرد و وارد خانه شد، با دیدن فرشاد با ذوق گفت:

- بابا! کی اومدی؟

بعد با دو به سمت فرشاد رفت، مدینه از رو پای فرشاد بلند شد و جایش را به سروش داد. فرشاد پسرش را بغل کرد و بوسید. سروش را از خودش جدا کرد و گفت:

- خوبی پسر؟ دلم برات تنگ شده بود.

سروش کنار فرشاد نشست و گفت:

- منکه اصلا دلم تنگ نشده بود.

مدینه خندید و گفت:

- راست میگه! عمه‌ی من بود گریه می‌کرد که دلش برای باباش تنگ شده، سروش که نبود.

سروش با تخسی گفت:

- مامان دیگه.

فرشاد خندید و موهای سروش را بهم ریخت. 
مدینه چای آورد و فرشاد درمورد جلسات و سفرش توضیح می‌داد. سه نفرشان چای می‌خوردند که طناز هم وارد خانه شد و همانند سروش به سمت پدرش رفت و بعد از رفع دلتنگی کنار روبه‌روب پدرش نشست. فرشاد گفت:

- ماهور کو؟ نمی‌خواد بیاد! هوا داره تاریک میشه.

طناز گفت:

- عادت داره، انقد مشغول کتاب خوندن میشه که زمان و مکان از دستش درمیره، میاد خودش.
***
ماهور با دیدن ساعت عزم رفتن کرد که دوباره همان مرد چهل ساله، کنارش نشست. ماهور گف:

- بازم شما؟ من دیگه می‌خوام برم.

رضا گفت:

- می‌خوای برسونمت؟ ماشین رفیقم دستمه. 

ماهور بلند شد و گفت:

- ممنون با تاکسی میرم.

رضا اخم کرد و گفت:

- تاکسی که امنیت نداره این ساعت از شب. تعارف نکن می‌رسونمت.

ماهور کوله‌اش را روی دوشش انداخت و گفت:

- ممنون! زحمت نمیدم خدانگهدار.

از کنار مرد گذشت که مرد آرام گفت:

- تینا! وایستا بابا برسونتت.

ماهور انگار که برق گرفته باشد، لرزید و با تعجب نگاهش کرد، با اینکه ناراحت شد ولی آرام گفت:

- متاسفم بخاطر گم شدن دخترت، ولی اسمِ من ماهورِ، نه تینا. با اجازه.

سریع از کتابخانه خارج شد و بعد از گرفتن تاکسی به خانه رسید. با دیدن فرشاد چنان از خود بیخود شد و صورت پدرش را بوسه باران کرد که صدای طناز و سروش را درآورد. در این بین فرشاد و مدینه با خنده نگاهشان می‌کردند. بعد از کلی لوس باری درآوردن ماهور و سروش برای پدرشان و خنداندن آنها، سر میز شام رفتن.
‌***
یک ماه تا کنکور مانده بود و ماهور هر روز بیشتر از قبل تلاش می‌کرد چرا که می‌خواست پزشک شود. 
با کلی خستگی چشم از کتاب برداشت و به خواست خوردن کیک و چای از اتاق خارج شد. هنگام پایین رفتن، صدای مادر، پدر و خواهرش را که از پذیرایی می‌آمد را می‌شنید که باهم مشغول صحبت و خنده بودن. ماهور نزدیک رفت و گفت:

- بدونِ من خوش می‌گذرونین؟

فرشاد خندید و گفت:

- بیا دختر که به موقع اومدی، این مادر و دختر داشتن زیرآب تو رو میزدن. 

ماهور کنارشان جای گرفت و گفت:

- چی می‌گفتین؟
 

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هفت... 
مدینه گفت:

- از شیطنتات می‌گفتیم. 

فرشاد دست روی موهای خرمایی ماهور کشید و گفت:

- باز کن موهاتو. اونجوری قشنگ‌تر میشی.

ماهور چشمی گفت و موهای فرفریش را باز کرد، تا گودی کمرش می‌رسید. فرشاد عاشق موهایش بود؛ انگشتانش را داخل موهای ماهور می‌کرد و تا پایین می‌کشید. 
فرشاد گفت:

- هیچ وقت کوتاهشون نکن. من با این موها زنده‌ام. 

ماهور با لبخند به مدینه نگاه کرد و گفت:

- موهام به مامان رفته، فرفری و قشنگه.

لحظه‌ای چشمان فرشاد را غم گرفت ولی با عشق همسرش را نگاه کرد و گفت:

- خود مامانت خوشگله خب.

مدینه خندید و گفت:

-  امان از زبون تو فرشاد.

طناز با حسادت گفت:

- موهای من مگه زشته؟ چرا کسی ازشون تعریف نمی‌کنه؟ 

فرشاد قهقهه‌ای سر داد و گفت:

- موهای تو هم خوشگله،حسود خانم. شیشه‌ی عمر فرشاد رو سر شما سه تاست.

ماهور مظلومانه گفت:

- بابا جون! می‌دونی از کیه با هم تفریح نرفتیم؟

فرشاد انگار که جسمی سخت سینه‌اش را بفشارد حسرتی کشید و گفت:

- می‌دونم. فردا می‌خواین بریم دور دور؟

 سه نفرشان با ذوق، پیشنهاد فرشاد را قبول کردند. 
***
روی کوهی سرسبز خارج از شهر بساط کردند. فرشاد و  سروش درحال آتش روشن کردن بودند و مدینه و دخترا به پیاده روی رفتند. بعد از کلی گشتن و لذت بردن از طبیعت، پیش فرشاد و سروش برگشتند و روی زیر اندازه حصیری جا خوش کردند. مدینه گفت:

- ببینم چای نذاشتین؟ تشنه شدیم.

فرشاد چوب درون آتش را جابه‌جا کرد و گفت:

- چای هم گذاشتیم برای خانمای ورزشکار، فقط یکم فرصت بدین تا بیارم.

سپس با آرامش از قوری چای داخل لیوان ریخت و پیش بقیه رفت و گفت:

- چای لب سوزِ قند پهلو، خدمت خانواده‌ی دوست داشتنی خودم.

مدینه تشکر کرد و چای‌ها را یکی یکی به دست بچه‌ها داد و گفت:

- این چای خوردن داره. ببینیم آقا سروش و باباش چیکار کردن.

ماهور که از هوای خوب و منظره‌ی اطراف به وجد آمده بود گفت:

- اینجا بی نظیره. چرا تاحالا ما رو اینجا نیاورده بودی باباجون؟

فرشاد با خوشی جواب عزیز کرده‌اش را داد:

- فکر نمی‌کردم از اینجا خوشتون بیاد. از این به بعد هر موقع بخواین می‌آیم. 

ماهور چای را درون دوتا دستش گرفت و گفت:

- باید تنبیه بشی که بدون ماهوری اینجا می‌اومدی. از این به بعد هر روزجمعه باید بیایم اینجا.

فرشاد به پرو بودن عزیز کرده‌اش خندید و گفت:

- هر هفته که نه. ولی هر چند هفته، یه بار اشکال نداره.

ماهور لب ورچید و بعد گفت:

- بابایی! با کی اینجا می‌اومدی؟

فرشاد:

- با دوستام می‌اومدم. چند بار هم با مامانتون اومدم.

ماهور اخم کرد و گفت:

- سر ما کلاه گذاشتین و تنهایی اومدین؟

فرشاد:

- پدرسوخته. یعنی من و مادرت حق نداریم با هم بریم گردش؟
 

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...